<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دنیز جنید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@imdenn</link>
        <description>من مترجم زبان انگلیسی،مدرس نوپای زبان انگلیسی و دانش آموز رشته ریاضی هستم و اینجا از روزمرگی ها و تجربه های یک نوجوون بودن توی این دوره زمونه میگم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 08:19:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/63769/avatar/RB8pDZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دنیز جنید</title>
            <link>https://virgool.io/@imdenn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دبیرستان، دوره ای که نمیخوام بهش برگردم</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-ajufogpozdfl</link>
                <description>خیلی از بزرگتر ها شنیدیم و می شنویم که میگن کاش ما هم سن شما بودیم، کاش برمیگشتیم به اون دوران، کاش کاش کاش...! همونطور که توی اولین پستم اشاره کردم، من دانش آموز سوم دبیرستان قدیم و یازدهم نظام جدید هستم و رشتم ریاضیه. بله، هنوز توی این دوران از زندگیمم و به اذن الهی زیاد نمونده ازش. یک بار یادمه دبیر حسابانم توی آموزشگاه می گفت دانش آموز سال آخری داشته که روی دیوار چوب خط          می کشیده :)) و الان منم دقیقا احساس همون دانش آموز رو دارم.بذارین از basic ترین یا همون پایه ترین و اساسی ترین بدبختی هاش بگم که برای دوستان یاداوری بشه، و برای هم سن های خودم یه دردودل و حرف مشترک:1. به عنوان یه نوجوون 17 ساله (دختر) که عقل و شعور داره به اندازه خودش (حتی نمیگم بیشتر یا کمتر) چک کردن ناخن ها، ابرو، رنگ مو و امثالش واقعا اهانت آمیزه. شاید گذشته اینا خیلی ملاک بودن و از روی ظاهر دختر خیلی چیزارو استنباط میکردن. من نمیگم الانم باید انقد آسون بگیرن که همه برن بلوند کنن یا ابروهاشونو نخ کنن! موضوع اینه که خب توی یک سری موارد همه ی چیزایی که گفتم جزء بهداشت شخصی محسوب میشه و صرفاً جنبه ی زیبایی نداره. حداقل اگر هم قصد گیر دادن به این موارد رو دارن طوری با طرف برخورد نکنن که به شعورش بر بخوره چون دیگه بچه نیست، اگر کاملاً بالغ هم نباشه. 2. ایراد گرفتن به لباس های رنگی !! شاید باورتون نشه ولی همین هفته ی پیش به ژاکت قرمز یکی از همکلاسی هام ایراد گرفتن و ما از فرط مسخرگی موضوع فقط می خندیدیم به معاون. حتی وقتی این موضوع رو برای دبیرامون هم تعریف کردیم باورشون نمی شد. البته من توی مدرسه قبلیم دیده بودم به رنگ کفش های بچه ها گیر میدادن؛ ثابت شد چیز مشترکیه بین مدارس دولتی.3. دبیران عزیز آموزش و پرورش که انگار دانش آموزا ارث پدرهای محترمشون رو خوردن. شاید اینطور میگم خنده دار باشه براتون ولی حقیقت تلخیه که وجود داره.                                                                         من به مدت یک ماه و خورده ای قصد داشتم توی مدرسه غیرانتفاعی این دو سال -شکنجه ی- باقی مونده رو درس بخونم و خب دبیرای اونجا رو هم دیدم. درسته که پول میگیرن و به اجبار باید خوش اخلاق باشن ولی بنظرم خوش اخلاق بودن آپشنی نیست که با پول بخوایم به خودمون اضافش کنیم! من به چشم دیدم دبیر خوب و خوش خلقی که توی مدرسه دولتی درس میده و واقعاً بازده بیشتری میگیره از دانش آموزاش. بچه ها احساس می کنن این احترامی که برای دبیر قائل میشن یک طرفه نیست و بهشون اعتماد به نفس و حس خوب میده و میخوان که دوچندان احترام بذارن به طرف؛ حتی درس اون دبیر رو هم بهتر میخونن چون انگیزه دارن.همه اینارو گفتم که بگم ما مدرسه نمیریم که مثل سگ باهامون رفتار شه. ما هم آدمیم و حتی یک عضو یا ارگان هم از شما کمتر نداریم؛ حتی اگه اختلال جسمی یا ذهنی هم داشتیم هیچی از شما کمتر نبودیم و شایسته ی این اهانت ها و تحقیر ها نبودیم. خلاصه که حرف خیلی زیاده و نمیخوام کشش بدم که داغ دل خودمم تازه بشه. من به شخصه توی این 11 سال تحصیلی که گذروندم تا الان، هیچ استیجی نبوده که دلم بخواد بهش برگردم، حتی کلاس اول! چون همیشه از وقتی 3-4 سالم بود میخواستم بزرگ شم و کار کنم و هنوزم دلم میخواد. به نظرم برای من همین قدری که تحصیل کردم کافی بوده و الان هر روزی که میرم مدرسه واقعا اتلاف وقتمه؛ وقتی که میتونم تدریس زبان کنم یا مترجمی کنم و هزارتا کار دیگه که برای آیندم مفیده. در انتها اشاره می کنم که نظرات افراد قطع به یقین باهم متفاوته و قراره کامنت های جور واجور داشته باشم. ولی این عقیده ی شخصی منه که توی هیچ استیجی از زندگیم (حتی به جز تحصیل) نخواستم برگردم عقب. فقط جلوم رو نگاه کردم و گذشته برام فقط تجربه ست که به آیندم کمک میکنه، نه بیشتر. </description>
                <category>دنیز جنید</category>
                <author>دنیز جنید</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 12:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردمی که در مورد امر &quot;خز کردن&quot; به هیچ رحم نکردند...</title>
                <link>https://virgool.io/@imdenn/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%AE%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-munmgrb4oo9b</link>
                <description>جدیداً خیلی پست های مختلف توی اینستاگرام و شبکه های مختلف اجتماعی به پستم می خوره که از خز شدن کتابخون بودن میگن. اولش آدم میگه مگه میشه اینم خز کنن؟ انقدر ارزش این کار والا هست که توی ذهنمون نگنجه که بشر به این یه مورد هم رحم نکرده؛ و بله درست حدس زدید: کتاب خوندن هم دارن خز میکنن.سفر به سمت دلبرزیاد با مترو میرم جای جای این شهر بزرگ، این طهران. مترو قائم نزدیک خونست و فقط از کسی، مادری پدری کافیه درخواست کنی تا دم ایستگاه ببرنت. از اونجا به بعد شهر زیر پاته. یکی از جاهای مورد علاقم از بچگی تجریش بود و هست. هنوزم خیلی وقت ها حتی شده تنها میرم اونجا، با یه کتاب و کوله پشتیم که شاید چندتا دیگه کتاب توش ببرم. میشینم آهنگ گوش میدم کتاب می خونم. اگر رفته باشید باغ فردوس، کتاب فروشی حوض نقره رو باید بشناسید. این بهشت کوچولو از دلایلی محسوب میشه که من به صورت کاملاً خستگی ناپذیر، هفته ای یک الی دو بار از خونه میکوبم میام تجریش که بیام اینجا. از کتابفروش های مهربونش گرفته تا خرت و پرتای مختلفی که روی میز بین قفسه های مملو کتاب گذاشتن. هرموقع پامو اینجا گذاشتم همه غم و غصه هامو انگار یکی فوت میکنه بجاش با یه کتاب دستم میام بیرون. اگر اهل کتاب باشین این حس رو کاملاً میتونین متصور بشین. اینم عکس دلبر جانه که البته من از این تلویزیون روبروش متنفرم. از شما می پرسم: کسی هست توی این کشور پهناور که بیاد طهران، باغ فردوس تجریش و کنار این لعنتی عکس نگیره؟! کتاب فروشی حوض نقره، باغ فردوس تجریش + تلویزیون منفورمیدونین جایی که بیشتر از همه زور داره اینه که یکسری آدم ها اصلا وارد این کتابفروشی نمیشن. ولی همه بلا استثناء کنار این فلان فلان شده عکس دارن خیلی هم فاز انتلکتی برداشته و زیر پست اینستای آنها &quot; #به_جاش_کتاب_بخونین &quot; نحسی به چشم می خورد. باشد که خداوند رحمان و رحیم و منان اینارو remove کنه از صفحه روزگار یا حداقل یه کتاب دستشون بده.شاید بگین زیاد دارم حرص می خورم اما گارانتی می کنم اگر مدت بیشتری رو اینجا بگذرونید بیشتر متوجه میشید و این آدما بیشتر احساس انزجار و تنفر رو در شما تحریک میکنن.اگه اومدین حوض نقره سراغ اینجا نرینهمونطور که گفتم من برای این مکان مقدس جان ها که نمیدم. اما علاوه بر اون تلویزیون بیرونش، از این قسمت هم باید شدیداً دوری کرد. کتاب های این بخش هم توسط ویروسی به نام &quot;خز کردن&quot; مبتلاست.عکس میز رو پیدا نکردم، اینجا هم جزو دلبراستوقتی وارد کتابفروشی میشید سمت چپ یه میز هست که روی اون کلی کتاب رنگ و وارنگ و گول زننده وجود داره. کسی که کتابخون واقعی باشه یا حداقل دوتا دونه کتاب درست توی کل هستیش خونده باشه میدونه اصولاً کتاب هایی که روی میز ها قرار دارن توی کتابفروشی ها همونایی ان که &quot;همه پسند&quot; هستن و خیلی عامه و عادی. قطعا برای شروع کتاب خوندن خوبه که شده اینارو دوستان بخونن که یکم با کتاب ها آشتی کنن، بعدش برن سراغ اون کتابایی که توی قفسه ها گمن و منتظرن ما پیداشون کنیم.من معتقدم چیزی که ارزشمند هستش رو در معرض دید عموم قرار نمیدن. ما خودمون وقتی چیز با ارزشی داریم به همه نشونش نمیدیم یا نمیذاریم روی میز نهارخوری یا هرجا که خیلی توی چشمه. بلکه قایمش میکنیم و به هرکس نمیگیم درموردش. میتونم اطمینان بدم که کتابهایی که روی اون میز قرار داده میشه ارزش ادبی کافی ندارن، نه اینکه فاقدش باشن. البته که ممکنه تک و توک کتاب های خوبی بینشون پیدا بشه، منم اینجا هیچ قصد اهانتی به دسته ای از دوستان که کتاب های این بخش رو می پسندن ندارم. کتاب خوبه. کتاب مقدسه. اما یسری کتاب ها بی شک فقط اتلاف کاغذ، جوهر، انرژی و زمان و هزینه هستن.اگر دوست داشته باشین توی نوشته های بعدی یکم کتاب معرفی میکنم شاید خونده باشین و بتونیم راجبش صحبت کنیم. چرا که نه ؟ </description>
                <category>دنیز جنید</category>
                <author>دنیز جنید</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 01:41:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوجوون بودن توی این دوره زمونه چجوریه؟</title>
                <link>https://virgool.io/biography/%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-l7zjwwlx78tl</link>
                <description>درک کردن نوجوونا این روزا آسون نیست و منم توی این فکت مستثنی نیستم. خواستم با نوشتن چیزایی که تجربه می کنم یه دید جدیدی به وجود بیارم چون برای خیلی ها ممکنه جالب باشه یا بتونن ازش کمک بگیرن تا توی برخورد با تینیجر های دور و اطراف یا دوست و فامیلشون چه برخوردی داشته باشن.از بدو تولد تا درس و مدرسهمن مهر سال  ۱۳۸۱، چهار روز بعد از شروع مدارس توی تهران به دنیا اومدم و از بچگی مثل ۹۰٪ هم سن و سالام بچه ی شیطون و کنجکاوی بودم و دوران طفولیت معمول و شادی داشتم. همون بی خیالی و شنگولی که همه بچه ها تجربش می کنن.قبل اینکه برم مدرسه زبان رو توی یه آموزشگاه کوچیک نزدیک خونمون شروع کردم. سال ششم دبستان به پیشنهاد خونواده و  اصرارشون امتحان ورودی مدارس نمونه دولتی رو دادم و به صورت ناباورانه ای قبول شدم. سه سال متوسطه ی اول رو مدرسه ی شایستگان عفاف درس خوندم و سال دهم که انتخاب رشته داشتم تحت تأثیر اطرافیان، رشته ی تجربی رو انتخاب کردم. بدون اینکه از سختیاش و رقابتی که بچه های تجربی دارن و همچنین دشوار بودن قبولی دانشگاه، اندک اطلاعی داشته باشم. همه گفتن یه رشته ی ساده ی پیراپزشکی قبول میشی و نونت تو روغنه. هیشکی نگفت چند هزار نفر دارن جون میکنن برای قبولی و اینکه چقدر رقبای ترسناکی دارم. خلاصه که دهم رو با نمره های خوب و همه سختیاش گذروندم ولی دیدم تمایل واقعیم سمت ریاضی و مهندسیه. خداروشکر زود برای تغییر رشته اقدام کردم و شهریور همین سال باید آزمون بدم.دماوند و شیطنت های ۴-۵ سالگیشروع کار و استقلال نسبی کنار همه ی دنگ و فنگ هایی که برای درس و کنکور دارم، هیچوقت آدم تک بعدی ای نبودم خوشبختانه یا بدبختانه. از بچگی دوست داشتم مستقل باشم و دستم توی جیب خودم باشه. خلاصه در به در دنبال اینکه از طریق استعدادم توی زبان انگلیسی بخوام کسب درآمد کنم، اینترنت رو زیر و رو کردم. خلاصه توی یه سایت عضو شدم که از اونجا میتونستم پروژه ی ترجمه بگیرم. یک ترم دیگه هم که زبانم به حدی میرسه که بعدش انتخاب با خودمه: برای آیلتس بخونم یا دوره ببینم و تدریس کنم، یا حتی هردو. از طرفی عموم بهم پیشنهاد کرد که برای کارآموزی طراحی وبسایت و تولید محتوا برم شرکتش. بعضی روزا که مدرسه نیستم هم با اتوبوس و مترو میرم سمت سعادت آباد و اونجا کار یاد میگیرم. بنظرم اگه بشه درآمدزایی رو از سن کم شروع کرد، بزرگترین پوئن مثبت برای یه تینیجر میتونه باشه. درواقع اولین قدم برای مستقل شدن، چیزی که تقریباً بزرگترین دغدغه و آرزوی هر آدمیه.مشغول کار زیرنویس و تولید محتواعلایق و سرگرمی هامجدا از کار و تحصیل، من توی خونواده ای بزرگ شدم که تشویقم کردن آهنگ های خوب که ارزش موسیقیایی دارن رو گوش کنم و کتاب هایی رو بخونم که ارزش ادبی دارن. پدر و مادرم بجز من فرزند دیگه ای نیوردن، ولی میتونن بگن که من شالوده ی همه ی تلاش ها و زحمتای بی قید و شرطشونم که بخاطر این موضوع، خیلی ممنونشونم. مادرم توی نوشتار قلم خوبی داشت و معتقده من این ویژگی رو به ارث بردم. اکثر نوشته های من به انگلیسی هستن و کتاب های زیادی که خوندم باعث میشن نوشتار فارسیم هم به حد کفایت خوب باشه.پدرم توی ۶-۷ سالگی بهم اساس نت خوانی و پیانو رو یاد داد، بعد از اون پیش استادش حرفه ای ادامه دادم نوازندگی رو. هرچند الان زیاد جدی پیگیرش نیستم اما به حدی هست که خودم بتونم موسیقی ای که دوست دارم رو از روی نت های مختلف توی اینترنت پیدا کنم و بنوازمش.همه آدما به نوبه ی خودشون منحصر به فردن و تجربیاتشون متفاوت و جالبه. این هم خلاصه ای از روزمرگی ها و زندگی من توی این ۱۷ سال بود. از این به بعدش توی ویرگول مستندسازی میشه و قسمت های جالب ترش رو به اشتراک میذارم.بریم که ببینیم چی میشه!</description>
                <category>دنیز جنید</category>
                <author>دنیز جنید</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 14:45:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>