<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرد درونگرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@inside</link>
        <description>یادداشتهای یک جنس مذکر درونگرا که به نیمه عمر رسیده .
در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست... که من خموشم و او در فغان و در غوغا ست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:01:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1847214/avatar/AKghd3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرد درونگرا</title>
            <link>https://virgool.io/@inside</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جادوی کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-jww9sdnmugu9</link>
                <description>کلمات جادو میکنند‌.خیلی فرق میکنه بین روزی که اول صبح به خودم میگم ؛امروز یه سری کار هست که باید انجام بدم.تا روزی که میگم؛امروز میخوام زندگی کنم و یه سری از کارها رو انجام بدم.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 08:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%DA%A9-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-p9bzpagrpqpi</link>
                <description>میترسم اشتباه کنیم.میترسم بابت فرار از یک چاه به چاه دیگری بیفتیم. چاه جدید ظاهرش با قبلی متفاوت است اما بازهم چاه است. اینطور بازهم همان درد و زخم را دارم. اما این همه سختی و تلاش که در مسیر فرار به جان خریدیم، چی میشود؟؟میترسم من هم به اشتباه شماره 57 دچار شوم. میترسم همزمان به کوررنگی و خطای کنتراست دچار شوم. در نظرم یکی سفید بکر و دیگری سیاه مطلق باشد. یکی را دیو ببینم، یکی را فرشته. یکی را ظالم بنامم و دیگری را ناجی.فقط سفید و  سیاه قسمتی در درون من باور دارد؛ همه آدمها خاکستری هستند نه سیاه مطلق هستند و نه سفید خالص. مثل خودم. مثل تو. این بخش است که این روزها ترس و شک را در من زمزمه میکند.آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیمرو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم&lt;ترانه فاصله از سیاوش قمیشی&gt;اما چه اتفاقی هست که گاهی اینگونه صفر و یکی می شویم؟چه میشود که انقلاب و تخریب را به اصلاح و بازسازی ترجیح میدیم؟!</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 01:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%88%D9%85-elllyjbcqync</link>
                <description>میخوام از چیزای دیگه روزگار بنویسم. اما دلم میگه این درست نیست. خیلی ها امیدوارانه جون شون رو از دست دادن.دیروز اینترنت وصل شد. با وجود اینکه بعید میدونستم یه این زودی اتفاق بیوفته ولی خوشحال بودم. به هر دری زدم که از فیل رد شم. انگار آزاد شده بودم. اما..... اما وقتی تو تلگرام فیلمها و شیون ها رو دیدم حالم دگرگون شد. وقتی توی اینستاگرام فیلمها و زجه ها رو دیدم، بغض کردم. مگه میشه!! ما کجای کاریم؟!ظهر دوباره قطع شد. دیگه نخواستم چک کنم. قطع بودنش حداقل بی خبری هست. داغ تازه ای نیست. نمیدونم با وصل شدن اینترنت، خوشحال باشم یا ناراحت ؟!!من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم،راهم به قبر و سنگِ گرانیت می رسههر روز به قتل می رسم و شعر من فقطبه انتشاره شعله ی کبریت می رسه&lt;رانندگی در مستی از شاهین نجفی&gt;</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 11:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این بن بست ظلمانی رهایی را چه می دانی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-iyerpfdcao6z</link>
                <description>هنوز اینترنت جهانی وصل نشده. یعنی هنوز امنیت کامل برقرار نشده. یعنی هنوز این داستان غم انگیز و ترسناک ادامه داره.غم و خشمی که داشتم، به غم و ابهام تبدیل شده.گذشته ای که این چند روز اتفاق افتاد، بسیار غمناک و غیرقابل انکار هست. آینده هم هرچی باشه، مبهم هست.امروز فکر میکردم؛ بعد از هر انقلابی آشوب و تشویش هست. اصلا انقلاب یعنی خراب کردن برای از نو ساختن ، کاش بقول دکتر رنانی از بالا اصلاح انجام بشه تا اینکه از پایین انقلاب بخواد اتفاق بیوفته.کاش این ماجرای غمناک و مبهم، کابوسی در شب یلدا باشه. کاش زودتر بیدار شیم.در این بن بست ظلمانی رهایی را چه می دانیفرار از خود به سوی غم و یا از هم گریزان تراگر از راه برگردیم سراپا حسرت و دردیمگذشتن مرگ, ماندن درد, کدامین است آسان تر&lt; ترانه حیرانی از معین&gt;</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 23:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله یه حرف ساده ست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AA-qms9ftrs6ioc</link>
                <description>بین حکومت و مردم یه گپی هست که انکار شدنی نیست. روز به روز در حال بیشتر شدن هست. خود حکومت هم متوجه این امر هست. اما برای کمتر شدنش اونجور که باید کار مفید انجام نمیده. نهایت به یه &quot;ای ایران&quot; اونم از نوع اصلاح شده اکتفا میکنه.فاصله همه جا هست. توی فرهنگ، اقتصاد، سیاست و حتی توی ورزش. تا جاییکه تیم ملی(یا شخص ورزشکار) وقتی رفتار متفاوت با عامه مردم داشت ، تیم حکومتی(یا وزشکار حکومتی) در مقابل مردمی خطاب میشه.فاصله یه حرف ساده ست             بین دیدن و ندیدنبگو صرفه با کدومه ؟            شنیدن یا نشنیدن&lt;فاصله از سیاوش قمیشی&gt;اما تراژدی اینترنت اینجاست که :مردم به دستور حکومت و مدعیانِ! &quot;نمایندگی از مردم&quot; از اینترنتی جهانی محروم هستند.حکومت و مدعیانِ! &quot;نمایندگی از مردم&quot; بدون محدودیت به اینترنت جهانی دسترسی دارند.حکومت و مدعیانِ! &quot;نمایندگی از مردم&quot;در شبکه ی توییتر از زبان مردم به جهانیان بیانیه صادر می‌کنند.حکومت و مدعیانِ! &quot;نمایندگی از مردم&quot;در شبکه ی توییتر با مردم همدلی می‌کنند.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 00:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخمی و ناتوان</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-ofqccylf0s8o</link>
                <description>نمیدونم چی بگم...توی این چند روز که تنها پناهم نوشتن شده، هر بار ویرگول رو باز میکنم و قصد نوشتن میکنم. اما نمیدونم چطور شروع کنم؟! از کجای این روزها بگم؟! کدوم احساسات رو بنویسم؟! ناتوان از نوشتن، ویرگول رو میبندم و میرم سراغ ورد. شروع به نوشتن میکنم. بدون هدف و تا جایی که ذهنم یاری میده، می‌نویسم تا بعدا ویرایش کنم. با وجود اینکه سرعت ذهنم وقت نوشتن کمتر شده، اما انبوهی از جملات سخت و تلخ رو توی متن می‌بینم. به خودم میگم این حرفا برای خودم قابل هضم نیست،چه برسه برای دیگری که میخواد متوجه بشه اون تو چی میگذره...نوشته هامو مرور میکنم. غم و خشمی هست که از روانم بیرون نرفته. چرک و خونی بوده که درمان لازم داره.توی این چندسال، گاهی روزا غم داشتم و گاهی  روزها خشم. اما الان هر دوتاش باهم جولان میدن. و چون سرکوب شدن، چون دیده نشدن! احساس بدشون لحظه به لحظه بیشتر میشه. مثل یه زخم‌کاری که اگه فورا بهش رسیدگی نکنی، خونریزی دردسرساز میشه. اگه بازم مکث کنی، چرکی میشه. زخم و چرکی که رسیدگی میخواد...زخمی داریم که درمان فوری می‌خواد.و یادمون هست، تا ابد جای زخم می‌مونه.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 11:56:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه، دزد خوشبختی و رضایت</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ljqga6bs6n2e</link>
                <description>نمیدونم چرا هر وقت میرم تو فاز مقایسه، حالم خراب میشه. یا شاید برعکس، وقتی حالم خوب نیست ناخودآگاه شروع می‌کنم خودمو با بقیه مقایسه میکنم و به اونها حسودیم میشه.البته که میدونم مقایسه هیچوقت بی‌دلیل نیست. پشتش یه فشار یا یه اتفاقی هست که نگاه آدم رو میبره به سمت زندگی دیگران. یه جوری انگار وقتی توی یه سختی گیر می‌کنی، چشم میره سمت کسی که اون سختی رو توی زندگیش نداره. اونجاست که حسادت مثل خوره به جونت میوفته.قبلا چندبار احساس حسادت رو داشتم اما اخیرا که یکی از همکارام ترفیع گرفت و کار سبکتر با ‌مسئولیت‌ کم تری بهش دادن، متوجه شدم چقدر درگیرش هستم. چون دقیقاً به همون چیزی رسیده بود که من دلم می‌خواست. از اون روز هر وقت توی کار خودم به مشکل یا مسئله‌ای می‌خورم، ناخودآگاه ذهنم میره سمتش و با خودم می‌گم: خوش به حالش، استرس کمتر، مسئولیت کمتر.فکر کن مسئول فروش باشی و به انباردار حسادت کنی. مسئول فروش حقوقش یه کم بیشتره، خوشبختانه یا متاسفانه آدمای بیشتری رو می‌بینه، با مشتری و قرارداد سروکار داره. ولی انباردار فقط با کالاها و کاغذها طرفه. اگر یه روز نیاد، خیلی اتفاق خاصی نمی‌افته. می‌تونه دیر بیاد، زود بره یا حتی چند روز نیاد. در کل حقوقش خیلی فرق نداره، ولی مسئولیتش خیلی کمتره. دیشب بود که شروع کردم به نوشتن که در نهایت قضیه برام روشنتر شد: شاید مشکل فقط سختی کار نباشه، شاید نگاه من به موضوع مهمتر باشه. در حقیقت باید در کنار سختیها، دنبال خوبی‌های کار خودم باشم.به ذهنم رسید:زمین بازی من فرق می‌کنه. من با آدم‌ها طرفم و مستقیم ازشون یاد می‌گیرم. حتی الانم مهارت‌های بیشتری دارم؛ هم فروش، هم انبارداری.آره، مسیرم سخت و سنگلاخیه، ولی همین سختی باعث میشه پاهام قویتر بشه. همین چالشهای فروش باعث میشه اعتماد به نفسم بیشتر بشه. این سختی‌ها خودشون تمرین محسوب میشن. مثل سختی و فایده باشگاه برای ذهن و جسم.پس به جای غر زدن و دیدن نیمه خالی لیوان، باید دنبال خوبی‌ها و فواید بگردم. بجای اینکه توی سختی‌ها به کار مردم،سرک بکشم شکرگزار چیزهایی باشم که دارم.اینم یادم افتاد که چندسال پیش دقیقا همین همکارم درگیر جابجایی بود و هیچ سمتی نداشت اما من وضعیتم بهتر بود. به احتمال زیاد اون روز ، اون درگیر مقایسه بوده به من حسودی کرده. پس نه امروز و اینجا که کل زندگی بالا و پایین داره. یه روز راحته یه زور سخت.شنیدم که توی مشاجره یکی بعنوان ناسزا گفت: &quot;حسود لایسود&quot; و تا مدتها فکر میکردم این اصطلاح بعنوان ناسزا بکار میاد. اما الان میبینم حسادت یه جور درد قدیمیه، واقعیه و ناسزا نیست. یه جور درد بی درمونه که باید باهاش کنار بیای. ممکنه بهش دچار بشی اما نباید خود ببازی.یادم باشه این احساس تکرار شدنی هست، همه‌ ما یه جاهایی توی زندگی گیر می‌کنیم و چشممون میره سمت زمین سبز بقیه.اما کلیت زمین خودمون رو فراموش میکنبم.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 10:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خودم را سانسور می‌کنم، چه بر سر احساساتم می آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-sg79isw5eym0</link>
                <description>گاهی که می‌نویسم، مجبور می‌شوم خودم را سانسور کنم. چراکه همیشه یک ترس همراه من است؛ اینکه نوشته‌های صادقانه من از اتفاقات و احساسات بر علیه خودم استفاده شود، شاید مورد تمسخر قرار بگیرم، شاید ضعف ها و نقص هایم پررنگ تر نمایان شود و... ترس از راستنویسی باعث می‌شود در فرایند نوشتن، به جای اینکه منتظر حال خوب و متمرکز به نوشتن باشم، استرس پنهانی داشته باشم که حال مرا بدتر میکند.وقتی خودسانسوری می‌کنم، اجازه نمی‌دهم حرف‌های درونی و احساساتم کامل بیان شوند. حرف‌های درونی مثل یک بمب عمل‌نکرده هستند. شاید منفجر نشود، اما همیشه خطرش وجود دارد.اما احساسات دیده نشده. آن‌ها پشت دربسته زنده می‌مانند، احساس سانسور شده مثل ویروس و قارچ عمل می‌کند؛ در تاریکی رشد می‌کند، تکثیر می‌شود و هر روز بیشتر غیرمحسوس مزاحمت ایجاد می‌کنند.احساسی که دیده نمی‌شود، از بین نمی‌رود. تصور کن خشمی یا غمی داری و نمی‌توانی بیان کنی. دلخور کسی هستی اما نمی‌توانی به او بگویی. این ناراحتی مثل زخمی در گلو و گلوله ای در قلب گیر می‌کند. هر بار که مرورش می‌کنی، بغض بزرگ‌تر می‌شود و خودت را محق‌تر می‌دانی. این احساس در خلوت و تاریکی رشد می‌کند و روزی باید پاسخ آن را بدهی.وقتی احساساتت را سانسور نمی‌کنی، معنایش این نیست که آن‌ها را تأیید می‌کنی؛ یعنی اینکه میتوانی بدون قضاوت مشاهده کنی. همین دیدن، اولین و مهم‌ترین قدم در پذیرش هست. اما وقتی سانسور می‌کنی، انگار وجود آن احساس  و در نهایت وجود خودت را، به رسمیت نمی‌شناسی.خودسانسوری یعنی حتی خودت حاضر نیستی ارزش واقعی خودت را ببینی. یعنی از خودت می‌ترسی، نمی‌توانی خودت را بپذیری یا ببخشی. جدایی من از احساسم نه به نفع من است و نه به نفع آن. ما با هم معنا پیدا می‌کنیم؛ اینگونه احساس به هویت می‌رسد و من به اصالت. این‌گونه من خودِ واقعی‌ام می‌شوم.پی نوشت: قبلاً در یک سررسید می‌نوشتم. جایش در کتابخانه بود، پس کمتر واقعی می‌نوشتم و خیلی چیزها را نادیده می‌گرفتم. بعدتر دفترهای مخصوص داشتم؛ گاهی صبحگاهی، گاهی یادداشت‌های جلسه مشاوره یا گفت‌وگوهای درونی را مکتوب میکردم. سعی میکردم در دسترس نباشد اما بازهم ترس پنهان از خوانده شدن داشتم. امروز دیگر روی لپ‌تاپ شخصی می‌نویسم. امنیتش به نسبت بیشتر است و نوشته ها قابل دسترسی نیستند. همین باعث می‌شود راحت‌تر از احساساتم بنویسم.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 11:48:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/roshdnevis/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ow7xeptwmxkm</link>
                <description>نمی‌دانم شما هم این تجربه را داشته‌اید یا نه ؟! اما من هر وقت مدتی از نوشتن فاصله می‌گیرم، برگشت به مسیر برایم به شدت سخت‌ می‌شود.انگار هر روزی که درگیر نوشتن نبوده‌ام، عضله‌ای در درونم ضعیف‌تر شده، تصاویر ذهنی کمرنگ‌تر و ذهنم کندتر شده است.وقتی بعد از مدتی سکوت، دوباره تصمیم می‌گیرم بنویسم، همه‌چیز به مراتب سخت‌تر از قبل است: کلمه‌ها دیر می‌آیند، حوصله‌ام کم است، و زود خسته می‌شوم. از طرفی آن لذتی که زمانی در نوشتن داشتم، جایش را به نوعی مقاومت و بی‌میلی داده است.قبلاً دغدغه‌ام این بود که نوشته‌هایم روان و رسا باشد، اما حالا دغدغه‌ام خودِ موضوع نوشتن هست. پیدا کردن موضوع، جمع کردن حواس، و تاب آوردن در برابر سختی شروع. جمعبندی کلمات و...قبلا نوشتن را با ورزش آورده‌‌بودم. برای خودم جالب است که در ورزش ماجرا این‌طور نیست.گاهی صبح‌ها برای سرحال شدن چند حرکت کششی انجام می‌دهم یا عصرها پیاده‌روی کوتاهی می‌کنم،  بدنم خیلی زود همکاری می‌کند و احساس رضایت دارم. اما در نوشتن، ذهنم گویا لجوج می‌شود. اگر مدتی ننويسم، بازگرداندنش سخت‌تر می‌شود؛ انگار قهر می‌کند، لجباز می‌شود و نمی‌خواهد دوباره به جریان بیفتد.این چند روز با خودم کلنجار می‌رفتم که دوباره شروع کنم و ادامه بدهم، ولی هر بار احساس می‌کردم ضعیف‌تر شده‌ام و نوشتن برایم سخت‌تر است. امروز اما به خودم نهیب زدم:«مردک، بنشین و بنویس!»در نهایت تصمیم گرفتم این اعتراف‌نامه را منتشر کنم‌. شاید همین تمرین استقامت باشد، یا نرمشی برای برگشتن به زمین بازی نوشتن. شاید همین چند خط، طلسم ننوشتن من را بشکند و آزادم کند.‌</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 19:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورهای ذهنی، سرعت‌گیر یا روان‌کننده ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-x75vgi4p5cev</link>
                <description>روزهایی که به خانه برمی‌گردم و تا شب هیچ دستاوردی ندارم، حالم خوب نیست. یک باور معیوب در ناخودآگاهم حک شده است: وقتی به خانه رسیدی هم باید مفید باشی و حتماً کاری در راستای نقشه‌هایت انجام دهی — و چه بهتر که آن کار، نقش اول زندگی (خود بودن) را تکمیل کند، مثل خواندن یا نوشتن.امروز از آن روزهاست؛ جسم و ذهنم حسابی خسته‌اند و حتی حوصلهٔ صحبت کردن با کسی را ندارم. دلم می‌خواهد بیفتم روی تخت و تا خوابم ببرد به کارها و افکار امروز فکر کنم.خستگی خودش موضوع جداست، اما همین باور مخرب اجازهٔ آرامش نمی‌دهد. مدام غر می‌زند: «چرا کاری نمی‌کنی؟ چرا استراحت می‌کنی؟» به این فکر می‌کنم که چقدر نگرش و باورها روی کیفیت زندگی و رضایتمندی‌مان تأثیرگذارند. حتی وقتی خسته‌ایم، اگر باوری داشته باشیم که به دشواری‌ها معنا بدهد، تحملشان راحت‌تر است؛ اما باوری که تخریب می‌کند، هم جسم را ناتوان‌تر و هم روان را پریشان تر می‌کنند.  روان را پریشان‌تر می‌سازد.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 21:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که بیشتر از غر زدن، مردها رو تغییر می‌ده !!</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87-gugpfiqd1fjg</link>
                <description>خیلی وقت‌ها خانم‌ها فکر می‌کنن برای تغییر مردها باید غر بزنن. اما واقعیتش یه چیز خیلی ساده‌تری هم هست. چیزی که ما مردها خودمون هم بعضی وقتا ازش غافلیم.می‌خوام یه موضوع شخصی رو اینجا باهاتون در میون بذارم.اگه مرد هستید، بعد از خوندن این متن حتماً نظرتون رو برام بنویسید، چون دوست دارم بدونم شما هم همچین احساسی دارید؟ اگه خانم هستید هم خوشحال می‌شم بگید آیا توی مردهای زندگیتون این موضوع رو دیدید؟ما مردها، مثل همه‌ی آدم‌ها، عاشق تایید و تشویقیم. اما یه چیزی هست که به نظرم برای ما فرق داره: ما مردها بیشتر از همه دنبال تایید شدن از طرف &quot;جنس مخالف&quot; هستیم. این تایید یا عدم تایید ساده، گاهی بهمون بال میده و گاهی افسرده مون میکنه.مثلاً فرض کنید یه روزی یه دری توی خونه جیرجیر می‌کنه، من روغنکاری ش میکنم. کار خاصی برای من نیست، اما وقتی همسرم میگه «دمت گرم، چه خوب شد»، یه حسی خوب بهم دست میده. یا مثلاً ساندویچ‌ساز چند روزه خراب شده، من با یه پیچ‌گوشتی ساده درستش می‌کنم. اینجا دیگه سختی کار مهم نیست، زمانی که براش صرف شده مهم نیست؛ مهم اون واکنشی‌ هست که از طرفم می‌بینم. یه «واوو، چه عالی شده» می‌تونه روزمو بسازه، در حالی‌که یه «مرسی، درستش کردی» خیلی معمولیه و اون حال خوب رو بهم نمی‌ده. فکر میکنم حتی بعد از اتمام کار، هورمون دوپامین هم منتظر میمونه تا عکس العمل جنس مونث رو ببینه و به همون اندازه ترشح بشه.یه مثال دیگه: وقتی برای خواهرم چندتا کتابفروشی رو می‌گردم تا کتاب مورد علاقه‌ش رو پیدا کنم، اون «مرسی داداش»ی که توی پیامک برام می‌فرسته یه حال و هوای دیگه داره تا وقتی که همین کلمات رو از برادرم میگیرم.یاد میاد توی بچگی وقتی مامانم پیش همسایه‌ها از نمره‌هام تعریف می‌کرد، یه جور لذت خاصی داشتم. ولی وقتی بابام توی اداره همین جملات رو به همکارش می‌گفت،برام یه موضوع عادی تر بود.حتی الان هم وقتی دو همسایه‌ رو تصور میکنم، اگه یکی پیرمرد تنها باشه و یکی پیرزن تنها که شرایط برابری دارند، ناخودآگاه وقتی برای خانم مسن کاری انجام می‌دم، حال بهتری دارم و بیشتر دلم می‌خواد براش وقت بذارم.همین ماجرا رو می‌تونم درباره‌ی دوران مدرسه و دبستان هم بگم. وقتی معلم خانم داشتم، اشتیاق و شوق یادگیریم خیلی بیشتر می‌شد تا وقتی معلمون آقا بود.هرچی بیشتر فکر می‌کنم، مثال‌های بیشتری پیدا می‌کنم که نشون میده این حس برای من واقعی هست. برای همین ازتون می‌پرسم: آیا این فقط تجربه‌ی منه یا بین ما مردها مشترکه؟اگه این روایت درست باشه، یعنی ما مردها یه رگ خواب داریم. یعنی برای متقاعد کردن ما، غر زدن جواب نمی‌ده (و حتی نتیحه عکس داره )؛ اما یه تشویق ساده، یه لبخند یا یه کلمه‌ی دلگرم‌کننده می‌تونه معجزه کنه.🔸 شما چی فکر می‌کنید؟ این موضوع رو توی خودتون یا مردهای اطرافتون دیدید؟</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 22:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره نوشتن....</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-chmupy1kk9lm</link>
                <description>حدود یه سال گذشته و من دوباره برگشتم به نوشتن. دوباره دعوت شدم به دورهمی کلماتخودم می‌دونم نوشتن حالمو بهتر می‌کنه. بارها اینجا گفتم، توی ذهنم هزار بار تکرار کردم، حتی توی دفترچه‌م هم هی مرور می‌کنم که «نوشتن خوبه... نوشتن آرومم می‌کنه.» اصلا برای چی توی اون دفتر یادداشت مینویسم؟!البته که کتاب خوندن هم برای من همینطوره. این دوتا همیشه یه جور دوست قدیمی‌ان برام. گاهی که توی نگرانی ها شروع به نوشتن کردم، منطق و شهود همراه من شدن. گاهی که توی سردرگمی ها کتاب خوندم، کشف کردم و اروم شدم.اما یه چیز دیگه هم هست که این وسط جاش خالیه: ورزش. اینجا هم میدونم بدنم بهش نیاز داره، مخصوصاً حالا که دارم وارد میانسالی می‌شم و حس می‌کنم، جسمم چقدر تنبل و کرخت شده.دوتا اولی رو از ته دل دوست دارم. اما مورد سوم رو بهش نیاز دارم.خب چرا با این تفاوت الان این سه تارو باهم گفتم: چون جلوی هر سه‌تاشون کم میارم... هی عقب می‌ندازم. نوشتن و خوندن رو دوست دارم و انجام نمیدم، ورزش رو که دوست ندارم اما نیاز دارم ولی بازم انجام نمیدم.راستی شما با چی حالتون خوب میشه؟ شما چی رو دوست دارید ولی هی امروز و فردا می‌کنید؟چی براتون لازمه ولی تنبلی میکنید.؟</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 22:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارنجی و هیجانی</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-odntcx4rxr9q</link>
                <description>از نظر تو، من یه آدم نازک نارنجی هستم‌. و به نظر من، تو یه آدم هیجانی هستی.من یه عادت بدی دارم که دوست ندارم موقع تعریف کردن از اتفاقات روزانه، کسی توی حرفم بیاد و رفتارمو نقد کنه.  تو یه عادت بدی داری که ذهن و زبانت سریع باهم وارد عمل میشن. حرف میزنن و قضاوت میکنن.همونقدر که من تامل و سکوت میکنم توی حرف زدن و نظر دادن. تو فی البداهه حرف داری و محکم نظرتو بیان میکنی. آره ! من بارها به این استعداد ذاتی‌ت حسودیم شده.  مثلا وقتی من میگم؛ اون همکاری که دیروز صداشو بلند کرده بود، امروز آخر وقت خودش اومد و معذرت کرد. گفت بدل نگیر از جای دیگه ناراحت بودم.تو فورا میای توی حرفم: خوب بهش نگفتی اون دیروزم مثل روزای دیگه‌ات.تا کی اینطوری از جای دیگه اینجا خودتو خالی میکنی؟ یا میگی: کاشکی بهش میگفتی که چرا هر دفعه صداتو واسه من الکی میبری بالا ؟میدونم منم نازک نارنجی هستم‌. اما خب چیکار کنم فی البداهه م اینقدر قوی نیست. اصلا بنظرت همدلی یعنی چی؟ یعنی قضاوت نکنی. یعنی تا انتها بشنوی، بعد باهاش همدردی کنی و حالا اگه شرایط مهیا بود، راهکار و دستورالعمل بدی.پی نوشت: همیشه بعد از هر مذاکره و بحث با هر شخصی به خودم میگم چرا فلان موضوع مهمتر به ذهنم نرسید؟ کاشکی از این منظر صحبتم رو شروع میکنم. چرا در جواب فلان حرف من این حرف اصلا به ذهنم نرسید؟ خودم یه ذهن حراف دارم در این زمینه که حوصله منتقد بیرونی رو دیگه ندارم. آیا کسی دوره یا سمیناری در مورد آموزش فی البداهه صحبت کردن سراغ داره؟</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 23:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از حال خوب به حال بد. از حال بد به حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-f6hh6b4xvm7v</link>
                <description>این آخریا حالم خوب نبوده و نیست. اتفاقات بیرونی و درگیریهای ذهنی باعث شده احساس کم ارزشی و کلافگی داشته باشم. در نهایت بابت احساس اضطراب، عدم اعتمادبنفس، نادانی، ناتوانی و جبر این زندگی مزخرف دست به دامن تراپیست‌ شدم.دیروز اکانت اینستاگرام رو غیرفعال کردم.گفتم که درگیر مقایسه زندگی و هزارتوی ذهنی خودم بودم. از طرفی هربار میرفتم اینستاگرام تا یه جوری این خلا روحی رو پر کنم، حالم بجای اینکه بهتر بشه. بدتر میشد.آخرین نمونه‌ای که میتونم بگم اینه؛ یه سخنران و مدرس مذاکره رو فالو کرده بودم تا فن بیان و متقاعدسازی رو ازش یاد بگیرم. هفته قبل کنار دریای شمال از هوای خنک اونجا میگفت، اول هفته توی ماشین و در حال رانندگی از سفرهای کاری میگفت. و امروز صبح پشت میز مدیریتی‌اش میگفت که چقدر کارشو دوست داره. که دیگه ترکیدم‌ ! اون مشکلی نداشت. این ساختمان حال من بود که با دیدن این نوسان کوچیک جریانات به لرزه در اومده بود. یه صدایی گفت: &quot;اون زندگی میکنه و تو انگار در حال زندگی با اعمال شاقه هستی که تسلطی به اموراتش نداری.&quot; ز دست دیده و دل هر دو فریاد/ که هرچه دیده بیند دل کند یاد. بسازم خنجری نیشش زپولاد/ زنم بر دیده تا دل گردد آزادبه خودم که اومدم دیدم. ایستاگرام(حداقل به ظاهر) واسه حال خوباس و هرکی از حال خوبش یا هدفی که بهش رسیده صحبت میکنه. هیچکس از غم های ته دلش. سختی های روزانه‌اش، زخمهای درونی‌ش عکسی نداره. همه با بهشت شون عکس دارن ولی کسی از لحظه مرگی که مقدمه ورود به بهشته چیزی نداره و نمیگه. همه بهشت را دوست دارند، اما هیچکس مرگ را دوست ندارد و باور ندارد برای رسیدن به بهشت از دروازه مرگ باید گذر کرد.ایستاگرام رو غیرفعال کردم. چون اکپسلوره عجیب درگیرم کرده بود. به محض اینکه ذهنم اجازه استراحت پیدا می‌کرد یا از کاری فارغ می‌شدم؛ توی ایستاگرام اکتشافات! میکردم.‌یه عادت بد دیگه‌م، اکسپور کردن بوقت خواب بود. اینقدر میچرخیدم که مغزم به جای آماده شدن برای خواب و آرامش، مدام در حال فعالیت و در تکاپو بود و صبح‌ها با اینکه خوابیده بودم اما مغزم در آرامش نبود و متوجه نبودم. انگار وقت خواب تخت‌ رو وسط زمین فوتبال بزارن و با اون همه پروژکتور بخوای بخواب مفید داشته باشی.تی وی رو هنوز گاهی میبینم.اما امروز این اعتیاد مدرن رو حذف کردم. مثل الکل یا سیگاری که گاهی بخاطر حال خوب آویزونش میشی اما یواش یواش درگیرش میشی.حال خوب یا بد؟حالا چرا غیرفعال کردم؟ خب اصل اکانت و برنامه‌اش بود و بهش سرنمیزدی؟ اول اینکه نمیتونستم در مقابلش مقاومت کنم و بهش ناخنک نزنم.دوم اینکه حالا ذهنم راحتتره. بابت غیرفعال بودن اکانت میدونم پیامی برام ارسال نمیشه‌. کسی منتظر پاسخ، لایک یا ری اکت من نیس</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 13:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکرات یک ذهن کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-ixv64ar6dkel</link>
                <description>چقدر ذهنم فانتزی شده؛ کودک وار برای خودش می‌تازه و ناخوداگاه و خودآگاهم رو به تسخیر در آورده.مگه چی شده؟بابت یه سری مسائل مهم و غیرمهم یه جورایی توی شغل‌م دچار چالش شدم. حالا وقتی سرکار هستم، با همکارای دیگه خودمو مقایسه میکنم. همکارای اینجا، اونجا، فلان جا، همکارای با سابقه و کم سابقه. حالا وقتی سرکار نیستم، شغل هرکسی رو با شغل خودم مقایسه میکنم.امروز آرایشگاه بودم. به مرد آرایشگاهی که زمان‌ و مشتری‌هاش دست خودش‌ بود، عجیب حسودیم شد.دیروز رفته بودم از لوازم بهداشتی یه مایع لباسشویی بخرم، به اون مرد مغازه‌دار که با فراغ بال با موبایل چت میکرد، حسودیم شد.دیشب رفته بودم سوپرمارکت سرکوچه، گفتم خوشبحالشون که دوتا برادر باهم مشغول کار هستن، هیچ رئیس یا مافوق ناجوری از بالا براشون تعیین نشده، به زور هم مجبور نیستن با یه همکار از زیرکار در رو سر کنن.همسایه مون که تاکسی داره رو دیدم و انگار حالش بهتر از من بود.انگار توی نگاه همشون رضایتی بود که من دربه در دنبالشم ولی ندارمش. مقایسه کودکانه یک ذهن بالغ میخوام که به این ذهن کودکانه‌ی پر تلاش و مقایسه گر تفهیم کنه؛ جوری در تکاپو و درگیر ظواهر یا جزئیات زندگی دیگران هستی که انگاری که من بیکارم‌ و حق انتخاب دارم که الان توی کدوم کار مشغول باشم.لامصب؛ این مقایسه اس، این خودخوری میشه یا حسادت یا شایدم فرار از مسولیت. نمیدونم چی میشه؟! اما هرچی که هست نمیزاره در لحظه جای خود خودم باشم.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 01:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتهای شب ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A8-%DB%B1-nudkbupzfzok</link>
                <description>نقش اول فیلم - در انتهای شب سریال در انتهای شب به قسمت سوم رسیده است.تا اینجای کار متوجه شدیم که با یک فیلم خانوادگی روبرو هستیم. اما من حدس میزنم موضوع فیلم مشخصا در مورد جنس مذکر باشد.‌ در مورد جوهر مردانگی  در جنس مذکری که در کتاب مرد‌مرد رابرت بلای به آن اشاره شده است. سريال داستان زندگی زن و شوهری را روایت می‌کند که در موضوعات مالی، احساسی، جنسی و... دچار تعارض هستند. در اصل این داستان به هر دو نفرشان مربوط میشود. اما بنظرم نقش اول فیلم را مرد بازی می‌کند. مردی که والدین، محیط و جامعه در شکل‌گیری روان و رفتار او نقش داشتند و اکنون در مواجهه با جنس مونث دچار چالش شده است.داستان مشترک آنها اینجاست؛ حکایت مردی که مسئولیت‌ها و تصمیم‌های مهم خانواده را به اسم همفکری واگذار کرده و در مقابل حکایت زنی که نمیتواند اینگونه منفعل باشد و ناخوداگاه مسئولیت‌ها را برعهده می‌گیرد.‌ مردی که مطیع و رام شده و زنی که در مقابل سکون و سکوت مرد قدم به قدم به جلو گام برمی‌دارد.اینجا زنی داریم که؛‌‌ بجای همسری، مادری می‌کند. بجای همراهی، حمایتگری اضافه دارد.بجای دوست، والد شده استوقتی دقت می‌کنیم؛ پیشنهاد طلاق را زن مطرح میکند. او فکر نمیکرد که این‌ پیشنهاد اینقدر به مرحله اجرا نزدیک باشد. اما مرد بازهم نظر قلبی خودش را دخیل نمی‌کند و در مسیری که به ظاهر زن براش تعیین کرده قدم بر می‌دارد. زن عمیقا دوست داشت که مرد فریاد کرده و مخالفت کند. با خشم بگوید؛ &quot;مگه همه جا قراره حرف تو باشه! من طلاق بده نیستم! هر غلطی میخوای بکنی بکن اما من پامو توی محضر نمیزارم. &quot; اما مردِ مطیع مطابق روال همیشگی فکر می‌کند که ؛ اینجاهم باید باب میل او رفتار کند.پی نوشت؛ ۱. آنچه که خوانید برداشت شخصی من در مورد فیلم بود. حتما که اطلاعات من در مورد هنر سینما اندک است و نظرات متفاوت دیگری هم وجود دارد. شماهم حرفی داشتید برایم بنویسید. ۲. من هم جنس مذکر هستم </description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 00:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه عصر ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-nojlduclvipc</link>
                <description>جمعه عصرها ذهنم آروم نیست. هفته پیش اینقدر آشفته بودم که به یه دوست قدیمی زنگ زدم تا باهاش در این مورد صحبت کنم. اونروز آروم شدم اما امروز دوباره حالم خوب نیست.- منظورت چیه که حالت خوب نیست؟احساس رضایت درونی ندارم. از خودم راضی نیستم.  شاید فکر میکنم مفید نبودم و بطالت گذشته. - خودت چی فکر میکنی؟ فکر میکنم چون‌ روز تعطیل هست و فراغت بیشتری دارم، ناخوداگاه باید پایان روز بهره‌ی بیشتری از روزم ببرم. فکر میکنم چند برابر روزای دیگه باید فعال باشم، اما عصر که میشه ثمره‌ای نداشتم.- چی بهت میگذره ؟یه منتقد درون که هربار با لحن والدانه میگه ؛ چیکار میکنی؟ چیکار کردی؟ یه کاری کن که باعث پیشرفت‌ت باشه. - بعد تو چیکار میکنی ؟از عصر من باید جواب این بازخواست‌ها رو بدم. بعد میشینم و مثل یه بچه‌ی مثبت و سرخورده همه قطعه‌های ذهن مو باز و دوباره چینی میکنم. البته چیدمان جدیدش هم چندان فرقی نمیکنه. من هرهفته جمعه شب خودمو وسط آرزوها،‌ رویاها و برنامه‌ها پیدا میکنم و دوباره شروع به بررسی و بازبینی روزای آینده می‌کنم. این اتفاق روزای دیگه نیست. چون اکثر وقتم به کار و استراحت بعدش میگذره و ذهنم فرصت بازخواست و تحلیل نداره.- دنبال چی هستی؟یعنی میشه این تهدید، نقطه ضعف و احساس نارضایتی (یا هر اسم کوفتی دیگه‌ای هست) به احساس مثبت تبدیل بشه.؟!!</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 23:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-d4msjplwcqlm</link>
                <description>سفر زندگی برای هرکس به یک نحو منحصر به فرد اتفاق می افتد. اما باوجود این تفاوتها، خوب که دقت می‌کنیم همه آدمها در طول مسیر زندگی در یک موضوع اشتراکات ذهنی و رفتاری یکسان دارند.- از چه موضوع مشترک مهمی صحبت می‌کنی؟ اینکه همه ما به دنبال قسمت های شاد و لذت‌بخش زندگی هستیم و از اتفاقات ناگوار مانند سختی، غم و درد تا جاییکه می‌توانیم دوری می‌کنیم یا آنرا به تاخیر می اندازیم.  اینکه ما به همنوع های مهربان خود نزدیک می‌شویم و از انسان‌های خودخواه و خودشیفته فاصله می‌گیریم.‌‌ اینکه در لحظات ناخوشایند افسوس میخوریم، ای کاش توانایی داشتیم ناخوشی ها و ناراحتی های زندگیمان را از ریشه حذف میکردیم و در کنار خوشی‌ها و دلخوشی ها تا ابد زندگی میگردم. اینکه عجیب دوست داریم لحظات شادی را کشدار کنیم تا تمامی زندگیمان را در بر گیرد و جایی برای موارد در ظاهر منفی نباشد.- پس تکلیف لحظات ناشاد چه می‌شود؟ با قسمتهای دوست نداشتنی زندگی چه کنیم؟ اکثرا ما آدمها به امید یک زندگی سرشار از آرامش، تلاش می‌کنیم اینگونه مسائل نامطلوب را از متن زندگی حذف کنیم. تصور می‌کنیم این موارد جدا از جریان زندگی هستند.باوری به اشتباه در ما شکل گرفته است که؛ زندگی یعنی صرفا لحظات دلخوشی و آرامش پس می توانیم و باید لحظاتی جز این را از بین ببرد. - آیا باور حذف چاره ساز است ؟ خیر. ما سعی می‌کنیم از این موارد دور باشیم اما در واقعیت آنها هیچگاه از هیچ زندگی‌ای حذف نمی‌شوند. وقتی یک‌طرفِ ماجرا دیده نشود و به رسمیت شناخته نشود، حضورش از بین نمی‌رود بلکه در تاریکی زنده مانده و دوباره از هر راهی به زندگی داخل می‌شود.‌‌‌‌هر جفت رفتار یا صفت از اول باهم بوده‌اند و تا ابد هم باهم هستند.‌ آیا زمانی بوده که برای مدت طولانی در یک بعد شادی و آرامش ماندگار باشی؟!- اصلا چرا جفت هستند؟ ای کاش از ابتدا آنی که همه دوست‌ش دارند، وجود داشت؟ و دیگر اثری از سختی، غم و درد در زندگی نبود. همه کودکان به دنبال چنین زندگی ایده آلی هستند. اما فرد بالغ زندگی واقعی را به یک زندگی رویایی ترجیح می‌دهد. واقعیت این است که تارو پود پارچه زندگی را هر دوجنس از لحظات مثبت و منفی، تشکیل می‌دهد. هیچ کس با میل و رغبت خود‌ به دنبال لحظات ناخوشی و غم نمیرود. اما در مسیر زندگی نحوه تعامل با آنها را یاد می‌گیرد.آری. ما ترس مرگ و تنهایی را دوست نداریم. اما؛ تا وقتی ترس نباشد، شجاعت معنا پیدا نمیکند. تا وقتی مرگ نباشد، زنده بودن معنا پیدا نمی‌کند. تا وقتی تنهایی نباشد، همدلی معنایی ندارد.از طرفی این جفت بودنشان است که به هرکدام هویت می‌دهد؛وقتی بیداریِ واقعی هست، که خوابِ خوبی طی شده باشد. وقتی خواب خوبی هست که بیداری مطلوبی سپری شده باشد.بالغ که باشی، با منفی ها اینطور تعامل میکنی ؛ تا وقتی ازدست ندادی،  توقع دستاورد نداری. تا وقتی هزینه‌ای پرداخت نکردی (وقت، انرژی و ثروت) توقع درآمد نداری. تا وقتی از آرامشی صرفنظر نکردی، توقع پیشرفت نداری.و حتما تا بحال متوجه شدی که ؛گاهی برای اینکه دنیا را به دست بیاری باید از آخرت بگذری.گاهی برای اینکه آخرت را داشته باشی باید از دنیا گذشته باشی</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 06:42:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امنیت اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-ce0kb0lo3lnh</link>
                <description>امروز چند فیلم از گشت ارشاد۱۴۰۳ که در فضای مجازی پخش شده بود رو دیدم. راستش فکر نمیکردم حجم خشونت و مقابله اینطور باشه. هربار که میدیدم چیزی در درونم میخواست داد بزنه که؛ ای خدااااا اینجارو میبینی؟! آخه چقدر خشونت؟! چقدر زور و اجبار؟! مگه اینا چی میخوان؟! اما خفه خون میگرفتم و خودخوری میکردم.هرچی فیلم‌های بیشتری می‌دیدم، انگار  برخوردها زننده‌تر می‌شد. مواجهه‌هایی بود که سریعا تبدیل به رفتار فیزیکی و خشونت می‌شد. البته تنها تفاوت‌ش با سال گذشته فقط بحث شدتِ عمل نبود. بلکه بنظرمن در نحوه‌ی مواجهه هم تغییرات داشتیم. قبلا عامل اصلی چند خانم ارشاد کننده! بود با نهایت یکی دوتا مرد! نیروی انتظامی که از دور وظیفه پشتیبانی رو برعهده داشتند و کمتر وارد ماجرا می‌شدند. توی این چندتا فیلمی که من دیدم، تعداد افراد مذکر بیشتر از تعداد افراد مونث بود و در عین حال برخورد فیزیکیِ بدون ترحم ( و بدون رعایت موازینِ اسلامیِ تعیین شده‌ از سوی مدعیان امنیت اسلامی) توسط جنس مذکر انجام میشد‌.چیکار میتونم انجام بدم؟ با ترکیبی از احساسهای غم، خشم و استیصال شروع به نوشتن میکنم. اگر من عابر پیاده‌ای در حال گذر بودم، آیا جرات اعتراض داشتم؟ عکس العملی داشتم؟ اگر من جای اون مامور نیروی انتظامي بودم که دستور از مافوق داشتم و مسئول انجام وظیفه‌ی کاری بودم، در برابر مردم چیکار میکردم؟ اگر در صورت سرپیچی، تهدید به اخراج می‌شدم چطور ؟ کدوم حق برام مهمتر می‌شد؟ حق معیشت؟ یا حق آزادگی؟ اگه من یک خانم کارمند حسابدار با همین اخلاق و روحیات بودم، چطور این مسائل رو تحلیل میکردم؟ اگر تهدید به اخراج در صورت عدم رعایت حجاب می‌شدم؛ از کدوم حق خودم دفاع میکردم؟ حق معیشت مهمتر بود یا حق آزادی ؟</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 06:02:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روز صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@inside/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-l90vf717i5pu</link>
                <description>هر روز که از خواب پا میشم سه تا آدم در درون با من بیدار می‌شن‌ یه کودک که می‌خواد غر بزنه،اَه امروزم باید برم سر کار. خداا دوست ندارم این خواب ناز و تخت گرم رو از دست بدم. کودک بازیگوش از یه طرف می‌ترسه که اون روز براش روز خوبی نباشه، میترسه که دنیا بهش سخت بگیره و از طرف دیگه دوست داره تنبلی کنه، بخوابه یا توی اینترنت بچرخه. در کل بدون مسئولیت و فکر فقط از لحظه حال لذت ببره. یه والد سرزنشگر که مدام غر می‌زنه و ایراد میگیره. والدی که هم زبونش تلخه و هم به ضعفها و نقصها اشراف داره. میگه؛ دیروز چه کار مفیدی انجام دادی؟چرا دیروز اون کارو نکردی؟ میدونی اگه انجام داده بودی الان حالت چقدر بهتر بود؟! چرا دیشب فلان کارو تکمیل نکردی؟! چرا اونجا عالی نبودی؟و یه بالغ‌ که قراره برای کودک تصمیم بگیره، اما تعلل میکنه. می بایست برای سوالهای ممتد والد پاسخگو باشه اما کم میاره.یه بالغ عادل و قاطعی باید باشه که این وسط کودک و والد رو سرجاشون بشونه اما احساس میکنم فعلا کارآمد نیست و صدا و نظرش توی همهمه گم میشه‌.</description>
                <category>مرد درونگرا</category>
                <author>مرد درونگرا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 08:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>