<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تفکر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ict1</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:50:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1443601/avatar/Op0eQB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تفکر</title>
            <link>https://virgool.io/@ict1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاه اجمالی به «تئوری انتخاب عمومی»</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-lk1kzb1s57ka</link>
                <description>تئوری انتخاب عمومی در حوزه مدیریت است و میان رشته ایست بین مدیریت و اقتصاد و علم سیاست و حتی مدیریت دولتی و خط مشی گذاری.موضوع خلاصه این است: این که انسان ها در حوزه رفتار سیاسی و خصوصا انتخابات چطور رفتار می کنند؟ اساسا وقتی این که یک عده خودشان را به رای عمومی می گذارند این فرایند انتخاب چطور انجام می شود؟ اینجا تحلیل رفتاری می کند.این تئوری آمده و یک الهام گرفته از موضوع رفتار منطقی انسان ها در حوزه اقتصاد. این که ما انسان ها در حوزه اقتصاد رفتارهایی انجام می دهیم و کالایی می خریم که نهایتا به نفع ما باشد. یعنی اگر یک کالای یکسان را یک جا 100 واحد پولی ارائه کند و دیگری 100 واحد پولی، منطقا پولمان را به 1000 واحد پولی نخواهیم داد. عقبه این تئوری و ریشه ان مباحث «قرارداد اجتماعی» است و ان جایی که خیلی ها معتقدند انسان بر اساس منافعش باید عمل کند و در واقع موضوع اصالت سود و اصالت نفع را مطرح کردند. که عقبه آن به هدونیزم بر می گردد. یعنی لذت گرایی را کمی تعدیل کنیم می شود اصالت سود و نفع و اگر اصالت سود را تعدیل کنیم می شود این تئوری انتخاب عمومی.مبنای تئوری انتخاب عمومی بر اساس «فرد گرایی روش شناختی» است.یعنی مبنا این است که افراد به طور خاص رفتارهایی را انجام می دهند که جمع رفتار ان ها می شود اجتماع. یعنی تک تک افراد حرکتشان باعث تشکیل اجتماع می شود. پس فرد گرایی روش شناختی می خواهد ببیند رفتار انسان ها به صورت انفرادی چطور است و حاصل جمع این ها طبیعتا می شود جامعه و اجتماع. یعنی افراد بلوک های سازنده اجتماعی هستند و پدیده های اجتماعی از کنش آن ها تشکیل می شود.در مقاله های مرتبط پدیده های اجتماعی را بر اساس این رفتارها تحلیل کند. یعنی در اجتماع حرکت ها چطور است و قبلش برویم ببینیم که افراد چه کار می کنند. فرش مهم هم این است که افراد منطقی عمل می کنند. منطقی عمل کردن هم یعنی این که محاسبه گر هستند. مثال ساده ان این است که در صفوف پمپ بنزین اگر خط های شلوغ و خلوت باشد منطقا شما در صف شلوغ نمی روید. و همه افراد هم تعدیل می کنند و این باعث می شود شما در خطی که قرار دارید با اختلاف جزئی با خط دیگر بنزین خواهید زد. یعنی منطقی بودن و محاسبه گر بودن انسان ها در جنبه های مختلف که ظرفیت روانی و روان شناختی انسان ها را نشان می دهد.پس همه افراد سعی می کنند انتخاب بهینه داشته باشند حال یک خرید ساده باشد یا یک موضوع پیچیده تر مانند انتخابات سیاسی یا مانند این.در این زمینه فرض دیگر این است که سیاست مداران هم این رفتار را دارند یعنی رفتاریرا ارائه می دهند که بتواند منافعشان را به حداکثر برساند.پس اینجا دو منافع داریم 1- رای دهنده ها 2-افرادی که باید انتخاب شوند. و بازیگران سیاسی در این داستان هستند. هر دو دنبال منفعت خود هستند.این که منفعت چیست را توضیح خواهیم داد.بر این اساس، تئوری انتخاب عمومی می خواهد ببیند که منافع بازیگران به سمت چه کسی می رود و بر اساس چه چیزی می خواهد رخ دهد.در اینجا افرادی که قرار است به قدرت برسند و حکومت را در دست دارند تا چه اندازه دنبال منافع عمومی هستند و تا چه اندازه دنبال منافع خودشان هستند. مردم به آن ها نگاه می کنند و ببینند پیشنهاداتی که کاندیداها می دهند می تواند منافعشان را تامین کند. به زبان ساده تر در رفتارهایی مانند انتخابات هر فردی بر اساس این تئوری تحلیل شخصی خودش را دارد و نگاه می کند که آن سیاستمدار چه پیشنهاداتی را به او عرضه می کند و در صورت قبولی یا مردودی آن فرد، چقدر نفع خواهد برد. پس همین تئوری توضیح می دهد که چرا افراد کاندیدا پیشنهاداتی را به جامعه می دهند که منافع حداکثری برای اکثریت جامعه یا آن هایی که سیاستمدار را به حداکثر رای برسانند، داشته باشد.نظریه انتخاب نسبتا جدید است و از نظریه های اقتصادی دهه 50 سرچشمه گرفته است و در این جایگاه سیاست توضیح آمرانه ارزشها می کند. مردم به سیاستمدارها نگاه می کنند و میبینند که بین نیازهای آن ها و منافع احتمالی آن ها این سیاستمداران چطور می توانند واسطه شوند و آن ها را به منافع حداکثری شان که آرزویشان است، برسانند. ضمن این که به طور ضمنی سیاستمداران هم دنبال منافع خودشان هستند.تحلیل برخی مقاله ها این است که همانطور که در بازار اقتصادی معامله می کنند و پول را به اندازه کفایت پرداخت می کنند و جنس را دریافت می کنند، آن طرف هم فروشنده درباره جنس خود تبلیغ می کند و این تبلیغ متناسب با ویژگی های خریدار به او گفته می شود. در معامله واسطه پول است و در سیاست مداران و انتخاب توسط مردم واسطه سیاست است.این در هر شکلی از انتخابات مطرح است و انچه می دانیم این است که افراد بر اساس علائقشان خیلی حسابگرانه عمل می کنند و خواسته هایی نامحدودشان را (طبق علم اقتصاد که علمی است که بین خواسته های نامحدود و منابع محدود یک رابطه منطقی برقرار می کند) بر اساس این پیشنهادات سیاستمداران می سنجند و می بینند چقدر ان خواسته ها را پوشش می دهد. پس سیاست یک موضوع مبادله ای است و ملاک خوب یا بد بودن هم بحث رضایت افراد است. این نکته جالبی است. یعنی افراد خیلی نگاه نمی کنند که سیاستمداری که حرفی را میزند، چقدر جایگاه تخصصی دارد و قدرت دارد یا چیز دیگری. بلکه حساب می کنند می بینند که اگر او به قدرت برسد تا چه حدی منافعشان تامین خواهد شد.پس یک نوع مبادله داریم بین افرادی که رای می دهند و افرادی که رای را می خواهند.یک نکته جالب تر این است که اشاره می کند که ما دو گروه داریم در مباحث انتخاباتی، 1- حاکمان موجو . یعنی آن افرادی که ممکن است با رای گرفتن سر جایشان بمانند و یا جایشان را به کسی دیگر دهند (یعنی مدل دموکراسی که چرخش نخبگان را تایید می کند انجام شود). در این تئوری افراد نگاه نمی کنند حاکمان موجود چه رایی را می دهند بلکه نگاه می کنند که گذشته آن ها چه بوده است. اما درباره افرادی که بر سر کار نیستند، و می خواهند تازه وارد شوند، به وعده هایشان نگاه می کنند.اینجا تفسیری از شهید مطهری و علامه یزدی و علامه طباطبایی و دیگران داریم که اصالت سود و نفع در تفکر لیبرالیستی بیشتر در فضای مادیات می رود ولی در تفکر ما ممکن است مباحث معرفتی هم باشد یا احساس رضایت هم باشد یا مباحث دینی یا فرهنگی یا اجتماعی هم باشد. یعنی آن فردی که رای می آورد این اعتقادی که من دارم را چقدر گسترش می دهد و ممکن است احساس لذتی که از این موضوع دارم ممکن است باعث ایجاد منافعی در وجود من ایجاد شود که الزاما مساوی با منافعی که در تفکر لیبرالیستی مطرح شده، نباشد. این نکته در تئوری هست که حتی تعمیم داده شده به فرهنگ ما.بر این اساس الگوی رای دهندگی شهروندان اینطور تفسیر خواهد شد، یعنی رای دهندگان یک رویکرد عقلایی دارند و حکومتی را انتخاب می کنند که بیشترین منافع را برایشان داشته باشد و به خاطر این هست که مطلوبیتشان به حداکثر برسد.مطلوبیت یک واحد مجازی است در حوزه اقتصاد که ما از مصرف هر واحد کالا آن را افزایش می دهیم. مثال مطلوبیت شما از مصرف یک لیوان آب در بار اول خیلی زیاد می شود بار دوم کمتر می شود و بار سوم ممکن است مطلوبیتی برای شما نداشته باشد. اما خیلی از کالاها ممکن است مطلوبیتش نامحدود باشد. شما هر قدر طلا بدهند مطلوبیت نزولی نخواهد بود.در ادامه، تقابل دو دیدگاه حزب حاکم و حزب موجود را در این روشی که مردم رفتار می کنند نشان داده است و گفته است که این ها چطور می توانند تفسیر کنند. و در هر حال ان چیزی که مهم است این است که دانش مردم نسبت به اینده محدود است و انسان ها نسبت به گذشته اطلاعات دارد اما نسبت به آینده اطلاعات نداریم. یعنی وقتی نسبت به حزب موجود می خواهیم قضاوت کنیمف کارهایی را که در زمان حکمرانی اش کرده است را میبینیم و میشنویم، اما نسبت به حزب رقیبش اطلاعاتی نداریم و حدس می زنیم و بر اساس عرضه آن ها ما پاسخ می دهیم و انجام می دهیم.مبانی اصلی این تئوری بر این اساس است که تمامی بازیگران در حوزه انتخابات سیاسی و چیزهایی مانند آن، توجهشان به حداکثر کردن منافعشان است. حال هر قدر این منافع متنوع تر باشد این تیم که می خواهد رای بگیرد باید دامنه سبد پیشنهادات خودش را وسیع تر کند.از این تئوری درباره تفسیر رفتار حکمرانی استفاده می شود.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 11:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12-مفهوم سطوح تحلیل یا Marr&#039;s three levels of analysis</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/1-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%DB%8C%D8%A7-marrs-three-levels-of-analysis-e18jchpcc8tn</link>
                <description>یک مدل دیگری داریم هست که یک محقق نورولوژیست (Neurologist) آن را بیان کرده که ایشان روی بینایی یا Vision خیلی کار کردند. نام ایشان دیوید مار (David Marr) است.  ایشان یک کتابی به نام ویژن داند که آنجا مدل محاسباتی خودش را مطرح می کند که یک نظریه سه سطحی مطرح می کند. شما هر سیستم هوشمندی دارید حال بینایی یا Vision و یا حل مسئله یا .... باشد و این سیستم در انسان یا مغز یا ماشین هوشمند یا ... هم که باشد، ما میتوانیم آن را در سه سطح تحلیل کنیم.یک سطح که پیچیده ترین سطح است را به نام محاسبه نامگذاری می کند که مهم ترین سطح این سطح است. چیزی که باید در این سطوح در نظر داشته باشیم این است که ماموریت آن سیستم چیست؟ و اساسا آن سیستم چه کار باید بکند؟ چه نوع داده هایی را از محیط باید دریافت کند و چه کاری باید در تعامل با محیط انجام دهد؟ خیلی اوقات مشکل در همین سطح است و اگر دقیقا بدانیم که آن سیستم چه کاری می خواهد انجام دهد، خیلی از مسائل ما در طراحی این سیستم ها حل می شود. مثلا بینایی چه کاری باید انجام دهد؟ ماموریت سیستم بینایی ما به لحاظ فانکشنال چیست؟ باید بتواند یک اطلاعاتی را از محیط دریافت کند. این اطلاعات شامل چه چیزهایی می شود؟ می تواند شامل فاصله باشد، یا رنگ، حرکتف سرعت، و ... باشد. شما می توانید خیلی از این ها را فهرست کنید. یعنی کاری که یک سیتم بینایی انجام می دهد، ما باید خیلی دقیق شناسایی بکنیم که چه چیزهایی هست. حال یک سیستم حل مسئله هم یک ماموریت های دیگری دارد. ما در این سطح باید بفهمیم که این سیستم چه کاری باید انجام دهد یعنی ماموریت اصلی اش و ان چیزی که به خاطر آن تعریف شده و تعریفش وابسته به آن است، را بتوانیم پیدا کنیم.در سطح دوم و پس از تعریف سطح اول، باید ببینیم چه نوع بازنمایی هایی و چه نوع عملیاتی باید انجام شود تا به اهداف خود برسد؟ مثلا من مامورت دارم فاصله را تشخیص دهم، رنگ را تشخیص دهم، تفاوت معرف ها را تشخیص دهمف چهره ها را تشخیص دهم، و .. این تشخیص ها باید در سطح دوم به صورت عکلیات تعریف شود.در سطح سوم که کم اهمیت ترین سطح است این است که این الگوریتم را باید در میزبانی پیاده سازی کنم. این میزبان می تواند مغز باشد، یا ذهن باشد، یا کامپیوتر باشد یا ...هر چیزی می تواند باشد و برای ما مهم نیست. فقط در چه صورت اهمیت دارد؟ در صورتی که بتواند آن الگوریتم ها را پیاده سازی کند. اگر بتواند آن کارها را انجام دهد دیگر این میزبان برای ما اهمیت ندارد.حال به مثالی توجه کنیم که در آن مرد هنرمند و که کور رنگی دارد را در نظر بگیریم که رنگ ها را نمی بیند اما با دوربینی که روی سر او نصب شده، هر رنگ به صوتی خاص تبدیل می شود و برای او پخش می شود. ایشان ادعا می کردند که من رنگ ها را می شنوم. یعنی دوربین رنگ ها را توسط یک سیستم کامپیوتری تشخیص داده و آن را تبدیل به صوت می کند. و او هم مدعی است که دیدن من با شما فرقی ندارد. این ادعای خیلی بزرگیه. برخی حتی مشکل کوررنگی ندارند بلکه مثلا سیستم بینایی آن ها کامل از بین رفته و دانشمندانی مانند باک ریتا (Bach-y-Rita ) از این سیستم برای نابینایان استفاده کرده اند. او ابتدا از سیستم لامسه استفاده کرد یعنی از دوربن استفاده می کرد و اطلاعات بصری دوربین به صورت نقاط برجسته روی پشت فرد قرار می گرفت. بعد محققان از زبان استفاده کردند و یک نوار روی زبان قرار میدادند و اطلاعات بصری روی زبان لمس می شد. و نابینایان با استفاده از این اطلاعات راه می رفتند و قدم می زدند و ... و هم اکنون هم روی سیستم های صوتی در حال کار هستند. نکته جالب این است که افراد استفاده کننده از این سیستم ها دیدند که در نواحی مغزی شان هم تغییراتی اتفاق افتاده است. یعنی نابینا با سیستم صوتی مواجه بود اما جاهاییاز مغزشان که مربوط به تشخیص فضا (بینایی) است هم فعال شده است. برخی از این محققان مدعی هستند که اگر این سیستم ها کمی کامل تر شوند و همه اطلاعات را بتواند منتقل کند، بینایی من با دیگران فرقی ندارد.  چرا این ادعا را می تواند بکند؟ چون اگر به نظریه سه سطحی برگردیم،  اگر بگوییم که سطح اول از همه مهم تر است و سطح بعدی جنبه فرعی دارد، آن وقت ما دیدن را در عملیات اطلاعاتی و محاسباتی می دانیم که این سیستم باید انجام دهد. ماموریت دیدن حتما این نیست که از کدام رسانه مثلا چشم استفاده کند یا رسانه دیگری بلکه ماموریت دیدن یعنی من بتوانم اطلاعاتی که شامل موقعیت فضایی، حرکت، تفکیک رنگ ها، و ...همه اصطلاحات دیگر مبتنی بر بینایی را هم داشته باشم. اگر سیستمی بتواند تمام اطلاعاتی که برای بینایی من یا لامسه یا شنوایی من لازم است را فراهم کند، و مخاطب متوجه نشود که شما نابینا هستید، آنوقت (البته به زعم افرادی که قائل به این تئوری هستند)، آن فرد نابینا قادر به دیدن است.شما اگر چنین رویکردی داشته باشید، مغز برای شما چه اهمیتی دارد؟ در درجه دوم است! چون سخت افزار است و با این رویکرد سه سطحی، در سطح سوم قرار دارد.در این رویکرد چیزی که خیلی مهم است Map است و عملیات و بازنمایی است. شما در این رویکرد باید بازنمایی و نقشه و عملیات را بشناسید که این ها در سطح انتزاعی می توانند با همدیگر یکسان باشند. البته ممکن است در جنبه های عملیاتی و انضمامی تفاوت داشته باشند ولی آن تفاوت آنقدر اساسی نیست. برای همین بود که این رویکرد بسیار گسترده شد. و روان شناسی شناختی محض که در دهه های اولیه از آن صحبت می کنیم، خیلی متاثر از این رویکرد است. معتقدین به این رویکرد می گویند من نیازی به مغز ندارم! آن ها معتقدند که من یک سخت افزاری دارم که این اطلاعات را پردازش می کند چیزی که برای آنان مهم است و دوست دارند روی آن کار کنند این است که الگوریتم های پردازش و الگوریتم های بازنمایی چه هستند و محتوای خود بازنمایی چیست و چطور بازنمایی انجام می شود و چطور عملیات روی آن انجام می شود و مواردی از این دست برای آنان مهم است. و ماموریت یک روان شناس شناختی این موضوعات خواهد بود. در دهه های اول که علوم شناختی شکل می گیرد نقش برادر بزرگ را چه کسی ایفا می کند؟ هوش مصنوعی. یعنی در واقع سایه این نظریه پردازش خبر که برامده از آن سیستم هست، در کل علوم شناختی هست و می بینید که با چنین نگاهی به ذهن و انسان و علوم شناختی نگاه می کنند. و انسان را گویا یک ماشین پردازش خبر می دانند و بقیه چیزها اهمیت اساسی و جدی ندارند. این رویکردی است که از آن به عنوان رویکرد پردازش خبر از آن صحبت می کنیم.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 -نظریه پردازش اطلاعات یا Computational Theory یا Information Processing</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/11-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-computational-theory-%DB%8C%D8%A7-information-processing-dzquc3u5yzw2</link>
                <description>این نظریه به شکل های مختلفی در علوم شناختی استفاده می شود یک تعریف دقیق و محدودی دارد و تعریف اصل است مه اول توسط پوتنام (Putnam) و بعد توسط فیلسوف ذهن به نام فودور (Jerry Alan Fodor) طراحی شده مبنای بسیاری از مطالعات قرار گرفته است. آقای فودور چند کتاب دارد که در آن ها به طور مفصل و دقیق دیدگاه هایش را بیان کرده است.این کتاب ها مقداری زبان فنی دارد و مر فلسفه ذهن به کار می اید. یک مدل عام تری هم داریم که الزاما قواعدی که در این مدل ارائه شده را رعایت نمی کند اما به صورت کلی از آن تبعیت می کند. و شما اگر کتاب پاول تاگارد (Paul  Thagard) را مطالعه بفرمایید بیان می کند که ما تعریفی گسترده از نظریه محاسباتی داریم که اگر آن نظریه را در نظر بگیریم، درصد زیادی از مطالعات علوم شناختی را می توانیم زیر چتر رویکرد محاسباتی قرار بدهیم. پس می توانیم یک طیفی داشته باشیم که فقط بنا بر این می گذارد که یک بازنمایی داریم و یک محاسبه انجام می دهیم، که حیطه محاسبه را هم خیلی گسترده می گیرد لذا حیطه شمولش خیلی گسترده می شود. و خیلی از کارهایی که الان انجام می شود را می توانیم بگوییم رویکردش محاسباتی است. اما یک نگاه خیلی فنی و دقیق هست که همان چیزی است که در چارچوب های فودور و مانند آن مطرح شده است. پیاده سازی این مدل هم به صورت کمی جدی تر توسط این دو دانشمند برجسته به نام نیوول (Allen Newell) و سایمون (Herbert Simon) مطرح شد  که برنامه هایی طراحی کرده بودند که بتواند همه مسئله هارا حل کند! موفقیت های خوبی هم در شبیه سازی حل مسئله و تفکر در انسان به دست آورده بودند. آن ها با استفاده از نظامی که در نماد ها و یا رمزها داریم که این نماد ها توسط سیستم قابل فهم و پردازش توسط یک سیستم است. و همینطور الگوریتم هایی برای رمز گردانی و رمز گشایی هم داریم. پس این موارد نمونه عینی انجام این تئوری ها توسط دانشمندان فوق هست.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10-بررسی دیدگاه شناختی روان‌شناسان رفتارگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/10-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7-nkhkcaguhf3l</link>
                <description>ماجرا به همین صورت باقی نماند و در خود رفتار گراها کسانی بودند که از برخی مفاهیم و Conceptهای شناختی، شروع به استفاده کردند. یکی از این افراد تولمن (Edward Chace Tolman) بود که روی حیوانات و موش ها کار می کرد. چیزی که او متوجه شد مفهومی بود به نام Mental Map. موش هایی را درون ماز آموزش می داد. اول آن ها را در ماز قرار می داد و تکلیف خاصی برایشان معلوم نکرده بود. آن ها هم درون ماز شروع به جستجو و گشت می کردند. در مرحله بعد یک مسیری را به آن ها یاد داد و در انتهای مسیر موش ها به تقویت کننده یعنی پنیر یا ... می رسیدند. موش ها یاد گرفتند که باید مسیر Aرا طی کنند تا به آن غذا برسند. کاری که بعدا انجام شد این بود که مسیر Aرا مسدود کرد و می خواست ببیند آیا موش ها از مسیر دیگری خواهند رفت و به تقویت کننده (پنیر) می رسند یا خیر. اگر موش ها بدون وقفه از مسیر دیگری بروند و به پنیر برسند این معنایش این است که در ذهنشان یک نقشه شناختی دارند و بر اساس آن عمل می کنند و صرفا تابع یک سیستم محرک-پاسخ که رفتارگراها قائل بودند، نیست. نقشه شناختی یک مفهوم کاملا cognitiveاست یعنی شما یک چیزی را در درون ذهن دارید مطرح می کنید و نشان می دهد نقشه ای در ذهن وجود دارد. مثل بسیاری از رانندگانی که در تهران هستند وقتی مسیر بسته می شود احساس می کنند در بن بست هستند و کاری از دستشان بر نمیاید. اما رانندگانی که حرفه ای هستند می بینید که یک مسیر را از چندین راه وارد می شوند و پیدا می کنند. چرا؟ چون نقشه و Mapای که از تهران در ذهن دارند بسیار پیچیده تر است.روان شناسان دیگری بودند که مفاهیمی مثل «یادگیری علامتی»، یا «خبرپردازی» یا «شرطی سازی کلاسیک» و .. و اصطلاحاتی را در کارشان مطرح کردند که دیگر نمی توان گفت این روان شناسان فقط از مفاهیم رفتاری و محرک-پاسخ استفاده می کنند. و روان شناسان این چنینی کم کم از مفاهیم Cognitive استفاده می کنند و این زمینه را فراهم می کند که تحولی در درون آن ها اتفاق بیفتد.ماجرای مهم دیگری که بوجود امد و مهم بود نقدی بود که زبان شناس مشهور به نام چامسکی (Avram Noam Chomsky)  بر یکی از کتابهای اسکینر به نام رفتار کلامی نوشت. این نقد را از دو وجه می توان بررسی کرد یکی این که آیا این نقد علمی است؟ و به خاطر مبانی علمی آن باعث فروریختن این اقتدار رفتارگرایی شد؟ یک وجه دیگر این است که انگار آن موقعیت زمانی، نیازمند کسی بوده که این اقتدار را بشکند.  بعد از چند سال که از این ماجرا می گذرد خیلی از افرادی که تا آن زمان تاریخ روان شناسی و علوم شناختی را بررسی می کنند تصورشان بر این است که آن وجه دوم بوده که اهمیت بیشتری داشته است. تصور بفرمایید اقتداری که رفتار گرایی داشته در ان حوزه و کسی جرات استفده از کانسپت های شناختی را ندارد و اسکینر به صورت یک اسطوره در این حوزه مطرح هست، چامسکی این متن را می نویسد و می گوید مبانی که شما دارید الزاما درست نیست و او مسیر را باز می کند برای کسان دیگری که در این حوزه شناختی فعال هستند. از جمله کسانی که در این حوزه جرات کار پیدا می کنند، روان شناسی به نام جرج میلر (George Miller) هست. او یکی از تاریخی ترین یافته های روان شناسی را ارائه کرد و آن «عدد هفت طلایی» یا The Magical Number seven بود. در واقع مقاله ای کار می کند درباره ظرفیت Working memoryو بعد از آن کم کم کتاب هایی نوشته می شود و مراکزی تاسیس می شود. آقای میلر از افرادی بودند که در همین فضای رفتارگرایی رشد کرده بودند اما کم کم جسارت پیدا می کنند که از این ادبیات و رویکرد استفاده کنند.شما اگر این تحولات درون روان شناسی را در نظر بگیرید، این موضوع همزامان است با شکل گیری «نظریه پردازش خبر» یا است. تحولات آن سه حوزه مطرح شده به روان شناسان این امکان را داد که ما برای بررسی انسان می توانیم از «نظریه پردازش خبر» استفاده کنیم و از کامپیوتر به عنوان یک مدل و الگو استفاده کنیم. وقتی روان شناسان هم به این جمع می پیوندند، و در واقع از برچسب Cognitive Psychologistبرای خودشان استفاده می کنند، این حلقه کامل می شود. حالا می توان گفت مجموعه دانش Cognitive Science شکل گرفته و این حلقه حدود سال های 1960 کامل شده است. ما از آن مقطع به بعد مجموعه دانشی داریم که به آن علوم شناختی می گوییم.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9-رفتار گرایی روش شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/9-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-or37vo0agt1p</link>
                <description>نسلی از روان شناسان پدید آمدند که ما به آن ها رفتار گرایی روش شناختی می گوییم. این دسته از روان شناسان معتقد بودند که ما باید موضوعمان را محدود به چیزهایی کنیم که قابل مشاهده باشد. چه چیزهایی قابل مشاهده است؟ رفتار. آن ها ذهن را انکار نمی کردند بلکه استراتژی آن ها در روش مطالعه بود که این موضوع را بیان می کردند. به همین خاطر به آن ها رفتارگرایی روش شناختی گفته می شود. آنان معتقد بودند که تمام چیزهایی که ما از ان به عنوان پدیده های ذهنی از آن صحبت می کنیم را می توانیم از طریق رفتار آن ها را بررسی بکنیم. من نیازی نیست که بگویم این موجود چقدر تشنه است. بلکه می توانم بگویم که چقدر از آب محرومش کردم! یا مثلا نیازی نیست افسردگی را بر اساس Subjective filling توصیف کنم، بلکه می توانم بگویم که کسی که افسرده است در طول روز چقدر حرکت می کند و یا پلک های او می افتد یا چه میزانی گریه می کند و چه میزانی می خندد. و این را بر اساس شاخص های کاملا رفتاری بیان کنم. و با این رویکرد که آشنا هستید، شروع کردند به تولید دانش گسترده در حوزه های نظری و کاربردیِ روان شناسی. و تقریبا دو سه دهه حاکم بلامنازع روان شناسی بودند. و بخصوص روان شناسی که از اروپای غربی و آلمان بود را به امریکا بردند. در دانشگاه های امریکا به خاطر نفوذ ایدئولوژیک روان شناسان رفتار گرا تا حدود زیادی موضوعات مربوط به ذهن همه از حیطه مطالعه علمی خارج شده بود.  . ما می بینیم که یک سکوت معنا دار طولانی در حوزه روان شناسی داریم و کسی مفاهیمی مانند cognition  و perception و فرایندهای ذهنی و درونی را مطالعه نمی کند. این به خاطر این بود که دانشمندان معروفی مانند اسکینر (Skinner) بودند.   کارهای جالبی هم دارند. چند کتاب دارند که یکی از آن ها «فراسوی آزادی و شان» هست. که دیدگاه های او درباره انسان و ماهیت رفتار انسان است و بیان می کند که چرا از این رویکرد برای توصیف پدیده های مربوط به انسان استفاده می کنند.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8-مطالعه مکتب های حوزه علوم شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/8-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-k2gmdsj4gor5</link>
                <description>گروه دیگری هم بودند که بعد از متخصصان سایکوفیزیک، به حوزه علوم شناختی توجه نشان دادند. یکی از معروف ترین مکاتب مکتب گشتالت (Gestalt) است. که در کتاب های عمومی قوانین او ذکر شده است. مثلا قوانین: اصل مشابهت، قانون پراگنانس، قانون مجاورت، قانون تداوم یا پایستگی، قانون یکپارچگی، قانون منطقه مشترک.چیزی که برای روان شناسان شناختی مهم است این است که روان شناسان گشتالتی موضوع مطالعه شان را فرایندهایی قرار داده بودند که الان در حوزه علوم شناختی قرار می گیرد مانند ادراکف تفکر و مواردی از این دست و مدلهایی که ارائه می دادند هم بسیار شبیه است به مدل هایی که الان در حوزه علوم شناختی الان داریم. شخصیت دیگری که در علوم شناختی نقش داشت و البته خیلی به اندازه ای که باید مورد توجه قرار نگرفت، اما برخی دیدگاه های او الان در علوم شناختی مورد توجه هست. نام ایشان ویگوتسکی (Lev Vygotsky) بود که خیلی تمرکزش روی تفکر و زبان و فرآیندهای شناختی پیچیده بود. او خیلی تاثیر تاریخ و فرهنگ و جامعه روی فرآیند های عالی شناختی بود. او شناخت را از دل مغز بیرون کشید و در دل اجتماع قرار داد. و نکته بسیار جالبی در این موضوع وجود دارد که توضیح داده خواهد شد. یکی از تئوری هایی که الان درباره شناخت داریم این است که نباید شناخت را محصور به مغز کنیم بلکه شناخت در محیط و در اجتماع گسترده هست و اگر از آن منظر نگاه کنیم تفسیر تازه ای از شناخت پیدا خواهیم کرد. اقای ویگوتسکی مطالعات محدودی انجام داد و خیلی وارد بدنه اصلی روان شناسی و علوم شناختی نشد. شخص دیگری که بسیار مرتبط به روان شناسی شناختی هست و خیلی زودتر از شکل گیری روان شناسی شناختی مدرن با همان اصولی که روان شناسان شناختی کار می کنند مطالعه می کرد آقای ژان پیاژه (Jean Piaget) بود. او در واقع یک شناخت شناس یا اپیستمولوژیست (Epistemology) بود یعنی دغدغه های معرفت شناسی داشت. او میخواست متوجه شود که شناخت به چه صورت حاصل می شود و سئوال هایی در حوزه فلسفه داشت و می خواست این سئوال ها رو با استفاده از مطالعات روان شناسی پاسخ دهد. او فکر می کرد بهترین مسیری که او را به پاسخ سئوالات می رساند روان شناسی تحولی یا روان شناسی کودک است. بیشتر مطالعاتش را هم روی 3 فرزند خود انجام داد. او بررسی کرد که سازه های اصلی که می تواند سیستم شناختی ما را تشکیل دهد چطور از ابتدای تولد تا انتها تغییر می کند و نظریه ای را توسعه داد که از جهات بسیاری نظریه شناختی مدرن هست. او خیلی متاثر از رویکرد زیست شناختی بود یعنی و بر اساس پایه هایی که در علم زیست شناسی مطرح است مانند سازگاری (adjustment)، برون سازی (accommodation)، درون سازی (assimilation)، تعادل جویی (equilibration)، وحتی استفاده از مدل های سایبرنتیک برای تبیین تعادل جویی، مدلی را ارئه کرد که می توان گفت یک نظریه شناختی مدرن هست.این ها جریان هایی بودند که در طول دهه های گذشته در حوزه روان شناسی بودند اما به دلایلی خیلی فراگیر نشدند که بگوییم این جریان ها منجر به شکل گیری رویکرد شناختی شده اند.یک مشکل دیگری هم بود که تحول در رویکرد شناختی را بعد از مدتی محدود کرد. و ان هم موضوعی بود که در بخش سایکوفیزیک به ان اشاره شد. این که 50 درصد آزمایش ها با سیاست های علمی سازگار بود اما 50 درصد آن هم مورد نقد بود که شما از گزارشات Sunjective افراد استفاده می کنید و این موضوعی عینی نیست لذا نمی تواند قابل اتکا و علمی باشد.</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7-آغاز روان شناسی علمی با سایکو فیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-ji5z6j3d181r</link>
                <description>سایکوفیزیک دان ها شروع به بررسی ذهن در آزمایشگاه کردن با این هدف که ساختمان ذهن را شناسایی کنند و ببینند ذهن از چه عناصری تشکیل شده و چطور با هم سازماندهی پیدا کردند. این موضوع و هدف خیلی شبیه کاری است که روان شناسان شناختی دارند انجام می دهند. نکته جالب روشی که استفاده می کردند بود. نام روش آن ها درون نگری بود. در این روش آزمودنی هایی را آموزش می دادند و بعد محرک هایی را به آن ها ارائه می دادند و از آنان می خواستند تجربه های درونی و ذهنی شان را گزارش کنند. بعد آن تجربه ها را ریز و کمی و دقیق می کردند و از این طریق دانش را شکل می دادند. اگر بخوایم با ملاک سفت و سخت علمی بررسی و ارزیابی کنیم، درصد زیادی از کارشان می تواند در چارچوب علم قرار بگیرد. چون از روش کمی استفاده می کنند و از روش کمی استفاده می کنند و دغدغه های علمی را رعایت می کنند اما 50 درصد ان می تواند دچار خدشه باشد چون آن ها به گزارشات درونی و ذهنی افراد متکی هستند و ممکن است که از معیار عینیت عدول کند. اما همین شیوه ها و سنتی که پایه گذاری کردند منجر به شکل گیری یک نوع متدی که الان در ادبیات علوم شناختی هست و استفاده می شود که به آن روش های سایکوفیزیک (Psychophysics) می گوییم.در روش های سایکوفیزیک شما در واقع یک محرک را ارائه می کنید که می تواند به صورت فیزیکی یا کامپیوتری باشد و از آن طرف پاسخ های شرکت کنندگان یا آزمودنی ها را دریافت می کنید و از طریق انجام محاسبات می توانید حدس هایی بزنید که در ذهن چه اتفاقی افتاده است. و از طریق انجام برخی محاسبات می توانید حدس هایی بزنید که در ذهن چه اتفاقی افتاده است.شما آزمایش مشهور «زمان واکنش» یا Reaction time را شنیده اید. در این آزمایش یک محرکی را ارئه می کنند و فرد مورد آزمایش باید تشخیص می دهید که این محرک را دیده اید یا ندیده اید. شما زمانی که فرد می تواند پاسخ دهد را ثبت می کنید مثلا 300 هزارم ثانیه، در مرحله دوم شما دو محرک ارائه می کنید و او باید بین دو محرک تصمیم بگیرد. در این صورت می بینید که زمان واکنش مثلا 500 هزارم ثانیه شده است یعنی 200 هزارم ثانیه بیشتر شده است. از این افزایش حدس می زنیم که این 200 هزارم اضافه شده در اصل صرف پردازش محرک دوم شده است. یعنی از طریق داده هایی که خودتان به عنوان محرک ارائه می دهید و پاسخ هایی که فرد میدهد، حدس هایی درباره ذهن آن فرد می زنید. در حرفه روان شناسی شناختی تقریبا درصد زیادی از آزمایش هایی که انجام می شود بخصوص در روان شناسی محض متکی بر این منطق است اما آزمایش ها خیلی خلاقانه تر و خیلی جذاب تر است. ما فعلا کاری با آن ها نداریم. این اولین مکتبی بود که در روان شناسی شکل گرفت. موضوع آن هم موضوع ذهن بود و با روش درون نگری و یافته های ارزشمندی هم در ابتدای راه پیدا کردند.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6-آستانه های حسی (Sensory Threshold)</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/6-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-sensory-threshold-f5t2ivhugh46</link>
                <description>اولین سئوالی که روان شناس ها دوست داشتند به پاسخ آن برسند این بود که چطور شناخت ما وارد ذهن ما خواهد شد. اگر کسی بخواهد این مسیر را خوب پیگیری کند نقطه شروع آن آستانه های حسی است. منظورمان آن کمترین مقدار محرکی است که باعث می شود که گزارش کنید که تجربه ای درون شما اتفاق افتاده است. مثلا وقتی مقدار نور را انقدر کم کنیم که از یک حد بیشتر اگر کم شود دیگر نور را نتوانیم تشخیص دهیم. به آن حداقل نوری که ما می توانیم تشخیص دهیم را آستانه حسی ما گفته می شود. محققان از آستانه حسی و آستانه اختلافی شروع کردند.آستانه اختلافی شبیه آستانه حسی است با این تفاوت که در آستانه اختلافی مثلا دو محرک به شما داده می شود که یکی قوی تر از دیگری است. در این صورت شما چه زمانی می توانید متوجه شوید که محرک دوم قوی تر از اولی است و اولی ضعیف تر از دومی بوده است؟ به آن «آستانه اختلافی» یا threshold  voltageمی گوییم.  یعنی در این  حالت می خواهند آستانه های خیلی کوچک را شناسایی کنند. مثلا دو وزنه به شما می دهند که یکی 200 گرم و دیگری 202 گرم است و شما چقدر اگر وزنه 202 گرمی تغییر کند شما تشخیص میدهید که سنگین تر است؟ با آن حد، آستانه تغییر می گوییم.یکی از کارهای جالب را محققی به نام فخنر (Gustav Fechner)  کار کرد. او روی همین آستانه های اختلافی کار می کرد. فرض کنید مثال وزنه های را داشت کار می کرد. مثلا یک وزنه 100 و 102 و 98 گرمی را به شما می دهم و شما ممکن است با دو گرم اختلاف تفاوت را تشیص دهید.  حالا اگر وزنه پایه را از 100 به 200 گرم تبدیل کنیم، آیا در این صورت دو گرم اختلاف را تشخیص می دهید؟  بله متوجه نمی شوید. چرا؟ چون باید میزان اختلاف بیشتر باشد یعنی محرک فیزیکی را مقدار بیشتری باید افزایش دهید. در مثال دیگر، اگر شما از چالوس به تهران بیایید اگر مسیری 50 کیلومتر کمتر باشد کاملا تغییر را حس می کنید اما اگر از بندرعباس به تهران بیایید و مسیری را بیایید که 50 کیلومتر کمتر باشد، آن تغییر را به صورت Subjectiveحس نخواهید کرد.حال اگر در مثال قبل وزنه های پایه را باز هم افزایش دهیم، چیزی که متوجه می شویم این است که وقتی بخواهیم شدت احساس را تغییر بدهیم یعنی بخواهم احساس کنم که آن وزنه به صورت Subjective سنگین تر است، برای این که یک واحد در احساس من تغییر کند باید تغییر در محرک فیزیکی باید بیشتر از یک واحد باشد تا من بتوانم آن را به صورت Subjectiveان را گزارش کنم. «فخنر» آمد و وزنه های مختلف را بررسی کرد و شدت تغییر محرک های فیزیکی را با شدت تغییر احساس مقایسه کرد و مشاهده کرد که در صورتی می تواند رابطه بین این دو تا پیدا کند که یکی از آن ها با تصاعد هندسی افزایش پیدا کند و دیگری با تصاعد حسابی و رابطه این دو را به صورت یک تابع لگریتمی توصیف کرد:«رابطه 1»          s=k log I+As = مقدار احساسk = مقدار ثابت وِبِرI = شدت محرک فیزیکیA = مقدار آستانه مطلقاین نکته بسیار حائز اهمیت است. یعنی شما برای اولین بار در یک علمی که تا به حال تصور می شد که در حیطه علوم انسانی قرار دارد و Subjectiveاست، از ریاضیات و یک زبان کمی استفاده می کنید. یعنی شما می توانید پدیده های شناختی و روان شناختی را هم به صورت کمی توصیف کنید.</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:32:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5-مقدمه‌ای بر علوم روان شناسی با دیدگاه «شناختی»</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/5-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-qwp1n742ezs7</link>
                <description>تا اینجا چند حوزه که تحولات ان ها باعث شد علوم شناختی شکل بگیرد مطرح شد. روان شناسی در نقطه طلایی قرار دارد و بدون حضور روان شناسی علوم شناختی کامل نخواهد بود. با توجه به این که موضوع ان مسئله ذهن و شناخت آن است. و موضوعاتی هستند که در حوزه روان شناسی درجه اهمیت خیلی بالایی دارند چون ذهن و شناخت موضوعاتی هستند که در روان شناسی مطرح می شوند. تا اینجا سه حوزه که کمک به شکل گرفتن علوم شناختی کردند را مطرح کردیم.خب با همان روال قبل بررسی کنیم که روان شناسی در قبال حوزه های دیگر علوم چه موضع گیری هایی را داشته است.روان شناسی در دنیا با سایکو فیزیک (Psychophysics) شروع شد. یعنی اولین حوزه ای که در دنیا علم تحت عنوان روان شناسی داریم یعنی کسانی هستند که به /ان ها متخصص سایکوفیزیک گوییم.   این دانشمندان اغلب دانشمندان فیزیک دان و فیزیولوژیست بودند و موضوع مطالعه آن ها هم بیشتر سیستم های حسی بود. و برای اولین بار پدیده هایی که از ان ها به عناون پدیده های روان شناختی یاد می کنیم این پدیده ها را در آزمایشگاه اوردند و شروع به بررسی آن ها کردند. چرا سیستم های حسی را برای اولین حوزه بررسی انتخاب کردند؟ این به فلسفه علم آن دوران بر می گردد. یکی از حوزه های فلسفه که تاثیر زیادی بر روان شناسی ان زمان گذاشته موضوع «شناخت شناسی» است. این که ما چطور می توانیم منبع شناخت را پیدا کنیم. دو نوع تفکر در این حوزه وجود دارد که یکی معتقد است کانون شناخت ما در درون ما هست و تفکر دیگر معتقد است که شاخت های ما از تجربه های بیرونی ما حاصل می شود که به ان «تجربه گرایی» گفته می شود.در دورانی که روان شناسی می خواست شکل بگیرد، تجربه گرایی مکتب رایج تری بود و تجربه گراها معتقد بودند که شناخت ما دز دنیا و تصورات ما از دنیا حاصل تجربه های حسی ما هست. یعنی ما با دنیا ارتباط داریم و تجربه هایی را کسب می کنیم و این تجربه ها روی هم انباشت می شود و سازماندهی می شود و پیچیده می شود و نهایتا شناخت ما رو شکل میدهد.از زاویه علمی اگر بخواهیم این نظریه فلسفی را بررسی کنیم اولین جایی که می توانند کانون توجه ما قرار بگیرند چیست؟ «سیستم ها حسی». خب اگر فرض را بر این بگذاریم که تمام شناخت ما از حواس حاصل می شود و از تجربه حاصل می شود، حال بررسی کنیم که تجربه از کدام کانال وارد ذهن ما می شود؟ گیرده های حسی مانند چشم و گوش و پوست و از این دست.ما در واقع یک دنیای فیزیکی داریم یعنی همین طبیعت و کوه و ... و یک دنیای دیگری داریم با نام دنیای روان شناختی. حال چطور این دو دنیا به هم تبدیل می شوند. این سئوال سئوال بسیار مهمی است که در علم امروز هم وجود دارد. واقعا چه اتفاقی می افتد که از آن طرف شما امواج الکترومغناطیسی را دارید مانند نور، و در این بررسی چیزی به نام تجربه قرمزی نور را نداریم یک مختصات داریم که مختصات فیزیکی آن موج را مشخص می کند اما در ذهن ما چه چیزی ترجمه می شود؟ یک ترجمه کاملا روان شناختی یعنی می گوییم این نور قرمز خیلی تند است. این تجربه یک تجربه Subjective روان شناختی است.از دیدگاه فیزیکی ممکن است تراکم ملکول های هوا یا فشار یا ترکیبات شیمیایی مختلف یا ... داشته باشیم اما چیزی به نام مزه ترش در دنیای فیزیکی نداریم. مزه ترش کجا ترجمه می شود؟ در ذهن ما. خب چطور این دنیایی که تابع قوانین فیزیکی هست وارد ذهن ما می شود و از یک مقطع به بعد وارد دنیای روان شناختی می شود.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4- تاثیر منطق و ریاضیات در علوم شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/4-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-izclehlbx9n7</link>
                <description>موضوع سومی که منجر به علوم شناختی شد منطق و ریاضیات بود. همه می دانیم که وقتی فکر می کنیم از قدیم یک دانشی داشتیم به نام منطق که منطق به ما چه می گوید؟ قواعد فکر کردن را می گوید. می گوید اگر می خواهی درست فکر کنی باید فکر کردن شما بر اساس منطق باشد. این قانون و زبان تفکر را اسمش را منطق می گذاریم. و می خواهیم صحت و سقم آن را و درست و غلط آن را بررسی کنیم با استفاده از منطق انجام می دهیم. در محاسبه این کار را ریاضیات انجام می دهد. ما کارهای محاسباتی مان را می توانیم با ان انجام دهیم. اگر برگردم به ماجرای دکارت، او می گفت برخی ویژگی ها هست که ماشین نمی تواند انجام دهد یکی محاسبه است . خب ماشین هایی امده اند که حتی بهتر از انسان محاسبه می کنند. اگر حتی کسی ذهنش خوب کار کند در محاسبات می کوییم مغز او مثل کامپیوتر است. یعنی درست برعکس شده و انقدر واجد قدرت شده که ما انسان را به آن شبیه می کنیم.-طراحی یک ماشین متفکرسئوال این است که آیا می شود ماشینی داشت که واجد موضوع فکر کردن و تابع منطق تفکر هم باشد؟ چطور می تواند این اتفاق بیفتد؟ اگر این اتفاق بیفتد ما یک قدم دیگر به جلو رفتیم.یک راه حل برای این که این اتفاق بیفتد این است که ما ماشین هایی داریم که محاسبه و زبان ریاضی را بلد هستند. یک راه اینه که بیاییم در واقع بتوانیم زبان منطق را به ریاضیات تبدیل کنیم. اگر منطق را بتوانیم به محاسبه تبدیل کنیم . محاسبه را ماشین انجام می دهد آن وقت می توانیم مسیری پیدا کنیم که ماشین هم بتواند فکر کند و صاحب تفکر شود. جرج بول (Gorge Boole) گزاره های منطق را با تحویل آن ها به قواعد جبری توصیف می کند.  یعنی می بینیم که خیلی شبیه به جبر است اما به جای متغیر عددی از گزاره هایی مانند p^q  می شود و حاصل عبارات را True یا Falseدر نظر می گیرد. حال اگر شما به جای q و pشما صفر و یک بگذارید آن وقت خیلی راحت می توانید دو زبان را به هم ترجمه و تبدیل کنید. وقتی تبدیل به صفر و یک شود آن ماشین هم می تواند از آن ها استفاده کند. در قرن 19 و 20 تلاش های زیادی شد که منطق و ریاضیات به هم تبدیل شوند. برخی مانند فرِگه (Frege) سعی می کردند ریاضیات را به منطق تحویل دهند و برخی برعکس. چیزی که برای ماجذاب بود این بود که می توان این دو زبان را به هم ترجمه کرد. وقتی هم ماشین هایی داریم که محاسبه بلد هستند پس می توان ماشین هایی طراحی کرد که توان فکر کردن دشته باشند و مانع دوم هم برداشته شود.این موضوعات در سطح نظری بود و در سطح عملی وقتی افتاد که محققی به نام کِلوشانون (Cloude Shannon) در تز فوق لیسانس اش این گزاره های منطقی جبر بول را سعی کرد به صورت عملی پیاده سازی کند. در خاطراطش می نویسد که در هند در کتابخانه ها کتاب بول را می خواند و با استفاده از مدارهای الکتریکی سعی می کند آن قواعد را پیاده سازی کند. این مدارها قابلیت زیادی دارد در پیاده سازی این نوع از قواعد . نظام های صوری. یعنی می توانید یک ماشینی طراحی کنید که تمامی این محاسبات پیچیده را انجام دهد. کاری که شما باید انجام دهید این است که تمام ورودی هایی که دارید را تبدیل کنید به  کدهای مربوطه تا قابلیت اجرا داشته باشد.مرور کنیم: ما سیستمی داریم که از قواعد محاسباتی و منطق تبعیت می کند. ما می توانیم رویدادها و اتفاقات بیرونی را به زبانی ترجمه کنیم که برای سیستم قابل فهم باشد. یعنی الگوریتم هایی داشته باشیم که آن را ترجمه کنیم به زبان سیستمی که آن را بتواند بشناسد و سیستم طبق قواعد محاسباتی خودش ان را پردازش می کند. نهایتا این مراحل را ممکن است در میزبان های مختلف اتفاق بیفتد. ممکنه در ماشین یا مغز یا فضایی انتزاعی مانند ذهن اتفاق بیفتد.- بازنمایی (Representation)- محاسبه(Computation)به نظر می رسد ما به مدلی خاص رسیدیم که می توانیم برخی پدیده های پیچیده را با این مدل تفسیر کنیم.  این مدل که صحبت می کنیم شکل ساده شده «نظریه اطاعات» است . دو کانسپت کلیدی از این موضوع بیرون می آید که بقیه موضوعتی که مطرح خواهد شد روی آن مرکب سوار است. 1- بازنمایی (Representation) 2-محاسبه (Computation)بازنمایی یعنی چه؟ یعنی آن سیستم چطور دنیای بیرونی و رویدادها را به رمزهای قابل فهم خودش تفسیر می کند.محاسبه یعنی چه؟ یعنی عملیاتی که آن سیستم روی رمز های خودش انجام میدهد.ما هر سیستم پیچیده ای که با محیط خودش در تعامل است اینگونه تفسیر می شود: یک پردازشگر مرکزی دارد که که صاحب این عملیات و قواعد است و براساس آن ها عمل می کند و یک نظام هایی دارد برای رمز گردانی یا Encodingداده ها و یک نظام هایی هم داری برای Decode کردن داده ها. بعد از این طریق می تواند عملیات پیچیده را انجام بده و با محیط خودش در ارتباط باشد.در کامپیوتر چنین چیزی انجام می شود. وقتی چیزی را تایپ میکنید و کامپیوتر دقیقا تصاویر شما را پردازش نمی کند بلکه عملیات پردازش را انجام میدهد و نهایتا به ما یک خروجی می دهد. یا مثلا وقتی من با فردی تماس میگیرم در شهر دیگری، وقتی به او می گویم سلام حال شما چطوره. از مسیر اینجا تا شهر او دقیقا این کلمه ها عبور داده نمی شوند بلکه کلام ما تبدیل به رمز می شود و در مقصد رمز گشایی می شود و به شکل کلام منتقل می شود. در واقع در هر سیستم ارتباطی این اتفاق می افتد. همه می توانید این رو در مغز در نظر بگیرید. ما میبینیم، احساس می کنیم، فکر می کنیم، برنامه ریزی می کنیم و توسط مغز انجام می شود. در دیدن چه اتفاقی می افتد؟ طیفی از امواج الکترومغناطیسی وارد چشم شما می شود و از طریق شبکیه وارد سلول های گره ای یا عقده ای می شوند و تغییر بار الکتریکی دو طرف غشاء و بعد پتانسیل عمل انجام می شود و بعد بقیه موارد شلیک عصبی است که از طریق سیستم عصبی انجام می شود. مثلا شما نور را که در مغز نمی بینید. یا صدایی که می شنوید چیست؟ فشار هوایی است که در گوش شما می رود و یاخته های مژه دار گوش درونی شما شروع می کنند به تحریک شدن. تحریک شدن یعنی دوباره اختلاف بار الکتریکی دوطرف غشاء ، بعد پتانسیل عمل و بعد تمام سیستم عصبی مسیر را ادامه می دهد. در بویایی چه اتفاقی می افتد؟ ملکول های فرار هوا باز به مخاط بویایی شما می رسند و یاخته های مژه دار را تحریک می کنند و تغییر شیمیایی اتفاق می افتد و اختلاف بار الکتریکی دو طرف غشاء و باز پتانسیل عمل اتفاق می افتد و باز همین مسیر طی می شود.شما به مغز هم نگاه کنید میبینید چقدر با این مدل سازگار است. در واقع گیرنده های ما و ورودی های محیط اطراف را تبدیل به رمز هایی که برای مغز قابل فهم است می کنند. در واقع آن ها را به پیام های الکتروشیمیایی تبدیل می کنند. و این پیام ها را مغز می فهمد. بعد که کارهایش را انجام داد دوباره تبدیل به خروجی می شود.الان این موضوع را در سطح مغز بررسی کردیم. می توانیم همین را در سطح ذهن در نظر بگیریم. در ذهن هم شما دنیای اطراف را دریافت می کنید و تبدیل به رمزهایی میکنید و عملیاتی روی آن رمز ها انجام میدهید و بعد خروجی میدهید. تا وقتی به چیزی فکر می کنید در واقع روی رمزبازنماهایی که از آنجا می آید (آنجایی که به ان فکر می کنید)، و شما به ان شکل داده اید دارید فکر می کنید.پس شما در همه این سطوح یک مفهوم بازنمایی دارید یعنی دنیا را تبدیل به رمزهایی میکنید که برای سیستم شما قابل فهم است. حالا سیستم شما میتواند مغز یا کامپیوتر یا ذهن انسان باشد. و یک مجموعه عملیاتی دارید که عملیات را روی آن رمز ها انجام می دهید بعد از آن ها یک خروجی می گیرید. و ان را تبدیل به سیستم «برون داد» می کنید . این سیستم می تواند حرکت یا هر چیز دیگری باشد.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3-خلاصه نظریه سیستم ها و علم سیبرنتیک با نگاه علوم شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-z3jw7tddsnzb</link>
                <description>یکی از جریان بعدی که قابل توجه است نظریه سیستم ها و دانش سایبرنتیک است. محققان کامپیوتری بیشتر با ان اشنا هستند و در روانشناسی هم در حوزه کنترل رفتار از این اصطلاحات استفاده می کنیم. روان شناسان وقتی پدیده ها را بررسی می کنند یک محور بررسی شناخت ماهیت این پدیده هاست و محور دیگر شناخت قوانینی است که بر کنترل آن ها حاکم هست. این که چطور یک سیستم خودش را کنترل می کند و تعامل می کند و چه چیزی او را مدیریت می کند.ما وقتی درباره رفتار بخصوص انسان و موجودات پیچیده صحبت می کنیم معمولا تبیین هایمان درباره انسان با سایر موجودات فرق دارد. مثلا شما فرض کنید یک انسان از کوه به سمت انسان دیگری پایین می آید و در شکل دوم سنگی را میبینید که اگر کوه شیب داری به سمت پایین می آید.:الان ما دو واقعه را مشاهده می کنیم و می خواهیم تبیین کنیم که چرا این اتفاق افتاده است.  چطور تبیین کنیم؟ مثلا چرا سنگ به سمت پایین حرکت کرد؟ می گوییم قانون جاذبه بر سنگ اعمال شد و سنگ به سمت پایین آمد. یعنی یک تعبیر فیزیکالیستی و مکانیکالیستی انجام می دهیم.  اما تبیین ما از شکل دوم یعنی پایین آمدن انسان چیست؟  می گوییم او می خواسته به دوستش در پایین کوه برسد. یعنی برای تبیین او بدون تامل دو فرض را در تبیین مان ارائه کردیم:1- اول به موضوع «خواست» اشاره کردیم. (می خواسته یعنی میل داشته یا اراده داشته یا دوست داشته)2- دوم این که برای آن فرد یک ماهیت ذهنی (Mental state) و تفکری قائل هستیم که رفتار او را کنترل می کند (Control of behavior). به این معنا که:الف) یک عاملیتی (Agency) قائل هستید. که همان چیزی است که در حوزه های مختلف به اشکال مختلف تعبیر می شود به: تفکر، اراده ، میل، اختیار، رغبت و .... یعنی در این صورت با معیارهای فیزیکی با آن برخورد نکردید و با معیارهای دیگری تبیین کردید.ب) از طرفی برای آن موجود هدفی غایی  (Final cause) و هدفی نهایی را در نظر گرفته اید. یعنی هدفی هست که او را تحریک به پایین آمدن می کند. یعنی آنچه محرک او هست فقط نیروها و فشارهایی که از قبل به او وارد می شوند نیست بلکه اهداف و آرزو هایی دارد که پیش روی اوست و آن‌هاست که او را به سمت اهدافش حرکت می دهد.خب با این حال سئوال این است که یک فاصله بزرگی بین سیستم های پیچیده ای مثل انسان و سایر سیستم ها وجود دارد.یک راه برای از بین بردن این فاصله این است که از منظر دیگری به این موجودات نگاه کنیم. در دهه 50 یک زیست شناس داریم به نام برتلانفی (Ludwig von bertalanffy) که نظریه سیستم ها را مطرح می کند و در واقع نکته جالب این نظریه این است که از منظری انتزاعی تر موجودات زنده را ترسیم می کند. کار نظریه سیستم ها این است که موجودات را همچون سیستم تعریف می کند.تعریف سیستم عبارتست از مجموعه ای ازتعدادی از عناصر که با همدیگر و با محیط بیرونی شان هم تعامل دارند و مهم تر این که می توانند در خودشان خصوصیات نوظهوری ایجاد کنند و تکامل پیدا کنند. برخی از این سیستم ها بسته و برخی باز هستند. برخی ساده و برخی پیچیده هستند. هر قدر پیچیدگی سیستم ها بالاتر برود، خصوصیات و ویژگی های نوظهوری را می توانیم در آن ها مشاهده کنیم.یک نکته جالب که در این نگاه بود این بود که تاکید روی ارگانیسم به جای مکانیزم و نگاه کل نگرانه است.  ما به جای این که روی عناصر مجموعه تاکید داشته باشیم و ویژگی آن ها را تعریف کنیم، و مکانیزم های آن را استخراج کنیم، سعی می کنیم که سیستم را به عنوان یک کل در نظر بگیریم و ارتباط آن ها را به هم دیگر توصیف کنیم. جالب این است که وقتی به این شکل سیستم را مورد بررسی قرار می دهید خصوصیاتی در آن دیده می شود که در تک تک اعضا و بررسی آن ها مشاهده نشود. مثلا شما حرکت مجموعه ای از ماهی ها را می بینید که با هم حرکت می کنند و شما تصورتان این است که جالب است، این ماهی ها ممکن است که راهنمایی داشته باشند و ماهی ها با او حرکت ها را تنظیم می کنند. اما بعد که دقت می کنید می بینید که در سیستم آن ها ممکن است گیرنده هایی باشد که فاصله آن ها با ماهی کناری اگر از حدی بیشتر باشد خودشان را نزدیک می کنند و اگر کمتر باشد خودشان را دور می کنند. اما با همین دو قانون ساده وقتی مثلا تعدادی پرنده را کنار هم قرار بدهید خواهید دید که یک پترن هایی مشاهده می شود که از نگاه بیرونی به نظر هدفمند و هوشمند می آید. وقتی این پرندگان یا ماهی ها را به صورت کل تصور کنیم ممکن است چیزهایی را در آن ببینیم که در پرداختن به جزئیات مشاهده نشود. ممکن است در این ویژگی ها موضوعاتی مانند «رفتار هدفمند» یا «رفتار پیچیده و هوشمند» نیز وجود داشته باشد.-مثال سیستم ترموستاتیک نمونه ساده سیستم فیدبکی، سیستم ترموستات است. فرض کنید برای یک نفر که در دوران ما زندگی نمی کند و از دوران های گذشته او را به این زمان آورده ایم. او برایش جالب است وقتی می بیند درجه حرارت اتاق به طور خودکار تنظیم می شود و همیشه روی 25 درجه باقی می ماند. از نظر او این سیستم یک سطحی از هدفمند را دارد که می تواند آن را مشاهده کند. از منظر سیستمی می بینیم که این سیستم برخی عناصر را دارد که با هم تعامل دارند و وقتی این عناصر و طراحی را با همین ترتیب شکل بدهیم، در هر جایی ممکن هست که یک چنین رفتاری مشاهده شود. می تواند ماشین یا انسان یا هر چیز دیگری باشد.ما در این سیستم این بخش ها را داریم:شکل1- نمایش سیستم ترموستاتشما فرض کنید ما درجه حرارت اتاق را داریم و مقایسه کننده آن را یک سیستم حساس به درجه حرارت ساده در نظر بگیرید. مثلا یک سیم ساده که با گرما و سرما منبسط و منقبض می شود و با این کار مداری را وصل یا قطع کند. حال وقتی حرارت از حدی بیشتر شود این سیم منبسط می شود و سیستم عمل ترموستان روشن می شود و وقتی سرد شود سیم منقبض شده و سیستم عمل ترموستات خاموش می شود. و وقتی سیستم عمل ترموستات روشن شود، در محیط تغیراتی ایجاد می شود و این تغییر دوباره یک فیدبک به سیستم می دهد. وقتی فیدبک مجددا به سیستم ارائه شد، سیستم مجددا خودش را تنظیم می کند. و این چرخه منظم ادامه پیدا می کند.ما در موضوعات زیادی این را می توانیم ببینیم. مثلا تنظیم تعادل حیاتی حرارت بدن ما. مثلا همیشه باید سطح قند خون ما در حدی مشخص باید باشد. اگر کم یا زیاد باشد، سیستم هایی روشن می شوند که قندمان را به حالت عادی برگرداند. در این سیستم ترموستات ما تنها روشن و خاموش یرای سیستم عمل در نظر گرفتیم حال آن که می تواند مدرج باشد یا حتی به شکل احتمالاتی فعال شود. یا حتی می تواند یک الگوی پاسخ نداشته باشد بلکه چند الگوی پاسخ داشته باشد. یا می تواند تک سیستمی نباشد و خود این سیستم درون سیستم های مختلفی باشد. وقتی این موارد را کنار هم قرار بدهیم در حقیقت سطح پیچیدگی اضافه خواهد شد. و خواهیم دید که بدون این که متوجه شویم بدن ما خودش را کنترل می کند. ما هزاران بلکه میلیون ها سیستم در بدن ما در کار است که هرکدام کم و زیاد بشه مبتلا به اختلال یا بیماریم می شویم. شما میبینید که با این نگاه می توانید دو حزه را با هم مرتبط کنید.در سطح روان شناختی هم می توانیم از همین منظر تفسیر کنیم. شما انسان ها هر کدام یک سطح تعادل بهینه دارید . یک سیستم مقایسه کننده دارید که از آن سطح بالاتر برود یا پایین تر برود یک سیستم در شما فعال می شود که آن را جبران کند به حالت عادی برگرداند. مثلا عزت نفس شما که حدی دارد. اگر کسی شما را تحقیر کند چه می شود؟  ورودی، با سطح بهینه عزت نفس شما فاصله دارد و شما باید این فاصله را جبران کنید. ممکن است سیستم های پاسخ متفاوتی داشته باشید. بالاخره کارهایی انجام می شود تا این سیستم به حالت عادی برگردد. اگر به حالت عادی بر نگردد سیستم دائما در حال اذیت شدن است.مثال دیگر این است که هر کدام از شما تصوری از خودتان به عنوان ادم خوب و دست و دل باز دارید. در راه می بینید گدایی مطالبه پول می کند و شما پول به او نمی دهید. جلوتر که بروید میبینید این ورودی با این که من ادم خوب و دست و دل بازی هستم هم خوانی ندارد در نتیجه چه می کنید؟ برای خودتان توجیه می کنید و میگویید این ها سربار جامعه هستند و اگر پول بدهم باعث می شود تقویت شوند و لذا من کار درستی انجام دادم. یعنی با یک توجیه یا با تعبیر روان شناختی تر، با مکانیزمهای دفاعی سعی می کنید که سطح تعادلتان را دوباره به حالت عادی برگردانید.شما می توانید خیلیویژگی هایی که پیچیده می نامیم را میتوانید با این مدل آن ها را تنظیم کنید. مثلا یک کرم چوب هست که میبینید همیشه به سمت جاهای مرطوب درخت حرکت می کند. و برای شما جالب می آید. بعد کالبد شکافی که کنید میبینید فقط یک سیستم روشن و خاموش دارد. وقتی سنسورهای سطح بدنش با خشکی مواجه شوند، سیستم او روشن می شود و شروع می کند به حرکت کردن تا جایی برسد که آب و نم باشد و انجا سیستم او خاموش می شود. از بیرون که نگاه کنید به نظر می رسد که او رفتار هوشمندی انجام می دهد.-طراحی سیستم های پیچیدهاگر ما با نگاه های مطرح شده سیستم های پیچیده ای را طراحی کنیم که از اجزای بیشتری برخوردار باشند آیا نمی توانیم این هوشمندی که مختص سیستم های خاص و با پیچیدگی خاص و برای انسان در نظر می گرفتیم را به این سیستم ها هم اطلاق کنیم؟  برخی از دانشمندان معتقدند که بله می شود اطلاق کرد. یعنی برخی خصوصیاتی که ما منحصر به انسان میدانیم را می توان در سیستم های پیچیده گنجاند. الان نمونه اش در حوزه نظامی در جایی که خیلی کاربرد دارد موشک سازی است که هدف را تعقیب می کند و اگر هدف مسیرش را تغییر داد آن هم تغییر می دهد. البته این ادعای بزرگی است اما می تواند مسیر را باز کند که ما ویزگی هایی مثل رفتار پیچیده یا هوشمندی را از نوعی که نباید به ان نزدیک شد نگاه نکنیم و میتوان با طراحی سیستم پیچیده ممکنه به آن ها برسیم. و این مانع ذهنی از جلود دانشمندان برچیده شد و سیستم های پیچیده را طراحی کردند. در طراحی ها به نکاتی رسیدند که جالب است.نکته این است که همانطور که روان شناسی و علوم شناختی در ایده و تمایل به ساختن ماشین شبیه انسان، گرد هم امدند، دیدگاه سیستمی هم می تواند خیلی از رشته های به ظاهر متفاوت را کنار همدیگر قرار دهد.حال جمله ای را بررسی کنیم از وِینر (Norbert Wiener) کسی که نظریه سایبرنتیک را اولین بار مطرح کرد. نظریه او این است : آنچه در تبیین سیستم های پیچیده در حوزه های مهندسی و زیستی اهمیت دارد مفاهیمی مانند اطلاعات و پسخوراند و ارتباطات است نه چیزهایی مانند ماده و انرژی. سیستم های سایبرنتیک از قابلیت دریافت و ذخیره سازی و پردازش اطلاعات برای کنترل خود برخوردارند. یکی از مولفه های کلیدی انان امکان استفاده از اطلاعات و پسخوراند است و سیستم ها با دریافت پسخوراند به گونه ای هدفمند رفتار می کنند و قابلیت خودتنظیمگری را بدست می اورند و چنین سیستم هایی را در طبیعت اکوسیستم ها ، ماشین ها، سیستم های فیزیولویک و حتی فرایند های شناختی می توان مشاهده کرد.ایشان کارشان طراحی سیستم پیچیده است. و می گوید سطحی و بعد تازه ای وجود دارد به نام اطلاعات یا خبر و آنچه حائز اهمیت است این است نه میزبان. میزبان مهم نیست مغز باشد یا کامپیوتر یا چوب یا... کلا ماده و انرژی مهم نیست بلکه سیستم اطلاعاتی است که بر میزبان حاکم می کنیم. اگر این را بتوانیم پیدا کنیم در اصل رمز هوشمندی یا خود مختاری یا رفتار پیچیده را می توانیم پیدا کنیم و ما را خیلی به آن تعریفی که روح و جوهر علوم شناختی است نزدیک می کند.موفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2-نگاهی «شناختی» به تعاریف و مفاهیم هوش</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%88-%D9%85%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%88%D8%B4-y3f5paxzaubh</link>
                <description>ما اگر به عنوان کسانی که سابقه روان شناسی دارند بخواهیم که هوش را تعریف کنند جواب‌هایی که می دهند چه می تواند باشد؟ ظرفیت یادگیری، قدرت سازگاری، توانایی حل مسئله، تفکر فلسفی، و ...ادامه پیدا می کند. یعنی شما اگر کتابهای روان شناسی را مطالعه بفرمایید ممکن است هزار تعریف از هوش و هوشمندی ارائه کنند و آخر شما کلافه خواهید شد وموضوع را رها می کنید و سراغ یافتن تعریف موضوع دیگری خواهید رفت!! البته در مقدمات خوانده اند که پیاژه[1] (Jean Piaget) چطور هوش را تعریف می کند یا بینه[2] (Alfred Binet) چطور هوش را تعریف می کند و یا وکسلر[3] (Wechsler) چطور هوش را تعریف می کند، اما بیاییم ببینیم که یک محقق سیستم های هوشمند که از حوزه دیگری غیر از روان شناسی آمده، چطور هوش را تعریف می کند:به عنوان نمونه آلن تورینگ (Alan Turing) او می کوید به جای این که تعاریف نظری را بر اساس کانسپت ها بخواهیم ارائه بدهیم، بیاییم به صورت عملیاتی هوش را تعریف کنیم. یک بازی بوده به نام «بازی تقلید»، که در آن یک خانم و یک آقا را در اتاقی قرار می دهند، و شما نمی دانید کدام خانم و کدام آقا هستند، و شما در بیرون اتاق با تایپ سئوال و ارسال به آن ها باید حدس بزنید که کدام اقا و کدام خانم هستند. مشکل کار هم این است که پاسخ دهنده ها لزوما صادقانه پاسخ نمی دهند و بعضا پاسخ اشتباه (فریب دهنده) خواهند داد. شما باید اینقدر باهوش باشید که بتوانید تشخیص دهید کدام نفر خانم و کدام نفر آقا هست.حال اگر به جای یکی از این افراد یک ماشین هوشمند بگذاریم، یعنی:حال شرکت کننده باید تشخیص دهد کدامیک ماشین هوشمند است و کدامیک انسان است.در این مثال تورینگ می گوید اگر شما نتوانید متوجه شوید که کدامیک ماشین هوشمند است و کدامیک انسان است، این از نظر من یعنی آن ماشین هوشمند هوشی دارد که شبیه به هوش انسان است.حال به درستی یا نادرستی این رویکرد کاری نداریم، می خواهیم بگوییم که یک نفر با نگاهی کاملا متفاوت به موضوعی که سالیان سال در روان شناسی بررسی می شد، ورود کرده است و تعریف متفاوتی از هوش را ارائه داده است.البته این سئوال هنوز پاسخی داده نشده است یعنی هنوز ماشینی طراحی نشده است که به این سئوال پاسخ بده اما اتفاقات مختلفی افتاده است. مثلا این نقطه عطف در سال 1997 بود که یک کامپیوتر با شطرنج باز بزرگ روس مسابقه ای را برگزار کرد و توانست بر آن غلبه کند اما هنوز نتوانستیم سیستمی را طراحی کنیم که تورینگ گفته بود باشد و بتواند انسان را فریب دهد.جمعبندی این هست که یک گروه دانشمندان و علاقمندان در حوزه ای که دوست داشتند ماشینی را طراحی بکنند که شبیه انسان باشد یا هوشمند باشد، لذا در مسیری که قرار گرفته بودند به سئوال ها و مسائلی رسیدند که جز حوزه روان شناسی و فلسفه بود و این باعث شد تا این دسته دانشمندان در کنار هم قرار بگیرند. بنابر این کسی که این حوزه را طراحی میکند/ف یک سری به حوزه روان شناسی هم می زند و سعی می کند داده هایش را با آن حوزه نیز به اشتراک بگذارد و بدین صورت مقدمات کنار هم قرار گرفتن دو حوزه فراهم می شود. این یک جریان اولیه بود که خیلی اثر گذار بود.پایان.موفق باشید[1] پیاژه هوش را شکل خاصی از سازگاری شخص با محیط می دانست . به اعتقاد وی کودک بتدریج که رشد می کند همواره ساخت های روانی خود را از نو سازمان می دهد تا بتواند به گونه ای مطلوب با محیط خود تعامل برقرار کند . این فرایند از راه درون سازی و برون سازی انجام می گیرد .[2] اما بینه، چه تعریفی از هوش داشت؟ از نظر بینه، &quot;هوش، توانایی انسان در سازگاری با تغییرات محیطی، قدرت قضاوت و درک مطلب تعریف می شد&quot;. همچنین بینه معتقد بود هوش مجموعه ای از چندین مهارت است که توسط محیط شکل گرفته اند. هدف پژوهش او، کمک به معلم ها برای منطبق کردن روش تدریسشان با نیازها و توانایی های دانش آموزان بود. برای مثال دانش آموزانی که در ریاضی ضعف داشتند، می توانستند از یک روش تدریس اختصاصی در آن حوزه خاص برخوردار شوند.[3] از دید وکسلر هوش نتیجه تاثیر دایمی ومتقابل فرد با محیط است و اگر این رابطه متقابل به صورت متعادل انجام گیرد موجب توانایی سازگاری فرد با محیط و پیشرفت هوشی می شود. از نظر او هوش توانایی کلی وجامع فرد است برای اینکه به طور هدفمند عمل کند، به طورمنطقی بیندیشد و به طور موثر با محیطش به مبادله بپردازد.</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1-نگاه «شناختی» به شروع طراحی ماشین های انسان مانند</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-mhu1b2o402xj</link>
                <description>موضوع اول که بیان می شود، آرزوی ماشین هوشمند و همانند انسان است. مثالی که در این زمینه زده می‌شود کارتون پینوکیو است. که ادمکی چوبی است که با تحولاتی که در او اتفاق می‌افتد به انسانی واقعی تبدیل می‌شود. بسیاری از انسان ها از گذشته دنبال این بودند وسایلی بسازند که شبیه انسان باشد و تا حدودی هم بر این اساس عمل می‌کردیم. مثال ساده دیگر، ساخت عروسک توسط انسان است که بچه‌ها معمولا با آن بازی می‌کنند و با آن درد دل می‌کنند و از نبودنش ناراحت می‌شوند و به نظر می‌رسد برخی از خصوصیات انسانی را به آن نسبت می‌دهند. همه بچه‌ها می‌دانند که این‌ها واجد خصوصیات انسانی نیستند. در واقع ما به شکل نمادین از ان استفاده می‌کنیم و از آن آگاه هستیم. این علاقه از قبل وجود داشته اما یک مقدار که دانش توسعه پیدا کرد از این حد شبیه سازی ما فراتر می رویم و میتوانیم ماشین هایی بسازیم که یک مقدار کارهای پیچیده تری انجام دهند.با یک پرش به قرن 17 می رویم که از این تاریخچه سریع تر عبور کنیم. یکی از دانش هایی که سریع پیشرفت کرد علوم فیزیک و علوم مکانیک بود. این دوره عصر ماشین و تحول صنایع است و دانشمندانی که در این حوزه کار می کردند، یکی از موضوعاتی که به عنوان سرگرمی به آن علاقه داشتند و طراحی کرده بودند، مجسمه هایی بود که در پارک‌های سلطنتی طراحی کرده بودند که تا حدودی شبیه انسان بودند. و یک ویژگی‌هایی هم به آن اضافه کرده بودند که یک قدم از شباهت شکلی فراتر می رفت و واجد برخی ویژگی ها بود و این تصور را ایجاد می کرد که شبیه انسان است. مثلا یک فردی را طراحی کرده بودند که وقتی شما نزدیک او می شدید دستش را به حالت دست دادن جلو می آورد. و کارهای مختلفی از این دست. که مکانیزم ساده ای هم داشت. مثلا پمپ آبی را زیر پای شما قرار می دادند که وقتی شما نزدیک آن می شوید فشار آب ایجاد می شد و آب در مفاصل ماشین پمپ می شد و ماشین را به حرکت در می آورد و این احساس خوب را ایجاد می کرد که این ماشین شبیه انسان است. افرادمختلفی رد می شدند و خوشحال می شدند. از بین این افراد هم بودند که سئوالات جدی تری باریشان ایجاد می شد. یکی از این ادمها دکارت فیلسوف بزرگ آن دوران بود. که این سئوال را مطرح کرد که آیا آدم هم می تواند یک ماشینی باشد که از همین قوانین مکانیکی تبعیت می کند اما یک مقداری پیچیدگی آن بیشتر است؟ اگر من توانستم با قوانین مکانیکی توانستم یک آدمک شبیه انسان را بسازم پس می توانم با پیچیده تر کردن قوانین می توانم این آدمک را بیشتر شبیه انسان بکنم. اما پاسخی که دکارت به این سئوال خودش داد یک بلیِ مطلق نبود بلکه قسمتی از پاسخش بلی بود و قسمتی خیر. تصورش این بود که بله در حوزه مکانیک و حرکت‌های  غیر ارادی یک ماشین پیچیده باشد اما برخی ویژگی ها هست که نمی تواند به عنوان ویژگی های غیر انسانی در نظر بگیریم و آن ها فقط مختص انسان ها هستند. مثل تفکر، محاسبه، رفتارهای ارادی، و زبان نمی توانند در یک ماشین تحقق پیدا کنند. و در واقع نظریه انسان دوساحتی خودش را ارئه کرد. در واقع انسان را نیمی ز آب و گِل و نیمی ز جان و دل می داند. یعنی یک قسمتی کاملا مکانیک و فیزیک و ماشین است و یک قسمت دیگر توانایی هایی دارد که نمی توانید آن را در یک ماشین پیاده کنید.- طراحی ماشین های محاسباتیتا اینجا ماشینی ساخته شد که علاوه بر حالت مکانیکی انسان توانست برخی رفتارهای محدود و جزئی انسان را هم انجام دهد. البته دانش به این موضوع متوقف نشد و یواش یواش شخصیت‌های دیگری امدند تا این روند را جلوتر ببرند. ماشین‌های محاسباتی شکل گرفتند در تاریخچه اختراعات انسانی و در قرن 18 و 19 به بعد شروع به طراحی ماشین‌های محاسباتی شد که می توانستند عملیات اصلی یعنی جمع و ضرب و تفریق و تقسیم را انجام دهند. بعد که کامپیوترهای اولیه تولید شدند، بیشتر افراد تصورشان این بود که کامپیوتر هم یک ماشین حساب بسیار پیچیده است. در واقع در ذهنشان اینگونه شبیه سازی می کردند. البته این هم باز یک قدم به جلو بود یعنی ما ماشینی داریم که یکی از موضوعاتی که قبلا تصور می کردیم مختص انسان است یعنی محاسبه را هم انجام می دهد. و در گام بعد شما ماشین هایی دارید که می توانند از محاسبه فراتر بروند و حل مسئله انجام دهند، تصمیم بگیرند و خیلی کارهای پیچیده دیگری را انجام دهند. وقتی این مسائل مطرح است (البته بدون توجه به جزئیات آن)، اگر یک محقق در این حوزه را در نظر بگیرید خواهید دید که او ماشینی می سازد که پیچیده و پیچیده تر می شود و تا جایی پیش برود که ادعا کند این ماشین مانند انسان است و هوشمند است و حتی صاحب تفکر است! وقتی این محقق به این سطح می رسد، اگر به مسیری که به این ذهنیت رسیده توجه کنیم می بینیم که این متخصص ریاضیات یا طراحی سیستم های هوشمند که تا به حال در فرمول و محاسبه و این موضوعات تحقیق می کرده است، حال با سئوالهایی مواجه شده است. مثل این که: من میگویم این ماشین ماشینی هوشمند و شبیه انسان است خب اساسا ذهن یا هوش اساس چیست؟ توانمندی انسانی چیست؟ من به چه چیزی هوش می گویم و به چه چیزی هوش نمی گویم؟ به چه چیزی می گویم «شناخت» و به چه چیزی نمی گویم «شناخت»؟ خب این سئوالات از جنس سئوالاتی است که روان شناسان تا به حال داشته اند و با ان برخورد داشتند و سعی داشتند که جوابش را پیدا کنند. خب الان یک گروه جدیدی آمدند که این گروه جدید هم این سئوالات برایشان مطرح شده است.  منتها ویژگی جذاب و تازه این حوزه از دانش این است که از یک مسیر کاملا متفاوت هوش را تعریف می کنند. مسیری که افرادی که در حوزه روان شناسی با ان کار می کردند از این منظر با ان مواجه نشدند. حال برای نمونه یک مثال را مطرح می کنیم تا بهتر متوجه شویم که چگونه ممکن است که ورود یک حوزه از علم به مسائل و موضوعاتی که در یک حوزه دیگر مطرح بوده است چگونه باعث تحولات می شود و چگونه یک نگاه تازه می تواند ایجاد کند.</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه‌ای بر علوم شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-stjglbb3if4u</link>
                <description>در محافل مختلف تعابیر متفاوتی از علوم شناختی می‌شود. بهتر است ابتدا روشن کنیم که وقتی از علوم شناختی صحبت می‌کنیم در واقع مجموعه دانشی است که از دهه 59 و 60 پایه‌گذاری شد. تعریف آن را می‌توان مطالعه علمی ذهن، شناخت، و هوش است. این تعریف تقریبا تمامی حوزه‌های علوم شناختی را پوشش می‌دهد. در این تعریف ممکن است در حوزه مثلا روان‌شناسی تاکیدمان روی ذهن بیشتر باشد و کسی که روی سیستم‌های هوشمند کار می‎‌کند ممکن است موضوع هوش برای او مهم‌تر باشد. البته به هوش، باید مغز را هم اضافه کنیم چون برخی هم معتقدند که موضوع و محور علوم شناختی، مغز هست. که این موارد را بحث خواهیم کرد.هدف اصلی ما این است که ذهن و هوشمندی را در انسان بشناسیم. اما محدود به این نیست. محققان زیادی هستند که همین مطالعه را روی موجودات غیر انسانی دارند بررسی می‌کنند. مثلا روی نخستی‌سانان یا نخستی‌ها (Primates)، موش‌ها، یا ... مطالعه می‌کنند و سیستم‌های شناختی شان، نحوه تصمیم‌گیری شان، و نحوه یادگیری‌شان را بررسی می‌کنند. بنابراین آن ها را هم می‌توانیم  در حوزه مطالعاتی علوم شناختی در نظر بگیریم. نکته جالب‌تر این است که برخی محققان روی «اشیاء ذهن‌مند» یا  Minded Thingsمطالعه می‌کنند. این اشیاء می‌تواند یک ماشین یا یک سیستم یا ...باشد. این اشیاء حیات زیستی ندارند اما نوعی هوشمندی در ان وجود دارد. و می‌تواند حوزه مطالعه علوم شناختی باشد. که محققان روی هریک از این حوزه‌ها را در بر گیرد. جذابیت این رشته‌ها هم همین است که شما می‌توانید رشته‌های مختلف را در این حوزه جمع‌آوری کنید و روی یک موضوع کار کنید.حال سئوال این است که چطور این حوزه‌ها و رشته‌ها را گرد هم آورده و چه چیزی باعث شده این‌ها خودشان را با یک عنوان و Lable معرفی کنند. ما در علوم شناختی چند حوزه اصلی داریم:1- روانشناسی شناختی یا Cognitive Psychology2- علوم شناختی زبان یا Cognitive Linguistics3- علوم اعصاب شناختی یا Cognitive Neuroscience4- فلسفه ذهن یا Philosophy of mind5- هوش مصنوعی یا Artificial Intelligence6- انسان شناسی شناختی یا Anthropology (که این بخش در برخی متون جزء علوم شناختی محسوب نشده است)خود این حوزه‌ها باز هم شاخه‌هایی دارند.عوامل زمینه ساز شکل گیری رویکرد شناختی عبارتند از:عوامل زمینه‌ساز شکل‌گیری رویکرد شناختی1. نیاز به سیستم‌های هوشمند1.1. آرزوی ماشین هوشمند و همانند انسان1.2. نظریه ی سیستم‌ها1.3. منطق و ریاضیات2. علوم اعصاب3. روان‌شناسی شناختی4. زبان شناسی چامسکیاییاولین مورد که نقش مهمی در شکل گیری علوم شناختی داشته، آرزوی داشتن یک ماشین هوشمند بوده است.موضوع دیگری که تاثیر در این مورد داشته است، نظریه سیستم‌ها هست که فوق العاده تاثیرگذار بوده است. و حوزه دیگری موثر در پیدایش علوم شناختی، حوزه منطق و ریاضیات است. و پس از آن علوم اعصاب، و رونشناسی شناختی و زبان شناسی چامسکی‌ایی است.  این ترکیبات در دهه‌های 40 و 50 و 60 کم کم شکل گرفتند و تحولاتی در آن‌ها اتفاق افتاد و سئوال‌هایی ایجاد کردند که آن سئوال‌ها منجر به شکل‌گیری این شاخه از دانش گردید.</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوریتم بهینه‌سازی کلونی مورچه‌ها یا Ant Colony Optimization (ACO)</title>
                <link>https://virgool.io/@ict1/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-ant-colony-optimization-aco-rjrluxwxgwts</link>
                <description>- تاریخچه‌ای کوتاه درباره الگوریتم بهینه‌سازی کلونی مورچگان (ACO)این روش که از رفتار مورچه‌ها در یافتن مسیر بین محل لانه و غذا الهام گرفته شده؛ اولین بار در ۱۹۹۲ توسط مارکو دوریگو Marco Dorigo و همکارانش، به عنوان يک راه حل چند عامله (Multi Agent) براي مسائلی که مشکل بهينه سازي دارند، مثل فروشنده دوره گرد (TSP :Traveling Sales Person)، ارائه شد.موضوع Optimization که در سال ۱۹۹۲ توسط مارکو دوریگو و در رساله دکتری وی مطرح شد، یکی از بارزترین نمونه ها برای روش‌های هوش جمعی است. این الگوریتم از روی رفتار جمعی مورچه ها الهام گرفته شده است. مورچه ها با همکاری یکدیگر، کوتاه ترین مسیر را میان لانه و منابع غذایی پیدا می کنند تا بتوانند در کمترین زمان مواد غذایی را به لانه منتقل کنند. هر کدام از مورچه ها، به تنهایی قادر به انجام چنین کاری نیستندشکل 1 - نمایش سه زمان      ترتیبی عبور مروچه ها از آشیانه به      سمت غذاآشیانه شان به سمت محل غذا در بیرون آشیانه شان، الهام گرفته شده است. دو مورچه را فرض کنید که در حال حرکت از آشیانه به منبع غذایی، از طریق دو مسیر کاملا متفاوت از هم هستند. مورچه‌ها در ضمن حرکت خود به سمت منبع غذایی، «ردی از فرومون» (Pheromone Trail) در محیط منتشر می‌کنند که به‌طور طبیعی و با گذر زمان متلاشی و تبخیر می‌شود. مورچه‌ای که (به‌طور تصادفی) کوتاهترین مسیر به سمت منبع غذایی را انتخاب کرده، سفر برگشتی به سمت آشیانه را زودتر از دیگر مورچه‌ها آغاز می‌کند. در چنین حالتی، این مورچه در مسیر بازگشت به آشیانه، دوباره شروع به منتشر کردن فرومون در محیط می‌کند و از این طریق، رد فرومون به جا گذاشته در کوتاهترین مسیر را تقویت می‌کند. همانطور که در شکل 1 مشاهده می‌شود، ابتدا در قسمت 1 مورچه‌ها اولین بار برای عبور از مسیر رسیدن به غذا را در دوراهی‌ها، به طور کاملا تصادفی انتخاب می‌کنند. ممکن است در مسیر رفت یا برگشت حتی از مسیر طولانی تر عبور کنند. در بخش 2 ملاحظه می‌کنید که نسبت حرکت در دو مسیر طولانی و کوتاه از نقطه T به Nتقریبا مشابه است اما در قسمت 3 با توجه به فرومون بیشتر ترشح شده در مسیر کوتاه، اغلب مورچه ها از مسیر کوتاه تر به سمت غذا حرکت می کنند و مسیر را باز می‌گردند. البته باید توجه داشت که این موضوع به صورت احتمالی است و همانطور که در قسمت 3شکل 1 هم ملاحظه می‌شود، هنوز مورچه هایی هستند که از مسیر طولانی تر حرکت می کنند.- الگوریتم ACO چگونه کار می‌کند؟روش کلی رفتار مورچه‌ها قبلا طبق شکل 1 بیان شد.  حال با نگاهی الگوریتمی این حرکت را مورد مطالعه قرار می‌دهیم. نمای کلی فلوچارت الگوریتم به این شکل است:همانطور که در شکل 2 ملاحظه می‌فرمایید، آزمایشات انجام شده نشان می دهد که مورچه ها در مرحله اول وقتی به دو راهی می رسند مسیر خود را کاملا تصادفی انتخاب می کنند. یعنی اگر دو مورچه داشته باشیم ممکن است هر دو از مسیر کوتاه یا هر دو از مسیر طولانی یا یکی از مسیر کوتاه یکی از مسیر طولانی حرکت کند. این موضوع کاملا تصادفی است.شکل 2- نمایش 4 مرحله از حرکت مورچه ها از آشیانه  به سمت غذا  (R بیانگر برگشت مورچه و L بیانگر رفت مورچه است)در مرحله دوم تا چهارم، ملاحظه می کنیم که به مرور با ادامه حرکت رفت (L) و برگشت (R)  مورچه ها احتمال انتخاب مسیر کوتاه تر بیشتر خواهد شد. به دلیل این که فرومون بیشتری در مسیر کوتاه تر قرار دارد لذا مورچه هایی که از آشیانه به سمت غذا حرکت می کنند، آن مسیر را انتخاب خواهند کرد. البته باید به این نکته توجه داشت که کماکان این موضوع احتمالی است و مورچه هایی هم هستند که مسیر طولانی تر را انتخاب خواهند کرد.چگونه مسیر کوتاه انتخاب می شود؟ این را در شکل 3 به صورت خلاصه و بین دو مورچه بررسی خواهیم کرد:شکل 3- مثال دو مورچه هر کدام با یک واحد فرومون و دو مسیر A و Bبرای ساده شده مسئله، فرض کنیم یک مورچه از مسیر A حرکت کرده و یک مورچه از مسیر B، لذا چون مسیر A به طول 10 متر بود و اگر یک واحد فرومون در مسیر ریخته شود، هر متر آن 0.1 فرومون خواهد داشت. در مسیر B که 100 متر است نیز اگر یک واحد فرومون ریخته شود، هر متر آن 0.01 فرومون خواهد داشت. حال اگر مورچه بعدی بخواهد مسیر انتخاب کند،  به طور کاملا تصادفی این کار را خواهد کرد، مثلا مسیر B را انتخاب کند، بنابر این میزان فرمون مسیر B برابر 0.02 خواهد شد. به همین شکل و به صور کاملا تصادفی مسیر A و B انتخاب خواهند شد. با هر بار انتخاب هر مسیر نیز، مقدار فرومون آن مسیر تقویت خواهد شد. البته فرومون مسیر بعد از مدتی تبخیر خواهد شد (تضعیف احتمال انتخاب مسیر) که این موضوع نیز در انتخاب مسیر مورچه ها تاثیر خواهد داشت. وجود پارامتر تبخیر فرومون، برای جلوگیری از «همگرایی سریع و نابالغِ» (Rapid and Premature Convergence) الگوریتم کلونی مورچگان ضروری است. پارامتر تبخیر، نوعی مکانیزم «فراموشی» (Forgetting) در فرآیند بهینه‌سازی فراهم می‌کند و سبب تاکید بیشتر بر جستجو و کاوش مناطق جدید، در فضای جستجوی الگوریتم‌های پیاده‌سازی شده می‌شود. شکل 4 بیانگر سه مرحله ابتدایی این الگوریتم با نگاهی ساده خواهد بود:شکل 4- سه مرحله نخست اجرای الگوریتم ساده شدهتوجه کنیم که نباید فرض کرد که بعد از مدتی بدون استثناء همه مورچه ها از مسیر کوتاه حرکت خواهند کرد بلکه تصادفی بودن انتخاب آن‌ها تا انتهای اجرای الگوریتم وجود خواهد داشت. همچنین تمرکز و تنوع در این نوع الگوریتم‌ها در نظر گرفته خواهد شد.-سخن آخردر این بخش به اجمال به برخی مزایا و معایب و کاربردهای الگوریتم ACO می‌پردازیم:* مزایای روش الگوریتم کلونی مورچگان:· همکاری گروهی میان مورچه‌ها برای تولید جواب‌های بهینه، طبیعت مبتنی‌بر «توازی» (Parallelism) و «همبستگی» (Solidarity) این روش فرا اکتشافی را نشان می‌دهد.· بازخورد مثبت ایجاد شده از طریق انتشار فرومون در محیط، سبب همگرایی سریع به جواب‌های خوب برای مسأله بهینه‌سازی می‌شود.· برای استفاده در کاربردهای پویا (کاربردهایی که نیاز به انطباق سریع با تغییرات محیطی ضروری است) مناسب است.· همگرایی به جواب بهینه، تضمین شده است.* معایب روش الگوریتم کلونی مورچگان:· تجزیه و تحلیل نظری این روش بسیار سخت است.· این روش، بر پایه دنباله‌ای از تصمیمات تصادفی ولی وابسته به هم بنا نهاده شده است.· زمان لازم برای همگرایی به جواب بهینه نامشخص است.* کاربردهای ACO:از کاربردهای ACO می‌توان به بهینه کردن هر مسئله‌ای که نیاز به یافتن کوتاهترین مسیر دارد، اشاره نمود:· مسائل بهینه‌سازی استراتژی برنامه‌ریزی کارها (Job-Scheduling Problems).· بهینه‌سازی مسیریابی وسایل نقلیه.· «پردازش تصویر» (Image Processing).· مسائل بهینه‌سازی اندازه دستگاه‌ها در طراحی فیزیکی دستگاه‌های نانوالکترونیکی.· بهینه‌سازی شکل آنتن‌ها (به عنوان نمونه در برچسب‌های RF-ID).· مسیر یابی داخل شهری و بین شهری.· مسیر یابی بین پست‌های شبکه‌های توزیع برق ولتاژ بالا.· مسیر یابی شبکه‌های کامپیوتری.· استفاده از وب.· استفاده ازACO دربهینه سازی شبکه‌های توزیع آب· لبه یابی تصاویرموفق باشید</description>
                <category>تفکر</category>
                <author>تفکر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 17:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>