<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Naghmeh.Ilbeigi2</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ilbeiginaghmeh</link>
        <description>اکانت اصلی:https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi
اینجا مخصوص این است که بگویم از نجوای دلم و وز وز هایی که در مغزم می گذرد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:01:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1513963/avatar/orrRiy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Naghmeh.Ilbeigi2</title>
            <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بنگر زمانی که واژه ای نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh/%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mmxiclpccswy</link>
                <description>زمانی خواهد رسید که واژه ای نیست برای  توصیف احساس هایتان. زمانی می رسد که دهان باز می کنید اما آوای از آن خارج نمی شود. بی شمار واژه می شود در هر زبانی با حروف های مختلف ساخت. اما این زیبایی پیچیدگی انسان است که گاهی همان بی شمار واژه هم جواب نمی دهد. نمی توانید بگویید چرا و چطور. اما آن را حس می کنید، از اعماق قلبتان.ولی با یک نگاه به چشمان شما می شود همه چیز را فهمید. چشم ها همیشه زیبا هستند و همیشه حقیقت را بازگو می کنند. زمانی که واژه ای نیست، می توان به چشمان آدم ها خیره شد. درون هر مردمک یک دنیای دیگریست که برای لحظاتی فرصت دیدنش را پیدا می کنید. بنگرید، زمانی که تمام واژه ها از زبان شما فرار کردند.گاهی یک نگاه می تواند هزاران حرف ناگفته را فاش کند. اما باید با دقت نگاه کنید.گاهی چشمان از خشم می جوشد و مانند شعله ای سوزان هستند.گاهی چشمان پر از درد است و زخم های درمان نشده.گاهی چشم ها می خندند،‌بی صدا و از ته قلب.گاهی مردمک چشم ها گرد می شود، مانند یک توپ فوتبال.گاهی ممکن است چشم ها مانند یک کانگورو بپرند و احساس خطر کنند.و همه ی اینها قابل تشخیص است. اما مواظب باشید در باتلاق زیبایی چشم فرو نروید. چشم ها همانطور که قبلا گفتم بسیار زیبا هستند. آن رنگی که چشم پوشیده، آن تور عروسی فر دار مژه ها که بر سر دارد ، آن شاخه های قرمز کوچک که اطراف چشم را پوشانده و آن خورشید سیاه که گاهی‌خیلی بزرگ و خیلی کوچک می شود.چشم ها دلربا هستند. به چشم ها نگاه کنید. چشم ها انعکاس قلب آدم ها هستند. به آینه ی قلب آدم های که دوست دارید نگاه کنید. چه چیزی می بینید؟ من در چشمان مادرم، محبت می بینم. من در چشمان پدرم، شفقت می بینم.آیا کسی تا حالا به چشمان من نگاه کرده است؟ خیلی مشتاقم ببینم انعکاس قلبم چه می گوید‌‌.ن.ا(دوستان ایشون که توی دومینگو فعالیت دارن جدیدا به شرکت میو پیوستن، و منشی گربه نینجا هستند، گاهی در عدم حضور گربه نینجا ایشون کار ها رو به عهده می گیره!)دوستا</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi2</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi2</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 15:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشه های خوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-j6zmjfyqrcm7</link>
                <description>- اه این چه زندگیه؟ هیچ خوشی توش نیست!همه ی ما جمله ی شبیه به این را جدیدا زیاد شنیدیم. مدت زیادی است که مردم کلافه و درمانده هستند. مشکلات اقتصادی، روابط اجتماعی و..‌ هزارن مشکل دیگر.اما یک اشتباه بزرگی که همه ی ما داریم مرتکب می شویم این است که چشم بند روی چشمانمان گذاشتیم.دیگر خوبی های دنیا را نمی بینیم‌. فکر می کنیم همه جا را غباری از سیاهی فرا گرفته است اما سیاهی که فکر می کنیم همه جا را فرا گرفته است، فقط بخاطر پوشاندن چشمانمان با یک چشم بند است.متهم های زیادی وجود دارند که باعث بسته شدن چشم ما از خوبی های دنیا شده اند. اما من امروز می خواهم راجب متهمی صحبت کنم که بیشتر از بقیه متهم ها او را می شناسم.فضای مجازی.در وهله ی اول شاید شبیه پریناز ایزدیار بگویید:&quot; چه ربطی داره؟!&quot;اتفاقا خیلی هم ربط دارد. تا حالا حتما دقت کردید تصاویری که در دنیای مجازی مشاهده می کنیم بی عیب و نقص هستند‌؟ چرا همه در خانه های هزاران متری همراه با لباش های باشکوه نشستند؟ چرا فقط آنها می‌خندند؟ چرا فقط آنهایی که ماشین های مدل بالا دارند لبخند به لب دارند؟ چرا هیچکس یک آدم معمولی خوشحال را نشان‌نمی دهد؟نکته این است. سبک تفکر همه ما به این سو کشیده است، زمانی خوشحالیم که فقط پول داشته باشیم. زمانی لبخند خواهیم زد که کلید خانه ی بزرگ مان را در دست داشته باشیم. زمانی می خندیم که در اتوبان تهران کرج گاز یک ماشین مدل بالا را بگیریم.اینها هم خوشی های خودش را دارد، ولی تمام خوشی دنیا این نیست.خوشی دنیا می تواند در یک شکلات خلاصه شود. از زمانی که شکلات بر روی زبانتان آب می شود لذت ببرید.از یک اتفاق ساده خوشحال باشید. می توان خوشی در خندیدن با دوست باشد. زمانی که در کنار شخصی هستید که با او احساس راحتی می کنید، بودن در کنار او، یک لذت است.خوشی همیشه به داشتن مادیات نیست. گاهی می تواند یک خیال پردازی باشد. یک خیال پردازی شما را خوشحال می کند و یک خوشی است برای خودش.خوشی مانند یک انگور می ماند. شما یک خوشه خوشی بر می دارید، این خوشه می تواند سبز باشد، بنفش باشد. خوشه های خوشی همه شان با هم فرق می کنند همانطور که هر دانه اش با یکدیگر فرق می کند. درست عین آدم ها. خوشی های هرکس می تواند در چیز های مختلفی خلاصه شود. لازم بر این نیست که یک چیز را ملاک خوشی برای همگان قرار داد.خوشی را می توان در سادگی دید. خوشی را می توان در لذت زندگی کردن دید. اگر دانه های خوشی را درون دستتان له نکنید، زندگی می تواند برای شما مکان تاریکی نباشد. از زندگی کردن لذت ببرید، از خوشی های ساده لذت ببرید.ن.ااسپانسر: گربه نینجا</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi2</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi2</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 11:28:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh/%D8%B3%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-bvpduo5i2s5e</link>
                <description>وقتی واژه ی سردرگم را می شنویم ناخودآگاه به یاد کلمه های چون آشفته و پریشان می‌افتیم. اما آیا تا به حال به این فکر کردید که افراد سردرگم، سرشان را گم کردند؟ به آن معانی که بدون سر و مغز راه بروند که نه!به آن معنا که سرشان در این دنیای عظیم گم شده است. من هم فکر می کنم سر خودم را همین گوشه کناری گم کرده باشم.من اعتقاد دارم زندگی یک نواخت، روی یک ریتم، یک ضرب آهنگ، کسل کننده است. اما این روز ها آنقدر آهنگ زندگی تند شده است‌ که‌ فرقی با رپ ندارد. نمی فهمم. گیج شدم. سردرگمم.خیلی وقت است که نشسته ام تا کسی مرا کمک دهد و سرم را پیدا کنم. اما کسی نیامد، اگر هم آمد آدرس اشتباهی به من داد. تنها کسی که سرم را به خوبی می شناسد خودم هستم، خودم باید پیدایش کنم. اما چطوری؟با خودم می گوییم شاید اگر بپرسم، بهتر بفهمم.من که هستم؟ من چرا هستم؟ چرا به این دنیا پا گذاشتم؟ چطور باید رفتار کنم؟ در هر موقعیت و با هر شخص‌چه مدلی باید باشم؟ آیا باید نغمه ی جدیدی بسازم؟با‌ پرسش به جایی نرسیدم. اما گمان می کنم، با فکر کردن شاید به جایی برسم. دلم می خواهد بشنوم، زمانی که افراد دیگر سرشان را گم کردند، چیکار کردند؟ یا اصلا چرا سر ها باید در این دنیای بزرگ گم شوند؟ مگر نباید سر جایشان باشند؟با خودم فکر کردم. فکر کردن همیشه جواب می دهد. فهمیدم اگر به دنبال سرم می گردم، باید راه های جدید یاد بگیرم و همیشه به یک شکل نباشم.آرام روی تخت دراز می کشم و به نوشته هایم خیره می شوم‌.اتفاقات و افراد باعث می شوند آدم ها خیلی تغییر کنند. می گویند که گذر هر آدمی به زندگیت می افتد،بی دلیل نیست. آدم اگر بخواهد می تواند چشم و گوش باز کند. می تواند یاد بگیرد، حتی از بدترین آدم ها!سرم را تکان می دهم و سرنخ بعدی را می خوانم.من به دنبال سر خودم می گردم اما دیگران مرا نیز آشفته کردند. نمی فهمم. آیا توهم می زنم یا دارم گول می خورم؟ آدم ها آنقدر وجه های مختلف دارند که از بعضی های آنها حتی خودشان هم خبر ندارند‌. گاهی آدم ها رفتار های عجیبی از خودشان نشان می دهند. شاید هم رفتارشان عادیست و این شما هستید که تصور می کنید که همه چیز طبق ذهن شما پیش می رود‌. از کجا می دانید چیزی که شما فکر می کنید درست است؟ بالاخره انسان جایز الخطاست.اما شاید هم درست بگویید ولی دلیل منطقی کافی برای اثبات آن نداشته باشید. شاید هم اصلا شما کاملا اشتباه می کنید و تصوری که از آنها در ذهن خودتان ساختید را آنقدر بزرگش کردید که دیگر فرق واقعیت و خیال را تشخیص نمی دهید. جمله ی &quot; اون آدمی که فکر می کردم نبودی&quot; هم از اینجا نشئت می گیرد. شما تصور خودتان را از افراد جوری می سازید که فکر می کنید شخصیت آنها اینطور است. برای اینکه آشفته و درمانده نشوید، اول سعی کنید بشنوید. درک کنید. فکر کنید. بعد شخصیت آن آدم را ذهن تان به تصویر بکشید. یادتان باشد، حتی اگر یک روزی با یک فرد در حد اعلا هم صمیمی و داداش مشتی شوید، هنوز هم ابعاد دیگری از آن آدم هست که شما از آن خبر ندارید، همانطور که گاهی از ابعاد های مختلف وجود خودتان خبر ندارید.اینطوری نمی شود، افکار هایم و نوشته هایم خیلی پراکنده است. سراغ سر نخ بعدی می روم.برگردیم سر کلمه ی سردرگمی. حس می کنم مردم هم نیز سرشان را گم کرده اند. منتها آنها آشفته خاطر نیستند، آنها به آن افتخاری می کنند. به بی فکر بودن افتخار می کنند، حلیه گری و سو استفاده گر را ارزشمند می دانند.‌ هر‌چه بدتر، بهتر. هر چه خوب تر، بدتر!آهی می کشم. سرنخ ها برایم مبهم و گنگ است. و در این دنیای که هیچکس تکلیفش با خودش معلوم نیست، من هنوز دنبال سر گمشده ام هستم.اینجا متاسفانه عصبانیه چون لباس نینجایش گم شدهاسپانسر برنامه: گربه نینجاهنوز دنبال سر گمشده ام هستم.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi2</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi2</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 02:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جام زرین زهر آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh/%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-chvzhf2hiwqd</link>
                <description>وسوسه به همراه سوزش باد می آید. وسوسه به آدم می گوید:&quot; حالا اینکارو بکن، مگه چی‌میشه؟&quot;وسوسه به پوست و گوشت آدم مانند کنه ای می چسبد و آن را رها نمی کند. وسوسه زمانی می آید که شما در مسیر درست قرار گرفتید،  وسوسه به شما می گوید اگر خلاف آن انجام بدهید چیزی نمی شود.مثل یک نفر که رژیم گرفته است و وسوسه مدام ریز زمزمه می کند:&quot; که چی؟ چرا فست فود رو دوباره امتحان نکنی؟&quot;کلمه ی دوباره نیز اینجا مهم است. شما وسوسه می شوید به عادات غلط خود برگردید، حس می کنید دوباره تازگی دارد، حس می کنید هنوز هم می توانید از آن لذت ببرید. منتها فرقش این است که اینبار از خاطراتش آگاه هستید، می دانید فلان کار به شما آسیب می زند. با این حال گاهی ما آدم ها گول طعم شرین وسوسه را می خوریم. اما وقتی شربت وسوسه را سر می کشیم، گلویمان می گیرد، چشمانمان تار می بیند. اینبار که می دانستی قرار است چه اتفاقی بیفتد، پس چرا وسوسه شدی؟!هیچ توضیحی برای این موضوع وجود ندارد. شربت وسوسه قابلیت این را دارد که هر کسی را گول بزند.اما آدم ها انتخاب می کنند این جام زرین زهر آلود را بنوشند یا ننوشند.مشکل من این است، اینبار جام زرین زهر آلود بسیار زیباست. بسیار ظاهر دلنشینی دارد. وسوسه می شوم به همان نغمه ی قبلی بگردم، کار های قبلی را بکنم. اما، نمی دانم. مادرم مدام هشدار شربت وسوسه را به من می دهد‌. من آن را در دستان خودم می فشارم و شربت درونش هر لحظه غلضت بیشتری پیدا می کند.ماندم، شربت را بنوشم یا ننوشم؟بروم یا که نروم.اسپانسر این قسمت مجدد گربه نینجا</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi2</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi2</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 01:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن راه رستن است</title>
                <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vm3g6gzd1koh</link>
                <description>می گویند نوشتن راه رستن است. چرا؟گاهی موقع حرف زدن، حرف ها با بغض آدم می رقصند. آنقدر می رقصند که شنونده متوجه کلمات نمی شود. قطره های اشک به رقص آنها می پیوندند و می‌لرزند. بخاطر همین است که می گویند نوشتن راه رستن است. می توانید بنویسید و غم خود را در آغوش بگیرید، اما موقع توضیح آن به دیگران فقط اشک از چشمتان می آید، گلویتان می گیرد و کلمات نا واضحی از دهانتان خارج می شود.پس وقتی ناراحت هستید، بنویسید. بنویسید تا آرام شوید، سنگ صبور شما کلمات ناگفته نیست، کلمات نانوشته شده است.این زیبایی واژه هاست که می تواند خشم و غم درون شما را به نقش بکشد. از این به بعد می خواهم هر وقت غمگین شدم، بنویسم. می خواهم در دامان واژه ها اشک بریزم. آنها آرام سرم را نوازش می کنند و می گویند:&quot; بگو! بگو! می شنوم! هرچی می خواهی بگو، مهم نیست چقدر‌طول می کشه چون من در هر زمانی و در هر مکانی کنار تو هستم.&quot;اما آدم ها قدرت بیان این جمله را ندارند.اما یک نفر هست که همیشه با مهربانی این جمله را می گوید، همانی که مرا خلق کرد.خدای عزیز، دلم پر است. دلم مانند مرغ شکم پر ، پر است. فقط بجای خوراکی و مخلفات انگار آن را با غم و خشم پر کرده باشند.خدایا این دیگر چه آزمایشی است؟ من مرغ شکم پر شدم. قلبم پر شده، چشمانم پر از اشک شده است.چرا؟ من به کسانی اعتماد کردم، با آنها صمیمی شدم، اما بعدش متوجه چیزی شدم. من برای آنها ، آنطور که نشان می دهند ارزش ندارم و به من اهمیتی نمی دهند.‌می شوم اولیت دوم. اما خشم مرا فرا گرفته است، مگر آنها چه کسانی هستند که‌همچین حقی به خودشان بدهند با من این گونه صحبت کنند؟ به چه حقی‌از خوبی و مهربانی من‌سو استفاده می کنند؟اصلا می خواهم این آدم ها دیگر نباشند. می خواهم بفهمند چه گوهری‌را با دست های خودشان انداختند آن طرف و دیگر آن را به دست نمی آورند.ولی به قول مادرم،‌ با این‌چیز ها آدم بزرگ می شود. زندگی محل گذر است و با گذشتن از هر طرف چیزی می آموزد و رشد می کند. من بعد از این نغمه‌ی‌دیگری خواهم شد که تغییر خواهد کرد، قوی خواهم شد. قوی منظورم فقط یک مشت سیکس پک و بازوان تخم مرغی نیست. منظورم از همه نظر است.من آدم گرفتن انتقام به افراد نیستم.من معمولا می بخشم و می گذرم، اما اینجا می بینم که هم احترامی برای شخصیتم قائل نشدند و بلکه آن را بی ارزش جلوه دادند. مگر آنها کی هستند؟ من هم می روم، وقت ارزشمندی را چرا‌باید برای چنین افرادی هدر بدهم؟ولی آن حس غم بالاخره با من همراه است، و حس خشم درون رگ هایم می جوشد. می خواهم که بفهمد، من نفهم نیستم. من دیگر خر نمی شوم. من تغییر‌خواهم کرد‌. آنها به زودی خواهند فهمید برگشتی و بخششی در کار نخواهد بود.از حالا می خواهم تغییر‌کنم، چه کوچک و چه بزرگ.من آدم خوبی می مانم، اما نه بازی می خورم، نه می گذارم کسی از من سو استفاده کند.به نغمه ی آینده قول می دهم.نوشتن راه رستن است.قلبم هنوز درد می کند و خشم‌درونش فریاد می زند. اما چشمانم بی حال هستند و گونه هایم سرخ.آنها هر چه لیاقت شان بوده،‌گیرشان آمده. همان بهتر دوباره ضربه بخورند اما اینبار سنگ صبوری نداشته باشد، شنونده نداشته باشد، بسوزند.مادرم یک چیز خوبی گفت، آدمی که لیاقتت را نمی داند و اینطور می گوید همان بهتر که نباشد.چه نتیجه ی می گیریم؟به هر کسی نمی شود اعتماد کرد، نباید بیش از یک حدی به آدم ها رو داد. باید ارزش خودت را بدانی و گاهی نگذاری کسی تو را تحقیر کند و پایین بیاورد. من می خواهم به مقامی بالا دست بیابم تا بفهمد من بدون آنها اتفاقا موفق تر هستم چون آنها فقط جلوی پیشرفت مرا گرفته بودند.اسپانسر این قسمت: گربه نینجا</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi2</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi2</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 01:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد که اینطور شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-laxgxuoa2g3b</link>
                <description>سلامی گرمممم به همگی! البته نمی دانم اینجا چه کسانی مرا می شناسند. بگذارید کمی خودم را معرفی کنم. شما را دعوت می کنم به دیدن این فیلم، آنچه گذشت و حال و آنچه خواهید دید!پخش تبلیغ قارچ های ماریوقارچ ماریو شما را به ادامه دیدن این فیلم دعوت می کند.                                          آنچه گذشت ورود به ویرگول:من از سن 11 سالگی در این سایت شروع به فعالیت در سایت ویرگول کردم. ویرگول اولین فضای مجازی بود که به آن وارد شدم. بعدا متوجه شدم مادرم مانند جاسوس ها، اکانت فیک زده بود و حسابی مرا دنبال و نقد می کرد. و این را حدود چند ماه پیش متوجه شدم!اول از همه شروع کردم به نوشتن معرفی کتاب و فیلم! البته چه انتظاری از یک عدد بچه دارید که تازه سنش دو رقمی شده؟! خلاصه الان که به متن هایم نگاه می کنم، واقعا می خواهم آب بشوم بروم توی زمین!بعد از آن تصمیم گرفتم یک مجموعه داستانی با عنوان &quot; دنیای عجیب&quot; منتشر کنم که عملا زائده قوه ی تخیلم بود. ایده ی کلی خوب بود، اما طرحش را خوب اجرا نکردم. از آن طرف این مجموعه داستان طرفدار های پیدا کرد که الان که الان است شرمنده ی آنها هستم. حتی برای جذب مخاطب از آدم ها خواستم شخصیت  های خودشان را بسازند تا وارد داستان بکنم! اما من دیگر آن ادبیات نوشتنی که قبلا استفاده می کردم را الان ندارم و ترجیح می دهم روی ایده های بهتری وقت بذارم.داستان این اکانت چیست؟من زمانی که به کلاس ششم رسیدم، با خودم گفتم دیگر بهتر است خودم را جمع جور کنم و مثلا درس بخوانم. نشستم و کلی نمونه سوال در این اکانت می گذاشتم و برنامه داشتم حسابی درس بخوانم. آره، چقدر هم بلد بودم!!خلاصه ماجرا چنین پیش رفت که مدتی طولانی به ویرگول سر نزدم. به دو دلیل، یک حواسم پرت می شد و ایده ی داستانی نداشتم همچنین دنیای عجیب را نمی دانستم چه گلی بر سرش بگیرم، دو رمز اکانتم را فراموش کرده بودم و فقط با اکانت گوگل بلد بودم وارد بشوم. از آن طرف از شانس گند من، ویرگول مشکلی برایش پیش آمده بود و اجازه نمی داد با اکانت گوگل وارد بشوید! از شانس مزخرف من هم ایمیل مادر من که با آن اکانت اصلی را می گردانم، دچار مشکل اساسی شده بود.                                               زمان حال!نغمه هستم، در حال حاضر 15 سال بیشتر ندارم. امسال قرار است به دنیای دوره ی دو پا بگذارم و نمی دانم قرار است چه اتفاقاتی برایم بیفتد! فقط خدا می داند! دوست دارم در دنیای بچگی ام بمانم، هر چقدر بزرگتر می شوم بیشتر  احساس نیاز می کنم که می خواهم خود قدیمی ام را در آغوش بگیرم و یک دل سیر گریه کنم. به او بگویم چه کاری بکند یا نکند! چه نغمه ای باشد و چه نغمه ای نباشد!الان در عجیب ترین وضعیت خودم قرار دارم، چه زود بخوابم، چه دیر بخوابم، همش خوابم می آید! انگار توسط یک جادوگر طلسم شده ام و کلا خسته ام. همیشه هم جدیدا سر زنگ اول چشم هایم نیمه بسته است!پدیده یا نفرینی به نام گوشی از سال پیش وارد زندگی من شد و به کل مرا تغییر داد. هنوز هم گیج می خورم راجب به اینکه چه بگویم، چه کسی هستم، چه کاری بکنم و چه تصمیماتی بگیرم. اما خب تجربه های جدیدی به دست آوردم و نسبت به قبل دست و بالم پر تر است.انگار فهمیده ام که همه چیز گل و بلبل نیست و آدم هایی با رفتار و طرز فکر بد فقط مال قصه ها نیستند، بعضی از آنها در کنار ما زندگی می کنند. اینکه چطور با هر آدمی برخورد کنیم هم راه و روش خودش را دارد!الان هم که افتادم روی آن دور هزیان گویی که گویی مواد و دخانیات می کشم! امیدوارم این خستگی عجیب هرچه هست، زودتر جسم و جانم را ترک کند! من نیاز به یک باتری شارژ دارم.و خلاصه این است، نغمه ی الان!نغمه ی گیج و عجیب که در دنیای دیگر است و دوست دارد مردمان بخندند.                                      آنچه خواهید دید! و حالا به این نتیجه رسیدم! داستان ها و رمان ها از این چیز میز ها را در اکانت اصلی ام بنویسم.از این طرف هم، انگار دل نوشته هایم، آنچه می گذرد در ذهن و افکارم و دقدقه هایم را بنویسم. انگار اینجا پاتوق امن من باشد که هرچه می خواهم بگویم. و هرکسی که دلش می خواهد بیشتر با شخص نغمه و طرز تفکر او آشنا بشود اینجا چرخ بزند و مطالبی راجب به من بخواند. حتی گاهی دلم می خواهد بیایم و غر بزنم، و دل نوشته هایم را منتشر کنم. از زمین و زمان عیب  و ایراد بگیرم و گاهی هم از خوشحالی های بی دلیلم بگویم. حتی می توانم در مورد عصبانیت های بی منطقم با شما صحبت کنم.پست های درسی را که قبلا گذاشته بودم، حذف کردم. بجز چندین پست رندوم را گذاشتم بماند، تا خاطره بشود.بله ، درست متوجه شدید، من از آن دسته آدم های هستم که هر خرت و پرتی را نگه می دارم! خلاصه خیلی دوست دارم با هم گفتگو داشته باشیم، بحث و مشاجره کنیم، با دیدگاه های متفاوت شما در مسائل متفاوت آشنا بشوم و حتی کار به جایی بکشد که سعی کنیم استلال بیاوریم و همدیگر را قانع کنیم. چه کسی می داند؟ شاید در آخر هیچ کدام ما قانع نشدیم!و در آخر مشتاق آشنایی با تک تک شما!موفق باشید، ن.ااکانت اصلی: https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi اکانت فرعی: https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh </description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi2</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi2</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 21:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>