<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایمان شاه‌ سمندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iman.shahsamandi</link>
        <description>عکاس  خیابانی | روزنامه نگار | مدرس عکاسی | اینجا شما روایت‌های من را از خیابان‌های شهر و موضوعات مرتبط با عکاسی خیابانی می‌خوانید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:26:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/162275/avatar/pm1cD1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایمان شاه‌ سمندی</title>
            <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اول: خداحافظی، سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-qo82om8ki5at</link>
                <description>اولین تصویر که بعد از ورود به انگلستان گرفتمایمان شاه‌سمندیقطعاً خداحافظی در فرودگاه برای آخرین بار با عزیزانت سخت‌ترین بخش مهاجرت است. قلبت کنده می‌شود و جایی در میان دوستانت باقی می‌ماند. آن روز برای من هم همینطور بود.سال‌ها بود که هر بار، وقتی یکی از اعضای خانوادهام را در فرودگاه بدرقه می‌کردم، در راه برگشت با خودم فکر می‌کردم آن روزی که من برای آخرین بار می‌رود، قرار است چطوری باشد. در ذهنم تصور می‌کردم که گریه نخواهم کرد. فقط یکی یکی بچه‌ها را بغل می‌کنم، روبوسی می‌کنم و در نهایت از پشت شیشه وقتی دارم دور می‌شوم برمی‌گردم و برای همه‌یشان دست تکان می‌دهم. اما اینطوری نشد. همه‌ی آن برنامه‌ریزی‌ها خراب شد. هنوز وارد صف ورود به بخش گرفتن کارت پرواز نشده بودم که ناخودآگاه زدم زیر گریه. مامانم همراه بقیه بچه‌ها کنار ستون‌ایستاده بودند. پشتم به آن‌ها بود. ‌امیدوارم بودم ندیده باشند، تا فرصت کنم اشک‌هایم را پاک کنم. بخش کنترل ساک‌ها را که رد کرد، برگشتم تا برای آخرین بار بچه‌ها را ببینم. اما جمعیت آنقدر زیاد بود که توانستم از لابه‌لای صورت‌های آدم غریبه، فقط سمانه را ببینم که داشت با محمد و مامانم حرف می‌زد.سردردم شروع شده بود. این میگرن لعنتی دقیقاً زمانی می‌آید سراغ من که نباید بیاید. یازده ساعت پرواز تا لندن فرصت زیادی بود که کمک کند تا میگرن من را بدتر شود. پرستو ومجید ومانی آمده بودند داخل بخش تحویل ساک‌ها. ‌مانی رفت برایم یک قهوه گرفت. من و پرستو هم نشستیم روی یک صندلی آهنگی که با هر تکان ما صدا می‌داد. دوساعت قبل‌تر، من و ‌مانی آمده بودیم و ساک‌هایم را تحویل داده بودیم. کارت پرواز را گذاشته بودم داخل کیف کمری‌ام. همراه پاسپورت و کمی پول نقد. پرستو خواست دوباره چک کنم که همه چیز را آورده‌ام. دقیقاً مثل یکماه قبل که از مسیح ‌خواست قبل از رفتنش همه چیز را چک کند. مسیح بیشتر از من کلافه بود و خیلی این کنترل کردن‌ها برایش خوش‌آیند نبود.بغل ‌مانی، تصویر ذهنی‌ای که از خودم در همه‌ی این سال‌ها از خودم ساخته بودم را شکست. اشک‌هایم بند نمی‌آمدند. اشک هیچ‌کداممان. مثل روزی که مسیح رفت، دقیقاً همان‌جا. صف کنترل پاسپورت. ‌مانی رفت کنار، پرستو و در نهایت مجید آمدند جلو و همدیگر را بغل کردیم. مجید در گوشم گفت: «بر باعث و بانی‌ش لعنت». آن‌ها هم می‌خواستند یکی دوماه دیگر بروند کانادا. خانه و زندگی و کارت را رها کنی و بروی. می‌دانستم برای مجید از همه‌ی ماها سخت‌تر خواهد بود.صف پاسپورت خیلی شلوغ نبود. مثل هرباری که می‌خواستم از ایران خارج شوم، استرس داشتم که نکند ممنوع‌الخروج باشم. وقتی پاسپورتت را به مامور می‌دهی، مامور چند دقیقه‌ای صبر می‌کند و همان لحظه است که می‌گوید:«لطفاً همراه من بیاید» بعد از پشت میزش بلند شود و با پاسپورت تو برود در دفتر فرمانده‌اش، احترام نظامی بگذارد و بگوید: «قربان،‌‌ایشان ممنوع‌الخروج هستند». اتفاق نیوفتاد. رد شدم. رفتم در صف و دلار‌های دولتی را گرفتم و سریع رفتم بخش کنترل سپاه. از آنجا که رد شدم همه چیز سریع اتفاق افتاد. قبلترش برایم مثل سکانس‌های فیلم‌های دراماتیک، صحنه‌ها اسلوموش بود و از آن به بعد همه چیز جامپ‌کات شد. فقط تصاویر بریده بریده در ذهنم ماند.میگرنم بدتر شد. صندلی‌م در پرواز قطر تا لندن وسط بود. زجرآورترین ساعت‌های شروع مهاجرت. فقط منتظر می‌ماندم تا مردجوان بریتیشی که موهای طلایی رنگش را یک طرف زده بود بلند شود و من هم همراهش بلند شوم و بروم دستشویی. در دستشویی بشینم و بعد مرتب صورتم را با آب سرد بشورم. کمی در راه‌رو راه بروم. دو باره بشینم و منتظر باشم تا او دوباره بلند شود. این تنها چیزی‌ست که من از پروازم یادم هست.بعد شش ساعت رسیدم لندن. صف طولانی کنترل پاسپورت را رد کردم رسیدم به مامور مرزی. در فیلم‌ها دیده‌بودم که چطوری سؤال و جواب می‌کنند. استرسم بیشتر از زمانی بود که می‌خواستم از ایران خارج شوم. فهمیدن زبانشان برایم خیلی سخت بود. انگلیسی را جور دیگری حرف می‌زدند. پاسپورتم را دادم و منتظر ماندم. نفر قبلی را خیلی سؤال و جواب کرد. تقریباً ده دقیقه. حتی دیدم که یکی دیگر از مامور‌ها زن و مردی را به افسر دیگری معرفی کرد که او هم آن‌ها را با خودش برد در اتاق شیشه‌ای که کاملاً مات بود.چند سؤال سادهکرد و مهر ورود را زد در پاسپورتم و با خنده گفت: «به انگلستان خوش آمدید».</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 23:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستم؛ دلم برات تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-oun0tvtxth7t</link>
                <description>آخرین تصویر از ایران قبل از سوار شدن به هواپیما- ایمان شاه‌سمندی
بخش اول:کل زندگی‌ات، خانه‌ات، گل و گیاه‌هایت، کتاب‌هایت، ظرف و ظروف آشپزخانه‌ات وهمه‌ی داشته‌هایت؛ وقتی می‌خواهی مهاجرت کنی می‌شود دوچمدان و نصفی. و البته یک کوله که می‌شود جای لب‌تاب و شارژر و بقیه خورده ریز‌هایت. سال‌ها زحمت می‌کشی، وسیله می‌خری، خانه‌ات را خوشگل می‌کنی، گل و گیاه‌هایت را پرورش می‌دهی، پرده‌های رنگی آیزان می‌کنی، همه می‌شود همین دو چمدان و نیمی که گفتم. باید ر‌هایشان کنی که بروند دنبال خانه‌ی جدیدشان. شانس بیاوری، رفیق‌های خوبی داشته باشی تا بعضی از وسایلت را برداند و ازشان مراقبت کنند. مثلاً کتاب‌هایت که نیمه‌ی جانت هستن. اول هر ماه، تا حقوق می‌دادند اولین جایی که دوست داشتی بروی شهر کتاب بود. بروی و لابه‌لای قفسه‌های کتاب ول بخوری و نگاهشان کنی. بعد با خودت کلنجار بروی که هنوز بخشی از کتاب‌های ماه قبل را نخوانده‌ام. اما در نهایت با دو یا سه کتاب جدید به علاوه‌ی چند خودکار و مداد و دفتر رنگی‌رنگی آنجا را ترک کنی. برای من تنها دلخوشی‌ام این شد که هر کارتن از کتاب‌هایم رفت خانه‌ی یکی از دوستانم و مهم‌ترین‌هایش هم رفت خانه‌ی سمانه.دو چمدان و نیم را مدت‌ها پیش بسته بودم. گذاشته بودمشان کنار خانه پرستو و خودم هم میان زمین و هوا، مدتی را خانه‌ای این و مدتی را خانه‌ی آن دوست می‌گذارندم. زندگی سخت شده بود. از بعد از عید بود که ناگهانی استرس رفتن گرفتم که زمان برایش کم است و باید همه‌ی کار‌هایم را سریع انجام دهم. اما کجا زمان کم بود. یک هفته نشده کل خانه‌ام خالی شد. همه چیز رفت. چمدان‌ها بسته شد. بلیط خریده شد، و در نهایت خانه‌ی آنطرف آب هم رزرو شد. به همین راحتی. باورم نمی‌شود که چرا همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد. دوماه هنوز وقت است. پیش خودت احساس زیادی بودن می‌کنی. هر روز با خودت فکر می‌کنی بقیه الان در ذهنشان منتظرند که تو زودتر بروی. سناریوی خدافظی را هم حتی چیده‌ای. چه کسانی بیایند فرودگاه، چه کسانی رو ببینی و کلاً سراغ چه کسانی نروی. همه‌اش همین.مسیح زودتر از من رفت. خیلی بو بود. تصورم این بود که قرار نیست دیگر من با کسی که می‌خواهد برود خدافظی کنم. اما خب او زودتر از من رفت. شب رفتن به فرودگاه شد. سعی کردم تا آخرین لحظه‌ها‌ی قبل از رفتنم را با دوستانی که خیلی دوستشان داشتم بگذرانم. حتی نیم ساعت به رفتنم به خانه‌ی سمانه و محمد هم رفتم و آمپول ضد حساسیت زدم. خلاصه‌ش می‌شود رفتیم فرودگاه. دوچمدان و نیم را هم دادم و برگشتم پیش دوستانی که برای بدرقه آمده بودند فرودگاه. ‌مانی با خودش پاسپورت آورده بود که تا آخرین لحظه کنارم بماند. راستش دل کندن از این بچه سخت‌ترین بخش‌امشب خواهد بود. تقریباً همه‌ی مراحل خدافظی همان شد که در ذهن چیده بودم. همانقدر سخت. برای آخرین بار چشمان مادرم را نگاه می‌کنم. آرام می‌گوید برو خدا به همراهت عزیزم. اما آخرین تیر خلاص به این شب دردناک نامه‌ی‌مانی همراه با یک سکه و یک عکس بود. سکه‌ای که نوشته بود قرار است برایت شانس بیاورد و عکسی از من وخودش. آخ از تو‌ای بچه که می‌دانی دایی‌ات عاشق نامه‌است.هواپیما بلند می‌شود. من از ایران جدا شدم.این پایان بخش اول است.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 10:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده‌ی اندیمشک</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%B4%DA%A9-svagajsdcxpz</link>
                <description>عکس: ایمان شاه سمندیجنگ که شد، مجبور شدیم زندگی‌یمان را رها کنیم و بریم از اینجا. نمی‌خواستیم مثل همسایه‌مان بمب بخورد وسط خانه‌یمان و از میان آور تیکه‌های گوشت و استخوان‌مان را بیاورند بیرون.آن زمان‌ در محله‌ی ما تلفن نبود. اگر می‌خواستیم با کسی حرف بزنیم یا خبر بگیریم باید می‌رفتیم مرکز شهر که همان هم قطع شد. بچه‌هایمان رفته بودند شیراز برای کار. اول پسر بزرگم رفت. بعد برادر کوچکترش. چند ماهی می‌شد که از آنها خبری نداشتیم.به خانمم گفتم جمع کن برویم. همسایه‌مان می‌خواست برود سمت اصفهان. با آنها تا شیراز رفتیم. آدرس درست و حسابی نداشتیم از بچه‌ها. فقط یک بار که پسر بزرگم وقتی آمده بود پیش ما، گفته بود در اداره آب کار می‌کند. اداره آب شد تنها سرنخ رسیدنمام به پسرها.شیراز حسابی از شهر ما بزرگتر بود. آنجا هم همه هول و ولای جنگ داشتند. آدرس سخت پیدا می‌شد. خیلی گشتیم تا اداره‌ آب را پیدا کردیم. یکی از همکارانش گفت: «پدر جون چند وقتیه سر کار نمی‌یاد. خبری هم ندارم ازش. فکر کردم رفته جبهه. حالا شما برین کارگزینی، حتما آدرس خونه‌اش رو پرونده‌اش هست. می‌دن بهتون.» برای چند دقیقه تصور کردیم پسرم رفته باشد جبهه. چطور ممکن است بی خبر. بالاخره آدرس خانه‌‌اش را گرفتیم. رفتیم. اما کسی نبود. نه خودش و نه خانمش، نه هیچ کس دیگری. یکی از همسایه‌‌ها خوب می‌شناخت‌شان. دعوتمان کرد خانه‌اش. کمی آب، چای، بعد گفت: «راستش پسرتون به ما گفت داره میاد پیش شما. چند باری از خونه ما به تلفنخونه شهرتون زنگ زد. کسی جواب نداد نگران شد. گفت که می‌خواد بیاد شما رو بیاره اینجا.» دنیا برای یک لحظه روی سرمان خراب شد. آدرس پسر دیگرم را گرفتیم ازشان. رفتیم آنجا. اوهم خانه نبود.پسر کوچکترمان تنها زندگی می‌کرد. زن نداشت. داشت ولی جدا شده‌بود. زنش بساز نبود. هر وقت می‌آمد پیش ما گله می‌کرد از زنش. از اینکه بچه نمی‌خواد. از اینکه کارهای خانه را انجام نمی‌دهد. مادرش همیشه به او می‌گفت که باید به دل زنش راه بیاید. نساختن با هم. داداش بزرگترش، بچه هم داشت. یک پسر. آخرین بار که آمدن پیش ما، قبل از شروع جنگ، نوه‌ام شش ماهش بود. سفید بود. انگار نه انگار که جنوبی است. معلوم نبود به کی رفته بود پدر سوخته. زنش می‌گفت که حتما جدی، پدر جدی، کسی‌مان سفید بوده که بردیا سفید شده است. اسمش را گذاشته بودند بردیا.نمی‌دانستیم چی کار کنیم. ماشین گرفتیم و برگشتیم شهرمان. زنم بیشتر از من بی‌تابی می‌کرد. وسط جنگ، وسط خون. چشم انتظار که شاید بیایند.نه. نیامدند. چند ماه گذشت باز نیامدند. هرجا فکر کنید رفتم دنبالشان. زنم روزها کارش شده بود گریه کردن و من از این اداره به اون اداره دنبالشان گشتن. شماره تلفن اداره محل کارش را هم گرفته بودیم که شاید اگه برگشتند ازشان خبر بگیریم. بعضی روزا تا دوبار می‌رفتم مرکز شهر زنگ می‌زدم. خبری نبود. چطوری در این ممکلت به این بزرگی با دوتا اسم و چهارتا عکس می‌شود عزیز پیدا کرد. بعدها یکی را پیدا کردیم تو اداره شهید شهر. البته اسمش را گذاشتن بنیاد شهید. فقط گفت سوخته‌ی یک ماشین را پیدا کردن در جاده اندیمشک که داخلش دوتا مرد و یک زن و یک بچه بوده. همین و همین و همین.عراقی‌ها آن موقع‌ها جاده اندیمشک را موشک باران می‌کردند، چون جاده آبادان بسته بود و مردم برای رسیدن به جنوب مجبور بودن از جاده اندیمشک رفت و آمد کنند. بیشرف‌ها به آدم‌های معمولی هم رحم نمی‌کردند. آن ماشین هم که گفتن در جاده اندیمشک بود.زنم دق کرد و مُرد. از بس که گریه کرد. تنها شدم. باور نکردم بچه‌هایم کشته‌شده‌اند. هر روز جلوی در خانه را آب و جارو می‌کنم، می‌نشینم همین‌جا. اگر یک روز بچه‌هایم بیایند من باید باشم که بروم پیشوازشان؟ نه؟شما حتما جنگ را ندید. دیدین؟</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 18:20:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت زمستان است و جهنم تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ofulo4yai1yz</link>
                <description>علی آرش و خانواده‌اش- ساکن یک روستا در اطراف بندر خمیر - عکس‌: ایمان شاه سمندیعلی آرش، فقط ۳۷ سالش بود، اما چین و چروک روی صورتش ۵۰ ساله نشانش می‌داد. دو بچه داشت و یکی هم در راه. زنش ۶ ماهه حامله بود. کارش چوپانی بود، ولی بز هم خرید و فروش می‌کرد. می‌گفت: «درآمدش بیشتره. آخه با چوپونی که زندگی نمی‌چرخه. راستش چوپونی‌یه جور شغل دوممه. »از آخرین جایی که جاده آسفالت شده بود، ۱۲ کیلومتر در دل کوه رفتیم تا رسیدیم به خانه‌ای خرابه. خانه را بالای‌یه تپه ساخته بودند. پایین‌اش بستر یک رودخانه بود که معلوم بود سال‌هاست خشک شده. آنطرفش هم دره‌ای عمیق‌تر بود که مشرف می‌شد به جاده. بالای تپه که می‌ایستادی، وقتی پشتت خانه بود، از یک طرف دشت را می‌دیدی و از طرف دیگر کوه‌ها را. از آن خانه که ۳ اتاق تودرتو داشت، به جز دیوار‌ها و سقفش چیز دیگری ازش باقی نمانده بود. خانه پر بود از پشکل گوسفند.«من همین جا به دنیا اومدم. داخل همون اتاقی که می‌بینی. البته الان که دیگه اتاق نیست. خرابه‌اس. اونجا هم که رو به دره‌اس جای بازی من بود. هر روز بازیم این بود پا می‌شدم چندتا چوب رو تو چندتا نقطه می‌کردم تو زمین، بعد نخ می‌بستم بهشون و برای خودم تله درست می‌کردم که مثلاً شکار بگیرم باهاش. آخرش هم یا خواهرم توش گیر می‌کرد، یا بابام. »با آنکه زمستان بود و هوای شهر خنک، اینجا گرم بود و آفتابش سوزان.«زمستون برامون بهشته. کوه‌ها تازه یکمی سبز میشن. بارون میاد. رودخونه‌ها راه می‌افتن. صدای پرنده‌ها درمیاد. اصلاً انگار وقتی زمستون میشه، برای ما بهار میشه. زمستون برامون بهاره و بهار برامون تابستون، تابستونم که جهنم.»از کنارم رفت کمی آنطرف‌تر. گرما به نظرم در همین زمستانش هم زیاد بود.«گرما! اصلا. اتفاقاً تابستون‌ها خیلی هم حال می‌کنم. آخه می‌گفتن وقتی به دنیا اومدم اونقدر هوا گرم بوده که همون موقع می‌ندازنم در تشت یخ. قابله گفته بوده که ممکنه از گرما تلف شم. همون شد که من دیگه گرما حس نمی‌کنم. تابستون‌ها که اینجا کسی بیرون نمی‌ره من ظهر گرما می‌رفتم تو دل کوه و بیابون گوسفند چرونی.»دیوار‌های خانه از سنگ‌ها همان کوه‌های اطراف ساخته شده بود. در ارتفاع سی‌سانتی از زمین هر اتاق ۴ سوراخ داشت که قطرش به ۱۰ سانتی‌متر می‌رسید.«بابام خونه رو روی تپه ساخت که هوا خنک‌تر باشه. می‌گفت، اینجا باد زیاد میاد. من ۱۲ سالم بود که خواهرم داشت با خودش بدو بدو می‌کرد. ‌یهو پاش گیر کرد به چیزی و از بغل دره افتاد پایین. زنده موند، ولی دست و پاش شکست. بابام می‌گفت پاش گیر کرده به یکی از همون چوب‌هایی که من می‌ذاشتم تو زمین. ولی من هر شب چوب‌هامو در می‌اوردم. همون شد که جمع کردیم اومدیم تو روستا. پیش بقیه. بعدش چندسالی هم تابستون‌ها می‌امدیم اینجا. ولی یواش یواش شد آخور گوسفند‌ها. الان که اینطور. »به دره نگاه کرد و رفت. من را گذاشت میان همان خرابه‌ها. گفت، ‌امشب را تنها بمانم تا فردا بیاید دنبالم. من ماندم و کوه‌ها و آسمان پر ستاره و سوز سردی که وجودم را میلرزاند. فردایش آمد. با خانواده‌اش. https://www.instagram.com/imanshahsamandi/ </description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 10:48:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش هیچ وقت بزرگ نمی‌شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-mflmrpvojpdv</link>
                <description>داستان جمعه‌، پسر 13 ساله‌ی افغانستانیاز مجموعه مهاجران - عکس: ایمان شاه سمندیدوران کودکی و نوجوانی یک خصیصه بزرگ دارد. اینکه ما می‌خواهیم زودتر بزرگ شویم. مخصوصا وقتی به سن 12 سالگی می‌رسیم، تصور می‌کنیم همه چیز در دنیای بزرگ‌ترهاست. باید زودتر بزرگ شویم تا کارهای بزرگ‌تر انجام دهیم.اسمش جمعه بود. مثل خیلی از مهاجران افغانستانی که در ایران زندگی می‌کنند. اسم محبوبی‌است بین آنها. 13 سال داشت. روز اول عید بود که دست و خواهر و برادرهایش را گرفته بود و آورده بودشان گردش. پدرش در جنگ سوریه کشته شده بود و آنها با مادرشان زندگی می‌کردند. مادرشان هم آن روز سر کار بود. خواهر کوچکش اول آمد و جلوی دوربین ژست گرفت. بعد برادر دیگرش. یکی از خواهرانش که سنش بزرگتر از جمعه نشان می‌داد، رفت. خجالت کشید. شاید شرم حضور کرد مقابل دوربین. بعد جمعه آمد ببیند چه خبر است. خم شد، میان خانواده‌اش و خودش را در عکس جا کرد.سوال عجیبی بود برایش وقتی پرسیدم آرزویت چیست؟ «آرزو!» این کلمه را خیلی با تعجب گفت. انگار ازش یک مسله‌‌ی پیچیده ریاضی را پرسیده باشم.« آره. آرزوت چیه؟ مثلا دلت می‌خواهد چی کاره بشی؟ یا کجاها رو دلت می‌خواد ببینی؟ یا هر چی.»« ندارم.»بعد کمی مکث کرد.« دارم... دلم می‌خواد زود بزرگ شم برم سر کار.»«خوب چه کاری؟»« نمی‌دونم.»بعد فکر کرد. بعد خندید. بعد دست خواهر و برادرهایش را گرفت و رفت میان میدان بازی کردن.بزرگ شدن. چقدر این آرزو را من نیز در سر پرورانده بودم. دوست داشتم بزرگ شوم و برای خودم آدم معروفی بشوم. یادم می‌آمد که روزی معلم انشا مدرسه موضوعی داد که درباره آینده و آرزویتان بنویسد. انشایم خوب بود. نوشتم دلم می‌خواد بزرگ شوم. فکر می‌کردم آدم بزرگ‌ها هستند که کارهای بزرگ انجام می‌دهند. جمعه نیز هم.به بازی کردنشان نگاه کردم. جوری فارغ از همه دنیا می‌دویند که پیش خودم گفتم،‌ کاش جمعه هیچ وقت بزرگ نشود.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 12:09:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر به مثابه بندر</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-nlz1akwn2vea</link>
                <description>بندر خمیرداشتند میان کوچه‌ها بازی می‌کردند. با موتور پدرشان.داشتم دنبال بادگیرهای بندرخمیر می‌گشتم لابه‌لای کوچه پس کوچه‌ها. گفتند:«اونطرفم یه بادگیر بود. چند هفته قبل خرابش کردن. ولی اگه سه تا کوچه بری پایین بازم بادگیر هست.»خندیدم. خندیدند. بعد گفتند: «دارن همه بادگیراشوم رو خراب می‌کنن. تو کوچه ما هم یکی بود که خیلی قبل‌تر خرابش کردن.» بعد پرسید:«تهران هم بادگیر داره؟»تهران هم بادگیر دارد؟ آره؛ می‌دانستم که یک بادگیر در خیابان لاله‌زار هست که کسی اجازه عکاسی از آن را ندارد. باز هم خندیدند و من هم خندیدم. بعد پرسیدند: «تهران چه شکلیه؟» تهران واقعا چی شکلی‌ست؟ شهری بزرگ و بی‌قواره. سر تا تهش را نمی‌توانی پیاده راه بروی. خانه‌هایش آسمان را دریده است. هوایش کثافت است. خیابان‌هایش شلوغ است و پر از همهمه. ولی اعتیاد دارد بی‌صاحب. ولت نمی‌کند.نگفتم. اینها را برایشان نگفتم.«تهران هم عین شهر شماست. بادگیر داره، خونه قدیمی‌داره، کوچه‌های باریک خوشگل داره. آدم‌هایش خوبن عین خود شما.»صبح‌ها در کوچه بازی می‌کردند و عصرها یکی دوساعت آنلاین درس می‌خواندند.پریدند روی موتور و روشنش کردند. یکی‌شان نشست پشت فرمان موتور و شروع کرد به گاز دادن. تا می‌توانست به موتور بدبخت گاز داد که نشان دهد راننده‌ی قهاری‌ست. پرسیدند :«بریم یه دور بزنیم؟ بندر رو نشونت بدیم؟» دیر شده بود. باید می‌رفتم. خندیدم و باز خندیدند. از آن خنده‌های جذاب که از صورت بچه‌ها پاک نمی‌شود، هیچ وقت.کمی که دور شدم داد زدند: «راستی ته کوچه که مغازه‌اس که اسمش کافه بادگیره. بادگیر داره. از اونم عکس بگیر.»پ.ن: این یک هفته خیلی فکر کردم که در خصوص پست قبلی چه باید جواب بدهم. کسانی که به اسم نماینده مردم هرمزگان آمدند و تهدید کردند و رفتند. کاش انرژیشان را صرف کارهای مهم‌تری برای مردم خونگرم این استان انجام دهند. کاش.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:31:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مادرم مُرد، در بغل ناخدا بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ja09yhdra07o</link>
                <description>عکس‌ تزئینی‌ است دارِخَرستوپیرمرد صورتش را برگرداند تا اشک‌هایش را نبینم. 80 سالش شده بود. دقیق نمی‌دانست، ولی حدس می‌زد 11 سالش بود که بعد از مردن پدرش، دایی‌اش برای تهیه هزینه درمان مادرش، او را به ناخدایی فروخته است. اشک‌هایش را پاک کرد.«مادرم مریض بود، اصلا حالش خوب نبود. دکتر خوب نبود اون روزا اینجا. باید می‌بردنش شیراز. خرجش زیاد بود. داییم مجبور شد منو بفروشه. مادرم ولی زنده نمود. وقتی مُرد من رو دریا بودم. تو بغل ناخدا.»خودش را کمی جابه‌جا کرد و چایی که چند دقیقه قبل برایش آورده بودند را سر کشید. مستقیم نگاه کرد به چشمانم. «می‌دونی دارخرستو چیه؟» نمی‌دانستم.«وقتی داییم منو فروخت، ناخدا منو برد تو خونه‌اش. یه عالمه آدم سفید پوش دورتادور حیاط جمع بودن و منتظر ما بودن. دستم رو گرفته بود و می‌کشید. رسید وسط حیاط و داد زد که دارخرستو رو بیارین که سوگلی دارم. بعد همه هله‌هله کشون رفتن و چوب مخروطی شکلی را اوردن و دادن به ناخدا. ناخدا هم لباس‌های منو دراورد و به کمک دوتا دیگه منو دولا کردن در مقعدم روغن مالیدن.»بلند شد. صورتش را بیشتر در هم کشید. حس کردم درد را در خودش دوباره احساس کرد.«چوب رو کردن تو مقعدم، سه روز اونجا بود و هر روز بیشتر فرو می‌کردن. سه روز ناخدا سور داشت و شام و ناهار می‌داد. بعد از روز سوم از مقعدم خون آمد. یکی بلند شد داد زد که شاباش بدین که دیگه آماده شده. بعد همه شروع کردن به زدن و رقصیدن. بعد منو بردن شستن و لباس مخصوص بلندی تنم کردن و کنار ناخدا نشوندن.»</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 11:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدت‌ها؛ یک متن</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%86-f7e5tjwwdxjx</link>
                <description>روستا‌های بلوچستان- عکس: ایمان شاه‌سمندی1- اگر متن را خوانید از خودتان نپرسید: چه ربطی به عکس داشت؟ ندارد. عکس هیچ ربطی به متن ندارد. فقط دوستش داشتم و بس. اینجا روستا‌های اطراف زاهدان است. جایی که بلوچ‌ها زندگی آرامی دارند و البته سخت.2- خسته‌ام. رگ‌های کمرم گرفته. درد می‌کند، بقیه هم. نمی‌دانم چرا امروز دوست ندارم راجع به هیچ موضوعی بنویسم. بیشتر دلم می‌خواهد فقط بنویسم. درد عجیبی می‌پیچد در مغزم، بقیه جاها هم. امیدوارم بودم با نزدیک شدن به روزهای آخر دی حالم بهتر شود. نشد. بدتر هم شد. شاید خودم می‌دانم چرا. شاید هم نه.3- امیر یک ماه بیشتر است که رفته. عکس می‌گذارد از زندگی جدیدش. از شهری که در آن است. از خانه‌اش، از همسایه‌هایش هم. از گیریز که می‌نشیند لب ایوان و به پرنده‌های در حال پرواز نگاه می‌کند. از خودش که می‌رود از باغچه همسایه سیب‌زمینی اورگانیک می‌خرد، با شراب دست‌شاز. بعد می‌نشینند و می‌خورند. امیر چند روز قبل دلش گرفته بود. زیاد. تکس‌ داد. ابراز دلتنگی کرد. از اینکه دلش برای ما، برای بازی فیفا و کل‌کل‌هایش تنگ شده. حتی برای تهران، برای ترافیکش‌ هم. امیر رستگار شد. ندید تهران زیر دود، زیر کثافت مطلق نمی‌تواند نفس بکشید. دلتنگی چیز غریبی است. من دلم هوای آنجا، پاکی آسمان را می‌خواهد و امیر تهران را شاید. البته می‌دانم که شکر زیادی می‌خورد. بیاید یکروزه دُمش را می‌گذارد روی کولش و می‌رود.4- زدند. نه یکبار. دوبار. زدند. این چند کلمه کافی بود تا با عِلم به بقیه‌ی حوادثی که روزانه در این خاک جان می‌گیرد، باز بغض کنیم. باز گریه کنیم. باز فریاد بزنیم. ولی آنها باز میان فریاد‌هایمان زدند. دیدم زن و شوهری را که زدند. با تمام قدرت زدند. و چه اقبال بلندی که ماندند و نرفتند. امروز پر از دَردم. پر از تلخی. پر از فریادهایی که دوست داشتم بیرون بریزمشان.پ.ن: می‌سوزانند. نسوزانید. به خدا ما آبشوش نداریم. انسانیم. به هوا نیاز داریم. به اکسیژن. به زندگی.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 09:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن مرد قد بلند آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-fpvznlq39jn8</link>
                <description>ساعت 9 صبح روز عید فطر به همراه سه تن از دوستانم به سمت روستای مرزی باشماق حرکت کردیم. بعد از بیست دقیقه رانندگی به انتهای جاده رسیدیم، راهی که از مرزبانی عبور می‌کرد. از نگهبانِ مرزبانی در مورد روستا پرسیدیم. راهی خاکی را نشانمان داد که به دل کوه می‌رفت. و جز چند خانه مخروبه چیزی در آن دیده نمی‌شد.هنوز صبحانه نخورده بودیم؛ وارد جاده خاکی شدیم، در دو طرف دشت‌های بسیار زیبایی بود که هر کدام جان می‌دادند برای نشستن و صبحانه خوردن. بساط تخم مرغ، کره و پنیر، خیار و گوجه را راه انداختیم و چای را روی آتش کوچکی که در کنار جاده برپا کرده بودیم درست کردیم. از کنارمان مردی میان سال با لباس کردی، چنگک به دست، با گاوی بزرگ همراهش، عبور کرد. بعد از صبحانه به سمت مرد رفتم، مثل همیشه که آدم‌ها برایم مهمترین هدف سفر هستند.گاوش در گوشه‌ای از این دشت سرسبز در حال چرا بود، و خودش میان گندم‌زار در حال چنگک زدن و من دوربین به دست، سرخوش از این همه زیبایی در حال قدم زدن.فاصله‌ام هنوز به 10 متر نرسیده بود که مرد بلند سلام کرد. آنقدر بلند که فکر کنم دوستانم خیلی دورتر هم شنیدند. این سلام که همیشه برای من کلید ورود به دنیای آدم‌هاست کار خودش را کرد و ما شروع به گپ زدن کردیم.در نیمه‌های دهه پنجاه زندگی‌اش بود. صورتش آفتاب‌خورده و چروک. موهایش کوتاه، پیراهن به تن و خصیصه تمام کردهایی بود که در این سفر دیده بودم، خوش رو.باشماق؟ اینجا دقیقاً کجاست؟چرا اونجا صبحانه خوردین؟ کاش جلوتر می‌رفتین. نرسیده به روستا کنار چشمه زیر اون درختای سرو، اونجا صبحانه می‌خوردین. خواستم بهتون بگم.چقدر دشت! اینجا همه گندم‌کارن؟پارسال اومدن مین‌روبی. بعد این همه سال از جنگ. می‌دونی چند تا کشته دادیم؟ یه زن یه بچه! چقدر دام‌امون تلف شد. ولی الان پاکِ پاکه. زمینها رو هم دادم به خودمون. پولدارامون رفتن. ما موندیم چند خانوار.عراق هم می‌رین؟کارت مرزی دیگه ارزشی نداره. قبلا این کارت ارزش داشت. مرزنشین با غیرمرزنشین فرق می‌کرد. نصف خانواده‌ام موند اونطرف ما موندیم اینطرف. بابام نخواست. دنبالشم نرفت. عموهام پاسپورت اونطرف رو گرفتن. الان زندگیشون براهه. ما هم بیل می‌زنیم.مرد قدبلندی از دور نزدیک می‌شد.ادامه دارد...</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 13:44:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«باشماق» به معنی کفش</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%81%D8%B4-j4db5toz9jkf</link>
                <description>سفر به کردستان برای من شبیه یک اتفاق بود. کسی را دیدم. حرف زدیم و بی آنکه هم را بشناسیم تصمیم گرفتیم هفته بعد به کردستان سفر کنیم. منطقه‌ای پر از ناشناخته‌ها. همراه کسی که کل آشناییمان به دوساعت نمی‌رسید.سفر آغاز شد. آنهم روز پنجشنبه. صبح. هوای نسبتا خنک به سمت کردستان. گذر از همدان، کرمانشاه، پاوه و چندین روستای بین راهی که هر کدام برای خودش زیبایی‌های فراوانی داشت.نوشتن در خصوص این سفر قطعا یک سفرنامه بلند و بالا برای خودش دارد. اما من دوست دارم از اتفاقی که در روز چهارم سفر افتاد، برایتان بگویم. از فردای شبی که ما در کنار دریاچه زریوار خوابیدم. مریوان را پیشتر دیده بودم. دوست داشتم در روزهای آخر سفر جایی را ببینم که تا به حال ندیده و نشنیده بودم. تابلو‌های شهر نشان می‌داد در 15 کیلومتری مریوان روستایی هست  به نام باشماق، لب مرز ایران و عراق. در موردش هیچ نشنیده بودم.همان شب، قبل از چادر زدن، کنار دریاچه، وقتی هوس چای داغ کرده بودیم، پسر جوانی کنار دکه‌ای میان درخت‌های بلند چای آتشی می‌فروخت. سفارش چای با نبات دادیم و شروع به حرف زدن کردیم. لهجه کردی‌اش با سایر کردها کمی متفاوت بود. گویی غیظ‌تر حرف می‌زد. مثل نجف‌آبادی‌هایی که به اصفهان می‌آیند و همه فکر می‌کنند که آنها هم اصفهانی حرف می‌زنند.از باشماق پرسیدم. جواب داد باشماق بازارچه مرزی آنچنانی ندارد، خیلی بزرگ نیست، بیشترش خراب شده، مردمش رفته‌اند، دقیقا کنار نوار مرزی و نزدیک‌ترین روستا به عراق است. اما جای زیباییست.صبح خیلی زودتر از همیشه بیدار شدیم. سرو صدای عابران و مردم که شب را در کنار دریاچه می‌گذرانند خیلی خواب خوبی به چشمانمان نیاورده بود. راه افتادیم. به سمت باشماق. روستای مرزی در فاصله 15 کیلومتری مریوان.این عکس‌ها تصویری کوتاه از زندگی ساکنان این روستاست.روایت کامل این سفر را در مطلب بعدی تعریف خواهم کرد.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 16:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنیک‌های بهتر عکس‌ گرفتن در خیابان [01]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-01-z7cfsxi77e3o</link>
                <description>ایمان شاه‌سمندیتا می‌توانید به سوژه خود نزدیک شوید - ایمان شاه سمندیمی‌خواهید عکاسی خیابانی را شروع کنید. اما چگونه؟ کجا را باید انتخاب کنیم برای عکاسی کردن. از چه چیزی عکس بگیریم؟ و روی چه موضوعی تمرکز داشته باشیم؟ این‌ها سوالاتی که اول شروع عکاسی باید از خودمان بپرسیم.در قدم اول شما باید چند روزی در خیابان‌ها قدم بزنید. اطراف خود را خوب نگاه کنید و بعد برای خودتان سوژه یا موضوعی را انتخاب کنید. مثل اینکه وقتی می‌خواهید میوه خرید کنید به میدان میوه وتره بار می‌روید که غرفه‌های زیادی برای انتخاب وجود دارد؛ در عکاسی خیابانی بهتر از ابتدا به جاهای شلوغ و پر از جمعیت بروید. در میان جمعیت گم شوید و شروع کنید به دیدن آدم‌ها و انتفاقات. در این مطلب من تلاش می‌کنم چند تکنیک مفید که باعث می‌شود شما عکس‌های بهتری را بگیرید برایتان بگویم.ژست‌ها در عکاسی برای انتقال حس بسیار مهم هستند - عکس: ایمان شاه‌ سمندیاول- ژست‌ها:ژست‌های آدم‌ها در خیابان برای مخاطبان همیشه جذاب است. دنبال آدم‌های با ژست‌های خاص باشید. بیشتر به آنها دقت کنید. حالت‌های صورت، دهان، بدن، وضعیت ایستادن و دست‌هایشان. این یک نکنیک برای بهتر دیدن و گرفتن عکس‌های بهتر است.اما چرا ژست‌ها مفید است: شا با ژست‌های مختلف می‌توانید درک بهتری از هیجان‌های یک شخصیت را تصویر کنید و به ببنده نشان دهید. برای مثال وقتی مردی خمیده پست تنور آهنگری در حال کار است و با اخم در حال نگاه کردن به شماست بهتر می‌توانید احساس خستگی و طاقت فرسایی کارش را به مخاطب نشان دهید. همچنین اگر از شخصی عکس بگیرید که چهره خودش را در مقابل نور خورشید پوشانده است، این شخص حالی پرانرژی و پر تحرک را القا می‌کند. حالت‌ها و ژست‌های دست، اغلب اوقات جالب‌تر از عکاسی از افرادی هستند که هیچ حالت خاصی ندارند.احساسات در مخاطب شما تاثیر بیشتر خواهد گذاشت - عکس: ایمان شاه سمندیدوم- احساسات:به نظر من مهم‌ترین عامل برای ثبت عکس خیابانی قوی و تاثیرگذار ثبت حس قوی از سوژه است. هر چی شما بتوانید حس بیشتر را از سوژه خود گرفته و به مخاطب از طریق عکستان منطقل کنید قطعا عکس‌ بهتری خواهید گرفت. برای این کار می‌توانید با پبت ژست‌ها، زبان بدن و حالت‌های چهره شروع کنید. البته باید به این نکته توجه داشته باشید که ثبت احساسات در خیابان مستلزم همزادپنداری عکاس است، یعنی شما از نظر احساسی با سوژه‌های مورد نظر خود ارتباط برقرار کنید.سعی کنید در سوژه در حالت ناراحتی است، با او همدردی کنید. حرف بزنید و بخواهید در همان حالت از او عکس بگیرید. و برعکس اگر سوژه خوشحال خندان است، شما هم با او بخندید و در همان حالت با از اون عکاسی کنید.به یاد داشته باشید که که بهترین روش عکاسی خیابانی استفاده از لنز‌های واید است. زیرا باعث می‌شود شما به سوژه خود نزدیک‌تر شده و با آنها ارتباط بیشتری برقرار کنید. دوست شوید و من مقعدم که نزدیکی فیزیکی به نزدیکی احساسی منجر خواهد شد. اما باز باید یادتان باشد که شما عکاس هستید و وظیفه اصلیتان ثبت تصاویر است. هنگاهی که صحنه‌ای می‌بینید و احساسات شما را در بر می‌انگیزذ زیاد در موردش فکر نکنید، فقط عکس بگیرید. شما هنگام انتخاب و گزینش عکس‌ها فرصت کافی خواهید داشت که احساسات شخصیتان را درگیر ماجرا کنید.حس خشم که در این عکس از طرف قل می‌شود - عکس: ایمان شاه سمندی حس خنده و شادی که  می‌توانید به مخاطب با نزدیک شدن به سوژه منتقل کنید -عکس: ایمان شاه سمندیدر مطلب بعد در مورد دقت کردن به مجاورت‌ها، هندسه و ترکیب‌بندی عکس خیابانی و پرتره در خیابان صحبت می‌کنم.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 15:50:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکان‌های عکاسی خیابانی [05]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-05-fcb4o2bf9bql</link>
                <description>ایمان‌ شاه‌سمندیهمانطور که بلد هستید هم در مکان‌های شلوغ و هم در مکان‌های خلوت و حتی در محیطی که زندگی یا کار می‌کنید، عکاسی کنید. هرچه بیشتر با محیط آشنا باشید و زمان بیشتری در آنجا سپری کرده باشید، عکس‌هایتان به مراتب حس صمیمیت بیشتری القا خواهد کرد. با یک سری مناطق بیشتر آشنا شوید و مرتبا به همان مناطق بازگردید. برای گرفتن یک عکس عالی نیازی نیست که هر بار به مکان‌های جدیدی بروید.‌شما در هر مکانی می‌توانید عکس‌های فوق‌العاده بیندازید. بیشتر در مکان‌هایی که به نظرتان کسل‌کننده و نه چندان جذاب است تمرین عکاسی کنید. درواقع واژه «کسل‌کننده» می‌تواند واژه جالبی باشد. چرا فکر می‌کنید که آن مکان کسل‌کننده است و مکان مناسبی برای عکاسی نیست؟ به یک پارکینگ یا حومه شهر یا یک خیابان خلوت بروید و ببینید که از چه چیزی می‌توانید عکس بگیرید و چه کاری از دستتان برمی‌آید. باید گفت که برخی از جالب‌ترین عکس‌های خیابانی در همین مکان‌ها ثبت شده‌اند.مکان‌های شلوغ در عکاسی خیابانیمکان‌های خاکسترینکته دیگر در رابطه با عکاسی خیابانی در محیط‌های داخلی دربرابر محیط‌های خارجی است. با به روایت دیگر عکاسی در محیط‌های خصوصی در برابر مکان‌های عمومی. آیا الزاما باید در مکانی کاملا عمومی یا فضای باز عکاسی کنبم؟ به عنوان مثال مترو جزو این مناطق خاکستری‌است. از یک طرف فضای عمومی است چنانکه در بسیاری از کشورها مترو به عنوان فضای عمومی به حساب می‌آید و از طرفی محیط خارجی نیست و یک فضای بسته است. در بعضی از کشورها هم مترو به عنوان خدمات عمومی ارائه نشده وبه بخش خصوصی واگذار شده است.مترو یکی از مکان‌های مناسب برای عکاسی خیابانیدر مترو، عکاسان زیادی توانستند عکاس‌های خوبی بگیرند. اما در نهایت عکاسی کردن در مترو می‌تواند با تعاریفی که از عکاسی خیابانی ارائه دادیم از مجموعه این نوع عکاسی حساب شده و در این مکان و مکان‌های مشابه که مردم از خانه شخصی خود بیرون هستند می‌توان عکاسی کرد.مکان‌های خلوت فرصت خوبی برای عکاسی </description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 10:57:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیگری در عکاسی خیابانی [04]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-04-mjyamk2oxqvl</link>
                <description>‌ایمان شاه‌سمندیبرخی از عکاسان خیابانی هنگام عکاسی خودشان به بهترین بازیگران بدل می‌شوند. آنها می‌توانند خودشان را جای توریست‌ها جا بزنند یا طوری وانمود کنند که بلد نیستند چطور با دوربینشان کار کنند. گیجی و سردرگمی که در چهره برخی عکاسان می‌بینم واقعا خنده‌دار است. عکسای را می‌شناسم که بالای سر افراد می‌رفت و از بالا از آنها عکاسی می‌کرد وقتی مردم سرشان را بالا می‌گرفتند به آنها می‌گفت که در حال تست کردن دوربینش است و عذرخواهی می‌کرد! انجام چنین کارها و بازیگری‌های ظریفی به شما کمک می‌کند تا بتوانید تا جای ممکن عکس‌های طبیعی بیندازید و دیگر مجبور نباشید به افراد توضیح دهید که آیا از آنها عکاسی می‌کردید یا نه. همچنین تا جای ممکن سعی کنید با افراد ارتباط چشمی برقرار نکنید چرا که ارتباط چشمی روش موثری برای جلب توجه دیگران است.عکاسی خیابانی«عکاسی سریع» تکنیک دیگری است که می‌توانید از آن استفاده کنید. به طور طبیعی افراد به محض اینکه عکس می‌گیرند، دوربین را از چشمشان دور می‌کنند و همین موضوع هم باعث می‌شود تا دیگران متوجه شوند که شما از آنها عکاسی کرده‌اید. درعوض به محض اینکه عکس موردنظرتان را انداختید، دوربین را همچنان جلوی چشمانتان نگه دارید تا شخص موردنظر از کادر شما خارج شود. به این ترتیب آنها فکر می‌کنند که شما فقط درحال عکس انداختن از پس زمینه آنها بودید و برای همین هم سعی می‌کنند تا از کادر شما خارج شوند. همچنین می‌توانید دوربینتان را طوری تنظیم کنید که انگار می‌خواهید از بالا یا از کنار سوژه موردنظر عکاسی کنید در یک لحظه سریع دوربین را به سمت شخص گرفته و عکستان را بیندازید و مجددا دوربین را به سمت دیگر بچرخانید.عکاسی خیابانیاز چشمانتان استفاده کنیدشاید این تکنیک خیلی ساده به نظر برسد اما اینطور نیست. بسیاری از عکاسانی که به آنها آموزش داده‌ام همیشه به دوربینشان چسبیده‌اند و این موضوع باعث می‌شود تا به محیط اطرافشان توجه نکنند. زمانی که کاری به نحو احسن انجام شود، طوری به نظر می‌رسد که انگار هیچ پای هیچ دوربینی وسط نبوده است. برای پیدا کردن بهترین لحظه باید قبل از اینکه با دوربینتان آن را شکار کنید، با چشمانتان آن را ببینید. پس از این موضوع غافل نشوید و انرژی‌تان را تا جای ممکن روی محیط اطرافتان متمرکز کنید و نسبت به دوروبرتان هشیار باشید.  عکس از Michael Kowalczykنزدیک‌تر شویدهنگام عکاسی خیابانی تا جای ممکن نزدیک شوید. شاید این جمله کلی و نادرست باشد اما مشکل رایجی که میان عکاسان وجود دارد این است که به اندازه کافی نزدیک نمی‌شوند. قاب دوربینتان را با صحنه موردنظرتا پر کنید و به اندازه کافی به سوژه خود نزدیک شوید تا از کوچکترین جزئیات غافل نمانید. اما حواستان هم باشد که دیگر زیادی از حد نزدیک نشوید.بعضی از عکاسان بیش از حد به این نکته توجه می‌کنند و همه عکس‌هایشان می‌شود کلوزآپ‌هایی از چهره فرد که هیچ زمینه و پس‌زمینه‌ای ندارد. همیشه تعادل را حفظ کنید و به یاد داشته باشید که اگر به جای اینکه دورادور در کمین چیزی باشید خودتان وارد جریان شوید در بهبود کیفیت عکس‌هایتان به شما کمک خواهد کرد.خودجوش باشیددر عکاسی خیابانی لحظات خاص خیلی سریع می‌آیند و می‌روند و بسیاری از فرصت‌های عکاسی حتی قبل از اینکه شما فرصت کنید تا دوربین را جلوی چشمانتان قرار دهید، ظاهر می‌شوند و بالافاصه هم از بین می‌روند. بنابراین حیاتی است که به غریزه‌تان اعتماد کنید. اگر پتانسیل کافی برای ثبت یک تصویر را حس می‌کنید پس معصل نکنید و عکاسی کنید. اغلب چنین کاری شاید منجر به ثبت یک تصویر خیلی بد شود اما زمانی که بتوانید یک عکس موفق بیندازید، جذابیت آن عکس دوچندان خواهد شد. پس راحت باشید و به غریزه‌تان اعتماد کنید.احساسات و ژستاحساسات و ژستاینکه هر روز به من عکسی از یک فرد معمولی با یک ظاهر و حالت قدرتمند بدهید به مراتب جذاب‌تر است تا اینکه عکس کسی را بدهید که بهترین شکل ممکن لباس پوشیده ولی ظاهر و حالتی بسیار کسل‌کننده دارد. ما عکاس‌ها به دنبال ایده‌ها و احساسات در تصاویرمان هستیم و اصلی‌ترین راه برای رسیدن به هدفمان این است که این احساسات را در چهره افراد، در نگاهشان یا در حرکات و ژست‌های بدنشان ببینیم و ثبت کنیم. زمانی که بتوانید با شخصی ارتباط برقرار کنید و متوجه احساسات آن شخص بشوید، این کار نقش اساسی در کیفیت کار شما خواهد داشت. یاد بگیرید که بتوانید آدم‌ها را از طریق حالات و ژیت‌هایشان بخوانید.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 11:30:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور عکاسی خیابانی انجام دهیم؟ [03]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-03-avrfyehhygln</link>
                <description>ایمان شاه‌سمندیعکاسی در نیویورکعکاسی خیابانی در نیویورکحالا که از مراحل تعریف و اخلاقیات گذشتیم وقت آن است که نحوه انجام عکاسی خیابانی را یاد بگیریم. شاید این کار آسان به نظر برسد اما باید گفت که خوب انجام دادن آن کار بسیار سختی است.اولین قدم این است که بر ترستان غلبه و هماهنگی میان دست و چشم‌هایتان را تقویت کنید و مهمترین نکات را به خاطر بیاورید. سپس باید بفهمید که چه چیزی عکس را جذاب‌تر می‌کند و به دنبالش باشید. اما از همه اینها مهمتر این است که از انجام این کار لذت ببرید و مدام تمرین کنید.اگر گرفتار شدید چه؟ چگونه بر ترستان از عکاسی خیابانی غلبه می‌کنید؟ترس از عکاسی خیابانیبرای خیلی‌ها، ترس سخت‌ترین بخش از فرایند انجام عکاسی خیابانی است. چطور می‌توانید به اندازه کافی به غریبه‌ای در خیابان نزدیک شوید تا بتوانید عکس خوبی بیندازید و تازه به دردسر هم نیفتید؟ اولین چیزی که باید به آن توجه کنید این است که بدانید در چه مکانی قرار دارید. مسلما چنن عکاسی‌هایی در برخی جاها نسبت به دیگر مکان‌ها راحت‌تر است اما این موضوع نباید به هیچ وجه جلوی شما را بگیرد.قبل از شروع عکاسی فکر کنید که اگر یک نفر شما را در حین عکاسی گیر بیندازد چه خواهید گفت. زمانی که من جایی گیر می‌کنم لبخند می‌زنم و اقرار می‌کنم که عکاسی کرده‌ام. می‌گویم که در حال انجام پروژه‌ای درخصوص خیابان‌های و مردمان هستم و به نظرم همین توضیحات آنها را قانع کرد. با افراد صحبت کنید. به آنها پیشنهاد دهید که عکس‌هایشان را برای خودشان ایمیل می‌کنید و با تمام این تفاسیر اگر باز هم ناراحت به نظر می‌رسیدند بگویید که عکس‌ها را حذف می‌کنید.عکاسی در نیویورک
مرحله بعدی این است که به مکان‌های شلوغ بروید. نه اینکه فقط در مکان‌های شلوغ عکاسی کنید اما زمانی که در مرحله یادگیری هستید، این نکته بسیار حائز اهمیت است. به گوشه‌ای از خیابان که شلوغ‌تر است یا به نمایشگاه‌ها یا رویدادهایی بروید که اتفاقات جالبی در آنجا رخ می‌دهد. سپس به خوبی متوجه می‌شوید که شما و دوربینتان در جای درستی قرار گرفته‌اید. وقتی در جایی هستید که خیلی‌ها دوربین به دست مشغول عکاسی هستند و افراد خوشحال و مشغول‌اند، کسی چندان متوجه شما نخواهد شد. در چنین محیط‌هایی می‌توانید قلق دوربین و عکاسی را یاد بگیرید و عکس‌های خوبی بیندازید.قبل از شروع عکاسی فکر کنید که اگر یک نفر شما را در حین عکاسی گیر بیندازد چه خواهید گفت. زمانی که من جایی گیر می‌کنم لبخند می‌زنم و اقرار می‌کنم که عکاسی کرده‌ام. می‌گویم که در حال انجام پروژه‌ای درخصوص خیابان‌های و مردمان هستم و به نظرم همین توضیحات آنها را قانع کرد.گاهی اوقات هم می‌خواهید خود شما مکانی را انتخاب کنید و سوژه‌ها به سمت شما بیایند. مکانی را پیدا کنید که اتفاقات زیادی در آنجا در جریان است و به جای چرخیدن در دور و اطراف، انرژی‌تان را صرف مشاهده دوروبرتان کنید. خودتان و دوربینتان را آماده عکاسی کنید و همزمان که افراد به شما نزدیک می‌شوند به خوبی آنها را نگاه کنید. به این ترتیب به جای اینکه شما وارد فضای شخصی آنها شوید، دیگران وارد فضای شخصی شما می‌شوند و شاید اصلا متوجه شما هم نباشند. همچنین در این موقعیت که شما از قبل در مکان مناسب قرار گرفته‌اید و آماده عکاسی هستید، می‌توانید واکنش‌های سریع‌تری از خودتان نشان دهید.عکاسی در نیویورک</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 19:09:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکات اخلاقی و قانونی در فرآیند عکاسی خیابانی[02]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C02-tczmj0jdyfly</link>
                <description>ایمان شاه‌سمندیهمیشه حواستان به قوانین محلی دوروبر خودتان درخصوص انجام عکاسی خیابانی باشد. باید گفت که عکاسی خیابانی در ایالات متحده تا زمانی از تصاویر برای اهداف هنرمندانه استفاده شود، قانونی است. شما می‌توانید پرینت عکس‌ها را بفروشید یا از آنها در ارائه مقالات آنلاین استفاده کنید یا آنها را به صورت کتاب هنری درآورید و به نمایش بگذارید ولی نمی‌توانید از آن عکس‌ها برای اهداف تجاری و تبلیغات استفاده کنید.نکات اخلاقی در گرفتن عکس از کودکان خیابانیبسیاری از کشورها قوانین مشابه ایالات متحده دارند اما در برخی دیگر از کشورها انجام عکاسی خیابانی بدون اجازه فردی که می‌خواهید از آن عکاسی کنید، غیرقانونی است. این موضوع کار را برای گرفتن یک عکس طبیعی و بی‌هوا از افراد بسیار سخت می‌کند. بعضی از عکاسان برای دور زدن این قوانین سعی می‌کنند طوری عکاسی کنند تا افرادی که در عکس‌هایشان حضور دارند چندان قاب تشخیص نباشند اما خیلی‌ها هم با این قوانین مخالف‌اند و خیلی عادی عکاسی‌شان را می‌کنند. به هر حال قبل از تصمیم‌گیری حتما تحقیقات محلی خودتان را انجام دهید.اما بحث اخلاق در عکاسی خیابانی موضوع دیگری است. آیا عکاسی از غریبه‌ها در اماکن عمومی آنهم بدون اجازه کار اخلاقی است؟ جواب این سوال بستگی به حس خودتان دارد. من فکر می‌کنم که این تصاویر اهمیت بسیاری برای فرهنگ، هنر و تاریخ دارد و مطمئن هستم که خودم آدم خوبی هستم که کارهای خوبی انجام می‌دهد اما گه‌گاه به شخصه حس مثبتی از عکس گرفتن از مردم در مکان‌های عموم ندارم. شاید انجام این کار عجیب و ناملموس به نظر برسد اما به هر حال کاری نمی‌شود کرد و به نظر من تمام این حس‌های متضاد، باز هم ارزشش را دارد.بعضی از عکاسان هستند که از کودکان با افراد بی‌خانمان عکاسی نمی‌کنند و از طرف دیگر هستند کسانی که با عکاسی از همین کودکان و افراد بی‌خانمان، کارهای فوق‌العاده‌ای انجام می‌دهند. نکته اصلی این است که بفهمید خودتان با چه کاری احساس راحتی بیشتری می‌کنید و همان را انجام دهید و نگذارید دیگران به شما بگویند که چه کاری از نظر اخلاقی درست یا نادرست است.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 13:01:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاسی خیابانی چیست؟ [01]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-01-f8xxa7mpiddd</link>
                <description>عکاسی خیابانی چیست؟مقدمهعکاسی خیابانی در اصل به معنای عکاسی طبیعی و بی‌هوا از مردم و بشریت است. یک عکس خیابانی باید یک لحظه واقعی و غیرساختگی باشد. البته شاید درک مفهوم خود این کلمه کمی سخت و دشوار باشد؛ برای مثال برای اینکه عکسی به عنوان یک عکس خیابانی در نظر گرفته شود، لزومی ندارد که حتما شخصی در تصویر باشد. شاید تلاش برای تعریف عکاسی خیابانی را بشود با تعریف طعم‌های شور و شیرین مقایسه کرد؛ شما درنهایت باز هم نمی‌توانید تعریف مشخصی از آن ارائه دهید ولی درنهایت وقتی آن را ببینید فورا تشخیصش می‌دهید.عکاسان خیابانی را می‌توان مشاهده‌کنندگانی معرفی کرد که مدام در حال پرسه زدن هستند تا به این طریق بتوانند با جهان ارتباط برقرار کنند و لحظات برجسته و خاص را مجددا مقابل دیدگانمان قرار دهند. عکاسی خیابانی را می‌توان به‌ شکل بصری از شعر تشبیه کرد- در حالی که زیبایی و سروشکل از مهمترین جنبه‌های عکاسی خیابانی به شمار می‌روند، باید گفت که عکس‌های خیابانی خیلی خوب چیزی فرای زیبایی و سروشکل هستند. در این عکس‌ها نکات، احساسات، ایده‌ها، داستان‌ها یا سوالاتی وجود دارد. این عکس‌ها با هدف برانگیختن احساسات بیننده گرفته می‌شوند. شاید بتوان درباره این موضوع بحث کرد که عکاسی خیابانی شرح واقعیت است یا نه اما به طور یقین می‎‌توان گفت که شرح واقعیتی است از خود عکاس.یک روش موثر برای درک عکاسی خیابانی نگاه کردن به کار عکاسان بزرگ خیابانی است، درک تفاوت‌های هرکدامشان و تلاش برای فهمیدن آنچه که قصد داشتند به تصویر بکشند. در پایان این مطلب فهرستی از عکاسان خیابانی و کتاب‌های مرتبط در این زمینه قرار داده شده است.قدم بعدی این است که این کار را برای دل خودتان انجام دهید. اولش ممکن است کند و نابلد باشید اما کم‌کم به انجام درست این کار عادت می‌کنید. در روزهای اول شاید برخی از عکس‌هایتان از نظر فنی بد و کلیشه‌ای به نظر برسند و چندان جذاب هم نباشند (هرچند که هیچ ایرادی به عکس‌های کلیشه‌ای وارد نیست) اما به مرور زمان عکس‌هایتان منسجم‌تر و منحصربه‌فردتر خواهد شد و آنجاست که برجسته بودن کارتان معلوم می‌شود.برای شروع اول عکس‌های عکاسان بزرگ را ببنید و بعد تا می‌توانید عکاسی کنید. از عکس زیاد گرفتن نترسید. به مرور عکس‌هایتان مسیر خودش را پیدا خواهد کرد.عکاسی خیابانی چیست؟عکاسی خیابانی چیست؟</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 13:19:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر به مثابه موضوع؛شانگهای</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%B4%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-bz658xikzaxq</link>
                <description>شانگهای- عکاسی خیابانیطی بیست سال گذشته هیچ یک از کشورهای جهان در شهرنشینی همانند چین، چنین توسعه‌ی چشم‌گیری را تجربه نکرده است. همسو با رواجِ اقتصاد بازار آزاد در دهه‌ی ۱۹۸۰، شهرهای جدید و قدیم هر دو با سرعتی بی‌سابقه رشد کرده‌ و آسمانخراش‌های پرتراکمی در کنار تقاطع‌های ترافیکی عظیم‌الجثه سبز شده‌اند. عکاسان خبری فعال در چین طرفدار ثبت تصاویر حماسی از کارخانه‌های کشتی‌سازی غول‌آسا، سیستم‌های حمل‌ونقل انبوه و نیروی کار فزاینده هستند،‌ اما عکس‌های خیابانی یینگ تَنگ و پُلی بِریدن جلوه‌های صمیمی‌تری از زندگی معمولی ارائه می‌دهند.در سال ۲۰۰۸ بِریدن توسط مجله‌ی آیکون به منظور مستندنگاری شهر چینیِ تازه تأسیسِ شِنژن استخدام شد. این شهر که تنها سی سال است از چشم‌اندازی کشاورزی به یک موتورخانه‌ی صنعتی تا شهری پسا‌صنعتی تحول پیدا کرده است حالا به جمعیت بیش از سیزده میلیون نفری‌اش افتخار می‌کند. شِنژن شهری است انگل مانند و وابسته که درست آن سوی آب‌های هنگ‌کنگ واقع شده و از ثروت سرمایه‌داری همسایه‌اش تغذیه می‌کند. همانطور که جاستین مک گورک[۵]، کارشناس و منتقد معماری نوشته است: «شِنژن، کلان‌شهری است با طول عمر یک انسان،‌ که همگام با شهروندانش به بلوغ می‌رسد؛ و آن شهروندان همانند خودِ شهر جوان‌اند – میانگین سن، اینجا زیر سی سال است. در منطقه‌ی تجاری دانگمِن، خیابان‌ها مملو از نوجوانان خوش‌پوشی است که کفش‌های کانورس به پا دارند. به یک معنا،‌ شِنژن نوجوانی با هورمون زیاد است، که بی‌درنگ در حال تغییر است.»‌از مجموعه تصاویر شانگهای، یینگ تَنگ، ۲۰۰۸- ۲۰۰۷به عنوان بخشی از قرارداد، بِریدن از پارک تفریحی پنجره‌ی جهان در غرب شِنژن عکاسی کرد. در اینجا، تورهای گردشگری شهر جدید می‌توانند از آنچه که در بروشور آن را «گلچین تمدن جهان» می‌نامند،‌ لذت ببرند، پرسه زدن از میان برج ایفل تا معبد آنکور، قدم زدن در اطراف خانه‌هایی با تاج هلندی و عکاسی کردن از آن‌ها در مقابل اهرام مصر یا تاج محل. به نظر می‌رسد ساکنان شِنژن‌ دیگر نیازی به سفر به شهرهای بزرگ دنیا نداشته باشند – چراکه آن شهرها به سوی‌شان سفر کرده‌اند.تَنگ توضیح می‌دهد که چرا در گیر و دار بسیاری از تغییرات شانگهای خود را به خوبی وقف عکاسی خیابانی می‌کند: «مردم، نگران بایدها و نبایدهای حضور در محیط‌های عمومی نیستند. بسیاری از آن‌ها در فضاهای خیلی کوچک زندگی می‌کنند، آن‌ها زمان زیادی را در خیابان به بازی، مطالعه، خوردن، خوابیدن و فعالیت‌های اجتماعی سپری می‌کنند. زندگی در اینجا مثل یک کتابِ باز است.» پروژه‌ی شانگهای او با عنوان ساختن آینده، ساخت‌وساز مداوم را به عنوان پس‌زمینه‌ای در رفت و آمد‌های روزانه به تصویر می‌کشد. ساکنان در سایه‌ی ساخت‌وسازهای گسترده‌ی اخیر قدم می‌زنند، دوچرخه‌سواری می‌کنند، صحبت کرده یا به استراحت می‌پردازند؛ کلاه‌های ایمنیِ کار، کنار دسته‌هایی از لباس‌‌های شسته شده قرار می‌گیرند. این عناصر از دو جهان خیلی متفاوت‌اند که با یکدیگر همزیستی کرده اما به ندرت باهم تعامل دارند.‌از مجموعه تصاویر شانگهای، یینگ تَنگ، ۲۰۰۸- ۲۰۰۷جایی که جوامع، زمانی خودشان را با حریف آن طرف دره مقایسه می‌کردند،‌ هم اکنون شهرهای مدرن و عظیم، خویشتن را با کلان‌شهرهای آن طرف اقیانوس می‌سنجند. آن‌ها به شکل فزاینده‌ای توسط دوربین‌های مداربسته[۱۵] رصد می‌شوند یا با گوگل استریت ویو قابل پیمایش هستند. در مقابل چنین مناظرِ فاقد شخصیتی از شهرها،‌ چشم‌انداز زندگی شهریِ ارائه شده توسط عکاسان خیابانی به شکل عمیقی شخصی است،‌ که با امکان غرابت و هیجان، با اطمینان یا ترس زمانی که پا به محیط عمومی می‌گذارند، با اشتیاق یا خستگی بسته به زمان روز، با حسی از تعلق یا بیگانگی، متأثر از نژاد، جنسیت و ملیت، شکل گرفته است. این روشِ انسانیِ یگانه‌ای است برای نگاه کردن به جهان؛ و ما گاهی نیاز داریم به خودمان یادآوری کنیم که شهرها برای بشر و به منظور زندگی کردن در آن طراحی شده‌اند.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 10:23:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه عکاسی کردن با دوربین آنالوگ [2]</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-2-adiyf4bniwpj</link>
                <description>رفته بودیم پسابندر. بندر لب مرز ایران و پاکستان. جایی کنار خلیج گواتر. خلیج گواتر بین دریای عمان و اقیانوس هند قرار دارد. ساحل این خلیج بسیار زیباست. محلی‌های آن منطقه به آنجا می‌گویند ساحل الماس. چرا که در شب‌هایی که ماه مهتابی است شن‌های آن ساحل همانند الماس می‌درخشند. از شانس ما شبی را که در آنجا بودیم ماه مهتابی بود و ما در تاریکی مطلق، زیر نور ماه توانستیم ساحل الماسی رو ببنیم. من تلاش کردم بعد از سال‌ها تصاویری را با دوربین آنالوگ از تور لیدرمون در این سفر ثبت کنم.این عکس‌ها با نوردهی بالا و توسط دوربین نیکون M3 ثبت شده است.عکس: ایمان شاه‌سمندی

عکس: ایمان شاه‌سمندی

عکس: ایمان شاه‌سمندی

عکس: ایمان شاه‌سمندیعکس: ایمان شاه‌سمندی
چابهار- پسابندر- ساحل گواتر</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 13:43:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه عکاسی با دوربین آنالوگ بعد از سال‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-btgdwjrknncq</link>
                <description>بعد سال‌ها عکاسی کردن با دوربین دیجیتال، سال قبل تلاش کردم دوربین قدیمی آنالوگم را از میان اسباب و اثاثیه داخل کمد بیرون بکشم و برای سفر به چابهار شروع کنم به عکاسی کردن با آن. این مجموعه بخشی از اون روزهاست. ساعت دو نیمه شب. در شرایطی که فقط نور ماه در آسمان است.ایمان‌ شاه‌سمندیایمان شاه سمندی - 1396ایمان شاه سمندی -1396ایمان شاه سمندی -1396ایمان شاه سمندی -1396ایمان شاه سمندی -1396</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 23:14:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استانبول؛ شهر یکصد نام: بهشتی برای عکاسان خیابانی</title>
                <link>https://virgool.io/@iman.shahsamandi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%D8%B5%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-ybpbw30whrzv</link>
                <description>آرا گالر، عکاس معروف به چشم استانبولهمچون لندن، استانبول هم تاریخ عکاسانه‌ی طولانی‌ای دارد. از قرن نوزدهم، عکاسان مجذوب همنشینی زیبای آبنماها، کوچه‌ها و مناره‌هایی بودند که این شهر کهن با موقعیت استراتژیکش را هویت می‌بخشید. گرچه استانبول پایتخت کشوری مسلمان است (با تمام شناختی که از دغدغه، پیرامون حجب و حیای عمومی و محافظه‌کاری در این شهر وجود دارد) با این وجود، دهه‌هاست که عکاسی کاندید در آن انجام می‌شود. تصاویر اندوهگین آرا گالر [۱] از زندگی خیابانی در شهر زادگاهش به شکل گسترده‌ای در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ منتشر شد،‌ چنان‌که برای وی نام مستعار «چشم استانبول» را به ارمغان آورد.با توجه به میراث گالر، عکاس آمریکایی الکس وب و عکاس بومی اهل ترکیه عارف آشچی از جمله کسانی هستند که اخیراً قابلیت‌های وسیع عکاسانه‌ی فرهنگ و تاریخ چند‌لایه‌ی استانبول را کاوش کرده‌اند .تصاویر آن‌ها کلان‌شهری پیشرفته را نشان می‌دهد که به سرعت وجهه‌ای بین‌المللی به خود می‌گیرد، جایی که حیوانات بارکش همچنان خیابان‌های قدیمی را زیر پا می‌گذارند و قدیمی‌ترین مرکز خرید جهان، بازار بزرگ، مفتخر است که بر اساس داد‌و‌ستد کالا‌به‌کالا فعالیت می‌کند.به زعم وب، لایه‌های فراوان استانبول آنرا بی‌نهایت اغوا‌گر می‌سازد، با این‌وجود همچنان به سختی قابل درک است: «استانبول، شهری مرزی‌ست که اروپا و آسیا، را در می‌نوردد، باستانی اما مدرن بوده، و همزمان مذهبی و سکولار است. همچنان که در خیابان‌های باریک و پیچ‌در‌پیچ منطقه‌ی فاتح پرسه می‌زنم، احساس می‌کنم که در قلمروی عثمانیان هستم. در لبه‌ی غربی شهر، زیر باران شدید و برف زمستانی، گویی در بارسلونا هستم. در حوالی مسجد ایوب ، محل دفن پرچم‌دار  پیامبر اسلام، در اسلام غوطه‌ور می‌شوم. آمیختگی مدنیتِ استانبول و گوناگونی تصاویر این شهر مرا مجذوب خود کرده و به‌من الهام می بخشد.»الکس وب در کتابش استانبول: شهر یکصد نام چهره‌ پر جنب‌و‌جوشی از شهری در تکاپو ارائه می‌دهد. بسیاری از این عکس‌ها بچه‌ها را در حال اشاره کردن، پریدن،‌ سرگرم وسائل بازی یا آویزان از میله‌های فلزی در پارک نشان می‌دهند. تصاویر دیگر، مردان یا زنان را در حال گفتگو، کشیدن سیگار، در انتظار اتوبوس یا کشتی، یا تماشای مد‌های جدید نشان می‌دهند. زنان محجبه در کنار پسرانی که تنها مایوی شنا به تن دارند یک فضای عمومی را به اشتراک می‌گذارند، در حالی‌که پوسترهای سینمایی، تبلیغات لباس و تابلوهای پیتزا دیوارهای رو به ویرانی ساختمان‌های تاریخی را می‌پوشانند.در سال‌های اخیر جمعیت فراوانی از مناطق روستایی ترکیه به استانبول هجوم آورده‌اند. جورج جورجی پیشروی حومه‌ی شهر را که مایل‌به‌مایل ساختمان‌های بتونی نامطلوبی را نشان می‌دهد، ثبت کرده است. در فاصله‌ی نه چندان دوری از شکوه و جلال معماری تاریخی مرکز شهر، چنین اماکنی در مقابل آرزوهای افرادی که به اینجا می‌رسند دورنمای تأسف‌باری عرضه می‌کنند. اگرچه تصاویر کامپیوتری از تغییرات برنامه‌ریزی‌شده‌ی پیش‌رو نشان می‌دهند که افراد جامعه درکنار یکدیگر از فضاهای عمومی پر جنب‌و‌جوش لذت می‌برند، اما واقعیت اغلب بسیار کسل‌کننده است.</description>
                <category>ایمان شاه‌ سمندی</category>
                <author>ایمان شاه‌ سمندی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 02:28:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>