<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سورنا صالح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@inhabit</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:10:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/194897/avatar/cz3hEo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سورنا صالح</title>
            <link>https://virgool.io/@inhabit</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیست و سه سال</title>
                <link>https://virgool.io/@inhabit/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-s6vlay3cbyrq</link>
                <description>بعد از یک عمر اصلاحطلب بودن به معنیِ پیروی کردن از بزرگترهایی که شبیه ما جوانان آن‌روزهای دوم خرداد نبودند... که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. شورعشق درسینه داشتیم وپیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.پشت سر آنان راه افتادن برایمان کوتاه آمدن از خیلی رویاهایمان بود از حقوق زنان تا دگرباشان تا سکولاریسم تا سبک زندگی. که هیس! حساسیت آدمخورها را برنیانگزیم.دیگر بیست و دو ساله نیستیم. اما برخلاف چهل ساله‌های زمان بیست سالگیمان که خسته و زنده اما جان به در برده از انسان‌کشان دهه‌ی شصت در زندان و آبادان و رجایی‌شهر و خرمشهر سر در سکوت و بهت فرو نمی‌بریم. برای بیست و دو ساله های امروز قصه‌ها داریم.</description>
                <category>سورنا صالح</category>
                <author>سورنا صالح</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 00:31:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای سین</title>
                <link>https://virgool.io/@inhabit/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86-szuhqq8hja7j</link>
                <description>سین عزیز!نمی‌دانم کدام گوشه‌ی دنیایی. زمانی دیدم از یک خارج به خارج دیگری رفته‌ای. یادم نیست آخرین بار کی با هم صحبت کردیم. حتی یادم نیست که آخرین باری که وبلاگ مشترکمان را به‌روز کردیم بعد از بار آخری بود که در آمستردام پای پله‌های ایستگاه قطار و در میان بوسه‌های طولانی از تو می‌خواستم چند روزی پیشم بمانی و تو آنگونه که از تو خوب برمی‌آمد رد می‌کردی یا قبلش. اما به هرشکل -که عجیب هم نیست- حالا که بعد از سالها به خودم گفتم وبلاگ بنویسم چندباری به یادت افتادم بعد از سالها. این دو سه روزی که از ساختن اینجا می‌گذرد برایم کاملا یادآور آن سالها بوده. کمی مردابی‌ست البته در مقایسه با آبهای خروشان توییتر. اما خب گل شبدر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد؟ دیروز بعد از سالها رفتم سراغ آن وبلاگ مشترک. مثل همه‌ی نوشته‌های قدیمیم خودِ نمایان در نوشته‌های آن وبلاگ را هم کم دوست دارم. ولی باز این حقیقت (با ارفاق و پوزش از محضر حقیقیت که شلخته استفاده‌اش می‌کنم) که شبیه هم می‌نوشتیم و گاهی تا نوشته را تا آخر نمی‌خواندم معلومم نبود که تو نوشته‎‌ای یا من برایم جالب بود. یاد سربازی افتادم و این که ازت خواسته بودم وبلاگم را از زبان من که در پادگان بودم به‌روز کنی و شاهکار کردی. واقعا بین ما دوتا، تو بودی که می‌توانستی نویسنده شوی. لاس آشکاری هم بود. در اون کوچه‌ی بن‌بست بلاگستان فارسی. بهرحال این نوشته را تقدیم می‌کنم به یاد زنده‌ی تو در بازگشت به بلاگستان. که انگار بازگشتی‌ست به شهری‌ست بازمانده از انفجاری بزرگ. در کوچه پسکوچه‌هایش جوان می‌شوی مثل روزهای قبل از انفجار. اما این توی جوان شده توی مهاجرت کرده از این شهر که نیست. چرا نمی‌شود خود بیرون از شهرت را با خود به شهر منفجر شده بیاوری. آیا اثر ظرف است؟  اساسا آمده بودم که حرفهای جدی‌تر بزنم، قصه بنویسم، تجربه‌ی ده سال گذشته‌ی نسلمان را بنویسم. چگونه بعد از انفجار بزرگ و هراس و امید با فرونشستنشان آدمهای جدید خلق می‌کند که از امروزشان دیروزشان را نمی‌توانی حدس بزنی بدون اتکا به حافظه. فراست در می‌ماند. اما چیزی در وبلاگ هست که مانع می‌شود. چه بسا آن هم حافظه باشد. هویتی که در این فضا تمرین شده و شکل گرفته دوباره بروز می‌کند حتی پس از روزگاران. </description>
                <category>سورنا صالح</category>
                <author>سورنا صالح</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 04:07:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد آر</title>
                <link>https://virgool.io/@inhabit/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1-cft0syz38vyj</link>
                <description>ببین قصه‌ی ما اینه. همیشه همین بوده:جخ امروزاز مادر نزاده‌امنهعمرِ جهان بر من گذشته است.نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.بارها به خونِمان کشیدندبه یاد آر،و تنها دست‌آوردِ کشتارنان‌پاره‌ی بی‌قاتقِ سفره‌ی بی‌برکتِ ما بود.اعراب فریبم دادندبُرجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،مرا و همگان را بر نطعِ سیاه نشاندند وگردن زدند.نماز گزاردم و قتلِ عام شدمکه رافضی‌ام دانستند.نماز گزاردم و قتلِ عام شدمکه قِرمَطی‌ام دانستند.آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانِمان یکدیگر را بکشیم واینکوتاه‌ترین طریقِ وصولِ به بهشت بود!به یاد آرکه تنها دست‌آوردِ کشتارجُل‌پاره‌ی بی‌قدرِ عورتِ ما بود.خوش‌بینیِ‌ برادرت تُرکان را آواز دادتو را و مرا گردن زدند.سفاهتِ من چنگیزیان را آواز دادتو را و همگان را گردن زدند.یوغِ ورزاو بر گردنِمان نهادند.گاوآهن بر ما بستندبر گُرده‌مان نشستندو گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردندکه بازماندگان راهنوز از چشمخونابه روان است.کوچِ غریب را به یاد آراز غُربتی به غُربتِ دیگر،تا جُستجوی ایمانتنها فضیلتِ ما باشد.به یاد آر:تاریخِ ما بی‌قراری بودنه باورینه وطنی.نه،جخ امروزاز مادرنزاده‌ام.***حالا اگه از اضطراب اخته‌شدن به پدر آویزان شده‌ای، قصه‌ی شنگول و منگول رو باسمه می‌کنی و دلت رو خوش می‌کنی به معنادار بودن و شجاعانه بودن موقعیتی که از ترس تویش لرزان پناه گرفته‌ای ما رو سننه؟ولی اینکه انتظار داشته باشی که نبینیم و یادمان برود و خر شویم و ما هم به قضیب اعلی پناهنده شویم کمی زیاده‌‎روی یا نشناختن ماست. </description>
                <category>سورنا صالح</category>
                <author>سورنا صالح</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 02:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بر منِ بی‌من عاشقم یعنی چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@inhabit/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-lyx1vkvllltv</link>
                <description>من کجای کاره؟ منِ نفس یا خود یا خویش (؟). Selfآیا منِ ما قبل کلام وجود داره؟ چون هرچه می‌نویسیم یا حتی فکر می‌کنیم از فیلتر زبان می‌گذره. یعنی هسته‌ای از من وجود داره قبل از هویتِ من. اگر اون منِ خیلی انتزاعی هدفش بقا باشه خیلی کاری نداره که اون منِ دارای هویت چی‌کار می‌کنه. مهم نیست فعلا. نکته‌ی این پست ارتباط بین اون منِ بعد از کلمه و زبانه با مفاهیمی مثل هویت، معنا و قصه. اینکه اون من برای خودش و دیگران قصه تعریف می‌کنه، مرتب، هر روز و هر ساعت. قصه‌هایی از خودش. توی این قصه‌ها معناهایی هستند که به اون من هویت می‌بخشه و در کل انسجام کلی اون من رو تعریف و تضمین می‌کنه. نمی‌دونیم اون منِ پسازبانی به اون منِ پیشازبانی فیدبکی می‌فرسته یا نه. </description>
                <category>سورنا صالح</category>
                <author>سورنا صالح</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 22:23:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طیره‌ی عقل</title>
                <link>https://virgool.io/@inhabit/%D8%B7%DB%8C%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84-pabkmbdos5tf</link>
                <description>وبلاگ نوشتن در دوران توییتر با آن همه ماجرا که بر ما گذشت، از فیسبوک و گودر تا پلاس و اینستاگرام مثل باز دیدن عشق قدیمی‌ست بعد از جفتک‌پرانی‌های جوانی و سفر دور دنیا. با آن همه تجربه و تلخی و شیرینی که عوضت کرده. که حالا که باز یکدیگر را می‌بینید هیچ معلوم نیست خردک شرری هم از آن روزگار برجا مانده باشد. که اول دیدار پس از سالیان کمی هم هول هستی و کمی هم دست‌و‌پا گم‌کرده هستی و نمی‌دانی چه بگویی و اصلا بگویی یا نگویی. بهرحال سنگ مفت و گنجشک مفت اگرچه با عشق قدیمی اخلاقی نیست اما من هم آگاهم که واقعا هم آن تشبیه وبلاگ و عشق قدیمی زیادی شور بود و سنگ مفت، گنجشک مفت کاملا اینجا مناسبت دارد. </description>
                <category>سورنا صالح</category>
                <author>سورنا صالح</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 02:19:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>