<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی ریموس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iliafrx</link>
        <description>«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:22:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4139794/avatar/9dQ0IP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی ریموس</title>
            <link>https://virgool.io/@iliafrx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اقا یه توت ما رو نجات داد.</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%A7%D9%82%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-qqjtzye288j6</link>
                <description>من هیچ وقت از کافکا نخوندم ولی یه چیزی ازش توی اینستاگرام دیدم، ایشون میفرمان که تنها سوال واقعی فلسفه اینه که چرا خودمون رو نمیکشیم؟ سوال باحالیه. مخصوصا اگر برای اولین بار توی زندگی بهش فکر کنی، فعالانه، سرشار از نفرت و آزردگی. اما از اون طرف هم فیلم اقای کیارستمی که این دیالوگ رو میگه که یه توت ما رو نجات داد رو هم ندیدم، این سکانس رو دیدم یا شنیدم، که یارو میره خودشو بکشه،میره بالای درخت و ناخواسته یه مشت توت میکنه میخوره و درهمین احوال آفتاب میزنه، اینکه خودش داشت تعریف میکرد باید نشون بده بعدش چی میشه دیگه. اما برخلاف این برداشت های سطحیم از چیزی که واقعا دانش کافی ازش ندارم، امروزم رو میشناسم‌. بیدار شدم، وسوسه شدم و ازش گذشتم، رفتم اینستا و پست رقص و طنز و اهنگ دیدم، خنده هامو کنترل کردم چون هم شیفتیم خواب بود بنده خدا، یه جایی هم از دستم در رفت که انشالا حلالم کنه‌. صبحونه رو اوردن، تخم مرغ اب پز، گوجه و نون. یکم ملون داشتم از دیشب اونم قاش کردم، چایی هم گذاشتم، نمک هم داشتم که بریزم روی گوجه ها و طعمشون دیوونه کننده بشه. اقا این صبحونه مارو نجات داد‌. برای کسی که خیلی وقت بود زندگی نکرده بود، هر لقمه، هر لحظه یه لذت بود‌. اصلا باورم نمیشد، داشتم وقت خوردن قیافه می اومدم، خوب بود که کسی نبود، آزاد بودم که هرجوری میخوام گاز بزنم. چند روزی بود تشنه هم نمیشدم زیاد، امروز نه، از بطری ابم، سیر نمیشدم‌. روز خوبی بود، فهمیدم این هم منم. اگه مودم و حالم خوش باشه، اینجوریم. بدنم روی روانم بیشتر از اونچه که فکرش رو میکنم تاثیر میزاره و اشفتگی روانم، هم ناشی و هم منتج میشه به غفلت از جسم. سختش نکنم؛اقا یه لقمه تخم مرغ و گوجه، ما رو نجات داد.اقا یه لقمه تخم مرغ اب پز و گوجه، مارو نجات داد.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 09:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناهمدرد</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%AF-fhrkgkojruxc</link>
                <description>همدردی، همدلی، اهمیت دادن...به معنای واقعی، نه کارهایی که فکر می‌کنیم باید انجام بدهیم.تقریباً هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده‌ام. همیشه آن‌قدر در میان روان خودم تنیده شده‌ام که نفهمیده‌ام دیگری چه حس می‌کند. نه اینکه حدس نزنم، اما دردش هیچ‌وقت به من منتقل نشده.می‌فهمیدم ناراحت است، اما برای اینکه با او ناراحت شوم، باید تلاش می‌کردم — در میان رنج‌های خودم می‌چرخیدم تا بتوانم با او حس مشترکی پیدا کنم.شاید احمقانه باشد، ولی فکر می‌کنم بخش بزرگی از مشکل اصلی‌ام همین است: دنیای بیرون، دنیای دیگران، هیچ‌وقت برایم واقعاً «خارج از من» نبوده.همیشه دیگری یا ابزار بوده یا مانع.دیگری کسی بوده که باید خشم‌ها، کمبودها، امیدها و آرزوهایم را پاسخ دهد.چطور می‌شود همدلی کرد؟ نه با نقش بازی کردن، نه با پرسیدن سؤال‌هایی که فقط برای خوب جلوه کردن است، نه با گوش دادن صرف به امید اینکه طرف مقابل را از دست ندهی... بلکه چون واقعاً اهمیت دارد. چون واقعاً ناراحتی‌اش می‌آید و در قلبت می‌نشیند.آیا همدلی آموختنی است؟ یا فقط در برخی‌ها هست؟ شاید بخشی از مغزم که برای این کار بوده سوخته. شاید سال‌ها تنهایی، مرا با دیگران آن‌قدر غریبه کرده که هیچ پلی بین ما دوام نمی‌آورد. شاید عادت‌هایم مرا از تجربه‌ی احساسات عادی ناتوان کرده‌اند.شاید گیرنده‌های احساسم، زیر بمباران‌های شدید، حساسیت‌شان را از دست داده‌اند.ناتوانی در همدردی، حتی وقتی از نظر ذهنی رنج دیگری را درک می‌کنی، ویژگی‌ای است که گاهی به سایکوز نزدیک است. می‌بینی که رنج چنبره زده بر شانه‌هایش و فشار می‌دهد، حتی صدای استخوان‌هایش را می‌شنوی. شاید زیر بغلش را هم بگیری — اما نه از نگرانی، بلکه چون فکر می‌کنی این «کار درست» است یا «به نفع توست».حرفه‌ی من با جان و سلامتی آدم‌ها گره خورده. می‌دانم که بی‌تفاوتی، ممکن است منجر به اهمال و خطا شود. وضعم درست نیست. حتی حالا هم حس می‌کنم می‌خواهم یاد بگیرم همدردی کنم نه به خاطر فضیلت، بلکه از خستگی... خسته از محبوس بودن در یک دستگاه احساسی پر تب‌و‌تاب و فرساینده.گاهی فکر می‌کنم پذیرش احساسات، اشتباه است. شاید باید آن‌ها را آن‌قدر سرکوب کرد که حتی در خواب هم نتوانند بیایند. شاید باید مثل بعضی روش‌های مدیتیشن، فقط نگاه‌شان کرد و بعد که گذشتند، رهاشان کرد — نوعی بی‌اهمیتی کامل. مثل بیماری که از درد کلیه می‌نالد، برایش کفلین می‌آوری و بعد فراموشش می‌کنی؛ چون دیگر داد نمی‌زند، حتی اگر سنگ دفع نشده.جالب این است که گاهی فیلمی غم‌انگیز مثل Five Feet Apart مرا می‌گریاند، حتی روزم را خراب می‌کند — اما نه به خاطر آدم‌ها، بلکه به خاطر قدرت صدا و تصویر که سدهایم را موقتاً می‌شکند. نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام اما، دردشان برایم اهمیتی ندارد. این‌قدر که خودم هم تعجب می‌کنم.احتمالا نقطه‌ی روشن این باشد که از این بی‌اهمیتی پشیمانم. این پشیمانی نشانه‌ای است که چیزی از انسانیت در من زنده مانده.دنبال دستورالعملی برای همدلی‌ام — انگار دوره‌ای هست که یاد بدهد چطور درد دیگری را حس کنی و بزاری زیر پوستت بیاید. شاید آموزش‌پذیر نباشد، اما تلاش که می‌شود کرد.این چند روز، اگر یادم بماند، همین کار را می‌کنم.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 14:46:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم کارگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-ocy2wyyrevps</link>
                <description>متوجه شدم، خیلی وقت ها ذهنم از نگاه بیرونی به زندگی نگاه میکنه. یعنی به جای غرق شدن در تجربه هام، به این فکر میکنم که آیا این اتفاق؛ &quot;خاطره&quot; خوبی میسازه؟ برعکسش هم هست، گاه گاه موج حسرتی میاد با یادآوری خاطره ای که تصویر زیبایی داره اما من به خوبی یادمه در اون لحظه میدونستم چیزی کمه.مشکل این قضیه اینه که هیچ وقت نمیتونی از زندگی کردن لذت کامل ببری، چون &quot;چنگ زده&quot; ای به فانتزی برای اینده یا مرور تجربه های گذشته. مشکل اینجاست که گذشته و اینده، هیچ وقت اینجا نیستن. تو همیشه چیزی کم داری، چون هیچ وقت نمیتونی در لحظه ات زندگی کنی. انگار نوعی حائل بین تو و لذت فاصله انداخته. نمیتونی به بدنت توجه کامل کنی، چیزی که میشنوی، میبینی، عطرها، حتی اینکه آیا گرمته؟ جایی که نشستی نرمه؟ پوست بدنت چرب شده یا نه اونقدر تنش توی بدنت جمع شده که نیاز به احساس جریان آب داری؟نبود این حضور در لحظه یا همون mindfullness, هم نتیجه و هم تشدید گر ذهن فانتزی زده است، ذهنی که انگار کارگردانه زندگیه نه بازیگر.مشکل کارگردانی برای زندگی اینه که واقعیت اینه که تو دیالوگ های هیچ کسی جز خودت رو نمینویسی، پس هزاران بار پلان از چیزی که تو میخوای، متفاوت در میاد، در حالیکه بازیگر، سعی میکنه دیالوگ های خودش رو به بهترین شکل بگه. کار بیشتری هم توی زندگی نمیشه کرد؛ میشه بهترین کاری که میدونی میشه رو انجام بدی، به گمانم این نهایت خیره.نمیدانم، شاید زندگیم رو بغل کنم، باهاش آشتی کنم و دست از کنترلش بکشم. شاید بهتره آینده رو وابگذارم، و به لحظه‌هام متصل شم.هام متصل شم.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 14:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نیامده</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-tkpiobkad4o5</link>
                <description>اتفاق شگرفی است، ترکیبی زنده از ژن‌های من و کسی که انتخاب کرده ام. نیمی که دوست داشتنش را تازه آغاز کرده ام، نیم دیگری که بهترین کار فعلیم این است که دست از جستجویش بردارم.لحظه ای تصور، دختر یا پسر؟ از پسر داشتن کمی خاطرم می‌رنجد، الگوی مردانه بودن، برایم دشوار تر است که تا حامی بودن. این تیکه از وجودمرا هنوز نتوانستم بپذیرم. گویا مشکلی ذاتی در این وجود دارد که جنس مخالف را بهتر از هم‌جنس بفهمی، ارتباط بگیری و متمایل باشی. چیزی تابو و شرمناک در پس این ایده وجود دارد، که او انسان ها را به دو چشم نگاه می‌کنی، براساس قرعه ای کور به نام جنسیت.دو نصیحت از مارک منسون در خاطرم پر رنگ شده؛ اولی این است که بسیارند کسانی که دنبال شریک ایده‌آل می گردند در حالیکه که به چیزی که هستند بی اعتنایی میکنند؛ شاید اصیل ترین راه پیدا کردن شریکی سزاوار؛ بودن کسی است که هم نشینی با او، نصیب هر کسی نمی‌شود. دوم آنکه؛ عشق را با ازمون دوستی بسنجم. اگر شریکم، بدون توجه به رابطه مان؛ برایم کسی نباشد که بتوانم به عنوان یک دوست، از حضورش، گفتگو، تفریحات، پروژه ها؛ لذت ببرم، جایی از کار می‌لنگد.راستی تو چطور خواهی بود؟ آیا ناگهان دوست داشتنم، باعث می‌شود که در روحت آثاری از رنج نکارم؟ منطقی نیست، بزرگ کردن انسانی، بدون تجربه، کلاس و آموزش خاصی. همه دیوانه اند، سخت ترین کارها را به غریزی ترین شکل ها انجام می‌دهند، کودک بزرگ میشود، رشد میکند؛ تکامل می یابد، اما بر روحش؛ داغ مینشیند. که مقصر است؟ پدری که نادانسته، بزگترین خرابی ها را به بار آورده، یا کودکی که پدر را مقصر ناکامی هایش میپندارد. جایی نیست که مقصر را به دار اویزند، حتی جایی نیست که یادمان بدهند مقصر نباشیم.اصلا تصور نمیکنم که میشود جلوی اسیب زدن را گرفت؛ ما نفرین شده ایم که به نزدیک ترین کسانمان؛ بتوانیم عمیق ترین زخم ها را بزنیم، چون کس دیگری چنان بی پناه در  برابرمان ظاهر نمیشود، اما نکته همین توانستن است. هیچ کسی مجبورمان نکرده که احمق باشيم؛ ظلم کنیم، بی توجه باشیم، بیش از اندازه حفاظت کنیم.تو، تو خواهی آمد، سخت است تصور آینده بدون تو، اما من که خواهم بود؟ چه احساساتی بینمان پیوند می‌زند؟ فرزندم، راهی دراز در پیش است، سفری به نام زندگی...</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 16:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد یک اُدیسه</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%8F%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%87-aiwldmwnqije</link>
                <description>هیچ‌وقت کمان را جز در کتاب‌ها و فیلم‌ها از نزدیک تجربه نکرده‌ام. اما چیزی در آن هست که ذهنم را رها نمی‌کند: لحظه‌ای پیش از پرتاب تیر، پیش از هر حرکتِ آشکار، کمان‌دار باید اصابت تیر به هدف را در ذهنش ببیند.بهترین کمان‌داران، پیش از رها کردن زه، به هدف رسیده‌اند. آن‌ها هدف را نه با چشم، بلکه با جان می‌بینند. بدن، ذهن، تنفس، همه در هماهنگی‌اند. رهاسازی زه، تنها آخرین حلقه‌ی یک زنجیره‌ی بلند است.مشکل ما این است که نگاه‌مان همیشه به تیر است؛ به پرواز، به اصابت یا خطا. اما آن‌چه تیر را به هدف می‌رساند، آن‌جاست که دیده نمی‌شود: جایی میان آرامش ذهن، تمرین تن، و وضوح نیت.می‌خواهم این اصل ساده را بفهمم: کسی که می‌رسد، قبل از رسیدن باور کرده که خواهد رسید. و من؟ من اغلب تنها نظاره‌گر بوده‌ام، نه از آن‌ها که می‌دوند، می‌افتند، و باز بلند می‌شوند.می‌خواهم برنده باشم، نه فقط در یک رقابت، بلکه در درون خودم. کسی باشم که پیش از رها کردن تیر، مسیر را دیده است. کسی که &quot;بردن&quot; برایش تصادف نیست، بلکه نتیجه‌ای لاجرم ناشی از چیزی بدیهی به فرم &quot;بودن&quot; اوست.برنده بودن، نه لحظه‌ای از شانس؛ بلکه شکلی از بودن است.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 15:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل یخ</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%DA%AF%D9%84-%DB%8C%D8%AE-efvjqltztiyo</link>
                <description>مال رویی به ده بالا، مثل رد مار روی شن‌های صحرا، سنگ ریخته، نه آن‌قدر که کفش رهگذر زمستان؛ به گِل آلوده نشود.جاده پیچی داشت در کمرکش کوه، در کنارش جوی کوچکی جدا مانده از رود‌. خودِ رود، زاده چشمه ای نیم‌جان، که تابستان‌، مرگش بود.اما قهرمان داستان ما، گل یخ‌، اینجا سر براورده بود.در این گوشه، تنها و بی صدا. گل یخ، نه جفتی داشت، نه زنبوری که همدمش باشد، کلاغ های دور دست را نمیشناخت.گل یخ به رود حسودی میکرد، رود پا داشت، میرفت و از اینجا، به جای دیگری میرسید.گل یخ غم داشت، در خیالاتش، درختی میشد، با سایه ای بزرگ، شاخه هایی ستبر، میوه های رنگی‌، کودکان ده بالا بازی‌شان را دور او می‌کردند.گل یخ باهوش بود، میدانست آسمان، که آن بالاست؛ که همه جا را دیده، او هم دلگیر است، گاه گاه اشک هایش را میریزد به دشت.گل یخ شک میکرد، که چرا او تنهاست؟ چرا هست و اگر هست، چه باید بکند؟ گل یخ نمیدانست، که چه خواهد شد.گل یخ روییده بود؛ از دل سنگ، در کنار جوی اب، نزدیک گردنه، زیر آسمان.گل یخ تقلا میکرد...</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 15:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلی به یادگار</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-lzi24oswgc40</link>
                <description>آدم‌ها را زمانی بهتر می‌توان شناخت که دیگر انتظاری ندارند. همان‌طور که در آغاز رابطه و دوران ماه‌عسل، انسان‌ها بهترین نسخه‌ی خود را نشان می‌دهند، در انتهای رابطه، هنگام جدایی، بدترین ورژن‌شان عیان می‌شود. چرا؟ چون تنفر آن‌ها را می‌راند، یا عشقی‌ که به سرانجام نرسیده، یا هدفی که محقق نشده و حالا به زوال رفته.اگر کسی توان آن را دارد که رابطه‌ای را «خوب» تمام کند، یعنی هنوز قدرتمند است؛ شریف است و شایسته‌ی احترام. من فکر می‌کنم نقطه‌ی شروع انسان، از همین‌جاست: احترام به خود و انتخاب یک پایان قابل دفاع.گاهی انسان نیاز به «کلوژر» دارد و گاهی نه. اگر دنبال بستنِ قصه‌ای هستی که پایانش روشن است، آن‌وقت خودخواهیِ نیاز توست که دارد تو را اغوا میکند. کافی‌ست واقعیت را ببینی، بفهمی، و شرافتمندانه با آن روبه‌رو شوی.آن کسی که با تو نساخت—چه خوب، چه بد—نوع مواجهه‌ات با او، بیش از هر چیز درباره‌ی خود تو سخن می‌گوید. من تصمیم گرفته‌ام به خودم، چیزی ثابت کنم. تصمیم گرفته‌ام خوب تمام کنم؛ گل به یادگار بگذارم، نه زخم. برای خودم، برای او، برای آينده...مرد بودن، یعنی غرور داشتن. نه از آن نوع کاذبش که چشم‌ها را کور می‌کند؛ از آن غروری که آدم را از افتادن، از حقارت، از پستی، نگه می‌دارد. اگر کاری کردی که نتوانی به آن افتخار کنی، آن غرور فقط یک توهم بوده. من می‌خواهم غرور سالمی برای خودم بسازم. چون باور دارم: آدم هرجا که برود، خودش را با خود می‌برد.غرور، تنها سرمایه‌ای‌ست که وقتی هیچ‌کس نیست، باید پناه‌ات باشد. نباید آن را برای هیچ‌کس قربانی کرد.با قلبی زخمی، احساسی خسته، روانی آشفته، اما ذهنی روشن، می‌دانم که راه درست، نه لزوماً پاکی اخلاقی است، که «غرور» است. به نیکی یا بدی کاری ندارم؛ اگر روزی شر با غرورم هم‌راستا باشد، از آن دفاع خواهم کرد. من آن‌قدر ساده‌لوح نیستم که هر چیز به ظاهر پاک را بپذیرم. اما خوشبختانه امروز، غرور و خیر، به هم پیوسته‌اند.از پذیرش وضعیت، از پذیرفتن گفته‌ها و کرده‌های طرف مقابل، آرامشم را می‌سازم. امیدوارم غرورم را از دست ندهم. و مهم‌تر: امیدوارم من همان کسی نباشم که روزی، غرورش را با دست خودش سربریده.در پایان، از کسانی که حضورشان باعث شد بفهمم «احساس» همیشه «پاک» نیست، ممنونم. گاهی عشق، تنها یک نیاز پوشیده است، گاهی اعتیاد به دیگری‌ست، نه محبت. این خلأ، مرا واداشته که بارها خودم را به چاه بیندازم.اما من تصمیم گرفته‌ام، بر خلاف غرور، این احساسات را قربانی کنم. نه با حذف خشونت‌آمیزشان، که با شناخت و مدیریت‌شان. چون آن‌قدر عمیق ریشه دارند، که سر بریدن‌شان خود حماقتی دیگر است. باید با آن‌ها تعامل کنم، اما نه بر سر غرور. این مرز من است.برای اولین‌بار، می‌خواهم تنهایی را نه تنبیهی برای ناتوانی، که بستری برای رشد ببینم. می‌خواهم انتخابش کنم و با آن صلح کنم. چون در این نقطه، تنهایی اصیل‌تر از رابطه‌های نصفه‌نیمه‌ای‌ست که فقط زخم می‌زنند.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 15:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیره‌ی جمشید</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF-szkwq1i9aiye</link>
                <description>اینجا که آمده‌ام، در این تکه‌ی جدامانده از دنیا، چیزهای زیبایی هم بود. از شانس، یا خوش‌بینی، یا حماقت نمی‌دانم؛ اما اینجا یک هم‌زبان پیدا کردم. پسری که ایده‌هایش در مورد زندگی، و مدلی که خودش را حمل می‌کند، مردانه است. کسی که انگار تجربه کرده، چشیده، و برنده شده.در میان این همه هیچ‌کس، در میان این همه بیگانه، که مرا راه صحبتی با هیچ‌کدامشان نیست، شاید اتفاق گوارایی باشد. شاید هم ضعف قدرت تشخیص من است. همیشه بزرگ‌ترین ضربه‌ها را از کسی می‌خوری که هیچ‌گاه دشمن نپنداشتی. شاید قدرت تشخیص بالایی هم برای تمایز میان ریاکار و آدم خوب واقعی ندارم. شواهد که چیزی خلاف این فرض نمی‌گویند.احتیاط نکردن من، فارغ از ویژگی‌های او، امری عقلانی نیست. دیوانگی کردن، هیچ‌گاه به سودم ننشسته؛ برخلاف بمباران رمانتیک رسانه‌ها، و برخلاف میل قلبی، تنها راه نجات، سردی سر است، نه گرمی دل.اما موجود دیگری هست که بیشتر می‌توانم به او اعتماد کنم: سگی به نام جمشید.جمشید سگ نجیبی است. وقت ناهار که می‌شود، صبر می‌کند تا ما غذایمان را بخوریم. بعد، وقتی می‌خواهیم برایش غذا بریزیم، نجیبانه نزدیک می‌شود و منتظر می‌ماند. هر وقت همه‌ی غذا ریخته شد، می‌آید. جمشید سهمیه‌ی غذا دارد. از این‌جا، هر کس که بوده، سهمش را به بعدی سپرده و من هم باید همین کار را بکنم.جمشید سگ بزرگی است، بدن قوی‌ای دارد. ابتدا از او می‌ترسیدم، اما امروز، وقتی برایش غذا می‌ریختم، مهرش به دلم نشست. شاید بهترین دوست هر مرد، در نهایت، سگی باشد که قادر به گفتگو نیست؛ قادر نیست از تنهایی‌ات بکاهد، اما شریک شدن بلد است. بودن بلد است. وفاداری بلد است.شاید مهر ورزیدن به جمشید، ساده‌ترین راه درمانم باشد؛ راه درمانم از این باتلاق احساسی که دست‌و‌پاهایم را بند کرده، یا شاید بهانه‌ای شده که تکان نخورند.در میان همه‌ی اتفاقاتی که افتاده، همه‌ی چیزهای بد، تکه‌هایی هست که کاملاً سیاه نیست. می‌شود دل‌خوش کرد که هنوز نمرده‌ای، که هنوز زندگی می‌کنی به امید روشن شدن دوباره‌ی قلب، در میان سینه.اینجا تقریباً هیچ چیز نیست. اتاقی‌ست تک، خمود و کم‌نور، که تنها دعوت به مرگ و خواب می‌کند. اما این هم‌اتاقی، اولین گامش در رسیدن، تمیز کردنش بود. دو نفر قبلی، اینجا را به لجن کشیده بودند. چند پلاستیک زباله و ساعتی جارو زدن بعد، حس بهتری به اتاق کوچکمان داشتم. پنج در دو. این‌گونه قرار است روزهایم بگذرد.روزها را با جارو زدن آغاز می‌کنم. گوشه‌ای از یک خیابان، در جایی حائل میان کوه و بیابان. هوا باید پاکیزه باشد و نشاط‌آور، اما آن‌قدرها هم تمیز نیست.تصمیماتی دارم که هیچ‌کدام‌شان را عملی نکرده‌ام. مشکل این است که دیگر فرمانروای درونم نیستم. گویی صدایم به خودم دیگر تحکم نمی‌کند. اراده‌ام به پت‌پت افتاده. چندین عامل وجود دارد، نمی‌دانم کدام‌یک مؤثرتر است. اما فعلاً سر می‌کنم.برای جمشید، که صبرش مهرش را به دلم نشاند، من هم صبر پیشه می‌کنم؛ شاید مهرم در دلم بالاخره قرار گیرد.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 17:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن با دیگری یا خود؛ روایتی از دوی سوی سکه ای به نام رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%86%D8%AC-rlsimg1rzlf5</link>
                <description>می‌خواهم این گزاره را بررسی کنم: «بی‌کس بودن بهتر است یا بودن با آدم اشتباه؟»می‌خواهم با تمام توان، هم دلایل موافق و هم مخالف را مطرح کنم.له: بی‌کس بودن، اگرچه تلخ، اما گاهی اصیل‌تر است.بودن با آدم اشتباه یعنی بازی کردن نقشی که نیستی؛ یعنی خاموش کردن صدای درونی‌ات، فقط برای آنکه تنها نمانی. این بازی، ولو از روی مهر یا ترس، در نهایت فرساینده است.آدم اشتباه الزماً بدذات نیست. گاهی فقط ناسازگار است. تو انسانی گرم و نیازمند به ارتباطی صمیمی هستی، و او عاشق سکوت و دوری‌ست. نه مقصر، نه مقصود؛ تنها کلید و قفلی که چفت هم نمی‌شوند.اما برخی از آدم‌های اشتباه فراتر می‌روند. آن‌ها تخریب‌گرند. سرد، ناسپاس، توهین‌کننده، خالی از شفقت. آدم‌هایی که می‌گیرند و پس نمی‌دهند؛ یا بدتر: زخمت می‌زنند و روی زخمت نمک می‌پاشند. بودن با آن‌ها، معامله‌ای‌ست با هزینه تکه‌هایی از روح‌.مدل دیگر آدم اشتباه کسی‌ست که دل در گرو دیگری دارد. کسی که حضورش در کنارت، فقدانی مضاعف می‌آورد. رابطه با او شبیه خوابیدن در یک قبر دونفره است؛ تو زنده‌ای، اما او دیگر نفس نمیکشد.گاهی هم به هم می‌رسیم از سر ناچاری؛ نه انتخاب، که فرار از تنهایی. در چنین پیوندی، بخشی از روان‌ات مدام در حال نجواست که «جای دیگری، آدم بهتری هست.» و همین شک، بی‌قراری می‌آورد. چشم‌هایت سرگردان می‌ماند و قلب‌ات، آرام نمی‌گیرد.او نیز چنین است، این حال او، چون آشناست، دلهره آورتر میشود، پیوند ترس هایت و آرزوهایت، گزگزی کرکننده میشود، ناقوس مرگ که بارها و بارها، به صدا درمی‌آید.علیه: اما تنهایی هم همیشه انتخابی خردمندانه نیست.زندگی پر از درد است، و تنهایی یکی از عمیق‌ترین آن‌ها. تصمیم آگاهانه برای تنها ماندن، الزاماً توأم با دستاورد نیست؛ گاهی فقط زندگی را سخت‌تر می‌کند.واقعیت این است که همیشه انتخاب سومی وجود ندارد. ما معمولاً بین بد و بدتر انتخاب می‌کنیم. چون راه بهتر، احتمالا فراتر از شناخت و جرعت ما از چشم‌هامان پنهان شده. احتمال دیگر این‌است که فرض «او آدم مناسبی نیست» شاید تنها راهی‌ست برای فرار از سختی‌های رابطه، نه رسیدن به بلوغ.تنهایی ما را به درون‌مان ارجاع می‌دهد. اما درون همیشه پاسخگو نیست. گاهی تمام آنچه می‌خواهیم از دیگری می‌آید: لمس، حضور، صدا، نگاه. شاید رابطه‌ای که ترک کرده‌ایم، با تمام کاستی‌هایش، بهترین چیزی بوده که می‌توانستیم داشته باشیم، فقط دیر فهمیدیم.شاید هم ساختن با دیگری، حتی نامناسب، راهی‌ست برای درک عمیق‌تر از رنج، از ظرفیت، از خود. شاید رنج رابطه، اصیل‌تر از رنج انزواست، چون در آن تلاش هست، مواجهه هست، آینه‌ای هست که خود را در آن می‌بینی.و بالاخره، هیچ چیز خطرناک‌تر از انسانی تنها نیست؛ انسانی که به هیچ‌کس بند نیست. تنهایی می‌تواند ما را ببرد به ورطه‌ای از ویرانگری، وسوسه، بی‌پناهی، یا خودفریبی‌های مداوم.جمع‌بندی: نمی‌دانم.راستش، شاید گاهی بهترین کار، هیچ کاری نکردن است. وقتی قلبت پر از درد است، و هیچ گزینه‌ای بدیهی به نظر نمی‌رسد، شاید وقتش رسیده تسلیم شوی؛ نه به معنای ضعف، که به معنای پذیرش.بگذاری زندگی پیش برود و تو، آهسته آهسته با جریان آن همراه شوی. شاید خردمندانه‌ترین انتخاب، سکوت باشد در برابر چیزی که فهم‌اش هنوز شکل نگرفته. رابطه، فقط محصول اراده‌ی تو نیست. رابطه، دو نفر است، و جهانی اطراف آن.گاهی نشستن و نگاه کردن، کاری‌تر از تقلا‌ی بیهوده است.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 23:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار پرتره از یک سقوط جمعی: نگاهی روان‌فلسفی به شخصیت‌های «پیرپسر»</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D8%B1-hvf84tgbdayc</link>
                <description>حتماً. این هم نسخه‌ی کامل، ویراسته و پیراسته‌ی متن تو، بدون هیچ‌گونه حذف محتوا، با حفظ لحن، ریتم و بار احساسی جملات. فقط خوانایی، نقطه‌گذاری، ترتیب جمله‌ها و هماهنگی نحوی–نگارشی بهینه شده تا آماده‌ی انتشار باشه:درباره‌ی غلام:هوس، آدم را به زبونی می‌کشاند. تمنای چیزهایی که ضروری نیستند، چنان بندی بر وجودت می‌شوند که کمرت خم می‌شود؛ به دیگری، به چیزها، به وسوسه‌ها، به دلبری‌های خواسته و ناخواسته.تو را به ورطه‌ی فلاکت و «کریپی‌گری» می‌اندازد. انزجار از دیدنت می‌جوشد، و تنفر از اصرارت.تو می‌مانی و خواسته‌هایی بی‌شمار که برآورده کردن هرکدام، عطشانت‌تر می‌کند—مثل نوشیدن از آب دریا.در این راه، به پوچی خواهی رسید؛ به نفی سرزندگی، معنا، و هدف.جز لذت‌های آنی، هیچ چیز دیگر معنا ندارد. اخلاق و مؤثر بودن، نخستین قربانیان این مسیرند.در معیارهایت، بدی‌کردن بی‌عاقبت، ایده‌آل‌ترین تصویر از قهرمانی است.پهلوانی و مردانگی، به معنای گذشت، دست‌گیری و فداکاری، معنایی جز حماقت ندارد.تو مانده‌ای با یک زندگی سگی، با اعتیادی دل‌خوش‌کننده که خوب می‌دانی بسیاری در این راه جان داده‌اند؛ و به چه وضعی!اما تو فرق داری. تو آن کسی هستی که «رند» است؛ می‌دانی چگونه از مخمصه نجات پیدا کنی.درست است که تقریباً هیچ کاری نکرده‌ای. هیچ‌کس دوستت ندارد... اما تو فرق داری.انتهای این مسیر؛ هلاکت بود، خودش، بداقبالان سر راهش، فرزندانش و کسی که شاید اگر چنان به بند کشیده نشده بود میتوانست باشد. تلف شده، جانی و طاعون. از پدر گفتم، بگذار از پسر بگویم؛ علی:کسی که جامعه او را مسخره می‌کند، آزار می‌دهد و مأیوس می‌سازد.کسی که کاری را که دوست داشته ناتمام گذاشته و کسی را که دوست دارد، لمس نمی‌کند.کسی که به خوبی معتقد است اما در برابر بدی، راه تحمل و خواری را برمی‌گزیند.کسی که گاه چنان به بی‌عرضگی نزدیک می‌شود که نمی‌دانی، نمی‌خواهد یا نمی‌تواند.کسی که چیزی به دست نیاورده. کسی که دوست داشته نشده.کسی که جرأت ابراز ندارد. کسی که به‌راحتی ملعبه می‌شود.کسی که گواه گرفتن دیگری را برای قضاوت وجودش می‌پذیرد.کسی که نمی‌تواند از زنی که دوستش دارد، حفاظت کند و ترک صحنه را می‌پذیرد؛زنی که در کنارش، به تنش زار می‌زد؛ گویی که حق او نیست که داشته باشد.کسی که در اولین برخورد، وقتی مورد هجوم قرار می‌گیرد، چنگالی برای مقابله ندارد.کسی که معتقد است برای مقابله با بدی، باید به اندازه گام برداشت،در حالی‌که تنها راه مقابله با بدی، داشتن گام‌هایی بلندتر است.کسی که نمی‌داند بدی، تنها از قدرت می‌هراسد؛ چون معیار دیگری نمی‌شناسد.کسی است که خوبی‌اش را نگاه داشته. کسی است که باور می‌کند حرف کسی را که باورش سخت است.کسی که به راستی اعتقاد دارد. انتقادپذیر و مهربان است.دست‌گیر و کمک‌کار است. کسی است که واقعاً اهمیت می‌دهد.کسی که می‌داند اگر در راه عشق گام بردارد، آسیب خواهد دید.خودش را تا حدی می‌شناسد. سعی می‌کند دفاع کند،اما این دفاع، اعتبار می‌بخشد به آزارهای بداندیشان.کسی است که باید یاد بگیرد بد باشد.همین بازنده، کسی است که یک زن زیبا، از تمام وجود دوستش می‌دارد؛ چون پاکی‌اش را حفظ کرده.کسی است که جان می‌دهد و جان ظالمی می‌ستاند؛ اگرچه دیر.اگرچه هیچ‌گاه منجی نیست؛ منتقم می‌شود.کسی است که شاید تنها آدم این جمع باشد که کمی فکر کردن بلد است—هرچند این فکر کردن هیچ‌گاه به دردش نخورده.حلقه‌ی مفقوده‌ی این فکرها، عزمی برای اجرا و ایستادگی است؛ عزمی برای کوبیدن بر دهان یاوه‌گو.آدم‌های احمق، اعتماد به نفس بیشتری دارند،و کسی که کمی بیشتر می‌فهمد، شک‌هایش دامن‌گیرش می‌شود.مشکل دنیا، به قول سارتر، وجود هر دوی آن‌هاست.باید که فکرها را به چیزی تبدیل کرد: نوشته‌ای، عکسی، تجربه‌ای یا بوسه‌ای.گمان می‌کنم تنها بوسه‌ی عمرش را صدقه گرفته؛اما این بوسه، از کسی بوده که دادن برایش سخت بوده...چه اندازه برایش عزیز بوده که چنین کرده؟درباره‌ی دختر:چه زیبا بود، و چه اندازه پاهایش به نمایش گذاشته شد.ابژه‌ی جنسی‌ای که شخصیت‌پردازی شد، عاشق شد، و کمبودهایش به زبان آمد.کسی که می‌دانست دلبری‌اش—همانی که به پول مفت می‌انجامد—بدترین مردان را جمع خواهد کرد.مرگی دردناک، شرافتمندانه، و در عین حال، حقیر.مدلی از مرگ که پایان مناسبی برای زندگی‌ای پر از تسکین‌های منفی، فرارها و جلب توجه‌هاست.زیبایی لیلا حاتمی، به نقش نشست.نمی‌دانم چیز بیشتری از زیبایی‌اش را عمیقاً حس کردم یا نه.دردهایش که به خط‌زنی می‌انجامید، چه بودند؟ چرا عاشق علی شد؟چه شد که نتوانست از ماشین بیرون بپرد؟چه شد که التماس‌هایش فایده نکرد؟چه شد که زندگی‌اش چنان دهشتناک تمام شد؟خاطره‌هایش چه؟قلبش رنگ آسایش دیده بود؟زیبایی‌اش نعمت بود یا نفرین؟هیچ‌گاه کسی بی‌چشم‌داشت، رفیق و مونسش شده بود؟ترس از پیر شدن و از دست دادن این زیبایی، اذیتش کرده بود؟یا گمان می‌کرد همواره کسی است که چشم‌ها را برمی‌گرداند؟در میان جمع و مرکز توجه بودن، چگونه قلبش را به تپش می‌انداخت و احساساتش را شارژ می‌کرد؟حس قدرت بود؟ برتری؟ یا نیاز به تأیید چیزی که می‌دانست؟از خودش جز زیبایی، چه در ذهن داشت؟کسی که پول ندارد و نیازمند است؛ چه شده بود که حاضر به تن‌فروشی نمی‌شداما دنبال کسی می‌گشت که دل بسوزاند؟یعنی معامله، از گدایی بهتر بود؟درگیر قیدهای عرف و زمان بود؟خانواده‌اش در ذهنش حک کرده بودند؟یا واقعاً خودش نمی‌خواست؟اگر پیرمرد کمی جوان‌تر و خوش‌تیپ‌تر بود چه؟اگر کریهی دائم‌الاعتیاد و کثافت نبود چه؟اگر علی نبود، تن‌فروشی می‌کرد؟شاید عشق علی، چیزی بود که او را کشت.شاید او دانسته، علی را به دامی کشید که خود در میانش جان داد.شاید هم خواسته نبود—حداقل تمامش نه.او که مسئول هوس‌بازی‌ها و جنایت آن پیر سگ نبود.رضا:قلبم مچاله می‌شود.گویی کودکی بود که پدرش، مادرش را کشته بود، و یک عمر از او محبت دریغ کرده بود.چیزهایی که می‌خواست، با یک چک حل می‌شد؛اما چیزی که لازم داشت، عشقی بود که مجالش نبود.رضا... قلبم را به درد می‌آورد.در موردش چیزی جز مرثیه نمی‌توانم نوشت.مرثیه‌ای برای یک جوان؛ پسری که دریغ شد، شکنجه شد و کشته شد.پسری که باید بسیار بدتر می‌شد، اما قلبش در سینه گرم بود.پسری که پدری نداشت.پسری که «پسر» مانده بود چون دیگری قبولش نکرد؛که به زور، از عدم به هستی، در این سفر پر از درد و تنهایی افکنده شده بود.پسری که زنجیرهایی که به دور دستانش بسته شده بود،در آخر، به دور گلویش پیچیدند.پسری که زندگی با او سر دشمنی داشت.پسری که آمد، رفت، و در میانش، خیری ندید.خیری ندید.خیری ندید.پسری که دلم می‌خواهد شاهدش بگیرم؛برای اعتراض، برای شکایت، به کسی که می‌گویند خداست.پسری که احساساتم می‌خواهند زندگی دیگری برایش فراهم شود.فرصتی دیگر.حقی منصفانه.پسری که مرا دست‌به‌دامان چیزهایی کرده که گواهی ندارند.پسری که نماد همه‌چیزهایی‌ست که نداشته‌ام.همه شخصیت ها در رنج شریک بودند، رنج انکار؛ رنج نابسندگی، رنج نیاز، رنج تنهایی. از صداگذاری فیلم ، تصویر برداری، نویسندگی و بازیگری، متشکرم، سفری احساسی پر فراز و فرودی بود، قلبم میتپید و چرخ دنده های ذهنم صدا می‌کرد. غلام با من چه صنمی دارد؟ علی را دیدم یا زندگی کردم؟ رعنا ؟ رضا ؟ من؟شاید اگر فکر کنم کسی نوشته هایم را میخواند، سانسور شده تر حرف بزنم، شاید زبانم الکن است و حرف هایم واضح نیست. نمیدانم، احساس میکنم برای کسی نمینویسم، برای تسکین مینویسم و دردهایم جمله میشود. جمله هایم صفحه میشود و دردهایم همچنان مانده، هر روز میدان جنگی تازه است.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 20:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ کردن دیوار اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-alr5hpyc2gpx</link>
                <description>یه ضرب‌المثل خارجی هست که می‌گه:«نمی‌تونی به یه سگ پیر، ترفند جدید یاد بدی.»اما انسان سگ نیست. تا وقتی ذهن کار می‌کنه، می‌تونه یاد بگیره.کنجکاوی پیش‌فرض ذهن ماست. یادگیری پاداش ژنتیکی ماست و من حس میکنم بین بازیگوشی به معنای بازی رو دوست داشتن و استعداد به معنای توانایی یادگیری یه رابطه وجود داره. جدیدا من یه چیز دیگه یاد گرفتم؛ همون چیزی که یه روز موتور پیشرفتم بود، الان شده باری رو شونه‌هام.من یاد گرفته بودم فقط وقتی به خودم حس خوبی بدم، که کار مفید انجام بدم. اونم به شرط و شروط. اما این شرطی‌سازی یه مشکل داره...اگه خودتو اندازه‌ی آدم‌های مهم زندگیت دوست نداشته باشی، یه سیاهچاله توت درست می‌شه.وقتی دیگران می‌شن قهرمان ذهن تو، تو برای دیده شدن، برای لایق بودن، برای دوست‌داشته شدن، دست و پا می‌زنی.در حالی‌که اون چیزایی که بقیه توی تو می‌بینن، ممکنه همون چیزایی باشن که خودت اصلاً به حساب نمی‌آوردی.خلاصه‌ش؟ تو دنبال عشقی هستی که از خودت دریغ کردی. پس:  یه بار فقط برای خودت برو سینما. یه چیزی بخر که فقط تو رو خوشحال کنه.و بدون که زندگی فقط بقا نیست. رنگ داره. لذت داره. حتی اگه ضروری نباشه.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 14:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناهکار، یک مغلطه</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D9%84%D8%B7%D9%87-fdkylsceihuw</link>
                <description>گناه، در ماهیت خود نوعی طغیان است؛ جرأتی عریان برای شکستن قانون، ستیز با خدا، و بی‌اعتنایی به مکافات. در گناه، شکلی از صداقت نهفته است؛ زیرا پذیرفتنِ «بد بودن» در معیارهای رایج، جرأتی می‌طلبد که با دورویی بیگانه است. دروغ، ممکن است در پنهان کردن گناه باشد یا در توجیه آن، اما نه در خودِ فعل گناه.گناه، پیوندی بی‌پرده با غرایز حیوانی ماست، پیوندی که اگر مهار نشود، می‌سوزاند. اما اگر فرد بداند تا کجا می‌تواند پیش برود، شاید حتی از آن لذت هم ببرد.مثل آن ضرب‌المثل قدیمی: «دزد نگرفته، پادشاه است.»اگر خوش‌اقبال باشی، حد نگه‌داری و اجازه ندهی گناه به اعتیاد بدل شود، آنگاه می‌توانی از قدرتش بهره ببری بی‌آنکه در بندش بیفتی.در واقع، بیشتر لذت‌ها، بالقوه گناه‌آلودند. چون لذت، به‌قدری قوی است که اگر مهار نشود، بنیان هر تمدنی را می‌لرزاند.تقوا چیست؟ نفی غرایز. راهی‌ست خلاف طبیعت انسان. همین است که آن را ارزشمند می‌کند؛ چون دشوار است، شاید حتی ناممکن. اما یک ایراد بنیادی دارد: نوعی انکار زندگی‌ست.مثل شرکت در بازی Squid Game، بی‌آنکه بخواهی کسی بمیرد یا زنده بمانی. جهان قانون خودش را دارد، و کسی که بازی نکند، حذف می‌شود.انتظارِ لذتِ نسیه، بهای سنگینی برای قربانی کردن لذت اکنون است.من باور دیگری دارم:زندگی را همین حالا می‌سازیم، هرجا که هستیم. آینده، ادامه‌ی همین اکنون‌هاست. حتی اگر تغییر کنیم، مسیر تغییر آن‌قدر کند است که در آنِ واحد هم «نزدیک به گذشته» می‌مانیم، هم برای دیگران ناآشنا می‌شویم.تقوا دام دیگری هم دارد: ریا.آنچه قرار بود مانع وابستگی به دنیا شود، در دست انسان‌های ضعیف، بدل می‌شود به ابزار سلطه.آن‌ها چون قدرت را به ظاهر نفی می‌کنند، قدرت را به چیزی ماورایی نسبت می‌دهند، و خود را نماینده‌اش می‌پندارند، تا بر دیگرانی که یا ساده‌لوح‌اند یا ضعیف‌تر، حکومت کنند.گناه، جاده‌ای‌ست ناشناخته؛ پر از آشوب و اژدهایی که بر گنجی خفته است. شاید بسوزی، اما اگر زنده بمانی، به دستاوردی رسیده‌ای که کمتر کسی درک می‌کند.این دوگانگی: یا همه‌چیز را ببری و حتماً ببازی، یا هیچ‌چیز را نخواهی و فقط زنده باشی، گویی ارزشی دارد که می‌توان به‌خاطرش زندگی را خرج کرد.حافظ گفته:آسمان بار امانت نتوانست کشید، قرعه فال به نام من دیوانه زدند.به گمانم آن امانت، عشق یا عرفان نیست؛ اختیار است.اختیاری در دستان دیوانه‌ای که هم جسمی دارد زمینی، و هم ذهنی که بسیار فراتر از ماده است.ما انتخاب شده‌ایم که گناهکارانه زندگی کنیم، و شاید در پایان، پاک بمیریم. چه کسی می‌داند؟ شاید توبه‌ی واپسین‌مان پذیرفته شود.راه دیگر چیست؟ زنده‌ماندن بی‌زندگی؟ و در هنگام مرگ، عزرائیل را، زندگی را، و خدای‌مان را لعنت کنیم؟یا شاید هم، مانند بزدلانی باشیم که از ترسِ باخت، هیچ‌گاه بازی نکردند.</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 11:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزد آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-k8cf5zsitjam</link>
                <description>به دردم نگاه می‌کنم. از دل حقارت و ضعف می‌آید. خاستگاهش، احساساتی‌ست شدید که خیری برایم نمی‌خواهند.مثل دیوانه‌ای زیر آفتاب مرداد، که از سیگار کام می‌گیرد. حاصلش؟ دهانی تلخ و گرمایی آزاردهنده.خواسته‌هایم زنجیرم کرده‌اند، درحالی‌که عقلِ قضاوت‌گرم، آن‌ها را حقیر و بی‌ارزش می‌داند.بین این دو نیمه، دریایی از نفرت شکل گرفته. من به موسی‌ای نیاز دارم که آن را بشکافد. اما افسوس...هراسانم که اگر حتی معجزه‌ای رخ دهد، منِ بنی‌اسرائیلی ایمان نمی‌آورم.ریشه‌ی این درد، در کودکی‌ست. در نگاهی که به خودم دارم. در راه‌های فرار و تقابل و کنار آمدنم با دنیا.هرگز نفهمیدم که نمی‌خواهم تغییر کنم، یا نمی‌توانم.این کشمکش، مرا جایی نمی‌برد. فقط شاید بندهایی که عادت کرده‌ام با آن‌ها راه بروم را جدا کند.نمی‌دانم سبکیِ بدون آن‌ها، آزادی‌ست یا غربتی هولناک از آنچه آشنایم بوده.گذشته‌ام، شاید فقط یک بهانه باشد. این کشمکش فقط مربوط به امروز من است.کافی‌ست انجام بدهم. یا ندهم. فکر کنم. یا نکنم. تصمیم بگیرم. یا نگیرم.پس چرا بارها افتاده‌ام؟ چرا آینده‌ام، تاوان تلاطم حالِ من را می‌دهد؟شاید این وسواس، همان دزدی‌ست که از آینده‌ام می‌دزدد.چه باید کرد؟ شاید باید تسلیم شد و پذیرفت، که این زندگی به من چیزی بدهکار نیست. شاید مرهم، در نوشتن باشد. آن‌قدر بنویسم که نیمه‌ی تاریکم را بفهمم. نیمه‌ای که فقط خودش را در رفتارهای ناگهانی و ویرانگر نشان می‌دهد.باید دست به جراحی بزنم. جراحی صحرایی، بدون اتاق استریل، بیهوشی و دستیار.باید یاخته‌ی سرطانی را پیدا کنم. قبل از آن‌که همه‌چیز را بگیرد.اما اگر در قلبم باشد چه؟ کندنش، شاید مرا بکُشد.پس نیاز به آب حیات دارم. اما از کجا؟چگونه بپذیرم، درمان شوم و رشد کنم؟ وقتی ساقه‌هایم، به دور همان ریشه‌ها پیچیده‌اند...</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 11:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه نوشت یا کاغذی در کار نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@iliafrx/%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kr4gorfjyrda</link>
                <description>نوشتن همیشه برایم نوعی کشف بوده. کشفِ چیزهایی که نمی‌دانستم درونم هست. جمله‌ای که از نوک قلم سر می‌زند و مرا مبهوت می‌کند: &quot;این را من نوشتم؟&quot;اما این‌بار، ماجرا کمی فرق دارد. این کلمات بر سطحی بی‌روح می‌لغزند. بر اسکرینجات. صفحاتی سرد، صاف، نورانی. از جنس تکنولوژی، نه طبیعت. نه بوی جوهر می‌دهند، نه خش‌خش کاغذ دارند. نه رد خطای خودکار بر گوشه دفتر می‌ماند، نه حتی لک انگشت‌مانده‌ای به‌یادگار.با این حال، این‌ها فقط سطح‌اند. اصل ماجرا در عمق است. همان جایی که نوشتن، معادلِ لخت‌شدن است. روبه‌روشدن با آینه‌ای که هیچ ملاحظه‌ای برای زشتی‌ها ندارد. همان‌جایی که واژه‌ها، عصیان می‌کنند علیه سانسورهای خودساخته. همان‌جایی که گاهی، در میانه‌ی یک جمله، ناگهان شعفی پیدا می‌شود. اورکایی در دل سکوت. جرقه‌ای، لحظه‌ای، نوری. و آدمی – بی‌هیچ نقشی – واژه می‌شود. معنا می‌شود.نوشتن بر کاغذ هنوز هم برایم آیینی است مقدس. گویی آن چوبِ جداشده از درخت، هنوز چیزی می‌داند. همچنان واسطه‌ای‌ست بین جانِ انسان و روحِ طبیعت. شاید لمس فیزیکی کاغذ، یادآوری ظرافت جسم فانی ماست؛ و این یادآوری، درست همان لحظه‌ای‌ست که ذهن در برابرش شورش می‌کند و معنایی تازه زاده می‌شود.اما چه کنم؟ من آدمِ نیمه‌راه‌ها هستم. نه آن‌قدر متعهد که بر کاغذ بنویسم و دوباره تایپش کنم، و نه آن‌قدر بی‌ذوق که اصلاً ننویسم. این است انتخابم: بر اسکرینجات. انتخابی تنبل، اما بهتر از بی‌نوشتنی.و شاید این، صادقانه‌ترین وجه من باشد. اینکه بفهمم محدودم. که بین بد و بدتر، بد را انتخاب کنم. که بنویسم، هرچند ناقص. که بدانم ننوشتن، بهایی دارد که هیچ کمال‌گرایی‌ای نمی‌ارزد.در جهانی که همه فریاد می‌زنند &quot;کمال‌گرایی دشمن پیشرفت است!&quot; من می‌خواهم کسی باشد که بپرسد: &quot;اگر کمال‌گرایی دشمن است، پس نظم چیست؟ زیبایی چیست؟ چرا هنوز دنبال بهترین جمله می‌گردم؟&quot; شاید افراط در بی‌خیالی هم نوعی بیماری مدرن باشد. و شاید باید تعادلی پیدا کرد میان وسواس و رهاشدگی، میان آداب و اصالت.من این ستون را آغاز می‌کنم. برای آن‌ها که می‌نویسند، چون نمی‌توانند ننوشت. برای آن‌ها که از ذهن فرار می‌کنند، اما با نوشتن تسلیمش می‌شوند. برای تو، خواننده‌ای که شاید در این کلمات، تکه‌ای از خودت را بیابی.درود بر تو، ای واژه‌خوانِ شبانه. این فقط آغاز است.#روانشناسی_یونگ  #سایه  #رشد_فردی  #ادبیات_تفکری  #فلسفه_شخصی  #تحلیل_وجودی  #درون_کاوی  #نوشتن_درمانی  #سفر_درونی  #شهود_خود</description>
                <category>علی ریموس</category>
                <author>علی ریموس</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 14:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>