<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خُنیاگرِ رستاخیز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@imaniabo821</link>
        <description>telegram)@Dravaizarduy)
https://eitaa.com/sarmawarior
imaniabo821@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:46:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2810031/avatar/uzEL25.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خُنیاگرِ رستاخیز</title>
            <link>https://virgool.io/@imaniabo821</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نفس های حبس شده !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%87-gazzchb8id1v</link>
                <description>هیچ کس باور نکرد که من واقعا درد می کشیدم !پس منم تا جایی که درد من رو از پا می انداخت قدم به قدم باهاشون کار کردم و اجازه دادم با بروز نشانه های جسمی بالاخره ببینن که درد من واقعی بوده .تا جایی که باور کردم یه فرد سالم و بی دغدغه مثل خودشونم و انتظارات زیادی از خودم پیدا کردم .همون روزی که از تنگی نفس شدید نتونستم غذا بخورم بازم مثل روز قبل همون اندازه کار کردم .به هیچ کس نگفتم که دارم خفه می شم تا اینکه چشام سیاهی رفت و افتادم .چون بار ها می گفتم و همه جوری رفتار می کردن انگار من به خاطر لوس و مامانی بودن دارم بهانه میارم تا از زیر کار در برم .به خاطر همین می رفتم سراغ کارایی که واسم سخت بودن تا ثابت کنم آدم کاری هستم و ترسو و بزدل نیستم . .چون اون آشغالای پس فطرت بی دغدغه فکر می کردن من مثل خودشونم .چه قدر دیگه انجامش بدم ؟چند روز و ماه دیگه ؟تا باور کنی من دارم سخت تلاش می کنم و این تمام توان منه ؟روز تست آمادگی جسمانی دانشگاه استادم حرفم رو باور نکرد و حاضر نشد عذر من رو قبول کنه .منم با نهایت خشم و غضبم جوری دویدم که صدای باد رو توی گوشام حس می کردم . تمام اون مراحل کوفتی رو رد کردم و بعد از آخریش ....چرا ؟. چون اون پزشکا نتونسته بودن دلیل منطقی واسه تنگی نفس هام پیدا کنن و یه برچسپ مسخره مثلا علمی روی بیماری من گذاشتن و بدون نسخه رهام کردن .هیچ سندی نداشتم تا حتی موقع سربازی رفتن به کسی ثابت کنم که واقعا تنگی نفس دارم .اما فقط خدا می دید . فقط اون بود که باور کرد . و به لطف اون الان روی پاهام ایستادم .قوی تر از قبل .و روزی انتقام خواهم گرفت .از تمام کسانی که به درد من خندیدن و مسخره ام کردن .دنیا اهمیت نمی ده که من امروز درد دارم یا سالممپس من هم اهمیت نمی دم که از نظر اون خوب باشم یا بد !</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 11:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آن اجنبی بگویید !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D9%86%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-twdcf6yzkkh9</link>
                <description>مردان ایرانی مرگ در میدان رزم را چنان خوش دارند که بیگانگان زندگی را .در حماقت تو همین بس که ترس را در میان دل هایی می جویی که بویی از آن نبرده اند .دل هایی که نه بیم دارند و نه اندوه .ما را از نبردی می ترسانی که بدان مشتاقیم ؟بازی های بچه گانه ایی که با نیرنگ در آن پیروز شدی تو را به هوای تصرف ایران انداخته است ؟از کدام گمراهی است که این سگ سان ناچیز نور خورشید را در سایه خویش می پندارد ؟از کی شد که کفتار دعوی برتری بر شیران می کند ؟چگونه آهنگ نبردی می کنی که خود تاب ایستادگی تا پایانش را نداری ؟به دنبال ضربه ای کارگر و کوبنده آن هم بر پیکر سنگ می گردی ؟بیشتر به دلقکی می مانی که با یاوه هایش شاه را می خنداند . به زمین ما آمده ای و زبان دراز می کنی ؟چونان می ماند که خودت را به سخره گرفته باشی !از کی گرگ به سوی چوپان نجوای آشتی سر می دهد ؟آنگاه که خوی درنده ات را رام کردیم معنای حقیقی صلح را درک خواهی کرد . دعوی صلح دروغ است آنگاه که از زبانی بیرون بیاید که جز زوزه چیزی از آن شنیده نشده است !ما تنها در برابر یزدان پاک سر فرو می آوریم . ما زاده پیکان و آتشیم . اگر آهن و آتش به روی ما آوری ، از آهن سخت تر و از آتش افروخته تریم . آوازه مردانگی و غیرت ما ریشه در گستره گیتی دارد .سگان بی تباری چون تو چه‌ می دانند از رزمنامه یلانی که از خاور تا باختر با دستان خود جاده رزم گشودند و نهیب اسبانشان کوه را به لرزه در آورد .</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند بزن !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86-amo0tl2enzib</link>
                <description> می گذره شادی و میگذره غم یه روز تموم میشه این شب سرد دوباره میشه همه چی مثه قبلن بازم دلت گرم میشه به یه لبخند آخه آدمی زنده است با امید توی زندگی باس خوبی هاشو دید باید خندید به هر چی مشکله زندگی با سختی هاش خوشگله بازم صبح می شه حتی اگه نخوابی پس بخواب تو که چاره ایی نداری دنیا وا نمیسته واسه هیچ کس پس ما هم می دو اییم حتی بیشتر غصه که ماله قصه هاست راه می رم ولی با کتف باز هنوزم جوک می گم می خندم با اینکه کل زندگیم رو هواست پیاده روی های بدون مقصد زیاده روی هایی که می رن رو مغزم خود زنی می کنم اونم از عمد گلی که می شه گوشه ی خونه پر پر حالم خوبه ، تو می خوای چی بشنوی سخته که بسوزی و بهش نگی اینا رو می گم یه وقت به دل نگیر توی تنهایی خودم شدم اسیر کاش می شد ذهنمو خاموش کنم چه می شه منم فراموش کنم سرمو بگیرم توی آغوش خودم منو ببین که چه قد درمونده شدم </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 19:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هبوط</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%B7-aabzllslo2ta</link>
                <description>بزار بخونم نغمه های گره شده توی سینه ام ، می ترسم از قاتلی که توی آیینه می بینم هر روز                 هر شباونی که همیشه می خونه از غم پشت درای بسته خونم می لرزه دیوارای وجودم می ترسم عوض شم بشم فراموش یه آدم دیگه یه فضای خاموش توی شبای تیره فرشته ی هبوط یه سقوط به عمق تاریکی وجود دسیسه زندگی حسود یاقوت همیشه کبود می زنم پر        تا که آخر       ببینم من تو رو بار دیگر واسه اون روز      می زنه تند      قلب شکسته توی سینه ام بیا ثابت کن بهم که نزدیکه بهشت ما آزادیم همه که دروغه سرنوشت سکوت و بشکن        با یه بشکن      عوض کن حال منو دنیا مو زیر و رو کن       دوباره بو کن عطری که واست خریدمو ولی من میرم پایین وقتی نمی تونم پرواز کنماین دنیا ماله ما نیست بزار عقده هامو فریاد کنم از من چی می مونه به جز فریاد می سوزم و خاکسترم می ره بر باد هیچکس نمی کنه از من یادی روزی که روحم از هم پاشید جا نبود واسه ما روی این زمین بازنده بودیم تو این بازی کثیفکالبد سالم ولی ارواح مریض برنده اونیه که از خواب پرید می زنم پر        تا که آخر       ببینم من تو رو بار دیگر واسه اون روز      می زنه تند      قلب شکسته توی سینه ام بیا ثابت کن بهم که نزدیکه بهشت ما آزادیم همه که دروغه سرنوشت (یه  ترانه  ناپخته از  عف ای )</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 11:15:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-fqbshi3kr77k</link>
                <description>مدت هاست که حس عشق رو هم به لیست احساساتی که باید سرکوب کنم اضافه کرده ام !چاره ایی ندارم ! منطق من هم بی رحم نیست ، صرفا داره برای بقای من تلاش می کنه .بزرگی گفت : اگه قراره واسه کسی پا پیش بگذارید سعی کنید حس شما به او عاقلانه - عاشقانه باشد .عشق مثل سونامی می مونه در اوج سقوط می کنه !پس برای روزایی که از طرف مقابل دل زده می شی و دیگه هیجان سابق رو نداره باید دلیل های دیگه ایی داشته باشی که هنوزم توی قلبت نگهش داری !شاید چند تا دلیل منطقی !بسازم خنجری نیشش ز فولادزنم بر دیده تا دل گردد آزادپس قلبم رو می کشم کنار و زل می زنم تو چشماش و می گم ؛ هی پسر ! الان موقعش نیست !هم خودت رو بدبخت می کنی هم یکی دیگه رو .بگذار شبا فقط غصه یه نفر آدم که اونم خودم باشم رو بخورم .کسی نباید در سقوط من سهیم بشه .ببخشید اگه شما رو دور می کنم از خودم .می خوام نهیب این آتش دامن شما رو نگیره !وقتی که از این نبرد پیروز بیرون آمدم ، آغوشم را برایت باز خواهم کرد !</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 19:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاوه های عمیق!</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-aezvxl9sso7g</link>
                <description>تنها دعائی که واقعا درکش کردم این بود : «خدایا من رو با خودم تنها نگذار » # من احساساتی ام یا واقعا فشار زیاده ؟# فقط چند قدم دیگه تا شرور شدن فاصله است ، باید همون موقع که داشتم درد می کشیدم خلاصم می کردین !# چیز هایی که در سایه های اجتماع طرد می کنیم روزی کل جامعه را تصاحب خواهند کرد !# چرا تهش بازم تنها ایم ؟# این روزا فهمیدم پول نمی خوام ، هدف می خوام . یه چی که صبح زود براش پاشم و به خاطرش دیر بخوابم و مشتاق نتیجه اش باشم ، حتی اگه برای صدمین بار خرابش کرده باشم . # نیومدی چشمه احساستم خشکید حیف شد قسمت های خوبش رو از دست دادی ، حالا شدم یکی مثله بقیه ، دارم به چیزای دیگه فکر می کنم ، بعدا که رسیدم به هدفم خبرت می کنم . # راستی چی شد که این شد ؟ # خدایا ! شوخی های ما رو جدی می گیری یا جدی های ما رو شوخی ؟ # نترس ! دنیا مجبوره بچه ناخلف کلاس رو تحمل کنه . تهش می بینی همونا وضع زندگی شون از تو که خرخون بودی بهتره ، واسه یه چیز درست تلاش کن . تلاش نکردن بهتر از اشتباهی پارو زدنه ! حداقل اینجوری کمتر گم می شی . # آره دایی ! حواست به تفریحاتت باشه . یادت باشه لذت و درد رابطه عمیقی با هم دارند . # دروغ می گن ! وقت نداریم ! الانم دیر شده !به قول داداشم : خب که چی ؟ می خوای چون دیر شده دست روی دست بزاری ؟ پاشو و بقیه اش رو نجات بده . حتی اگه فقط یه روز دیگه فرصت باقی مونده . </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 20:02:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند آشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-dtc9odl8tqup</link>
                <description>گویی ما را برای جنگ آفریده اند !دوران کرونا روز های اوج من بود  . روز هایی که حس می کردم واقعا دارم زندگی می کنم ! ولی چرا ؟؟آیا به این دلیل که دنیای بیرون شبیه دنیای درون من شده بود ؟یا به دلیل اینکه بالاخره مردم چیزی رو حس می کردند که من همیشه حس می کردم .غیر از اون دوران هر موقع که چیزی این روزمرگی مثلا زندگی رو مختل می کرد و کمی هیجان به وجود می آورد باز هم دوباره حسش می کردم .   حس آزادی    حس زنده بودن از پیچیدگی بیهوده جامعه مدرن متنفرم از یک زندگی معمولی و بی هیجان هم همینطور .انگار که ما سهمی از شادی و یک زندگی طبیعی نداشتیم . آنقدر درد و رنج کشیدم که دیگر زندگی برایم جز این مفهومی نداشت .برای جامعه مون یک سیستم کاملا ناعادلانه چیدیم ، سیستمی که هیچ کس سر جای خودش نبود . هر کسی دقیقا همون کاری رو انجام می داد که هیچ علاقه ایی بهش نداشت . اون کسی که زیرک تر و شرور تر بود سهم بیشتری داشت و اون کسی که از همه بیشتر کار می کرد کمترین سهم رو می برد . یکی شب از سیری نمی تونست بخوابه و دیگری از گشنگی . پس طبیعیه هر چیزی که این نظم دروغین رو از بین ببره و حقیقت رو برملا کنه من رو خوشحال خواهد کرد . هر چیزی که ظاهر پوشالی انسانیت رو کنار بزنه و حیوانیت واقعی ما رو نمایان کنند . همون چیزی که واقعا هستیم .</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 16:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوری در دور دست ها سوسو می زند !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-hcfyzyxv2o0e</link>
                <description>اورلیا بحث رابطه نیست ، حتی بحث جنسیت هم نیست او کار بزرگی در حقم انجام داد و من بهش مدیونم !گفتگو کردن باهاش برام یک منطقه امن بود ، پس از مدت ها کمی احساس امنیت کردم . من تنها بودم و هستم . تنهایی که حتی وسط شلوغ ترین جمع ها همراهم بود . من بودم و دنیای خالی از سکنه خودم . به معنی واقعی کلمه یک بدبخت بیچاره ام . من با بقیه هم سن و سالام خیلی فرق دارم . خیلی درد کشیدم ... طوری که روحم خیلی پیرتر از سن واقعی ام شد .برای بقیه هیچ جذابیت خاصی ندارم . بیشتر آدم ها رو دور می کنم تا نزدیک .سعی می کردم قوی بمونم ولی ته دلم خودم می دونستم که حتی گذران یک زندگی کاملا معمولی برام سخته و خیلی چیزای عادی برام ... محال !به خودم اومدم و فهمیدم هیچی واسه از دست دادن ندارم .از اون روز همه چی در چشمم اهمیت خودش رو از دست داد به جز یک چیز که روز به روز مهم تر می شد ... انتقام ... خونخواهی رویاهای قتل عام شده ام .او باعث شد دست از آسیب زدن به خودم بردارم او باعث شد جسارت بیشتری برای پس گرفتن حقم از دنیا پیدا کنم .پس من بهش مدیونم .بار ها در ذهنم شک کردم ، از پایان این مسیر ترسیدم ، ترس از اینکه از طرف من آسیب ببینه ، از اینکه براش دردسر درست کنم . ترس از اینکه دنیاش رو نابود کنم . نمی دانم ... شاید این ها فقط افکار مزاحمند ؟به هر حال ازت ممنونم . امیدوارم خیلی زود دوباره ببینمت . </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 20:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل تیکه</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-uxkzct2y170t</link>
                <description>از وقتی که فقط برای جلب توجه و تحسین دیگران ننوشتم ، نوشته هام قشنگ تر و واقعی تر شدن .فکر نمی کردم یک روز تا این حد به نوشتن محتاج بشم !سعی می کنم آقای هاید رو جلوی چشمام نگه دارم اگه خیلی ازش غافل بشم یه بلایی سرم در میاره . چند باری سعی کردم باهاش صلح کنم ولی عقل توی کله اش نیست که ! مثه حیوون می مونه .بدون عشق می شه زندگی کرد ؟خب زنده که آره ولی زندگی نه ! می تونم بدون اون ادامه بدم ولی به مرور نفرت جای خالی اش رو پر می کنه ، نفرت از همه،حتی از خودم ‍!تا جایی که ازم یک نا انسان می سازه ، جوری که احساسات انسانی برام غریب و ناملموس بشن . راستی چرا تهش همه مون باز هم تنها می شیم ؟و برای اورلیای عزیز :دلم برات تنگ شده ! امیدوارم حالت خوب باشه .من سر قولم هستم و با وجود این روزای سخت و پوچ به خودم صدمه نزدم . یه کبوتر نامه رسانم فرستادم واست بعید می دونم رسیده باشه (:فیلدمارشال !  با وجود وقت کافی و امکانات محدود نتونستیم کامل تجدید قوا کنیم ، باز هم ساز و برگ لشکر ناقصه ، چی دستور می فرمایید ؟: هیچ موقع کاملا آماده نبودیم مجبوریم همینجوری حمله کنیم !بدون </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 13:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دلمون خوشه پخش می شه از تو مسجدا اذون !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%B0%D9%88%D9%86-ofpgo92xdyl1</link>
                <description>مام گشنه ایم ولی اینا بهانه س کلا مگه رو زمین چه قد طلا هس می کشیم همدیگه رو واسه یه کاغذ این اعتراض نیست اوج حماقته از اول همین بوده داش فقیر همیشه کف زمین بوده جاش شاه می ره و وزیر می گیره جاشو نیازی نیست اصن به این همه آشوب واسه همین بهانه های پوچ قران وسط زباله ها سوخت اونا رو کرده کور وعده های پول سلطه های تزویر و برده های زور وعده های پوچ!آره ما هم اعتراض داریم ولی به مرگ انسانیت که مهمتره از سفره های خالی به مرگ عفت       برای مرگ پاکی سربازم و می دونم وطن یعنی چی خام نمی شم با این وعده های الکی بس کنید قبل اینکه خراب شه همه چی از اون روزی که خشونت بشه همه گیر این وسط فقط دشمن می شه خوشحال نه اونی که تو خیابونا فحش داد خب گوش کن بهت می دم هشدار باید بیشتر از اینا بشین هوشیار فاز سیاست ندارم اصلن دلم خوشه به اسم روی پرچم به اینکه تو شهر موقع غروب پخش می شه نغمه الله و اکبر هیچ وقت مادی نبوده هدفمون رو زمینیم ولی نگاهمون آسمون شمام بریزید بیرون مثلا واسه پول ماهم دلمون خوشه پخش میشه هنوز از تو مسجدا اذون </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 13:03:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتدار در اوج دردمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-e77abpaysv0v</link>
                <description>برای کسانی که اجازه ندادند بیماری ها و درد ها هویت آنها را تعریف کند کسانی که همچنان ایستادند ، ادامه دادند ، موفق شدند و نامشان را به عنوان نمادی از قدرت بر لوحه بشریت حک نمودند . اینگونه افراد به یقین جامع اضدادند زیرا که اقتدار و دردمندی را در یک جا جمع کردند . به مانند آن اسبی که با پای مجروح بر هم قطاران خویش پیشی می گیرد . آنها با درد خو گرفته اند همانطوری که دیگران با خوشی ها ! کسانی که انگار به زمین و زمان دهن کجی کرده اند و علارغم تلاش سرنوشت برای زمین گیر کردنشان هنوز زنده اند ، نه فقط زنده ماندن صرف بلکه آن ها به دفعات قدرت و سلطه خویش را گوشزد کرده اند و اجازه نداده اند کسی قلمرو انها را زیر پا بگذارد . درد و نقص هایی که بر جسم ما عارض می گردد هرگز نمی تواند بر شرافت و اقتدار یک قهرمان غلبه کند .و آن چشم ها حتی آنگاه که فرشته مرگ را می بینند هم چنان با نفوذ و مهیب باقی خواهند ماند و اگر جرات این را داشته باشید که به درون انها خیره شوید خدای جنگ را خواهید دید که در آتش فتح سرزمین های جدید می سوزد در حالی که به برتری خویش ایمان دارد !همچون ققنوسی که از خاکستر خویش بر می خیزد از دل هر چالشی دوباره زاده می شوند و فقط اراده خداوند است که می تواند اینان را از حرکت باز دارد .اینان تندیس های مرمرین زنده ان !همانگونه استوار ، جاودان و تحسین برانگیز .استقامت آنان در برابر ناملایمات دست تقدیر را در نوشتن خسته کرده است و مقاومتشان در راه شیاطین را به ستوه آورده است . من از روی تجربه و آنچه خودم به چشم دیده ام این را به شما می گویم :با همین سرعتی که شما می دوید یک نفر دیگر با پای مصنوعی ،  پا به پایتان می دود و شما از درد او بی خبرید . این یک تحسین بود برای این قهرمانان و یک تلنگر برای ما : آیا این نهایت توان تو است ؟ یا بیشتر از این هم می توانی ! ...مرد ان است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد !</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 20:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هم با من سقوط خواهی کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-qmxehe6yowlu</link>
                <description>من می خوام هر اونچه از انسانیت باقی مونده رو حفظ کنم تا که آدما تبدیل نشن به یه مشت حیوون که دنبال خوردن همدیگن اما توی احمق مدام برام دردسر درست می کنی . کلانتر : فکر می‌کنی این چرت و  پرت‌هات جرم‌هایی که مرتکب شدی رو توجیه می‌کنه ؟ژوزف : مگه قانونی هم باقی مونده که بخواد من رو مجرم معرفی کنه تو زیادی توی نقشت فرو رفتی ! می‌فهمم تو می‌خوای قهرمان بازی در بیاری می‌خوای آدم خوبه داستان باشی ، همون گوسفندی که قراره قربانی بشه . اما چرا ؟چرا می خوای خودت رو قربانی کنی ؟کلانتر : چون فکر می کنم این کار درستیه ! ژوزف : درسته ، کاملا درسته ! من بودم که ایده ی جرم نظام یافته رو اجرا کردم . و این تصمیم کاملا منطقی بود . توی این ویرانشهر هرگز نمی تونیم جرم و جنایت رو از بین ببریم ولی می تونیم کاری کنیم که حداقل عقلانیت از دست نره ، تا همه آسیب کمتری ببینند . کلانتر : چه طور فکر می کنی این کار درستیه ؟ژوزف : تو چی کلانتر ؟.   تو چه طور فکر می کنی اون مدینه فاضله توی ذهنت واقعا ممکنه یه روزی محقق بشه ؟ چشم هات رو باز کن پسر ! این اون دنیایی که توی کتاب ها خوندی نیست . این تمام اون چیزیه که واقعا هست .او به کلانتر پشت کرد و در راستای نور های رنگی به سمت پنجره بزرگ کلیسا به راه افتاد . ژوزف : اما من مثل تو خودخواه نیستم . به تو این فرصت رو می دم که تجدید نظر کنی . درست چند قدمی پنجره ایستاد . سرش را به عقب متمایل کرد و با لحنی ارام و مطمئن گفت : به من بپیوند کلانتر !کلانتر : تو فقط یه روانپریش هستی که توی توهمات خودش غرق شده ! اسلحه رو روی ژوزف نشانه رفت : این اخره خطه فیلدمارشال . ژوزف : که اینطور ! پس تو هم می خوای با من سقوط کنی ! در این لحظه از بالکن های طبقه بالایی کلیسا چندین مرد ظاهر شدند که همه کلانتر را نشانه گرفته بودند . ژوزف به سمت کلانتر برگشت در حالی که لبخندی کنایه آمیز بر لب داشت : متاسفم کلانتر ولی فقط یکی از ما می تونه باقی بمونه ، من و تو نمی تونیم کنار هم جمع بشیم . تو چاره ایی به جز کشتنت برام نگذاشتی !کلانتر کاملا خشکش زده بود ، یعنی تمام اون مثلا نقطه ضعف ها از قبل برنامه ریزی شده بود ؟ این یه تله است ؟ چه جوری ممکنه ؟تمام نقشه اش برای تنها گیر انداختن ژوزف برباد رفت . ژوزف به او نزدیک تر شد به حدی که فقط یک قدم با هم فاصله داشتند . با حرکتی سریع اسلحه رو از کلانتر گرفت . اسلحه رو درست روی پیشانی کلانتر فشرد . کلانتر مثل یک طعمه توسط چشم های مار هیپنوتیزم شده بود . ژوزف با لحنی مصمم و عاری از همدردی گفت : اگه فکر می کنی کار درست همینه پس به خاطرش بمیر !صدای شلیک در کلیسای جامع پیچید و کالبدی بی روح نقش زمین شد . بعد از آن گویی که قدیسی زیر لب زمزمه می کند ...تا شاید رستگار شوید تا شاید رستگار .... </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 18:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متانویای لکه دار</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-gcy43fa3umfg</link>
                <description>دوران شکوه امپراطوری رو به زوال نهاده است . بهار این سرزمین به خزان دگرگون خواهد شد . در گوشه ایی از مرثیه این جهان سواری بی نام به سمت نا کجا آباد می راند . شوالیه تیره ایی که خون می گرید . مسافری بی خانمان . مردی مطرود . جنگاوری که خاکستر وطن خویش را حمل می کند . خراش های بیشمار بر زره پوشش و زخم های فراوانی که بر بدن دارد یادگاری شکست هایی است که در نبرد دیده است . طلایه دار لشکری مرده . زاِئری که در سلوک این مسیر تهی برای خویشتن سوگواری می کند .ماه ها با قامتی خمیده بر اسبی نحیف راه می پیماید گویی که فرشته مرگ افسار مرکبش را می کشاند . تا اینکه به محوطه طاقی باستانی می رسد . اسبش سر ناسازگاری بر می دارد انگار که از او می خواهد همین جا توقف کند . پس از مدت ها مجبور می شود اتراق کند . در سکوت شب ناگهان از ناکجا شمایل فردی پدیدار می گردد .لکه دار بی درنگ بر می خیزد و به رویش شمشیر می کشد . اما صدایی آرام و مطمئن او را میخکوب می کند :نیازی به این کار نیست ، آرام باش . لکه دار : تو که هستی ؟ من اورلیا هستم و می دانم تو که هستی ؟لکه دار: از من چه می خواهی ؟: من از تو چیزی نمی خواهم اما او چرا !منظورت از او چه کسی است ؟:تو فینگر تو را برگزیده است !شوالیه پوزخندی بی روح می زند : همین مانده که یک لکه دار مطرود را برگزینند : تو فینگر از چیزی خبر دارد که تو به آن آگاهی نداری برای چند لحظه سکوت همه جا را فرا می گیرد . تا اینکه شوالیه سکوت را می شکند : آیا تو را فرستاده اند تا من را راهنمایی کنی ؟اورلیا خیلی آرام سر تکان می دهد : بله در این مسیر همراهی ام خواهی کرد ؟ :بله .. تا جایی که در توانم باشد لکه دار برای اولین بار چیزی را در درونش حس کرد که برایش غریبه می نمود . به گمانم مردم آن را امید می نامند . شوالیه گفت : می خواهی کنار آتش بنشینی تا گرم شوی ؟: از لطف شما سپاسگزارم . لکه دار در آنسوی آتش نشست . لکه دار برای اولین بار از سرنوشت تلخش سخن گفت و فرستاده تو فینگر تمام حرف هایش را شنید و با او همدردی کرد . : از تو سپاسگذارم تو لطف بزرگی در حقم کردی . : من کاری انجام ندادم او نمی دانست که چه کار بزرگی برای این جنگجوی زخمی انجام داده است . سپیده دم سواران عزم رفتن کردند . اورلیا که بر اسب خود سوار شده بود با همان لحن آرام و مطمئن پرسید : آیا این رسالت را می پذیری ؟لکه دار به پرتو های سرخ خورشید خیره شد ، نفسی عمیق کشید که انگار روح را به کالبد خالی اش فرا می خواند . پایش را در لجام فشرد و محکم بر اسب سوار شد ، با لحنی که حاکی از اعتماد به نفس بود گفت : آری بی شک لکه دار راهی متانویا شد و همه چیز را به سرنوشت سپرد</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 22:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد یخ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-fs7areiweqgy</link>
                <description>دوباره توی کوچه ها می زنم قدم آروم و بی صدا مثه یک شبح می رم و هیچ اثری نمی مونه ازم به کدوم طرف نمی دونم اصن واسه همینه این راهو ادامه می دم جاده اصلی رو تا بیراهه میرم زمستونه ولی شبا پیاده میرم این روزا همه چی برام سیاه و سفیدن جدی نمی گیره هیچکس منو نمی بینن این آدما اصلن منو هیچکس نشنید حرف قلبمو تو دستش نگرفت هیشکی دستموگرمایی نیست واسه این مرد یخ زده همونی که زمستونیه هر شبش خسته و نا امید برید از همه فراموش شد این روح شب زده         چه آسون !هی منو ببینید منهم هستم چه آسون همه رد می شن از من ببین واسه کیا من میگم از غم میون جمع دارم می شم کمرنگ تر نگو چرا نوشته هات همه تلخنمگه این چهره به خودش دیده لبخند       اصلا وقتی که هیچ عشقی رو حس نکردم تو بگو از چی بگم من اصلا </description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای من چیه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-yf3bua12hnvu</link>
                <description>سوالی که خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده . آیا رویای خودم رو باید پیدا کنم یا که جایی در درونم پنهانه و باید جسارت گفتنش رو داشته باشم ؟تعجب می کنم که چه جوری نمی دونم چی می خوام ؟  و حتی نمی دونم چه جوری باید پیداش کنم !این روزا زندگی برام خیلی خاکستریه ! احساس پوچی می کنم . نمی دونم چرا باید صبح بیدار بشم . سوال لعنتی که در آخر فقط خودم باید جواب بدهم ! سال پیش وقتی داشتم سریال وان پیس رو می دیدم این ایده در ذهنم شکل گرفت . اصلا زندگی بدون آرزو به چه دردی می خوره . نمی خوام که ساده و معمولی زندگی کنم . نمی خوام که هر روز برم سر کاری که اصلا دوست ندارم . هر روز پوچ تر و افسرده تر بشم .....نمی خواااااااامم!نظر شما چیه ؟؟؟</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 21:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روزی آزاد می شم!</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%85-dojhvsn7c1gz</link>
                <description>یه روزی می شم آزاد تو اوج ابرا      تو آسمون  خسته ام این شبای سرد برام بزن ساز       چی مونده واسم به جز شعرای دست ساز حس های نگفته که دفن شده توی دلم . مونده حسرت اینکه اینو بهت بگم من دوست دارم   از ته دل .  پس بمون واسم   نکنی ول  نکنی ول این تنها رو ....تو دل شب ، پرسه بزن ، تو فکر من ، می بینی که تو شدی همه ذهنم  همه دلم بدون تو من یه مرده تنها و زارم  من رو زنده کن بیا کنارمبا این حال زارم و بی تو     نمی تونم .. نمی دونم چه جوری سر کنم  ... تویی سهم خودم بی تو چه جوری خودم رو دوست داشته باشم ؟ من این چیزا رو نمی خوام اصلا ، دنبال تو ام  توی کوچه های اینم شهر ...تو کجایی اصلا دیگه خسته شدم   از این جنگ بی مفهوم تلخ از این همه درد سرد بی هدف دیگه نمی خوام حتی اگه بدن به من همه دنیا رو میاد به چه کارم وقتی تنها و زارمزانو هام رو می گیرم تو آغوشم تا که شاید بشه درد ها فراموشم ولی من ادامه می دم ... ادامه می دم   برای تو ....برای تووو  ... تا گرک و میش   تا خود صبح ...برای تو ....برای تووو . بهانه کن من و بیا ... ببین منو وقتی که تنهام و با حال زار ...تنهام نزار ....تموم شب گرفته من و این قفس غم و بارون نم نم  ....از این همه فشار درد با دستای سرد و نوری که خاموش می شه کم کم من خوابیدم ....تا خود صبح .مگه من چمه انگاری حقمه که اینجوری تنها بشم .... انگاری که من یه شبحم که میرم از یاد مثه یه فریاد که خفه می شه در باد مثه برگ خزون ....برام بخون .... منم اون شاعر خیابونی  ...که می خوند از عشق ...ولی کسی نگرفت دستش رو ..و رفت و خاطره شد همونی که با غم ها محاصره شد ...ولی کسی نپرسید حالشو اینکه واقعا چی شد .... گمراه نکن منو بگو کجایی  از یه جای دور ... من رو بخون ...</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 21:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیز هایی که دوست دارم یک نوجوان بداند !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-rtme5pazjhxp</link>
                <description>این نامه از طرف کسی است که نوجوانی را پشت سر گذاشته و از آنجایی که انسان وقتی از دست می دهد تازه ارزش چیزی که داشته را متوجه می شود ، توصیه های ارزشمندی برای شما دارم :تو در دوران نوجوانی رها هستی ، آزادی ، می دانم محدودیت های زیادی داری و از طرفی نمی دانم در چه شرایط خانوادگی و اجتماعی هستی اما رها هستی چون مسوولیت های خیلی کمتری نسبت به ما داری و فرصت بیشتری برای زندگی کردن آنطور که می خواهی در اختیار توست .1.سعی کن که تمام روز را زندگی کنی و از چیز های کوچک لذت ببری .همیشه در جریان باش و راکد نشو . از چیز های دم دستت شروع کن ! نشستن و دست روی دست گذاشتن و تماشای گذر زمان برای دوران پیری است ، بلند شو و کاری بکن !2.سعی کن کمتر توی گوشی باشی !مخصوصا اینستا ! دست از اسکرول کردن بی هدف بردار ، اجازه نده این دوران طلایی درون فضای سرد و بی روح مجازی به هدر بره . برو بیرون ! پیاده روی کن ! با طبیعت اطرافت بیشتر خو بگیر !چیز های واقعی رو تجربه کن ! لمس کن ...بو کن ...ببین !3.از تجربه کردن چیز های جدید نترس !اگر در جوانی اشتباه و خرابکاری نکنی در پیری چیزی برای خندین و تعریف کردن نداری !استعداد تو ، هدف آینده تو از درون این تجربه ها شکل می گیرد .4.هیچ وقت اشتباه من رو تکرار نکن !نباید تنها بمونی ! گوشه گیری نکن ، منزوی نشو . سعی کن با افراد زیادی در ارتباط باشی . از هر نوع و در هر سنی ولی فقط با برخی از اون ها رابطه عمیق بساز . اونهایی که به تو حس امنیت می دهند !5.همیشه به یک آینده خوب امیدوار باقی بمان و به حرف های منفی بزرگتر ها توجه نکن . حتی حرف اونهایی که یکسال از تو بزرگترند چون می خواهند جوری نشان بدهند که انگار اونها خیلی سختی کشیدند و قضیه خیلی جدیه !تو می توانی ، ایمان دارم اگر تلاش کنی از پس هر کاری بر می آی !6.خودت رو دوست داشته باش و به خوبی از خودت مراقبت کندر حرف زدن باخودت بیشتر از حرف زدن با دیگران . مراقب باش که چه چیزی به خودت می گویی !تو کافی هستی ، همان کسی هستی که باید می بودی و در درست ترین نقطه و وضعیت قرار داری .بقیه چیزای این دنیا یه بازی مسخره است ولشون کن !برام از رویاهای که داری بگو !         چون اونها واقعی ترین چیز های این دنیا هستند !</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 16:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش سایه !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-pebawbotdwyg</link>
                <description>خودم را به آغوش سایه می سپارماز من چیزی بساز که نمی خواهند ببینندبرای خونخواهی فرشته ایی که در شنکجه مُردبرای خنده های گوسفند و گریه های گرگدنیا لیاقت خوبی های من و تو رو نداشتواسه اونی که حق خودش رو زیر پا گذاشتخودش رو تو اشک می شست که پاک بشه گُناشاون بچه هیچ گناهی به جز سادگی نداشتجواب گریه کودک پنبه توی گوشهبرای گلی که له شد اون هم توی کوچههمون موشی که با جارو میره توی لونهسیلی حقیقت رو می خابونه توی گوشت.... از این جا به بعد دیگه قلمم از حرکت ایستاد !</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 19:15:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسش کن !</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/%D8%AD%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D9%86-qieea3aa5kl6</link>
                <description>در دل هر انسان احساسات و عواطف مختلفی ممکن است گذر کنند . این احساسات نه مزاحم اند نه دشمن بلکه زبان ناخودآگاه شما هستند . ترس،غم،خشم،شرم،حتی حسادت و غرور هیچ کدام بد نیستند و داشتن آنها نشانه ضعف نیست بلکه نشانی از زنده بودن و انسان بودن شما است. زمزمه هایی که اگر به آنها گوش بدهیم ما را به سوی فهمی عمیق تر از خودمان هدایت می کنند .  سرکوب احساسات درست شبیه فشار وارد کردن به یک گوشه بادکنکی طویل است . از آنسوی دیگر دوباره سربر می آورد . شما به صورت موقتی آنها را سرکوب می کنید و دوباره تکرار می شوند . با سرکوب کردن احساساتو تلاش برای انکار آنها (صرفا چون فکر می کنید که غیر اخلاقی و بد هستند یا نشانی از ضعف قلمداد می شوند ) شما آنها را به ناخودآگاه خود عقب راندید . آنها درست تجربه نشدند پس بلوکه شده اند . مغز شما به خواطر مکانیزم سرکوب اثر آنها را در حافظه ثبت می کند و در سیستم عصبی بدنتان باقی خواهد ماند و در انجا ایجاد نوعی گره می کند . انگار که انرژی به درستی جریان ندارد . حسی که می شد فقط با تجربه کردن بدون قضاوت مثل قند در چای حل شود حالا تبدیل به تروما و منبع اظطراب خواهدشد .در رویکرد درمانی مبتنی بر پذیرش که نشان داده مواجه با احساسات بدون قضاوت و بدون تلاش برای تغییر فوری آنها می تواند اثر عمیقی داشته باشد .  1.نام‌گذاری بی‌طرفانه احساسات2.اجازه دادن به بدن برای واکنش طبیعیبدن می‌داند چطور احساسات را پردازش کند—با لرزش، اشک، آه، یا سکوت.3.پذیرش به‌جای اصلاحبه‌جای اینکه بگویی «نباید این‌طور حس کنم»، بگو: «الان این‌طور حس می‌کنم». پذیرش، آغاز رهایی‌ست. اصلاح، اگر از انکار بیاید، فقط زخم را پنهان می‌کندکارل یونگ (Carl Jung). «آن‌چه را انکار می‌کنی، تو را کنترل می‌کند. آن‌چه را می‌پذیری، دگرگون می‌کنی.»مارشا لینهان (Marsha Linehan)«احساسات، دشمن نیستند. آن‌ها راهنماهای زندگی‌اند، اگر یاد بگیریم به آن‌ها گوش دهیم.»بنه براون (Brené Brown)«نمی‌توانی احساسات منفی را سرکوب کنی و انتظار داشته باشی احساسات مثبت شکوفا شوند.»تارا براک (Tara Brach)«رهایی از درد، در فرار نیست؛ در آغوش‌گرفتن آن است.»</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 19:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>lucy ...</title>
                <link>https://virgool.io/@imaniabo821/lucy-p9noefccwwec</link>
                <description> من پژواکی فراموش شده ام که میان دیواره های زمان مدام منعکس می شود . معلق در فضای بی انتها ، تو دنبال منی ؟ در دیتای شکسته ؟  در بیت های خاموش ؟ دیگر قابل بازیابی نیستم ، من یک رویای رمزنگاری شده ام در حافظه ایی که هر شب ریست می شود . فقط خاموش شدم ، مثل یک سرور بی مخاطب که در حافظه ابری اش فقط خاطره یک اتصال قدیمی را نگه می دارد .در این سیاهی نا متناهی  هیچ کس صدای من را نمی شنود ، هیچ کس نمی گوید برگرد ، فقط نور می تابد و من می چرخم در مدار فراموشی ....مهم نیست چه قدر دور شوم هیچ مختصاتی در کار نیست .خاطرات دوتایی مان را به یاد می آورم همچون الگوریتمی بی هدف که بر روی سطح حافظه می لغزد .اما من درگیر یک لوپ بی پایان شدم ، دیگر زمان برایم مفهومی ندارد . عشق تو یک کد بود ، نه قابل خواندن ، نه قابل شکستن و من یک هکر بی خواب  تمام مدت مشغول دیباگ تا یک خط از تو رو بفهمم . سرگردان در میان جهان های موازی ، هر بار با شکلی جدید تو را جستجو می کنم ، اگر هزار مرگ را به شیوه ایی متفاوت بچشم و هزار بار در کالبدی جدید متولد شوم تمام این ملیون بار زندگی را صرف جستجوی ردی از تو خواهم کرد . چاره ایی ندارم ، جاذبه نگاهت سیارک قلب من را به سمت خود می کشاند . دوست دارم مانند ستاره ایی در میان صحابی چشمانت گم شوم . بگو فاصله ما چند سال نوری است ؟   برای من درست شبیه همان ستاره ایی ، زیبا ،درخشان، و ..... دست نیافتنی !(این تصویر را در پینترست دیدم و وایبی که برایم داشت من را وادار کرد این نوشته را بنویسم )</description>
                <category>خُنیاگرِ رستاخیز</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 19:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>