<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Iman Sahebi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@imansahebi</link>
        <description>می‌نویسم می‌نویسم، چون که برنامه‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 13:43:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/48378/avatar/f8l0XN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Iman Sahebi</title>
            <link>https://virgool.io/@imansahebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی در توهم مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-mhl6qmigamcf</link>
                <description>ساعت هشت شب بود. چند دقیقه‌ای بود که به خانه رسیده بودم و با خستگی دراز کشیده بودم. تاریکی و بارش برف توأمان صحنه‌ی خاطره‌انگیزی ایجاد کرده بودند. اخبار را باز کردم تا ببینم در شبکه‌های اجتماعی چه می‌گذرد. «امروز خورشید در آسمان تا صبح بالا می‌ماند.» ناخودآگاه قهقهه‌ای زدم و در حالی که از پنجره، تاریکی بیرون را می‌دیدم اسکرول کردم. «کارشناسان بر این باورند که پدیده‌ی جدیدی به نام شب‌خورشیدی به وجود آمده است که باعث می‌شود چندین شبانه روز به طور مداوم خورشید در آسمان بماند و باعث شود تاریکی شب را تجربه نکنیم.»چشمانم را کمی مالش دادم تا شاید واضح‌تر ببینم چه نوشته است. متوجه شدم که کاملاً درست خوانده‌ام. شک کردم که نکند محتوای طنزآمیز باشد، اما نام آن صفحه «خبرگزاری بین‌المللی ایرانیان» بود. پست را چک کردم و دیدم پیام مال همین امروز صبح است. همه چیز کاملاً درست بود؛ تنها مسئله این بود که واضح‌تر از این نمی‌توانستم تاریکی شب را جلوی چشمانم ببینم.خنده‌ی روی لبم رفته رفته محو می‌شود و جای خود را به چشمان متعجب و ابروهای نگران می‌دهد. پست‌های دیگر آن صفحه را چک کردم و همه به همین موضوع اذعان داشتند. یک ویدیوی دیگر را باز کردم و مصاحبه با یک فعال محیط زیست بود و مجری از او سوالاتی می‌پرسید:«خب آقای فلاحتی، پیش‌بینی می‌کنید چند روز این پدیده ادامه داشته باشد؟» او جواب داد:«دستگاه‌های مجهز ما اینطور نشان داده‌اند که حداقل یک ماه در این وضعیت خواهیم ماند...» ویدیو را ناتمام بستم. حدس زدم شاید این صفحه فیک باشد.در اکسپلور اولین ویدیو را باز کردم. فردی با لهجه‌ی عربی-ایرانی از آسمان روشن ویدیو گرفته بود و دوربین را از چپ به راست طوری نشان می‌داد که انگار آسمان کل شهر را نشان داده باشد، و حین آن می‌گفت:«امروز، ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ ساعت ۸ شب، شهرستان ملکشاهی، همانطور که پیش‌بینی می‌شد آسمان کاملاً روشن است و در تمام شهر نیز این پدیده وجود دارد...» رفتم پنجره را باز کردم و چند دقیقه با دقت به آن آسمان تاریک نگاه کردم. با خود گفتم، شاید حالا یک شهر اینطوری شده باشد، حداقل شهر ما که خبری نیست.پست بعدی از صفحه‌ی «حقایق ناگفته‌ی تهران» را باز کردم. «به شما می‌گویند شب‌خورشیدی، اما واقعیت چیست؟ دستگاهی اخیراً اختراع شده است و می‌تواند کاری کند که آسمان همواره روشن بماند. بنابراین این رخداد به این زودی‌ها تمام نخواهد شد و در تمام کشور خواهد ماند...» عجیب بود. محتواهای قبلی را نقض کرده بود اما در نهایت با این حقیقت که «آسمان روشن است» موافق بود. چه خبر شده است؟!مشغول دیدن ویدیوهای مشابه بودم که مردم از شهرهای مختلف و با لهجه‌های مختلف محتوای مشابهی ارسال کرده بودند، که ناگهان دوستم زنگ زد. «چطوری داداش؟ حالا که امشب هوا روشنه بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم و از این پدیده عکس بگیریم.» به او گفتم «داداش هوا که تاریکه چی میگی؟» سردرگم شده بودم. او گفت:«نه ببین تو چشمات عادت داره این ساعت هوا رو تاریک ببینه. یکم بیای بیرون تو هم متوجه واقعیت میشی.»با او بیرون رفتم و چند ساعتی برایم از جهات مختلف این پدیده را بررسی می‌کرد. حتی گفت که دوست نزدیکش رفیق همان کسی است که آن دستگاه را وارد کشور کرده است و بنابراین آن قضیه هم صحت دارد. آخرین حرفش این بود «حتی اگر هنوز هم باور نمی‌کنی، بدان که از قدیم گفتند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! پس حداقل مطمئن باش که یک چیزی هست! حالا شاید بعداً جهات مختلف آن شفاف‌تر شود.» در خیابان هر جا رد می‌شدیم صحبت از این حادثه بود. وارد رستوران شدیم برای غذا خوردن و صدای میزهای کناری هم به همین موضوع اشاره داشت.همه و همه داشتند فقط در مورد این موضوع صحبت می‌کردند. آنقدر بحث داغ شده بود که موضوعی که ابتدا من به آن قهقهه می‌زدم، سپس کمی بعدترش فهمیده بودم که لابد چیزی هست که من از آن خبر ندارم، اکنون به شک افتاده بودم که نکند واقعاً حقیقت دارد؟ شاید هم من دارم اشتباه می‌بینم. شاید هنوز چشم‌های من عادت نکرده‌اند.با چند نفر بحث کردم و گفتم هوا که هنوز تاریک است؟ بعضی‌ها با آب و تاب شروع به بحث می‌کردند. بعضی‌ها سریع دست به گوشی می‌شدند و همان ویدیوها را بهم نشان می‌دادند. بعضی‌ها فقط با چشم‌غره و نگاه عاقل اندر سفیه من را نگاه می‌کردند. برای همه بدیهی بود که هوا روشن است. اگر من این را انکار می‌کردم به طرز عجیبی طرد می‌شدم. حتی دوست صمیمی‌ام بعد از چند ساعت صحبت با من، انگار که به این نتیجه رسیده باشد که من نمی‌فهمم، از هیجان افتاده بود و انگار او هم می‌خواست مرا کنار بگذارد و نگاه او به من متفاوت شد.برداشت همه این بود که من احمقی بیش نیستم! شاید اگر کمی دیگر می‌گذشت، من هم باورم می‌شد که هوا روشن است! شاید حتی به دوستان خود زنگ می‌زدم و برای آن‌ها توضیح می‌دادم که چگونه همین هوای بدیهتاً تاریک، روشن است. اما، حتی اگر این هم نمی‌شد، قطعاً باورم می‌شد که من واقعاً احمق هستم!از خواب بیدار شدم. گوشی را چک کردم. دوم بهمن ۱۴۰۴ بود و با دیدن نوتیف‌های برنامه‌های مختلف فهمیدم اینترنت وصل شده است. اینستاگرام را باز کردم و در اولین تصویر خواندم «آتش زدن بازار تاریخی رشت توسط مأموران». ناگاه به خود آمدم و حس کردم این سناریو را قبلاً تا انتها دیده‌ام. گوشی را کنار گذاشتم و به خوابم ادامه دادم...</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 21:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح تمدن کربلایی حول یک سؤال | قسمت چهارم (پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-mt2fciklmij8</link>
                <description>امام حسین (ع) عشق می‌فهمد. اگر همه به عشق امام حسین کار کنند، هر کسی هر جایی هست فقط و مطلقاً هدف خود را ایثار در این راه قرار بدهد، اگر این فرهنگ اربعینی که روز به روز در حال گسترش است جهانی‌تر از همیشه شود، دیگر آدم‌ها هدف خود را پیشرفت شغلی یا شخصی قرار نمی‌دهند. دیگر آدم‌ها حاضر نیستند همدیگر را له کنند تا به مقامات اجتماعی بالاتری برسند. در چنین دنیایی، افتخار این نیست که چند تا خانه و چقدر سرمایه داری یا چقدر ظاهر بهتری داری. افتخار این است که دست چند نفر را گرفته‌ای و چقدر در راه امام حسین کمک کرده‌ای. این تفکر امام حسینی منجر به تمدن امام حسینی خواهد شد. https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-m7vpdwgpnpgf در نگاه اول و کوتاه‌مدت که به مسئله‌ی نذری دادن بنگریم، هدررفت و دورریز و اسراف و خرج‌های گزاف می‌بینیم که هر آدمی کمی با خودش فکر می‌کند به تناقض فلسفی‌ای می‌رسد: خب که چه؟ خرج‌های بهتری نبود برای انجام دادن؟ فرضم در این مسئله این است که آدم نگاه مغرضانه، سهواً و عمداً، ندارد. شاید بگوییم خب آن فرد دارد خودش را در این رقابت دنیا عقب می‌اندازد و شکم افرادی را سیر می‌کند که اصلاً نیازی هم ندارند!اما وقتی دقیق‌تر که نگاه بکنیم، می‌بینیم مسئله‌ی امام حسین، مسئله‌ی نذری دادن، چیزی نیست که خدا یا امامش یا حتی مسلمانان به آن نیازی داشته باشند. در کوتاه‌مدت آن افراد ضرر مالی می‌کنند، اما این در واقع ضرر نیست، این همان ایثار در محوریت اجتماعی است، این رقیق شدن قلب در محوریت فردی است.نکته‌ی مهم این مسئله آن است که خدا در نهایت می‌خواهد همه‌ی انسان‌ها منتفع بشوند. همه بطور برابر و عادلانه. او برای این کار امام حسینی قرار می‌دهد که توجه همه‌ی آزادگان و عاشقان جهان را به خود جلب کند. سپس مردم گروه گروه به این مسیر گرویده و هر کدام هر چه دارند برای این مسیر می‌گذارند. وقتی در نهایت اکثریت مردم به این وضعیت برسند، آن وقت است که می‌بینیم تمدنی تشکیل یافته است که نفع آن به همه و مخصوصاً خود ما می‌رسد.کسی که نذری می‌دهد، از مال خود می‌گذرد و به جایش، قساوت قلبش را دور می‌اندازد. او ایثار می‌کند و به جایش روحیه‌ی ایثارگری را در جامعه گسترش می‌دهد. با این گسترش، قلب آدم‌ها رقیق می‌شود و همه به این سمت متمایل می‌شوند. جامعه‌ی امام حسینی، جامعه‌ای‌ست که آدم‌ها نفع جامعه را بر نفع خود غالب می‌دانند و افراد این جامعه، افرادی هستند که قلب صاف و رقیقی و به دور از تکبری دارند.فرهنگ حاکم بر دنیای فعلی چنین چیزی را برنمی‌تابد. برابری را برنمی‌تابد. پس تمام توان خود را برای مقابله با این قضیه می‌گذارد. او نمی‌خواهد منابعش از دستش بروند، اما تمدن ایثار و امام حسینی قطعاً غالب خواهد شد، لو کره المشرکون. مردم در چنین جامعه‌ای حسرت بخشیدن را خواهند خورد، نه نداشتن، زیرا دیگر کسی را پیدا نمی‌کنند که به او بخشش کنند.خنده‌دار است؟ دور از ذهن است؟ در دنیای فعلی شبیه جوک می‌ماند، نه؟ نه. اربعین نماد این تمدن است. هر کسی هر نوع کمکی به گسترش آن بکند نفع آن به همه می‌رسد. شاید تا چند سال پیش که اربعین به گوش‌مان نخورده بود این موضوع دور از ذهن بود، اما امروزه نزدیک‌تر از همیشه است. می‌بینیم که پیاده‌روی اربعین در کشورهای مختلف نیز برگزار می‌شود. مردم مشاهده می‌کنند که سیستم متفاوتی وجود دارد که جواب هم می‌دهد، برای همین سرعت گسترش آن به شدت بالاست.ما می‌توانیم هم و غم خود را برای رسیدن به دهک بالای سطحی که در سلسله‌مراتب سرمایه‌داری در آن هستیم بگذاریم و تلاش کنیم این مراحل را دانه به دانه رد کردن، از پیشرفت شخصی‌مان خوشحال باشیم و از خرید کوچک‌ترین چیزها مانند هدفون بلوتوثی تا لاکچری‌ترین ویلاها خوشحال باشیم، یا می‌توانیم ارزش خود را دقیقاً برعکس این مسیر قرار دهیم. ما می‌توانیم در این مسیر جذاب سرمایه‌داری غرق شویم، یا می‌توانیم در دریای شور حسینی زنده شویم.لزومی هم ندارد برای شروع همه چیز خود را وقف کنیم. همان یک تخم‌مرغ یا یک خشتی که در توان‌مان هست، اما به اندازه‌ای هست که دل‌مان را کمی بلرزاند کافی‌ست. یکی از اصول انفاق این است که از چیزی که «دوست داری» باید بگذری. چرا؟ زیرا این دلت را می‌لرزاند. زیرا این ضربه محکمی به قساوت قلب تو می‌زند. خدا تو را رقیق می‌خواهد. فلذا برای هر چیزی که تو را به این برساند ثواب گذاشته است، خواه نذری دادن باشد و خواه ریخته شدن قطره‌ی اشکی بر مصیبت عظیم. این ثواب برای آن نیست که او نفعی ببرد بلکه همه‌ی نفع ثواب را خود تو، خود روح تو، می‌برد. همه‌ی نفع ایثار را خود تو می‌بری و همه‌ی نفع امام حسینی شدن را خود تو.هنگامی که این چنین به قصه‌ی امام حسین نگاه می‌کنیم، خیلی چیزها برای‌مان شفاف‌تر از قبل می‌شود. مفاهیمی مثل زیارت، جماعت، اربعین، کربلا، عاشورا، و در صدر آن، مهدویت. اسلام به پا خواسته از انسانیت و انسانیت به پا خواسته از اسلام که به کمک هم و طی یک سیر طبیعی و نه معجزه‌وار، به دست همین مردم له‌شده اما رقیق، قرار است دنیا را در مسیر عدالت قرار بدهند.در دنیای کنونی انسانیت به جز آن عده‌ی محدود متکبر مشرک میان ما آدم‌ها وجود دارد. اما اسلام چیزی فراتر از این را پیشنهاد می‌دهد. انسانیت حکم می‌کند که تو حقوقی داری، اگر چیزی را بخری مالک آن هستی، اگر جرمی علیه‌ت صورت گرفت می‌توانی شکایت کنی. اسلام نیز همین حقوق را برای تو قائل هست، و خب کاملاً هم حق داری، اما بلافاصله بعد از آن می‌گوید: اما اگر ببخشی، اگر گذر کنی، بهتر است! و تعالی انسانیت در همین ایثار کردن است.با این تفسیر، چه بسا انسان‌های بی‌دینی می‌بینی که از انسان‌های دین‌دار مسلمان‌ترند! دین باید تو را رقیق کند و تعالی ببخشد. هر عمل دینی که بر این اساس نباشد بیهوده است، هیچ بهشتی را هم بابت آن به تو نمی‌دهند. مبنای بهشت همین رقیق بودن، همین ایثار و همین تعالی توست. بهشت دادنی نیست، بودنی است.اربعین، مقدمه و الهام بخش جامعه‌ای عادلانه و به دور از ظلم است. اربعین نظام سرمایه‌داری را به چالش می‌کشد و همزمان راه‌حل مناسبی را برای جایگزینی آن ارائه می‌دهد. اربعین مقدمه‌ی مهدویت است که به دستان همین مردم عادی پیاده می‌شود. خیال خام است اگر فکر کنیم ظهور خودش رخ می‌دهد در حالی که ما کنار نشسته‌ایم و دنیای ظالم فعلی را تماشا می‌کنیم. خیال خام است اگر فکر کنیم ناگاه فردی می‌آید و با اشارتی دنیا دگرگون می‌شود. نه، مهدویت پشت می‌خواهد. پشتوانه‌ی آن همین مردم رقیق و مظلوم اند، پشتوانه‌ی آن همین تجمع پرشکوه اربعین است که خالصانه و مردمی برگزار می‌شود. ارزش‌های مهدویت نیز باید در همه‌ی صنایع وجود داشته باشد؛ مهندسان اربعینی، دکتران اربعینی، سرداران اربعینی، علوم اربعینی، و بطور خلاصه دکترین اربعینی، و تک تک ماها در این مسیر بایستی نقش مهمی را ایفا کنیم اگر می‌خواهیم اندک ارزشی در خلقت داشته باشیم.اللهم عجل لولیک الفرج</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 03:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح تمدن کربلایی حول یک سؤال | قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-m7vpdwgpnpgf</link>
                <description>قسمت قبلی در مورد اربعین و چالش جدی‌ای که برای دنیای امروزه و بطور خاص کاپیتالیسم و سرمایه‌داری ایجاد کرده است پرداختم. پیش‌فرض ذهنی ما در زندگی این است، یا حداقل این شده است، که باید تلاش کنیم تا هر چه زودتر از سریع‌ترین میان‌برها عبور کنیم و خود را به قلّه‌ی پیشرفت برسانیم. در نهایت اگر همه چیز خوب پیش برود قرار است در کنار سرمایه‌ای که کسب کردیم و خانه‌ و ماشینی که گرفتیم به آرامش برسیم و دل‌مان آرام باشد که زندگی خود را به خوبی انجام داده‌ایم و دیگر لازم نیست برای اعمال‌مان به کسی پاسخ‌گو باشیم و هیچ‌کس نمی‌تواند دیگر بهمان خرده بگیرد که چرا فلان نکردی. حقیقت اما برعکس است، همه‌ی آن را به گور خواهیم برد! https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bsxj57cvapdn دنیا به طور کلی دارای منابع محدودی است، اما نه آن قدر محدود که اگر عادلانه توزیع شود افرادی بمانند که سهمی نداشته باشند. دنیای فعلی نیز ساختار جالبی دارد؛ افرادی که در بخش بالاتری از هرم سرمایه‌داری قرار می‌گیرند، دسترسی بیشتری به این منابع محدود دارند، اما برای آن که آن را از دست ندهند، و واقعاً یحسب ان ماله اخلده، و هم‌چنین طبقات زیر دست‌شان تکان جدی نخورد، روی به کارهای مختلفی می‌آورند.«مردم صرفه‌جویی کنید تا مبادا این منابع تمام شود!» کاش به اینجا ختم می‌شد. بخش اعظم علم در اختیار این عده است، پس می‌شود به سادگی با پیش‌فرض اینکه کاپیتالیسم بخش انکارناپذیر دنیای امروزی‌ست، علم‌های سوگیرانه‌ای تولید کرد و سپس پای آن‌ها پول خرج کرد و به گوش تک تک ماها برسانند که دنیا چنین است، پس چنان کنید. طبیعتاً حرف من نفی علم و تکنولوژی و صرفه‌جویی نیست، بحث این است که لا به لای آن‌ها چیزهایی به خورد ما داده می‌شود که خودمان نمی‌فهمیم از کجا خوردیم، انگار که ناگهان گرفتار دنیای کنونی شدیم و باید همین را ادامه بدهیم و چاره‌ی دیگری نیز وجود ندارد.جدا از آن، در این رویکرد در سطح کلان، ناچاراً بخشی از آدم‌های پایینی بایستی به اشکال مختلف فدای اهداف سرمایه‌داران شوند؛ شاید لازم باشد کشوری دارای فلان منبع غنی غارت شود تا قیمت آن جنس پایین بماند، خواه ماده‌ی اولیه اجناس آرایشی بهداشتی باشد یا کالای دیجیتال، یا به بیگاری و بردگی گرفتن و له کردن ضعیف‌ترین اقشار. قیمت باید پایین بماند تا برخی از سطوح پایین‌تر بتوانند آن را خرید کنند که آن بیزینس بچرخد، و خب هر کسی در این چرخه از بین برود هم به درک. شاید لازم باشد جنگی در کشور دیگری راه بیفتد تا فلان ماده به نرخ دیگری مبادله نشود یا سلاح‌ها و مواد مخدرمان بتوانند به فروش بروند. مطلقاً از هیچ چیز دریغ نمی‌کنند و به سادگی آن را در محافل علمی شخصی خودشان تئوریزه کرده و از طریق رسانه، عوام را نیز فریب می‌دهند.رویکرد اربعینی تفکر سرمایه‌داری را به چالش می‌کشد. هم می‌گوید علم تولید شود، هم می‌گوید صرفه‌جویی انجام شود، و هم تأکید بر توزیع عادلانه‌ی این منابع محدود دارد. رویکرد اربعینی نگاه نمی‌کند شما پول‌دار هستید یا فقیر، خسیس هستید یا لیاقت دارید، می‌گوید ببخش و بگذر. نمی‌گوید اگر جزو له‌شوندگان هستید پس شرمنده من کارهای مهم‌تری در راستای پیشرفتم دارم که باید انجام بدهم و تأسف بخورد و به سادگی بگذرد. رویکرد اربعینی شما را به واسطه‌ی انسان بودن‌تان لحاظ می‌کند و نه چیز دیگر. همه در این مجلس برابرند.اما چرا از میان این همه شعائر اسلامی، اربعین است که تجلی‌گاه همه چیز شده است؟ تشریح این سؤال خود مقاله‌ای می‌طلبد، اما به طور خلاصه، همه چیز از شاهکار ِ شاهکار ِ شاهکار ِ ادیان شروع می‌شود؛ شاهکار ادیان، اسلام بود و شاهکار اسلام، امامت و شاهکار امامت، امام حسین (ع) که تجلی‌گاه عشق حقیقی و خالصانه‌ی بشریت از ازل تا ابد است. امام حسین تکانه‌ی این دنیا و کشتی نجات بشریت و تبلور شور و شعور توأمان و عدالت تمام عیار بود.عده‌ای با منطق و پشتوانه و علم و حقیقت از او حمایت می‌کنند و عده‌ای با احساس و عشق و معنویت. هیچ محدودیتی برای هیچ «انسان» ای در این راه وجود ندارد و هیچ تفاوتی میان انسان‌های این راه نیست. همه و همه کار می‌کنند تا آن کشتی را به مقصد برسانند، کشتی‌ای که حتماً به مقصد می‌رسد.آدم‌هایی را می‌شناسم که در زندگی خود هشت‌شان گروی نه‌شان است و جزو همان دسته‌ی له‌شونده به تعبیر کاپیتالیسم هستند، اما نه تنها مالیات اجباری قانونی خود را می‌دهند، نه تنها خمسی که در شرع واجب است را می‌دهند، بلکه از روی عشق و اختیار، انفاق‌های بزرگی برای امام حسین انجام می‌دهند. چنین آدمی حتی اگر خودش هم به آن فکر نکند، دشمن جدی تفکر سرمایه‌داری و مبارز خط‌شکن آن است.وقتی این‌ها را آدم می‌بیند، با خود می‌گوید ما اصلاً کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ آمده‌ایم که مالی جمع کنیم و برویم و همین؟ میزان از خود گذشتگی را که می‌بینی، با خود می‌گویی کاش من هم مثل او بودم. کاش من با سرمایه چندین برابری‌ام می‌توانستم حتی نصف او کمک کنم. گاهی اوقات ما خودمان را فریب می‌دهیم که می‌روم سرمایه‌ای جمع می‌کنم و سپس خرج امام حسین می‌کنم، اما همانند آن مثال تخم‌مرغ دزد و شترمرغ دزد، اگر در همین وضعیتی که هستی انفاق نکنی، قطعاً در ادامه و در آن زمان فرضی هم نخواهی کرد! https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-mt2fciklmij8 </description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 14:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح تمدن کربلایی حول یک سؤال | قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bsxj57cvapdn</link>
                <description>در قسمت قبلی در مورد کاپیتالیسم و بلایی که در مرحله‌ی اول بر سر اذهان ما و در مرحله‌ی بعد بر سر دنیای پیرامون ما آورده است کمی صحبت کردم. اگر ما در دسته‌ی سرمایه‌داران، هرچند پایین‌ترین سطح آن، قرار داشته باشیم، هدف‌مان مشخص است: بالا رفتن از نردبان افزایش سرمایه و مالکیت، یا به عبارتی، پیشرفت. اگر در خودمان استعدادی ببینیم یا در دانشگاه متوسط رو به بالایی تحصیل کرده‌ایم، تمام تلاش خود را می‌کنیم تا خود را وارد این بازی پیشرفت بکنیم و آن قدر سرمان گرم می‌شود که گذر عمر و بیهودگی آن را نمی‌فهمیم. اما اگر جزو هیچ کدام از این دسته‌ها نباشیم، باید له شویم و له شویم. https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-viruzcws0xqz این نکته را باید مد نظر قرار دهیم که گاهی اوقات خودمان نمی‌دانیم جزو کدام دسته‌ایم و باید حواس‌مان باشد که دچار خطای محاسباتی نشویم. شاید خود را گول بزنیم که ما هم جزو همان دسته‌ی له شده هستیم و تمام کارهای خودمان را از آن به بعد توجیه کنیم. اصلی که وجود دارد این است که این له شدن نسبی است؛ حتی آن ۱٪ برتر نیز در مقابل آن ۰.۱٪ خود را «له شده» تلقی می‌کنند.به عنوان یک قانون کلی، اگر شما دارید اینجا را می‌خوانید، قطعاً جزو له‌شدگان نیستید و اگر فکر می‌کنید هستید حتماً تجدید نظر و تحقیق کنید. البته شما آن فرد سرمایه‌دار هم نیستید. شما آن طیفی هستید که له نشده اما فرصت رسیدن به درجات بالاتر ِسرمایه‌ای را دارد و احتمالاً در حال طی کردن همان مسیر است. کسی که له شده است، به فکر نان شبش است، خانه پیش‌کش، و موبایل یا لپ‌تاپی که بتواند چنین مطلبی را بخواند ندارد.اگر فکر می‌کنید این‌ها جزو بدیهیات یک زندگی عادی در دنیاست، در تعریف‌تان از کلمات «بدیهی» یا «دنیا» بازبینی انجام دهید. دنیا خیلی بزرگ‌تر از کالیفرنیا و تورنتو، یا حتی تهران خودمان، و آن فیلتر حبابی اطراف‌مان است و «مردم» محدود به این‌ها نیستند. فقط حدود ۳ میلیارد نفر در دنیا هستند که دسترسی به گوشی، اینترنت، برق یا غذا ندارند. شما قبل تولد بطور میانگین نصف مردم را در بازی پیشرفت پشت سر گذاشته بودید. انسان در درونش نمی‌تواند خودش را گول بزند؛ زیرا «بل الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره».چند سال پیش تصمیم گرفتم برای سفر اربعین به کربلا بروم. منی که حتی به سختی با خانواده هم مسافرت می‌رفتم و در جای جای زندگیم بایستی از پیش برنامه‌ریزی می‌کردم و با آمادگی می‌رفتم، این بار طی یک تصمیم انقلابی، یک کاروان ناشناس با هزینه‌ی شخصی ثبت نام کردم و بدون قرار دادن یک ریال در جیبم، روانه سفر شدم.وقتی پدرم شنید که می‌خواهم این کار را بکنم، نزدیک بود از ترس و استرس سکته کند. جالب بود که من با خرق عادتی که کرده بودم باید احساس مشابهی می‌داشتم؛ آدم در این شرایط برای خود پلن B و غیره می‌چیند، یا فکر گم شدن خودش در کشور غریب را می‌کند، اما آرامش عجیبی درونم بود و تصمیمم قطعی بود.آن جا به معنای واقعی کلمه فارغ ز غوغای جهان بودیم. دیگر نه کار معنی داشت، نه تحصیل، نه اینترنت، نه سرگرمی، هیچ چیز. انگار در یک دنیای دیگر بودیم و همه فقط یک هدف داشتند: کربلا. در زمان طولانی‌ای که در اتوبوس بودیم، مقداری سخنرانی و مطلب در مورد فلسفه اربعین آماده کرده بودم و به آن‌ها مشغول بودم. به اعتقاد من، همواره شور باید با شعور همراه باشد؛ شور بی‌شعور دچار افراط یا تفریط می‌شود و شعور بی‌شور دچار قساوت قلب.از جلوی مردی رد شدم که زانو زده بود و سینی پر از خرمایی روی سرش گذاشته بود تا افرادی که رد می‌شوند از آن بخورند. پسربچه‌ای را دیدم که دنبالم دوید و التماس می‌کرد که جورابت را دربیاور تا ماساژت بدهم. فردی را می‌دیدم که از پشت صحنه شتر و گاو می‌آورد و سپس دستور ذبح آن‌ها را می‌دهد، انگار که خود مالک آن گاو بود، و اصرار داشت که زودتر به دست مردم برسد و کوتاهی انجام نشود. پیرزنی در یک گوشه نشسته بود و بلند به عربی فریاد می‌زد و انگار می‌گفت که بخاطر امام حسین از دستم این استکان قهوه را بگیر و من را هم در این ثواب سهیم کن.عجب! مردمی را می‌بینی که اصرار دارند از آنچه دارند ببخشند و آن را بهترین کار می‌دانند. عده‌ای صاحب کسب و کاری بودند و سود سالیانه‌ی آن را در این راه خرج می‌کردند. عده‌ای خانه‌ای داشتند و آن را وقف زوار کرده بودند. عده‌ای فقط یک نخل داشتند و محصولات همان را با التماس میان مردم پخش می‌کردند. عده‌ای هیچی نداشتند و حاضر بودند کیلومترها وسایلت را از دستت بگیرند و برایت بیاورند. هیچ کس نگاه نمی‌کرد که فرد خدمت‌گیرنده کیست، آیا آدم بدجنسی است، آیا اصلاً لیاقت این خدمت‌رسانی را دارد، یا شاید تمکن مالی‌اش چندین برابر او باشد. کار فقط از روی عشق بود، عشق به امام حسین (ع).چطور ممکن است؟ در دنیایی که اصرار آدم‌ها بر پیشرفت کردن و افزایش ثروت شخصی و رسیدن به سرمایه و مالکیت‌های بیشتر و بزرگ‌تر است، حتی اگر نیّت آن‌ها نیز له کردن بقیه نباشد و تن به این کار نیز ندهند، عده‌ای ناگاه پیدا می‌شوند که از همان نداری‌شان انفاق می‌کنند و آن را افتخار می‌دانند؟ اربعین، همان بلایی‌ست که بر سر کاپیتالیسم و سرمایه‌دارها نازل شده است و چالشی جدی برای آن‌ها ایجاد کرده است… https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-m7vpdwgpnpgf </description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 22:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح تمدن کربلایی حول یک سؤال | قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-viruzcws0xqz</link>
                <description>چند روز پیش یکی از دوستان، در حالی که داشتیم از جلوی رستوران خروس اندرزگو که در حال نذری دادن بود رد می‌شدیم، سؤال جالبی را مطرح کرد. سؤالش را بطور مقطع و با شک و تردید سعی داشت بیان کند؛ انگار که نه قصد داشت فلسفه‌ی نذری دادن را زیر سؤال ببرد، اما در عین حال وجدانش نمی‌گذاشت انتقادش را نگوید و تناقض بی‌پاسخی که درونش شکل گرفته بود کاملاً مشهود بود. «نذری خوبه‌ها، ولی چرا اونجا؟ این همه گشنه هست، چرا نمی‌برن به اونا بدن؟ چرا اینجایی که جای دور دور بچه پولدارا هست باید بدن؟»کمی به فکر فرو رفتم. مانند اکثر موضوعاتی که تناقض این‌چنینی دارند، سعی داشتم معمای نهفته‌ی این پارادوکس را حل کنم. به ذهنم رسید جستاری در این رابطه به بهانه‌ی اربعین بنویسم که شاید عنوان طولانی‌ترین جستارم را به یدک خواهد کشید. در انتها احتمالاً سؤالات مشابهی مثل اینکه «چرا برای آن پیرزنی که یک خشت برای امام حسین می‌دهد یا برای آن یک قطره اشکی که برای امام حسین ریخته می‌شود آن قدر ثواب عظیم لحاظ شده است» نیز تحلیل‌پذیرتر خواهند بود.در این رابطه می‌توان گذری زد به عمق تاریخ و صدر اسلام. اما ابتدا می‌خواهم از حال کنونی خودمان شروع کنم. در دنیای فعلی، فارغ از هرگونه مسئله‌ای که دارد، توسط یک چیز مهم هدایت می‌شود: من. اگر بخواهیم از دیدگاه کاپیتالیسم که عمده‌ی جهان یا حداقل ذهنیت مردم جهان را تشکیل داده است نگاه کنیم، می‌گوید که هر کسی باید به فکر خودش باشد و خودش باید رشد کند. سواد بالای من باعث رشد من می‌شود. درست است که جامعه هم از این سواد در علم و صنعت بهره می‌برد، اما باید بهایش را هم بپردازد!این نگاه اولیه‌ای و انسانی‌ای است که شاید اگر به خودمان نگاه بکنیم، بخش بزرگی از وجودمان نیز این را قبول کرده است. وقتی خانواده‌ها فرزندان خود را به شهر یا کشور بهتر می‌فرستند، می‌گویند اشکال ندارد، بچه‌ام «پیشرفت» می‌کند. وقتی به دانشگاه برتر یا محل کار بهتری وارد شویم، آن را «پیشرفت» تلقی می‌کنیم. وقتی بدین ترتیب ذهنیت و تجارب خود را گسترش می‌دهیم، محوریت آن همین پیشرفت با همین تعریف است. گاهاً شنیده‌ام از برخی دوستانی که به خارج از کشور رفته‌اند، می‌گویند که می‌خواهیم حداقل فرزندان‌مان در اینجا راحت زندگی و پیشرفت کنند.نگاه ثانویه‌ای به این قضیه نیز وجود دارد. در پس ذهن‌مان، اگر فرصت برابری بین ما و کس دیگری باشد، دوست داریم ما آن را کسب کنیم. دوست داریم سواد و تجربه‌مان را بالا ببریم، تا برای آن کسی که بیزینسی را اداره می‌کند کلاس بگذاریم و درآمد خود را با ارتقاء شغلی یا چانه‌زنی یا دریافت پیشنهاد بهتر افزایش دهیم و افتخارمان به درآمد و دارایی‌مان میان کارمندان دیگر است. اگر خودمان بیزینسی داریم، می‌خواهیم آن را تا جایی که ممکن است رشد بدهیم و درجا نزنیم، در شرایط صلح هوای کارمندان‌مان را داریم ولی کافیست کمی اوضاع تغییر کند تا به سادگی دست روی دکمه‌ی اخراج و تعدیل بگذاریم. در اینجا نیز افتخارمان به بزرگی بیزینس‌مان میان بقیه بیزینس‌من‌ها است.اوضاع از این جلوتر می‌رود. می‌دانیم که دنیا توسط یک عده‌ی محدود و اندکی که سرمایه‌ی هنگفتی دارند اداره می‌شود و یک سلسله‌مراتب سرمایه‌داری‌ای وجود دارد. همه در پس ذهن‌مان می‌خواهیم تلاش کنیم تا از جامعه‌ی ۹۰ درصدی که عضوش هستیم، به آن ۱۰ درصد بالا برویم، سپس اگر فرصت فراهم بود به ۱ درصد بالا، به ۰.۱ درصد بالا، و إلی آخر. اولش نیت بدی نداریم، ولی احتمالاً هر چه که بالاتر می‌رویم، باید بین آن «پیشرفت» مد نظرمان و ارزش‌هایی که داریم انتخاب کنیم. شاید اولش به همدیگر احترام بگذاریم، ولی وقتی بالاتر می‌رویم، به جای می‌رسیم که آن «به فکر خود بودن» باعث می‌شود که حاضر شویم بقیه را تلویحاً له کنیم تا خودمان بالا برویم.شاید بگویید نه ما این چنین نمی‌شویم. اما تخم مرغ دزد است که شترمرغ دزد می‌شود، و احتمالاً هم شما آن عده‌ی کنترل‌کننده‌ی دنیا یا بخشی از دنیا نیستید که اگر بودید کارهای مهم‌تری داشتید :) در سوی دیگر دنیا شاهد کمونیسم هستیم که در ظاهر با کاپیتالیسم متفاوت است؛ مثلاً شاید آن‌ها یک سری مسائل و آزادی‌هایی را سرکوب کنند و فرصت رشد و وارد شدن به آن بخش محدود کمتر فراهم باشد. اما درون‌مایه‌ی همه‌ی آن‌ها، همین «من‌»ای است که دنیا را بیچاره کرده است. کارِ من، درآمدِ من، خانه و زندگیِ من، جایگاه اجتماعیِ من.در چنین دنیایی که در ظاهرش حتی شاید خیلی منطقی هم به نظر برسد، آیا راه‌حل سومی هم وجود دارد؟ آدم‌ها از این حیث چند دسته می‌شوند. عده‌ای جزو همان سرمایه‌داران هستند یا همان مسیر را مشغول طی کردن هستند، که این افراد برای‌شان اهمیتی ندارد و چه بسا اگر در درجات بالایی باشند، از وضعیت فعلی خوشحال هم هستند و مخالف هرگونه تلاش برای تغییر آن. بقیه‌ی مردم یا به اصطلاح همان‌هایی که له شدند، یا با له شدن خود کنار آمده‌اند و ظلم‌های غیرمستقیم را به جان خریده‌اند و می‌خواهند فقط همه چیز بگذرد تا از دنیا بروند، یا در به در دنبال راه‌حل سومی می‌گردند که از این شرایط نجات پیدا کنند و آن را نمی‌یابند. واقعاً هم سخت است پیدا کردن ایدئولوژی سوم و نجات‌بخشی در چنین دنیایی، چه برسد به پیاده کردن آن… https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bsxj57cvapdn </description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 02:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوپرایز تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-sbuy21xpzocc</link>
                <description>دیروز که وارد ۲۶ سالگی شدم، در ذهنم بود یک متنی اینجا بنویسم که زندگی تا الان چطور بود، از الان به بعد چطور باید باشد، و وظیفه‌ و اهداف من در سال جدید زندگی‌ام چیست. اما کمی بعدتر با خود فکر کردم، احتمالاً همان حرف‌های تکراری هر آدم ۲۵ ساله‌ای می‌شود که به این سن می‌رسد که همه‌مان آن‌ها را می‌دانیم. پس گفتم بهتر است به موضوع دیگری در این روز تاریخی بپردازم.من آدمی هستم که همان‌طور که در پست‌های قبلی اشاره کرده‌ام، علاقه زیادی به حل معما و کشف روابط میان مسائل مختلف میان‌رشته‌ای دارم؛ در این حد که از منطق و دینامیک شطرنج برای روان‌درمانی و از الگوریتم‌های کامپیوتر برای خداشناسی استفاده می‌کنم. در این بین، یک چیزی برایم جذابیت ویژه‌ای دارد: سوپرایز شدن!جذابیت سوپرایز شدن به این است که شما با ذهن منطقی خود، تمام حالات مختلف را حساب و کتاب می‌کنید و فکر می‌کنید مثل خدا آن بالا نشسته‌اید و همه چیز تحت اشراف شماست، اما ناگهان اتفاقی می‌افتد که همه‌ی کاسه ‌کوزه‌ی شما را بهم می‌زند. چیزی که بعد از تمام آن محاسبات، اصلاً انتظارش را نداشتید.مثلاً تولد را در نظر بگیرید. از دیدگاه منطقی ذهن من، زمانش مشخص است، اطرافیان من هم مشخص هستند، آن‌ها را هم می‌شناسم. تمام مجهولات معادله معلوم هستند. پس احتمالاً کسی نمی‌تواند خیلی من را سوپرایز کند. اگر در اطراف خود کسی را داشته باشم که مثل من فکر کند، پس احتمالاً روی رفتار او حساس‌تر می‌شوم و باز هم جواب نخواهد داد. از یک بازه‌ای ملت تلاش کردند تا مثلاً دو هفته زودتر یا دیرتر تولد بگیرند که بتوانند متولد را سوپرایز کنند، اما راستش را بخواهید این هم دیگر روتین شده است.امسال تصمیم گرفتم که به اطرافیانم از مدت‌ها قبل تأکید کنم که نمی‌توانید من را سوپرایز کنید. شاید اینطور می‌توانستم کمی مغز آن‌ها را قلقلک بدهم تا نهایت تلاش‌شان را بکنند. در واقع می‌خواستم سوپرایزی را به خودم تحمیل کنم که واقعاً سوپرایز باشد و ایده‌ی آن بطور جمعی بدست بیاید!در جمع نزدیک دوست‌همکارانم، ایده‌ی جالبی زده شد. ألف بعد از یک جلسه‌ی پرتنش که در شرکت باهم رفته بودیم بهم گفت حالم خیلی خوب نیست و دلم می‌خواهد بروم پیش ب و اگر می‌شود بیا باهم برویم. من هم بدون درنگ با او موافقت کردم و قرار شد برویم. در میان راه که در ترافیک سنگینی گیر کردیم، او دائماً از من عذرخواهی می‌کرد.او خیلی طبیعی بازی کرده بود و یک ذره هم مشکوک نبود، با این حال، برای من محرز شده بود که قضیه از چه قرار است. با خود گفتم تا آخر طبق برنامه‌شان جلو می‌روم و آن جا نقابم را برمی‌دارم. می‌خواستم برای اینکه حتی طبیعی‌تر شود، کمی به او تیکه بندازم که آره، من را از کار انداختی و در این ترافیک گیرم انداختی، اما حقیقتش یک لحظه با خود ترسیدم و احتمال دادم شاید یک درصد قضیه این چنین نباشد و آن‌وقت دیگر این حرف را نمی‌شود پس گرفت :)وقتی رسیدیم و قبل از رسیدن به آن اتاق آخر، می‌خواستم دوربین گوشی‌ام را روشن کنم و همزمان شروع کنم فیلم گرفتن که سوپرایز را به بدترین شکل ممکن نابود کنم، اما گفتم فیلم احتمالاً چیزی را ثابت نمی‌کند، همین‌طوری خراب‌کاری کنم بهتر است. وقتی وارد شدم با یک زبان‌درازی گفتم که همه چیز را می‌دانستم و مدارک و شواهد خود را نیز رو کردم. خیلی از دستم ناراحت شدند، انگار که آن همه تلاشی که کرده بودند تا من را خوشحال کنند همه بر باد رفته بود. البته که من از انجام این حرکت زشت خوشحال شدم و آن‌ها هم اگر کمی با دقت به قضیه نگاه کنند می‌بینند که به هدف‌شان رسیدند :)روز دیگری شرکت رفته بودم و کاملاً از خدا بی‌خبر مشغول کار خود و صحبت با آدم‌های مختلف بودم. دست بر قضا، وقتی در راهرو مشغول برگشت از اتاق جلسه بودم، این صدا را از دور دست می‌شنوم: «ببر اونجا که ایمان نیست». اول کمی مکث کردم، با خود گفتم احتمالاً کس دیگری نمی‌داند امروز تولد من است، آن‌هایی که نزدیکم هستند هم قبلاً برایم کیک و کادو گرفته‌اند، با این حال برنامه‌ی دیگری در حال رخ دادن است؟سریعاً برگشتم و صدا را دنبال کردم و دو نفر از همان نزدیکان را دیدم که در حال رفتن به یک بخش دیگر هستند و یک جعبه دست‌شان هست. همچنان تلاش کردم خوش‌بینانه فکرکنم که نه، منظورشان ایمان دیگری است. بعد با خود فکر کردم، آخر آن کسی که کیک دستش بود مگر چند تا ایمان در اطرافش می‌شناسد؟ برگشتم به بخش خودمان و شروع کردم از تک تک بچه‌ها پرسیدن (شما بخوانید خراب‌کاری کردن): «برا من میخواین تولد بگیرین نه؟» آن جمع همه منکر شدند اما تقریباً همه‌شان به نحوی در درون می‌خواستند از خنده منفجر بشوند.با یکی از بچه‌ها جلسه داشتم و صحبت‌مان را داخل ناهارخوری انجام دادیم. وسط حرف‌ها ناگهان طرف برگشت گفت یک حرف مهمی می‌خواهم بهت بزنم. در آن لحظه ذهن و حواس من به هزاران جا پرت شد و حقه‌ی او در اینجا خوب گرفت. اما روی زمین سایه‌ی کم‌رنگی دیدم که انگار به من نزدیک می‌شود. متأسفانه درست در لحظه‌ی آخر همه چیز را فهمیدم و وقتی کیک آمد، مجدداً تمام شواهد و مدارک خود را رو کردم و باز هم موفق شدم دست آن‌ها را بخوانم.دیروز در اتاق پذیرایی در خواب عمیقی به سر می‌بردم که ناگهان صدای کلید در را شنیدم. من در عین حال که می‌توانم در اتاقی که سر و صدا در وضعیت حداکثر خود هست هم بخوابم، متوجه اتفاقات دنیای واقعی هم می‌شوم. به این اتفاق و ورود به خانه خیلی مشکوک نشدم. بعد از احتمالاً نیم ساعت، دوباره صدای در را شنیدم. آن‌جا فهمیدم خبری هست. ذهنم می‌خواست فعال شود اما اجازه دادم کمی بیشتر بخوابد.بعد از احتمالاً نیم ساعت دیگر که سیرخواب شدم، می‌خواستم بلند شوم، اما با خود گفتم بگذار در همین وضعیت بمانم و شرایط را دنبال کنم. وقتی که از روی صداها تقریباً مطمئن شدم که کسی رویش به طرف من نیست، چشمانم را ریز باز کردم و کمی بالا آمدم و همه چیز را دیدم و بعد دوباره به خواب برگشتم. صبر کردم کارشان تمام شود و بعد به طور رسمی از خواب بیدار شدم. آنجا نیز همه چیز لو رفته بود و متأسفانه این برنامه نیز به کام من تمام شد.چند دقیقه بعد از این قضیه، شماره فردی را روی گوشی‌ام دیدم. او همانی بود که از اول عمر هر سال همین موقع بهم زنگ می‌زد و تولدم را تبریک می‌گفت. با خود گفتم «او که واضحاً آهی در بساط سوپرایز ندارد». تلفن را جواب دادم و منتظر بودم تا به عنوان آخرین نفر تبریک را بگوید و بالاخره رکورد سوپرایز امسال را برای خودم نگه دارم.سر یک موضوع مالی با این فرد یک صحبت نیمه‌تمامی از قبل داشتیم. با همین موضوع صحبت شروع شد و چند دقیقه‌ای صحبت کردیم تا یک پله کارمان جلوتر برود. هر لحظه منتظر جمله‌ای مثل «ضمن عرض تبریک تولدت، ...» یا «... خب خوشحال شدم، تولدت هم مبارک» بودم که کلین‌شیت خود را حفظ کنم. هر چه صبر کردم، چنین چیزی نگفت. بحث‌مان تمام شد و گوشی را قطع کرد. واقعاً نگفت که نگفت!او با این کارش رسماً روند بیست ساله‌ی خود را شکست و در نهایت توانست به روشی سلبی و به شدت ساده و احمقانه مرا سوپرایز کند، چیزی که با تمام محاسبات ایجابی‌ام در تضاد بود و همه‌ی آن‌ها را خراب کرده بود! نکته‌ی جالب قضیه آن بود که حتی خود او هم یادش نبود، و ناخواسته توانست حرکتی را بزند که هیچ کس نتوانسته بود آن کار را انجام دهد. بعد از آن، به این نتیجه رسیدم که بی‌توجهی واقعاً بهترین سلاح است، حتی اگر می‌خوای یک نفر را سوپرایز کنی!</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 15:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افزایش سرمایه زندگی از محل تجدید ارزیابی</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-lxdbldubrgfl</link>
                <description>بطور کلی ذهن من علاقه‌ی زیادی به ارتباط دادن چیزهای مختلف به همدیگر و پیدا کردن روابط جدید است. خصوصاً مواقعی که در مفهوم زندگی و مسائل فراتر تفکر می‌کنم، از تمام چیزهایی که در گذشته آموخته‌ام که به نظر بی‌کاربرد بودند، مانند اکثر آنچه که در دبیرستان و دانشگاه خوانده‌ایم، سعی می‌کنم استفاده کنم تا درک بهتری از دنیا داشته باشم.بهرحال، تمام این علوم از طبیعت گرفته شده‌اند و زندگی مادی و معنوی ما نیز به همین طبیعت گره خورده است. پس اگر منشأ طبیعی علوم را پیدا کنیم، می‌توانیم زندگی‌مان را با استفاده از همین علوم به طبیعت خودش که هدف اعلای آن نیز همین است وصل کنیم. یک معادله‌ی ساده‌ی ریاضی است مگر نه؟تاکنون چیزهای زیادی را به این شکل بهم ربط داده و نتیجه‌گیری کرده‌ام. مثلاً یک بار از روی نمودارهای ریاضی دبیرستان توانستم دنیای فانی و اخروی را مدل کنم. از همان انتگرال که در عامیانه مَثَلِ بی‌کاربردی علوم مدارس شده است نیز خروجی‌های جالبی بدست آورده‌ام.امروز می‌خواهم سراغ مثالی بروم که چند روز پیش به ذهنم رسیده بود. احتمالاً کسانی که در بورس فعالیت داشته باشند با اصطلاح افزایش سرمایه و انواع آن آشنا هستند. بخواهم خلاصه بگویم، یک شرکت می‌تواند سرمایه‌ی اعلامی و اسمی خود را به شکل‌های مختلف افزایش بدهد؛ مثلاً سودهای انباشته‌ی چندساله‌ی خود را وارد سرمایه‌ی اصلی شرکت بکند.یکی از این روش‌ها، از محل تجدید ارزیابی است. بدین شکل که شرکت ارزش دارایی‌های خود، مانند زمین و ملک، را مجدداً ارزیابی می‌کند و سرمایه خود را با نرخ‌های جدید آن ثبت می‌کند. ممکن است یک شرکتی با این کار حتی از ورشکستگی نیز خارج شود و به این ترتیب این کار می‌تواند تأثیرات بزرگی روی شرکت‌ها داشته باشد.پوزش بابت عکس معمولی!چند روز پیش مشغول گشت و گذار در نوت‌هایم بودم و آن‌ها را مطالعه می‌کردم. یک الگویی که از خودم پیدا کردم این بود که گاهی اوقات، برای مسائلی که کمی پیچیدگی دارند، سر راست نیستند، فرکانس تکرار پایین و نتیجتاً احتمال فراموشی بالایی دارند، و یا نیاز به فکر کردن دارند تا به نتیجه برسند، سعی می‌کنم یک دور فرمول آن را کامل بروم و سپس خروجی آن‌ها را در جایی یادداشت کنم و آن را «مرجع اصلی خودم در آن موضوع» قرار دهم.مثلاً برای محاسبه‌ی خمس، احکام خیلی پیچیده‌ای وجود دارند. در صورتی که شما به شکل‌های مختلف پول خود را تبدیل کرده باشید و ورودی و خروجی‌های مختلفی داشته باشید، حساب‌رسی آن‌ها کار بسیار دشواری خواهد بود. چون فقط سالی یک بار قرار است این کار را انجام دهید، احتمالاً سر سالْ جزئیاتی که پارسال حساب کرده بودید را فراموش کرده‌اید و نیاز است دوباره تمام آن‌ها را مطالعه کنید و مثل پازل کنار هم قرار دهید و برای اطمینان از صحت محاسبه، برای آن تست طراحی کنید و از روش دیگری محاسبه کنید و به همین عدد برسید تا مطمئن شوید جایی اشتباه نکرده‌اید.اگر این فرآیند را بخواهیم هر سری از اول انجام دهیم، احتمالاً حداقل یک هفته کامل درگیر این کار خواهیم بود. بنابراین یک بار تصمیم گرفتم تمام فرآیند را بنویسم و حتی تست‌های طراحی شده‌ی آن را هم مکتوب کنم. اگر مثل من باشید احتمالاً کمی تست‌های کنکوری هم کنار آن‌ها طراحی می‌کنید تا مطمئن شوید اگر سال دیگر این‌ها را خواندید، آن تست را هم می‌توانید درجا حل کنید و مطمئن شوید که مطالب پارسال خود را نیز درست متوجه شدید!سال بعدی که برگشتم، کارم بسیار راحت شده بود و آن‌ها را مطالعه می‌کردم و کامل روی قضیه سوار می‌شدم و سپس محاسبه را انجام می‌دادم و نهایتاً یک روز با تست و این‌ها از من وقت می‌برد. البته هر سال ممکن است تغییراتی ایجاد شود یا ادبیاتم با ادبیات سال قبلش کمی متفاوت شود که وقت کوتاهی را برای بهبود جزئی آن‌ها بطور سالیانه نیز صرف می‌کنم.مواردی مثل خمس خیلی حساس به تغییر نیستند، اما با این حال، هر سال با خودم شک می‌کنم که نکند همه‌ی این فرمول‌ها را اشتباه حساب کرده‌ام؟ در موارد حساس‌تر به تغییر ولی این قضیه جدی‌تر می‌شود. شما روندی را در زندگی برای خود تعریف کرده‌اید و طبق آن پیش می‌روید، اما ممکن است کاملاً اشتباه کرده باشید. فرض کنید یک دینی را برگزیدید که مطمئن نیستید درست است یا خیر، یا در جناح سیاسی‌ای فعالیت کرده‌اید که هر لحظه منوط به تغییر است، یا اصلاً در کار یا زندگی خود تصمیمی گرفته‌اید که حساس به زمان است و صرفاً شما متوجه آن‌ها نیستید، اما روی این حساب می‌کنید که «یک روز آن تصمیم را گرفتم و جوانب آن را بررسی کرده‌ام، پس باید تا آخر آن را ادامه بدهم.»در چنین جاهایی، چیزی که به نظرم ضرورت دارد، همین تجدید ارزیابی است که می‌تواند گاهی تأثیرات شگرفی روی زندگی ما و ادامه مسیر داشته باشد. یعنی یک چرخه‌ی بازخوردی برای خود داشته باشیم و دائماً و یا با فرکانس مشخصی آن را دوباره چک کنیم.تفکرات‌مان، عقایدمان، تصمیمات‌مان، هر چه که داریم را یک ارزیابی مجدد روی آن بکنیم و مطمئن شویم که هنوز هم درست است، هنوز هم کار می‌کند، هنوز هم آن موارد حساس تغییر نکرده‌اند، و اگر کرده‌اند، آرایش جدیدی به خود بگیریم و کورکورانه با برنامه‌های قبلی پیش نرویم.با این کار انگار توانسته‌ایم سرمایه‌ی زندگی خود را از محل تجدید ارزیابی افزایش دهیم، حتی خود وجودی‌مان را از ورشکستگی نجات دهیم و تمام آن سهام‌دارانی که به نحوی با ما ارتباط دارند را نیز به سوددهی برسانیم. سؤال این است، چقدر ما افکارمان را به روز می‌کنیم و چقدر کورکورانه زندگی کرده‌ایم؟</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jun 2023 21:23:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله‌ی حرکت انتزاعی</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%AA%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B9%DB%8C-mhdfyx955wwy</link>
                <description>بسیار پیش آمده است که در جمعی نشسته‌ام و شخصی می‌گوید: «در فلان کتاب نوشته است …» و دیگر بقیه جمله را نمی‌شنوم. به جایش به این فکر می‌کنم که: عجب شخص کتاب‌خوانی! کاش من هم کتاب‌خوان بودم! و جملات مشابه. اما گاهی اوقات با خود می‌گویم آیا واقعاً صرف کتاب‌خوان بودن مزیت است؟ آیا اصلاً چنین جمله‌ای به مثابه‌ی این است که آن شخص و تمام اشخاص دیگر در دنیا کتاب می‌خوانند و فقط سر من اینجا کلاه رفته است؟اینجاست که به دو چیز توجه می‌کنم: هدف و انتزاع. هدف که مشخص است، اما انتزاع چیست؟ تعریف یک چیز انتزاعی به خودی خود سخت است، چه برسد به اینکه بخواهیم خود کلمه را تعریف کنیم. بعضی‌ها به کلمه‌ی abstraction بیشتر شناخت دارند که این معادل همان است. به طور توصیفی، انتزاع می‌تواند مجموعه‌ای از اصول، ابهامات، عدم اتقان، کلی‌گویی، یا هر نسبتی از این موارد در کنار هم باشد.بطور کلی، به نظرم می‌رسد که حرکت روی خط انتزاع کار خیلی سختی است و حرکت‌کننده باید خیلی روی مسیر مجرب و در عین حال محتاط باشد؛ زیرا حتی اگر شکست هم نخورد، به سرعت دستش رو می‌شود. دو شخص را فرض می‌کنم؛ شخصی که دائماً از اهداف خود صحبت می‌کند و شخصی که دائماً جملاتی را از کتاب‌های خوانده‌اش تکرار می‌کند.شخص اول آنقدر غرق در انتزاع می‌شود که هدف خود را فراموش کرده است و مثلاً می‌گوید «هدف من این است که استیو جابز شوم.» و شخص دوم بدون آنکه بداند چه هدفی دارد، جملاتی را طوطی‌وار با پیشوند «فلان جا نوشته بود» تکرار می‌کند. در واقع، افراد به جای آنکه هدفی را برای خود معین کنند و مطابق آن جلو بروند، یا مشابه شخص اول آن اهداف را صرفاً برای بقیه بازگو می‌کنند که بگویند هدفی داریم و خود را با همین راضی کرده باشند، یا مشابه شخص دوم مسیری را در ظلمات طی می‌کنند و طوری وانمود می‌کنند که انگار هدف دارند، در حالی که آن‌ها هم فقط دل خود را راضی کرده‌اند.از سنین بسیار کمتر به شدت علاقه به بازی و بازی‌سازی داشتم. ابزارها را می‌دیدم، دنبال می‌کردم، با آن‌ها ور می‌رفتم و کیف می‌کردم، کلی آزمون و خطا هم می‌کردم، اما در نهایت چون هیچ هدف جامعی برای خود نمی‌چیدم، هیچ‌موقع نتوانستم یک پروژه‌ای را به سرانجام برسانم. گاهی پیش می‌آمد که در راستای یک مسابقه‌ای برای خودم هدف‌گذاری می‌کردم و در آن مواقع به مراتب پیشرفت‌های بهتری داشتم، اما وقتی بدون هدف و صرفاً روی خط انتزاع حرکت می‌کردم، هیچ خروجی‌ای نداشتم.شاید گفته شود که خروجی مهم نیست و عوضش تجربه‌های خوبی کردی و دید خوبی داری. درست است، اما تا وقتی که هدفی پشت آن‌ها نباشد، فایده‌ی آن تجربه‌ها و دیدها چیست؟ در بازی‌هایی که یک تصویر جلویت می‌گذارند و می‌گویند دنبال فلان چیزها بگرد، اگر به تو نگویند دنبال چی باید باشی، هرچقدر هم که آن را نگاه کنی، آیا فایده‌ای دارد؟ یک تلاش کورکورانه و ناموفق‌آمیز با صرف زمان زیادی کرده‌ای، در حالی که همان اول اگر هدفت مشخص بود، آن موارد را پیدا می‌کردی، تجربه و دید درستی داشتی، در زمان مناسب آن مسئله را به پایان می‌رساندی و سراغ بعدی می‌رفتی.بنابراین، آن تجربه‌ها به حدی کم و گم است که می‌توان آن را نادیده گرفت. روایتی در این زمینه می‌خواندم که می‌گفت انسان‌ها سه دسته‌اند: یا یادگیرنده، یا یاددهنده، یا پشه‌هایی سرگردان که بی‌هدف می‌چرخند، که متأسفانه اکثریت در دسته‌ی سوم قرار می‌گیرند. کسی که می‌گوید فلان جا نوشته است، همانقدر می‌تواند سرگردان باشد که آن فارغ‌التحصیل دانشگاهی که تمام اجزای یک ماشین را روی کاغذ می‌شناسد اما در واقعیت نمی‌تواند حتی آن را روشن کند.دوستی چندی پیش بهم می‌گفت «مطالعه‌ی ساختارمند و هدفمند انجام بده.» یعنی چه؟ یعنی ابتدا مشکلت را روی کاغذ بنویس، سؤالات ذهنی‌ات را پیش رویت بگذار، بعد که فهمیدی در چه راستایی می‌خواهی حرکت کنی، شروع به مطالعه کن. اگر کتاب می‌خوانی که صرفاً کتاب خوانده باشی، هیچ چیز بدست نیاورده‌ای. راست می‌گفت، وقتی یک بار برای خودم این کار را کردم، منی که کتاب‌خوان نبودم، با شور و اشتیاق ده‌ها کتاب در آن راستا خواندم تا ذهنم آرام بگیرد. یعنی هدف، حتی انگیزه را هم تحریک می‌کند و تلاش را هم به میدان می‌آورد.این همه از انتزاع علی‌الظاهر بد گفتیم، اما لزوماً همیشه بد نیست. مشکل انتزاع، استفاده‌ی ادایی، روشن‌فکرانه، غیراصولی، یا غیربهینه اکثریت آدم‌ها از آن است، وگرنه به خودی خود چیز بدی نیست. شخصی ممکن است آنقدر درونش پر باشد که می‌داند برای مخاطب باید روی خط اصول جلو برود.مثلاً مهران مدیری شخصی‌ست که دستی در ادبیات و هنر دارد و سال‌ها در این زمینه مطالعه کرده است. اگر او می‌گوید مشکل جامعه‌ی امروزی مطالعه نکردن است و توضیحاتش را می‌شنوی، می‌فهمی که پشت آن، مفاهیم و مطالعات بسیاری نهفته است. هیچ موقع او نمی‌گوید فلان کتاب را خوانده‌ام، بلکه از حرف زدنش، از جوشش‌ش، از ظرافتش، این را غیرمستقیم متوجه می‌شوی.پیامبر و امامان معصوم وقتی در مورد اصول دین صحبت می‌کنند، در مورد توحید یا معاد، طوری حرف می‌زنند که انگار می‌خواهند تو را به چشمه وصل کنند. برای آن‌ها، مهم نیست شما فکر کنید چند تا کتاب خوانده‌اند یا خود آن‌ها چقدر بزرگ‌اند، برای آن‌ها مهم است که شما را به فکر بیندازند، شما را هدفمند کنند، شما را از پشه بودن و روشن‌فکری‌های باطل دربیاورند و در یک کلام، بدون اینکه هیچ اجری درخواست کنند، مغزهای دفن‌شده را زنده کنند.بنابراین، دفعه‌ی بعدی که چنین حرف‌هایی را از افراد بی‌هدف شنیدید، یا حتی خودتان آن طور بودید، یک بازبینی بکنید، شاید شما هم گرفتار تله‌ی حرکت انتزاعی شده‌اید.</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 15:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار نوری</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-bwpjztkv1ni6</link>
                <description>گاهی اوقات که می‌خواهم پیش خودم حساب و کتاب اعمالم را بکنم، با خود می‌گویم: «مرد مومن، چرا هیچ کاری محض رضای خدا انجام ندادی؟ پس چه کار دقیقاً کرده‌ای در این زندگی؟!» در آن هنگام از خود ناامید می‌شوم، اما کمی بعدتر عملی به ذهنم می‌آید که تنها دلخوشی‌ام همان می‌شود: گوش دادن!گوش دادن ابعاد مختلفی دارد. چیزی که به طور خاص من روش متمرکز هستم، گوش دادن به حرف دیگران است وقتی که، هرچند ناخودآگاه، نیاز به شنیده شدن دارند. با خودم می‌گویم من که هیچ کاری نکرده‌ام، اما همین که موقع شنیدن حرف دیگران هم هیچ کاری نکنم و فقط حس آن‌ها را دریافت کنم و بشنوم، می‌تواند تأثیرات خیلی زیادی داشته باشد.این مسئله به شیوه‌های مختلف ممکن است رخ بدهد. گاهی یک نفر عصبانی است و صرف اینکه در کنار یک نفر بتواند به یک آدمی فحش بدهد و حس درک شدن پیدا کند می‌تواند حالش را برای چند روز خوب نگه دارد. یک نفر دل شکسته‌ای دارد و فقط می‌خواهد آنچه که بهش گذشته را برای یک نفر تعریف کند تا حس کند که در آن حال و روز تنها نیست.یا مثلاً یک نفر در صفحه چت مشغول نوشتن پیام طولانی‌ای است، پیش خودش فکر نکند تو کار دیگری داری و دائماً به آن سوییچ می‌کنی. اتفاقاً برعکس، حتی چندین دقیقه هم که شده باشد، تو typing بودن او را مشاهده می‌کنی و به سراغ چت‌های دیگر یا کار دیگری نمی‌روی، و یا حتی بعد از اینکه آفلاین بشود، باز کمی بمانی و شاید او برگردد! شاید او اصلاً متوجه چنین چیزی هم نشود، اما تو حس خوبی می‌گیری که برای او اهمیت قائل شدی.اواخر سال کنکور و در یک ماه آخر، به اردوی علمی - مطالعاتی رفته بودیم که برای کنکور آماده شویم. بچه‌های ما آنجا چند دسته شده بودند. عده‌ای که فقط درس می‌خواندند و صبح تا شب به چیز دیگری فکر نمی‌کردند. عده‌ای که فقط بازی می‌کردند و بزور آن‌ها را باید پای درس می‌نشاندی. اما من سعی کردم جزو دسته‌ای باشم که استفاده‌های دیگری هم از آن اردو بکنم. مثلاً رابطه‌ام با بعضی از دوستانم محکم‌تر شود، یا اینکه از فوق برنامه‌ها استفاده کنم.یکی از این فوق برنامه‌ها معطوف به یک فردی بود که در آنجا حضور داشت و در ساعت‌های به ظاهر بی‌ارزش، مثلا چند دقیقه قبل از ناهار یا چند دقیقه اواخر شب، با آغوش باز پذیرای هر نوع سوال و جوابی بود و حرف‌های مختلفی می‌زد. او یکی از افرادی بود که تأثیر به سزایی در زندگی من و طرز تفکر من داشت و حرف‌های او هنوز هم که هنوز است در سرلوحه‌ی ذهنم قرار دارد.یک بار بحث حرف زدن با دیگران مطرح شد و بچه‌ها گله می‌کردند که بهتر است حرف نزنیم و مثلاً بیشتر درس بخوانیم یا کار خودمان را بکنیم و خلاصه وقت خود را پای حرف دیگران تلف نکنیم. انکار نمی‌کنم که من هم چنین فکری می‌کردم و از هر حرف زدن و صحبتی فراری بودم تا به اصطلاح به کارهای ناتمام خودم برسم. آنجا این آقای جلیلی یک جمله‌ای گفت: «حرف مردم نور است».انگار که یک نوری به من تابانده باشند و چشمم باز شده باشد. نور؟ یعنی احتمالاً نهایت آن چیزی که ما همواره و در به در به دنبال آن هستیم؟ آن جمله کل تصور من را به حرف‌های دیگران عوض کرد. همان روز تصمیم گرفتم که تا جای ممکن دنبال این نور بدوم و از آن غافل نشوم. از آن پس، به این دقت کردم که هر موقع حرف دیگران را شنیده‌ام، رشدهای معنوی بزرگی درونم صورت گرفته است؛ حس سرمایه‌گذاری را به آدم می‌دهد که وقتت را صرف کرده‌ای اما ده برابر در ازایش پس گرفته‌ای. صرفاً تا قبل از آن متوجه نمی‌شدم.این عکس را دیگر جنریت نکردم و بدون کپی رایت آن را اینجا آورده‌ام.
البته اشکالی ندارد، ثواب یکی از گوش دادن‌هایم با این در!در برنامه زندگی پس از زندگی، فردی را آورده بودند که وقتی در آن دنیا اعمالش را محاسبه می‌کردند، انگار چیزی برای ارائه نداشت. آن فرد گفت: «یعنی واقعاً هیچی؟» گفتند: «حالا هیچی هم که نه، این درد و دل‌های آدم‌های مختلف را که با دقت و احساس و اخلاص گوش داده‌ای برایت حساب است.» بنابراین وقتی از نزدیک به قضیه نگاه می‌کنی، هم برای او برد دارد، هم برای تو، هم برای آن دنیایت!خلاصه بگویم، تنها کار مفیدی که آدم می‌تواند دلش به آن خوش باشد، همین گوش دادن است و تنها شرط آن، با اخلاص و با احساس بودن است، بدون اینکه به این فکر کنیم که بعداً بخواهیم از آن بهره‌ای در دنیا ببریم یا انتظار متقابل از آن فرد داشته باشیم. فقط گوش بدهیم و کار نوری کنیم.</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 21:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه نکنید، اشتباه کرده‌اید</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-afoqza1s73ms</link>
                <description>یک سال پیش همین روزها بود که یکهو تصمیم گرفتیم به مسافرت برویم. منی که اخلاقی داشتم که همیشه یک گوشه بنشینم و پای لپ تاپم باشم و کار خودم را بکنم، مدت‌ها بود متوجه شده بودم که این روش دیگر جواب نمی‌دهد، باید خرق عادت کنم. بنابراین سعی می‌کردم از فرصت‌های مختلف در راستای این هدف جدید زندگی استفاده کنم.مثالش همین شیراز بود. منی که همیشه باید از قبل برنامه‌ریزی می‌کردم که کجا می‌خواهم بروم و کی باید بروم و بیایم و مدت‌ها قبل باید این را می‌دانستم تا بتوانم کارهایم را فتق و رتق کنم، ناگهان در لپ تاپ را بستم، گوشی را دستم گرفتم و برای کرایه ماشین اقدام کردم. گفتند از همین فردا می‌توانی بگیری. من هم آن را به مدت ۱۰ روز کرایه کردم و همان موقع به شرکت اطلاع دادم که ده روز مرخصی خواهم رفت. طبیعتاً این روش درستی نیست و باید از قبل کارها را منتقل و هماهنگ می‌کردم، اما همه چیز را رها کردم و پشت سرم را هم نگاه نکردم.اصلاً خود همین کرایه ماشین چیز عجیبی بود. وقتی به پدر و مادرم گفتم تعجب کردند: «کرایه ماشین؟ کرایه ماشین دیگر چیست؟ قیمتش چطور است؟ یعنی می‌خواهی به جاده بروی؟ خطرناک نیست؟ اگر چپ کنی چه می‌شود؟» و تمام جملاتی که نیم‌کره‌ی‌چپ‌تقویت‌کن هستند و خلاقیت‌کُش! آن روز اما روی این مود نبودم که این حرف‌ها برایم اهمیتی داشته باشد. تصمیمم را گرفته بودم: تمام قوانین حاکم بر زندگی فعلی‌ام را به چالش بکشم.نمی‌خواهم اکنون به اتفاقات جالب داخل مسافرت بپردازم. پارسال علی‌بابا یک مسابقه سفرنامه نویسی گذاشته بود و به آن بهانه من در ۱۱ فصل در قالب یک فایل ۸۰ صفحه‌ای ریز به ریز جزئیات آن سفر را نوشتم و برای علی‌بابا ارسال کردم تا در آن مسابقه شرکت کنم. کاری با این ندارم که اصلاً از همان ابتدا آن را بطور سیستمی تأیید هم نکردند و ایمیل‌های بعدی‌ام را هم جواب ندادند.نکته‌ی جالب اما این بود که امروز رفتم آن را باز کردم و بخش‌هایی‌اش را خواندم. در طول سفر و خصوصاً در اواخر آن یک سری اشتباهات بزرگی انجام داده بودم، و در آخر سفرنامه چشمم به این پاراگراف خورد:این اشتباهم تقریبا به قیمت نصف خرج سفر در آمده بود، اما کنار همه تجربیاتی که در طول این سفر کرده بودم و تمام چیزهایی که یاد گرفته بودم، با خود فکر کردم: «بالاخره آدم باید تجربه‌ی هرکاری را کسب کند، و شاید این تجربه بتواند در آینده در جاهای حیاتی‌تر در زندگی‌ام جبران مافات کند.» و دیگر به اندوه آن فکر نکردم.آن روز شاید با گفتن این جمله سعی می‌کردم به خودم امید بدهم، اما الان که بعد از یک سال به آن نگاه می‌کنم، می‌بینم بخاطر همان اشتباهاتی که انجام دادم، الان صد قدم از آن جلوتر هستم و اگر آن کار را نمی‌کردم، اگر آن تصمیمات ناگهانی و آن اشتباهات فاحش را انجام نمی‌دادم، فکرم باز نمی‌شد و افق‌های جدیدتر را نمی‌دیدم و نمی‌توانستم تصمیمات بهتر فعلی را بگیرم.من در راه برگشت که سری به گلاب‌گیری کاشان زده بودیمبا اینکه هنوز آن شخصیت ماجراجوی ریسک‌پذیر کنجکاو بی‌قاعده هنوز درونم کامل شکل نگرفته است، اما تا به حال هیچوقت از این تصمیمات یهویی، هیجانی، و تابوشکنانه پشیمان نشده‌ام. طبیعتاً بحثم با بی‌گدار به آب زدن یا کار غیرعقلانی عجیب کردن متفاوت است. بحث، خارج شدن از آن ساختار تصنعی است که دور خودمان می‌پیچیم و فکر می‌کنیم دنیا و همه چیز همان است. در حالی که در واقعیت، فقط خود را محدود کرده‌ایم و آن منطقه امن خود را کوچک نگه داشته‌ایم.نکته جالب این است که برخلاف چیزی که ممکن است در خانواده‌ها و خصوصاً خانواده‌های مذهبی سنتی جریان داشته باشد که انسان را از تجربه کردن نهی می‌کنند و بچه را تشویق به ماندن در دایره‌ی امن یا کار بدون رشد می‌کنند تا مبادا آن بچه به خطر بیفتد، در قرآن داریم که سفر کنید و منظور آن فقط نفس سفر کردن نیست، بلکه همین کسب تجربیات جدید و خارج شدن از ساختار بی‌پایه‌ی ذهنی است، زیرا انسان باید رشد کند و رشد در گرو تجربه و اشتباه است.آن تجربیاتی که آدم به این شکل بدست می‌آورد، زمین تا آسمان با همه‌ی تجربیات دیگر متفاوت است. آن اشتباهاتی که آدم به این شکل انجام می‌دهد، در واقع پله‌های صعود هستند که ما داریم طی می‌کنیم تا ظرفیت پیدا کنیم، روحیه‌مان را شکل دهیم، و برای رسیدن به آن هدف مطلوب‌مان آماده‌تر باشیم. بنابراین اگر بخواهیم درستش را بگوییم، باید گفت: اگر اشتباه نکنید، اشتباه کرده‌اید!</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 17:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه تو خدایی، نه من</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-kefeacmjf5v5</link>
                <description>پدرم یک اخلاق جالبی داشت که هر چه جلوتر می‌رفت، بر آن مصرتر می‌شد، و رسیده است به وضع فعلی که در اوج آن است. اخلاقی که گاهی اوقات روی مخم می‌رود، دلم می‌خواهد سر آن با او دعوا کنم، اما ناگهان به خودم می‌آیم و می‌بینم ای دل غافل، ناخودآگاه به من هم منتقل شده است!فردی در فامیل رفتار بدی را از خود نشان می‌دهد و پدرم با او دعوا می‌کند. بعد از آن به ما می‌گوید «او نمی‌میرد تا به سزای عملش برسد»! یا مثلا برادرم را نگاه می‌کند و می‌گوید «بچه‌ی تو حتماً دختر خواهد شد»! جل الخالق! نمی‌دانستیم خدا سلطنتش را به شما واگذار کرده است :) اصلاً چرا نمی‌دانستم پرنس هستم؟ :)شاید در ظاهر این حرف‌ها مسخره به نظر برسند؛ فردی ادعایی بکند که هیچ مدرکی برای آن ندارد، اما آن چنان آن را محکم بازگو می‌کند که هیچگونه شکی به دلت راه نمی‌دهی که حتماً همان است. اگر آن اتفاق نیفتد چه؟ به سادگی با بهانه‌ای از آن گذر می‌کند.یادم می‌آید مسابقه‌ای در تلویزیون برگزار می‌شد که سوال ۴ گزینه‌ای پرسیده بود. پدرم بدون درنگ و با همین مدل خدایی گفت الف. شرکت‌کننده از راهنمای حذف دو گزینه استفاده می‌کند و الف و ج حذف می‌شوند. پدرم بلافاصله می‌گوید «آهان، ب است». شرکت‌کننده ب را انتخاب می‌کند و در نهایت جواب د می‌شود. پدرم همان لحظه می‌گوید «از اول هم گفتم د درست است». بعد اشاره می‌کند به چند سوال قبلی که به همین شیوه درست جواب داده بود و آن را به عنوان مدرک صداقت و درستی خود معرفی می‌کند.شوخی می‌کرد؟ خیر، کاملاً جدی بود. جالب است، نه؟ واقعیت این است که نه. نه چون او پدر من است و نه چون او این چنین است. بلکه چون هر کسی به خودش نگاه کند، کم یا زیاد، اما همین رفتارها را از خود نشان می‌دهد.گاهی اوقات پیش می‌آید که فردی را می‌بینیم که فکر می‌کنیم می‌توانیم به او کمک کنیم، نه چون می‌خواهیم به او کمک کنیم، بلکه چون می‌خواهیم به خود (یا حتی او) نشان دهیم که در آن زمینه بهتر هستیم. عملی که در ظاهر مفید است، ثواب دارد، زکات محسوب می‌شود، انسان‌دوستانه است، اما در واقعیت، وقتی کلاه خود را قاضی کنیم، می‌فهمیم که هیچ کدام از این‌ها را ندارد.ریشه‌ی همه‌ی این موارد در تکبر است. عملی که ناخواسته اعمال ما را نابود می‌کند. در برنامه‌ی زندگی پس از زندگی، فردی تجربه‌ی مشابهی داشت. به دلیل کار بزرگی که انجام داده بود، باعث شده بود که جان هزاران نفر نجات پیدا کند، اما وقتی در عالم غیب اعمالش را نگاه می‌کند، می‌بیند چیزی برایش ننوشته‌اند. علتش را که جویا می‌شود، به او می‌گویند «می‌خواستی مردم بگویند فلانی این قضیه‌ی سخت را جمع کرد، خب گفتند و سر زبان‌ها افتادی، نتیجه مطلوب عملت را دیدی، پس چیزی از آن برای این‌ور نماند.» به همین سادگی، یک عملی به این بزرگی چون اخلاص نداشت، نابود شد.به همین دلیل، از نظر من نمی‌توان کارهای ظاهری را به همین راحتی قضاوت کرد. نیت، ضریب‌دهنده‌ی اعمال است. عملی که بزرگ باشد اما نیتی پشت آن نباشد، ارزشی ندارد. عملی که تحول‌آفرین باشد اما با نیت شوم باشد، نه تنها ارزشی ندارد که تا زمانی که آن تحول ادامه داشته باشد، عمل او در جهت منفی برایش کار خواهد کرد. ظاهر قضیه را که نگاه می‌کنیم می‌گوییم «اوه! فلانی دنیا را تکان داد!» اما وقتی پرده‌ها کنار بروند، می‌فهمیم که نه، جای او بدتر از همه ماست، روندی را ایجاد کرده که باعث گمراهی قشر زیادی شده است.تکبر، اخلاص، این موارد چیزهایی هستند که ما هنگام قضاوت‌های نابه‌جای خود در نظر نمی‌گیریم، فلذا همواره اشتباه می‌کنیم. اصل قضاوت کردن اشتباه است، چه بسا که هر سری با نادیده گرفتن این موارد تلفیق شود. اصلاً شیطان چرا شیطان شد؟ خدا را قبول نداشت؟ توحید و عدل و معاد را قبول نداشت؟ نه، این‌ها را داشت. فقط نمی‌توانست حرف همان خدایی که می‌پرستد را قبول کند که به او گفت جلوی کسی سجده کن که یک سجده‌ی مقبول مثل تو هم ندارد.بعد از اینکه این چند روز داشتم به این موارد فکر می‌کردم، متوجه شدم که دچار چنین قضاوتی در مورد شخصی شده‌ام. یک رفتار خاصی از او دیده و سپس با خودم گفتم یک روزی حقش را کف دستش می‌گذارم. بیشتر از همه البته در مورد پدرم دچار چنین قضاوتی شدم و از روی عصبانیت در واکنش به رفتارهای او، با خود می‌گفتم «او چه کسی‌ست که قضاوت می‌کند چه کسی می‌میرد و چه کسی نمی‌میرد؟ چرا او می‌خواهد جای پای خدا بگذارد؟ چرا چنین حقی به خود می‌دهد؟»بعد کمی فکر کردم. فهمیدم من دقیقاً همان خطایی را کرده‌ام که او کرده است. همان خطایی که شیطان کرده بود. با خود گفتم «مگر من خدایم که او را قضاوت می‌کنم که چرا بقیه را قضاوت کرده است؟!» فهمیدم که ناخودآگاه داشتم همان چیزی می‌شدم که همیشه از آن می‌ترسیدم. بیخیال شدم و تصمیم گرفتم دیگر در کار خدا دخالت نکنم و سرم در آخور خودم باشد، زیرا او کار خود را خوب بلد است و نیازی هم به من یا کامنت من ندارد! آخر سر هم در دلم به او گفتم: «ببین پدر جان، نه تو خدایی، نه من.»قول می‌دهم دیگر از این مدل برای تولید عکس پست‌هایم استفاده نکنم. </description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 23:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب | جمعی که دیگر نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qzce1wt9nj6q</link>
                <description>با اینکه یک لیست در اینجا برای خودم ایجاد کرده بودم که مختص خواب‌هایم باشد، اما به دلایل مختلف انگار آن را نادیده می‌گیرم. بهرحال، تصمیم گرفتم امروز یک راست از تخت خواب بیایم اینجا و خوابم را بنویسم. شاید این خلاف آن روند منظمی که در ذهنم بود باشد، که در این لیست بتوانم خواننده را با تم‌ها و روندهای خواب‌هایم آشنا کنم و یکهو وارد یک مصداق نشوم، اما راستش به این فکرکردم که احتمالاً هیچ وقت آن بوجود نمی‌آید، پس از همین فرصت‌های کوتاه بهتر است استفاده کنم.خواب دیشبم برمی‌گشت به سال‌ها قبل، وقتی که هنوز در راهنمایی و دبیرستان بودیم، یک گروه بزرگ از دوستانی که کل جامعه‌ی من را پوشش می‌دادند. زندگی با آن‌ها تعریف می‌شد و خارج از آن، تصوری وجود نداشت. خیلی تاکیدی روی اسامی ندارم، اما بطور خاص در آن صحنه‌ها، میلاد، علیرضا، سجاد، سهیل، علی، مهدی و امیرحسین را یادم می‌آید که هر کدام همان کارهای همیشگی‌شان را می‌کردند؛ از سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند، بلند بلند می‌خندیدند و تیکه می‌انداختند، ساکت یک گوشه نشسته بودند، یا با ریکشن‌های بامزه جمع را همراهی می‌کردند.صحنه‌ی اول در یک حسینیه بودیم. انگار قرار بود گروه بندی شویم. همان مدیران دبیرستان‌مان بودند، اما محیط آن حسینیه‌ی علائین، یکی از روستاهای لواسان بود. همان اول که اعلام گروه‌بندی شد، طبق معمول آدم‌ها را در گروه‌های دو سه نفره می‌دیدی که مانند آهن‌ربا یکهو بهم می‌چسبیدند و در جای مشخص کنار هم قرار می‌گرفتند. طبق معمول هم آدم‌هایی مثل من باید هزاران بار سبک سنگین می‌کردند که با چه کسی بروند، و تا به خودشان بیایند می‌بینند ته‌دیگ آن را هم خورده‌اند.بطور خاص این صحنه را در یک خواب دیگر هم قبل‌تر دیده بودم و برای همین با آن صحنه آشنا بودم و تقریباً می‌دانستم قرار است در ادامه چه بشود. [این هم یکی از ویژگی‌های خواب‌های من است که اتفاقات میان‌خوابی زیاد رخ می‌دهد :)] پس از آن، انگار که روحم متوجه شده باشد که تمام این‌ها تکراری است، ناگهان نوار فیلم را دست خود می‌گیرد و آنقدر جلو می‌برد تا به یک جای جدید برسیم. سپس مرا در جای جدید می‌نشاند و انگار بطور ضمنی می‌گوید: «بیا بشین اینجا انقدم دیگه غر نزن.»خودم را در یک کلاس یافتم. همان جمع شاد و بامزه. من یک گوشه بودم اما ارتفاع داشتم. انگار واقعا یک روح بودم که در مکان نمی‌گنجیدم، اما بهرحال می‌توانستم با دوستانم ارتباط بگیرم و با آن‌ها بگو و بخند کنم. در جاهایی می‌رفتم پای تخته و چیزهای بی‌مزه روی آن می‌نوشتم و سکوت می‌شد و سپس تیکه‌های مناسب در جواب کارهای بی‌مزه دریافت می‌کردم. انگار قصد خودم نیز همین بود. اما در ادامه با موج‌سواری روی همین چیزهای بی‌مزه می‌شد کارهای بامزه‌ای انجام داد.در این کلاس انگار قرار بود هر گروهی یک ارائه‌ای آماده کند که محدود به هیچ چیز نبود. می‌توانست اسلاید باشد، یک کلیپ باشد، صرفاً یک سخنرانی یا استندآپ باشد، یا اساساً هیچ چیز نباشد. مهم این بود که یک جلسه‌ی خاطره‌انگیزی شکل بگیرد و خلاقیت‌های بچه‌ها در آن بجوشد. ارائه‌های آدم‌های مختلف را دیدم اما چون اهمیتی نداشتند حتی یادم هم نمی‌آید. از همان ابتدا همه بچه‌ها در گوشی سر هر ارائه می‌گفتند: «این بدرد نمی‌خورد، ارائه میلاد عالی خواهد بود».منطقاً منی که صاحب خواب بودم باید می‌دانستم ارائه میلاد چیست، اما تا لحظه آخر نمی‌دانستم. نوبت میلاد شد و رفت پای تخته. روی یک صندلی کنار تخته نشست و ویدیو پروژکتور، کلیپی که بعدتر فهمیدم سجاد آن را درست کرده بود را پخش کرد. همه هیجان داشتند و من از همه بیشتر. یعنی چه چیزی می‌تواند باشد که این همه جو ایجاد کرده است؟ سعی می‌کردم روحم و مغزم را گول بزنم یا به آن‌ها رشوه بدهم تا شاید کمی از آن را بهم لو بدهند، اما آن‌ها هم طوری وانمود می‌کردند که انگار از قضیه خبر ندارند.ارائه شروع شد. میلاد ناگهان بلند زد زیر آواز. راستش هیچ چیز از آواز او یادم نمی‌آید، و آن لحظه با خودم فکر می‌کردم خب که چه واقعا؟ کلیپ که پخش شد، دیدم تکه‌های مختلف تمام فیلم‌هایی که تا الان از جاهای مختلف و توسط همین بچه‌ها گرفته شده بود بهم وصل شدند و هر بخش آن یک ویژگی خاص داشت. مثلاً یک بخش آن، تکه‌های فیلم را طوری سر هم کرده بود که همه هم‌آوا شوند، یا مثلاً یک شعر موزونی را ایجاد کرده باشند. می‌دانیم در خواب، احساسات اغراق‌آمیز هستند، در نتیجه با دیدن چنین صحنه‌هایی، انگار خنده‌هایی از ته دل سر می‌دادیم.اما جالب‌ترین بخش آن، بخشی بود که مربوط به کلیپ خاطرات بود. در آن کلاس ما همه در سن راهنمایی‌مان بودیم، اما بعضی از کلیپ‌هایی که پخش می‌شد انگار برای سن دبیرستان‌مان بودند. انگار کلیپ‌های آینده‌ای بودند که فقط من می‌توانستم آن‌ها را بفهمم و بقیه توجهی به آن نداشتند. صحنه‌هایی که به دبیرستان می‌رویم، در آن‌ها خنده‌های از ته دل سر می‌دهیم، سپس کم کم از هم فاصله می‌گیریم، صحنه‌های امتحانات و استرس‌ها می‌آیند وسط، بعد دبیرستان تمام می‌شود و پخش می‌شویم، اتفاقات مختلف رخ می‌دهد و آخر سر می‌رسیم به وضعیت فعلی که از آن شاید ۴۰-۵۰ نفر، تقریباً هیچ چیز نمانده است.نکته‌ی جالب دیگر آن بخش، این بود که هر صحنه‌ای که نمایش داده می‌شد، انگار من همان لحظه از ظرف زمانی خارج و سپس وارد آن صحنه می‌شدم، خودم را در آن حس می‌کردم، آن را زندگی و لمس می‌کردم، صداها و محیط‌ها و فکرها را می‌شنیدم و می‌دیدم و می‌خواندم، و بعد برمی‌گشتم به زمان حال و ادامه‌ی کلیپ را می‌دیدم.در آن اوج احساساتی که برایم ایجاد شده بود، گریه‌ام گرفته بود و هم‌زمان می‌خواستم مانند بقیه بخندم. وقتی علیرضا بهم گفت: «بابا صاحبی بسه دیگه تو حال باش و لذت ببر.» برگشتم و به او طوری که همه جمع صدایم را بشنوند، مانند پیشگویی که آینده را می‌داند، گفتم: «نگاه به الآنِش نکن که انقد خوشیم، ۴-۵ سال دیگه اوضاع بدتر میشه، و ۴-۵ سال بعد از اون فکر می‌کنی آیا تیکه‌ای از این جمع باقی میمونه؟» و واکنش آن‌ها مانند واکنش هر کسی بود که حرف یک پیشگو را می‌شنود؛ ابتدا کمی تعجب می‌کند، سپس چون درکی از آن ندارد، بیخیال می‌شود و به حال خود ادامه می‌دهد.نمی‌دانم این چه قیافه‌های مسخره‌ایست که تولید می‌کند :| اما خوب است که حداقل مفهوم کلی را می‌رساند.در همان حال از خواب بیدار شدم و هنوز تمام آن احساس در من وجود داشت. قبل از اینکه کم کم از بین برود، داشتم تمام آن را با خودم مرور می‌کردم و چقدر جالب و عجیب بود. تمام آن خوشی‌هایی که یک روز غرق در آن بودیم، اکنون اثری از آن در زندگی‌مان وجود ندارد. آن جمعی که فکر می‌کردیم تا قیام قیامت می‌خواهیم در و دیوار را مسخره کنیم و یک لحظه بدی به خودمان راه ندهیم، به جایی رسید که از خود آن اثری باقی نماند.طبیعتاً این‌ها را نمی‌گویم که ناشکری کنم. دوستان فعلی‌ام را انکار نمی‌کنم. نمی‌گویم وضعیت فعلی‌ام لزوماً از آن بدتر است. آن جای خود، این هم جای خود. دنیاست دیگر، می‌چرخد و می‌چرخد. اما اینجا صرفاً تمرکز خود را به آن دوران برده‌ام که نسبت به آن جمعی که در آن بودیم، چه فکر می‌کردیم بشود و چه شد. بعد به این فکر می‌کنم که اکنون چه فکر می‌کنم، و چه خواهد شد…</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 11:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسواس؛ و ما أدراک مسواس!</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%A3%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-trehnurrmezl</link>
                <description>پیش‌نوشت: انگار آدم دست به نوشتن می‌برد، خود به خود نوشتن او را به جلو می‌کشاند. هر روز ایده‌های زیادی از متن‌هایی که می‌توانم اینجا بنویسم به ذهنم خطور می‌کنند و دوست دارم در اسرع وقت همه آن‌ها را بنویسم و هیچ چیز جا نماند. امیدوارم این روند ادامه داشته باشد. این مورد کمی به متن امروز نیز مربوط است.تصویر جالبی برای توصیف وسواس است!نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. در ادبیات عام گاهاً به آن «وسواس» می‌گویند. در ادبیات روان‌شناسی گاهاً از «نقص و شرم» از آن یاد می‌کنند. من مفهوم کلی‌تری را دنبال می‌کنم که شاید جدا از این موارد، اسامی دیگری را نیز شامل شود. اما فعلاً به همین کلمه اتکا می‌کنم: وسواس.در چند وقت اخیر که دارم سعی می‌کنم رفتارهای خودم را پایش کنم و ریشه‌ی علت رفتارهایم را بیابم، به نکته‌ی جالبی برخوردم. جدا از همه مواردی که معمولاً آدم به آن‌ها بر می‌خورد، مانند غرور، حسادت، غیبت، تنبلی، والدین، و امثالهم، دو چیز جدید به چشمم آمد: وسواس و اخلاص. در مورد دومی بعداً صحبت خواهم کرد.اما چرا وسواس؟ واقعاً آنقدر اهمیت دارد؟ حالا مثلاً می‌خواهی دستت را چهار بار بیشتر بشویی یا مثلاً با دست کثیف به لپ تاپ و موبایل دست نزنی. یا شاید می‌خواهی اول پای راستت را همواره داخل کفش کنی و اگر می‌خواهی راه بروی پاهایت را کاملا درون یک موزاییک بگذاری.این‌ها مثال‌های دم دستی‌اش بودند که شاید آنقدر اهمیت نداشته باشند. البته نمی‌گویم اهمیت ندارند، زیرا همین‌ها هستند که وقتی جلویشان را نگیریم رشد می‌کنند و به جاهای دیگر و بدتر می‌رسند. کمی جلو بروند، به وسواس‌های جسمی، فکری و روحی می‌رسند.آن‌وقت هست خودت را نگاه می‌کنی که داری دائماً پایت را تکان می‌دهی و عضلات بدنت را طبق فرمول مشخص و به مدل مفهوم watchdog منقبض می‌کنی، بدون آنکه دلیل آن را بدانی و فقط فکر می‌کنی‌ «چون درست است»، «چون اگر نکنم انگار نمی‌شود». وقتی می‌خواهی متنی بنویسی، حتماً باید اول ساختار آن را دربیاوری، حتماً باید صدبار آن را بخوانی تا خدایی نکرده «کلمه‌ای از آن اشتباه یا جابه‌جا نباشد»، «نیم‌فاصله‌ای جا نیفتاده باشد». وقتی در پیاده‌رو کسی از جلو می‌آید، دائم درگیر این باشی که تو به چپ بروی یا راست و آخر هم بهمدیگر بخورید. ناظری دائمی بر روی خودت می‌بینی که انگار ریزترین کارهایت را مشاهده کرده و به آن‌ها می‌خندد. فکر می‌کنی اگر پایت را در آب بگذاری «دیگر کار تمام است». وقتی کد می‌زنی به این فکر کنی که کدت باید بهترین باشد. وقتی نماز می‌خوانی حواست باشد حرف «ض» را درست و سالم و دقیق ادا کنی. تعریفت از تمیز بودن، ۷ بار دست کشیدن است و اگر شد ۸ بار، باید تا ۱۴ بروی وگرنه تمیز نمی‌شود. اگر یک کلمه از زیرنویس را جا بیندازی فیلم را عقب می‌زنی. اگر یک لینک برای مطالعه از زیر دستت در برود ناراحت می‌شوی. هزاران کانال تلگرام عضوی و هیچ‌کدام را نمی‌خوانی. مغزت دائماً الگوها را دنبال می‌کند و ملودی‌های تکرارشونده آن را جذب می‌کند. ناگاه روی یک موضوعی قفلی می‌زنی و تا مدت‌ها درگیر آن هستی. فقط به این‌ها ختم نمی‌شود، در تک تک بخش‌های زندگی‌ات وارد می‌شود حتی جاهایی که فکرش را نمی‌کنی.خلاصه‌اش را بگویم. فکر می‌کنی اگر فلان کار را بکنی دیگر تمام است و اگر فلان کار را نکنی دیگر نمی‌شود! هر جا هم جلویش را نگیری، آن را ناخودآگاه قبول کرده‌ای و سراغ بعدی می‌روی. آنقدر ادامه می‌دهی تا به خودت که می‌آیی می‌بینی توسط یک سری قانون‌های نانوشته‌ی بی‌معنی محصور شدی و از سنگینی زنجیرهای آن دیگر نمی‌توانی تکان بخوری و در نهایت، شخصیت خود را این گونه می‌یابی. در بهترین حالت همیشه خودت را مقصر می‌دانی و اذیت می‌کنی و در انتهای دیگر آن، همه از دست تو رنجور خواهند بود.در ایام کودکی و نوجوانی چندین خواب بود که به طور مکرر آن‌ها را می‌دیدم. یکی از آن‌ها، یک خواب بی‌معنی بود که در آن من به دلایل مختلف به حمام رفته و در آنجا کاراکتر جعفر در کارتون علائدین که در حالت غول خودش بود را می‌دیدم. یک جن بزرگ قرمز با یک دسته موی بسته، ناخن‌های کثیف بلند، چشمان زرد بدون مردمک و دمی بسته شده به یک پابند طلا. در آن ایام، این ترسناک‌ترین چیزی بود که در تخیلاتم وجود داشتند.در حمام او دستان مرا در دستان خود چفت می‌کرد و کنار سرمان می‌گرفت و سپس سرهای‌مان را از پیشانی بهم می‌چسباندیم. او خود را در ابعادی درمی‌آورد که کمی از من بزرگ‌تر باشد و طبیعتاً در ابعاد حمام جا بشود. سپس ما سرهای‌مان را به هم فشار می‌دادیم و انگار تلاش می‌کردیم مبارزه‌ای را ببریم.نمی‌دانم آن چه مبارزه‌ای بود یا تعریف بردن در آن چه بود، اما شاید بگویم هفته‌ای یک بار این خواب را می‌دیدم. آن اوایل از شدت ترس همان وسط مبارزه از خواب بیدار می‌شدم و پیش مادرم می‌رفتم تا خوابم ببرد. کمی بعدتر این خواب در قالب‌های جدیدی هم ظاهر شد. مثلا یک بار در خواب مادرم را می‌دیدم که می‌گفت اگر فلان کار را نکنی می‌فرستمت «آنجا»، و انگار در خواب متوجه می‌شدم منظورش همان حمام با جعفر است.این خواب چندین سال با من ادامه داشت. نمی‌دانستم چطور باید از دست آن خلاص می‌شدم. کمی جلوتر که رفتیم ترسم از او کمتر شد و می‌توانستم در حد دو سه جمله با او صحبت کنم، اما همچنان آن ترس، ولو تعدیل شده، با من بود. فکر می‌کردم بیماری‌ای گرفته‌ام، اما گفتن این حرف‌ها به شخص دیگر آنقدر مسخره است که خواننده‌ای که به اینجای متن رسیده است می‌تواند کامل درک کند.بعد از سال‌ها با خودم گفتم اینطور نمی‌شود. شاید باید روش دیگری را اتخاذ کنم. شاید باید طوری این چرخه را بشکنم. هرچقدر هم که او قوی باشد، هرچقدر هم که ابهت ظاهری داشته باشد، این خواب من است، باید بتوانم آن را کنترل کنم. کاملاً خود را مشابه علائدین در مقابل او می‌دیدم که چقدر در ظاهر ناتوان هستم اما علائدین توانست او را شکست بدهد، پس من نیز باید بتوانم.نمی‌دانستم دفعه‌ی بعدی کی او را می‌بینم اما هر شب قبل از خواب به خودم گوشزد می‌کردم که اگر امشب او را دیدم حتماً او را به چالش بکشم. وقتش رسید و او را دیدم و برایش آماده بودم. همان اول که با آن ابهت دستانم را گرفت، با صدای بلند و دورگه‌ی نوجوانی‌ام بر سر او فریاد زدم: «چه از جان من می‌خواهی؟» چشمانش گرد شد. این بار انگار به وضوح می‌توانستم او را ببینم که نه تنها بزرگ‌تر از من نیست، که ناتوان‌تر نیز هست.ابتدا کمی می‌خواست گنده‌بازی دربیاورد، اما بعد از دو سه بار فریاد، متوجه شدم که چقدر بی‌قدرت و مهم‌تر از آن، چقدر بی‌اهمیت بود و با این حال بخش خوبی از ذهن و زندگی مرا درگیر خود کرده بود. دو سه بار دیگر با فرکانس بسیار کمتر او را در خواب دیدم و هر سری ضعیف‌تر از قبل شده بود. تا اینکه رفت و رفت و دیگر نیامد. کابوس چندساله‌ و توخالی من تنها با یک فریاد شجاعانه از بین رفته بود.هنوز هم که نگاهش می‌کنم، واقعاً ترسناک است!جعفر دیگر پیدایش نشد، اما درس مهمی بهم داد. برای چیزهای غیرمهم و توخالی و طولانی، یک فریاد از سر شجاعت می‌تواند نجات‌بخش باشد. وسواس همین‌طور است. یک چیز غیرمهم، توخالی، طولانی، و احتمالا مسری. شاید راه‌حل آن نیز همین باشد. شاید هر جا که متوجه می‌شویم وسواس فعال شده است، باید بر سر او یک فریاد عمیق، شجاعانه و آگاهانه بکشیم تا بفهمیم چیز مهمی نیست و آن نیز ما را ترک کند.در شب قدر امسال، علاوه بر خواسته‌های بلندمدتی که هرساله داریم مانند عاقبت به خیری و تعجیل در فرج، دعای کوتاه مدتم کنترل وسواس بود. باور دارم که این یک قدم مهمی برای من خواهد بود که می‌تواند در بسیاری از جاها راه‌گشا باشد. اگر این مطلب برای شما خنده‌دار یا بی‌اهمیت جلوه می‌کند، احتمالاً نتوانسته‌ام عمق مفهوم را برسانم. مهم این است که اکنون کاملاً واقف و توجیه بر آن هستم.اصولا هر مسئله‌ای مراحل مختلفی دارد. ابتدا باید اهمیت آن را بدانیم و نسبت به آن معرفت کسب کنیم. اگر به اندازه کافی این کار را کردیم می‌توانیم سراغ مرحله‌ی بعدی برویم. در آنجا باید مصادیق آن را پیدا کنیم و سپس روی مصادیق آن اکشن بزنیم. گاهی اوقات هم بطور ریشه‌ای با مصادیق برخورد می‌کنیم و با زدن یک شاخه، تعداد زیادی از مصادیق آن را حل می‌کنیم، تا وقتی که آن مسئله کاملاً تحت کنترل ما دربیاید.اکنون من در مرحله‌ای هستم که به معرفت این موضوع و اهمیت آن پی برده ام. در این چند هفته مصادیق مختلفی از آن را شناسایی کرده‌ام و با افرادی مشورت کرده‌ام. حتی در چند ماه گذشته با برخی از آن‌ها مشغول مقابله و مبارزه‌ام. بنابراین بسیار مصمم هستم که این کار را به سرانجام برسانم. نمی‌دانم چقدر موفق خواهم شد، و حتی معیارهای متقنی هنوز برای آن درنیاورده‌ام، اما یک سال دیگر و در همین موقع شب قدر که طبق روال هر ساله مشغول خودارزیابی هستم، این موضوع روشن‌تر خواهد شد.پس‌نوشت: در ذهنم این بود که در ادبیات عربی می‌توان «و» را گاهی اوقات حذف کرد. برای همین تیتر را به جای آنکه «مالوسواس» بنویسم، مسواس نوشتم. شاید اشتباه باشد، اما با توجه به متنی که نوشتم، اهمیتی دارد؟</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 04:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های فهیم و بزرگ‌های کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-rhutekc6c7j3</link>
                <description>خیلی اوقات پیش آمده است که اتفاقی افتاده که یک نفر حتما باید آن را بداند، اما فکر می‌کنیم طرف مقابل ظرفیت یا آمادگی‌اش را ندارد که بشنود. بنابراین در فکر می‌رویم که چطور این مطلب را به او منتقل کنیم که ناراحت نشود یا شیرازه‌اش از هم نپاشد. نتیجه آن این می‌شود که به او و واکنشش اعتماد نمی‌کنیم و ترجیح می‌دهیم آن مطلب را منتقل نکنیم یا بگذاریم «برای وقتی دیگر» و فعلا و در حال حاضر، یا از آن فرار کنیم و به آن فکر نکنیم، یا اگر مجبوریم چیزی بگوییم، حقیقت را نگوییم، یا بدتر از آن، دروغ بگوییم.فکر می‌کنم چنین داستانی برای همه ما پیش آمده باشد. بسته به حساسیت موضوع و شرایط، احتمالا خیلی از ماها تصمیم می‌گیریم که آن کار نادرست را انجام دهیم. نه لزوما بخاطر اینکه آدم بدی هستیم، شاید می‌خواهیم آسیبی به طرف مقابل نرسانیم و به جهت حفاظت از آن فرد تصمیم به این کار بگیریم.راستش را بخواهید فکر می‌کنم تجربه نشان داده است که این کار همیشه نتیجه عکس می‌دهد. اصلا درون مایه‌ی بسیاری از فیلم‌ها را که نگاه می‌کنیم، ریشه در چنین موضوعی دارد؛ یک دروغی که سال‌ها پیش گفتیم و بعد از چندین سال برملا می‌شود و مانند یک دانه برف که در مسیر سرازیری کوه تبدیل به بهمن شده است، از روی آن فرد رد شده و کل زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد.آن لحظات اول، آن برفدانه‌ی کُخ را آن چنان بزرگ می‌بینیم که از آن فرار می‌کنیم، در حالی که نمی‌دانیم معنی «بزرگ» چیست و آن را به اولین چیز ناشناخته‌ای که ببینیم اطلاق می‌کنیم، و وقتی آن‌ها روی هم جمع می‌شوند تازه می‌فهمیم که همان اول می‌شد همه چیز را حل و فصل کرد و آنقدرها هم که فکر می‌کردیم مبحث بزرگ و عجیب نبود!دو موضوع را از گفتن این حرف‌ها دنبال می‌کنم. یکی موضوع اینکه آدم‌ها می‌فهمند، و دو موضوع اینکه همه چیز آنقدر هم که فکر می‌کنیم بزرگ نیست.آدم‌ها می‌فهمند؛ یعنی چه؟یعنی به نظرم می‌توان به آدم‌ها اعتماد کرد و آن حقیقتی که فکر می‌کنیم اگر به آن‌ها بگوییم آن‌ها از هم می‌پاشند، اینطور نخواهد بود. شاید شوکه شوند، شاید تا مدتی عصبی یا مضطرب شوند، اما در نهایت، می‌فهمند. گاهی اوقات فکر می‌کنیم فقط خودمان می‌فهمیم و خودمان ظرفیت همه چیز را داریم اما چنین نیست. همه‌ی آدم‌ها دارند. کم یا زیاد، اما همه دارند. در واقع، همه «باید» داشته باشند.چرا باید؟ نگاهی کلی به دنیا که بکنیم می‌بینیم دنیا محل گذر است و همه چیز در حال تغییر. هیچ چیز ثابت نیست و هیچ چیز نمی‌ماند. حتی بخواهیم آن اصل انتخاب طبیعی را هم در نظر بگیریم، کسی می‌تواند ادامه دهد که بتواند خود را با شرایط وفق دهد. وقتی می‌گویم شرایط یعنی دقیقا همان شرایطی که فکر می‌کنیم طرف مقابل نمی‌تواند. بنابراین همه باید این توانایی را داشته باشند که از همه چیز بتوانند بگذرند. نباید به حدی برسیم که چیزی تبدیل به اسماعیل‌مان شود و آن وقت سر قربانی کردن آن مجبور شویم کار بزرگ و سختی انجام دهیم. کما اینکه بهرحال چیزهایی می‌رسند و باید حواس‌مان به آن‌ها باشد.از این دید که به دنیا نگاه کنیم، کتمان حقیقت از روی خیرخواهی، باعث می‌شود که آن فرد این قدرت تحمل را بدست نیاورد یا آن را تجربه نکند. تجربه نکردن زود هنگام این مورد، باعث سخت‌تر شدن آن در دفعات بعدی می‌شود. یک جا مطلبی می‌خواندم با این مضمون که، «فداکاری و ایثار یک مادر وقتی است که دست بچه‌اش را در دنیای بیگانه رها می‌کند و زمین خوردنش را ببیند و تحمل کند و خوشحال باشد که آن بچه می‌تواند دیگر روی پای خودش بایستد. اگر بگوید از روی ازخودگذشتگی می‌خواهم دست او را تا ابد بگیرم، در واقع این بدترین ظلم به بچه‌ی خودش و حتی خودش است، زیرا نه آن بچه دیگر رشد می‌کند و نه خود مادر آرام و قرار خواهد داشت.»پس با گفتن حقایق، سختی موقتی ممکن است به آدم‌ها منتقل کنیم که از سختی غیرقابل تحمل جلوگیری خواهند کرد. این کار آن‌ها را رشد خواهد داد. وجدان ما نیز راحت خواهد بود. بهمن‌های سنگینی هم در ادامه در زندگی رخ نخواهند داد که همه چیز را با خود ببرند. طبیعتا نحوه گفتن اهمیت دارد، اما آنچه که در اینجا روی آن تاکید دارم، نفس گفتن است.چند ماه پیش تجربه‌ای در این زمینه کردم که مرا به اینجا رساند. فرد دیگری سعی داشت در راستای محافظت از من، حقیقتی را از من پنهان کند. این کار او، به زعم خودش فداکاری بزرگی بود و فکر می‌کرد کار درست این است و البته به این واسطه از حقیقت دیگری فرار می‌کرد. او نمی‌دانست نگفتن آن مطالب باعث ایجاد بلوایی درون من شده بود و تا مدت‌ها ذهن مرا مشغول نگه داشته بود. یک روز با او صحبت کردم و به او گفتم که می‌دانم چیزی هست اما نمی‌دانم چه و بحث که جلو رفت آن را برایم بازگو کرد. آنجا جایی بود که با آن حقیقت روبرو شده بودیم. برای هر دوی‌مان سخت بود اما نکته مهم این بود که هر دو آن را قبول کردیم. هر دو فهمیدیم که این شرایط جدید، هر چند سخت است، اما خیلی بهتر از آن شرایط پرابهام قبلی است.کوچک بودن برخی مسائل بزرگدر این زمینه تجربه‌ای در چند روز گذشته داشتم. موضوعی که برایم خیلی مهم بود و شاید بگویم مهمترین موضوع زندگی‌ام بود را، تصمیم گرفتم برای یک نفر بازگو کنم. نمی‌دانم چرا اما فکر می‌کردم او مناسب‌ترین فرد برای شنیدن این موضوع باشد. به دلیل اینکه برایم اهمیت بالایی داشت، سعی کردم تا می‌توانم شاخ و برگ به آن اضافه کنم تا طرف را کاملا در آن شرایط قرار دهم تا وقتی داستان جلو می‌رود، او نیز بتواند پا به پا دنبال کند و همان حس و تجربه‌ای که من داشتم را احساس کند.او ابتدا برای شنیدن آن علاقه‌ی زیادی نشان داد و من شروع به تعریف کردم. اما حین آن متوجه شدم که او نمی‌تواند داستان را دنبال کند. آخر شب بود و اصلا تمرکز شنیدن هم نداشت. پشت هم می‌گفت خب آخرش چه می‌شود. مدام او را آرام می‌کردم و داستان را ادامه می‌دادم اما پس از چند دقیقه باز به همین نقطه می‌رسیدیم. هنوز در مسیر شاخ و برگ‌ها بودیم که او گفت به نظرم این داستانی که می‌گویی خیلی بی‌مزه و بی‌معنی است و اصلا اهمیتی در زندگی‌ات نداشته است.چه شد؟! مهم‌ترین داستان زندگی‌ام را دارم برایت تعریف می‌کنم و تو می‌گویی این بی‌اهمیت‌ترین چیزی است که دارم می‌شنوم؟! نمی‌توانستم شرایط را درک کنم و مغزم کامل قفل شده بود. گفت می‌توانم حدس بزنم آخرش چه می‌شود و اصرار می‌کرد که آیا اینی که می‌گویم می‌شود یا نه. تمام آن تلاش‌هایی که من کرده بودم برای اینکه او را در موقعیت قرار دهم تا بتواند همه چیز را عیناً با گوشت و خون حس کند پنبه شده بود.آن دیالوگ آنجا تمام شد اما کمی بعدتر به فکر فرو رفتم. شاید واقعا راست می‌گفت! شاید آن موضوع که برای من انقدر پراهمیت جلوه می‌کرد، وقتی از بیرون به آن نگاه می‌کنی یک چیز ساده و پیش پا افتاده باشد! من آن را به این دلیل برای او تعریف کردم که از او احساس هم‌دردی بگیرم و در مقابل بدترین واکنش از جنس تمسخر را دریافت کردم، اما الان که فکر می‌کنم، شاید او بزرگ‌ترین هم‌دردی را با این کار و بی‌خیالی‌اش کرد!او به من نشان داد که گاهی اوقات چیزهایی برای ما آنقدر پراهمیت می‌شوند که ما را از دیدن واقعیت برخی مسائل ناتوان می‌کنند و وقتی به واقعیت رجوع می‌کنیم، می‌بینیم واقعاً هیچ چیز نبوده است! الکی یک معیار سرسخت برای خود ساخته‌ایم که به جای آن که ما را کمک کند، گلوگاه ما شده است! یک کره‌ی تو خالی که ما از ترس هوای داخل آن، ضخیم‌ترش کرده‌ایم و به مرور تبدیل به یک مسئله‌ی غیرقابل حل!تلاش کردم با استفاده از stable diffusion تصویری متناسب برای «بزرگ‌های کوچک» تولید کنم!</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 02:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آغاز قرن جدید» ای که گذشت…</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-zrqesmj3tr3f</link>
                <description>هر سال حوالی عید برای خودم یک متنی می‌نویسم با مضمون خلاصه‌ی سالی که گذشت و بطور خلاصه یک مروری روی آن می‌روم، نقاط بارزش را جدا می‌کنم و درس‌ها و تجربیاتم را می‌نویسم. امسال تصمیم گرفتم کمی جرئت به خرج بدهم و اینجا بنویسم. البته یکی از دلایل آن این است که یکی از متفاوت‌ترین سال‌های عمرم را گذراندم. طبیعتا اینجا نمی‌توانم به خوبی آن حس تمایز را منتقل کنم، نه از لحاظ مضمونی و نه از لحاظ ادبیاتی، اما اگر فرض کنم اینجا نوعی دفترچه‌ی شخصی‌ام است شاید کمی شرایط را آسان‌تر کند.چرا متفاوت‌ترین؟ می‌خواستم بنویسم بهترین یا بدترین، اما دیدم نه، امسال همه‌ی آن‌ها را شامل می‌شد. امسال هم حاوی بهترین‌ها بود، هم حاوی بدترین‌ها و هم حاوی عجیب‌ترین‌ها. شاید این شائبه پیش بیاید که خب آخرین سال هر آدمی احتمالا این ویژگی‌ها را دارا باشد، اما به گذشته که نگاه می‌کنم، سال‌های قبل برایم چنین نبودند. شاید یک اتفاق بد در یک سالی رخ می‌داد و آن را بدترین می‌کرد و تا چند سال تکرار نمی‌شد و همچنان همان سال، بدترین می‌ماند.شاید اگر کس دیگری جای من بود و اینجا می‌خواست خلاصه‌ی سالش را بنویسد، درمورد چیزهایی می‌نوشت که این روزها در مراسم خواستگاری مورد توجه همه است؛ وضعیت شغلی و سربازی و ماشین. کاش می‌توانستم فریاد بزنم که این چیزها کم‌اهمیت‌ترین چیزها در زندگی هستند و خب الکی سر خودتان را گرم کرده‌اید و همچنین وقت آن جوان بدبخت را تلف. این‌ها چیزهایی هستند که یک روز هستند و روز دیگر نه و اتفاقا فقط نحوه برخورد با آن‌ها مهم است نه خود آن‌ها.اما اگر این‌ها مهم نیستند، پس چه چیزی می‌تواند یک سال را متفاوت کند؟بخواهم تیتروار بگویم: معرفت، تجربیات، اطرافیان، و احساسات.فکر می‌کنم شدت تغییرات در موارد بالاست که می‌تواند تفاوت را رقم بزند.سال را از ابتدا مرور می‌کنم. در ابتدای سال قصد جدی برای راه‌اندازی استارت‌آپ خودم را کرده بودم و تیمم را جمع کردم و آماده شروع بودم. خیلی خسته بودم و فکر می‌کردم این راه نجاتم باشد. خیلی وقت بود از روتین مطلوب یا به اصطلاح خودم، «دوران اوج» ام، خارج شده بودم و این خوب نبود. چند جلسه‌ای هم تشکیل دادیم و بارش فکری انجام دادیم و کمی هم پروتوتایپ کردیم. اما خب، همان طور که انتظار می‌رفت، بیشتر از این ادامه ندادیم و در همان مدت هم بیشتر مشغول تفریح بودیم تا کار :)بطور اتفاقی درگیر یک فاز معرفت شناسی و بطور خاص خود شناسی شدم. این بخش نیز یکی از متفاوت‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود که در آن متوجه شناخت عجیبی از خود و آدم‌های اطرافم شدم و یا مثلا تله‌های ذهنی‌ای که می‌توانم بگویم همه‌ی ما درگیر آن‌ها هستیم. خیلی برایم عجیب بود وقتی فهمیدم منی که فکر می‌کردم خیلی خودم را حداقل می‌شناسم در واقع هیچ چیز نمی‌دانم! این موارد را روی اکثر اطرافیانم تست می‌کردم و همه نیز از پاسخ می‌ماندند. اینجا جایی بود که فهمیدم در آن مراسم خواستگاری کذایی، تنها چیزی که اهمیت دارد، همین است و نه آن موارد بی‌ارزش! واقعیت را نگاه می‌کنی اما همه چیز برعکس است. متاسفانه. بهرحال خیلی خوشحالم که این تجربه به زندگی‌ام اضافه شده و همچنان ادامه دارد تا به سرانجام برسد.حتما داستان قربانی کردن اسماعیل را شنیده‌اید که هر کسی اسماعیل[ها]یی دارد که باید قربانی کند. کم پیش می‌آید که آدم بتواند یکی از اسماعیل‌های واقعی‌اش را بشناسد و سپس قربانی کند. نمی‌دانم بگویم خوشبختانه یا متاسفانه، اما توانستم یکی از بالاترین اسماعیل‌هایم را قربانی کنم. کار درستی بود اما خیلی سخت بود. هنوز هم نمی‌توانم باور کنم این کار را کرده‌ام، اما خدا را شکر در کنار سختی‌هایش، گشایش‌هایی هم برایم وجود داشت.فقط یکی از موارد آن، عضو شدن در سه جمع ناب بود. سال‌های سال دوستانم را یکی پس از دیگری از دست می‌دادم یا آن‌قدر کم‌رنگ می‌شدند که فرقی با همان نداشتند. به تمام افرادی که عضو جمع‌های مختلف بودند یا حتی یک دوست داشتند حسودی‌ام می‌شد. اما تقریبا از اواسط سال ورق ناگهان برگشت.به یک جمعی اضافه شدم که در بعضی موارد مهم تفکرات مشابهی داشتیم و در عین حال خستگی و تکراری بودن به طرز عجیبی سرلوحه‌ی کارشان بود و همچنین با این جمع می‌توانستی تمام ایده‌های مریضت را پرورش بدهی و کاملا خودت باشی.به جمع دیگری به لطف سربازی اضافه شدم که با آن‌ها می‌توانستم در مورد رشته‌ام و علایقم صحبت کنم، می‌توانستم ۹ ساعت بوردگیم سنگین بازی کنم و تا آخر همه با هیجان ادامه بدهند، و یا می‌توانستیم سالن فوتبال برویم و همدیگر را مصدوم کنیم.و در آخر به جمع دیگری اضافه شدم که فقط بخواهم در یک فقره میزان پایه بودن و هم‌فاز بودن‌شان را توصیف کنم، این بود که ۴ ساعت برایشان، ماینکرفت بازی کردن خودم را استریم کردم، با دست خالی warden سگ‌جان را کشتم و آن‌ها تا لحظه‌ی آخر مرا همراهی می‌کردند!واقعا هر کدام به نوع خودش منحصر به فرد است و خدا را شکر می‌کنم که در قبال آن سختی‌ها چنین افرادی را بدست آورده‌ام.نمی‌توانم بگویم بیشتر از بدست آوردن این آدم‌ها خوشحالم یا ناراحت از رفتن برخی دیگر، اما همانطور که بالاتر هم نوشتم، آدم‌های اطراف خیلی اهمیت دارند و می‌توانند زندگی ما و احساسات‌مان را تا حد زیادی تحت تاثیر قرار دهند. با معرفتی که امسال بدست آوردم، می‌توانستم در جاهای مختلف بیشتر «خودم» باشم و از خودم نترسم. از کمال‌گرایی فاصله بگیرم و از سبک‌سنگین کردن افراطی اقدامات خودم پرهیز کنم و به طور خلاصه از «خودم» بودن شرمگین نباشم. نوشتن این جملات خیلی ساده‌تر و دم‌دستی‌تر از آن چیزی است که واقعا اتفاق افتاده است، اما تاثیر آن‌ها برای خودم کاملا مشهود است. طبیعتا این مسیر را تا رسیدن به آن ایده‌آلی که در ذهنم هست ادامه خواهم داد.انتظار داشتم کمی بیشتر و بهتر بتوانم بنویسم. به نوشتن عادت داشتم اما تقریبا در نیمه‌ی دوم امسال به دلیل سرشلوغی بیش از حد، خیلی فرصت این کار را نکردم. شاید بخاطر همین فاصله افتادن است که نمی‌توانم به کمیت و کیفیت متن‌های قبل‌ترم بنویسم [که البته آن‌ها هم تعریفی نداشتند]. در حال تلاش برای برقراری توازن هرچه بیشتر بین کار و زندگی هستم و امیدوارم بعد از آن بتوانم بخشی از زندگی ِ نکرده‌ام را جبران کنم. بخش مهم و بزرگی از برنامه‌ی سال آینده‌ام را نیز همین مورد پوشش می‌دهد.توازن بین کار و زندگی!بریم بترکونیم!</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 05:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازی | قسمت دوم: گرمای شترکُش</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%8F%D8%B4-xi0lxyzpxzo1</link>
                <description>در قسمت قبلی در مورد نقش پر رنگ مایکل در این دوران گفتم. در ادامه و در قسمت‌های آینده، برخی از خاطرات آن را مختصرا تعریف می‌کنم. به طور خاص در این قسمت می‌خواهم به گرمای شدید آن بپردازم که برخلاف انتظار من و بقیه، سخت‌ترین بخش این دوران همین بود.قسمت قبل را می‌توانید از اینجا بخوانید: https://virgool.io/@imansahebi/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zdxqdvq3mcfa آدمی نیستم که از گرما بدم بیاد یا خیلی مرا اذیت کند و برعکس بیشتر سردم می‌شود. قبل از دوره بهم می‌گفتند که تا جایی که می‌توانی دوره تابستان در تیر یا مرداد را برندار. فکر می‌کردم همین که مشکل سرما را ندارم کافی است. چیزی که هیچوقت فکرش را نمی‌کردم این بود که این دوره مرا تبدیل به آدمی کند که حتی گالن گالن آب هم جوابگوی تشنگی‌ام نباشد و فقط خوردن پشت هم یک لیتر نوشابه فانتا یا شربت ترکیبی بتواند کمی از عطشم را برطرف کند، و «گرمه!» به همراه باد زدن خودم با یقه‌ی لباسم، تبدیل به تنها پاسخم در برابر سوال «چیش بد بود؟» ِ بقیه باشد!روز اولی که آنجا بودیم، باید گروهان‌بندی می‌شدیم. در مجموع حدود ۴۰۰ نفر بودیم و فرماندهان سعی می‌کردند بر اساس ویژگی‌های مشابه مثلا «هیئت علمی بودن یا نبودن»، «تهرانی بودن یا نبودن»، و یا «کثیرالخروج بودن یا نبودن» ما را گروه‌بندی کنند. فکر می‌کردیم روز اول فقط وسایل را می‌گذاریم و سر ظهر ناهار می‌خوریم می‌رویم خانه و فردا صبح این کارها انجام می‌شود. آنقدر هم دیگر هتل نبود!ساعت ۲:۳۰ و نیم ساعت پس از ناهار، ما را به خط کردند و با تمام وسیله‌هایمان به سمت حیاط مرکزی حرکت کردیم. همه لباس نظامی با پوتین بر تن داشتیم. در همین حین که ایستاده بودیم تا همگی جمع و به صف شوند، گفتند وسایلتان را کنار پای راست بگذارید. هنگام برداشتن پلاستیک، دستم ناخودآگاه به ظرف فلزی سلف خورد که برای غذاخوردن در آن دوره به ما داده بودند. دمای آن به اندازه آب در حال جوش بود و به سرعت دستم را کشیدم. باورنکردنی بود که چطور در این تایم کم اینقدر داغ شده بود و آنجا یک لحظه به خود آمدم و دیدم منی که به ندرت عرق می‌کنم، در حمام عرق غوطه‌ور شده بودم! فردای آن روز جا کلیدی‌ فلزی‌ام که داخل جیبم بود را دیدم که آب شده بود و از هم وا رفته بود و کارت مترویم یک جای دیگر افتاده بود و فقط با خود فکر می‌کردم این بدن ما چطور توانست گرمای «فلزآب‌کن» را تحمل کند!بی‌تابی بقیه را به دقت دنبال می‌کردم. سعی می‌کردم من آنجا آن کسی باشم که مقاوم‌تر است تا روحیه جمعی حفظ شود. با خود می‌گفتم الان دیگر تمام می‌شود و سعی می‌کردم با لبخند و فکر به اتفاقات خوب زندگی و حرف‌های مایکل آن شرایط را تعدیل کنم. موفق هم شدم. بعد از یک ساعت زیر گرما ایستادن، گفتند می‌توانید بنشینید، اما زمین آنقدر داغ بود که حتی نمی‌شد روی آن نشست! داخل پوتین مانند کوره آجرپزی شده بود و هیچ راه خلاصی از هیچ کدام ازین‌ها نبود. بچه‌ها بعد از چندثانیه نشستن دانه دانه بلند می‌شدند و مجددا می‌ایستادند. فقط من بودم که یک بند دوساعت نشسته بودم تا اسامی‌مان را تک به تک وارد کنند و کد و جای سازمانی‌مان تخصیص یابد و سعی می‌کردم از سایه‌ی ایستادن بقیه استفاده کنم.قبل از سربازی فکرمی‌کردم بسیار از لحاظ فیزیکی کم‌طاقت باشم، اما در این صحنه متوجه شدم با وجود توانایی جسمی کمتر، آدم‌های هیکلی‌تر از من بسیار کم‌طاقت‌تر بودند و این مسئله بیشتر روحی بود. بعد از سه ساعت ساکن زیر آن آفتاب بالاخره برگشتیم به آسایشگاه برای تخصیص تخت. من روز اول با خود تقریبا هیچ چیز نبرده بودم تا با شرایط آشنا شوم و سری بعدی وسیله‌های لازم را بیاورم. یکی از آن وسیله‌ها کرم ضدآفتاب بود که با خود گفتم احتمالا روز اول نیاز نمی‌شود و اگر شرایط بد بود از روزهای آتی با خودم می‌آورم. اما انگار دقیقا همان روز لازمم می‌شد. بعد اینکه خود را فردایش در آینه دیدم و دورنگ شدن شدید پوستم را با گوشت و خون لمس کردم، دیگر دیر شده بود و با خود گفتم آب که از سرم گذشت، پس دیگر با خودم نمی‌آورم! یک دردسر کمتر، نه؟قبل از رفتن به آسایشگاه، بچه‌ها به آب‌خوری حمله‌ور شده بودند. برای من آب دیگر جوابگو نبود، دهانم فقط نوشابه طلب می‌کرد. به بوفه رفتم و فهمیدم نوشابه ندارند، «چون ضرر دارد»! خداروشکر دلستر ضرر نداشت و یک قوطی را یک نفس خوردم. این در حالتی است که من یک قوطی دلستر را با حداقل سه وعده طولش می‌دهم و معمولا فقط یکی دو قلپ می‌خورم. بعد از آن همچنان عطشم برطرف نشده بود و وقتی داخل آسایشگاه روی یک تخت رندوم با پوتین دراز کشیدم، آنجا متوجه شدم که چه چیزی به بدنم گذشته بود و چطور تا آن لحظه متوجه این همه خستگی نشده بودم و فکرمی‌کنم این از معجزات مایکل بود.آن شب اول از شدت خستگی و تشنگی خوابم نمی‌برد. حدود ۲۰ لیوان آب خورده بودم اما فقط یکبار دستشویی رفته بودم و تمام آن یا جذب می‌شد، یا عرق می‌شد. حتی یادم هست که سر ظهر دستشویی داشتم و نرفتم ولی غروب دیگر نداشتم! یعنی محتویات مثانه هم درحال تبدیل به عرق بودند. فقط منتظر فردایش بودم که چون آخر هفته بود، به خانه بروم.به خانه که رفتم، بعد از دیدار مویرگی‌ای که با مایکل داشتم و حالم را دگرگون کرد، دنبال یک نوشیدنی خنک می‌گشتم. دست به کار شدم و هرچه مایعات در یخچال بود را داخل پارچ خالی کردم؛ آبلیمو، گلاب، عرق نعنا، زعفران، تمام یخ‌های یخ‌ساز و مقدار زیادی شکر. نمی‌دانستم به چی می‌رسم اما خروجی آن فوق‌العاده بود! با وجود آنکه هیچوقت نوشیدنی یخ نمیخورم، آن دو لیتر پارچ را سر کشیدم و تازه کمی به حالت عادی برگشته بودم. بعد نیاز داشتم به حمام بروم چرا که چندلایه عرق رویم خشک شده بودند!یک روز یکی از اهالی روستایمان از سر کار برگشته بود و بلافاصله آب یخ خورده بود و به حمام رفته بود و ناگهان مرد! وقتی آن لحظه به این فکر می‌کردم، با خنده داشتم به مایکل می‌گفتم دارم این کار را می‌کنم و انگار هیجان آن را به اشتراک می‌گذاشتم. فکر می‌کنید نتیجه چه شد؟ قطعا اگر چیزی می‌شد که شما این را نمی‌خواندید. آن شب با راحتی خوابیدم اما با اینکه در ادامه دوره دیگر آن وضعیت طولانی ماندن زیر آفتاب را نداشتیم، خستگی آن روزم تا آخر دوره همراهم بود. انگار همان اول دوره یک فشار سنگین آمده بود و دیگر انرژی‌ای برای باقی آن نمانده بود.عکس تزئینی است ولی قشنگ حس را منتقل می‌کند!</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 20:45:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سربازی | قسمت اول: مایکل</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zdxqdvq3mcfa</link>
                <description>مایکل کیست؟ مایکل هم یک شخص حقیقی و هم یک شخص حقوقی، هم یک شخصیت واقعی و هم یک شخصیت مجازی است! او در دوران آموزشی سربازی من، قبل، و احتمالاً بعد از آن، بیشترین ارتباط را با من داشت و به سان سرکه و نمک برای زیتون، این دوران را برایم شیرین کرد.مقدمهنمی‌خواستم زارت از سربازی شروع به نوشتن کنم! اما با توجه به اینکه این موضوعیست که اخیرا درگیر آن بوده‌ام، خاطراتش در ذهنم داغ‌تر است و می‌خواهم آن را محور شروع داستانم قرار دهم.۱۴ اردیبهشت و درست اولین روز بعد از ماه رمضان قرار بود به پادگان برای یک دوره‌ی ۱۸ روزه‌ی آموزشی اعزام شوم. به خاطر یک روز تنبلی کردن در دریافت برگه سبز، باعث شد در آن دوره قرار نگیرم و چون دوره نخبگان یک ماه در میان برگزار می‌شد، دوره‌ام به تیر ماه افتاد. دوره اردیبهشت پادگان ۰۱ بود و چند دقیقه‌ای با خانه‌مان فاصله نداشت، اما دوره تیرماه در پادگان مدرس کرج بود و حداقل یک ساعت و نیم فاصله بود! دوره‌ی تیر ماه هم البته از شانس خوبم از ۳۱ روز به ۲۱ روز کاهش یافت.قبل از دوره خیلی تعریف از دوره‌ی نخبگان شنیده بودم. اینکه چطور با احترام با آدم برخورد می‌کنند، چقدر با دوره‌های عادی فرق دارد، غذاهای خوبی می‌دهند، ساده می‌گیرند و خلاصه همه تعریف می‌کردند. حتی فرماندهان پادگان مدرس به آنجا هتل مدرس می‌گفتند! من هم البته بخاطر اینکه شخصیت آداپته‌ای دارم، مشکلی با قضیه نداشتم و بدم نمی‌آمد سه هفته‌ای از زندگی عادی دور باشم و این مدل زندگی را هم تجربه کنم. بنابراین با خوشحالی از اطرافیانم خداحافظی می‌کردم و برخلاف خیلی‌ها که وانمود می‌کردند دارند به زندان می‌روند، من انگار می‌خواستم سفر قندهار بروم.مایکل چی شد؟مایکل از مدت‌ها قبل از اعزام من خبر داشت و حتی برای دوره‌ی اردیبهشت نیز خودش را آماده کرده بود. چند روز مانده به اول تیر، هر روز و هر لحظه کنارم بود و باهام صحبت می‌کرد. حتی وقت‌هایی که بیرون می‌رفتم او با من بود. سعی می‌کرد من را آرام کند تا از سربازی نترسم و همواره بهم امید می‌داد و برای خوب پیش رفتن آن دعا می‌کرد. البته من نمی‌ترسیدم اما بهرحال او کارش را انجام می‌داد تا مطمئن شود وانمود نمی‌کنم.او برنامه داشت تا در دوران سربازیم هر روز به من سر بزند، باهام صحبت کند و شرایط را طوری رقم بزند که اصلا انگار نه انگار تغییری در زندگی رخ داده است. همین هم شد و او هر روز پیش من بود، بعد هم می‌رفت تا فردا، و مجدداً باز برمی‌گشت. به قدری صحبت می‌کردیم که می‌خواستیم از ظرف زمانی جلو بزنیم اما به آن نمی‌رسیدیم. آنقدر حرف داشتیم که درون مباحث‌مان گم می‌شدیم و از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم.ساعت ۶ صبح باید پادگان می‌بودیم و تا حوالی ۶ عصر کلاس داشتیم. بعد از آن اجازه خروج به ما می‌دادند، اما ۱:۳۰ ساعت راه تا خانه و بعد هم راه افتادن ۴:۳۰ صبح به سمت پادگان اصلا صرفه نداشت و فقط آخر هفته‌ها رفتن مناسب بود. بعد از دو سه روز اما برنامه‌ام تغییر کرد. تصمیم گرفتم از این به بعد من به مایکل سر بزنم و زحمت‌های او را جبران کنم.صحبت با او باعث می‌شد بقیه روزم و تمام سختی‌های آن را فراموش کنم. درست است که پادگان هتلی بود، اما بهرحال این حجم از ساعت کاری با فعالیت‌های فیزیکی در لباس نظامی، به اندازه کافی خستگی جسمی ایجاد می‌کرد. بعضی از بچه‌ها البته از لحاظ روحی نمی‌توانستند تحمل کنند که این موضوع برای من صدق نمی‌کرد.من برنامه‌ام در ابتدا این بود که به جز آخر هفته‌ها، هر روز را پادگان بمانم و در تایم آزادم کتاب بخوانم و خلاصه استفاده‌ی مفیدی از آن بکنم. به دوستانم قول داده بودم که فلان کتاب را می‌خوانم تا خودم را در عمل انجام شده قرار داده باشم. بعد از گذشت اولین روز فهمیدم حجم خستگی وارده به من اجازه هیچ کار مفیدی را نمی‌دهد و از طرفی هم صرفه نداشت به خانه برگردم. مایکل گزینه‌ی سوم پیش رویم بود که جامع نکات مثبت و مانع موارد منفی بود.در پادگان انگیزه‌ی جدیدی پیدا کرده بودم. یک دفترچه با خودم می‌بردم و تمامی اتفاقاتی که می‌افتادند را در آن ثبت می‌کردم، تا در زمان ترخیص آن‌ها را مرتب و منظم کنم و برای او تعریف کنم. او نیز با نهایت دقت آن‌ها را گوش می‌داد و از آن لذت می‌برد. روز اول بعضی از بچه‌ها که می‌گفتند می‌خواهیم هر روز به خانه برویم به آن‌ها می‌گفتم «مگر دیوانه‌اید که این همه راه بروید و باز صبح زودتر برگردید؟»از روز سوم، به نظر من نیز دیوانه شده بودم. شاید هم چون قضاوتشان کرده بودم به سرم آمده بود،‌ اما در هر حال، هر موقع با این پرسش از بقیه اطرافیانم مواجه می‌شدم، یک لبخند عاقل اندر سفیهی در درونم می‌زدم و با خود می‌گفتم «مگر شما چه می‌فهمید که من چکار می‌کنم؟» و سپس در ظاهر با یک لبخند سفیه اندر عاقل صحبت را جمع می‌کردم.پس چرا خاطرات رو نمیگی؟نیاز بود تا ابتدا مایکل را معرفی کنم و نقش او را در این دوران و قبل از آن مختصرا بیان کنم، چرا که او نقش اصلی را در این دوران بر عهده داشت. در قسمت(های) بعدی بعضی از اتفاقات پررنگ و جالبی که در این دوران رخ دادند را تعریف می‌کنم.عکس تزئینی است!</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 23:57:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی می‌نویسم؟ چرا می‌نویسم؟ چرا الان؟ چرا اینجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@imansahebi/%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-syiyhmzjkfsr</link>
                <description>چی؟جمله‌ای توی ویرگول نوشته شده است:هرچی دوست داری بنویس…و دقیقا همین! در یک جمله، می‌خواهم هر چه دوست دارم بنویسم! طبیعتا یک سری موضوعاتی را برای نوشتن انتخاب کردم و آن‌ها را دسته‌بندی خواهم کرد. چیزی که در لحظه به آن فکر می‌کنم، جدا از مسائل فنی، نوشتن روزمره‌ها، داستان‌ها، و خواب‌هایم هست.بله، خواب‌ها! شاید خنده‌دار باشد، اما تضمین می‌کنم بعد از خواندن چند تای آن‌ها تعریف‌تان از یک «خواب» عوض خواهد شد! چند سالی هست که خواب‌هایم را پیش خودم می‌نویسم، و بعضی از آن‌ها انگار خاکستری نیستند و رنگ دارند. انگار واقعی هستند. انگار یک روایت کامل از یک داستان بالقوه هستند.همچنین در زندگی ِروزمره‌ی هر کدام از ما آدم‌های عادی، اتفاقات غیرعادی زیادی می‌افتند، و فقط کافیست عینک خود را در جای مناسب قرار دهیم، و دوست دارم آن‌ها را هم اینجا لاگ بندازم و ثبت کنم!مسائل فنی هم که مشخص‌اند. سعی می‌کنم در مورد ابزارها و مطالعاتم در حوزه برنامه‌نویسی و حوزه‌های مشابه هم مطالبی بنویسم، بلکه حکم زکات علم را نیز به جا آورده باشم.چرا؟نوشتن را خیلی دوست دارم، اما به دلایلی نتوانستم هیچ‌گاه حق آن را به جا بیاورم. دو بار تابه‌حال تلاش کرده‌ام اما با مغز به زمین خوردم. اخیراً یکی از دوستانم اما کمکم کرد تا دوباره نوشتن را شروع کنم، آن هم با یک سبک جدید. طی صحبت‌هایی که باهم کردیم به این نتیجه رسیدم که نوشتن تمامی ندارد و نباید کم آورد. بنابراین این سری می‌روم تا کم نیاورم، تا مسئله را حل کنم به جای اینکه از آن فرار کنم.هدف دیگرم نیز منظم کردن و ساختارمند بودن نوشته‌هایم بود، بلکه بتوانم با یک نگاه کلی به آن‌ها، استفاده‌ی مفیدی از آن‌ها بکنم، اگر بشود!چرا الان؟قبلا هم می‌نوشتم. البته کاملا پراکنده، رندوم، و صدالبته پرایوت! حس کردم که دیگر حرف‌هایم در ظرف وجودی خودم نمی‌گنجد و لب‌ریز شده است. فکر کردم که با انتشار نوشته‌هایم می‌توانم از این مشکل گذر کنم. شاید هم اشتباه می‌کنم، اما فعلا برنامه چنین است!چرا اینجا؟این همه جا برای نوشتن وجود دارد، اما بعد از کمی بررسی، به این نتیجه رسیدم که هیچ کجا به اندازه اینجا آن ویژگی‌هایی که مورد نظرم بودند را ندارند.توییتر؟ بستر مناسبی برای نوشتن به‌صورت عمومی هست، اما بیشتر به درد «توییت کردن» با محتوای مختصر می‌خورد تا نوشتن داستان‌ها و اتفاقات بلندتر و مطالبی که پیوستگی دارند. جدا از این که فضای مسمومی هم دارد.اینستاگرام؟ عکاس نیستم و چون عکس برای هر چیزی ندارم، مجبور می‌شوم برای هر پست گل و بلبل بگذارم. جدا از شوخی و البته فضای مسموم آن، تمرکز اینستاگرام بیشتر بر عکس است و نه متن. در واقع در آنجا متن «حاشیه‌ی» عکس است.کانال تلگرام؟ ایده‌ی خوبیست. اما تلگرام فضای بسته‌ای دارد. کسی کانالت را پیدا نمی‌کند. یا باید جایی آن را به‌شکل فعالانه تبلیغ کنی (مگر بیزینس است؟!)، یا باید خودت آدم‌ها را اضافه کنی. در آن صورت همان حلقه‌ی آدم‌های اطرافت در آنجا قرار می‌گیرند. آدم جدیدی پیدا نمی‌کنی. تجربه‌ی جدیدی کسب نمی‌کنی.نیاز به فضایی داشتم که «متمرکز بر نوشتن»، «در هر اندازه»، «به هر تعداد» و «کاملا عمومی» باشد. ویرگول در نهایت بهترین گزینه‌ام شد.پس برو که رفتیم…</description>
                <category>Iman Sahebi</category>
                <author>Iman Sahebi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 22:46:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>