<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های iazimeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iazimeh</link>
        <description>سبزینه هستم. عاشق عکاسی و نوشتن :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:44:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/95188/avatar/EFK44u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>iazimeh</title>
            <link>https://virgool.io/@iazimeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب بارون درخت نشین- ایتالو کالوینو- ترجمه مهدی سحابی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D8%A8%DB%8C-qlgolcnrcrkt</link>
                <description>.خب باید بگم که در دوسیه‌ی کتابخوانی که برام باز شده ؛) تا بحال اسمی از ایتالو کالوینو وجود نداشت.ولی از این به بعد خیلی زیاد خواهد بود :))بسی لذت بردم از خوندن کتاب.چه نثر روانی چه ترجمه بی نقصیو چه …در وصفش هرچی گفته بشه حق مطلب رو ادا نمیکنه چه خوب شد که پرونده کتابخوانی تابستون ختم شد به داستان کوزیمو.چقدر خوب شد که با بارون درخت نشین آشنا شدم.کوزیمو هم رفت جز اون شخصیت های داستانی که تا همیشه توی ذهنم خواهد موند.بارون درخت نشین قصه‌ی یک خانواده اصیل زاده ی ایتالیاییه که در اومبروزا زندگی می کنند.خانواده صاحب دو پسر و یک دختر هست.که داستان در مورد  پسر بزرگ یعنی کوزیمو لاورس دو رندور هستش.کوزیمو پسری دوازده ساله س که زیر فشار رسم و رسومات و خوی اشراف زادگی‌ پدرش تاب نمیاره و یک روز، در حالیکه پشت میز برای صرف ناهار نشستند(بدلیل اینکه خواهر بزرگ‌ترش باتیستا که یک عقده و خشم سرکوب شده در وجودش داره، که همین موجب شده خشمش از زندگی و آدم های اطرافش رو در غذاهایی که میپزه، به خانواده نشون به)از خوردن غذای اون روز که صدف بوده سرباز میزنه و برای دوری از این زندگی بورژوازی که پدر و مادرش درگیرش بودند، زمین رو ترک میکنه و به زندگی بالای درخت ها روی میاره.(البته این تنها دلیل کوزیمو برای پشت پا زدن به اون سبک از زندگی که بهش تحمیل شده بود، نبود)کوزیمو پا گذاشتن روی زمین رو در دوازده سالگی ترک و زندگی درخت نشینی رو تا آخر عمرش ادامه داد.او سر قولش ایستاد که تا زمانیکه زنده است به هیچ وجه و در هیچ صورتی پاش به زمین نرسه. که همینطور هم شد.او که معتقد بود برای بهتر دیدن زمین باید کمی از اون فاصله گرفت و بالای درختان مکان مناسبی برای این کار بود.حتی تا زمان مرگ تراژیکش.کوزیمو روی درخت زندگی رو تجربه کرد که برادرش بیاجو که راوی داستان اون هم هست، تجربه نکرده بود.از شکار کردن گرفته تا عاشق و دلداه شدن.و در آخر با این جمله از کتاب این یادداشت رو تموم می کنم:کوزیمو لاورس دو روندومیان درختان زیستهمواره زمین را دوست می داشتبه آسمان رفت..این کتاب رو توی کتابهای دست دوم کتابفروشی چامه @chaamebook پیدا کردم 😇......#ایتالو_کالوینو #بارون_درخت_نشین #مهدی_سحابی #ترجمه_عالی #ایتالیا #کتابخوانی #مطالعه #انتشارات_نگاه #ادبیات_مدرن_جهان #چشم_و_چراغ #کتاب_دست_دوم #هوای_کتاب</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 19:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: تنگسیر- صادق چوبک</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9-r9a8fqsrksr5</link>
                <description>.از اون کتاب هایی بود که از قصد برای دیرتر تمام شدنش درنگ می‌کردم .(شروع۱۱تیر و پایان۲۶تیر)دلم می خواست شب های بیشتر رو با قصه‌ی زارمحمد بگذرونم..از اینکه انقدر دیر از صادق چوبک خوندم از‌خودم گله دارم !از اینکه انقدر دیر تنگسیر رو خوندم، بازهم از خودم گله مندم!ولی خوشحالم که خوندمش حتی اگر دیر.در‌واقع اتفاقی این کتاب رو لابلای کتابهای دست دوم کتابفروشی چامه @chaame_bookstore پیدا کردم و بی درنگ و هیچ شکی اینبار خریدمش.کیف میکنم وقتی توی قفسه کتابهای دست دوم چامه کتابها رو پیدا میکنم.کتابهای دست دوم یکبار و یا شاید هم بیشتر دست به دست میشن و با هم می رسند دست کسی که اون ها را با شوق قرار بخونه ؛)———محمد تنگسیر توی این کتاب به دنبال حقی هست که به ناحق ازش گرفته شده. تلاش برای اینکه بتونه مسالمت آمیز به حقش برسه، دیگه براش فایده ی نداره، و اونجا که آدمی رو چاره و فریادرسی نمی مونه و علی رغم میل‌باطنیش دست به کاری می زنه که با همه‌ی وجودش از اون بیزاره…———لذت خوندن این کتاب برای بوشهری به مراتب خیلی بیشتر خواهد بود، بدلیل توصیفات و استفاده از کلمات و اصطلاحاتی‌ که برای ما آشناست. همینطور از مکان هایی که در کتاب درباره شون گفته شده، بعضی ها همچنان هم هستند و بعضی ها نه.——کتاب یک قسمت لغتنامه و اصطلاحات داره که به شدت‌ توصیه میکنم اگر کتاب رو خوندین حتما اون قسمت هم رو بخونید.برام جالب بود که مثلا اون سال ها به محله ی دواس یا سبزاباد یا بن مانه و … میگفتن (دِه).خلاصه که تنگسیر شد آغازگری برای ادامه ی خوندن من از صادق چوبک🤍</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 20:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید بخواهید با من ازدواج کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-qfffapo2kdlc</link>
                <description>این کتاب از اون سری از کتاب هایی بود که از روی جلدش قضاوتش کردم و خریدم🙂‍↔️(البته ناگفته نماند اسمش هم جذبم کرد😌)راضی هم بودم از قضاوتم✋🏻————-نویسنده یعنی جیسن رزنتال در این کتاب از خاطراتش در مورد عزیزترین فرد زندگیش، که دیگه در کنارش نیست، صحبت میکنه.از اینکه بودن و نبودن اون آدم چطور تاثیرگذار بوده بر زندگیِ خودش و اطرافیانش.جیسن رزنتال از زندگی پر تلاطمی که داشته، از عاشق شدنش، ازدواج کردنش، زندگی عاشقانه ش و در نهایت مرگ ؛ صحبت میکنه.اینکه چطور با غم از دست دادن آدم های مهم زندگی مون، به زیستن ادامه بدیم.اینکه در مواجهه با ناملایمات و سختی های زندگی چه رفتاری رو در پیش بگیریم.قرار نیست با خوندن این کتاب بشینید و زار زار گریه کنید. برعکس، کتاب پرِ از خاطرات جالبیه که نویسنده به طرز صمیمانه‌ای اونها رو تعریف میکنه. —————این کتاب با عنوان اصلی (همسرم گفت: شاید بخواهید با شوهرم ازدواج کنید.) اونور آب چاپ شده. لابد اینور آب استفاده از این اسم برای کتاب، جایز نبوده 🤷🏻‍♀️به هر حال چیزی از ارزش های این کتاب و لذت خوندنش کم نمیکنه 🎖️.پ ن: ترجمه خانم مهسا صمدی برای این کتاب عالی بود⭐️</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 13:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دّر یتیم- محمود دولت آبادی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D8%AF%D9%91%D8%B1-%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-tcsq6psvy4k1</link>
                <description>باید بگم افتخار میکنم که در دورانی زندگی میکنم که محمود دولت آبادی، این نویسنده‌ی محبوب قلبم، می نویسه و من تازه‌ی تازه، چاپ نخست رو می‌خرم و با ولع بسیار اون رو میخونم و شاید هم می بعلم( به معنای واقعی کلمه این کتاب رو بلعیدم. یک روز زمان برد، شاید هم کمتر).در کنار این افتخار، یه حسرت هم دارم و اون این که توی زمانه ای نبودم که صادق خان هدایت بنویسد و من تازه از تنور درآمده، نوشته هاش رو بخونم… تا همیشه هست این حسرت.——-فکر کنید ترکیب صادق خان هدایت و محمود دولت آبادی چه خواهد شد؟اتفاق اینکه بی وقفه و با شور و همچنین با غم و اندوه این کتاب رو خواهی خوند.بی وقفه و با شور خوندن از مزایای قلم عزیزِ قلبم دولت آبادی ست و با غم و اندوه خوندنش، بخاطر سرگذشت آصادق هدایت.———دولت آبادی در این کتاب چند روز باقیمانده از زنده‌ بودن و زنده‌گی کردن هدایت رو تعریف میکنه.از غمی که صادق خان بر دوشش داره و تنها، با خودش و سایه‌اش کوچه پس کوچه های پاریس رو زیر قدم‌هاش می گذرونه.باور کنید با خوندن این کتاب دلتون می‌خواست که ای کاش می‌شد و میتونستید در زمان و مکان سفر کنید یک راست برید به اون کافه ای که آصادق تک و تنها روی صندلی لهستانی سیاه که در گوشه‌ی دنجی تک و تنها نشسته بود و جبراً یاد این جمله افتاده است که، To be or not to be، او را بغل می گرفتید و میگفتید، ای کاش بودن رو انتخاب کنید صادق خان، نه نبودن رو…</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 08:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وانهاده- سیمون دوبووار- ترجمه‌ی ناهید فروغان</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D9%88%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%D8%A7%D9%86-xfwmpjp6oz6x</link>
                <description>نوشتن از این کتاب، مثل خوندنش، خیلی سخت و ناراحت کننده است.نه از این لحاظ که کتاب خوش خوانی نبود یا حتی اینکه داستان پیش پا افتاده ی داشته باشه؛ برعکس، هم به دلیل ترجمه ی روانی که داشت خوش خوان بود و هم داستان کلیشه ای نداشت.———-وانهاده داستان زنی‌ست که عاشق شده و این عشق به ازدواج ختم شده و در ادامه ثمره‌ی این ازدواج دو دختر هست.زنی که در چهل‌و‌چهار سالگی‌اش با واقعیتی در زندگی زناشوییش روبرو می شود که تا آن لحظه حتی به فکرش هم خطور نکرده بود.وقتی که فکر میکنی همه چیز عادیست و زندگی روالِ همیشگی خود را دارد. غافل از اینکه در پس این زندگی آرام و بی تلاطم، طوفانی در حال شکل گیری بوده که تو از آن بی خبر بوده ی، و یا شاید هم خودت را به خواب غفلت زده بوده‌ای.نمیدانم این خود را به خواب زدگی را چطور معنا کنم! وابستگی، عشق بی حد و مرز، دیوانگی، ساده‌لوحی و یا … نمیدانم !«مونیک» غافلگیر می شود، آن هم خیلی بد.ولی من زندگی مونیک را بعد از اینکه حقیقت را فهمید، دوست ندارم.حتی نمیخواهم خودم را یک لحظه هم که شده جای او تصور کنم(که به کرات این کار را کردم در حین خواندن کتاب!) ——-قطع به یقین امثال مونیک، این زن وانهاده در جامعه و پیرامون مان بسیار است. ولی ای کاش نگذاریم زندگیه عاشقانه مان وقتی به انتهایش رسیده و دیگر چیزی از آن باقی نمانده، به هر قیمتی و با هر آنچه که فکر می‌کنیم، خودمان را به آن زندگی سنجاق نکنیم.شهامت، شجاعت، جسارت و جرات تمام کردنش را داشته باشیم.و ای کاش بدانیم که در زندگی هیچ و هیچ کسی ارزش این را ندارد، که زنده‌گی کردن و زنده ماندن و نفس کشیدن را از خود سلب کنیم.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 20:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن از کتاب روزگار سپری شده مردم سالخورده- محمود دولت آبادی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ajp0q96f7zgy</link>
                <description>مجموعه خودمه 🥰از سه سال پیش خودم رو در یک چالش شرکت دادم، اون هم این که با شروع هر پاییز شروع کنم به خوندن یک کتاب چند جلدی. فرقی هم نمی کنه ایرانی یا غیرایرانی باشه.سال۱۴۰۰رمان بلند کلیدر رو خوندم.سال۱۴۰۱چهارگانه‌ی ناپل رو خوندم از النا فرانته.امسال هم این سه جلدی رو خوندم.تا اینجا راضی هستم از خودم ✌🏻——-روزگار سپری شده مردم سالخورده، داستان سه نسل از آدم های یک خانواده و اطرافیانشون هست.تصور کنید شب یلدا شده و اعضا یک خانواده جمع شدن دور هم زیر کرسی و دارن از قدیم حرف میزنن.شاید هم اینجوری نباشه، مثلا میتونه مثل یک جلسه استنطاق باشه.هرچی که هست، آدم ها دارن توی این کتاب از سرگذشتی که برشون گذشته ، حرف میزنن. داستان فقر و تنگدستی ها، داستان نداشتن ها و در عین حال خواستن ها و آرزوهایی که لابد رسیدن بهشون هم خیلی سخت خواهد بود. داستان جان کندن ها برای زندگی کردن.داستان عاشق شدن ها، حبس شدن ها، اعتراضات و در آخر مرگ.——این کتاب هدیه ی تولدم بود. از دوستام خواستم که این رو بهم هدیه بدن ؛)</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 10:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «آن چنان‌تر» نوشته‌ی هاجر رزم پا</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B1%D8%B2%D9%85-%D9%BE%D8%A7-znmzai5ae032</link>
                <description>. با نوشته های هاجر یا همون خفن خاتون خودمون، سال ها قبل از طریق اینستاگرام آشنا شدم.یادم میاد یکی از پست هاش که توی اکسپلور‌ اینستاگرام بالا اومده بود، عکسی بود از پیرزنی که قلیون برازجانی دستش بود و پیش روش نخلستان های خرما بود. زیر اون پست براش کامنت گذاشتم«بوشهر؟؟؟» اومد و جواب داد با لبخند «بله».اون پست شروع آشناییم بود با نوشته هاش  تا به امروز.هاجر برامون از خوشی های زندگیش نوشت. از آشنایی با همسرش از ازدواجش، از رفتن باباش و از اومدن آبان پسرش.اون نوشت و ما خوندیم و لذت بردیم. نوشته هاش مثل خودش گرم بود و صمیمی. مثله لبخند پررنگش که همیشه چسبیده روی صورتش.توی «آنگاه» نوشتی، رفتم و «آنگاه» جلد سبز با عکس #صادق_چوبک رو تهیه کردم و خوندم. توی «کرگدن» نوشتی، و از اون جایی که محل کار من مربوط می‌شد به کتابخانه ها، میرفتم و به خانم کتابدار میگفتم: کرگدن رسید بهم خبر بده یه دختری توش نوشته هاش رو مینویسه که من دوسش دارم و همشهریمونه. خلاصه که ردپای هاجر رو تا اونجا که می‌شد دنبال میکردم .تا این که این ردپاها رسید به همین کتاب «آن چنان‌تر». بلــه خفن خاتون بلخره کتاب خودش رو منتشر کرد. دوست داشتم چاپ اولش رو بخرم ولی خب میسر نشد. (ولی قسمت شد چاپ سوم بخرم اونم با امضای خودش).——————————-از کتاب ؛هاجر توی این کتاب هشت داستان کوتاه خوندنی نوشته. داستان‌ها آنقدر ساده و تو دل برو هستن که براحتی اگر آدمی با مشغله متوسط باشید میتونید نهایت در دو روز همه رو بخونید. یه چیزی که در مورد کتاب و قصه هاش برام جالب بود، این بود که اغلب قصه ها توی زمان معاصر اتفاق افتاده بود. میگم جالب ، چون اخیراً هرچه کتاب خوندم، قصه در زمان گذشته رخ داده بوده . خب با این حساب، از زمان حال خوندن برام جدید بود تَقریبا ?توی این ۸ تا داستان، بنظرم با خوندنشون تجربه های زیسته‌‌ی خودت رو میتونی پیدا کنی. برای من که خیلی قابل لمس بود. حتی یکی از داستان ها به اسم «ملاقات» به شدت برام آشنا بود. وقتی داشتم میخوندمش، به این فکر کردم نکنه من توی زندگی قبلی این داستان رو زندگی کرده بودم! خلاصه که هاجر خانم رزم پا، خدمتتون عارض هستم که این «آن چنان‌تر» شما، برای اولین تجربه چاپی شما، زیااااادی خوب بود. باشد که نوشتن شما مستدام باشد. ****راستی؛ دلت گرم باشه به نوشتن✌?______________ممنون که تا اینجا اومدی دوست من ♥‿♥————————-پ‌ن: یه تشکر ویژه داشته باشم از نشر سده، که من رو غافلگیر کردند با کتابی که بهمراه «آن چنان‌تر» ارسال کرده بودند. ✌?</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 16:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دودمان- محمود دولت آبادی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-lqlirrgmbyzv</link>
                <description>عکس از کتاب خودم ♥‿♥سه شنبه ۶ تیر ۱۴۰۲ (تاریخ تموم کردن کتاب)———————————————————-برای کسانی که کلیدر یا جای خالی سلوچ رو خوندن ، خب این کتاب نمیتونه انتظاراتشون رو برآورده کنه.ولی با همه اینها، دودمان برای خودش و در حد و اندازه ی‌ خودش حرف برای گفتن داره.دولت آبادی، دچارِ آدم هاست. دچار رنج و محنتی که کشیدن و شاید این بخاطر سبک و زندگی خودش در گذشته است.من آدم هایی رو که دولت آبادی توی کتاب هاش خلق شون میکنه رو عاشقشونم. حتی اگر شخصیت منفی قصه باشند.از این جهت میگم که آنقدر اون آدم برات زنده است که وقتی بخشی از قصه رو میخونی و کتاب رو میبندی ، اون آدم رو کنارت حسش میکنی. شخصیت های کتابهای دولت آبادی اینجورین، فرقی با ادم های واقعی ندارند، مثل سلوچ در کتاب جای خالی سلوچ .مثل باباسبحان توی کتاب اوسنه باباسبحان، یا یه شخصیت منفی و منفور مثل عباسجان توی کلیدر.و …بله، دولت آبادی اینجوریه—————————————————دودمان یه قصه‌ی معمولی از چند آدم خیلی معمولیه.آدم هایی که پیرامونمون به وفور میبینیم. مثل خودمون.توی این کتاب قرار نیست با یک داستان هیجان انگیز مثل داستان گل محمدها طرف باشید، یا قرار نیست به دنبال چرایی ناپدید شدن سلوچ در کتاب جای خالی سلوچ باشید، این کتاب روایت چند روز از زندگی چند آدم عادیه.قصه‌ی آقا زمان جوباری، یک آدم بورژوازی و مرفه که درد اطرافیانش براش درد خودش نیست.قصه ‌ی ارسلان و شوقی؛ خواهر و برادر ناتنی که جبر روزگار مثل همیشه سدی شده در مقابل رسیدن به آرزوها شون.ارسلانی که آرزوی پریدن با چتر از یک بلندی رو داره و شوقی که آرزوهای کوچک زنانه مثل رفتن به کلاس نقاشی در سر داره. توی کتاب با این آدم ها سرو کار خواهید داشت.آقا زمان جوباریارسلانشوقیآقای بقراطیعلازمانوالازمان(که همه ی آتیش های این قصه از گور اون بلند میشه)تاج خانونآقای علمداریکاشونه خانمزالکویاقوو در آخر نصرو یا همون جوانمرداین کتاب هر چند که در مارتن کلیدر و جای خالی سلوچ و عقیل عقیل؛ کم میاره ولی حتما ارزش خوندن داره .دستان نویسنده ی محبوبم رو میبوسم برای اینکه قلب من رو سرشار از خوشی کرد با نوشتن کتاب جدید.عمرشون پربرکت و قلم شون مانا و سبز.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 19:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالاً گم شده ام- سارا سالار</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8B-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-sgctifaoh8sv</link>
                <description>احتمالا که نه؛ حتما گم شده (ایم)احتمالا همه‌ی ما در زندگی مون گندم(ی) رو داریم که گمش کردیم.که دنبالش هستیم .که پیداش نمی کنیم.که اگر پیداش کردیم، دیگه اون کسی نیست که دنبالش بودیم.وقتی کتاب تموم شد، نشستم و فکر کردم، به این که من چقدر از خودم دور هستم؟ کِی و کجا خودم رو گم کردم؟اصلا امیدی هست به پیدا کردن خودم؟تا الان که این ریویو رو می نویسم، امیدی ندارم به پیدا کردن گندمِ خودم!———————————————کتاب رو بعد از اینکه تمامش کردی، متوجه میشی که دوستش داشتی. در طول داستان حوصله ت رو سر میبره یه جورایی، حرص درار میشه شخصیت داستان .کفری میشی از دستش.ولی وقتی تموم میشه، با خودت میگی، کاش ادامه داشت.———————————————روایت یک روز از زندگی یک زنِ سی و پنج ساله که سراسیمه از خواب بیدار می شود و روزش را آغاز می‌کند !زنی که در‌خود گم شده و در جستجوی خویشتن است.زنی که دوست دارد هم گندم باشد هم نباشد.زنی که دوست دارد کمبود های زندگی اش را سر یک نفر که احتمالا همان گم شده اش هست، خالی کند.———————————————ای کاش کسی باشد که در آخر پیدایمان کند…</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 20:28:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارگانه ناپلی- اِلنا فرانته- ترجمه از بانو فریده گوینده</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D9%84%D9%86%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-hcecpbefowqn</link>
                <description>عکس از مجموعه خودمکی گفته که فقط میشه با آدم های واقعی در دوره‌ی حیاتت، زندگی کرد؟ پس تکلیف خیال پردازی ها و خیال بافی ها چی میشه ؟من از ابتدای پاییز تا امروز یعنی بیستم دی ماه سال هزار و چهارصد و یک، با مجموعه چهارگانه ی ناپلی( ناپل) زندگی کردم.با تمام شخصیت هاش؛ لنو، لی لا، نینو، رینو، پاسکواله، آنتونیو ، الفونسو، کارمن و ...از دست شون عصبانی می شدم ، از کارهاشون بعضی وقت ها لبخند می زدم، گاهی وقتها که اتفاق خاصی رقم می خورد، با صدایی که فقط خودم می شنیدم می گفتم ««« وااااووو »»» . بین خودمون بمونه [ یوقتایی بهشون فحش و ناسزا هم می گفتم :)))))) چون حرص درار بودن]این سطور فقط چند جمله از احساساتم نسبت به خوندن این مجموعه بود، باقیش رو برای خودم نگه داشتم !!داستان این کتاب، قصه‌ی پر فراز و نشیبِ دو تا دوست هستش. که از کودکی تا میان سالی با هم هستند. چالش های بسیاری رو از سر می گذرانند.این که چطور میشه در تمام زندگیت مسحور یک نفر باشی. ازش الهام بگیری و در کنارش یه حس ناشناخته هم نسب به اون آدم داشته باشی!قصه ی *النا گرکو* و دوستش *رافائلا چرولو*.رافائلا یا همون لی لا، که خودش رو محو کرد . یا بقول خودش:کلید مورد علاقه‌ی من کلیدی است که حذف می کند!لابد خودش رو هم با همون کلید حذف کرد...نمره از ١٠ - با خلوص نیت و از اعماق وجودم ، ١٠پی نوشت: ترجمه بانو فریده گوینده عالی بود.پی نوشت ٢: ترتیب خوندن کتاب ( طبق عکس، از بالا به پایین- البته در ابتدای هر جلد نوشته شده که این چندمین کتاب هستش)</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 22:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; تکه ای از یک عاشقانه &quot;- نوشته شده توسط عظیمه</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85%D9%87-i30alemlxjjr</link>
                <description>به نام خدااز اولین روز کاریم در این مرکز نزدیک به دو ماه می گذشت. با همه کسانی که اینجا بودن به نوعی دوست شده بودم و باهم ارتباط دوستانه ای پیدا کرده بودیم. یک جورایی به این جمع عادت کرده بودم. عادت کرده بودم به نشستن پای درد و دل هاشون. عادت کرده بودم به شنیدن غُرغُرهاشون. حتی عادت کرده بودم به گوش دادن به سکوت شون. سکوتی که صداش از هر صدای دیگه ای توی این جهان، رساتر بود و دیوانه کننده. فریادهایی که در گلو مانده بود و بغض شده بود و مثل یک سیب بزرگ سر راه نفس کشیدن شان رو گرفته بود.حاج محمدعلی که توی این جمع از همه قدیمی تر بود گاهی وقت ها به شوخی رو به من می گفت: &quot; دختر می خوام بفهمم تو هیچجوی دیگه بهتر از اینجو پیدا نَکِردی؟ برا چی چی نَمیری جایی کار بکنی که روحیه ات باز بشه و چهار تا آدم ببینت بلکه هم ما از دستت راحت شدیم!&quot; این ها رو که می گفت همزمان می خندید و به دوستاش هم اشاره می کرد که &quot;نه واللو به نظر شما من اشتباه می کنم؟&quot; اونها هم که انگار با هم دست به یکی کرده بودن که مثلا من رو اذیت کنن، با سر حرفش رو تصدیق می کردن و در کنارش چشمکی هم به من میزدن که یعنی داره شوخی میکنه به دل نگیری یوقت!رفتم بغل دست حاج محمدعلی که روی ویلچر نشسته بود و کپسول اکسیژنش هم نزدیکش بود، ایستادم. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و سرم رو خم کردم سمتش و با لبخندی که باعث و بانیش حضور توی همین جمع بود بهش گفتم: &quot;حاجی جون دستخوش! نداشتیما، حالا دیگه از دست من خسته و عاصی شدی؟ من اگر از اینجا برم پس شما میخوای سربه سر کی بذاری؟ من نباشم اون معماهای آخرشب قبل خوابیدن رو کی میخواد بهت کمک برسونه و با تقلب فردا صبحش بیای و بگی پیدا کردم پیدا کردم جواب معمات رو اصغر کلید ساز! حالا میای و میگی دختر پاشو برو از اینجا! جلوی ویلچرش زانو زدم و دستهاش رو گرفتم و توی صورت همیشه مهربونش زل زدم و بهش گفتم: عمو محمدعلی سند اینجا رو به نامم زدن، اصلا اینجا بودن سهم منه، حق منه والا به مولا &quot;. همگی زدن زیر خنده. حاج محمدعلی دستی به سرم کشید و یه چیزی زیرلب گفت که نشنیدم، ولی می دونستم که مثل همیشه داره توی دلش برام دعای خیر میکنه، بعد بهم گفت: شوخی کردم باهات دخترجون، خودت می دونی که اگر یک شب نیای و یک صفحه کتاب رو برام نخونی اون شب دیگه شب نیست. اگر هر روز صبح نبینمت که با اون کتاب شعر میای و وقتی من دارم پنیر رو روی نون می مالم تو برام شعر نخونی، اون پنیر از هرچی زهر تلخ تر میشه. بعد با صدای آروم تری که هم حال خودش رو دگرگون کرد و هم حال من رو گفت: اگر می گم از اینجا برو و دل به اینجا نبند بخاطر اینه که میخوام با یک مشت آدم پیر و درب و داغون که خسته ی راه و درمانده ی مسیر هستن، زیادی اخت نشی. انقدر اخت نشی که فکر کنی آخر دنیا همین جاست. اصلا زندگی یعنی همین! نه باباجان؛ اگر میگم برو برای اینه که میخوام طعم زندگی رو مزه کنی. زندگی همینی که اینجا می بینی نیست. اینجا آخر زندگی ما هست ولی آخر زندگی تو نیست.بعد انگار که یادش رفت به گذشته های خیلی خیلی دور، با خودش و شاید کمی بلندتر که من هم بشنوم گفت: ااای جوونی، کجایی که این دل افساربسته، دلش برات تنگ شده. کجایی ای عشق روزهای جوونی.دستم رو گذاشتم روی زانوهام که بلند شم. دستش رو کرد توی جیبش و تکه کوچکی رو در آورد. چند ثانیه به اون زل زد. نم اشک رو توی چشماش دیدم. شونه هاش تکون های ریزی می خورد. ماسک اکسیژن رو برداشتم که بذارم روی صورتش ولی دستش رو دراز کرد و دست من رو که جلوی صورتش مونده رو گرفت و گفت: این رو از من به عنوان هدیه قبول کن. این یه تیکه چرم معمولی نیست. اندازه ی کتاب هزار و یک شب، اندازه یک دیوان حافظ در خودش قصه و شعر و حرف ناگفته داره.اون تیکه چرم رو گذاشت روی لبش و بوسه ای نرمی روی اون گذاشت. بعد دستش رو دراز کرد و دست من رو گرفت و اون رو گذاشت توی دستم.انگار تمام اون چیزهایی که راجع به اون یک تیکه چرم گفت، با گذاشتنش توی دستم من، جذب پوست و استخون من شد.مشتم رو باز کردم و نوشته ای که روی اون تیکه چرم حکاکی شده بود رو خوندم. به حاج محمدعلی نگاه کردم. هنوز هم غم توی نگاهش بود. با بغضی که توی گلوش بود نوشته ی روی چرم رو با آهنگ قشنگی که توی صداش بود خوند :عشق جذاب ترین لحظه ویرانی ماست...-------------------------------------------------------------------</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 08:29:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سعادت زناشویی- لئو تالستوی- ترجمه سروش حبیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%84%D8%A6%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-zxeiabalsssk</link>
                <description>شنبه/۱۹/شهریور/۱۴۰۱—————————بازهم کتابی از تولستوی عزیزم که تموم شد.داستانی از یک عشق آتشین که در ابتدای راه رو به سردی رفت.آن عشق آتشین تمام شد اما دوست داشتن به شیوه‌ی دیگری آغاز شد..چقدر تولستوی با ظرافت فرازها و نشیب های این عشق رو توصیف کرده بود.این که چطور یک رابطه که بر پایه عشق شکل گرفته، با آن حجم از شور و هیجان، چطوربه یکباره که نه بلکه آرام آرام رو به خاموشی می رود.مثل موریانه، ساکت و بی صدا همه چیز را از بیخ و بن ویران می کند.ماریا (شخصیت زن در داستان) زندگی اش را فدای امیال زودگذری کرد (شرکت در مجالس رقص، بودن در کنار اعیان و ثروتمندان و …) که در اواخر داستان به این اشتباه خود پی می برد .سرگئی (همسر ماریا) اجازه می‌دهد تا ماریا خود به تنهایی زندگی را تجربه کند (گویا می‌خواهد ماریا خو به تنهایی به این نتیجه برسد که زندگی چیزی فراتر از این لذت های زودگذر است.)در آخر سرگئی رو به ماریا به او می‌گوید که دیگر از آن عشق غزل گونه خبری نیست لکن برای او دوستی وفادار خواهد بود.آن عشق آتشین پایان یافت اما دوست داشتن به گونه ی دیگری لابد در جریان خواهد بود.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 22:39:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش تکراری ترین رنگِ جهانم می شدی.</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-xa0nosgdibvk</link>
                <description>یک مصرع از شعری بنام ( آرام جان- شاعر، کامبیز پژوهنده فر) ایده ای شد برای نوشتن چند سطری.---------------پاییز بود.وقتی بعد از سال ها صدات رو از گوشی تلفن خونه شنیدم.سلام ات به میم آخر نرسیده بود که شناختمت.انگار که بیست روز گذشته، نه بیست سال!در جواب سلام‌ات سکوت کردم؛خیلی طولانی؛ اندازه همان بیست سال!جا مانده و در به در بودم در گذشته.تو هم سکوت کرده بودی،نفس هایت ولی مثل تندبادی در گوش هایم می پیچید.و ذهن افسار گسیخته ی من زیر ویرانه هایِ خاطره هایت، نفس هایش به شماره افتاده بود.پرسیدی چه ات شده!؟چرا حرفی نمی زنی؟درمانده بودم از سخن گفتن، دهانم مثل بیابانی خشک و بی آب شده بود.کلمات؟کجایند کلماتی که بیان می توانستند کنند آن حجم از در خود جاماندگی را!؟تو حرف می‌زدی اما گوش های من انگار هیچ صدایی را نمی شنیدند.مثل آدمی که سرش را زیر آب کرده اند.انگار گفتن همان یک کلمه از گلوی تو تا رسیدن به گوش های من کافی بود تا یکی دست بی اندازد و از پشت یقه ی پیراهنم را بگیرد و سرم را از زیر آب بیرون بکشد.«مهتاب!»«مهتاب، صدامو می شنوی!؟»تو اسمم را صدا میکردی ، من اشک هایم را!تو با صدایت رنگ می پاشیدی به این قلبِ در خواب مانده ام، من اما رنگ می باختم از آن آخرین بوسه مان.برایم شعر می خواندی که؛«کاش تکراری ترین رنگ جهانم می شدی»تو اما نمی دانستی که خود تکراری ترین رنگ جهانِ من بُودی!</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 22:35:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خونِ خرگوش- رضا زنگی آبادی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B2%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-giwo8fh17xbp</link>
                <description>دوشنبه ۰۱/۰۶/۲۸——————-خوانشِ کتاب دیگری از نویسنده‌ای که دوستش دارم تموم شد.اولین کتاب از این نویسنده شکار کبک، بود که خوندم و خیلی به دلم نشست .—————-خونِ خرگوش، روایت مردمی هست که در حاشیه‌ی شهر و در بدترین شرایط زندگی می کنند.قصه‌ی فریبا و خانواده اش.خانواده ای که بعد از اقدام وحشیانه‌ی پدرش، از هم پاشیده شد.گرچه به نظر می رسد از ابتدا هم کیانِ خانواده ای وجود نداشته!وقتی که پدر، بعد از چند روز غیبتِ دختر بزرگ خانواده، کمر به از بین بردن آن لکه‌ی ننگ(از دیدگاه مرد) می بندد، و بعد از اینکه قاتلِ فرزندِ خودش می شود، همه چیز از این رو به آن رو می شود .فرخنده، دختر بزرگ خانواده که به شعله های آتش سپرده می شود و دود می‌شود و به هوا می رود، مادرش کمر همت می بندد تا از شوهرش تقاص این عمل را بگیرد. که اما راه به جایی نمی برد و به مرگ خودش ختم می شود.حالا پدر می مانند و دختر کوچک تر که فریبا نام دارد.فریبا که دختری تازه شکسته اس و از قضا لکنت زبان دارد.بعد از همه ی این اتفاق ها، همه چیزشان را از دست می دهند، حال آنها که دیگری چیزی در بساط ندارند و جایی برای ماندن هم ندارند، به سوی حاشیه روستا کشیده می شوند. جایی که به آن گودال می گویند.مکانی پر از سوراخ هایی که به جای خرگوش و حیوانات، در آن ها آدم ها زندگی می کنند.زندگی که هیچ چیزش شبیه زندگی نیست.گودال پر است از آدم هایی که از اصل خود رانده شده اند. درماندگانی که از خود وامانده و در خود مانده اند و این واماندگی چیزی جز گندیگی بهمراه ندارد.فریبا دختری مهربان و سخت کوش که سعی می کند در این منجلاب سالم زندگی کند، حتی از راه جمع آوری اشغال و فروختن این طلای کثیف!در طول داستان، فریبا واگویه هایی در ذهنش با خواهر از دست رفته اش دارد.همین حضورِ غایبِ فرخنده، به فریبای قصه قدرت و توان مقابله با سختی ها را می دهد.فریبا رنج زندگی در گودال سیاه و نمور را، زندگی با یک مشت معتاد مافنگی، با یک مشت خلافکار را تنهایی با آن جثه‌ی کوچکش، خود به تنهایی به این طرف و آن طرف می برد. که الحق و النصاف تا آخر هم در این کار موفق است.کم نمی آورد .اهل مبارزه است.حتی با وجود فندکی که همیشه در جیبش دارد، که بنا به گفته ی اِبرام هیزمی که گفته بود، فریبا هروقت دیدی زندگی سخت شد و از پس آن بر نیامدی و در تنگنا قرار گرفتی، کافی است این فندک را بگیری زیر پَرِ لباست، آتش خودش کارش را بلد است؛ هیچوقت از آن فندک برای از بین بردن خودش استفاده نکرد.دنیا پر است از فریباها که می جنگند با زندگی؛ و پر است از فرخنده ها که می میرند در راه زندگی!—————————نمره من به این کتاب ، ۵ از ۵</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 22:13:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب روز خرگوش- بلقیس سلیمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%84%D9%82%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-f9mvl6jjsdkz</link>
                <description>دوشنبه بیست و نهم فروردین هزار و چهارصد ویک.----------------------------------------قبل از شروع خوندن کتاب، یه سر اومدم گودریدز ببینم چه خبر و چی گفتن راجع به روز خرگوش..(چون زمانی که کتاب رو خریدم دسترسی به نت نداشتم که چک کنم گودریدز، با این حساب خریدمش.).داشتم میگفتم  ؛) ریویوها رو که خواندم، گفتم خدا بخیر کنه. شروع کردم خوندن کتاب. همینجور که پیش می رفتم دیدم نه، اصلا شبیه ریویها نیست.شگفت انگیز نیست ولی بد هم نیست.دارم فکر میکنم از روزنوشت معمولی از زندگیِ یک زنِ معمولی چه انتظاری داشتیم!؟این کتاب یک گزارش بود. یک خاطره یک قصه از یک روز معمولی که توی زندگی همه ی ما وجود داره.خدایی بخوام بپرسم ازتون، مگه تمام روزهای زندگی شما فراز و نشیب داره؟هیچ روزتون خطی و در یک امتداد صاف نبوده!؟این کتاب هم همینجور بود.من شخصاً دوستش داشتم..فضای قصه رو دوست داشتم.هلو بپر تو گلو.هیچ فیس و افاده ای توی قصه نبود.چیزی که میخواست بگه رو گفته بود. ----------------------------------------داستان خانمی که نویسنده و مترجمه که یه دوقلوی همسان هم داشته.آذین و آزیتا.کتاب در ابتدا با بخشی که راوی آذین هستش شروع میشه.بخش دوم کتاب، راوی آزیتا هستش.تِمِ هر دو داستان یکی بود.یکبار از دیدِ آذین و یکبار از دیدِ آزیتا بود.اگر آذین بود، چطور اون یک روز رو زندگی میکرد و اگر آزیتا بود چطور!؟----------------------------------------من بر خلاف سایر ریویها پیشنهاد میکنم این روزنوشتِ خیلی معمولی رو بخونید.‏¯\_(ツ)_/¯</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 09:05:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب: کتابخانه ی عجیب-هاروکی موراکامی-ترجمه ی بهرنگ رجبی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D8%AC%D8%A8%DB%8C-qdrzeharowdy</link>
                <description>دوشنبه هشتم فروردین هزار و چهارصد——-در حالی که توی اتوبوس نشسته بودم به سمت شیراز می رفتم، کتاب رو تموم کردم ¯\_(ツ)_/¯موراکامی مثل ویروس پخش میشه قلمش توی وجودت، دست از سرت بر نمیداره تا تمومش نکنی.قصه ش جالب بود ولی خب بنظرم خیلی خیلی خلاصه بود.بنظرم توی یه داستان بلندتر اگر بود جذابیتش بیشتر می‌شد .از اونجا که کار من مربوط به کتاب و کتابخانه میشه، خوندن این کتاب برام جالب بود.داستان یه پسر بچه که پا میگذاره به یه کتابخانه عجیب. اونجا اتفاقات عجیبی میوفته و ادم های عجیبی رو ملاقات میکنه.-پینوشت: ترجمه ی آقای بهرنگ رجبی عالی بود.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 17:40:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک زندانی عجیب و غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-w9szgav5dc0o</link>
                <description>یکشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۱#نوشته_های_سرکاری—————————-روی میز اداره ام قوطی فلزی کوچکی دارم که یک چیز خیلی خاص را در آن محبوس کرده ام!خاص از آن جهت که خودم هم تا بحال بهش فکر نکرده بودم.من زندان بانی هستم که از سال ۱۳۹۴ تا کنون، یعنی ۱۴۰۱ و احتمالا تا سال‌های دیگر هم کماکان زندان باش و آن یک چیز خاص در آن قوطی فلزی، زندانی من!میخواهم از زندانی ام بگویم . همان که سال‌هاست با من و است دم نزده است. لابد می پرسید کدام زندانیست که توان این را دارد که بر سر زندان بانش غر بزند !آه از آن یک چیز خاص محبوس شده، که من را میبرد به سال های دور. همان سالی که من، در خویشتنم زندانی شده بودم و هیچ راه فراری نداشتم.روزها با خودم در زندان تنهایی ام می جنگیدم. خودم را به در و دیوار سرد و خشک زندانم میزدم و دریغ از یک سوسوی نور.یک صدای امیدوار کننده.روزها گذشت و کم کم با زندان و زندان بانم خو گرفتم. باهم کنار آمدیم، باهم حرف زدیم، خندیدیم، گریه کردیم، فریاد کشیدیم، مویه کردیم و الخ.*زندان بان رهایم کرد.*از آن زمان که او مرا رها کرد من شدن زندان بان و این قوطی کوچک زندانی.زندانی که من از او جان می گیریم.وقتی درش را باز می‌کنم و آن رایحه‌ی دلپذیرش به مشامم می رسد، روحم تازه می شود.انگار کن به زندگی بر میگردم.آری، من زندان بانی هستم که رایحه‌ایی جادویی را در حبس خود دارم.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 09:47:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیستوی سبز انگشت- موریس دروئون- ترجمه ی محمد غفوری</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A6%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%BA%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-gb3hble0aysg</link>
                <description>عکس از کتاب خودم ¯\_(ツ)_/¯سه شنبه دوم فروردین هزار و چهارصد و یک.اولین کتاب تمام شده در این سال.به فال نیک میگیرم¯\_(ツ)_/¯چقدر من دوست داشتم این کتاب روهم اکنون به داشتن یک تیستوی سبز انگشت نیازمندم!قصد خوندن این کتاب رو دارید ، بدانید و آگاه باشید که دلتون غنج می‌ره برای تیستویِ عزیزم.پسر سبز انگشت قصه، کاش می شد مهربونی رو مثل تیستو تکثیر کرد.پسر سبز انگشتی که با سرانگشتان جادوییش ، دنیا رو به جای قشنگ تری تبدیل کرده بود.حتی با انگشتان سبزش، جلوی جنگ رو هم گرفت.♥‿♥عاشقت شدم تیستوی عزیزم.پی نوشت: ترجمه ی آقای محمد غفوری عالی بود.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Tue, 22 Mar 2022 21:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب، قصه آنجلینو براون نوشته دیوید آلموند-شهلا انتظاریان</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-npu2kd96l3w1</link>
                <description>چرا برعکس شد عکس کتابم ¯\_(ツ)_/¯این دومین کتابی بود که از دیوید آلموند می خونم.این رو هم دوست داشتم ، البته نه به اندازه‌ی کتاب بابای پرنده من.به عنوان یک جوان، این کتاب که برای نوجوانان بود رو دوست داشتم . داستان یه پری کوچولوئه، که توی جیب یه راننده اتوبوس عبوس پیداش میشه.آنجلینو با اومدنش دل خیلی ها رو شاد میکنه، اخم های خیلی ها رو از هم باز می کنه. مهربونی رو مثل یه ویروس پخش می‌کنه توی هوا(◕‿◕✿)خلاصه که این کتاب رو برای نوجوان ها بخرید تا آنجلینو رو بشناسنش.اگر هم مثل من علاقمند هستید که برای کودک درون تون کتاب بخرید، که این کتاب رو پیشنهاد میکنم بهتون.♥‿♥ راستی، ترجمه خانم شهلا انتظاریان خیلی خوب بود.</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 07:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عکاسی،بالون سواری، عشق و اندوه-جولیان بارنز-عماد مرتضوی</title>
                <link>https://virgool.io/@iazimeh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B2-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D9%88%DB%8C-yxnplrogioqd</link>
                <description>از اون کتاب هایی بود که باید بگی، وااااای بالاخره تمام شد? نمی‌دونم چرا مجتبی شکوری این کتاب رو آنقدر بزرگ جلوه داد و آنقدر ازش تعریف کرد!اصلا کتاب تو دل برویی نبود.زندگی نگاره‌ی جذابی نبود.حقیقت اینکه کامل نخوندم. از خیلی از صفحات رد شدم.نباید اینجور می‌شد !¯\_(ツ)_/¯</description>
                <category>iazimeh</category>
                <author>iazimeh</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 19:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>