<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Just._.tt</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@im_famet</link>
        <description>کم حرف تر از همیشه...
هفت پشت غریبه....
با خودمو بقیه....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1114870/avatar/1m7R2l.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Just._.tt</title>
            <link>https://virgool.io/@im_famet</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اندر احوالات جوان ایرانی قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@im_famet/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-xetp3klghhn0</link>
                <description>خب خب خبمثل این که ویرگول دوباره میذاره ملت داخلش پست منتشر کنن و نمیدونم این توی یکماهی که سرویسش رو از دسترس خارج کرده بود کاملا از یاد کاربرها رفته یا نه.سر زدم بهش و دیدم که پست هایی وجود دارن که چند ثانیه پیش منتشر شدن و از این بابت خوشحالم.از دست ویرگول ولی همچنان ناراحتم با اینکه هیچ جایی مثل ویرگول برای نوشتن من نبود انگار هرجایی که میخواستم بنویسم مثل ویرگول صفا نداشت ولی باز هم دلیل نمیشه که ویرگول رو به خاطر این حجم از بی‌مرامی ببخشم. از ویرگول بگذریم.کلا حالم اصلا خوب نیست. احساس پوچی ای که دارم خرمو گرفته و ول هم نمیکنه و من میخوام که این وضعیت رو تغییر بدم. واقعا دلم میخواد این وضعیت رو تغییر بدم ولی نمیتونم تغییرش بدم.صبح پا میشم ساعت شش صبح میرم سر کار و بعدش هم ساعت هشت شب خسته و کوفته با سه قرون پولی که تهش خرج یه پاکت سیگار بشه برمیگردم خونه و خب واقعا این نشد زندگی.این واقعا نشد زندگی. هیچ معنایی نداره.وضعیت زندگیم اصلا تعریفی نداره و خستم.از بی پولی خستم از این حجم از سوال های بی معنی خستم.از این که آدمای دورم فقط باعث میشن بیشتر احساس کنم که برای هیچ کس اصلا و ابدا مهم نیستم خستم.میدونی؟ از آدمای دورم انتظار فداکاری دارم و میخوام که برام یکمی فداکاری کنن.گاهی میخوام که اگه حالشون هم خوب نیست تظاهر کنن به حال من اهمیت میدن و میخوان کنارم باشن. نه این که وقتایی که حالم خوبه غم هاشون رو بیارن توی صورتم بکوبن. مامان و بابا که دائما این کارو میکنن. این روزا خیلی نیاز به شنیده شدن توسط آدمایی که دوستشون دارم. از مرور کردن چند باره گذشته توی روز هم خستم.نمیدونم انگار قبلا خیلی همه چیز بهتر بودش.با این که اون موقع هم اصلا حالم خوب نبوده ولی فقط حالم بهتر از الان بوده.بهتر از الان که فقط دست به کیبورد نشستم روی صندلی و دارم تایپ میکنم‌.میدونی؟ کلی کار هست که انجام بدم و کلی گار هم توی زندگیم کردم ولی انگار نه انگار.معیار من مثل خونوادم برای این که بخوام پیشرفتم رو بسنجم اینه که چقدر پول توی جیبام دارم.و الان هیچی پول توی جیبام ندارم و خب....این بده. این یعنی من هیچ پیشرفتی نکردم.هیچ استقلالی ندارم. تنعا بخشی از زندگیم که میتونم خودم داخلش فقط تصمیم بگیرم و مستقل باشم اینه که ایا اونقدری نیاز به سیگار دارم که آخرین تراول صد هزارتومانی داخل جیبم رو خرج یه پاکت سیگار بکنم یا نه.تازه گاز فندکمم تموم شده.میدونی؟ تنها اتفاقی که الان منتظرشم اینه که این جنگ تموم بشه تا بتونم این زندگی رو یه طور دیگه رقم بزنم مثلا این که بتونم یه کافه برای خودم روال کنم و داخلش وایسم کار کنم.تا شاید اون موقع بتونم برای رپم خرج کنم و سرمایه گذاری کنم و نمیدونم یه کارایی بکنم دیگه.دوست دارم حتی وام بگیرم بعد از این که کار و کاسبیم رو راه انداختم و توی بیزنس های دیگه هم سرمایه گذاری کنم.ولی خب مثل این که این جنگ حالا حالا ها تموم نمیشه و من باید همینطوری پا در هوا بمونم و هیچ کاری هم از پیش نبرم.دانشگاهم که کلا پا در هواست و استادای درس های تخصصی هم هیچ ری اکشنی نشون ندادن تا الان که دو ماهی از این جنگ و شروع ترم میگذره با اینکه ما پول دادیم برای دانشگاه و خب این اصلا چیز خوبی نیستش.میدونی؟ درمورد کار کاسبی هم چون که الان وضعیت زنده موندنمون هم مشخص نیست نمیتونم ریسک کنم و از خونواده بخوام که یه حرکتی بزنن برام و سرمایه بهم بده تا بتونم باهاش کار کنم.فقط منتظرم که این داستان تموم بشه.امید وارم تموم بشه. امیدوارم همونطوری که میخوایتم تموم بشه. بدون خرابی بیشتر بدون خسارت بیشتر بدون ارزش ذاتی بالای ۱۵۰ هزارتومانی دلار.بدون فراموش شدن دوستامون که رفتن تا نموندنو یادمون بدنبه هرشکل.این آپدیتی بود که میخواستم از فکرام و حال و هوای روانم به دوستای ویرگولی بدم.درمورد زندگیم هم خبری نیستهنوزم داخل همون کافه مشغول به کارم.یه کسیو توی زندگیم دارم.و همین. همین. داشنگاهمم تعطیلهباطریی گوشیمم خراب شده و دائما به شارژ وصله.و پول هم ندارم</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 15:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات جوان ایرانی قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-clp8xkpoyrki</link>
                <description>خب خب خباز اونجایی که جدیدا اصلا حوصله خودکار و کاغذ رو ندارم و وویس تایپ هم خیلی خوب کار نمیکنه، تنها چارم برای نوشتن میشه تایپ کردن توی این کانال که تنها ممبر هاش خودمم. دوتا اکانت خودم تنها ممبر های این چنلن.خیلی دارم به تغییر سبک زندگیم فکر می‌کنم. ولی انگار عمو دیگه قرار نیست حمایت مالی کنه منو. چرا حمایت مالی می‌کنه ولی خب در حد شهریه دانشگاه و نه بیشتر و کمتر. من هیچ وقت نوجوون نبودم حقیقتش. وسط سال‌هایی که باید پی باشگاه و وقت گذروندن با دوستام می‌رفتم یا حداقل باید درس می‌خوندم یک افسردگی و دپریشن شدید گرفتم. هنوز هم البته اثراتش و باقیمانده‌هاش روی من هست و توی رفتار من مشهوده ولیکن حالا حالم بهتره. الان چند وقته که شدیداً دلم می‌خواد نوجوونی کنم. دوست دارم دوباره کنکور بدم دوست دارم این بار واقعاً به باشگاه بچسبم و دوست دارم در اولین اقدامی که می‌خوام انجام بدم سیگار رو ترک کنم. دیگه همه می‌دونن هومن چند وقتیه سیگاریه. بابا فهمید مامان فهمید صاحبکار می‌دونه همه می‌دونن و من از این موضوع خوشم نمیاد. سیگار یک ناهنجاری اجتماعیه خودم اینو می‌دونم. تا وقتی که کسایی که دوست نداشتن بدونن نمی‌دونستن مشکلی نداشتم با این که سیگاریم ولی حالا که می‌دونن باید این عادت بد و غلط رو کنار بزارم. حقیقتش دیگه هم حال نمیده. شاعر میگه دیگه حتی دودم نمیده بهم حالی این دقیقاً روایت حال منه.برنامم اینه که برم باشگاه. درسمو بخونم روی زبان انگلیسیم کار کنم و طراحی سایت و کار با ابزارها و افزونه‌های وردپرس رو کامل یاد بگیرم. شاید هم یک بار برای یک امتحان کردن  اشتراک همین برنامه آموزش برنامه نویسی رو خریدم‌.گفتم می‌خوام کنکور بدم. حقیقتش عکس‌هایی که دوران کنکور از در و دیوار و قهوه و لپ‌تاپم موقع درس خواندن گرفتم من را شدیداً مجاب می‌کنند که دوباره کنکور بدهم. این بار بسیار جدی‌تر. بدون تمرکز روی چیز اضافه می‌خواهم دوباره کنکور بدهم. و البته احتمالاً دیگر در حوزه موزیک نتوانم فعالیت کنم. با این وضعیت گرانی اهنگساز هم می‌خواهد زندگی کند و هزینه‌ها بسیار بالا رفته. احتمالاً دیگر نتوانم با این هزینه‌ها کار ببندم و ارائه کنم. شاید بتوانم تبدیل شوم به یکی از این رپرهایی که هیچکس کارش رو گوش نمی‌دهد ون که او را نمی‌شناسد. شاید هم مخاطب‌های زیادی داشته باشم ولی کسی من رو به عنوان یک رپر حرفه‌ای قبول نکندچون که میخواهم از ابزار های رایگان و آهنگ های خام رایگان استفاده کنم.مهم نیست دیگر. شاید یک روزی دوباره شروع کنم.شاید وقتی توانستم زندگی ام را تثبیت کنم.وضعیت طوری شده که هنرمندی ثروتمند نمیشود الان ثروتمندانند که هنرمند میشوند.حقیقتا من زنده ماندن را به هنرمند بودن ترجیح میدهم. ترجیح میدهم بتوانم غذا بخورم تا این که چند اثر هنری خلق کنم.شاید هم خودم همه ی کار های این حرفه را یاد گرفتم که چگونه انجام بدهم ولی انگار که حالا حالا ها وقت ندارم که بخواهم این کار هارا انجام بدهم.همانطور که عکس ها من را به یاد دوران کنکور و دبیرستانم می‌اندازندم با همان عکس ها به یاد دورانی هم که ورزش مرتب میکردم می‌افتم.اگر راضی بشوند که دپباره من را حمایت مالی کنند سبک زندگی ام را اصلاح میکنم.سلیقه ی گرانی هم دارم.البته سلیقه ی من گران نیست،ساده ترین هارا از دستمان گرفته اند و سخت ترین هارا به ما دادند.این است که دل من را میسوزاند. بد ترین هارا به گران ترین میخریم.چون کار دیگری از دستمان بر نمی‌آید.تلاش من هم بر این است که آن دنیا به من نگویند مگر زمین خدا آنقدر گسترده نبود که در آن هجرت کنید؟بگذریم.بگذریم‌.با این حجم از نا امیدی ولی امید دارم. به خاطر کسی که تازه دو‌ ماه است داخل زندگی ام حضور دارد.کسی که به یادم آورد دوست داشته شدن یعنی چی و الان خالصانه دوستش دارم.هم بهترین دوست من شده هم شریک من در احساس و هدف و زندگی و تا جایی که بتواند من را با این همه کاستی تحملم کند، آینده.حالا که او را دارم دیگر صبح ها به زندگی لعنت نمیفرستم. دیگر قهوه ی زندگی ام مزه ی تلخی نمیدهد بلکه از حضورش دارد شیرین میشود.حالا که دستانش در سرمای زمستان باعث گرمای روحم است زندگی را دوست دارم.تازه فهمیدم رابطه ی غیرسمی و سالم چه شکلیست.اگر روزی بخواهد برود جلویش را میگیرم ولی اگر رفت.کس دیگری،این گونه به چشمم نخواهد آمد.بگذریم.چیز دیگه ای نیست که بخواهم آن را بنویسم حداقل الان ایده ای ندارم که در ادامه درباره ی چی بنویسم.تمام</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 12:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوان ایرانی قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-mnzytiwszfch</link>
                <description>سلام عنوان خاصی برای این نوشته در نظر نگرفتم پس می‌ذارمش جزو ین نوشته‌هایی که تحت عنوان اندر احوالات جوان ایرانی منتشر کردمخیلی دارم به اینکه چطوری دارم با زندگیم و با وقتم برخورد می‌کنم چطوری دارم از وقتم استفاده می‌کنم و زندگیم رو صرف چه چیزایی می‌کنم.هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر می‌فهمم که اینطوری نمی‌تونم به یک ثبات برسم. از این جبر مزخرف زشت خستم. از دویدن و نتیجه ندیدن خستم. واقعا خستم. مسائل خیلی زیادن. فعلاً نمی‌تونم دربارشون بنویسم. شاید یک روزی یک کانال تلگرام زدم و شاید اون موقع اونجا شروع کردم در مورد چیز هایی که اینجا نمی‌خوام بنویسم صحبت کردن.احساس می‌کنم هیچ کجا ۱۰۰ توانم را نذاشتم. چون از هیچ کسی بر نمی‌آید صد در صد توانش را حتی برای یک چیز همیشه بگذارد آن هم بدون نتیجه بدون تاثیر.ولی چون همیشه از من می‌خواستند که حتی اگر بدترین حال دنیا را هم دارم حتی اگر در حال مرگ و فروپاشی و از بین رفتن هستم صد در صد خودم را وسط بگذارم،از این موضوع که نمی‌توانم صد در صد توانم را وسط بگذارم ناراحتم. می‌دانم نباید ناراحت باشم ولی نمی‌توانم.از اینکه بگذریم دارم این موضوع را درک می‌کنم که از هیچکس نمی‌توان توقع داشت از هیچکس. جز خانواده کسی به خاطر تو نج و سختی بسیاری به خودش نمی‌دهد. آدم‌ها تا یک جایی تحمل می‌کنند شاید گاهی هم کنارت باشند ولی هر آن ممکن است بروند. تنها خانواده تنی آدم هستند که همیشه حواسشان به ما هست. آنها هم شاید به خاطر اینکه آبرو یا حیثیتشان به باد نرود هوای ما را دارند. شاید هم بحث این وسط است که خون فقط خون را می‌کشد. این موضوع کمی سخت است. برای من یکی دردناک است. اینکه مرام مردم هیچ وقت آنقدری معتبر نیست که بتوانیم همیشه رویشان حساب کنیم. آخر دلیلی وجود دارد که هوای ما را دارند.یا ترحم یا ترس یا رزش‌هایی مانند مهمان نوازی و البته چیزهای دیگر. با این موضوع خیلی وقت است که روبرو شدم ولی تازه دارم آن را هضم می‌کنم.دارم به این فکر می‌کنم که سبک زندگیم را مهمان یه تغییر بسیاری بکنم. نمی‌دانم. حالا که قدر درس خواندن  قدر موقعیتی که دارم را می‌دانم دوست ندارم دیگر به هر بهانه‌ای خراب شود. دوست ندارم خرابش کنم. دوست ندارم اختیارم باعث شود جبرهای سنگینی بر من حاکم شوند. شاید برگردم به دورانی که دستم در جیب پدر بود. شاید این گونه بتوانم بقیه چیزها را حداقل برای خودم نگه دارم. جوان ایرانی و جوانان ایرانی ایق بهترین‌ها هستند ولیکن نگار که بهترین حال آنها را لایق نمی‌بینند.از این هم که بگذریم،وقتی که من ز آدم‌های مورد علاقه زندگیم دور هستم احساس تنهایی دارم و از احساس تنهایی بیزارم. خصوصاً هر وقت که سعی کردم دوستان جدیدی پیدا کنم و با آنها وقت بگذرانم آنها کار را خراب کردند. یا موضوع‌هایی مثل بحثی که امروز برایم پیش آمد و نمی‌خواهم اصلاً درباره‌اش یا اصلاً دوست ندارند که با من وقت بگذرانند شاید اینکه من در نمایش و در شوآف نیستم لشان را می‌زند. شاید از اینکه سعی نمی‌کنم نشان بدهم وضعیتم بهتر از آن چیزی است که هست خوششان نمی‌آید. شاید انسان‌ها فقط مدعی حقیقت دوستی هستند و دوست دارند که با دروغ‌های شیرین به جای تلخی حقیقت اوقات را شیرین کنند. شاید دوست دارن دل همدیگر را بسوزانند. شاید انسانیت مفهومش کاملاً دوباره باز تعریف شده. شاید عمیق نگاه کردن دیگر چیز جالبی نیست.شاید هم من احمقم که عمیق نگاه می‌کنم. شاید زندگی سطحی‌تر از این حرف‌هاست شاید جدا زندگی عوض شده.فقط نمی‌فهمم که این دیدگاه من از کجا آمده.</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 14:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات جوان ایرانی قسمت سوم (ویژه)</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-tts18orfr3jk</link>
                <description>سلام به تمام دوستان عزیزاین نوشته با چهار روز تاخیر داره تایپ میشه و از این بابت من متاسفماینکه بعد از سه روز که از شب یلدا گذشت و شروع کردم این رو نوشتم بی تاثیر نیست به هر حال الان اینجام با یه نوشتهاز کجا شروع کنم را نمی‌دانم در واقع تمام مشکلات من همین است که از کجا شروع کنم را نمی‌دانم. بگذریم.شب یلدا برای من که اصلاً خوش نگذشت.در واقع همیشه برای من یادآور دعواهای خانوادگی و زخم زبان‌هایی است که خانواده و اعضای فامیل به هم و به من می‌زدند.البته حسم به تمام مناسبت‌ها همین است. الان از همه چیز احساس تنفر دارم. تشدید این احساس هم که می‌دانید به چه وسیله‌ای است و نیازی نیست قلم بچرخانم و بخواهم درباره‌اش بنویسم. البته که اسلام و ویرگول هم دست و پای من را بسته و صد البته دوست ندارم دردسر برای خودم بتراشم.شب یلدا برای من اصلاً خوش نگذشت. پیشرفت فاحشی نداشتم که بخوام آن را در شب یلدا جشن بگیرم. مشکل من این است که نه خودم و نه آن‌هایی که باید از پس توقعشان بر بیایم به کم راضی نیستیم. وانمود می‌کنم که انتخاب خودم بوده که انقدر فشار روانی را تحمل کنم ولی انگار که این کار اصلاً آسان نیست.مشکل من نه اعتیاد به آدرنالین است نه چیز دیگری. حتی انگار بیماری روانی هم ندارم. مشکل من این است که صد در صد توانم را نشان همه دادم. همه هومن را می‌شناسند و همه می‌دانند که هومن چقدر توانمند است.با این حال دیگر دوست ندارم مطابق با پتانسیلم رفتار کنم چون هیچ ربات یا هوش مصنوعی ای را هم نمی‌شناسم که از صد در توانش استفاده کند حتی قلم دستم هم پیش نیامده که تا آخرین قطره جوهرش را روی ورقه بنویسد کاش الکی برای خودم توقع نمی‌خریدم.و البته کاش راهی بود که بتوانم به بقیه بقبولانم که هیچ چیزی نیست یا حتی هیچ ربات یا ماشینی وجود ندارد که بتواند همیشه همه توانش را وسط بگذارد . یا نمی‌پذیرند یا با منطقی که به نظرشان درست است عی می‌کنند حرف من را غلط کنند.بدتر از همه دلایل محکمی دارم که نمی‌خواهم و نمی‌توانم خانواده‌ام و اشخاص خاصی را ناراحت کنم نمی‌توانم بعضی‌ها را ناامید کنم.به یاد دارم که در ۱۸ سالگیم یک نوشته نوشتم که یک جمله در آن هنوز به یادم است نمی‌دانم آن نوشته را منتشر کردم یا یکی از آن نوشته‌هایی شد که سرنوشتش سوختن با آتش فندکم بود ولی آن جمله‌ای که به یاد دارم این است:تا ۳۰ سالگی برایم ۱۲ سال زمان باقی مانده و امیدوارم بتوانم تا ۳۰ سالگیم به زندگیم حداقل یک ثبات نصفه نیمه بدهم.اما الان اگر بخواهم بنویسم باید اینگونه بنویسم:تا ۳۰ سالگی برایم ۱۰ سال زمان باقی مانده کاشت آن موقع بتوانم بپذیرم که یکم بیش از حد انتظارم از خودم توقع داشتم و انگار یکمی بیش از حد بلند پروازی کردماین دردناک‌ترین جمله‌ای است که هنوز آن را ننوشته امدر ضمن درباره شغل داشتن هم باید بگویم که شغل وحشتناک‌ترین جبری است که بشریت ابداع کرده. مثلاً امروز داشتم این گربه رو نوازش می‌کردم که صاحب کارم کلی بهم توپید که چرا دست به گربه می‌زنی مشتری به من میگه که من دیگر از این قهوه نمی‌خرم دست به گربه می‌زنه.این عکس خودم گرفتم همون گربه‌ایه که درباره‌اش حرف می‌زنمو آره صاحبکار خیلی ناراحت شد از از دست دادن چنین مشتری نجیب‌زاده و تمیزی.من با اینکه آن مشتری از کثیفی خوشش نمی‌آید ناراحت نیستم اما تا حالا نشده که من با دست کثیف سفارشی را آماده کنم.امروز غلط یا درست از این موضوع دلم گرفت.در ضمن این رو هم بگم که من می‌خوام از ویرگول به بلاگیکس که خیلی به نظرم رابط کاربری جذاب‌تر و بهتری داره مهاجرت کنم البته الگوریتمش هم طوریست که پست‌های ۱۰ سال پیش برای آدم ساجست نمی‌شه.الان دیگر چیزی برای اینکه بخواهم روی ورقه بیارم ندارم جز اینکه کاش توی اون دنیای موازی بودم که جبر شغل داشتن داخلش وجود نداشت.</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 08:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اند احوالات جوان ایرانی قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-er365g9bjsyo</link>
                <description>سلام.... من دوباره اومدماحساس میکنم پر تلاطم ترین زندگی جهان رو من دارم انجامش میدم.همه چیز روی رواله همه چیز خیلی خوب داره پیش میره و بوم یهو همه چیز میریزه به هم.بذار با همه از جمله خودم صادق باشم شاید زندگی من پر تلاطم نیست. شاید من دارم همه چیز رو اونقدر پرفکت و عالی جلو نمیبرم و گاهی فقط دارم تظاهر میکنم که زندگی چقدر خوبه.نزدیک بود کارم رو به خاطر همین تظاهر کردنه از دست بدم. نزدیک بود همه چیزی که توی این پنج یا شش ماه ساخته بودم رو به کل از دست بدم ولی خداروشکر پدر نذاشت و همیشه هم به بابا افتخار میکنم هم به این خاطر هم به خاطر این که پشتم بهش گرمه.من دیگه تصمیم گرفتم واقعی باشم و این دوباره شروعی برای منه. شروعی برای به خود آمدن شروعی برای درست زندگی کردن و البته شروعی برای ساختن آینده.خیلی کار عقب افتاده دارم که باید از فردا شروع به انجام آنها کنم و به آنها بپردازم و یکمی زندگی ام را سر و سامان بدهم و شاید این دوباره یکی از آن تصمیم هایی نباشد که فردا از یاد میرود و هیچوقت انجامش نمیدهم.بگذریم...برام کامنت گذاشته بودن که نوشتن یعنی همه چیز و وقتی این رو هم از دست بدهی یعنی ته خط! من خیلی وقته که نوشتن رو از دست دادم. من خیلی وقت است که دیگر اون قلم روان همیشگی خودم را ندارم. خیلی وقت است که حل کردن خودم را در جوهر خودکاری که روی ورقه ماندگار میشود ر از دست دادم.قلمم دیگر گیرا نیست.قلمم از دست رفته.ولی دیگر مثل قبل حس تنهایی را ندارم. هم یاد گرفتم که در میان جمع واقعا در میان جمع باشم و هم نگاهم را به اطراف انداختم و ارادت دوستان را متوجه شدم. فهمیدم که آدم ها شاید همیشه ایده‌آل من نباشند ولی سعی خودشان را میکنند که با من آنطور که دوست دارم رفتار کنند. من واقعا از آنها متشکرم. کسانی که میتوانند من را تحمل کنند جدا انسان های خاصی هستند.ولی من یاد گرفتم به دلایلی دیگر خوشحالی هایم را و زندگی شخصی ام را با کسی در میان نگذارم و هرچه را که پیش آمد خودم حلش کنماین باعث میشود که من دوباره احساس تنهایی داشته باشم ولی حالا که دلیل و درس برایش دارم آنقدرا هم اذیت کننده نیست.راستش من فهمیدم که حتی ارادتمند ترین آدم های زندگی. هرکسی که میخواهند باشند. اگر پدر یا مادر نباشند، هیچوقت دوست ندارند تو از خودشان موفق تر باشی.این نه به خاطر ذات آنهاست و نه به خاطر زمانه ای که در آن زندگی میکنیم .از قدیم انسان ها بر این باور بودند که موفقیت تمام شدنیست و هرکسی که بیشتر از خودشان بردارد انسان خوبی نیست. انسان ها از قدیم باور داشتند اگر تو بیشتر از آنها تلاش کنی حق تو بیشتر از آنها نیست.من فکر میکردم میتوانم انسان هایی را در زندگی ام راه بدهم که آنها از این قائده پیروی نمیکنند ولی خب تا وقتی که تاثیرش رو به چشم توی زندگیم از طرف اطرافیانم ندیدم باور نمیکردم که این درباره ی همه صدق میکنه.بگذریممن چیز دیگری ندارم که بنویسم چون الان تمامی چیز هایی که داشتند توی سرم میچرخیدند و دوست داشتم دربارشان با یک نفر صحبت کنم را برایتان نوشتم.پی نوشت: خیلی دوست دارم به زودی یکی از رمان هایی که خیلی وقت پیش نوشتنش را شروع کردم و آن را ادامه ندادم را کامل کنم. دو گذینه دارم گیتی و پرویز....گیتی که یک قسمت کوچکی ازش روی اینترنت هست ولی پرویز حتی تایپ هم نشده و توی دفترمه و نیمه کارست. خوشحال میشم بهم کمک کنید.پی نوشت دو: تویی که تا اینجارو خوندی یه کامنت هم بذار برام😃😃😃تصویری که با ai ساختم و چهره ی خودمو گذاشتم روش.(حرفه ای شدم)😃برام</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 21:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات جوان ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@im_famet/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-krikldcyujxg</link>
                <description>سلاممن هومنمخیلی وقته که ننوشتم و این به خاطر اینه که هربار نوشتم کسی نخواند و وقتی که از نوشتن به اندازه ی کافی فاصله گرفتم نوشتن به یک بخشی از من گذشته تبدیل شد. دقیقا مثل عزیزی که فوت میکنه توی من مرد و من دیگه مثل قبل ننوشتم.غم هایی که قبلا از سر قلمم روی ورقه های بی‌تعلق به هر دفتری تراوش میشد یا در دل من رسوب کرد یا با نفس های بد بویی از جنس دود سیگار بیرونشان دادم. متاسفانه من هوز دارم سیگار میکشم.هنوز هم حس عشق به دوسال گذشته را دارم. هوز هم مثل قبل درگیر گذشته ام. دوست دارم دوباره پک های ریز پی در پی به سیگار های عمو سیامک جلوی استخر سلمان درحالی که یا قطرات عرق روی پیشانی های اعضای جمع میلغزد یا دستان هر کس از سرما در حال رقص است تکرار شود.ثانیه های تماشای یوتیوب و گوش دادن به موزیک به بهانه ی درس خواندن برای کنکور.به خود نرسیدن به بهانه ی وقت نداشتن و تخلیه کردن نارضایتی از دست خودم با کلماتی از جنس وزن پشت میکروفن.پول جمع کردن های استرس زا برای خریدن ویپ دست دوم و چشم انتطار موندن برای فرصتی از سوی هرکس برای هدر دادن.این ها چیز هاییست که میخواهم دوباره تکرار شوند ولی حیف. زمان را، زمان لامذهب را، زمان پدر سوخته را نمیشود تکرار کرد.تنها عیب این زندگی این است که نمیتوان در زمان سفر کرد. نمیتوان حتی برای تکرار به گذشته برگشت اما با این حال  همین که میتوان مقداری از حال را به گذشته داد تا مرور خاطرات امکان پذیر بشه هم خوب و دل نشین است.به هرشکل....این نوشته را در حالی که شماهارا برای مدت طولانی ترک میکنم تمام میکنم.شاید در آینده بتوانم بخشی از این گذشته هارا زندگی کنم یا در خواب یا در بیداری یا در زندگی بعد در جان دیگر.امضا.....از طرف هومن.... </description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 17:24:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوان ایرانی زندگی ادامه داره.</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-cepctn0h29u7</link>
                <description>سلاممیدونم خیلی وقته نبودم و خیلی وقته که ننوشتموضعیت جیبمون که خیلی وقته رو به راه نیستش و وضعیت حالمون هم به همون دلیل خیلی نمیتونه خوب باشه و خب، کاری نمیتونیم دربارش بکنیماین چند وقت رو نفهمیدم چطوری گذروندم.....اصلا نفهمیدم چطور گذروندم.......صبح ساعت هفت صبح به خودم میومدم میدیدم سر کارم و ساعت یازده شب هم میدیدم توی تخت خوابمم و خیلی وقت ها هم اصلا نمیفهمیدم الان شبه یا روز.انگار که به رنج اعتیاد داشته باشم خودم رو با کار کردن خیلی زیاد عذاب میدادم تا یکمی این خلا درونی و این میل به من به اون چیزی که نمیدونم چیه ارضا بشه.و خب آرهمن کار پیدا کردم.خیلیم سخت نبوددوسه روز گشتم و یه کار پیدا کردم و رفتم سرکار و خوب هم بوداونقدرا هم چیز ترسناکی نبود.ولی گاهی وقت ها اینکه من باید دم در مغازه ی کوچیک آقای مقبلی (دوستم) می‌ایستادم و بقیه رو میدیدم که میومدن قهوه میگرفتن و میرفتن درسشون رو میخوندن یا به کارهایی که هر تین ایجیری انجام میده میپرداختن اذیتم میکرد.احساس میکردم یه زندونیم که باید عذاب بکشه.یه زندونی که قهوه سرو میکنه و دستمزد کمی میگیره و گاهی هم باید به خاطر اینکه حق‌الناس گردنش نیوفته با مشتری ای که سعی میکنه دوتا کیک بدزده در بیوفته.هرچند خیلی هم خوش میگذشت.خیلی شب ها میگفتیم میخندیدیم و خوش میگذروندیموقتی که صاحب کارت دوستت باشه کارکردن خیلی هم سخت نیست.ولی خب.با این وضعیت قیمت ها.من فقط میتونستم کرایه تاکسی و پول چیپس شبانم رو دربیارم.به اضافه هزینه یکی دو نخ سیگاری که توی روز میکشیدم.اصلا ایده‌آل نیست.ولی خب من سابقه کار و مهارت نداشتم و میخواستم به یه مهارت دست پیدا کنم.که دست پیدا کردم.(هرچند خیلی از آیتم هارو خودم از یوتوب یاد گرفتم و چون مشتری هام هم اکثرا از بچه های کتابخونه بودن و با اون ها هم صمیمی بودم این کار ممکن بود)بگذریم.الان من باریستا هستم.یه باریستا ی بی پول که میخواد از کارش استعفا بده اگه بهش حقوق بیشتر ندن چون دانشگاه قبول شده و اینطوری براش نمیصرفه.رشته زیست سلولی مولکولی قبول شدم توی یه دانشگاه غیرانتفاعی که حدودا سی کیلومتری از خونمون فاصله داره ولی خب. غلط دیگه ای نمیتونم بکنم.ببینم اگه بهم افزایش حقوق ندادن از کارم لفت میدم و دوباره درکنار دانشگاهم برای کنکور هم میخونم😃شاید هم فقط روی دانشگاهم تمرکز کنم و با مدرک لیسانس خدمتم رو بکنم و از ایران برم.نمیدونم.ولی احساس میکنم این که همه چیز روی رواله باعث میشه من بترسم.از این ها هم که بگذریم من هنوز گاهی دلتنگ اکسم هم میشم.و البته دلتنگ ایلماه دوستم.بگذریمزندگی رو روالهخوشحالم.چیر دیگه ای نیستیه کامنت بذارید خوشحالم کنید.</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 23:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع دوباره. نگاهی متفاوت. زاویه دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-b4l6jyg6ddkj</link>
                <description>انگار ویرگول داره از من خوشش میاد و من هم به همین سبب مینویسم و ادامه میدمحقیقتا همین چند بازدید پست هایی که به وقت نیمه شب مینویسم باعث میشود حس کنم که جدا زندگی به این تیرگی که فکر میکنم نیست.شاید هم هست به هرشکل نمیدانمدو هفته ای شده که الان من گوشی ندارم و دارم با محیط اطرافم دوباره آشتی میکنم. کمتر ویپ میکشم و کمتر قهوه میخورم و با این که بیشتر زمان روز را از بیکاری خوابم انگار دوباره دارد یادم می آید که من فقط در دنیای کوچک و خلوتی که در موبایلم ساخته ام خلاصه نمیشوم.چی بگم. دارم سعی میکنم از یک زاویه ی دیگر به دنیا نگاه کنم. به گیردادن های مادرم، به شوخی های پدرم،و به رابطه ام با خواهرم.انگار همه چیز رو به بهبود است.انگار برای مدتی در یک خانه فقط در یک اتاق بودم و حالا که مجبور شدم از آن اتاق بیرون بیایم،همه چیز در آن خانه تازگی داردبا قلم هم آشتی کردم.با این که از سر بیکاری و در دسترس نبودن یوتیوب و فیلم ها و سریال هاست اما احساس خوبی دارم و دارم داستان هایی که نیمه تمام گذاشته ام را میخوانم که ادامشان را بنویسم.هر روز هم مقداری دارم روی پروژه ی موسیقی ام کار میکنم تا بتوانم در آن باب هم صاحب اثر باشم.احتمالا هم در آن باب. باب نظم به سبک مدرن یا به عبارتی هیپ هاپ آثار بیشتری بسازم تا در باب رمان و داستان سراییبرنامه دارم یک فیلم‌نامه برای یک فیلم کوتاه هم بنویسم و فیلم کوتاه هم بسازمخلاصه در هر شاخه ای از تولید محتوا میخواهم کار کنم تا شاخه ی مورد علاقه ام را پیدا کنمبیش از این مطلبی نیست هرچند که هرچه گفته بودم را با سبک و سیاقی دیگر قلم زدم.به قول دوستی در آخر باید بگویم:در پناه خدایی که می‌پرستید</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 21:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالا باید برم سر کار</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-lqlshteexowe</link>
                <description>امشب حوصله ی نوشتن به سبک و سیاق نامه های درباری زمان پهلوی رو ندارم.درواقع اونقدر با کسی حرف نمیزنم این روز ها که اون دایره لغات بزرگی که داشتم اندازه ی سوراخ بینی مورچه کوچک شده. بگذریمگوشی خودم سوخته و واقعا دارم با این گوشی قدیمی اذیت میشمجدا الان دلم گوشی خودم و آرشیو موسیقی هام رو میخوادالبته که مشکلی ندارم با این که گوشیمو عوض کنم چون یه بکاپ از همه چیز توی لپتاپ قدیمیم دارم.به هرحال دلتنگ گوشی خودمم.حداقل از گوشی پایین رده ی سامسونگی که شش سال پیش عرضه شده میتوان گفت بهترهبگذریماحتمالا باید برم سر کار.و سر کار رفتن یکم برام ترسناکه به قول یه یوتیوبر انیماتور شغل پیدا کردن میتونه ترسناک ترین تجربه ی یک نفر باشه. و خب....نمیدونم کجا بهم کار میدنحقیقتا دوست دارم بتونم حداقلش حقوق اداره کار دریافت کنم در ازای کار کردنم اون هم با این شرایط سختی که کارفرما های جاب ویژن گذاشتن.طرف انتظار داره کل روز های هفته رو با یه ساعت کاری مزخرف که نه به مترو میخوره نه به اوتوبوس و تاکسی، دوازده ساعت همه ی کار های کافش رو انجام بدم. بعد میخواد ده میلیون حقوق بده. تازه توی شرایط قید هم کرده بود اگه یه وقتی خدایی ناکرده درست کار نکنی حقوقت کم میشه!هف. جدا این چیزی نبود که از زندگی تصور داشتم. نمیدونم، احتمالا برای اینکه یکم آدم ببینم از نزدیک و بتونم با چند نفر حرف بزنم، به این شرایط پا بدم.دیگه نمیخوام توی خونه بمونم و البته نمیخوام خاک خیابون به تنم بمالم یعنی قاطی بچه های خیابون شم.احساس میکنم هنوز برای اینکه اون روی گرگ جامعه رو بشناسم،آماده نیستم....طرف فریلنسری هم که حقیقتا نمیدونم برم یا نرم. تا حالا یه فریلنسر ندیدم بگه حاجی من خیلی خوب پول در میارم(منظورم از خیلی خوب بیست میلیون یا بیست پنج میلیون ماهانست.در این مقطع از زندگیم حقیقتا کفاف منو میده.اضافم میارم)از اون طرف که هوش مصنوعی هم داره باسن فریلنسر هارو چرب میکنه. حالا من که امید وارم این حرکت یوتیوب که در آمد چنل هایی که با هوش مصنوعی تولید محتوا میکنن رو قطع کرد ادامه دار باشه و نذارن بیشتر از این پیشرفت کنه چون داره جدی خطری میشه. برای کل دنیا....احتمالش هم خیلی کمه حقیقتا. نظام سرمایه داری از این که اقتصاد از هر طریقی به فنا بره خوشش نمیاد.ولی بازم نمیدونم.منتظرم گوشیم درست شه، شروع کنم دوره دیدن واسه فریلنسر شدن. احتمالا از طراحی وب شروع کنم .پی نوشت: قسمتی که ویرگول درنظر گرفته برای اینکه پست هات رو داخلش تایپ کنی هنوز هم خیلی باگ داره و من مجبور شدم چند تا برنامه ی نوت نصب کنموایب سال 2011 میده اپلیکیشنه🥲محیطش فوق‌العاده شبیه نوت گلکسی اس وانه😭پی نوشت 2:منو برگردونید 2013 ولی 19 سالم باشه تروخداپی نوشت 3: میشه برام کامنت بذاری؟🥲پی نوشت 4:ویرگول عشقم خیلی باگ داریچون این گوشیه خودش نداره</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 02:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خود آمدن روز دو</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88-mq8bvnl0jzdf</link>
                <description>تنها چیزی که الان باعث شده من این پست رو بنویسم اینه که خودکار جدید خریدم و نوشتن با خودکار جدید اصلاً یه حال و هوای دیگه‌ای داره و خیلی برام لذت بخشه امروز جمعه بود و من هم مثل همه آدم‌های عادی به همون شکلی که نباید (چون کنکور دارم) استراحت کردم و فقط چند ساعت درس خوندم از ساعت ۱۲ ظهر شروع کردم از تا ساعت ۵ عصرم به درس خوندن ادامه دادم بعدشم برگشتم خونه و کمی گرفتم خوابیدم و بعدشم که از خواب بلند شدم خواستم شروع کنم به درس خوندن که مهمانی دعوت شدم وسر روحیه داغونی که داشتم گفتم برام بد نیست هرچند که مهمونی خانوادگی بودش و رفتم هیچ کدوم از مهمان‌ها را نمی‌شناختم به جز خاله ی پدرم و عمه مادرم (مشترکه یه نفره) و بیشتر وقتم با پسر عمم که از بچگی با هم دوست بودیم و هیچ وقتم رابطمون بد نبوده گذشت وسط مهمونی رفتیم بیرون و عطر خرید و منم همین خودکار ارزان قیمت دستم رو خریدم و بعدشم که برگشتیم وقت پا یه کالاف دیوتی موبایل و فری فایر گذشت و همین ساعت ده و نیم هم اسنپ گرفتم و برگشتمورژن دست نویس پست ورژن دست نویس پستخودکار جدیده</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 23:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خود آمدن روز یک</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-bpfhefop6nzw</link>
                <description>امروز زیاد توی به خود اومدن موفق نبودم و از این داستان اصلا خوشحال نیستم . هرچند دوست دارم خودم رو گول بزنم که طبیعیه این که یهو نتونستم به اون شکل آرمانی ای که مد نظرمه به خودم بیام طبیعیه یا نه . شاید هم طبیعیه آخه کسی تموم کار های توی چک لیست برای یک ماه آیندش رو که یه روزه انجام نمیدهبگذریم متاسفانه باید به طرز کاملا بی ادبانه ای بگم که من توی درست کرن ساعت خوابم پی پی کردمو مانند خری در گل توی این داستان گیر کردم و خب درست کردن ساعت خوابم خیلی برام سختهالبته میتونه به راحتی یا سختی ترک کردن اعتیادم به نزدیک هشتصد میلی گرم کافئین در روز باشه که من قهوه رو دوست دارم و ترکش نمیکنم بگذریم بریم سراغ عملکردم توی این روزی که به سرعت باد گذشت ساعت نه بیدار شدم و یدم که یک ساعت دیر بیدار شدم و منم گفتم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب و رفتم دوباره گرفتم خوابیدم و ساعت ده دوباره بیدار شدم نیمچه صبحانه ای خوردم و به سمت کتابخونه راه افتادم و ساعت یازده رسیدم کتابخونه و شروع کردم به درس خوندناین درس خوندن من تا ساعت سه عصر طول کشید و بعدش رفتم و ناهار که املت داشتم رو خوردم و برگشتم که درس بخونم ولی اصلا تمرکز نداشتم و نمیتونستم که تست بزنم پس ویدیو آموزشی دانلود کردم و شروع کردم اون هارو دیدن و هر از چند گاهی هم دست به قلم میشدم و حرف های استاد رو مینوشتم که مطمئن بشم دارم یاد میگیرماین درس خوندن تا ساعت پنج بیشتر طول نکشید و بعدش رفتم پای ظبت موزیک هام و ساعت شش هم رفتم سر قرار با منیجر و گرافیک آرتیست آلبومم سعی میکنم سریعتر این داستان البوم رو هم درستش کنم چون واقعا از درس هام عقبم در کل روز شلوغی بود ولی سر کمالگراییم ازش راضی نیستم </description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 22:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خودم اومدن روز صفر</title>
                <link>https://virgool.io/My-Vitto-Version/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%B1-x13ac7gvvtxt</link>
                <description>بذار این بار رو با جمله ی کلیشه ای نمیدونم داستان چیه شروع نکنم و قشنگ بنویسم داستان چیه و برای این کار باید برم دفترچم که توش مطالب مهم رو مینویسم بیارماز این تبلیغاتیاستبگذریم داستان اینهیه ویدو از پوتک دیدم که توش در باره رایج ترین اشتباهات پدر مادر ها حرف میزد توی تربیت کردن بچه هاشون و چند تا جمله داشت که خیلی روی من تاثیر گذاشت و من به خودم گفتم که یه جایگاهی مثل جایگاه اجتماعی پوتک حق منه نه فقط فیم مثل لیتو یا زندگی پر از نعشگی روی مخدر مثل خلسهمن باید مثل پوتک آدم درستی بشم و لازمش اینه که یه جمله ی مهم رو سر لوحه ی زندگیم قرار بدم اونم اینه هرچیزی به وقتشحالا هرچیزی درس خوندن یا گیم زدن یا تکست نوشتن برای آلبوم رپیم باید روی روال و برنامه و با رعایت این که الان وقتشه یا نه باشه و یهو حدس بزنید چی شدهدقیقا هیچ چیزی توی این زندگی آشغال من روال و قائده نداره و این داره منو دیوونه مبکنه و من باید به خودم بیام و از اونجایی که دایره ارتباطی خالی تر از جیبمه باید روز مره نویسی هم بکنم توی ویرگول حالا که ماتحت و البته تجهیزات درست کردن ویدیو از روزم رو ندارم و البته یه چک لیست هم نوشتمآه اینم چک لیستمههمین دیگهولی قول نمیدم هر روز بشینم مطلب بنویسم شایدم نوشتم ولی این روز صفر به خود اومدن منه خدافظ</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 22:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نیستم؟....</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/nothingbutthereisvoidaroundme-bvyldsxdoxh6</link>
                <description>راستش دیگر نوشتن برای من برای من سرخوشی ندارد. تشبیه تلخی های زندگی به شیرینی ها و پنهان کردن حالم زیر کنایه ها به امید آنکه کسی من را ببیند،نوشته هایم را بخواند،دردم را بفهمد و حداقل وانمود به همدردی کند و حسی را به من بدهد که تنهایی ام را درک نکنم،برایم رنج آور است... البته از همان رنج هایی که باعث سازش من شد.من فهمیدم که فقط مداد و دفترم برایم کافی هستند. شعر هایی که از عمق درد ها و احساساتم سررچشمه میگیرند روحم را ارضا میکنند. کسی هم قرار نیست در سختی ها کنارم باشد بجز خودم و خانواده.من فهمیدم که ساعت بدون ترس و بی مهابا میگذرد و من را در خودم جا میگذارد...خلاصه فهمیدم که فقط من هستم و من هستم و من.بگذریم، من در تنهایی هایم هم مینوشتم ولی بعد از زخم هایی که به کاغذ با قلمم میزدم کاغذ بی جان را دور می انداختم.چون نمینوشتم که ماندگار شوند مینوشتم که حس فریاد زدن درد هایم بدون فریاد زدن را بگیرم و به دنبال راهی برای تسکین درد هایم بگردم.راهی که دیگر دیگری در آن نیست...فهمیدم که یک آدم بی شخصیت،بی هویت، بی حد و مرزم که خام خام است و این یعنی بهترین برای شروع دوبارهدیگر هیچ..... کاملا یهویی</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 13:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@im_famet/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-xfqrhgmdleks</link>
                <description>از چی بگم؟وقتی اونقدری از نوشتنام میگذره که دیگه کلا با قلم غریبماز این بگم یا از نشخوار ذهنی ای که چند سال هست که دهن منو سرویس کرده!بگذریم یکی دو هفته ای شده که من قصد کردم راه سخت و پر پیچ و خم و چرند کنکور را شروع کنم.خب شروع هم کردم. میشه اینطور گفت که دست و پا شکسته شروع کردم به درس خوندنالبته فقط از روی کتاب درسیآره شروع کردم ولی اینطوری آخه نمیشه. آدم نتیجه نمیگیره . نیاز به استاد و کلاس و مشاور هستاگه منبع رو فاکتور بگیریم که حالا خوشبختانه من منبعه رو دارمشموسسات و مشاور ها هم که تا من رو میبینن انگار منبع طلا پیدا کردن و قصد مکیدن تمام زندگیم رو دارنآقا من نمیگم که زورم میاد این همه هزینه کنم .ناله ی من از چیز دیگریست از این که درآمد پدر بدبخت من فقط ماهی ۶ میلیون تومان است.به زور به خورد و خوراک خانواده میرسدو فقط خدا را شکر میکنم که خودمان صاحب خانه ایمبگذریم از مشکلات که گاهی بعضی ها بهانه صدایشان میکنند که بگذریم میرسیم به این که من چه کردم ؟من علاوه بر کتابهای درسیم کتاب های pdf شده رو به صورت غیر قانونی کتاسفانه مطالعه کردم و بجز اون سعی کردم از فیلم های پخش شده از اساتید محترم (متاسفانه) استفاده کنم ولی هم بسیار پراکنده هم ناقص بودند و من جدی نمیتونم درس های دیگه بجز زیست رو خودم جلو ببرمجدا اون ها نیاز دارن به آموزشحالا شما میگویید که چه کنم؟بگذریم .برویم سراغ کار های مهم تر مثلا منتظر ماندن برای یک اوتوبوس خلوتهیچیایستگاه اوتوبوسورژن دست نویس</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 18:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیوا پارت یک</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D9%87%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-oqwz6e1menhg</link>
                <description>nothing غروب پاییزی بود ترکیب آسمان نارنجی رنگ و برک هایی که زمانی سبز بودند و الان روحشان را در عوض نارنجی شدن داده بودند کمی دلگیر کننده بودآدم ها بدون توجه به حال یکدیگر از کنار هم میگذشتند و رد میشدند هیوا نگاهش را از پنجره گرفت و روی صندلی چرخدارش که پشت میزش قرار داشت نشست دستانش را روی پیشانی عرق کرده اش گذاشتپرونده هایی که قبول کرده بود خوب پیش نمیرفتند و این باعث ناراحتی و استرس هیوا شده بود... به سمت دستشویی رفت و آرایشش را در آینه چک کرد در یونیفورم کارش زیبا به نظر میرسید یک مانتو شلوار به رنگ آبی تیره با یک مقنعه ی مشکی  که زمانی که با صورت گرد گونه های برجسته و چشم های آبی اش ترکیب میشد ترکیبی در عین حال ساده ولی زیبا را به وجود می آورد  ساعت آبی زنگدار کوچکی که روی میزش قرار داشت زنگ خورد و پایان ساعت کاری اش را به او اعلام کرد هیوا وسایلش را جمع کرد و توی کوله پشتی اش گذاشت و از دفتر کارش بیرون زد عادت نداشت از آسانسور استفاده کند پله ها را با وقار یکی پس از دیگری پایین آمد و از آسمان خراشی که دفتر کارش در آنجا قرار داشت بیرون زدساعت شلوغی بود و تاکسی های اینترنتی هم خیابان های اصفهان را با سر گردنه اشتباه گرفته بودند. هیوا با آنکه عادت داشت از تاکسی های اینترنتی استفاده کند ولی ترجیح داد که این بار از مترو استفاده کندهوس قهوه هم در سر داشت و میخواست در راه ایستکاه مترو از کافه ای که گاه تا گاه به آن سر میزد هم دیدن کند و در آنجا قهوه ای به تلخی زندگی اش و گرمای امیدی که به آینده داشت بنوشد همانطور که قدم هایش را یکی بعد از دیگری آرام بر میداشت نگاهش به یک تابو ی چشمک زن خورد که اورا به سمت خودش میکشاند*(کافه عود)  *</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 00:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگذرد و ما قدر نمیدانیم</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-vbplxjst6z4g</link>
                <description>چطور گذشت ؟ هیچ،پوچ....... چیزی به یاد ندارم فقط گذشت و کمی خستگی روی دوشم دارم.دوازده سال گذشت و هجده ساله شدم.هیچ،پوچ تمام شد .نه پولی دارم نه مدرک آنچنان بالا . شاید دوازده سال بشود سینزده سال و امکان دارد به بیست سال هم برسد بیست و شش ساله شوم و با پزشک بودنم بگویم هیچ پوچ.....چه میدانم شاید شاید نشود بیست سال شاید همان دوازده سال بماند .بشوم یک آرایشگر در یکی از خیابان های اصفهان و از ته دل بگویم هیچ پوچ ..... نمیدانم تازه برای سوال شده که برای چی زندگی میکنم .... هیچ؟ پوچ؟راستش جوابی برایش ندارم هدف من عشق نبود آخر عشق را تجربه کردم هدفم نوشتن داستان نبود آخر یه چند تایی نوشتم هدفم محبت دیدن نبود خانواده ام را داشتم ..... چیز دیگری بلد نیستم که هدفم باشد که نگویم، هیچ ... پوچ... عیبی ندارد قرص هایم را دارم باعث میشوند فراموش کنم که فقدانی در من است میدانی؟میگذرد و ما قدر نمیدانیم ...درس،مدرسه تمام شد .ممکن است تا آخر عمر در حسرت یک ساعت کلاس ریاضی بمانیمشاید هم یه جوری سر کلاس برویم اما باز هم سر کلاس اذیت میشویم ....دوباره قدر نمیدانیم .دوباره کلمه هایمان را با قلم آبی جدیدمان در دفتر قرمزمان که ورقه هایش به سپیدی روحمان است انبار میکنیم و به ورقی که زیر ضربات قلم در حال جان دادن است مینگریم....قیافه جدیدم😁هومن ترکی03/02/29</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 21:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیک</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A8%DB%8C%DA%A9-b1xfm3ttzkac</link>
                <description>وارد مغازه ی لوازم التحریر فروشی شدم . بوی کاغذ های تازه و صدای دستگاه پرینت  بزرگی که با هیبت غررش میکرد به گوش میرسید فروشنده مردی جوان بود که حدودا سی سال داشت و روی صندلی ای که پشت پیشخوان قرار داشت لم داده بود سلام کردم_ سلام آقا وقت بخیر_ سلام بفرما عزیز_ بخخشید برگه ورود به جلسه کنکورم رو میخواستم بی زحمت_ چیز دیگه ای نمیخواستی؟_ یه قلم مشکی و یدونه قلم قرمز کیان بدید لطفا.هفت دهم باشه با یه گل سفالگری_ بله بشین تا برات بیارمروی صندلی پلاستیکی ای که نزدیک پیشخوان قرارداده شده بود نشستم نگاهم به قوطی ای می افتد که قلم های بیک توش با نظم چیده شده بودند و با غم درباره ی این که کسی انهارا نمیخواهد با یکدیگر صحبت میکردند صدایی درون ذهنم میگوید :_ چرا یه بیک تازه نمیخری؟_ قبلا هم همینو گفتی خریدم بابا کم رنگه به درد من که با روان نویس مینویسم نمیخوره_ حالا بخر دیگه اذیت نکن من دلم بیک میخواد_ بیخیال نمیشی نه؟_نه!به فروشنده ای که غرق در کلیک کردن روی کلید های کیبورد کامپیوتر قدیمی اش است میگویم:_ ببخشید یه قلم بیک آبی هم میخواستمبعد از گفتن حرفم نگاهم را به طرف قوطی بیک ها انداختم و حس کردم که از این که قرار است یکیشان فروخته شود در جوهرشان عروسی استفروشنده وسایلی که میخواستم را برایم داخل یک پلاستیک گذاشت و کارت را دستم داداز مغازه بیرون زدم و چیزی را هنوز حس میکردماحتمالا خنده های همان بیک بود</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 17:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیدایش قسمت یک</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-iqebxsnstfas</link>
                <description>بذار بگم برای چی این تایتل رو زدم بعد سلام علیک کنم ... این تایتل رو برا این زدم چون امکان داره یهو دوباره غیب شمسلام به دوستان ویرگولی و بلاگفایی عزیر من اومدم با یه پست دیگه و مملو از گلایه از دوستان و دشمنانی که نه دوستی میکنن و نه دشمنی میورزندکلا یهویی یه وضعیت کثیفی شد که من یکی دو ماه کامل فید شدم نه توی چنل تلگرامم پست گذاشتم نه توی پلتفرم های متروکه ی بلاگفا و ویرگول پیج اینستاگرامم که خیلی وقته دیگه تعطیل شده و ماه هاست که رنگ یه استوری رو هم به خودش ندیده هرچند اونجا هم مثل بقیه ی جا ها از جمله ریل لایف به کیف هیچ کس نبودمآقا یهو دوست و دشمن محو شدن از دورم و الان فقط من موندم که بیست و چهار ساعته به صفحه ی لپتاپ و گوشی نگاه میکنم و گاهی اونثدری گیم میزنم که لپتاپ هشدار میده پردازنده خیلی اغ کرده و خاموش میشه .اینطوریم وقتی که حالم بده فقط گیم میزنم نه چیزی میخورم نه بیرون میرم ولی دیروز یهو گفتم که من نیاز دارم با یکی گپ بزنم و از خونه با این فکر زدم بیرون که یه رهگذر پیدا کنم باهاش حرف بزنم ولی خوب دوست نداشتم با اون قیافه ی جدی و رسمیم یه تن لش افسرده به نظر بیام با اینکه چیزی چز اینم نیستم و تصمیم گرفتم برم پیش روان پزشک چون مث که کلا تراپی روی من جواب نمیده و من با حرف مشکلم اوکی نمیشه و حس میکنم دو قطبیم چون معمولا یا حالم خیلی بیش از حد خوبه یا حالم بیش از حد بده و بیشتر وقت ها هم حالم بدهاعتیادم به نیکوتین هم با خریدن این ویپ مسخره بد تر شده مخصوصا چون مایعی که خریدم نیکوتین خیلی بالایی داره بیست میلی گرم توی هر میلی لیتر!!!!با این وضعیت میخوام بذارمش کنار و حس میکنم که قراره دوباره شکست بخورمولی از فردا یه چالش هفت روزه دارم که کلا ضد عادت هام رفتار کنم ولی قهوه و نیکوتین سر جاشه که احتمال موفقیتم بیشتر باشه...بگذریم ....یک ماه مونده تا کنکور نوبت اول و من هیچی بارم نیست و البته مشکلی هم ندارم باهاش چون پلنا رو چیدم واس سال دیگه بگذریم اگه حالم یذره بهتر باشه از چالش هفتگیم براتون مینویسم و عکس میذارم شاید تو ی یوتیوب هم چنل زدم و آپلود کردمش اونجا کسی هیچی نمیدونه.....به هر شکل فعلا من رفتمعا راستی چند تا متن نوشتم توی دفترم اگه دوست داری اونا رو بخونی فقط تو کامنت بم بگو داستانک هم بینشون هست:))))</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 22:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان او پارت یک</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-vyj5z8cdxpjg</link>
                <description>​اطلاعات:نام اثر:رمان اوتعداد پارت : بیشتر از 180 پارتنویسنده: هومن ترکیویراستار: گروه خوب خانم زینب بیرانوند و هومن ترکیتمامی حقوق دنیوی و معنوی این اثر متعلق به نویسنده ی این اثر یا مالک وبلاگ است و نشر آن بدون ذکر نام منبع به منزله ی تخطی از قانون حق چاپ یا کپی رایت است و باعث نارضایتی دنیوی و اخروی صاحب اثر استبه فرهنگ و ادبیات کشور احترام بگذاریم!!!مقدمه:درد و رنج فراوان در سینه ام به شکل قطره های جوهر روی کاغذ رقصید و شد اینتراوش حس عشق و خشم و رحم حس یک طلسم شد اینتاریکی های بسیاری را پنهان کردم این تاریکی ها سیاه کننده ی روح و جسم و حس منندتو مرا نجاتم بده.... او#She...Crapter======&gt;&gt; 1Part====≈=&gt;&gt; 1باران شدت گرفته بود و بر سر پیر تا جوان تازیانه‌های خیسش را میکوبید و من خسته و عصبی از ریزش بد موقع باران کلید را داخل در انداختم و در با صدای « تلق » باز شدبه هر زور و تقلایی بود خودم را به طبقه دوم رساندم در باز بود و بدون نیاز به کلید تنها با چرخاندن دستگیره در،در باز شدداخل شدم و از خاموش بودن تمام چراغ‌ها متعجب شدم همیشه وقتی کسی خانه نبود مادرم لامپ ها را روشن می‌گذاشت تا اگر یک وقت،خدایی ناکرده،دزدی از نزدیکی خانه ما رد شد هوس زدن یک سر به خانه ما را نکندکفش‌های آل استار مشکی‌ام را داخل جاکفشی ابتدای راهرو گذاشتم چراغ قوه ی تلفنم را روشن کردم و به سمت کلید لامپ راه افتادمیک لامپ کوچک را روشن کردم؛همان یک لامپ کافی بود تا سالنی که غرق در تاریکی بود مهمان نور گرم اما ضعیفی شودزیر آن نور رنگ اشیا به راحتی قابل تشخیص نبودنامه‌ای روی میز پیشخوان آشپزخانه خودنمایی می‌کرد آن را برداشتم از طرف مامان بود:- هومن حال عموی بابا بد شده؛ما میریم روستا چند روزی حواسمون بهش باشه برات اسنک درست کردم تو یخچاله بردار بخوربه سمت آشپزخانه رفتم درب یخچال را باز کردم اسنک‌ها را داخل بشقاب چیدم و بشقاب را مهمان مایکروفر کردم​​</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 15:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه هفته ی جالب</title>
                <link>https://virgool.io/HOOMANRORKI/%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-gsjbhc3d2wxv</link>
                <description>سلام خوش اومدید به پیج سوت و کور ویرگول من که اصلا دیگه توش نمینویسم و به نظرم خوب هم میکنم چون واقعا این پلتفرم به من یکی که وفا نکرد آدماش هم همینطور و بگذریم از این که ویرگول به کی وفاکرد و به کی ستم کرد و که ز دست این یار ستم دید و که گریستمیخوام یه چالش شروع کنم و اون هم بلاگینگ  +سبک زندگی جدیدمه برای یک هفته اولش یه هفته شروع میکنیم و بعدش دو سه روزی ول میکنیم بعدش یه مدت طولانی تر!!! خوب سبک زندگی من چیه؟ الان که مثل سگ باید درس بخونم چون هم امتحان دارم هم کنکور و این بده ولی خوب بازم از همین چیزا هم بلاگری میکنم ولی خوب ولاگینگ فعلا انجام نمیدم چون خیلی سخته🥲 هم سخته هم اعتماد به نفس فضایی میخواد هم یه سبک زندگی خاص که من ندارم ولی دائما با خودم درگیرم که: +یه کاری بکن هرکاری که میشه!!! _دقیقا چیکار کنم خوب؟ +نمیدونم ولی یه تغییری ایجاد کن_تغییر؟ تغییر چی هست؟ +باباااا _خو تو بگو چیکار کنم تا انجام بدم؟! +میتونی اول اون همه مکمل غذایی و کوفت و زهرمار که خریدی و نخوردیو سر تایم و روتینش استفاده کنیدرس هارو شدیدی تر بخونی و سعی کنی با یه دختر اوکی بشی یکمم گنده دماغ نباش تا یه نفر سمتت بیادسیگاره رو هم کمتر بکش و ورزش رو جدی تر بگیر _سخته ها ول میکنیم وسطش+حالا تو یه هفته انجامش بده بدت نمیاد!!! _چشم! 😁ایشون هم دوستم هستن ذغال خانوم بگذریم من کلا آدمی هستم که هم کمالگرام هم از تغییر میترسم و واقعا حتی یه هفته سر حرفم موندن برام مشکل و گاهی غیر ممکنه و این باعث میشه تا زور بالای سرم نباشه هیچ کاری انجام ندم!!! ولی یه هفته گذاشتم واسه ترای هارد کلا باید سه جلسه باشگاه رو سر تایم برمکلا باید 21 نوبت مکمل های غذاییم رو مصرف کنمکلا باید 56 ساعت درس بخونمچیز زیادی نیست میتونم انجامش بدمگذارش کارمم اینجا مینویسم اگه خیلی حال داشتم شاید یه استوری تو اینستا بذارم که احتمالا همینجا بذارم یه لایک به ما برسه خداییش خوشحال میشم</description>
                <category>Just._.tt</category>
                <author>Just._.tt</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 01:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>