<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معلق در میانه!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@illstories</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:23:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/74651/avatar/6yGha2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معلق در میانه!</title>
            <link>https://virgool.io/@illstories</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به تناوب، برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@illstories/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-hnwoyaritzil</link>
                <description>توی راه خونه به تو فکر میکنم. که اگه بودی چه شکلی بود همه چی. الان چی میگفتی؟ حتما توی مترو داشتم بهم تکست میدادم و از روزمره های خودمون تعریف میکردیم.سر خیابون یکم خرید میکنم. خرید خونه 2تا پسر مجرد چی میتونه باشه جز تخم مرغ و نودل و تن ماهی و نون؟ به این فکر میکردم که اگه تو بودی چی میخریدم؟ حتما رنگی تر بود پلاستیک خریدم. احتمالا پاستیل یا آب نبات چوبی دوست داشتی و مغازه داره سر خیابون دیگه حفظ بود که هروقت خرید میکنم از این هله هوله های دخترونه هم برمیدارم. میرسم در خونه. دست میکنم توی جیبم میگردم دنبال کلید، به این فکر میکنم که چقدر زندگیِ آدمایی که میدونن اگه زنگ بزنن کسی نیست که در رو باز کنه غمگینه. اگه تو بودی احتمالا یه نوع زنگ زدن رمزی داشتیم که بین خودمون بود. اگه تو بودی احتمالا قبل از اینکه دستمو بکنم توی جیبم زنگ در رو میزدم.میام بالا. خریدارو میذارم روی میز. میرم دستامو میشورم و میام تا هر کدوم رو بذارم سرجای خودش. به این فکر میکنم که اگه تو بودی احتمالا الان داشتی غر میزدی که چرا فلان برند رو خریدی چرا فلان چیز رو نخریدی و منم بهت نگاه میکردم میخندیدم به قیافه قشنگنت وقتی غر میزنی و تو هم حرصت میگرفت از اینکه حتی وقتی داری نق میزنی من دارم قشنگیاتو میبینم.نون رو که میذارم توی یخچال میرم کتری رو آب میکنم و میذارم روی گاز و میفتم روی کاناپه. به این فکر میکنم که اگه تو بودی احتمالا یا سر من روی پای تو بود یا سر تو روی پای من، یا انگشتای من لای موهای بلند سیاهت بود و بهت میگفتم &quot;به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم&quot;. یا دستای ظریف تو لای موهام بود و موهامو بهم میریختی و واسم حرف میزدی.به تو فکر فکر میکنم . من نمیدونم کجایی، نمیدونم همو خواهیم دید یا نه، اصلا نمیدونم وجوود خارجی داری یا نه، نمیدونم اگه بودی آب نبات چوبی و پاستیل دوست داشتی یا نه،من هیچی از تو نمیدونم.&quot;تو&quot; بی مخاطب ترین دوم شخص زندگیه منی.</description>
                <category>معلق در میانه!</category>
                <author>معلق در میانه!</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 19:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی جای دیگریست!</title>
                <link>https://virgool.io/@illstories/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dutug3csooun</link>
                <description>نکنه دیگه خوشحال نشم، نکنه دیگه هیچوقت ته دلم قرص نشه، نکنه دیگه اون لحظه هایی که از همه چی رضایت داری رو تجربه نکنم، تقصیر کیه؟ من حتی کسیُ ندارم که تقصیرا رو بندازم گردنش! من متاسفم واسه تو که داری اینجارو میخونی. در واقع داری با بدترین و مه آلودترین پارت زندگیه یکی از همین آدمایی که ممکنه فردا توی مترو باهاش توی مترو چشم تو چشم بشی رو میخونی.این حجم زندگیِ یه نفره به مرز حال بهم زدن رسیده. من نمیخوام زنگ بزنم بابام بگم خسته شدم. من دلم نمیخواد وقتی مامان زنگ میزنه حالمو بپرسه بگم چقدر سختمه زندگی. من هنوز میگم همه چی خوبه. صدامو محکم میکنم پشت تلفن میگم حالم خوبه. میگم آره اتفاقا همین الان شام خوردم. میگم چشم میوه میخورم هر روز. میگم سیگار رو گذاشتم کنار. میگم هرشب سروقت میخوابم.گناه اونا چیه که من هیچیم خوب نیست، که میوه نمیخورم، که سیگارم بیشتر شده، که هرشب خسته میخوابم و خسته تر بیدار میشم؟ ها؟ اونا که باعش نیستن. راستش خودمم باعثش نیستم. من خوب جلو رفتم. چیزایی رو یه نفره ساختم تو این شرایط که خیلیا با کمک خانواده دارن سعی میکنن بهش برسن. تقصیر کیه پس؟ شاید تقصیر هر سال شب یلداست که با یه تولد زورکی یه سال میفرستم بالاتر.داشتم به این فکر میکردم که احتمالا از وقتی که سعی میکنی واسه پدر مادرت همه چیز رو خوب جلوه بدی تا مبادا نگرانت بشن، از همون موقع دیگه پذیرفتی که اونا پیر شدن و تو بالغ. این تلخ ترین واقعیت زندگیه به نظرم.</description>
                <category>معلق در میانه!</category>
                <author>معلق در میانه!</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 21:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیدام کن ، قبل از این لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@illstories/%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-nwy60kjc4l61</link>
                <description>تو باید اینجا می بودی. درست همینجا کنارم. روی تخت. باید موهات صاف و بلند می بود. باید همینجا روی تخت کنارم بودی و درحالی که جفتمون داریم از پنجره رو به رو آسمونو نگاه میکنیم واسم حرف بزنی و من به کار مورد علاقه م برسم، بازی کردن با موهات.تو باید همین الان اینجا می بودی، لاغر بودی و ریزه میزه.تقریبا تمام اونایی که میشناسن منو میدونن چه تایپ دختری دوست دارم. تو باید همین مدلی می بودی با موهای تیره و بلند. باید وقتی غمگین میشدی قیافه ت مظلوم میشد. که دلم واست ضعف بره. سرت رو میذاشتی روی دستم و بوی شامپوی توت فرنگیت میپیچید توی نفسم.تو باید اینجا می بودی. باید می بودی و خستگیامو با انگشتای ظریفت برطرف میکردی. دوست داشتم باشی و ببینی چقدر دارم یه تنه پیش میبرم زندگی رو. باید می بودی همین امروز که رفتم مبل خریدم. تو باید انتخاب میکردی اصن. باید اونایی که من انتخاب کردم رو مسخره میکردی و میخندی بهم و میخندیدیم باهم. بعدش روی یکیش به تفاهم میرسیدیم و میخریدیمش. تو باید می بودی موقع چیدنش. باید بودی که کوسن ها رو بزنیم تو سر و کله هم.تو باید می بودی و باهم میرفتیم مسواک میزدیم بعدش یه یکی از تی شرت های منو که واست بزرگ بود میپوشیدی واسه خواب و منم از دیدنت توی لباس خودم کیف میکردم. باید می بودی که وقتی خسته و کوفته رو تخت دراز کشیدم بهم یاداوری کنی که چقدر خوبه که باهم داریم میسازیمش. با خیال راحت میخوابیدیم که فردا جمعه ست و کلی میخوابیم. بعدش من واست املت درست میکردم صبح. جمعه ظهر پادکست گوش میدادیم ، سیگار میکشیدیم ، خل بازی درمیاوردیم و عصر میزدیم بیرون.تو باید می بودی . باید پیدا میشدی . من که دوست داشتم، تو هم باید دوستم میداشتی . من میتونم اندازه یه کتاب از جزئیات این پنجشبه جمعه مون واست تعریف کنم، باید قبل از اینکه یکی یکی از یادم بره و تبدیل به یه هیولای ساکت و سنگین بشم پیدام کنی لعنتی . من خسته شدم از بس پیدات نمیکنم ، تو پیدام کن!</description>
                <category>معلق در میانه!</category>
                <author>معلق در میانه!</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 01:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند ساله نمیدونم چند سالمه!</title>
                <link>https://virgool.io/@illstories/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-ag8xsav28gsf</link>
                <description> بابام ازوناست که تعطیلات عید که تموم میشه میگه خب امسالم تموم شد دیگه! میگه بهار که زودی میاد و میره بعدشم تابستون میرسه سرت گرمه یهو پاییز میشه و روزا کوتاهه و زود شب میشه تموم میشه و زمستونم تا به خودت میای میبینی عید داره و میشه و .... همینجوری پرونده سال جدید رو میبنده همون اول!  هروقت زنگ میزنه که حال و احوال بپرسم یکی دوبار اشاره میکنه بهم که 28 سالت شده و دیگه خیالم ازت راحته و بزرگ شدی و اینجور حرفا. درست از جایی که به این 28 اشاره میکنه دیگه خیلی نمیفهمم چی میگه.  تلفن چندتا آره .. باشه .. چشم .. میگم واسه خالی نبودن عریضه.پشت تلفن به 28 سالگیم فکر میکنم.71 رو از 98 کم میکنم میشه 27. هنوز 27 سالمه. آره بابا. چند وقت پیش همکارم حساب کرد گفت 27 سالته هنوز. فکر کرده بود ذوق دارم که سنم رو بالاتر بگم :)) یجوری با حالت برو خالی نبند گفت هنوز خیلی وقت داری. گیج میشم. سر ناهار تو شرکت به 27 سالگیم فکر میکنم.تو اینستا بهم دایرکت میدیم. درست حسابی ندیدمش . عکس پروفایلش ازیناست که گوشیش جلوی صورتشه. نصفش معلوم نیست اصن. آخر آیدی 1995 داشت. نمیدونم چی گفت که بهش گفتم تو 24 سالگی هنوز وقت هست دلسرد نشو. گفت من 24 سالم نیست که . گفتم چرا دیگه . من 1992 ام. تو 95 . سه سال کوچیکتری پس میشه 24 سالت. گفت من 23 سالمه تازه . نمیدونم چجوری حساب کتاب کرد که 26 سالم شد. گفت تازه امسال میری توی 27 سال. رفت شام بخوره و من همینجوری که خوابیدم کف پذیرایی دارم به 26 سالگیم فکر میکنم.</description>
                <category>معلق در میانه!</category>
                <author>معلق در میانه!</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 21:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>