<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجله‌ی صنایع</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iesutmagazine</link>
        <description>? «مجله‌ی صنایع» ?  ⭕️ نشریه‌ی انجمن علمی دانشکده‌ی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:13:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1666804/avatar/1T0SQb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجله‌ی صنایع</title>
            <link>https://virgool.io/@iesutmagazine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهندسی صنایع و مواد فاسدشدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%B5%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-xhnzjbwvrl6m</link>
                <description>پیش‌بینی تقاضا و بررسی شبکهٔ زنجیره تأمین مواد فاسدشدنی و مدل‌سازی آنمقدمه:امروزه ملزومات بشر برای زندگی سالم‌تر و متوازن‌تر باعث افزایش تقاضای میوه و سبزیجات تازه شده است. اما علی‌رغم تقاضای فزاینده برای این‌گونه کالاهای فاسدشدنی، درآمد این صنعت‌ها به دلیل افت کیفیت به خاطر ضایعات و فساد محصولات، با سرعت بسیار کم‌تری رشد می‌کند. با تأخیر زمانی بین برداشت محصول و رسیدن آن به محل مشتری، کیفیت و طول عمر محصولات فاسدشدنی کاهش می‌یابد و در نتیجه از میان دلایل مختلف کاهش کیفیت، شبکۀ زنجیره تأمین مواد فاسدشدنی نقشی حیاتی را ایفا می‌کند.برای مدل‌سازی زنجیره تأمین این محصولات نیاز به داشتن پارامتر‌هایی نظیر میزان تقاضای آن‌هاست. البته پیش‌بینی تقاضا در هر صنعت بسیار مهم بوده و تأثیر بسیار مهمی در آن صنعت داشته است. این موضوع برای کالاهای فاسدشدنی نیز مهم‌تر است زیرا این کالاها را برای مدت زمان محدودی می‌توان نگه داشت و باید سعی کنیم این مواد را به اندازۀ تقاضا فراهم کنیم. زیرا اگر بیش از تقاضا فراهم شوند، دور ریخته می‌شوند و اگر کم‌تر از تقاضا فراهم شوند، عدم موجودی رخ می‌دهد که باعث کم شدن وفاداری مشتریان و به خطر افتادن فروش آیندۀ‌ محصولات می‌شود.پیش‌بینی تقاضا:پیش‌بینی تقاضا در هر صنعت بسیار مهم بوده و اگر به بحث زنجیره تأمین کالاهای فاسدشدنی وارد شویم، این پیش‌بینی مهم‌تر هم می‌شود؛ برای مثال یک مشکل خرده‌فروشان، تصمیم‌گیری میزان سفارش این مواد فاسدشدنی است. پیش‌بینی تقاضا برای کالاهای فاسدشدنی یک سناریوی کاربردی است که می‌تواند با یک سیستم پشتیبانی تصمیم‌گیری مبتنی‌برداده بهبود یابد.اثر شلاقی، افزایش نوسان تقاضا در زنجیره تأمین است که منجر به موجودی کم‌تر یا بیش‌ از حد می‌شود. این مشکل عمدتاً ناشی از دلایل مختلفی مثل نوسان قیمت به‌وجود می‌آید. عوامل مختلفی در تولید اثر شلاقی نقش دارند: زمان‌های تحویل بلندمدت، بازی‌های کمبود و نوسان قیمت. برای حل این مشکل، همکاری در زنجیره تأمین (مانند برنامه‌ریزی مشترک، پیش‌بینی و تجدید موجودی) پیشنهاد شده‌ است. این همکاری‌ها به افزایش پاسخ‌گویی زنجیره تأمین و اشتراک اطلاعات تقاضا کمک می‌کند.عملکرد یک زنجیره تأمین به دقت پیش‌بینی‌های تقاضا نیز وابسته است. در مطالعات انجام‌شده، فوائد اصلی پیش‌بینی مؤثر عبارت‌اند از: افزایش دسترسی به محصول، کاهش سطح موجودی در زنجیره تأمین و استفادۀ بهتر از دارایی‌ها. با این حال، سفارش‌های مواد فاسدشونده اغلب بر اساس تجربه و قضاوت مدیر فروشگاه انجام می‌شود زیرا سیستم‌ها به این نوع موارد منطبق نیستند. این موضوع مطلوب نیست چرا که کارکنان فروشگاه‌ها برای دسته‌بندی‌های مختلف محصول می‌توانند قوانین متفاوتی اعمال کنند. بنابراین نیازمند سیستم‌های اتوماتیک است که تصمیم‌گیری را پشتیبانی کنند. حال کمی به توضیح ARMIA می‌پردازیم؛ مدل‌های ARIMA مدل‌های ریاضی‌ای هستند که برای پیش‌بینی سری‌های زمانی استفاده می‌شوند. استفاده از این مدل‌ها به شرکت‌ها و تولیدکنندگان کمک می‌کند تا فرآیندها را بهینه‌سازی کنند.در این‌جا به دو تعریف می‌پردازیم و سپس ادامه می‌دهیم:در زمینۀ پیش‌بینی و مدیریت زنجیره تأمین، دو رویکرد اصلی برای پیش‌بینی تقاضا وجود دارد: پیش‌بینی مستقیم و پیش‌بینی با استفاده از خوشه‌بندی یا سلسله‌مراتب محصولات.پیش‌بینی مستقیم: در این رویکرد پیش‌بینی تقاضا برای هر محصول یا سرویس به‌صورت مستقل از دیگر محصولات انجام می‌شود. مدل‌ها معمولاً بر اساس داده‌های تاریخی فروش یا مصرف هر محصول خاص آموزش داده می‌شوند و سعی می‌کنند که تقاضای آینده را برای همان محصول پیش‌بینی کنند. این رویکرد معمولاً وقتی کارآمد است که داده‌های کافی و قابل اعتماد برای هر محصول موجود باشد.پیش‌بینی با استفاده از خوشه‌بندی یا سلسله‌مراتب محصولات: در این رویکرد محصولات بر اساس ویژگی‌ها یا الگوهای مشابه فروش، به گروه‌ها یا خوشه‌هایی تقسیم می‌شوند. پیش‌بینی می‌تواند در سطح خوشه انجام شود و سپس به محصولات تخصیص داده شود یا برعکس. مثلاً در رویکرد بالا به پایین، ابتدا پیش‌بینی در سطح بالاتر (خوشه یا گروه) انجام شده و سپس به محصولات توزیع می‌شود. در رویکرد پایین به بالا، پیش‌بینی برای هر محصول به صورت جداگانه انجام شده و سپس جمع‌آوری می‌شود تا پیش‌بینی کلی برای گروه یا خوشه را فراهم کند. رویکرد خوشه‌بندی معمولاً وقتی مفید است که الگوهای مشابه فروش بین محصولات وجود داشته باشد یا وقتی داده‌ها برای برخی محصولات محدود باشد و از اطلاعات محصولات مشابه برای ایجاد یک پیش‌بینی کلی استفاده شود. بسیاری از رویکردهای موجود، تنها بر پیش‌بینی مستقیم تمرکز دارند و از خوشه‌بندی یا سلسله‌مراتب محصولات استفاده نمی‌کنند.در ساختارهای خرده‌فروشی، فروشگاه‌ها بر اساس مناطق جغرافیایی یا ویژگی‌های خاص به گروه‌های معینی تقسیم می‌شوند. هر یک از این مناطق ممکن است مرکز توزیع خود را داشته باشد تا بهتر بتواند به نیازهای فروشگاه‌های آن منطقه پاسخ دهد. از سوی دیگر، محصولاتی که خرده‌فروشان به فروش می‌رسانند نیز دارای سلسله‌مراتب خاص خود هستند. در این متن، یک رویکرد سلسله‌مراتبی برای پیش‌بینی تقاضای محصولات ارائه شده است. در این ساختار محصولات و فروش‌ها بر اساس یک چارچوب شش سطحی تقسیم و تجزیه می‌شوند که به شرح زیر است:منطقه: این سطح نشان‌دهندۀ مجموع فروش‌ها در یک منطقۀ معین است.دستۀ منطقه: این سطح فروش کل محصولات یک دسته یا زیرمجموعۀ خاص در یک منطقه را نمایش می‌دهد.  محصول منطقه: این سطح به فروش یک محصول خاص در یک منطقۀ معین اشاره دارد.مغازه: این‌جا کل فروش‌های انجام‌ شده در یک فروشگاه یا واحد خاص را نمایان می‌سازد.دستۀ مغازه: در این سطح فروش کل محصولات یک دسته در یک فروشگاه خاص را مورد‌نظر قرار می‌دهیم. محصول مغازه: این سطح به میزان فروش یک محصول خاص در یک فروشگاه معین مرتبط است.ما به‌دنبال نسبت یا درصدی از فروش کلی هستیم که مربوط به یک محصول خاص در یک روز خاص از هفته است. در واقع به عبارتی دیگر، در این روش ما تقاضای گروه را پیش‌بینی کرده و آن را بین کالاهای مختلف گروه تقسیم می‌کنیم. برای به‌دست آوردن گروه‌ها از روش خوشه‌بندی استفاده می‌کنیم تا کالاهایی که الگوی فروش یکسانی در روز دارند، در یک گروه قرار بگیرند. کالاهای فاسدشدنی اثر جانشینی بالایی را در گروه خود دارند و کمبود کالای خاصی با یک کالای دیگر در همان گروه برطرف می‌شود. پس می‌توان کاری کرد که از هر گروه حداقل یک کالا موجود باشد تا ضرر کم‌تری را متحمل شویم.برای خوشه‌بندی اطلاعات فروش را به صورت برداری نشان می‌دهیم؛ به‌طوری که اگر a نمایش‌دهندۀ نوع کالا، w روز کاری و q فصل سال باشد،P a,q,w نمایش‌دهندۀ الگوی فروش آن زمان است که به شکل برداری زیر نشان داده خواهد شد:دریافتیم که قابلیت اجرای خوشه‌بندی کالاها و پیش‌بینی سلسله‌مراتبی، بخشی از سیستم پشتیبانی است که باعث افزایش فرایند سفارش می‌شود تا سطح سرویس‌دهی افزایش و مقدار مواد دورریختنی کم‌تر شود. در این راستا ما بر روی کالاهای دارای مصرف بالا و سریع که به‌صورت روزانه سفارش داده می‌شوند، تمرکز داشتیم. به شکل سنتی این فرایند به مهارت و تجربۀ مدیر فروشگاه بستگی دارد؛ چرا که برای تهیۀ این محصولات باید پیش‌بینی‌ها ارزیابی شود. این روش برای خرده‌فروشانی که صدها فروشگاه دارند بهینه نیست؛ چرا که پیش‌بینی آن‌ها از دقت کمی برخوردار است و ممکن است منجر به دورریخته شدن کالا یا کمبود آن بشود و تأثیر منفی دارد. به همین دلیل سیستم پیشنهادی این مشکل را با ارائۀ پیش‌بینی تقاضا برای تمام کالاها در سطح فروشگاه و سطح منطقه حل می‌کند. رویکرد پیشنهادی این مسائل را با ارائۀ پیش‌بینی‌های تقاضا و محدود کردن عامل انسانی حل می‌کند.این روش منجر به کاهش هزینه‌های تصمیم‌گیری به دلیل صرفه‌جویی در زمان و نتایج قابل اطمینان‌تر می‌شود.مدل‌سازی و بهینه‌سازی شبکۀ زنجیره تأمین:پس از تخمین تقاضای محصولات فاسدشدنی نوبت به مدل‌سازی و بهینه‌سازی شبکۀ زنجیره تأمین آن‌ها می‌رسد. شبکۀ زنجیره تأمین مواد فاسدشدنی با شبکۀ زنجیره تأمین سنتی متفاوت است، زیرا در طراحی یک شبکۀ زنجیره تأمین با در نظر گرفتن پاسخ‌گویی و کارایی، لحاظ کردن هزینه برای محصولات فاسدشدنی یک کار چالش‌برانگیز است. به این منظور مقاله‌ای از چند پژوهشگر بنگلادشی بررسی می‌شود.ایدۀ اصلی این مقاله از مشکل نواحی شمالی بنگلادش می‌آید که در آن سبزیجات در مقادیر زیاد رشد می‌کنند اما به دلیل سیستم توزیع ناکارآمد، به‌سرعت فاسد می‌شوند. به این منظور سعی شده است که  یک سناریوی واقعی برای دو محصول مهم فاسدشدنی یعنی گواوا (Guava) و لیمو در نظر گرفته شود.بیان مسئله:ما در این‌جا یک مسئلۀ تخصیص در سه مرحله داریم که در شکل زیر نمایش داده ‌شده است. ابتدا محصول از باغ‌ها به مراکز توزیع (Distribution Centers) و از آن‌جا به دست مشتری می‌رسد. همچنین با توجه به این نکته که محصولات ما فاسدشدنی هستند، مراکز توزیع ما باید به‌صورت انبار سرد باشند و این موضوع هزینۀ بالایی را به همراه خواهد داشت. در نتیجه یک مدل ریاضی با سه تابع هدف ایجاد می‌کنیم تا هزینۀ راه‌اندازی محل ذخیره‌سازی و حمل‌ونقل به و از مراکز توزیع  و همچنین زمان انجام فرایند (Lead Time) را کمینه کند. برای ساده‌تر شدن مسئله فرض می‌کنیم که روند فساد در محصولات ما خطی است، هزینۀ سرمایه‌گذاری تنها به اندازۀ سردخانه بستگی دارد و همچنین تقاضا در یک منطقه قطعی است. همان‌طور که پیش‌تر توضیح داده شد، برای اعمال این مدل به میزان تقاضا در هر منطقه نیاز است که برای تخمین تقاضای آیندۀ محصولات می‌توان از روشی که در قسمت قبل توضیح داده شد بهره برد.سه مرحلۀ زنجیره تأمینمدل ارائه‌شده یک برنامه‌ریزی خطی عدد صحیح (Mixed integer linear programming) است و سه تابع هدف برای آن وجود دارد؛ اولین تابع هدف برای به حداقل رساندن هزینۀ کل (هزینۀ حمل‌و‌نقل و هزینۀ عملیاتی) است. همچنین کم کردن هزینۀ حمل‌ونقل و در نتیجه بهینه‌سازی تعداد سفرها، منجر به کاهش تعداد وسایل نقلیه و در نتیجه کاهش انتشار کربن می‌شود.دومین تابع هدف به حداقل‌سازی میانگین زمان تحویل محصولات تازه برای حفظ بالاترین کیفیت ممکن محصول می‌پردازد. به حداقل رساندن زمان، منجر به کاهش فساد می‌شود زیرا محصول تازه در کوتاه‌ترین زمان ممکن به سردخانه می‌رسد.سومین تابع هدف مربوط به حداقل رساندن هزینۀ سرمایه‌گذاری اولیه برای راه‌اندازی یک مرکز توزیع یخچال‌دار است که شامل کل هزینۀ زمین و هزینۀ تأسیس تمام‌شدۀ ساختمان‌های موردنیاز است.مجموعه محدودیت‌هایی نظیر موارد زیر در مدل ارائه‌شده در مقالۀ مرجع در نظر گرفته شده‌اند:۱) عدم ارسال محصول در صورتی که عمر مفید آن قبل از رسیدن به مشتری تمام شود.۲) یک منطقۀ مشتری به مرکز توزیعی اختصاص داده شود که در حداکثر فاصلۀ تحویل مجاز آن منطقۀ مشتری وجود دارد.۳) یک منطقۀ مشتری نمی‌تواند محموله‌ها را از چندین مرکز توزیع دریافت کند.در مطالعۀ موردی انجام‌شده، تعداد کارخانه‌ها (P) برابر با ۴ واحد، تعداد مراکز توزیع (S) برابر با ۶ واحد، تعداد مناطق مشتری (Z) برابر با ۸ منطقه و و تعداد محصولات (t) برابر با ۲ نوع (گواوا و لیمو) در نظر گرفته شده ‌است. همچنین این مدل با استفاده از نرم‌افزار «ILOGCEPLX» حل شده است.از آن‌جایی که مدل دارای سه تابع هدف مختلف است، باید آن را به یک مسئله با یک تابع هدف تبدیل کنیم. روش‌های زیادی برای این تبدیل وجود دارد. یکی از محبوب‌ترین روش‌ها، روش جمع وزن‌دار (Weighted sum method) می‌باشد؛ در این روش به هر هدف یک وزن اختصاص داده می‌شود و اهداف بر اساس این وزن‌ها با هم جمع می‌شوند. با تغییر وزن‌ها ترکیب‌های مختلفی برای به‌دست آوردن راه‌حل بهینه آزمایش می‌شود. در این مطالعه هفت ترکیب وزنی مختلف برای سه هدف (هزینۀ سالانه، زمان تأخیر و هزینۀ راه‌اندازی سردخانه) مورد بررسی قرار می‌گیرد.از آن‌جایی که اهداف در یک مسئلۀ بهینه‌سازی چندهدفه متضاد هستند، همۀ اهداف به‌طور هم‌زمان نمی‌توانند به مقدار بهینۀ خود برسند. به همین علت مسائل چندهدفه دارای چند جواب بهینه خواهند بود و آن‌ها تشکیل منحنی مرز بهینۀ پارتو (Pareto Optimal Frontier) را می‌دهند و با استفاده از منحنی پارتو، تمام نقاط حل روی آن قرار می‌گیرد. با توجه به شکل این منحنی، نقطۀ زانو به عنوان بهترین حل انتخاب می‌شود. در این مطالعه نقطۀ زانو مربوط به وزن (3/1 و 3/1 و 3/1) بوده و مقادیر بهینه برای این وزن مشخص شده است. می‌توان حل متناظر با این ترکیب وزنی را در شکل زیر مشاهده کرد:نتیجه‌گیری:با بهره‌گیری از تکنیک پیش‌بینی تقاضا بر پایۀ خوشه‌بندی، می‌توان ترجیحات الگوهای تقاضای مصرف‌کنندگان را به‌دقت پیش‌بینی و عدم قطعیت موجود در بازار کالاهای فاسدشدنی را مدیریت کرد.استراتژی برنامه‌ریزی توزیع چندهدفه که مشخص شد، راهی برای بهینه‌سازی تصمیمات مربوط به موجودی، حمل‌ونقل و توزیع فراهم می‌آورد که توازن مناسبی بین کاهش هزینه‌ها و افزایش رضایت مشتریان برقرار می‌کند.ترکیب این دو رویکرد نوآورانه (پیش‌بینی دقیق تقاضا و کارایی توزیع) چارچوب قدرتمندی ایجاد می‌کند که کل مدیریت کالاهای فاسدشدنی را در برمی‌گیرد. این راه‌حل جامع نه تنها به تخصیص مؤثر منابع و کنترل موجودی کمک می‌کند، بلکه تضمین می‌کند که اقلام فاسدشدنی به‌سرعت به مقاصد مناسب تحویل داده شوند. در نهایت ترکیب این استراتژی‌ها برای افزایش انعطاف‌پذیری و کارایی زنجیره تأمین و پایداری بیشتر در مدیریت کالاهای فاسدشدنی کمک خواهد کرد. از آن‌جایی که چشم‌انداز کالاهای فاسدشدنی در حال رشد است، بدون شک تلفیق پیش‌بینی تقاضا با کارایی توزیع، نقشی اساسی در آیندۀ زنجیره تأمین خواهد داشت.		این نوشته بر اساس دو مقالۀ  (Huber , Gossmann &amp; Stuckenschmidt , 2017) و (Jaigirdar et al., 2022) تهیه شده است.این متن به کوشش ثنا منصوری، محمدعرفان عمو، سبحان کسائی، رژین صوفی، ساغر رضانواز، شادی جوانمردی، بیتا باقر، امیرحسین زارعی و علی ابراهیمی گردآوری شده است.</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 22:19:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان با طعم فیلم و مستند</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-dg4nm2dycuzu</link>
                <description>ضد، دروغ مینیمالمجموعه مستند «ضد» تلاش می‌کند در هر قسمت با طرح یک موضوع ظاهراً کم‌اهمیت، به جنگ کلیشه‌های ذهنی مردم دربارهٔ محیط پیرامونشان برود و می‌کوشد مردم را وادار کند که نگاه متفاوت‌تری داشته‌باشند؛ چرا که ضدیت با کلیشه‌ها، ‌کلید دیدن وقایع جهان از دریچه‌ای جدید است.آیا شما هم با دیدن عکس لباس‌ها، دکوراسیون‌ها و وسایل مینیمال، مایل به استفاده از آن‌ها می‌شوید؟ اسبابی که علیٰ‌رغم سادگی بسیار، از زیبایی بالایی برخوردارند. دوست دارید با داشتن محیطی ساده، کمی از شلوغی ذهن خود بکاهید؟آیا ظاهر سادهٔ یک پدیده، دلیل بر سادگی آن است؟!دغدغه‌ای که این قسمت از مستند ضد، آن را مورد هدف قرار داده‌است، «کمینه‌گرایی» است.مستند با یادآوری مرگ «استیو جابز»، بنیان‌گذار شرکت اپل، در منزل خود آغاز می‌شود. واقعه‌ای که برای دومین بار، کنجکاوی مردم را برای دیدن خانه و سبک زندگی «جابز» برانگیخت. اولین بار در سال ۱۹۸۲،خانهٔ جابز، سوژهٔ عکاسی به نام «دیانا واکر» شد. عکسی که همه را متعجب ساخت.جابز در خانه‌ای واقع در ایالت کالیفرنیا، که تقریباً خالی بود، مانند فقرا زندگی می‌کرد؛ در حالی که در آن روزها درآمد جابز و شرکت اپل، یک میلیارد دلار در سال بود. چرا خانهٔ یک مرد ثروتمند آن‌قدر خالی بود؟ جواب روزنامه‌نگاران به این پرسش، کلمهٔ عجیب «مینیمالیسم» بود؛ کلمه‌ای که در سال‌های آتی، طوفانی سهمگین در زندگی همگان به پا کرد.اصلاً مینیمالیسم از کجا آمده و چه معنایی دارد؟! این مستند با نشان‌دادن تکه‌هایی از تاریخ غرب، جواب این سؤال را می‌دهد و تاریخچهٔ این کلمه را به تصویر می‌کشد.به‌طور خلاصه، کمینه‌گرایی، از هنر، با هدف ساده‌کردن همه‌چیز شروع شد و کم‌کم از نقاشی و مجسمه‌سازی، به موسیقی، عکاسی، ادبیات و البته معماری راه پیدا کرد.با این دیدگاه، عناصر اضافی تا جای ممکن حذف و فضای خالی، بیشتر می‌شد. طولی نکشید که مینیمالیسم به‌عنوان یک سبک زندگی جدید علیه مصرف‌گراییِ جنون‌وار شناخته‌ شد.تا قبل از سال ۲۰۰۸، زندگی مینیمال، یک انتخاب بود؛ اما بعد از بحران اقتصادی سنگین آن سال، مینیمالیسم به یک ضرورت تبدیل شد. خیلی زود کسب‌وکار دستِ‌دوم‌فروشی‌ها رونق گرفت و وسیله‌ای خریداری نمی‌شد، مگر در صورت نیاز.احتمالاً اسم «ماری کُندو» ژاپنی را شنیده‌اید؛ یک مرتب‌ساز، سازمان‌ده و استاد پاک‌سازی. روش او نوعی مینیمالیسم زاهدانه و به‌دور از هر چیزی است. مضمون همهٔ کارهای او یک چیز است: دستورالعملی جامع برای تغییر زندگی، روشی مبتنی بر مرتب‌کردن اشیا و دورریختن وسایل اضافی. اما در این بین، مسئلهٔ عجیبی وجود دارد. برای این‌که با فلسفهٔ این استاد پاک‌سازی آشنا شویم، باید مبلغ زیادی را پرداخت کنیم. اگر فرصت شرکت در کلاس‌های آموزشی را نداشته‌باشیم، می‌توانیم کتاب‌های کُندو را خریداری کنیم. شرکت او وسایل مرتب‌سازی را نیز تولید می‌کند. ساده است، فروش کالاهایی که با خرید آن‌ها از استفادهٔ دیگر وسایل بی‌نیاز خواهیدشد.با وجود افرادی مثل کُندو، مینیمالیسم، ابعاد تازه‌تری به خود گرفت.در ابتدا ساده‌گرایی یک انتخاب بود. بعدها به یک ضرورت تبدیل شد. اما اکنون اوضاع تغییر کرده‌است. فقط کافی است نگاهی به محتواهای پربازدید در شبکه‌های اجتماعی بیندازیم. در بسیاری از این تصاویر فقط نمایش و تظاهری از زندگی ساده و متفاوت دیده می‌شود، نوعی ول‌خرجی ریاکارانه.این مستند با اشاره به این نکته که این سبک از زندگی، در حال حاضر، مختص ثروتمندان شده‌است، مینیمالیسم کنونی را مورد نقد قرار می‌دهد؛ ثروتمندانی که برای نمایش سادگی، پول زیادی خرج می‌کنند. شما وقتی فقیر هستید، نمی‌توانید به توصیهٔ کُندو گوش کنید. دورانداختن وسایلی که به ‌زحمت تهیه شده‌اند، نه شدنی و نه عقلانی است. جایگزین‌کردن آن‌ها با وسایل جدید هم عملی نیست. مینیمالیسمِ دیده‌شده در تبلیغات، از روی اجبار نیست؛ بلکه از روی تظاهر است. ثروتمندان عاشق مینیمالیسم، هنوز هم به‌شکل بی‌رحمانه‌ای در حال مصرف هستند و فقط پوششی از سادگی روی آن کشیده شده‌است.دوباره به عکس خانهٔ «جابز» فکر کنید. آیا چیزی جز یک فریب ساده‌زیستی است؟! خانه‌ای که جابز خریده‌بود، نسبت‌به نیاز یک مرد مجرد، بسیار بزرگ بود. دستگاه پخش موزیک او بیش از ۸۰۰۰ دلار قیمت داشت و آن آباژور، یک عتیقه از یک برند معروف بود که بیشتر به درد یک موزه می‌خورد تا تأمین روشنایی یک خانه. جابز به‌عنوان یک مینیمالیسمِ افراطی فکر می‌کرد باید فقط بهترین­ها از هر چیز را داشته‌باشد. اوضاع خانه و سبک پوشش او نیز این مقوله را تأیید می‌کرد. به نظر شما سرایت مینیمالیسم به کمپانی اپل، تأثیر کلی مثبتی داشت یا فقط ظاهر زیبایی ایجاد می‌کرد؟برای دیدن پشت‌پردهٔ سادگی در محصولات اپل و درک بهتر تناقض ساده‌گرایی کنونی، تماشای این مستند به‌شدت توصیه می‌شود.نفرت (La Haine)اگر از شما بخواهند به تماشای فیلمی که کارگردان فرانسوی آن را در سال ۱۹۹۵در پاریس ساخته‌است بنشینید، ممکن است تصور کنید قرار است یک فیلم عاشقانه یا رمانتیک ببینید یا دست‌کم به یاد «اَملی پولن» بیفتید؛ اما این تصور برای «La Haine» صادق نیست («لَ اِن» تلفظ شود؛ چرا که در زبان فرانسوی، حرف Hدر ابتدای کلمات، تلفظ نمی‌شود).«نفرت»، مانند هیچ درام فرانسوی دیگری نیست. در آن نه خبری از چراغ‌های زردرنگ و شاد برج ایفل است، نه دیالوگ‌های عاشقانه‌ای در آن ردوبدل می‌شود. تنها وجه مشترک عاشقانه‌ای مثل اَملی و این فیلم، این است که کارگردان این فیلم در اَملی نقش‌آفرینی کرده‌است؛ همین و دیگر هیچ.این فیلم، جو سنگینی دارد و هنگامی که فیلم جلو می‌رود، رفته‌رفته سنگینی آن را بیش‌تر احساس می‌کنید. نفرت، ساختهٔ «متیو کاسوویتس» است که می‌توان به بازی درخشان «ونسان کسل» در نقش «وینس» در آن اشاره کرد. نکتهٔ جالب دیگر، فیلم‌برداری ظریفانه و با نبوغ است؛ زمانی که به خود یادآور شوید این فیلم در سال ۱۹۹۵ساخته شده‌است، نمود آن را بیش‌تر احساس می‌کنید.متیو کاسوویتس، برای کارگردانی این اثر، جایزهٔ کَن را برد و نام او به‌عنوان کارگردانی با آینده‌ای روشن بر سر زبان‌ها افتاد. این فیلم حدود بیست ساعت از زندگی سه جوان به نام‌های وینس، سعید و هوبرت را نشان می‌دهد؛ آن هم در زمانی که به‌دلیل خشونت پلیس، یکی از رفقا و هم­محله­ای­های آن‌ها صدمه دیده و به کما رفته‌است. این اتفاق باعث می‌شود تنش میان پلیس و جوانان به اوج خود برسد. در میان این هرج‌ومرج، این ۳جوان، تفنگی را که یک پلیس گم کرده‌است، پیدا می‌کنند...این فیلم، به‌ظاهر اعتراضی بزرگ است به تفکرات نژادپرستانه؛ اما اگر دقیق و کامل به تماشای فیلم بنشینید، متوجه می‌شوید این‌که این فیلم را یک اعتراضبدانیم، بی‌لطفی بزرگی در حق آن است. پس از پایان فیلم، بیش از آن‌که اعتراضی حس کرده‌باشید، هشدار حس کرده‌اید؛ هشداری که در تلاش است حواس ما را آن‌چنان که باید، به اطراف و جامعهٔ خود معطوف سازد.پیام اصلی این فیلم در ۲۰ دقیقهٔ پایانی آن نهفته است؛ گویی تمام هشت دقیقهٔ اول تنها مقدمه‌چینی برای شرح و بسط پیغام و هشدار آخر فیلم بوده‌است.و در آخر فیلم، هنگامی که شعبدهٔ اصلی اتفاق می‌افتد، فرم و محتوا به بهترین حالت با یک‌دیگر هم‌سو می‌شوند و هنگامی که می‌بینیم اولویت دوربین و صحبت کارگردان، با اولویت ما چه تفاوتی دارد، تازه متوجه می‌شویم که هشداری که به عرضتان رساندم، از چه جنسی است.پیشنهاد می‌کنم اگر به دنبال فیلم حال‌خوب‌کنی هستید، به سمت این فیلم نروید. اما اگر فیلمی می‌خواهید که در انتها شما را به فکر فرو ببرد، این فیلم پذیرای شما خواهدبود.«تا حالا راجع‌به اون یارویی که خودش از بالای یک آسمون‌خراش به پایین پرت می‌شه، شنیدی؟ از هر طبقه که می‌گذشته، برای این‌که به خودش اطمینان بده، می‌گفته: «تا این‌جاش که خوب بوده، تا این‌جاش که خوب بوده!» اما مهم نیست تو چطور سقوط می‌کنی؛ مهم اینه که چطوری فرود میای…»شاهدی برای محاکمهفیلمِ «Witness For Prosecution» که توسط بیلی وایلدر، کارگردانِ یکی از شاهکارهای سینمای کلاسیک یعنی فیلمِ «The Apartment» ساخته شده‌است، درام رازآلود جذابی است که بهترین دقایقش را داخل یک دادگاه و در حین تلاش یک مرد برای نجات یک نفر از اتهام، ارائه می‌کند.داستان فیلم:مشهورترین وکیل شهر (Wilfrid Robarts)، از یک حملهٔ قلبی، جان سالم به‌در برده‌است و با مراقبت پرستاری (Miss Plimsoll)، دوران نقاهت را می‌گذراند.پزشکان او را از ادامهٔ کار در محاکم جنایی منع کرده‌اند. پرستارِ دل‌سوزش به‌شدت مواظب اوست و او را از سیگار و مشروب که بسیار به آن‌ها عادت کرده‌است، منع می‌کند. از قضا یک شخص (Leonard Vole) و مشاورش در مورد یک پروندهٔ قتل، به دفتر کار او می‌روند. لئونارد که یک سرباز سابق ایالات متحده و یک مخترع فقیر و بی‌کار کنونی است، با بیوه‌زن ۵۶ سالهٔ پول‌داری (Emily French) آشنا شده‌بود و آن‌ها با هم دوست شده‌بودند. اما امیلی به قتل رسیده‌بود و لئونارد مظنون اصلی است.ویلفرد در ابتدا به بهانهٔ گرفتنِ یک سیگار از آن‌ها، به حرف‌هایشان گوش کرد و سپس یکی از شاگردانش را برای وکالت به آن‌ها معرفی کرد. اما وقتی زنِ لئونارد (Christine Helm) را دید، نظرش عوض شد. او یک آلمانی بود که در بارها نوازندگی می‌کرد و لئونارد با دیدن برنامه‌اش، عاشق او می‌شود و با هم ازدواج می‌کنند. این زن نه‌تنها برای مظنون‌بودن شوهرش ناراحت نبود، بلکه کاملاً بی‌تفاوت به‌نظر می‌رسید و حتیٰ حاضر نبود به سودِ شوهرش در دادگاه حرف بزند که خیلی ‌عجیب بود؛ زیرا لئونارد گفته‌بود که او با همسرش بسیار به‌ هم نزدیک هستند. ویلفرد با دیدن این‌ وضعیت، تصمیم گرفت خودش این پرونده‌ را به‌عهده گیرد.صحنهٔ دادگاه فیلم که بیشتر از نیمی از فیلم است، بسیار زیبا به‌تصویر درآمده؛ سخنان و بازی‌های شهود، حضار، وکلا و حتیٰ قاضی، به بهترین شیوه اجرا شده‌است. در دادگاه، ابتدا سربازرس پرونده از کُتی خونی صحبت می‌کند که متعلق به لئونارد بوده و گروه خونی آن با گروه خونی امیلی یکی بوده‌است. اما ویلفرد با در‌دست‌داشتن مدرکی نشان می‌دهد که گروهِ خونی لئونارد نیز همان بوده و او دست خود را بریده‌‌است. سپس خدمت‌کار پیرزن امیلی، به‌عنوان شاهد احضار می‌شود و مدعی می‌شود که در شب قتل، صدای لئونارد را شنیده‌‌است. ویلفرد، قوهٔ شنوایی او را زیر سؤال می‌برد.اما تیر خلاص محاکمه را زن لئونارد می‌زند. او در دادگاه بر ضدّ شوهرش شهادت می‌دهد و می‌گوید که او در شب قتل، دیر به خانه آمده و امیلی را به‌خاطر پول کشته‌است. بازیگری لئونارد در این صحنه، دیدنی است. او که به‌کلی جا خورده، نمی‌داند چرا زنش دارد به او خیانت می‌کند. خانم هلم، پا را از این هم فراتر می‌گذارد و می‌گوید که او در آلمان از قبل شوهر داشته و تنها به‌خاطر این‌که از شرایط سخت آلمان فرار کند، با لئونارد ازدواج ‌کرده و دیگر علاقه‌‌ای به او ندارد و او را به‌عنوان همسر خود نمی‌شناسد. به ‌همین دلیل نیز دادگاه شهادت او را قبول می‌کند. ویلفرد که به‌عنوان یک باتجربه و دانشمند در زمینهٔ وکالت در دادگاه عمل می‌کند، شهادت‌های او را زیر سؤال می‌برد و می‌گوید او حتیٰ قادر به فهمیدن زبان انگلیسی به‌طور کامل نیست و معتقد است که او دروغ می‌گوید، زیرا قبلاً هم در قسم ازدواجش با لئونارد دروغ گفته‌است. اما خانم هلم دوباره ادعاهایش را تکرار می‌کند و می‌گوید متوجه عواقب سنگین شهادت دروغ است. در ادامه، شاهد پایانی تکان‌دهنده، جالب و غیرقابل‌حدس هستیم.بدون شک، یکی از بزرگ‌ترین جذابیت‌های این فیلم، دیالوگ‌های قدرتمندی است که مخاطب را جذب می‌کند؛ به‌گونه‌ای که از جایی به بعد، وسط سکانس‌های دادگاهی فیلم، خودتان را در حالتی پیدا می‌کنید که موقع دریافت اطلاعات بیان‌شده توسط شاهدان گوناگون، سعی به چسباندن تکه‌های مختلف جنایت اتفاق‌‌افتاده به‌ یک‌دیگر و کشف واقعیتی را دارید که یکی از دو طرف این مبارزهٔ کلامی، می‌خواهند حقیقی‌بودنش را اثبات کنند.برخلاف بسیاری از داستان‌های جنایی که در آن‌ها چندین‌ نفر مظنون به قتل‌اند و در پایان هم فردی که احتمالاً کسی فکرش را هم نمی‌کرد، قاتل از آب درمی‌آید، در این اقتباس وایلدر، فقط یک مظنون به قتل وجود دارد که در شرایطی ناعادلانه در تلاش برای یافتنِ شاهد قابل قبولی است که شهادت به بی‌گناهی‌اش بدهد. در واقع تفاوت این فیلم با آثار جنایی معمول، در این است. شک‌وشبههٔ مخاطب از فرد مظنون به قتل، به شاهدان آن منتقل می‌شود. شاهدانی که هر کدام به دلایلی، صلاحیت لازم برای اثبات یا رد بی‌گناهی متهم را ندارند.در پایان باید گفت Witness For The Prosecution، یک اثر مثال‌زدنی در ژانر خود است که در آن می‌توانید هم داستانی جذاب را دنبال ‌کنید، هم به دیالوگ‌های بین وکیل و پرستارش بخندید و در پایان هم با یک غافل‌گیری تمام‌عیار روبه‌رو شوید. نکتهٔ جالب فیلم، این است که با وجود پیشرفته‌ترشدن سینما در حوزهٔ ساخت آثار جنایی، فیلم هم‌چنان سرحال و تازه است و لحظه‌به‌لحظهٔ آن می‌تواند حس کنجکاویتان را برانگیزد.</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 13:27:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزِ میلیون دلاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wkognbje8gxq</link>
                <description>«علی خسرو شاهی»، بنیان‌گذار و مدیر کارخانهٔ مینو در کتاب خاطراتش آورده‌است:«یک کارخانهٔ شکلات­‌سازی سوئیسی، گاهی به‌دلیل ایراد دستگاه­هایش در خط تولید، بسته‌­بندی خالی رد می‌کرده، بدون این‌که در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته‌های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می­‌شده‌است.مسئولان این کارخانهٔ سوئیسی، تحقیقات بسیاری کردند و در نهایت پس از حدود ۱.۵ میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه، نوعی وسیلهٔ لیزری بگذارند که بسته‌بندی‌های خالی را به‌طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.با شنیدن این خبر نگران شدم، چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانهٔ شکلات­سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود. دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته، سرپرست ماشین­ها آمد و گفت:«بله درست است، در دستگاه‌های ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتیٰ ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده‌باشد».نگرانی‌ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسهٔ هیئت‌مدیره، روی موضوع بحث کنیم. می‌خواستم نظر هیئت‌مدیره را در مورد ۱.۵ میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.فردای آن روز با اعضای هیئت‌مدیره، برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلوی میز ماشین قرار دارد. از کارگر سادۀ بالاسرِ ماشین پرسیدم: «این برای چه است؟»گفت: «ماشین گاهی بستۀ خالی می‌زنه، من هم این پنکه رو که تو انبار بود، آوردم گذاشتم سر راه دستگاه که بسته‌های خالی از شکلات رو با باد پرت کنه بیرون».نگاهی به هیئت‌مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده‌بود. به کارگر خلاق که ما را از شرِّ ۱.۵ میلیون دلار خرج اضافی رهانیده‌بود، یک تشویق­نامه به‌اضافۀ یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم».این داستان، قطعاً تأمل‌برانگیز است و بر استفادۀ درست از محیط و امکانات تأکید می‌کند؛ این‌که یک کارگر، تفکر ۱.۵ میلیون دلاری دارد و با مشکلات، به بهترین و کم‌هزینه‌ترین حالت برخورد می‌کند.مشکلات همواره سخت به نظر می‌رسند، اما همواره میان‌بُر و درهای زیاد دیگری نیز هست که ما با باز کردن بیشتر چشمانمان، به‌راحتی می­توانیم آن­ها را بررسی کنیم. پس نبایستی در اولین حرکت خودمان را ببازیم و تسلیم شویم؛ بایستی بلند شویم و این بار بهتر و بیشتر دقت کنیم و نگذاریم نظرات و حرف­های دیگران، مسیر موفقیتمان را ترسیم کنند، همانند داستان بالا که شرکت مینو با دیدن تصمیم شرکت سوئیسی، مسیر خود را همانند مسیر آنان کرد.</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 13:23:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخبگی، عبور از دغدغه‌‎های کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D9%86%D8%AE%D8%A8%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-jthvrzatpptp</link>
                <description>در پاسخ به این سؤال مهم که نخبه چه کسی است، با نظرات مختلف و متفاوتی برخورد می‌کنیم. این روزها، وقتی صحبت از فردی می‌شود، خصوصاً در مورد جوانان، می‌شنوی که فلانی از نخبگان است. منظور هم احتمالاً این است که ذهنی فعال و هوشی سرشار دارد. البته این هوش سرشار معمولا تأییدشده توسط دانشگاهی، مرکزی، بنیادی یا جای دیگری هم هست وگرنه هوش و استعداد به‌تنهایی برای این‌که بگویند «نخبه‌ای»، کافی نیست. در دوستان خوش‌استعدادمان هم برخی نخبه هستند و برخی نه! به این معنی که برخی حوصلهٔ این را داشته‌اند که در چارچوب‌های تعریف‌شدهٔ نخبگی فعالیت کنند و حس‌وحال این را هم داشته‌اند که بروند و یک فرایند چندماهه را در بنیاد نخبگان بگذرانند و به‌عنوان نخبه تأییدیه‌ای بگیرند. البته آهسته بگویم که این گواهی‌نامه لزوماً به معنی برتری این‌ها نسبت‌به دیگران نیست.در این نوشته می‌خواهم نگاهی تحلیلی بیندازم به داستان نخبه‌شدن یا به نخبگی شناخته‌شدن. برای این منظور، چند سؤال مطرح است. واقعاً چه کسی نخبه است؟ چگونه می‌شود این نخبگی را فهمید یا اثبات کرد؟ ما الآن چگونه نخبگی را می‌فهمیم؟ با تعریف ما چه کسانی نخبه شده‌اند؟ و تعریف ما از نخبگی چیست؟ بگذارید از آخر به اول شروع کنم.طبق آیین‌نامه‌ها و تعاریف بنیاد نخبگان و سایر مراکزی که تشخیص نخبگی، بر عهدهٔ آن‌هاست، به افرادی که خروجی‌های نخبگانی (اعم از علمی، ادبی و هنری) داشته‌باشند، نخبه می‌گویند. این‌ها مواردی است که در تعریف نخبه و استعداد برتر در بنیاد نخبگان ارائه شده‌است:«نخبه، به فرد برجسته و کارامدی اطلاق می‌شود که اثرگذاری وی در تولید و گسترش علم و هنر، فناوری، فرهنگ‌سازی و مدیریت کشور، محسوس باشد و هوش، خلاقیت، کارآفرینی و نبوغ فکری وی در راستای تولید و گسترش دانش و نوآوری، موجب سرعت‌بخشیدن به رشد و توسعهٔ علمی و اعتلای جامعهٔ انسانی کشور گردد».«استعداد برتر، به فردی اطلاق می‌شود که به‌صورت بالقوه نخبه بوده ولی هنوز زمینه‌های لازم برای شناسایی کامل یا بروز استعدادهای ویژهٔ او فراهم نشده‌است».و اما سؤال بعد این‌که این نخبه، چگونه شناخته می‌شود یا به‌عبارتی شاخص‌ها و سنجه‌های ما برای احراز نخبگی چیست؟ موارد زیر، کلیات مواردی است که در بنیاد نخبگان، به‌عنوان شاخص‌های نخبگی تعیین شده‌است:«افرادی که دارای یکی از ویژگی‌های زیر باشند، استعداد برتر یا نخبه شناخته می‌شوند:برگزیدگان المپیادهای علمی معتبر داخلی و جهانیبرگزیدگان از میان  آزمون‌های سراسریمخترعان و مکتشفان (برگزیدگان مسابقات و جشنواره‌های علمی معتبر داخلی و خارجی؛ برگزیدگان از      میان مخترعان و مکتشفان ایرانی که اختراع و اکتشاف آنان، در مراجع ذی‌صلاح      داخلی یا خارجی به ثبت رسیده‌باشد)دانش‌آموختگان (برگزیدگان و دانش‌آموختگان برتر رشته‌های دانشگاهی (کارشناسی و بالاتر) داخل      کشور و حوزه‌های علمیه (سطح یک و بالاتر) با معرفی «وزارتین علوم و بهداشت» و      «مدیریت حوزهٔ علمیهٔ قم و خراسان» به‌عنوان استعداد برتر)برترین‌های مسابقات علوم قرآنی (تشخیص اعتبار مسابقه با بنیاد است)شخصیت‌های برجستهٔ علمی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشورآفرینندگان آثار بدیع و  ارزندهٔ ادبی و هنریبرگزیدگان اعضای هیئت‌علمی دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی و فناوریمدرسین و محققین علوم حوزوی».حالا با نگاهی کاملاً خوش‌بینانه، تحلیلی بر این تعریف و شاخص‌ها داشته‌باشیم. یعنی فرض می‌کنیم که همان تعریف بنیاد نخبگان، بهترین تعریف است و شاخص‌ها هم شاخص‌های خوبی هستند. آیا واقعاً می‌توان افرادی را با همین شاخص‌ها و شرایط، به‌طور صحیح شناخت؟ آن‌هایی که شناخته و حمایت می‌شوند، چه می‌شوند؟در مورد المپیادی‌ها و نفرات برتر کنکور و برگزیدگان جشنواره‌ها و مسابقات، کار خیلی سخت نیست، یعنی فارغ از این‌که کسی که جزء نفرات برگزیدهٔ مسابقات یا کنکور است، نخبه است یا نه، شناختنش کار ساده‌ای است. اما در بقیهٔ موارد مجبوریم تعریف کنیم که برجسته کیست، برگزیده کیست، اثر فخیم و مؤثر چیست و خیلی موارد دیگر که لازم است تعریف کنیم، که می‌کنیم. برای این‌که این تعاریف هم مشخص شود، می‌آییم آیین‌نامه‌هایی هم طراحی می‌کنیم که وزارت بهداشت در پزشکی و وزارت علوم در دانشگاه‌ها و حوزه برای حوزویان و وزارت صنایع برای صنعت‌گران و خلاصه هر کسی برای نخبگان حوزهٔ خودش، آیین‌نامه وضع می‌کند و به کسانی که در این آیین‌نامه جا می‌شوند، یک گواهی‌نامه هم می‌دهد.حالا از آن طرف نگاه کنیم! از یک عدهٔ بسیار معدود که نخبگی آن‌ها شاخص است، بگذریم، اغلب کسانی که به‌عنوان نخبه شناخته می‌شوند، کسانی هستند که می‌روند این آیین‌نامه‌ها را پیدا می‌کنند و مدارک و شواهدی برای اثبات نخبگی خود دست‌وپا و ارائه می‌کنند و نخبه می‌شوند. حرف این‌جاست که همهٔ این سیستم، بر خوداظهاری استوار است و اول باید خود فرد، ادعای نخبه‌بودن بکند، بعد هم مطابق با آیین‌نامه‌ها، خروجی‌هایی را تنظیم کند و به مقام رفیع نخبگی نائل شود.در این فرایند، چند نکته هست که فهرست‌وار به برخی اشاره می‌کنم.نخبه، کسی است که معمولاً در چارچوب‌ها      جا نمی‌گیرد و معمولاً کاری می‌کند که دیگران قادر به انجام آن نیستند و کاری      هم که قبلاً انجام نشده و نو است، خیلی قابل اندازه‌گیری نیست. البته نوبودن      قابل اندازه‌گیری است، روش اندازه‌گیری­اش را در مورد اختراعات و اکتشافات      مورد بررسی قرار خواهم‌داد.نخبه و انسان توانمند،      خیلی حس‌وحالِ دنبال‌کردن فرایندهای اداری برای اثبات نخبگی را ندارد.      این را، هم عقل می‌گوید و هم تجربهٔ کار کردن با آدم‌هایی با توانمندی‌های      مختلف.خروجیِ نخبگانی را می‌شود با کمکِ!      دیگران هم تهیه کرد و تحویل داد و نخبه شد. این است که آن‌هایی که نخبهٔ قدرت      و ثروت هستند (یا به آن‌ها وصل هستند)، معمولاً نخبهٔ علمی و فناوری و هنری و      ادبی هم می‌شوند.معمولاً کسانی دنبال این برچسب و      احراز نخبگی خود هستند که می‌خواهند از امتیازات مادی یا معنوی آن استفاده      نمایند. این است که کم‌تر کسی فقط برای انجام وظیفه، دنبال دست‌یافتن به این      عنوان است.این‌ها چند مورد بود که نشان می‌داد به فرض این‌که این تعریف از نخبگی و شاخص‌های آن، درست باشد، نمی‌توان امیدوار بود که با این روش بتوان سطح قابل توجهی از جامعهٔ نخبگان را تحت پوشش قرار داد.مَخلَص کلام این‌که برای تعریف نخبه، یک عده روی استعدادها و توانمندی‌های ذاتی تمرکز کرده‌اند و عده‌ای هم به تمرکز بر روی خروجی فعالیت‌های افراد تأکید دارند. به بیان ساده‌تر، دستهٔ اول می‌گویند کسی نخبه است که استعداد و توانمندی‌های خاصی در موضوعات مختلف دارد؛ مثلاً یک بچه که ضریب هوشی یا استعداد هنری یا حرکتی بالایی دارد، نخبه است؛ دستهٔ دوم معتقدند کسانی که خروجی کارهایشان، قوی و سطح بالاست، نخبه هستند؛ مثل کسی که یک مقالهٔ باارزش نوشته یا اختراع تأثیرگذاری دارد.وقتی که خوب نگاه کنیم، می‌بینیم که در نخبگی، یک مفهوم کلیدی وجود دارد و آن، این است که انسان نخبه به هر صورت، توانسته خودش را از غم‌ها و دغدغه‌های روزمره‌ای که دیگران دارند، آزاد کند و به مسائل بزرگ‌تری فکر کند و بپردازد. یعنی نخبه، از دغدغه‌های گذران روزمره و امرار معاش گذشته و توانسته برای رسیدن به اهداف و دغدغه‌های بالاتری فعالیت و حرکت کند. به‌صورت کلی، سه عامل باعث می‌شود که یک فرد از دغدغهٔ‌ امور روزمره جدا شود:اولین عامل که بسیار هم      رایج است، استعدادهای ذاتی و خدادادی فرد است.     یعنی خداوند به کسی، یک ظرفیت جسمی یا ذهنی داده که آن فرد با استفاده از آن      ظرفیت، راحت‌تر از دیگران توانسته مسائل جاری خود را حل کند و در نتیجه دغدغه‌های      روزمره از مسیر رشد او تا حد زیادی کنار رفته‌است. افرادی که از بهرهٔ هوشی      بالایی برخوردارند، هم در مواجهه با مسائل و حل آن‌ها موفق‌اند، هم به‌دلیل      موفقیت‌هایی که بر اساس این ظرفیت خدادادی به آن می‌رسند (مثل موفقیت در      کنکور، المپیادها و…)، جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کنند که باعث می‌شود کم‌تر با      مسائل روزمره مثل شغل و درآمد و تهیهٔ ابتدائیات زندگی، که اغلب جامعه با آن      مواجه‌اند، درگیر باشند.یک عده هم به‌خاطر      شهرت، قدرت یا ثروت خودشان یا خانواده‌شان، کارکرد نخبگی پیدا می‌کنند و در      جمع نخبه‌ها وارد می‌شوند. مثلاً کسی به‌خاطر      کسب‌و‌کار موفق خود یا ثروت پدر و مادرش، دغدغه‌های روزمرهٔ دیگران را ندارد      و به مسائل بزرگ‌تری فکر می‌کند یا کسی به‌خاطر آن‌که پدرش یک مسئول سطح      بالاست، اعتماد به نفس پیدا کرده و هم‌چنین نیازهای سطح پایینش هم به‌دلیل      ارتباطات و اعتماد به نفس و حمایت‌هایی که از آن برخوردار است، برطرف شده و      وارد جرگهٔ نخبگان می‌شود و شرایط فکرکردن به مسائل مهم‌تر را پیدا می‌کند      (دربارهٔ موضوع تأثیر ثروت و شرایط خانواده‌ها بر روی نخبه‌شدن فرزندان، کتاب‌های      متعددی در دنیا نوشته شده که معروف‌ترین کتاب، کتاب «پدر پولدار، پدر بی‌پول»      است).اما غیر از این دو دسته، دستهٔ      دیگری هم هستند که به‌خاطر قطع دلبستگی‌های خود، به نخبگی می‌رسند. این      افراد به‌طور کل به‌دلیل تسلط، اراده و مناعت طبعی که دارند، درگیر و اسیر      مسائل روزمره نمی‌شوند و مسائل کوچک، جایی در نگاه بلند آن‌ها ندارد. وقتی به      زندگی بسیاری از پیشوایان دینی و بزرگان و مصلحانی که تغییری در جامعه ایجاد      کرده‌اند، نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که اگرچه گاهی چالش‌های روزمرهٔ مردم برای      آن‌ها نیز وجود داشته و البته علیٰ‌رغم امکان برخورداری، برخی مشکلات و سختی‌ها      را برای رسیدن به اهداف عالیهٔ خود انتخاب کرده‌اند و همّ‌وغم و نگاهشان، به      اهداف و مسائلِ بسیار بزرگ‌تر و با ارزش‌تر بوده­است. در واقع در هرم سلسله‌مراتبِ      نیازهای رایج، اساساً به لایه‌های پایین هرم، دلبستگی و توجه جدی نداشتند.در دو دستهٔ اول (یعنی کسانی که ظرفیت‌های درونیِ خدادادی دارند و کسانی که برخوداری‌های بیرونی دارند)، اگر این برخورداری‌ها به‌جای این‌که بر اهداف بلند و اصلاح جامعه و کمک به خلق متمرکز شود، به توسعهٔ همان نیازهای روزمره متوجه شود، این افراد در وادی حرص و طمع خواهندافتاد و نه‌تنها کمکی به جامعه و دیگران نخواهندکرد، که از توانمندی‌هایشان برای سلطه‌جویی بر دیگران استفاده خواهندکرد که بسیاری از مسائلی که بشر با آن­ها روبه­روست، حاصل همین نخبگان اسیر است. پس کسی نخبه است و می‌توان از او انتظار اصلاح و حل مسائل بزرگ را داشت که از مسائل شخصی خودش عبور کرده‌باشد.و البته کسی که خداوند به او ظرفیت و توانمندی داده، راحت‌تر و سریع‌تر می‌تواند از مسائل شخصی خودش عبور کند و به اهداف بلندتر بپردازد.بنابراین تعریف نخبه از نظر من، این می‌شود: نخبه کسی است که به‌واسطهٔ عواملی (چه عوامل خدادادی و چه عوامل اکتسابی)، ماورای مسائل و نیازهای سطح پایین خودش، فکر می‌کند و موجب تغییر مثبت، اصلاح و پیشرفت در خانواده، اطرافیان و جامعه می‌شود.دستهٔ سوم نخبه‌ها (یعنی افرادی که قطع تعلق کرده‌اند، نه چون بی‌نیاز هستند، بلکه چون اصلاً دغدغه‌های شخصی را به حساب نمی‌آورند)، نخبه‌های کلیدی‌تر و مؤثرتری نسبت‌به دو دستهٔ دیگر هستند. برای همین، برای پرورش نخبه‌ها باید زمینه‌های قطع دلبستگی را در افراد فراهم کرد. ضمن این‌که اساساً چون این بخش از جامعهٔ نخبگانی، به‌دنبال حمایت هم نیستند، نظامات منفعل حمایتی ما عملاً شامل این افراد نمی‌شود و معمولاً دو دستهٔ اول، آن هم اغلب آن‌هایی که فکری جز رفاه و برخورداری خود و آبادانی خانهٔ خود ندارند، مشمول این حمایت‌ها می‌شوند. إن‌شاءالله با اصلاح ساختارها و سازِکارهای اداری و حمایتی، کار به دست آن‌ها بیفتد که اعتلا و آبادانی کشور و رفع دغدغه‌های جامعه برایشان از آبادکردن خانه و حل مسائل کوچک خودشان مهم‌تر باشد.</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 13:19:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان‌های مرده را احیا کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-oapp7xdiuojq</link>
                <description>شاید برایتان جالب باشد که بدانید پادکست، از تلفیق دو واژۀ «iPod (آی‌پاد)» و «Broadcasting (پخش)» به‌وجود می‌آید که iPod، نام دستگاه پخش موسیقیِ ساخت اپل بود. پادکست، یک برنامۀ صوتیِ دیجیتال یا ضبط‌شده، مشابه برنامۀ رادیویی یا تلویزیونی است. اما سؤال اصلی این‌جاست که چرا به‌جای دیدن فیلم، خواندن کتاب و گوش‌کردن به رادیو، از پادکست استفاده می‌کنیم؟ محبوبیت پادکست‌ها به چه علت است؟اولین و شاید مهم‌ترین مزیت پادکست، دردسترس‌بودن آن در هر زمان و هر مکان است؛ آنلاین باشیم یا آفلاین، در فضای شلوغِ مترو باشیم یا بی‌حوصله در تاکسی، در هر صورت امکان شنیدن پادکست برای ما وجود دارد. پادکست‌ها تمرکز زیادی نمی‌خواهند و به همین منظور، یکی از بهترین بسترها برای توسعۀ فردی، رشد شغلی و افزایش اطلاعات عمومی هستند. ما با شنیدن پادکست‌های مصاحبه-محور، علاوه بر این‌که به پاسخ بسیاری از سؤالات بی‌جواب خود دست پیدا می‌کنیم، می‌توانیم با افراد جدید و تأثیرگذاری آشنا شویم که تجربیات خودشان را در اختیار ما قرار می‌دهند.گوش‌دادن به پادکست، مانند معاشرت با دوستان و لذت‌بردن از بحث در مورد موضوعی است که شما به آن علاقه دارید.در این شماره و شماره‌های بعدی، سعی داریم پادکست‌هایی با مضامین مختلف و متنوع از دنیای بزرگِ «صدا» انتخاب و به شما معرفی کنیم.مرزها فاصله می‌سازند و فاصله‌ها، انسان‌های دورافتادهسال‌هاست كه مرزبندی‌های سیاسی میان انسان‌ها فاصله انداخته‌‌است. حتیٰ اگر بر این باور باشیم که این مرزها تعیین‌کنندۀ دوریِ افکار انسان‌ها نیست، به‌خوبی می­دانیم که در باطن و به‌دور از شعار، بسیار تأثیرگذار است.اما فراتر و شاید تأثیرگذارتر از مرزبندی‌های سیاسی، مرزبندی­های عاطفی، احساسی و اجتماعی است؛ مرزهایی که میان آدم‌ها شکاف و فاصله ایجاد می­کند و دوری را بر آن‌ها تحمیل می­نماید (تا صحبت از «فاصله» است، شنیدنِ این موزیک خالی از لطف نیست).پادکست «رادیو مرز»، روایت آد‌م‌ها از موضوعات، اتفاقات و تجاربی است که میان آن‌ها و دیگران فاصله می­اندازد؛ به‌عنوان مثال در اولین اپیزود، به مسئلۀ فوتبال می‌پردازد؛ فاصلۀ میان عاشقان فوتبال و کسانی که درکی از عشق و علاقه به یک تیم ندارند. عنوان اپیزود دیگری از آن، «زندگی با ناشنوا» است. این اپیزود به فاصلۀ ایجادشده در زندگی بچه‌های کودا (CODA: Child Of Deaf Adults) می‌پردازد؛ بچه‌هایی که با وجود داشتن پدر و مادری ناشنوا، خود شنوا و واسطه­ای میان دو دنیای متفاوت هستند (در همین راستا تماشای فیلم دل‌نشین CODA (2021) پیشنهاد می‌شود).در دورانی که ما هر روز درحال دورشدن از یک‌دیگریم، رادیو مرز در باب فاصله سخن می­گوید.آدم‌های معمولی در کتاب زندگی خود، سیاه‌لشکر نیستند!از تلخ‌ترین حقایق زندگی انسان، این است که فقط یک‌ بار زندگی در این دنیا را تجربه می‌کند. یکی از بهترین راه‌ها برای این‌که زندگی بهتری داشته‌باشیم و اشتباهات بزرگ را مرتکب نشویم، استفاده‌کردن از تجربیات دیگران است.پادکست «آن» (On podcast)، بی‌شباهت به رمان نیست؛ با قصۀ واقعی آدم‌ها همراه می‌شویم، آن‌ها را به‌خاطر اشتباهاتشان شماتت می‌کنیم، گاهی احساس می‌کنیم تصمیمات درستی گرفته‌اند، از پشتِکار و موفقیت قهرمانان داستان، خوش‌حال می‌شویم و ما نیز زندگی پیچیدۀ آن‌ها را تجربه می‌کنیم. این پادکست به آن‌هایی که از زیر بار کتاب و رمان‌خواندن در می‌روند، توصیه می‌شود.شاید بد نباشد از اپیزود «۲۲ سال قبل از ۶ سال» و «رز به من قول بده» شروع کنیم.میهمان سهیل علوی در طبقهٔ ۱۶ باشیمپادکست «طبقهٔ ۱۶» برای من، پربارترین پادکستی است که تجربۀ شنیدن آن را داشته‌ام. این پادکست را «سهیل علوی» منتشر می‌کند. سهیل علوی، بنیان‌گذار و مدیرعامل سابق ریحون و هم‌بنیان‌گذار استارت‌آپی در کانادا به نام «Tribe» است و تجربۀ زیادی در حوزۀ استارت‌آپ و کارآفرینی دارد.نام پادکست نیز اشاره به طبقۀ شانزدهم ساختمانی در کانادا دارد که خانۀ اوست. به‌گفتۀ خودش، آن‌جا پاتوقِ گپ‌وگفت‌های دوستانه و کاری بوده و او تصمیم گرفته‌است این گپ‌وگفت‌ها را تبدیل به پادکست کند و با مخاطبان به اشتراک بگذارد.این پادکست، گفتگو-محور است و در هر اپیزود، سهیل میزبان یکی از دوستان، هم‌کاران و یا افراد مرتبط دیگر است و موضوعات مختلفی مورد بحث قرار می‌گیرد؛ از مباحث مربوط به استارت‌آپ‌ها و کسب‌وکار‌ها گرفته تا مهاجرت و توسعهٔ فردی و حتیٰ در مواردی، مسائل روزمره و روتین زندگی.اما نکته‌ای که آن را جذاب می‌کند و باعث می‌شود که با وجود بحث‌های جدی و مفید، فضای گفتگو خشک و خسته‌کننده نباشد، همان فضای دوستانۀ حاکم بر پادکست و به‌خصوص خود سهیل علوی است.سفری خیال‌انگیز با طعم افسانهگاهی نیاز است به‌دور از هیاهوی زندگی، غرقِ در داستان‌هایی از جنس خیال شویم. شنیدن روایت‌های کهن و افسانه‌ها، زیبایی‌های زندگی را به ما یادآور می‌شوند. این‌که نشانه‌ها را ببینیم، از خودمان قهرمان بسازیم و بار دیگر به خاطر آوریم که باید زندگی را فراتر از ترافیک، درس، کار و... بدانیم.در این تابستان می‌توانیم سفر خود را همراه با پادکست «ساگا»، از خدای آفرینش مصر شروع کنیم، با اساطیر نورس و پنجمین خورشید ادامه و با افسانه‌های عاشقانۀ بومیان آمریکا خاتمه دهیم.در پادکست ساگا، داستان‌هایی را می‌شنویم که بیشتر نتیجۀ خیال‌پردازی مردمان بومی آن سرزمین‌ها بوده‌است. با شنیدن این روایت‌ها، رفته‌رفته می‌توانیم به‌خوبی با فرهنگ‌ها، عقاید و رسوم زیبا و گاهی عجیبِ دیگر تمدن‌ها آشنا شویم.</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 13:15:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین دوستی‌هاست که می‌مونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-oc6sfud2own4</link>
                <description>اردوی ورودی‌ها، به‌طور معمول هر سال به مقصد مشهد و قبل از شروع ترم اولِ دانشجو‌های نوورود برگزار می‌شه. هدف اصلی این اردو، اینه که دانشجو‌ها هم‌دیگه رو بشناسن، دوست پیدا کنن و یه‌جورهایی یخشون هم آب بشه. حتیٰ بچه‌های ساکن خوابگاه هم می‌تونن هم‌اتاقی‌هاشون رو توی همین اردو پیدا کنن.اردوی ورودی بچه‌های ۱۴۰۰ به‌دلیل موجِ - خدا می‌دونه چندم - کرونا در مهرماه برگزار نشد و به بهمن‌ماه، یعنی قبل از شروع ترم دوم منتقل شد. البته این اردو توی بهمن‌ماه هم برگزار نشد. چرا؟ چون با موج اُمیکرون مواجه شدیم. ماه‌ها گذشت و تصمیم دانشگاه‌ها بر این بود که به‌صورت حضوری آموزش رو ادامه بدن. اکثر دانشگاه‌ها هم در فروردین آموزش حضوریِ خودشون رو شروع کرده‌بودن. اما در این زمینه، بخت با هزاروچهارصدی‌های شریف یار نبود؛ چیزی که دانشگاه سرش کاملاً مصمم بود، برگزاری حضوریِ آزمون‌ها بود که همین هم شد؛ در یکی از روز‌های اردیبهشت بود که اطلاعیۀ تخصیص خوابگاه‌ها منتشر شد. این اطلاعیه نشون‌دهندۀ این بود که به‌زودی اردوی ورودی‌ها هم برگزار می‌شه.اردوی ورودی ۱۴۰۰ از همون اول با حاشیه برگزار شد؛ به‌دلیل لیست‌گیری خوابگاه در زمان اردو، حتماً باید پیش از شروع آزمون‌ها، اردو برگزار می‌شد. زمان اردو در اواخر تیرماه، دقیقاً وسط زمان فرجۀ آزمون‌ها بود. خیلی از بچه‌ها در اردو شرکت نکردن، چون می‌خواستن درس بخونن و حق هم داشتن. از دختر‌های صنایع کلاً ۶ نفر ثبت‌نام کرده‌بودن اما اوضاع پسرها بهتر بود. حدود ۳۰ نفر اومده‌بودن.روز اولهر دانشجوی ۱۴۰۰ ای بدون ثبت‌نام داخل اردو، می‌تونست برنامۀ ابتدایی روز اول که از صبح تا عصر بود رو شرکت کنه و خب این توی خود دانشگاه برگزار می‌شد. دانشگاه صنعتی شریف؛ دانشگاهی که آرزوی خیلی‌ها بوده و هست. با این‌که تا قبلِ این روز، سعادت این رو داشتم که چند بار به دانشگاه بیام، ولی اون روز حسش فرق داشت... قبلاً حس می‌کردم دانشجوبودنم فقط اسمیه که بهم قرض دادن؛ دانشجویی که همیشه از پشت سیستم دانشجو بوده و هویتش با اسمش معلوم می‌شه. اما اون روز یکم حس کردم واقعی‌ترم...اول رفتیم وسایلی رو که برای اردو داشتیم به یکی از تالار‌ها تحویل دادیم و بعد داخل مسجد دانشگاه پذیرش شدیم. توی مرحلۀ پذیرش، بهمون ژتون غذای ظهر، یک نقشۀ هنری از مکان‌های مختلف دانشگاه و یک کتابچه از قوانین و مقررات دانشگاه دادن. بعد هم گروه‌گروه دانشگاه‌گردی کردیم. پس از همۀ این‌ها، ما به اصل خویش بازگشتیم؛ رفتیم دانشکدۀ صنایع خودمون. یک ساختمونِ قدیمیِ آجری که شاید خیلی ساده به نظر بیاد اما یه حس تعلق خاطر خاصی بهش داشتم. البته که چون لابی نداریم، مجبور شدیم بریم لابی ریاضی! از دختر‌ها و پسرهامون تعداد خوبی اومده‌بودن. بعضی از بچه‌ها رو برای اولین بار بود که می‌دیدم. اسم‌ها و اکانت‌هایی که حالا چهره‌شون واقعی شده‌بود. و عکس‌العمل من: «عههههه! این اونه؟! عهههه! تو اونی!»سپس رفتیم سلف. تجربۀ غذاگرفتن از سلف برای اولین بار! بعد از این‌که ناهارمون رو نوش جان کردیم، هر دانشکده برای دانشجوهاش برنامه‌ای جداگونه داشت. پس برگشتیم دانشکده و برنامۀ ما داخل مرمیز (کتاب‌خونۀ «مریم میرزاخانی») برگزار شد. «دکتر خشخاشی مقدم» و «دکتر صدقی» کمی برامون صحبت کردن. بعد هم دوستان سال‌بالایی یه مسابقه برامون تدارک دیدن.هر دانشکده، پرچم مخصوص به خودش رو داشت. این پرچم اهمیت زیادی داشت چون قرار بود با این‌ها به‌سمت سالن آمفی‌تئاتر دانشکدۀ مدیریت و اقتصاد حرکت کنیم و بعد به بقیۀ دانشکده‌ها شعار بدیم و از اون‌ها هم شعار بخوریم. هر دانشکده در طول این مدت باید درفش خویش را در آسمان برمی‌افراشت و چونان با قدرت و پرصلابت آن را تکان می‌داد که گویی جنگ است! تنها رشته‌ای بودیم که شعار‌های - مثلاً - بر ضد خودمون رو به خودمون می‌دادیم. تازه! روی پرچممون یک عدد گلابی عظیم خودنمایی می‌کرد. از قدیم گفتن که: «میوه فقط صنایع، رشته فقط گلابی».بعد از این مراسمِ شعاردادن، کمی سخنرانی خسته‌کننده پیشِ‌رو داشتیم که اکثر ملت پا شدن رفتن. بعدش هم وسایلمون رو از سالن تالار‌ها تحویل گرفتیم و به‌سمت اتوبوس‌ها رفتیم که بریم اردوگاه. پسرها در «اردوگاه امام خمینی» واقع در لواسان و دخترها در «اردوگاه باهنر» در نیاوران مستقر شدن. دخترها هنگام ورودشون به اردوگاه با بستنی کیم پذیرایی شدن و بعد از مستقرشدن، به بازی‌های شبانه پرداختن. گرفتن فال حافظ برای نتیجۀ آزمون ریاضی دو از مهم‌ترین شیرین‌کاری‌های شب اول دخترها بود. الآن هم حتماً فکر می‌کنین که برنامه برای پسره‌ا هم روال بود که باید عرض کنیم خیر! هم مسافت دور بود و هم شیرین‌کاری‌های رانندۀ اتوبوسِ صنایع باعث شد خیلی دیر و خسته به اردوگاه برسیم. ولی خب در نهایت رسیدیم. شام هم قیمه بود که معلوم نشد چطوری خورده شد. بعد از شام، مردم به دو دسته تقسیم شدن؛ دستهٔ اول از فرط خستگی، تصمیم به خوابیدن گرفتن و گروه دوم، شروع کردن به بازی.روز دوماز اون‌جایی که اردوی پسرها و دخترها جدا برگزار شد، اتفاقات کاملاً متفاوتی در روز دوم و سوم رخ داد که از این‌جا تا آخر روز سوم، متن رو به دو قسمت تقسیم می‌کنیم.روز دوم دختران:با مجموعاً یک ساعت خواب، از خواب بلند شدم. برای صبحانه به یک عمارت نزدیک خوابگاه رفتیم. هر رشته دور یک میز نشستن و صبحانه رو تناول کردن. بعدش برای تعدادی سخنرانی، بردنمون آمفی‌تئاتر اردوگاه. در این مکان هم مابین سخنرانی‌ها، باید باز هم شعار می‌دادی، شعار می‌خوردی و پرچم رو تکون می‌دادی.بعد از آمفی‌تئاتر، هر دانشکده، استاد مدعو مخصوص خوش رو دعوت کرده‌بود. استاد مدعو ما صنایعی‌ها کسی نبود جز «هیچ‌کس!». متأسفانه خانم خشخاشی مقدم هم کاری براشون پیش اومده‌بود و نتونسته‌بودن بیان (لطفاً پیام بنده رو به ایشون ابلاغ کنین که یکی از اصلی‌ترین دلایل من برای اومدن به اردو، ایشون بودن). ولی خب ما بدون مدعو نموندیم :))) سال‌بالایی‌هامون دو تا از دانشجو‌های ارشد مستقیممون رو دعوت کردن که خیلی خفن بودن! حرف‌زدن باهاشون خیلی شیرین و دل‌چسب بود و راهنمایی‌های خیلی خوبی بهمون کردن.قسمت جالب ماجرا، قضیۀ ناهار بود؛ جوجه‌کباب‌هایی که خودمون باید سیخ می‌زدیم و کباب می‌کردیم. جوجه‌کباب‌ها خیلی حرفه‌ای به سیخ‌ زده شدن اما متأسفانه کباب‌کردنشون دشوار شد چون آتیش ما به هیچ نحوی روشن نمی‌شد. بعد مدت‌ها انتظار و یه‌کمی گرم‌شدن آتیش، هر نیم ساعت یه‌بار، یه سیخ آماده می‌شد و ده‌نفری با خجالت به اون سیخ بدبخت حمله می‌کردیم. یه‌دونه جوجه‌کباب رو لای چند لایه نون می‌پیچیدیم تا بلکه سیر بشیم. حالا خوب قدر غذایی رو که آماده جلومون می‌ذاشتن می‌فهمیدیم. بعد از مقدار اندکی استراحت، با سال‌بالایی‌ها نشستیم و چند دست بازی کردیم. جای شما خالی، شام قورمه‌سبزی داشتیم و خیلی چسبید (احتمالاً از شدت گشنگیِ نهار).پ.ن: بچه‌های عمران عصر به ما شبیخون ‌زده‌بودن و پرچممون رو دزدیده‌بودن. شب هم رفتن و مابقی پرچم‌ها رو دزدیدن.روز دوم پسران:قرار بود که همگی ساعت ۸ صبح به صرف صبحانه از خواب بلند بشیم. البته که دوستان از شدت خستگی، بلند نشدن اما حتیٰ صبحانه هم ساعت ۸ صبح آماده نبود. در نهایت همگی صبحانه رو ساعت ۱۰ صرف کردیم و به مسابقات ورزشی پرداختیم.مسابقات مختلفی در این روز برگزار شد. فوتبال، والیبال، زو و پانتومیم، از مهم‌ترین مسابقات روز دوم پسرها بود. با افتخار باید اعلام کنم که تیم صنایع در فوتبال و پانتومیم مقام قهرمانی رو کسب کرد! (باید بهشون خسته نباشید بگیم، دمشون گرم)قرار بود ناهار جوجه باشه که بعد از ۳ ساعت تأخیر، به فیله سوخاری، اون هم بدون نون تغییر پیدا کرد. بعد از اون همه خستگی، بدجوری توی ذوق دوستان قهرمان فوتبال خورد. تازه کاپ قهرمانی هم یه نوشابۀ کوکاکولای خانواده بود. بعد از صرف نهار، «دکتر ورمزیار» عزیز تشریف آوردن و یک گپ دوستانه‌ای با بچه‌های صنایع داشتن.بحث اصلی دکتر ورمزیار با بچه‌ها این بود که توی ۴ سال تحصیلی چه کار‌ها بکنیم و چه کار‌ها نکنیم. ایشون مثل دکتر خشخاشی مقدم، خیلی تأکید داشتن که دانشجوها حتماً درس و تحصیل رو جدی بگیرن. سؤال مهمی که مطرح شد این بود که از چه زمانی کار رو شروع کنیم؟ ایشون فرمودن: «الآن زمان کارکردن نیست و حتماً درس بخونین». این جدالِ کارکردن یا نکردن، بار‌ها در جلساتمون با استاد راهنما مطرح شده و هر بار بدون نتیجه خاتمه پیدا کرده. یه نظری که سال‌بالایی‌ها مطرح می‌کردن، این بود که ما باید در کار با مفاهیم درسمون انس پیدا کنیم. اما این نظر خیلی باب میل اساتید راهنما نیست.بعد از جلسه با دکتر ورمزیار، ادامۀ بازی‌های صبح پی‌گیری شد. کارت‌بازی توی چادر‌ها، فوتبال، والیبال و گپ‌وگفت بچه‌ها با هم در گوشه و کنار اردوگاه، از مهم‌ترین اتفاقات عصر و شبانگاه روز دوم اردوی پسرا بود. البته ساعت خواب شبانه هم معنی خاصی نداشت و همگی پرقدرت و تا یک نصفه‌شب، به تفریحاتشون پرداختن.روز سوم دختران:صبح این روز، خیلی خاطره‌انگیز بود؛ بعد از این‌که ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدیم، با یکی از بچه‌ها، لوله‌شده لای پتو، رفتیم تو حیاط خوابگاه نشستیم. صبحانه نیمرو داشتیم. بعد میل‌کردن صبحانه، برنامۀ جالبی شروع شد: مسابقۀ هکر. یه مسابقه  که تا حدی شبیه به اتاق فرار بود. باید با توجه به نقشه، تو اردوگاه سرنخ پیدا می‌کردیم و در آخر مجرمِ ماجرا رو شناسایی می‌کردیم. معلوم بود برای برنامه‌ریزی و اجرایی‌کردنش خیلی زحمت کشیده‌بودن.بعد تموم‌شدن مسابقه، رفتیم و تو محیط چمنی سرسبزی همراه با آبیاری (که بیشتر برای آب‌بازی استفاده شد) نشستیم و با هلوی تازه پذیرایی شدیم (واقعاً تو اون لحظه که آب هم تشنگی رو رفع نمی‌کرد، خیلی نیاز بود). یه‌کمی بازی‌های دسته‌جمعی انجام دادیم و تعدادی عکس گرفتیم که بعداً اگر خدا خواست، استوری کنیم. ناهار، باقالی‌پلو با مرغ بود که اون هم خیلی چسبید.بعد برگشتیم خوابگاه و انگار خودمون رو به نفهمی ‌زده‌بودیم که زمان وداع داره کم‌کم فرا می‌رسه... برای همین کادر اجرایی هم تأکید کردن که بریم و وسایلمون رو جمع کنیم. از چهرۀ همه غم و خستگی می‌بارید. در سکوت وسایلمون رو جمع کردیم و لابه‌لای خاطرات، توی کیف‌هامون گذاشتیم.دلم تنگ می‌شد. برای تختی که دو شب صداش رو تحمل کردم و اون هم بالطبع، بی‌خوابی من رو تحمل کرد. برای کولری که بالای سرم صدا می‌داد. برای صدای تخت بقیۀ بچه‌ها که نشون از اعلام حیاتشون داشت. برای آویزِ لباسِ کنارِ تخت. برای دمپایی‌های لنگه‌به‌لنگه‌ای که تو اردوگاه بود و پا می‌کردیم. برای بچه‌هایی که شاید حتیٰ یه لبخند فقط بینمون ردوبدل شده‌بود. برای زیرانداز‌ها. برای کلاغ‌ها و زاغ‌های اونجا. برای آب‌خوریِ بیرون از خوابگاه. برای پله‌ها. برای اون سوسکه که اولین شب باعث جیغ شده‌بود. برای پروژۀ سال‌بالایی‌هامون که درگیرش بودن. برای احساساتی در درون من که اون‌جا به وجودشون پی بردم... احساساتی که مدت‌ها سعی کرده‌بودم پشت نقاب جدی و منطقیم قایم کنم.قبل حرکت، ما رو با کادویی سورپرایز کردن؛ یه پیکسل و یه دفترچه که صفحۀ اولش به‌صورت شخصی‌سازی‌شده برامون یه جمله نوشته‌بودن. برای من، «تقدیم به علمدار صنایع!» بود. هر رشته‌ای یه عکس دسته‌جمعی گرفت (که بعداً تو کانال‌ها پخش شد(.سوار اتوبوس شدیم. با لبخند‌های غمگین... هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بشه تو دو روز این همه آدم رو شناخت و بهشون عادت کرد! دلم برای همۀ شما تنگ شده.روز سوم پسران:روز سوم خاص‌ترین بخش اردو برای همگی ما بود؛ بعد از صرف صبحانه، دوباره به بازی پرداختیم. اما یک سری بازی‌های خیلی خاص، که مسئولین اردو طراحی کرده‌بودن؛ از درست‌کردن هرم با لیوان اون هم با دست بسته بگیر تا منتقل‌کردن کلمات به‌صورت درِگوشی به هم‌دیگه. کل صبح رو مشغول این کار بودیم و حسابی خوش گذروندیم. بعد از صرف ناهار، بازی‌ها رو ادامه دادیم و یک گپ‌وگفت کوچیک با سال‌بالایی‌هامون دربارۀ مسائل دانشگاه داشتیم. لیست‌گیری برای اتاق‌های خوابگاه هم بعد از ناهار انجام شد. بچه‌هایی که هم‌اتاقی‌هاشون رو پیدا کرده‌بودن، توی گروه‌های ۴ نفره به مسئولین مراجعه کردن و کلید اتاق خودشون رو تحویل گرفتن.در نهایت هم زمان وداع فرا رسید؛ وسایلمون رو از چادر‌ها جمع کردیم، راهی اتوبوس‌ها شدیم و به دانشگاه برگشتیم. بچه‌هایی که ساکن خوابگاه بودن، راهی «خوابگاه احمدی روشن» شدن و بقیۀ دوستان تهرانی به‌سمت خونه‌هاشون رفتن. در این‌جا یک اردوی پر فراز و نشیبِ ۳ روزه، که قطعاً خاطره‌اش به یاد همه‌مون می‌مونه، به پایان رسید.سخن آخراردوی ورودی از اون اتفاقاتیه که تنها یک بار در زندگیتون رخ می‌ده. شاید اردو با بی‌برنامگی‌های زیادی همراه باشه، در حدی که خیلی کلافه بشید، اما بهترین مکانیه که می‌تونید با هم‌دانشکده‌ای‌هاتون دوست بشید، اون‌ها رو بهتر بشناسید و تبدیل به دوست‌های صمیمی بشید. صبر خودتون رو بالا ببرید و در اردو شرکت کنید، چون «همین دوستی‌هاست که می‌مونه».</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 13:14:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%B2%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-tms5vamp5wpn</link>
                <description>شب قبل از جشن،‌ پارسا آهنگ هجرت قمیشی رو فرستاده‌بود توی گروه. گفت فردا احتمالاً آخرین باری باشه که خیلی‌ها رو می‌بینیم. فردا صبحش توی دانشگاه،‌ تمام مدت این جمله تو ذهنم تکرار می‌شد. موقع عکس‌گرفتن‌ها،‌ موقع هم‌دیگه رو بغل‌کردن، موقع جشن و آخرین صحبت‌های بچه‌ها. از اون روزی که ۸۰ تا آدم غریبه بودیم که جلوی دانشکده جمع شده‌بودیم و اول راهمون بود، خیلی گذشته. خیلی چیزها رو پشتِ‌سر گذاشتیم و رسیدیم به جایی که این آدم‌ها شدن کسایی که پررنگ‌ترین روزهای زندگیمون کنارشون گذشته. اون آدم‌های غریبه، شدن هم‌اتاقی و هم‌کلاسی و دوست‌هامون، شدن کس‌هایی که با هم به ددلاین‌ها اعتراض کنیم،‌ بریم شریف‌پلاس چای بگیریم بین کلاس‌ها،‌ تو چمن دور هم بشینیم، با هم بریم سلف،‌ با هم از کار و اپلای بگیم، هم‌گروهی شیم. شدن کس‌هایی که دیگه فقط محدود به دانشگاه نبود آشناییمون،‌ که دیگه اگه کلاس‌ها حضوری نبود هم، اون‌ها بودن. شدن آدم‌های مهم زندگیمون، کس‌هایی که فکر ندیدنشون ناراحتمون می‌کنه.این روز قرار بود باشه نمایندهٔ کل این چهار سال و کل این دانشگاه واسه‌مون. نمایندهٔ روزهایی که خوب یا بد، خاطره‌ شدن. از هر کی بپرسین، می‌گه جشن فارغ‌التحصیلی یه چیز دیگه‌اس، دیگه هیچ‌وقت تکرار نمی‌شه. اگه از «بزرگ‌ترها» بپرسی، می‌گن: «نکنه یه‌وقت جشن رو از دست بدی. بعداً می‌خوای عکس‌هاشو نشون بدی به بچه‌هات».این روز و این جشن، واسه هر کی، یه حال‌وهوایی داشت، برای همین از بچه‌ها شنیدن درباره‌ش قشنگ‌تره.لحظهٔ فارغ‌التحصیلی، جشن، لحظهٔ عکس‌های یادگاریمون، همه‌شون اون‌قدر قشنگن که به‌جای گوشی، روی ذهنم حک شدن. اغراق نیست اگه بگم تو ‌جشن فارغ‌التحصیلی، به هم نزدیک‌تر شدیم و این مقدمه‌ایه برای ارتباط همیشگیمون.جشنی که دوباره در اتاق انجمن علمی و سالن جابر، این مکان‌های خاطره‌انگیز، ما رو کنار هم جمع کرده‌بود تا لباس مخصوص جشن رو بپوشیم که دوستان می‌گفتن همه‌جور سایزی داره اما انگار این‌گونه نبود =))جشن فارغ‌التحصیلی، یکی از بهترین روزهایی بود که تا حالا توی دانشگاه گذروندم. البته که دیدن اکثر هم‌ورودی‌هامون، بعد از بیشتر از دو سال ندیدنشون به‌خاطر کرونای لعنتی، کنار حس خوش‌حالی، بهم حسرت هم منتقل کرد. حسرت زیاد از این‌که دو سال از -به‌گفتهٔ اکثریت قریب به اتفاق آدم‌ها- «بهترین» سال‌های زندگیمو پشت لپ‌تاپ گذروندم. تصورم از خیلی از هم‌ورودی‌هام گره خورده به شناختی که همون دو سال پیش ازشون داشتم. توی این جشن بیشتر از همیشه حس کردم چقدر دانشگاه و هم‌ورودی‌هام رو دوست دارم و چقدر هر کدوم یه رنگی دادن به دوران تحصیل من. جشن بیشتر از همیشه دلتنگم کرد برای شریف‌پلاس، برای سلام و احوال‌پرسی‌های مکرر روزانه، برای اتفاقات و درس‌های عجیب و غریب دانشکدهٔ صنایع، برای انجمن علمی، گیمین، حال‌وهوای دانشجویی و برای کارشناسی‌ای که درست‌وحسابی تموم نشده‌بود. در واقع، تا همیشه به‌نظرم دنیا یک کارشناسیِ صنایعِ شریف به ما بده‌کاره.در آخرین دقایق جشن، طبق عادت روی آخرین صندلی سالن نشستم. برای آخرین بار نگاهم روی تمام بچه‌های کلاس قفل شده‌بود.یاد یک روز بارانی از روزهای دبیرستان افتادم. رگبار باد و باران به شیشه‌های کلاس می‌کوبید. معلم ریاضی قرار بود امتحان بگیرد. معلم دیر کرده‌بود و همه آرزو می‌کردیم که آن روز به مدرسه نیاید. از پشت پنجرهٔ بخارگرفته، درِ مدرسه را می‌پاییدیم. یک ربع از کلاس گذشته‌بود و بیم و امید در چهرهٔ همه موج می‌زد. چه شادی شیرینی بود اگر معاون می‌آمد سر کلاس و می‌گفت امروز معلمتان نمی‌آید و چه نومیدی بزرگی وقتی قامت معلم سرانجام مقابل در، از پشت پنجرهٔ طبقهٔ دوم، دیده می‌شد.آن شادی شیرین اما به تحقق نپیوست و دقایقی بعد، همه برای آخرین بار اتحاد اول را با اضطراب روی کتاب نگاه کردیم و به خاطر سپردیم.دوباره به جشن برگشتم. در چهرهٔ بچه‌ها نشانی از اضطراب امتحان یا دلهرهٔ تمدید پروژه‌ای نبود. به این فکر کردم که این، پایان همهٔ امتحانات است. ناگهان یادم افتاد که دیروز دوستی پیشنهاد کرده‌بود برای یک مصاحبهٔ کاری به شرکتی بروم. دلهرهٔ بلدبودن آن‌چه قرار بود از من بپرسند، به جانم افتاد. از چند صندلی جلوتر، پچ‌پچی در مورد ویزایی که نیامده‌بود و معلوم نبود قبل از شروع ترم می‌رسد یا نه، به گوشم رسید. این‌ها اما مهم نبود. مهم آن بود که امتحانات و پروژه‌ها دیگر تمام شده‌بود و از آن روزهای تلخ و شیرین، جز خاطراتی از همین هم‌کلاسی‌ها، به جا نمانده‌بود.بی اختیار به این فکر کردم که کاش می‌شد هر روز را دو بار زندگی کرد. وقتی می‌دانیم که آخرش قرار است چگونه تمام شود؛ که هر امتحانی چگونه به پایان می‌رسد. وقتی می‌دانیم که هیچ شبی بیش از آن‌چه که باید، به درازا نخواهدکشید و هیچ رؤیای شیرینی، تا ابد ادامه نخواهدیافت. تمام آن‌چه که رنگی از اهمیت دارد، لبخندهایی است که بر لبانی نشسته و اشک‌هایی است که بر گونه‌هایی جاری شده‌است.آخرین نگاه به آن جمع دوستانه که حداقل چهار سال از همین زاویه به آن‌ها نگاه کرده‌بودم، به یادم آورد که چقدر همهٔ آن‌ها را دوست داشته‌ام، و چقدر در کشاکش دلهره‌های بی‌پایان روزمره، یادم رفته‌بود که ای کاش لبخندی به لب‌های آن‌ها می‌نشاندم. این‌ها گذشت و دقایقی بعد، صدایی از آن طرف آمد که آقا، باید درِ سالن را ببندیم، بفرمایید.صندلی‌‌های خالی، غم‌انگیزترین خاطره‌ها را رقم می‌زنند.​​به‌نسبتِ بقیهٔ بچه‌هایی که توی تیم برگزاری جشن بودن، من خیلی دیرتر اضافه شدم، اسم گروهی که ساخته‌بودن، «آخرین جشن» بود. خیلی از بچه‌ها توی کلی از رویدادها و برنامه‌ها و کلاً فعالیت‌های دانشجویی قبلاً کار کرده‌بودن اما این آخریش بود و غصه داشت؛ می‌دونستیم که دیگه هم‌چین چیزی نیست...کلی ایده داشتن بچه‌ها که ناب بود. کلی کار کردن که سخت بود و کلی آدم دیگه داوطلب بودن که فقط باشن و یه گوشهٔ کوچکی از کار رو دست بگیرن و انجام بدن. حتیٰ اون کس‌هایی ‌که خیلی فعال نبودن هم صبح زود، قبل از جشن اومدن که کمک کنن؛ می‌دونستیم که دیگه هم‌چین چیزی نیست...احتمالاً ذوق اون لباس مشکی و قرمز رو پوشیدن، عکس‌گرفتن با دوست‌ها و خانواده جلوی دانشکده و سردر دانشگاه و در نهایت اعلام غیررسمی فارغ‌التحصیلی با پرتاب کلاه به یه متر بالاتر رو چهار-پنج سالی وقتی اولین عکس‌مون رو سال ۹۶ توی جشن شریف‌سلام گرفتیم، داشتیم؛ می‌دونستیم که دیگه هم‌چین چیزی نیست...کنداکتور برنامه به‌قدری پر بود و محتوا داشتیم که جشنمون توی سالن جابر خیلی طول کشید و از اتاق فرمان، هی به عارف که مجری بود، می‌گفتم سریع‌تر برنامه‌ها رو جمع کنه تا دیر نشه. جذاب بود برای بچه‌ها؛ هر کس با پنج سال شناخت حداقلی یا حداکثری‌ای که داشت، نظر بقیه رو هم در موردش خودش می‌شنید. بد و خوب، منفی و مثبت اما دیگه اون موارد، چیزهایی بودن که باهاش شناخته می‌شد و وقتی می‌شنید، بهش می‌خندید. احتمالاً آخرین خندهٔ عمیق وقتی یکی نقدت می‌کنه و باهات شوخی می‌کنه؛ می‌دونستیم که دیگه هم‌چین چیزی نیست...آخرهای جشن، حسن با اون کت‌شلوار و کرواتش اومد جلوی میکروفون؛ گفته‌بود دو تا آهنگ به‌ترتیب پخش کنم به‌عنوان بک‌گروند صدا. از همون موقعی که شروع‌ به خوندن متن کرد، داشتم راه می‌رفتم توی یه اتاق کوچیک و فشرده. قشنگ یادمه که کلش رو دور اتاق هی می‌چرخیدم. بغض کرده‌بودم. متن زیبایی بود، طولانی بود اما خوب قرائت می‌شد. تک‌تک کلماتش توی ذهن در سیرِ زمانی رد می‌شد از آخرین‌هایی که می‌دونستیم دیگه هم‌چین چیزی نیست...</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 12:51:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز درون پرده ز رندان مست پرس!</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%B3-ouxiiziipnmn</link>
                <description>پردهٔ اول: من و ساغر؛ اتاق انجمن علمی؛ مجله، مجله و مجله.ورق ‌زدیم، ورق‌ زدیم و ورق ‌زدیم. قبلاً‌ها محوریت اصلی مجلهٔ‌ صنایع، مطالب علمی بود و نشریه رفرنسی به حساب می‌اومد که حتیٰ به دانشگاه‌های دیگه هم فروخته می‌شد. مقایسهٔ‌ قیمت‌ها از حوالی سال ۷۹ تا آخرین شمارهٔ چاپ‌شده در مهرماه ۹۶، تا حد خیلی‌ خوبی تونست اوضاع وحشتناک تورم رو توی کشورمون نشون بده. یک‌ سری اعلامیه هم گوشه‌وکنار‌های نشریه ‌زده شده‌بود؛ از تبلیغ شرکت ماهان گرفته تا :«آیا از وضعیت کلی صنعت خود مطلعید؟ ارتباط با ما (شرکت دنا‌سهم) شما را به دنیای اطلاعات صنایع در بورس تهران رهنمون خواهد کرد!». توی نشریه، مقاله زیاد چاپ می‌شد. مقاله‌هایی کاملاً علمی. جالب بود که تعداد مرجع‌هایی که برای نوشتن این مقاله‌ها استفاده شده‌بود گاهی تا ۳ صفحهٔ A۴ هم می‌رسید. و مورد باحال دیگه این‌که جزوه‌های اساتید هم جزء منابع آورده شده‌بودن! (این مدلی: «مرجع شمارهٔ ۹: جزوات کلاسی کنترل موجودی ۱؛ دکتر حجی»).ادامهٔ پردهٔ اول: شخصی که او را پدر مدیریت علمی و مهندسی صنایع می‌شناسیم، فردریک تیلور (۱۸۵۶-۱۹۱۵) است. وی یک مهندس مکانیک بود (بله بله). او بیش از همه در توسعهٔ رشتهٔ مهندسی صنایع به‌طور منظم و تعریف‌شده نقش داشته ولی در نوشته‌هایش هیچ‌گاه اصطلاح «مهندسی صنایع» را به‌کار نبرده‌است. بلکه از اصطلاح «مدیریت علمی» برای کا‌ر‌هایش استفاده کرده‌است. مهندس صنایع، فردی است که جمع‌کنندهٔ سیستم است و یا به‌عبارتی دارای دید کلی نسبت‌به کل مجموعه است. وی کارشناسی است که آن‌چه را امروز موجود است، بررسی می‌کند و ایده‌ای را در مورد آنچه باید در آینده موجود باشد، ارائه می‌دهد (پرچممون بالاست!).پردهٔ دوم: گفته‌بودم چو بیایی...شاید بشود گفت اولین تجربه‌مان بود؛ این‌که کاغذ و خودکار به‌دست (البته در این دوره‌وزمانه، گوشی به‌دست)، از این سرِ دانشکده تا آن سرِ دانشکده برویم و بیاییم و از این و آن بپرسیم مجله‌های سال‌های پیش کجایند؟ اتاق انجمن علمی، کِی‌ها باز است؟ اساتید چه موقع‌ها هستند؟ ایمیلشان را از کجا بیاوریم؟ و...مسئله که یکی-دوتا نبود. باید پله‌ها را دوتایکی می‌کردی و تا طبقهٔ سوم می‌رفتی و تازه آن موقع می‌فهمیدی ای‌ داد بی‌داد! اگر دیروز آمده‌بودم، همه بودند اما امروز هیچ‌کس نیست. یا مثلاً کارت پولت را در اتاق انجمن جا بگذاری و بعدش که متوجه شدی، آه از نهادت برآید، بابت این همه راهی که باید برگردی. یا حتیٰ تقسیم وظایف برای ساختن فرم نظرسنجی؛ سؤال‌هایش با تو، ساخت، انتشار و خلاصه‌اش با من. این تازه مربوط به قسمت ما بود. مجله را که ورق بزنی، پشت هر کدام از این چندصفحه‌ای‌ها، داستان‌ها نهفته است. این وسط اما کلی تجربه وجود دارد، کلی حس قشنگ، کلی فهمیدن، کلی شناخت این و آن. نوشتن نشریه از چیزی که فکر می‌کردیم هم جالب‌تر بود!گفته‌بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی!ادامه‌ پردهٔ دومسؤال اول: (عمومی) بخش‌های جالب نشریه: «پادکست» | «قسمت علمی» | «مصاحبه‌ها» | «ارتباط با صنعت» | «تحقیق» | «معرفی فیلم»سؤال دوم: (عضو نشریه) هدف از پیوستن: «من از نوجوونی، فعالیت توی این‌جور گروه‌ها رو که یه‌ رگه‌ای از هنر و ادبیات دارن، دوست داشتم و وقتی که فراخوان مجلهٔ صنایع رو دیدم، با خوش‌حالی و ذوق بسیار پیام دادم»سؤال سوم: (سردبیر) شروع فعالیت: «ویراستار. ۲ شماره. از ۱.۵ سال پیش حدوداً.»سؤال چهارم: (کادر دانشکده) خاطره: «یه زمانی مجله‌ها رو دسته‌به‌دسته می‌گذاشتن روی یکی از صندلی‌های طبقهٔ پایین. هرکی رد می‌شد یکی برمی‌داشت».سؤال پنجم: (رئیس دانشکده) شنیده: «وقت قبلی داشتید!؟»پردهٔ سوم: هم‌چنان من و ساغر؛ هم‌چنان اتاق انجمن علمی؛ هم‌چنان مجله، مجله و مجله؛ اما این‌بار خبرنامه.بخش علمی که تموم شد، رسیدیم به بخش غیرعلمی نشریه، یه‌جور حالت خبرنامه‌طور داشت. انصافاً خیلی‌ خفن بود و شاید جذاب‌ترین بخش مجله‌گردی‌ ما. دیدن دغدغه، مشکل و مسائل یه‌ عده از هم‌دانشکده‌ای‌های سابقت از همون ۱۴-۱۵ سال پیش (یعنی همون دغدغه‌ها، مشکلات و مسائل تو). یه‌ حالت نوستالژیک‌طوری داشت؛ مثال: قضیهٔ نداشتن لابی، شوخی با همسایه! یا حتیٰ امتحانات دکتر عشقی و... (برای شما هم این‌جور چیز‌ها جذابه؟ آدرس: شمارهٔ ۴۶ - تابستان سال ۸۷).ادامهٔ پردهٔ سوم: از پله‌های هم‌کف دانشکده که بالا بری و به طبقات بالا برسی، سمت راست هر طبقه، یک راهرو هست که انتهاش می‌رسه به یک دانشکده که شباهت زیادی به دانشکدهٔ خودمون داره. شاید به همین دلیله که بچه‌های صنایع، حس خاصی به این ‌دانشکده دارن و یک رابطهٔ عمیق احساسی باهاش برقرار کردن و باز هم به همین دلیل، وظیفهٔ خودشون می‌دونن که راجع‌به شگفتی‌های این دانشکده و خاطرات شیرین (!) در پس پردهٔ اون، ‌سخنی مطرح کنن. مثلاً همین کتاب ریاضی که تدریس می‌شه، کتاب جالبیه ولی حیف که مخاطبش دانشجوی مهندسیه! (کتاب مذکور و دانشجوی مهندسی، هردوشون جالبن اما ترکیبشون چی!؟)پردهٔ چهارم: سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...می‌گویند: «متنی بنویسید که اون وسط هم اشاره کنه که مدتی در چاپ نشریه تأخیر به وجود اومد که دلیلش رخوت حاصل از کرونا بود و فضای فرهنگی دانشگاهیون رو متأثر کرد».می‌گوییم: سَلَّمنا. مات و مبهوت نگاهمان می‌کنند (حق هم دارند! فضای دانشگاه آن هم از نوع صنعتی را چه به این اصطلاحات فقهی نازنین؟)می‌آییم فارسی فهمش کنیم. لبخند می‌زنیم: «سر ارادت ما و آستان حضرت دوست؛ که هرچه بر سر ما می‌رود، ارادت اوست».لبخند می‌زنند. چیلیک. عکسشان خورد وسطِ صفحهٔ اول.ادامهٔ پردهٔ چهارم:(عکس)پردهٔ پنجم: طبقهٔ سوم؛ ابتدای راهرو؛ اتاق دکتر جوکار.وارد شدم. نشسته‌بودند پشت میز. «-سلام، خسته نباشید. +سلام خانم مهندس، بفرمایید».شروع ماجرا: اومدم تا در مورد مجلهٔ صنایع مصاحبه بگیرم ازتون. می‌گن که کار‌های اصلی انتشارشو شما تو زمان داشجوییتون انجام دادین. بلند شدند. رفتند سر کمد‌های کتابشان. کمد اول: نه. کمد دوم: باز هم نه. سر کمد سوم اما نشستند. شروع کردند به درآوردن کلی پوشه و برگهٔ ریز و درشت. با تعجب نگاهشان می‌کردم. برگشتند. دوباره نشستند پشت میز. من هم نشستم. روی صندلی. جلوی میز. پوشهٔ اول: نه. پوشهٔ دوم: باز هم نه. پوشهٔ سوم اما پر بود از خاطرات ریز و درشت. رفتیم به سال‌های دور. رفتیم به زمانی که اولین شمارهٔ مجلهٔ صنایع داشت چاپ می‌شد. رفتیم به سال ۷۱: ما یک زمان انتشار مجله داریم و یه زمانی که استارتش می‌خوره تا مجله آماده بشه. دو سال تقریباً بین این دو زمان فاصله می‌افته. از کدومش بگم؟ تعجب‌برانگیز بود: دو سال؟ یعنی نویسنده‌ای که بنویسه و این‌ها کم داشتین؟ سرشان را تکان می‌دهند. می‌فهمند که اصل حرف را هنوز نفهمیده‌ام: مجله با نشریه فرق داره‌ها. باز هم تعجب من: انجمن علمی رو می‌بینید؟ ما به اون دم‌ودستگاه و تشکیلات می‌گفتیم مجله! اون‌وقت این مجله، هر فصل یه نشریه هم چاپ می‌کرد. جالب بود. ادامه دادند: کلی هم همایش داشتیم. هر بار یک جای ایران. مثلاً این یکی را می‌بینید؟ برمی‌گردد به دانشگاه قزوین. آن یکی متعلق است به دانشگاه امیرکبیر. باز هم یک حس نوستالژیک عمیق. و یا این یکی: بازدید وزیر صنعت از همایش دانشجویان شریف. تأکیدشان بر نقش مهندسان صنایع در بهبود مشکلات. عکس می‌اندازم. قول می‌گیرم این‌ها را یک کجای دانشکده بزنیم تا بقیه هم ببینند. صحبت ادامه پیدا می‌کند. می‌رود به سمت این‌که چگونه؟ به‌سمت آن دو سال میان ۷۱ و ۷۳: بولتن. جوابشان یک کلمه بود. سؤال من هم: بولتن؟ می‌فهمم که بولتن همان روزنامهٔ دیواری است یک جور‌هایی. برای شناخت صنایع، گروه چندنفره‌ای تشکیل داده‌بودند که بروند ببینند تهش به کجا می‌رسد؟ قدم‌های اول کوچک کوچک. ناگهان چشم باز می‌کنند و خود را میان تشکیلاتی می‌بینند که برای تشکیلش نیاز داشت به تلاش. نیاز داشت به همت. نیاز داشت به صبر دوساله. وسط حرف‌هاست. اما تا اینجا هم کافی بود، نبود؟ کِیفش به حضوری تعریف‌کردنش است دیگر. ازشان قول می‌گیریم بابت همایش کنکوری‌ها. ادامهٔ داستان را آن‌جا بشنویم؟ بشنویم!</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 12:47:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدتی این مثنوی تأخیر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@iesutmagazine/%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-wou2bzwfxjoo</link>
                <description>حتیٰ تصور این‌که دوباره جهانی خلق شود که دوستی‌هایی از جنس لؤلؤ و مرجان در کف اقیانوس آن سر برآورند، روح آدمی را در میدان اقناع، به سماع درمی‌آورد. آری، سخن از مجلهٔ وزین صنایع است! مجله‌ای که زمانی، محفل‌ساز بود و زینةالمجالس انجمن. مجله‌ای که گاه رفعت مقالات علمی آن، به بلندای آسمان مهندسی صنایع می‌رسید؛ و گاه دل‌نشینی نشریاتِ جان‌برآمدهٔ آن، تنه به تنهٔ چایی داغ در زمستان می‌زد.رخوتی اما صورت گرفت که بخشی شاید حاصل از کرونا بود و بخشی نیز شاید حاصل از تغییر کارکرد دانشگاه از محلی برای زیستن، به فرودگاهی بین‌المللی. این خود جای تفکر و تأمل دارد اما با استمداد از حضرت مولانا، به فال نیک می‌گیریم.مدتی این مثنوی تأخیر شدمهلتی بایست تا خون، شیر شدالبته همواره در این زمان‌ها تلاش شده چراغ مجله خاموش نشود و شایستهٔ ستایش است. لیکن امروز به‌جرئت می‌توانیم خروش شادی ناشی از اتحادی دوباره، بر تارک آفاق سر دهیم. حالا مجلهٔ صنایع دوباره حضور صمیمی افرادی مستعد و خوش‌فکر را درک می‌کند و میوه‌هایی از جنس فرهیختگی به بار می‌دهد.پس از انتشار یک ویژه‌نامه برای همایش معرفی رشتهٔ مهندسی صنایع، حالا با ۶۱ امین شمارهٔ مجلهٔ صنایع، میهمان روان‌تان هستیم. در این شماره، ابتدا گریزی می‌زنیم به خاستگاه مجلهٔ صنایع و خاطرات دور و دراز آن؛ سپس روایاتی را از جشن فارغ‌التحصیلی ورودی‌های ۹۶ دانشکده با هم می‌خوانیم که حقاً با خواندن آن، آدمی کمی شاید ترس و یا شاید ناراحتی را احساس می‌کند. در ادامه، زمان آن است که ۴ پادکست شنیدنی را با هم بشناسیم. پس از آن، روایتی از اردوی ورودی‌های ۱۴۰۰ با هم می‌خوانیم که متفاوت از سال‌های دیگر برگزار شده‌است. در گام بعدی، نگاهی می‌اندازیم به مفهوم نخبگی و تأملی چند حول آن صورت می‌دهیم. داستانی جالب از شرکت مینو، در انتظار ما برای خواندن خواهدبود و سپس شمارهٔ ۶۱ ام مجلهٔ صنایع را با معرفی یک مستند و دو فیلم دیدنی، خاتمه می‌دهیم.امیدواریم اجتماع دانشجویان تحت لوای مجلهٔ صنایع، سرود خوش‌یمن تأثیرگذاری را نیز طنین‌انداز کند و هم‌افزایی آن‌چه باشد که در مجله رخ می‌دهد. از نگاه مهربانتان سپاس‌گزاریم. یا حق.ساعد شَه، مَسکَنِ این باز بادتا ابد بر خلق، این در باز باد</description>
                <category>مجله‌ی صنایع</category>
                <author>مجله‌ی صنایع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 12:41:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>