<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@idamoghaddam</link>
        <description>نقاش، طراح، شاعر و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:13:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1263838/avatar/LMZe8u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@idamoghaddam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-zlpqlajdptbq</link>
                <description>«سفر کردم که از عشقَت دور باشمگمان کنم سفر از دوری بدتر باشدماندنم همچون عذاب است وَر دلِ تومن نباشم، کی کند خیالِ دلِ تو؟»چانه ام را گرفتی، گفتم سرم درد میکند جانم! تو چرا به لب هایم زل زدی؟هربار گفتم ترسیدم از آن تقریباً بوسه‌ی تو با چشمانت به من، نفهمیدی چه میگویمخودم هم نفهمیدم، نمیدانستم با چشم هم میتوان کسی را بوسید بی آنکه لمسی در کار باشد.این کار ها فقط از عاشق مجنون بر می‌آیداما خود…خود بمانم و بسوزم…بمانم و بترسم که نکند رها شوی، نکند جنون به سرت بزند و دیوانه شوی، نکند  شیشه دلی را که دوستم دارد بشکنم!افکارم پوچ است، انقدری دوستم داری که مراقبم باشی.و من، چقدر دوستت دارم!چقدر دوستت دارم که دوستم داری، چقدر «خود دار» بودنت را دوست دارمچقدر تو را دوست و از خود واهمه دارمنه آن طور که تو مرااما دوستت دارم…شنبه - ۱۰ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 11:17:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبک زال</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%DA%A9%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D8%A7%D9%84-lyd3ep73xv4e</link>
                <description>از خودبه خود فرار میکنمو به خود پناه می‌اورم که دیگر «خود» نمیشناسم!هر کسنقطه‌ی امنی دارد و دوستش میداردهر آنچه من دوست دارم، امن نیست و شر است.صدای مرغ مینا می‌آید، شاید هم صدای طوطیِ سبزقبا، شاید هم سِهرِه سیاه؟!صدای کبک هم می‌اید، اما…میدانم توهم است.چند روز پیش هم تو را دیدم، اما میدانم توهم بود، فقط شبیه تو بود. دانشگاه ما از کی تا حالا تو را دارد؟ تویی که مردی…یا مثلا کبک را؟دیگر افکارم خاموش نمیشود، قبول کرده‌ام که مرگت زندگی‌ام را تحت تاثیر قرار داده و دیگر آن ادم سابق نیستمروزی نیست که من به تو فکرنکنم، جدی میگویم!از این وضع راضی‌ام، غمت تنها چیزیست که برایم باقی مانده، دوستش دارم، اخرین هدیه‌ی تو به من، غمت بود.مغزم تیر میکشد، چشم هایم را روی هم میفشارم، جدیدا گاهی تنگی نفس هم ‌میگیرم، بچه‌ها میگویند علائم آسم عصبی داریاین دیگر چه چرت و پرتیست؟!انقدر هوای رنگ شده‌ی دانشگاه را نفس کشیدم که خود را از نفس انداختم، یاد تو میفتم که در بین بوی رنگ، سفیدیِ دیوار و آفتابِ سوزان تابستان، میگفتی خانه‌ی رنگ شده‌یمان را دوست ندارم، همان قبلی بهتر بود!حرامزاده‌ها! میگفتند برای چی بوی رنگ دوست داری؟!چرا مثل دیوانه ها ایستادی؟! میخواهی از بوی رنگ بمیری؟!«بله»!میخواهم بمیرم!بویش را دوست دارم، چه کنم؟ یاد روزهای خوش میفتم، یاد خودِ ۹ ساله و نقاشی هایش میفتم، یاد بوی رنگ روغن و دست‌های رنگی من، یاد آن تابلوی مزرعه مورد علاقم سال ۹۲، یاد شاهکار‌هایی که خلق میکردم قبل از آنکه افسردگی خفه‌ام کندقبل از آنکه تو خاک شوی اما در اصل من مرده باشممیخواهم بابت همین چیز‌ها از «مردم» و «اطرافیانم» عذرخواهی کنم!ببخشید که بوی رنگ مرا به وجد می‌اورد!ببخشید که زیادی اهمیت میدهمببخشید که میترسم مرگ خبر نکندببخشید که مردن را برای خود دوست دارمببخشید بابت چیزی که هستم و دست خودم نیست!کم اوردممیخواهم گریه کنم اما خط چشمم خراب میشودیادت هست؟!گفتی واه! چه خط چشمی کشیدی، شبیه کَهلیک [۱] شدی!و من، تا ابد و یک روز خود را شبیه کبک کردمتا ابد خط چشم میکشم تا دور شوم از آن کبک زال که خود نیز کبک زالم و غم چشمانش را پرهای سفیدش نتوانست بپوشاند، حیوانکی! زال بود و گوشه‌های چشمش مشکی نبود، میگفتی چشم‌هایشان مادر زادی غم دارند، برای بقیه‌ که زال نیستند مشخص نمیشود، وگرنه همشان غمگین اند، این بخت‌برگشته همان خط چشم را هم ندارد!پای کبک زال نگون بخت را از پاگیر [۲] باز کردیگفتی زال است، به درد نمیخورد، به اندازه‌ی کافی غم دارد، قفس برایش زیادی ظلم است!و من بعد از تواز سپیدی به سیاهی رفتمخود را شبیه کبک کردم، چشم هایم را.که نکند رهایم کنینکند بگویی چشم‌هایش غم داردنکند روزگار مرا زال ببیند و غمت رهایم کندترسیدماز نبودنت که به سرم امدو همچنان میترسم که نکند غمت ترکم کند و منِ زال در پاگیر، بی تو گریه کنم.این هم راز کوچک چشم‌های من کهآنقدر سیاهش میکنم و دور تا دورش خط میکشم تا بترسم از گریه کردن.تو گفتی شبیه کبک شدیو من سال‌ هاست که یک کبک کوچکم…کهلیک (کبک)پاورقی:[۱] کبک به زبان ترکی[۲] نوعی تله که برای پرندگان استفاده میشودجمعه - ۲ ابان ۱۴۰۴</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 18:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرور، قهر و انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-qj9x8w13evhp</link>
                <description>چشم ها گواهند عزیزم، گواه‌انداین را از قدیم گفته‌اند.چه فایده که من از چشمانت حال بدت را خواندم و تو از چشمانم، انتظار را؛ اما هیچ یک، هیچ یک جلو نیامدیم…جانم، تو که آمدن را خوب بلد بودیتو که مهمان نواز بودیتو که در میان آن همه واهمه‌ی دشمنی، دست دوستی به من دادی…چیزی نمیگویمدگر از سنگ صدا در می‌اید و از من نهمرا غرور خفه کرده است!اما، حال که مینویسم، بگذار بگویم…در میانِ همه‌یِ آن بی‌رنگی، من تو را رنگی دیدم.در قبرستان کهنه رَنگان، تو به رنگ سبز، به رنگ دوستی در میان مردگان.خویشتن به رنگ آبی، رگه‌هایی قرمز حاصل از حرف‌ها، شبیه زخم بر پیکر اقیانوس.شبیه مرگ نهنگ، که خودکشی میکند تا به ساحل بیاید اما زنده تن به ساحل هرگز.نمیدانم اسم این کار نهنگ جنون است یا غروراما بدان بیشتر از حرف‌ها، چشم‌ها گواه‌اندوگرنه؛ طبق حرفتو صلح طلبتو آرامما جنگ طلبما شاکی…• ۱۲ اسفند ۱۴۰۳• آیدا مقدم• تقدیم به هیربُد، دوستی که در بین همه‌گان، دست دوستی به من داد و اکنون، خبری از او ندارم… چنل تلگرام: • @WovenDream</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 09:27:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ و آدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-j4dh6lvxupwj</link>
                <description>در قفسی از میل خویش به سر دارمگرگی در خواب دیدم و به یاد دارمشبی زمستانی و برفش سفیداردو مرد میرفتند به سوی شکارطفلی شیرخواره در گهواره دارماز ادمی تا شیر مرغ برایش طلب دارمبه دنبال لقمه نانی گردم تاطفلم از گشنگی به جان نیایدچو خشکسالی بود و هر حیوانی بِمردگرگِ جان‌سخت در ان شرایط بِجُستیک از دو مرد چنین بِگفتچاره جز شیر گرگ نتوان پیشه کردحال با این نا اهل چه میبایست کرد؟دو مرد چو رستم و بهرام شدندمشک‌ها ز شیر گرگ پر شدندطفل چو نوشید و نوشید تا صبح زنده ماندقحطی و خشکسالی تا سال‌ها بماندخوی آن حیوان به سر انجام آمددختری شجاع و دلیر به بار آمدچرخِ فلک چنان به گرد امدروزی رسید که هوس به جای امدوای که فلک گاه ز‌ چرخ تو دیدیم و شنیدیمروزگار چنان بچرخد که دیدیم و بُریدیمنیاید آن روز که جاهل فکر عاقل کندعاقبت خویش در دست مردم نظر کندچو‌ زمین گِرد است و میگرددنکند که فکرت به ازار موری گردداین بود داستان دو مرد شگفتکه گفتند ادمی را نباید خوی حیوان گرفتگر ز شیرش نوشیدی و خویَش گرفتیکمینه خوی نیک و شایسته گرفتیبشو همچو گرگ بی پروا و نترساز هر آنکه به فکر قفس افتد بترس.~معنی‌ی شعر:انقدر غرق میل و هوای نفس خودم هستم که انگار درون قفس امگرگی را در خواب دیدم و داستانی یادم امد:یک شب در زمستان، انقدر هوا سرد و تاریک بود که فقط برف سفید به چشم میخورد.در ان سرما دو مرد به سوی شکار میرفتند و یکی از ان دو مرد این چنین گفت:کودکی دارم و گرسنه است و برای انکه سیرش کنم از شیر مرغ تا جان ادمی برایش جویا هستم.اما بخاطر خشکسالی و سرما، همه‌ی حیوانات و دام‌ها مرده بودنددر ان میان، یکی از مرد ها گرگی را دید که به توله هایش شیر میداد و گفت: چاره ای جز گرفتن شیر گرگ برای نجات طفل تو نداریم.پس مثل دو پهلوان با گرگ مقابله کردند تا شیرش را بگیرندبه خانه امدند و کودک از ان شیر نوشید و خشکسالی تا سال ها ادامه یافتدخترک سرانجام بزرگ شد و خوی گرگ در او پیدا شد، اما خوی خوب حیوان را برده بود!شجاع و دلیر شده بود.اما گاهی روزگار طوری میچرخد که هرکسی نمیتواند خوی خوب را داشته باشد و ما این را در اطرافیان خود دیدیم، شنیدیم و خسته شدیمان روزی نیاید که ادم نادان برای ادم عاقل نقشه بکشد و ادم عاقل، سرنوشت خودش را تحت تاثیر مردم ببیندچون که زمین گرد است و میگردد، هیچوقت به فکر ازار مورچه ای نباش، به سر خودت هم می‌اید!این داستانِ دو مرد پهلوان بود که با دلیری برای نجات جان دخترک دست به کار خطرناک زدند اما دخترک با ذات نیکو به بار امد چون از اول کار، نیت ان ها به نیکی بود، اگر یک اجر را صاف بچینی، تا ثریا درست میروی.در اخر ادمیزاد نباید خوی حیوانی داشته باشد، حالا هم اگر از شیر حیوانی نوشیدی، حداقل صفات خوب و شایسته‌ی ان حیوان را به خود بگیرمثل گرگ شجاع و نترس باش، و از هرکسی که غرق هوس خودش است، بترس.ایدا مقدمچهارشنبه ، ۴ اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 19:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت ماهی قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-upvudtoh4adr</link>
                <description>یازده و ربع شب است، پنجشنبه، ۱۸ مرداد ۱۴۰۳فکر میکنم تقریبا بعد از یکسال قرار است دوباره بنویسماصلا نمیدانم قرار است چطور پیش برودانگیزه نوشتن خیلی وقت پیش در من مُرد!دستت درد نکند زندگی! گل کاشتی! من از غم به نوشتن پناه آوردم و تو همان را هم از من گرفتی!از شانزده تا هیجده سالگی به نویسندگی پناه اوردم، تقریبا از سال ۹۹ تا ۱۴۰۱اما طی این دو سال، یعنی ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳، به یک گوشه خیره میشوم و بیشتر به این نتیجه میرسم که غلط کردم ثابت قدم بودم! غلط کردم که نپذیرفتم زندگی مال همه و عادلانه نیست! نویسنده شدم، در شانزده سالگی کتاب چاپ کردم تا در دانشگاه فارسی را ۱۲.۵ شوم! میبینی؟ زندگی تکرار میشود، اول داستان شادی و نمره‌ی کلاس هنرَش، حالا هم داستان صدری و کلاس فارسیَش!گاه غم ها انقدر سنگین میشوند که حتی نمیتوانی بنویسی!اصلا نمیدانی این زهرماری از کجا امده و چطور قرار است توصیفش کنی!صدای ساعت اتاقم بلند است، اما صدای افکارم بلندتر…از وقتی یادم می‌اید فکر میکردم، همیشه مشغول فکرکردن بودم، گاه نمیدانم به چی، اما میدانم یک چیزی گوشه مغزم گیر کرده است.ماشالله! هر طرف زندگی ام را نگاه میکنم انقدر خرابی دارد که ندانم به کدامشان فکرکنماما…یک چیزی به خوبی ملموس است…!شنبه، ۱۳ مرداد ۱۴۰۳به یک‌دختر بچه خیره شده‌ام، حدودا ۱۲ سالش است، فکرکنم باید کلاس هفتم باشد، گریه میکند؟! نه! چشم‌هایش “کمی” غم دارد، فکرکنم بخاطر نمره‌ دادن خانم شادی، معلمِ هنرِ کلاسِ هفتمش اندکی ناراحت باشد.دختره‌ی‌ احمق! سر نمره هایت ناراحتی؟-من اندکی ناراحت نیستم! من اندازه یک دنیا ناراحتم!انگار دستی روی قلبم است و فشارش میدهد!تو نمیفهمی که قرار است چه بر سرت بیاید، زندگی تو یک تراژدی غم انگیزِ درام است و در اخر از آن فیلم میسازند…احمق تو هستی! نادانِ ۲۰ ساله که فقط خودت را گول زدی، زندگیِ مرا هم خراب کردی! کی به تو گفت تلاش کنی؟ کی به تو گفت از بچگی هنر نقاشی کردن را بیاموزی تا اخر دلت بشکند که چرا پخمه‌های کلاسِ‌هنر که نقاشی‌شان را تو میکشیدی نمره بیاورند، اما شادی به تو ایراد بگیرد؟ کی به تو گفت آنقدر تلاش کنی که انتظارها بالا برود؟ تو که میدانستی زندگی برای همه نیست! تو که میدانستی زندگی برای خوشگل‌ها، تو دل برو‌ها و افراد دوست داشتنی است، پس چرا باز هم مرا عذاب دادی؟ چرا فکر کردی تافته‌ی جدا بافته هستی؟ به همه چیز فکرکردی…حتی در خواب هم فکرمیکردی اما هیچوقت…هیچوقت فکر اینجایش را نکرده بودی! بهت که گفته بودم مثل ماهی قرمز باش و خلاف جهت دریا شنا نکن، دریا بی رحم است، دریا ظالم است، دریا زندگیست، زندگی دریایِ اشک است، باز هم خلاف جهتش شنا کردی؟ پَسَت زد؛ مگر نه؟! -من فقط میخواستم حقم را بگیرم، نمیدانستم اگر زندگی دوستت نداشته باشد حقت را نخواهد داد، میدانستم، فراموش کردم!~صدای عقربه های ساعت افکارم را مانند گنجشک از قفس پر میدهد، به انعکاس خودم روی ماکروفر خرابِ دانشگاه نگاه میکنم، داشتم با خودم حرف میزدم؟! عالی است! اکنون وارد جدالی بین خودم و خودم شده ام!سارا کجاست؟ آمده بود غذایش را داغ کند…کجاییم؟ طبقه‌ی سوم…چه سالی هستیم؟ ۱۴۰۳امروز چند شنبه است؟ شنبه.نمیدانم چرا اما همیشه این سوال ها را از خودم میپرسم، گویا در زمان گم شده ام…فقط میدانم کجا هستم اما نمیدانم چرا اینجا هستم!سارا می‌آید، رفته بود یک نفر را پیدا کند تا بپرسد کجا غذایش را داغ کند، یکی از خانم‌ها همراه سارا امد، میگوید این ماکروفر خراب است!دلم میخواهد تک تک این آجرهای دانشگاه را روی سرشان خراب کنم و به قول اقا سید به‌جای دانشگاه، گندم بکارم!اگر خراب است چرا نگهش میدارید؟ خودم هم همینم، چیزهای خراب زیادی هستند که دور ننداختم! زندگی من دست کمی از این خراب شده ندارد، سه طبقه را بالا پایین کردیم تا غذا را داغ کنیم، اخر فهمیدیم ماکروفر خراب است.میگوید بروید ته راهرو، شاید اموزش اجازه داد غذایتان را داغ کنید.به سارا نگاه میکنم، گرمش است، گونه‌هایش سرخ شده.نایِ تا ته راهرو رفتن را ندارد، من هم ندارم، با اینکه سه طبقه امدیم، اما حوصله‌ی دو قدم راه را نداریم!زندگی همین است، میدوی، نمیرسیمیدوی، نمیرسیمیدوی، باید راه بروی تا برسی، اما نمیروی!-شهریور ۱۴۰۱از میوه‌تره‌باری که پایین دانشگاه هست رد میشویم، انقدر شلوغ است که جلویم را نمیبینم، استین دستم را میگیری و مرا به جلو میکشیرفتارَت عجیب شده…از وقتی فهمیدی با کسی آشنا شده‌ام، عوض شده ای.میگویی به نامحرم دست نمیدی، اما اکنون آستینم را میکشی تا دستم را به بهانه‌ای بگیری؟در مسیر دانشگاه تا مترو شریعتی، چند تا جوک میگویی اما خنده‌ام نمیگیرد و تو باهام قهر میکنی!آهنگ های The weekend میفرستی، از قصد خودت را ناراحت نشان میدهی تا جویای حالت در جمع شوم، خودنمایی میکنی تا دخترها به سمتت بیایند تا من حسادت کنم، هنر آشپزی ات را به رخ منی میکشی که سال‌هاست اشپزی میکنم، به چشم هایم زل میزنی، با آن چشم‌های سبزت، ای تف به آن چشم‌هایت!تو با قلب بیچاره‌ی من چه کردی؟ مگر من تو را شکستم که اینگونه با من تا کردی؟ گناه من دوست نداشتنت بود؟ من که میدانستم دوستم داری، مواظب بودم دست از پا خطا نکنم با آنکه از دار دنیا تنها چشم‌های رنگی داشتی، نه دل داشتی، نه اخلاق! جز سیاست و کثافت از تو ندیدم! با این حال مراعات دل کوچکت را کردم…گفتم دلش میشکند، گناه دارد. اگر جای من بودی چه میکردی؟ آه خدای من، همه از شعر‌های من فهمیدند که آن همکلاسی فرانسوی کذایی چه بر سر من آورد! نمیدانم چرا این فرانسه و داستان مهاجرت از گوشه‌ی ذهنم پاک نمیشود! لعنتی! چه بر سر آن آدم بخشنده امد که وسیله‌اش را به سرعت به کودک کار بخشید؟! تو، همان هستی که این حرف‌ها را پشت من زدی؟ تو همان هستی که دوستانم را از من گرفتی؟ دمت گرم! کم کاری نکرده ای!-۳ بامداد، ابان ۱۴۰۲از خواب میپرم، ترسیده ام، خواب دیدم ماری به گردنم میپیچد و خفه‌ام میکند…ماری، با چشمان سبز…تعبیرش مشخص است، رسوایی! قرار است رسوا شوم!ببین، میدانی ادمی چطور شکنجه میشود؟ آنگاه که دست روی زخم بازت میگذارند و فشارش میدهند این میشود شکنجه، اما میدانی رسوایی چیست؟ آنگاه که هیچ‌کار نکرده‌ای اما آبرویت رفته است، منفور شدی و دیگر فایده ای ندارد، بفرما! آبی که ریخته را جمع کن، مگر میشود؟!یاد روزی افتادم که یقه‌ات را گرفتم و گفتم: من عاشقت بودم؟! من که جز نفرت به تو نگاهی نداشتم! و تو گفتی امروز خط چشم‌هایت را قشنگ کشیده ای!میبینی، سیاست تو این بود، مظلوم بازی!آری، یک زمان دوستم بودی اما تمام شد! هیچ دوستی در حق دوستش اینگونه نمیکند، کاری که تو با من کردی، دل سنگ را اب کرد، نمیدانم دوستان احمق من چطور حق را به تو دادند، دشمنت میتواند روزی دوستت باشد اما دوستی که دشمن شود همیشه دشمن خواهد ماند…پتو را تا سرم میکشم، هوا سرد است. به راستی، اگر عاشقم بودی، این‌ها حاصل چه بود؟من هم زمانی عاشق بودم و دعا میکردم آب در دلش تکان نخورَد، با آنکه با من بد کرد، اما همچنان دعای خیر در جانش کردم…به من زخم زبان زددورش بگردم! چهار سال میگذرد اما حرف‌هایش دقیق یادم هست، اکنون کسی هست که همه‌ی جانم شده اما کار او فراموش نشدنی و کار من هم تاریخی است!کدام احمقی برای کسی که دلش را شکسته دعای خیر میکند؟ یا دلتنگش میشود؟پس تو چرا اینگونه نبودی با من؟! اگر اندکی عشق در تو بود، برایم دعای خیر میکردی…هیچ‌گاه از کاری که تو کردی نشکستماما از آن شکستم که دوستانم به من پشت کردنداز آن شکستم که روی کارهای تو سنگ گذاشتند و روی اشک‌های من حکم بخشش!میدانی…گاه ادمیزاد هیچ چیزی از جانش و زندگی کذایی‌اش نمیخواهد جز آنکه فقط «یک نفر»، فقط «یک نفر» آغوشی برایش باز کند، دردش را بفهمد و باور کند که واقعا کار اشتباهی انجام نداده است!میگویند در هر جنگی باید پیروز شویامااگر جنگ شود، فقط تو باشی و خودت،آن جنگجنگِ باختن است!</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 22:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاکپشت‌ها، کنار ماهی‌های قرمز.</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D9%84%D8%A7%DA%A9%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-pajl0ghjv5bz</link>
                <description>از خواب میپرمباز هم تو را دیدمتو را…در عالمی که وجود نداردتو در عالم خوابو خودم در عالم واقعیکه دیگر نمیداند رویا دیده یا کابوس.صدای ساعتِ کوچکم شنیده میشودساعتی که زرد است و ده سال پیش از بازار خریدمش.رویش برچسبِ قلب چسبانده بودم و نظر بابا را میپرسیدم، نمیدانم چرا نظر بقیه برایم اهمیت داشت.‌بابا میگفت سادگی قشنگ تر است.چه میشد تو به سادگی همان ساعت میماندی؟ چه میشد نروی؟ چه میشد اگر…نفس عمیق میکشم، بس است، تمام شده، رهایش کن.به حرف بابا گوش نکردم، برچسب‌ها روی ساعت ماندند، تا همین چندی پیش؛ کندمش.جایش ماند، بعد از ده سال.از تو دل کندم، خوبم، اما جایش مانده…تو که مثل برچسب‌ها ده سال ور دل من نبودی پس چرا جایت انقدر خالی است…؟برمیگردم، پتو را میکشم، سینه‌ام فشرده میشود و اشکی نمی آید.فلسفه زندگی‌ام همین شدهقلبم از فرط غم میترکد، اشکی نمی آیدبه مو میرسد، پاره نمی‌شودچه میشد اگر پاره می‌شد؟چه می شد اگر میماندی؟چه می شد اگر این اشک‌ها به دادم میرسیدند؟چرا غمِ من، نه از چشمم بلکه از قلبم چکه میکند؟!حوصله ندارم، رویم را بر میگردانم، سرم را در بالشت فشار میدهماهنگ “بیا بنویسیم” را میشنومنمیدانم توهم زده‌ام، یا باز هم همسایه‌مان اهنگ گوش میدهدزن و بچه دارد، گاهی صدای پر زدن کفترش‌هایش می آید، دوست دارمش.حالش خوب نیست، میفهممش، از اهنگ‌هایش معلوم است، آن هم این وقت شب…شب است یا صبح؟ ساعت را چک میکنم، بامداد است.“اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست”مهستی هم دروغ میگوید!عاشقت بودم، رفتی، صدایم شکست، قلبم شکست، آینه شکست؛ همان آینه ای که مهستی میگفت بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است.خواهش میکنم!بخوابم، بلند نشوم!یا حداقل بخوابم، بلند شوم و ببینم خواب بوده است.این دیگر چه عذابیست که یک سال طول کشیده؟نکند یک سال، یک عمر شود؟پتو را تا سرم میکشم.میترسم، نمیدانم از چی، اما میترسم.زندگی‌ام مثل یک کاغذ مچاله شده استبه آفتابِ تیز عید فکر میکنم، به لاک‌پشت‌های داخل تنگ کنار ماهی‌های قرمز، به اینکه چقدر دست خاله را سفت گرفته بودم، به اینکه ماهان میخواست از همان لاک‌پشت‌ها بخرد و خاله گفت از بابات اجازه بگیر بعد، به اینکه قلب منم ماهی قرمز داشت و اخر هم مرد!چه شد؟ اجازه گرفتی؟ یا یادت رفت و رفتی؟نفس میکشم، به چه چیز هایی فکر میکنم،عزیزانم مردند، صد البته ماهی قرمز و لاک‌پشت هم مردند، فقط من ماندم.کاش حداقل تو میماندی، تو میماندی و زندگی باورِ رسیدن به معشوق، به شرط عاشق ماندن را ازم نمیگرفت.به جاش، این باور را به من یاد دادکه تو خواهی سوخت، در غمی که نقش نداشته ایو خواهی ساخت، در ویرانه‌ای که ویران نکرده ای…-۲۱ اسفند ۱۴۰۱-آیدا مقدمچنل تلگرام: @WovenDream</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 16:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه پله‌های مرمری</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%85%D8%B1%DB%8C-whuhkyoy7hxe</link>
                <description>چهارده سال گذشت تا به آنجا برگردمیادم می‌اید آن موقع‌ها کودکی چهار‌ساله بودم که خاطره‌های آفتابی‌اش را در تُنگ کوچک ماهی‌ِ ‌قرمز گم کرده بود و الان هم که بزرگ شده آن خاطره را پیدا نمی‌کند.کیفم را زمین میگذارم و پنج طبقه را یک نفس میدوم.برای دیدن خاطره‌های کودکی‌ام عجله دارم و میترسم زمان بازیَش بگیرد و بایستد.اولین اتاق را که میبینم دلم میگیرد، البته نه آنکه زشت شده باشد، فقط کمی دلگیر میشومکافه‌ی دنج و دوست‌داشتنی‌ای شده.میخواهم بنشینم که یکهو یادم می‌آید اینجا یک راه‌پله‌ی مرمری داشتافکارم مثل گنجشک از قفس میپرد و از زمان سریع تر میدومکجایی خاطرات کودکی‌ام؟ کجایی قصه‌های شبانه‌ام؟بگو! بگو که آن راه‌ پله‌‌ی مرمری هنوز هم آنجاستبگو که من هنوز هم دختر آفتابم، بگو که در این سال‌ها منتظرم بودیدر را باز میکنماتاق غرق در سکوت است و من، بی‌حرف تر از همیشه ایستاده‌ام…انگار متعلق به گذشته است، انگار زمان معنایی ندارد، این همانجاییست که من مرده‌ام.میدانی اغاز مرگ کجاست؟اغاز مرگ پایان خوشِ آرزوهاست.قدم برمیدارم، در کتابخانه‌ی کوچک خانه‌یمان، با آن راه‌پله‌های مرمری‌اش به سمت بالا، که همدم کودک پنج‌ ساله‌ی آفتاب بود.کتاب‌ها هنوز همانگونه چیده شده‌اند، انگار فقط من اینجا بوده‌ام.طاقت نمیارم، برمیگردمروی ‌پله‌ها دراز میکشممن اشتباه میکردم، آفتاب همان استمن همانم، پله‌های مرمری همان‌اندفقط دختر پنج ساله‌ی آفتابکه روی راه پله‌های سفید دراز میکشیدبا رفتنت پیر شده است.زمان حرفی از گذشته نزده بود؛دنیای من در رفتنت خلاصه شده بود.از ۱۵ تا ۱۹ شهریور ۱۴۰۱ خاطرات گمشدهآیدا مقدمنیمه واقعی</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 13:45:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلیار</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1-exzeep8hizht</link>
                <description>دلیار من نامه پاسخ نمیدهددل من دیگر طاقت نمیدهدنکند این دو شب تا ابد طول کِشَد؟عمر کوتاه من با قهرت درد کشد؟تا تو باشی از رنج زمانه نظرم نیایدتا تو قهر باشی بر لبم خنده‌ نیایدمیترسم بی تو عمرم دراز آیدکاش امشب دلت به رحم آیدچهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 09:27:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلدار من</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-ev7kaa4mhf8b</link>
                <description>در حوالی تابستان، قبل از پاییزدل من طاقت قهر تو را نداردجز تو کسی در قلبم جای نداردمیترسم این جدایی تو را عادت دهدروزگار جز تو به من طاقت دهدنکند امشب کسی به خیالت راه دارد؟ای وای که دل عاشقم عجب دلداری دارد.-یکشنبه-۱۳ شهریور ۱۴۰۱-ایدا مقدم</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 22:28:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمدی، اما دیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-bi9szkh3egmj</link>
                <description>موهایت سفید شده بود و عینکت را عوض کرده بودیاین‌ها باعث نشد تو را نشناسمهنوز از رفتنت خوشحال بودی…یا حداقل تظاهر به خوشحالی میکردی.چیزی تو را وادار به برگشتن کرده بود…میدانم چیست، من هم تجربه‌اش کردم، انقدر عذاب اور بود که احساس میکردم قلبم مچاله شده است.نگاهت میکردم، نگاهی عمیقبه عمق همان احساس پاکی که به تو داشتمبه عمق حرف‌های برادرت که گفت من اولین و اخرین نفری بودم که تو را دوست داشت.ناراحتی‌ام را فهمیدی اما چیزی نگفتی، از حرف زدن خجالت میکشیدی.تعجبی هم نداشت، تو قلب مرا پودر کرده بودی.آنشب، همه‌چیز را احساس میکردم. همه‌چیز ملموس بود و  در آن لحظه فهمیدم تو مرا دوست داری!همانگونه که نتوانستی دستم را رها کنی، نتوانستم دستت را رها کنم.من تو را دوست داشتم اما دیگر نمیخواستم برگردی.این حرف را در قلبم زدم، اما شنیدی.تعجبی هم نداشت، یک زمانی در قلبم زندگی میکردی، آنجا خانه‌ی تو بود.لبخندی زدی که غمش قابل انکار نبودو با همان غم، دستم را روی سفیدی موهایت گذاشتی.~۴:۱۰ بامداد بود، احساس سردرد داشتم و دستم خواهان گرمای دستت بود، قلبم تو را تمنا میکرد و من دیگر تمام شده بودم.دستم را لمس کردم، سرد بود…من همیشه سرد بودم…اواسط مرداد پارسال، اوایل آشناییمان، میگفتی:“وسط تابستان است، تو چرا یخ زدی؟”میخندیدی…و من چقدر تو را دوست داشتم.و زندگی چقدر بی‌رحم است که تنها باورم را از من گرفت.باور به رسیدن به تو، به شرط عاشق ماندن.-۲۷ تیر و ۲۸ مرداد / ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 20:00:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوسِ آمدنت</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AA-ohzao3p6utxg</link>
                <description>قطره قطره‌ی روحم رابا اشک‌‌ ریخته‌امشب قبلَش خودم رابا غم کشته‌امداغت در رستاخیزدامانم گرفتعشقت در پاییزگریبانم گرفتمنِ آواره‌ی بی‌نجواعاشق‌ترین بودمدر خرابه‌ی خانه‌هاسر مزار دلم بودماز شر دلتنگیپرسه زدم در تنهاییباران نبوددریا نبودغمت گر گرفتجانم داغ بودتو رفتی و غمتمرا دوست داردکاش که روزیقلبت به درد آیدخاطرت از فکرمشبی بیرون آیدمهرت گوشه‌ی دلمدرد بی‌درمان شدهدل بی‌طاقت منمزار رویایم شدهکابوس امدنتعاقبت تعبیر شده.~• ایدا مقدم• چهارشنبه- ۵ مرداد ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 15:55:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌پروایی</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kn8m6wqy7x5k</link>
                <description>من این احساس سبکی را دوست دارم.حس سبکی بعد از انجام کاری که فراتر از توانِ قلب‌ رنج‌دیده‌ات بوده، با منطقت در تضاد بوده و تو فقط “ایمان” داشتی که باید انجام شود.مثل نواختن یک قطعه موسیقی است.اوایل تلاش میکنی بی‌نقص بنوازیشاید بعدها کمی در نوت تغییر ایجاد کنیاینجا دیگر اهمیتی ندارد که چرا اصول را رعایت نکردی، کدامین نوت را عوض کردی یا اصلا چرا همچین کاری کردی.فقط فکر میکنی بعد از نواختن،چند نفر ایستاده برای تو دست خواهند زد.نامهایدا مقدمبامداد پنجشنبه-۲۳ تیر ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 07:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و مرگ دوباره آمد…</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF-qyhplcmi9n2y</link>
                <description>سلام عزیزاقا، این اولین نامه‌ای است که به تو مینویسم، امروز این دنیا را ترک کردی و چشم‌های مرا تر!مثل اسمت برایمان عزیز بودی و هستی.مهربانیت حد نداشت. بابا میگفت همین‌ چند روز پیش درِ خانه پدربزرگم را زدی و گفتی “میرم نون بگیرم، برای شما هم بگیرم؟”.به برادرم شکلات میدادی، با او محکم دست میدادی و دوستش داشتی.تسبیحت همیشه دستت بود و میگفتی همه‌تان را دعا میکنم.سر خاک ماهان هم رفته بودی.عجیب است عزیز اقا، تو دوستِ پدربزرگم بودی، آن هم پدربزرگ پدری؛ نسبتت با ما دور بود اما سر خاکش میرفتی، حتی برایش مشکی هم پوشیدی. سرنوشت تو هم مثل ماهان شد، چند روز پیش تصادف کردی و دکتر‌ها جوابت کردند.عزیز آقا، میدانستی قبل از آنکه نویسنده شوم، قبل از آنکه در دانشکده‌ی افسری رد شوم، میخواستم دکتر شوم و مهاجرت کنم؟همه‌چی از سال دوم تغییر کرد، همان سالی که ماهان تصادف کرد و آن دکترهای لعنتی در تخم‌چشم‌هایمان زل زدند و گفتند “مرد!”از آن موقع از دکترها متنفر شدم، میدانم تنفرم بی‌جاست، اما به من چه! میخواستند دکتر نشوند! یا حداقل انقدر صریح به یک دختر شانزده ساله نمیگفتند که برای همیشه پسردایی‌اش را از دست داده است…بعد از آن، فکر دانشکده‌ی افسری به سرم زد، آرزوی کودکی‌ام بود که افسر شوم، سپس زندگی آن روی قبیحش را به من نشان داد و فهمیدم هیچگاه نمیتوانم در دانشکده‌ی افسری درس بخوانم. میبینی عزیز آقا؟ سهم من از این دنیا حتی یک دانشکده هم نبود!سپس به نوشتن روی آوردم، آنقدر نوشتم که در شعر حل شدم! اکنون مرا شاعر صدا میزنند و هیچکدامشان نمیدانند شعر پناه من است و شاعر شدنم حاصل بغض‌های شبانه!عزیز اقا، من با مرده‌ها بیشتر از زنده‌ها حرف زده‌ام؛ پس بگذار این راز را به تو بگویم؛ مهم نیست دومین شاعر برتر باشم یا اصلا بهترین شاعر روی کره‌ زمین! من وقتی مینویسم، ضعیف‌ترین انسان هستم. ضعیف‌ترین انسان که اگر به او بگویند“ربان موهایت زشت است”قابلیت این را دارد که تا سر حد مرگ گریه کند و خودش را در اشک غرق کند.عزیز آقا من شانزده بار سابقه غرق شدن دارم و نمیدانم چرا در این شانزده بار این زندگی زهرماری دست از سرم برنداشت و مرا به آغوش مرگ نفرستاد تا اکنون مجبور نباشم مرگ تو و ماهانِ عزیزم را تحمل کنم.چقدر ماه بودی عزیز آقا، چقدر مهربان بودی…همیشه انسان‌های خوب زودتر از بقیه میروند، شاید خدا نمیخواهد بنده‌های محبوبش آلوده به گناه شوند یا دل‌هایشان بشکند…نمیدانم عزیز آقا! عقلم قد نمیدهد که چرا انسان‌های خوب زود میروند!اما با رفتنت به این باور رسیدم که زندگی بی‌رحم‌تر از همیشه است…میگویند مرده‌ها از گریه‌ی اطرافیان رنج میکشند.مرا ببخش عزیز آقا، صورتم را با اشک شسته‌ام، اما چه کنم، گریه پناه من است، شعر پناه من است و به این‌ها پناه می‌آورم قبل از آنکه قلبم شرحه‌شرحه شود، هرچند جگرم کباب شده است!میگم عزیز اقا؟ دیگر نمی‌آیی به پدربزرگ سر بزنی؟ دگر نمی‌آیی به داداش شکلات بدهی یا سر خاک ماهان بروی و برایش دعا کنی؟ یعنی میگویی دیگر قرار نیست چهره‌ی مهربانت را ببینیم؟پس بگذار آخرین حرف‌هایم را به تو بگویمعزیز آقادلتنگمچنان که قلبمدر تنگنای غمپاره‌پاره خواهد شد…-پنجشنبه-۱۶ تیر ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 20:40:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-vcwanyz6uofz</link>
                <description>ساعت را نگاه میکنم، تقدیرش نبوده که دوازده شود، روی یک ربع به دوازده مانده است و خاطره‌ها تکرار میشوند.آفتاب گرم، هوای تابستان، نسیم خنک، پنجره‌های باز، درخت‌انار و ساعتی که به خواب رفته بود.این قضیه مال سیزده سال پیش است. آن موقع‌ها زنده بودی. یادم هست که ساعت روی دوازده…نه ببخشید، روی دو به خواب رفته بود…از وقتی رفته‌ای، حواس ندارم.کجا بودم؟…آها، تابستان.میدانی در این تابستان چه میچسبد؟ آفرین! اشک‌های‌ من بعد از مرگ تو!عزیزم، سوی چشمانم با اشک‌هایم رفت!با داغیِ این اشک کوچک،افکارم مثل گنجشک از قفس میپَرَدساعت را پایین می‌آوَرَدگرد و غبارش پخش میشودخاطره‌ها تکرار میشوندو سوالی برای همیشه ذهنم را درگیر میکندچرا ساعتاز دست زمان قتل‌نفس میکرد؟!• شنبه-۴ تیر ۱۴۰۱• زندگی در آغوش مرگ• آیدا مقدم</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 18:33:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه‌ام، تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-mwumqn7boubn</link>
                <description>«تضرع میکرد از شب پیشدرد عشق مانده بود بر پیکرش»نقطه، اخرین حرکتش بود، قلم را رها کرد، کلمات دیگر خفه شده بودند، مثل خودش…در دریایی از غم.‌خاطراتش درد میکرد، اشک‌هایش کم آورده بودند، لبخندش جور غمش را میکشید…و در همان حوالی، شاید کمی دورتر از غم، در گوشه‌کنار عشق، در خلوت خیال، شاید همان اولین بار، لبخند زد…به دور از غم خندید؟ باز هم خندید!هنرِ لبخندت بود عزیزم.پندار خنده‌ات چه کرد با دلش که چنین خندید و گونه‌سرخ کرد؟سرخی رخسارش هنر بهارت بودآری…در خیالش بهارش بودیبگویم؟بهارمان میشوی؟! ما از زمستان گریز داریم.• آیدا مقدم• یکشنبه، ۲۹ خرداد ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 18:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبرخوشِ زندگی‌ام، تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-wlh7kemmzvye</link>
                <description>صدای خنده‌هایت از این شهر به گوشم نمیرسد،وقتی از من دوریاینجا خالی است.خبری نیست عزیزم، خبری نیست.هست ها! نه که نباشداما از تو نیست.و من چقدر دلم میخواهد که باشدخبریصدایینواییاز تو!-جمعه،۱۳ خرداد ۱۴۰۱-آیدا مقدم-چنل تلگرام:https://t.me/WovenDream</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 10:33:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین انشا</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-be6xh6m4hise</link>
                <description>سلام حنا، دوست عزیزمزندگی به کام است؟ خورشید میخندد و گل‌های افتاب‌گردان از فردا میگویند، مگر نه؟چند وقتی میشود که حالت خوب نیست. این را وقتی فهمیدم که بغض صدایت را پشت خنده‌هایت پنهان میکردی.حنا جان، زندگی پر از فراز و نشیب است، زندگی شیشه خرده‌های داخل کفش است!گاهی باید سقوط کنی تا پرواز یاد بگیری.گاهی باید کفشت را در بیاوری تا زخمی نشوی. آنقدر ها هم بد نیست؛ یک‌بار سقوط میکنی، تجربه می‌شود و از آن پس لذت پرواز مهمان توست.یکبار پایت زخم میشود و یاد میگیری کفشت را در بیاوری، یاد میگیری وابسته نباشی و حتی اگر هم پا برهنه‌ای، از خنکیِ شبنم روی چمن‌ها لذت ببری.زندگی همین است حنا جان، زندگی زیباست، زندگی  درخشش دریاست.البته شاید زمان به عقب بر نگردد اما آینده ازآن ماست، چرا که جهان زیباست، جهان مهربان است و فرصت جبران اشتباهات نزدیک ماست.هر صبح با هر طلوع، و هر شب با هر غروبیاد آور آنکه جهان جای دوری نمی‌رود،ما همینجاییم و زندگی ما را دوست دارد.-اخرین انشای دبیرستان-یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱-نامه ای به حنا-غیر واقعی</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 16:18:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر، زاده‌ی غم است</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lfttbvmfql5b</link>
                <description>اگر کسی را در اطرافتان دارید که مینویسدحواستان به او باشدفرقی ندارد که نوشته‌هایش شاد باشند یا غمگیناین غمِ توصیف‌نکردن است که انسان را به نوشتن وا میدارد.نمیدانم چه میشود که گاهی کلمات هم در قبال یک نویسنده کم می‌آورند.نویسندگان و شاعران افکار شاد ندارند!اگر داشتند دلنوازانه نمینوشتند؛این غم است که روح را به پرواز در می‌آورد.غم میماند، غم شعر و آهنگ میشود، غم است که دل را مینوازد.شادی همچون مستیِ شراب زود گذر است.سه شنبه - ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 12:47:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو رفتی و خورشید رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-f9hyw0pluyie</link>
                <description>به‌خدا که این قافله صبر مرا بریده.هرچه تلاش میکنم پناهنش کنم، نمی‌شود.دیشب صبح نشد، هنوز شب است.هنوز شب است و شب هم خواهد بود.اخر همه فهمیدند من خودم را دیشب دفن کرده‌ام و این قفسِ روح را با خود به اینور و آنور میکشم.لعنت به تو که با رفتنت روح مرا بردی و به خوابم امدی.کاش بمیری عزیزم، کاش بمیری!آنوقت میدانم دلیلی برای نبودنت داری.یادت هست که با رفتنت چه‌شد؟ جهان جایِ دوری رفت!تو رفتی و خورشید رفت، روح از تن رفت و من هم رفتم.دیشب صبح نشدبرای همین است که همه حالم را میپرسیدند.لعنت به رخساره‌ای که خبر از حال درون دهد.-۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ - صبحِ شنبه</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 09:51:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره‌های خاک</title>
                <link>https://virgool.io/@idamoghaddam/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-gxk8d44zqt9r</link>
                <description>زندگی از ذرات مرگ.تو خوب خواهی شد؛ خورشید به تو لبخند خواهد زدو زندگی به کامت خواهد بود.اگر نهامید داشته باش،جهانِ دیگری هم هست.و تو بعد از مرگخوشحال خواهی بود.فقطبه خاک فکرنکنسخت است که با آنهمه عشق بمیریاما تمام میشودیادت رفته چقدر دست رد به سینه‌ات خورد؟پس نترس دخترِ کوچکمخاکی که روی سینه‌ات بریزند، از غمت سنگین تر نخواهد بود.• آیدا مقدم• جمعه/۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۱/ ۹:۵۴ شب• از شاعر تا آیدا / نامه</description>
                <category>آیدا مقدم</category>
                <author>آیدا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 21:59:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>