<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تمنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@inspired</link>
        <description>شراب و باد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27460/avatar/aoUs9x.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تمنا</title>
            <link>https://virgool.io/@inspired</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از من رد شی رقصان</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%A7%D9%86-zhmspnd0ar8t</link>
                <description>من در یک حادثه یک بار ماندم و بعد... به صورت مستمر در هر قصه ای، رفتن رو انتخاب کردم.اوایل متصور بودم رفتن کار هرکسی نیست! باید بلد باشی که چطوری بگذری و بری!کم کم همه تو چشمام رفتن رو میدیدن. برای من کسی چای نمی ریخت یا دعوت به شنیدن قصه نمی شدم.من قوی شدم اما شکوه نداشتم. مثل کوهی بودم که برف روی من آب میشد با اینکه آفتاب نمی تابید!قصه ها نخونده موند، صداها شنیده نشد، لبخند ها، رنگ پریده شد!دلم برای موندن تو هر قصه ای تنگ شده بود حتی تو حادثه! دیگه موندن رو بلد نبودم. نمی دونستم کی بمونم؟ کی بنوشم؟ کی بخوابم؟ کجا بخوابم؟ مجبور شدم از اول برای هرچیزی دنبال تعریف و معرف باشم یا نشانه.این روزها گاهی دعوت به نوشیدن چای میشم و من استقبال می کنم. حتی اگر حادثه باشه نه قصه.  انگار همه من رو &quot; مهمان&quot; می دونند. شاید بمانم...شاید برم...</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 15:14:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواجهه با من غلط!</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%BA%D9%84%D8%B7-vybjloyv5n4w</link>
                <description>تجربه یعنی نوع برخورد ما با حادثه.حالا چندی هست که من اتفاقاتی برام می افته و هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه جز انتخاب غلط!چاره ای ندارم تا پرت شم.این مواجهه با خود آدمی غلط! خیلی خوبه.یک آینه تمام قد که به تو اجازه نمیده از خودت تعریف کنی یا حق بدی!</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 20:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان علیه زنان! چه چیزها!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-zfsnkjhkcvxq</link>
                <description>به طور معمول صحبت از زنان یا روز زنان می شود، به صورت طوطی وار بیان میکنند که خود زنان بزرگ ترین ظلم رو در مورد جنس زن انجام داده اند و می دهند! بیشترین مثالی هم که تکرار میشه &quot; زن دوم&quot; &quot; معشوقه با وجود همسر&quot; هست.با یک مثال شروع میکنم. در محیط های جامعه مثل محیط کار ممکن هست یک همکار آقا خاطراتی از دوستانش یا خودش تعریف کند که چطوری همسر خود را به اصطلاح! پیچونده و با دوست دخترش بیرون رفته! این دست خاطرات  معمولا با خنده و زرنگی و هوش تعریف می شود. راوی هیچ شرمندگی ندارد. من از شما می پرسم به عنوان مرد تا حالا تجربه شنیدن یک خاطره از یک خانم را دارید که چه جوری همسرش را پیچونده و با دوست پسرش بیرون رفته؟ اگر هم شنیده باشید مطمئنم در دل با خود گفتید: &quot; اوه! این از اوناست!&quot;به خاطر فضای مرد سالارانه خانم ها از ظلم هایی که آقایون به یک دیگر می کنند را بیان نمی کنند.(امیدوارم خود مطلب را گرفته باشید)در مردها حسادت، تحقیر، غیبت و ...درکل نامردی وجود دارد. برای مثال، تا حالا کل کل آقایون رو در رابطه با ماشین شنیدین؟ تجربیات کاری؟من متوجه نمی شوم که این زنان علیه زنان از کی و برای چی باب شد!کلا آدم ها علیه آدم ها هستند.امیدوارم روزی قانون ایران علیه زنان نباشد!</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 20:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل بستنی آب شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%85-b4xyflofk7qx</link>
                <description>با لبخند نزدیکم شد و گفت: &quot;تو همون خانمی هستی که دیر بهت رسید و تموم شدی؟&quot;بلند  خندیدم و گفتم &quot;چی؟&quot; با نگاه اینکه نپیچون گفت:&quot; بابا همه در مورد تو همینو میگن!  اون زنیه که دیر بهش رسید و تو تمام شدی!&quot;نگاه به همه افراد مهمونی کردم یعنی من رو اینجور می شناختن؟ازش پرسیدم که &quot;من اگه تمام شدم، الان کیم؟&quot; سریع جواب داد که&quot; والا شایعه است تو همه رو غافلگیر کردی. یک روز گفتی او در مورد من شک کرد و دیر به سمتم حرکت کرد و من مثل بستنی از شوق رسیدنش آب شدم و تمام شدم.&quot;و من در دلم می خواستم بدونم الان بعد از تموم شدنم هنوزم به همه دیر می رسه؟</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 22:21:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب آدم درست در زمان اشتباه آن آدم</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-d11pum8lf8kr</link>
                <description>یکی از تلخ ترین اتفاق ها پیدا کردن آدمیست که در بدترین زمان زندگی خودش است.باید تجربه داشته باشید تا متوجه بشوید این آدم را انتخاب نکنید!تمام اِلمان ها را دارد؛ مهربان، فهمیده، زندگی شناس اما او گرفتار مشکلات خودش است و تو را نمی بیند.باید خداحافظی کرد و رفت.متاسفانه اینجا گزینه صبر و گذشت انتخابی اشتباه است.چون او باید از دل گرفتاری هایش بیرون بیاید و ببیند. </description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 09:26:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدم تعادل زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yqfojobkld9f</link>
                <description> دختر عموم با دوست پسرش دعوای شدیدی می کنن چند روز از دعوا می گذره و مهرداد زنگ می زنه که باید ببینمت و دختر عموم قبول نمی کنه، مهرداد زنگ می زنه به من و از من می خواد راضیش کنم. با کلی خواهش و تمنا راضی میشه. دانشگاه مهرداد کرج بود وقتی بهش گفتم با ولی خوشحالی به سمت تهران اومد  ساعت 3 ظهر با من تماس می گیرن مهرداد تصادف کرده و بردنش بیمارستان. برو بیمارستان فلان ببین خودشه، مهرداد فوت کرد و هیچ وقت نتونست با دختر عموم حرف بزنه. همیشه برای من اسفند یاد آوره این اتفاقه که شروع کلی اتفاق های دیگه بود. هنوز صدای گریه های دختر عموم تو گوشمه...  همه اون اکیپ طی یک سال پنج شنبه ها می رفتیم سر قبرش.براش تولد میگرفتیم، کنارش پیتزا می خوردیم... میثم دوست دوست پسر یکی از بچه ها بود، نفهمیدیم کی عاشق دختر عموم شد.از یک زمانی به بعد تو همه برنامه ها بود. همه از این اتفاق خوشحال بودن جز خود دختر عموم  میثم تمام وقتش رو برای سارا می ذاشت و سارا پسش می زد. میثم فکر می کرد که رقیبش مهرداد زیر خاکه. از یه جایی براش انگار بازی شده بود، دلش می خواست به همه ثابت کنه که زندگی سارا رو داره عوض می کنه و مهرداد تو زندگی سارا بی تاثیر بوده </description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 13:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبق عادت رفتار نکردن</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D8%B7%D8%A8%D9%82-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-apnovghsyiza</link>
                <description>  دیروز طبق عادت 15 روزه برای ملاقات بابام به بیمارستان رفتم. دکتر گفت فردا مرخص میشه. بابام دستشویی رفت. من به مامانم گفتم بالاخره از بیمارستان اومدن راحت شدیم، فردا مرخص میشه. از همه خداحافظی کردم گفتم از قول من از بابا هم خداحافظی کنید. اخر هفته میام خونه میبینمش.فردا صبح بهم پیغام دادن که دیگه بابام نمیخواد منو ببینه.</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Feb 2019 10:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-aud1htiol1kv</link>
                <description>  ۲۸/۰۷/۹۶ما معلم ها با بچه های مدرسه رفته بودیم اردو با اینکه به روز های سالگرد جدایی نزدیک می شم اما امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. جالب ترین ساعتش زمانی بود که من و خانم قشقایی که با بچه ها مشغول صحبت در مورد اتفاق های زندگی بودیم وطناز داستان قدیمی مادربزرگش برامون تعریف کرد که ۳۰سال با هوو زندگی کرد چه اتفاقاتی براش افتاده که به طور ناگهانی مریم یکی از بچه های کم حرف کلاس پرسید که درزندگی آرامش مهم تر یا تن دادن به حقیقت؟ سوالش تن من رو خشکوند نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم با خودم مواجه شدم انگار یکی به یادم اورد که همیشه آرامش انتخاب کردم و خودم گول زدم عین مادربزرگ طناز. پرسیدن این سوال اونم تو این روزای دلگیر پاییزی عین مواجه شدن با حقیقت بودهمین سوال به ظاهر ساده دلیلی شد که تصمیم بگیرم امروز ثبت کنم.چقدر معلم بودن شغل شگفت آوری در همه حال تورا دگرگون می کند.((چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.)) ۰۲/۰۸/۹۶از این ماه آذر از این مراسم سالگرد جدایی که هر سال فقط خود تنهام برگذار می کنم از این همه تکرار مکررات خسته ام اصلا حال خوبی ندارم و بیچاره مهدی که از همه جا بی خبر بود از من خواست فردا بریم دنبال مهدکودک برای آرمیتا و من با حالت پرخاشگرانه ایی جوابش دادم.نمی دونم تو گذشته مهدی کسی بوده یا نه. نمی دونم چرا هیچ وقت برام جلب نظر نکرده از گذشتش چیزی بدونم یا حتی بپرسم. غم عشق باعث شد با مهدی ازدواج کنم. غم عشق باعث شد که آرمیتا به دنیا بیارم. غم عشق باعث شد معلم شم. غم غم غم.کاش می شد این غم از دل من بیرون بیاد و نجات پیدا کنم از این همه ماتم. ماتمی که هیچ برای هیچ است.حتی از این غمنامه نوشتنم خسته شدم.با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز)چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی)۱۰/۰۲/۹۶امروز خیلی دوست داشتم دلم می خواد هی تکرار شه.ساعت ۳ از مدرسه به سمت ماشین که خیلی دور تر از کوچه مدرسه پارک کرده بودم حرکت کردم نزدیک ماشین که شدم حس کردم جریمه شدم قدم هام تند تر کردم به ماشین رسیدم برگه از زیر برف پاک کن برداشتم اصلا شبیه برگ جریمه نبود. یه کاغذ بود با دست خط مهدی که شعر نوشته شده بود: خاورمیانه رابه تقلید چشمان شرقی تو ساخته اندپرالتهاباندوهگینخسته زیبااز حال خوب لبریز بودم ولی مهدی الان باید دفتر باشه اصلا متوجه نمی شدم سریع موبایل برداشتم بهش زنگ زدم که تا ۱ بوق خورد جواب داد تعجب نکن خانم اون محله جلسه داشتم که ماشینت دیدم برات یاد داشت گذاشتم. مهدی امروز فقط به خاطر تو ثبت کردم.۱۲/۰۲/۹۶نرسیدن...نرسیدن... الان بعد از گذشت ۷ سال احساس می کنم همین انتخاب من نرسیدن خیلی به زندگیم کمک کرد. کمکی که شاید رسیدن به او نمی کرد.هیچ وقت فکر نمی کردم سال هفتم انقدر از فراغ لذت ببرم.امروز همش سوال مریم از خودم می پرسیدم حقیت مهم تره یا ارامش و من ترجیح دادم به خودم برای همیشه جواب بدم اونم امروز دقیقا روزی که من از ماجرای نه چندان پیچیده بین خودم و تو خسته شده بودم و از زندگیت رفتم. البته امروز تصمیم گرفتم حقیقت به خودم بگم پس بهتره بنویسمش تو با رفتارت از من خواستی که از زندگیت برای همیشه برم و من رو تا دمه در با خوشحالی بدرقه کردی. تک تک این کلمات که برای خودم با خاطرات مرور کردم و اعتراف می کنم خیلی سخت بود بد ۷ سال به خودت بگی این تو نبودی که رفتی در واقع نخواستت و تو رفتی.بیشتر از این نای نوشتن ندارم فقط خواستم بدونی که سکوتم با خودت شکوندم و برات بعد ۷ سال نوشتم.شاید روزی از راه برسد که دیگر تورا نبینم درست مثل همین امروز ۷سال پیش.شاید مسیرمان هیچ گاه بهم تلاقی نداشته باشد و من به بهشتی روم که تو را در ان جایی نیستشاید اگر نبودنت را جا نمی گذاشتی این میان پدر و مادرم را دوست نمی داشتم و شاید نقطه عطف این آشنایی روز وداع ما بود وقتی که هنوز شوق دیدار در ما زبانه می کشید.من امروز ۷سال پیش بار دیگر تو را ببینمبرای تو که از سرمای لبخندم به من نزدیک تری.</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Feb 2019 10:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه آزاد، گفتگو آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-sqyndzfdh04i</link>
                <description> شیلا : دقیقا ۲۰ سال ‍بیش هم اومده بودیم همین جا.فربد خندید و گفت چه خوب یادت مونده به خاطر همین ازت ن‍برسیدم کجا برم. شیلا منو رو باز کرد رو به فربد گفت می دونی که من شیشلیک بدون استخوان ترجیح می دم به همه غذاها.فربد سرش برگردوند تا گارسون بیدا کنه بعد از سفارش فربد رو کرد به شیلا گفت: بسیار خب خانم مهندس چطوره؟ شیلا لبخند زد گفت خوبم جناب مهندس نوری شما خوبین؟فربد: من عالیم بعد از ۱۰ سال تورو تو ختم آقای محلوجی دیدم شیلا واقعا خوشحالم که دوباره دیدمت.شیلا: من فکر می کردم هیچ وقت دیگه نبینمت منم الان خیلی خوشحالم که دوباره بعد از مدت ها دیدمت. من به شما خیلی ارادت دارم بی نهات. البته که می دونم قرار بود دیگه هیچ وقت همدیگرو نبینیم.فربد:بسیار خب. تو می دونی ثمن بخس یعنی چی؟شیلا:نهفربد:ثمن بخس یعنی بهای بی ارزش من اون سال ها در مورد زندگی خودم به این نتیجه رسیده بودم که این همه بالا پایین هایی که من تو زندگی کشیدم و تو خودت می دونی من خیلی زحمت کشیدم تو زندگیم چه کاری چه شخصی نتونسته بودم بهای لازم رو بدست بیارم.زندگیم ثمن بخس بود. اما شیلا تو باعث شدی دوباره انگیزه بیدا کنم بخوام تو سن ۴۰ سالگی به آرامش برسم می دونی عزیزم ....اون موقع من مثل الوار روی دریا بودم دلم می خواست چنگ بزنم به یه جا که موج دریا من و نابود نکنه. تو رفتی اما من تو این ۱۰ سال با فکر تو زنده بودم و به طور قطع ایمان داشتم که تو قلب تو جا دارم و واقعا ازتو نازنین ممنونم. گارسون سینی غذارو گذاشت روی میز و شروع به چیدن کردن فربد دوغ شیلا را باز کرد و توی لیوان ریخت سلفون برنج و کباب باز کرد.فربد بسیار خب بفرماییدشیلا: مثل همون موقع ها با من رفتار می کنی با احترام انگار نه انگار من کارمندت بودم. ممنونم بابت همه این احترام هافربد:همه این احترام ها به خاطر عشق و انگیزه خودته عزیزم تو هرچقدر عاشق باشی احترام می بینی. مدتی از غذا خوردنشون تو سکوت کامل گذاشت سکوتی که شیرین بود.فربد:بسیار خب چرا حالا انقدر ساکتی. یعنی باور کنم زمانه تغییرت داده؟و سکوت بالاخره انتخاب کردی؟نه ساکت نیستم داشتم به حرفات فکر می کردم. مگه می شه یه شروعی انقدر منفی و غیر قابل بخشش باشه انقدر خوب و مفید تمام شه برای جفتمون.یه سکوی پرتاب شه برای جفتمون. واقعا زندگی یه قماراگه قمار کنی برنده ایی و من و تو شیرین ترین قمار انجام دادیم. به قول مولوی خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرفربد:بسیار خب هنوزم همه چیز عین قبله پس. چرا فکر می کنی همه چی بین من و تو غیر قابله اغماضه؟ هنوزم اهل رومی و حافظ و خیامی پس مهاجرتت باعث نشده اندیشه هات کنار بزاری هنوز همون آدم ۱۰ سال پیشی.دنبال خاص بودن. فلسفه به کجا رسوندی؟نقاشی چی شد؟ برق چی شد؟شیلا: هی مثل اینکه شما یادت رفته من فقط به خاطر فلسفه و نقاشی و برق پیشنهاد شمارو قبول کردم پس توقع نداشته باش من تغییر کرده باشم. من کم چیزی قبول نکردم.فربد:بسیار خب فقط من متوجه نمی شم چرا هر موقع به خودمون می رسیم تو انقدر منفی در موردش صحبت می کنی چنان می گی پیشنهاد تورو فقط به خاطر فلسفه نقاشی برق قبول کردم انگار من مجبورت کردم یا به تو پیشنهاد قتل زنم دادم. اتفاقا اصلا منفی نبود همه چیز رو شن و مبرهن بود. و نتیجش می بینی که جفتمون راضیم و فقط دوری تو که من اذیت می کنه به جان عزیزترینم که خودتی من اگه قبل نسیم اون اتفاق ها تو زندگیم نیفتاده بود نمی زاشتم از زندگیم بری محال بود بزارم بری. من فقط دیگه حوصله هیچ تکونی تو زندگیم نداشتم حوصله طلاق دومم نداشتم.حیف که تو هیچ وقت من انقدر دوست نداشتیشیلا: می دونی نظر شوپهانور در مورد عشق چیه؟فربد :نهشیلا: معتقد وقتی قرار نیست بین زن و مرد پولی رد و بدل شه فقط از کلمه عشق استفاده می کنن. ا ا ا فربد اونجوری پوزخند نزن گوش کن تا آخر لطفافربد: بسیار خبشیلا تو با پیشنهاد معامله اومدی و واقعا بعدش عشق شد هرچند که تو ذهن من همیشه دنباله شوهری مثل تو بودم من بی نهایت از تو آموختم تو یک مدیر نبودی برای من. همه چیز بودی تو تمام کمال بودی دین نداشتی ولی شرف داشتی.این که می گم داستان من و تو منفی بود برای اینه که تو همونی بودی که من می خواستم تحصیلکرده اروپا مدیر پر تلاش مهربان اصلا می دونی ؟ تو مثل ایرانیها نبودی یه اروپایی بودی رفتارت کردارت خوب برای من ناراحت کننده بود که زن داشتی دلم می خواست فقط من و تایید کنی تو زندگیت.یادت می یاد قرار گذاشتی وقتی بچه به دنیا اومد من دیگه بچه نبینم و از شرکت برم خوب همه این ها برای من ناراحت کننده بود تو حتی با اینکه زنت دوست نداشتی باز به من گفتی برم همه این ها منفی و ناراحت کننده بود.ولی از وسط راه تو واقعا عاشق من شدی ولی باعث نشد قول و قرار زیر پا بگذاری و باز هم به من گفتی از زندگی تو زنت برم این یعنی شرف ولی برای من اوج تباهی بود.من بین خودم و تو و آنچه گذشت رو منفی نمی بینم ولی برای من منفی شروع شد هرچند که انقدر با فکرت زندگی کردم که زاویه دیدم تغییر کرد بزرگ شدم معرفت از تو یاد گرفتم در واقع تو بهترین اتفاق بودی.فربد: بسیار خوب خوشحالم که این هارو می شنوم اما تو موجودی هستی که به هیچی پایبند نیستی مداوم در حال تغییر و رشدی همه آدم هارو وسیله می کنی تا رشد کنی حتی من. این حرف ها رو بزار کنار برام از خودت بگو اون ور راحتی؟ همه چی برقراره؟ به آرزوهات رسیدی؟ازدواج نکردی؟ برام صحبت کنشیلا:الان دارم روی تذ پایان نامم روی تاثیر اگزیستالیسم بر سبک اکسپرسیونیسم به روی آثار فرانسیس بیکن کار می کنم توی همون دانشگاهم کار پژوهش می کنم و گاهی تدریس. توی شرکت زیمنس که نمایندگی زیمنس آلمان داره مهندس برقشم. اره به همه آرزوهام رسیدم دقیقا دلم زندگی تو کانادا می خواست مدرک یک دانشگاه معتبر همه چی مورد تایید از هر نظر.فربد: خوب ازدواج نکردی؟ شیلا؟نه راستش قسمت نبوده تا الان ولی یه چیز جالب اینه یک بار با یک پسر بلژیکی دوست بودم یک بار با یک کانادایی خیلی تجربه جالبی بود اینکه مردم کشورهای دیگه وارد حریمت کنی یک اتفاق شگفت انگیز می شه پایان تکرار. دیگه افکار ایرانی نداری بزرگ فکر می کنی یه جورایی بین المللی می شی دیگه یک انسان ۱ بعدی نیستی.فربد: بسیار خب خسته نشدی هنوز از این روش زندگی؟؟ باور کن شیلا هیچ چیز نابی تو این دنیا نیست که تو دنبالشی.نمی شه با همه فرهنگ ها بود چون فرهنگ ها پایانی ندارن. همینطور توی فلسفه و نقاشی برق هیچ چیز ویژه ایی نیست که باعث شه دیگران تورو تایید کنن . فرض کن یه چیز جدید اوردی خب مدتی بعد دلت می خواد یه چیز جدیدتر بگی. تو آخر به خاطر این افکار ایدالیستیت زندگی واقعی و نرمالت از دست می دی. بالاخره یک روز شوهر می خوای بچه می خوای کی گفته ازدواج یه کار معمولی و تکراری همون بلژیکی و اروپایی هم اّخر ازدواج می کنن. تو که کولی نیستی. نمی خوای مادر شی؟شیلا؟ مثل اینکه یادت رفته من مادرم راستییییی رادین چطوره؟خانمت نسیم هنوز نفهمیده که اون از بهزیستی نیاوردی؟عکس رادین داری؟فربد: وای وای خدای من تو فقط ۹ ماه حامله بودی اونم به خاطر اینکه پول بگیری بری کانادا به آرزوهات برسی بد می گی یادت رفته من مادرم؟؟ تو حتی زمانی من و دیدی از اون بچه از من چیزی نپرسیدی هیچی می فهمی؟؟ حالا عکسشم نبینی باور کن اذیت نمی شی چون تو دنبال یه چیز جدیدی و دیگران بهت بگن آفرین تو چقدر جدیدی و از نظر تو ازدواج بچه دار شدن یه کار تکراری. تو حتی بین نقاشی و فلسفه و برق نتونستی تصمیم بگیریی کدوم انتخاب کنی چون فکر می کردی اگه یکی ول کنی یعنی شکست یعنی نتونستن.شیلا: اه فربد اگه می خوای مثل اون موقع ها شروع کنی خواهش می کنم ادامه نده من به روال عادی غیر عادی زندگیم عادت کردم. عکس رادین نشونم بده و در ضمن بگو با خانمت چه جوری پیش رفتی فهمید که با من بودی و رادین برای بهزیستی نبود؟ فربد: بسیار خب خوبه حداقل نگران زندگی من هم شدی.</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Wed, 06 Feb 2019 10:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتحاد زرشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@inspired/%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D8%B1%D8%B4%DA%A9%DB%8C-tgedcj18qadl</link>
                <description>  بهه یادم نمی یاد پلاک چند بود. اخه این چه ادرسیه به من داده. صد بار این خیابون بالا بایین رفتم. بذارچت رو دوباره بخونم. کوش این موبایلم پس! ولیعصر رو به روی هتل سیمرغ پلاک۱3.واقعا 13 نحسه؟اینا خرافاته بابا. ولی سیمرغ قشنگه. همیشه بابا بزگم ولیعصر رو می گه خیابون پهلوی. اون دفعه بگو که مهمون خارجی رضا اومده بود خونشون جوری از اصالت و طویل بودن خیابون پهلوی حرف می زد که انگار چه خبره. کاش می شد بهش بگم شما حتی اسم اصیل ترین خیابونتونم عوض کردید.عه! این هتل سیمرغه که. باید برم اون دست خیابون. سی مرغ اگه به قول مامانم سی پرنده هستن که با هم متحد می شن و اسمشون می شه سیمرغ, این اتحاد که عشق می یاره یا عشقه که اتحاد می یاره.چه ساختمون قدیمی! نکنه از این دکتر پیر و پاتالا باشه اصلا حوصله ندارم. عه ۱۴تا زنگ داره یعنی ساختمون هفت طبقه است و منم که باید زنگ دوم بزنم.هیچ وقت نفهمیدم چرا به اعداد حساسم.چرا به عداد توجه م یکنم؟ یادم باشه به دکتر بگم. اصلا من همش پی ارتباط دهی همه چیزم به قول رضا نتیجه گرام. عه در که بازه. واقعا جهنم هفت طبقست؟ هیچ وقت نفهمیدم چرا مامان میگه رضا جایگاهش طبقه هفتمه. اگه رضا به خاطر من باید بره طبقه هفتم پس من کجا برم با این وضعم؟ از شانس من آسانسور باید طبقه هفتم باشه؟ نگهبان چرا اینجا خوابیده؟چقدر پاهاش رو چسبونده بهم. برای اطاعت از کی دست به سینه خوابیده؟ شاید دلش نمی خواد ببینه کیا بدبختن می یان اینجا. بذار در ساختمون رو ببندم تا از سوز هوا بیدار نشه همون خواب باشه بهتره. بالاخره اسانسور اومد. دکمه ۲ چرا شمارش افتاده؟نکنه نشونه بدی باشه. برای تولد پارسالم دکمه پیراهن رضا افتاده بود حتی نتونستم سوزن رو نخ کنم . چقدر رضا به من خندید.می گفت موچولو خانم حتی نمیتونه سوزن نخ کنه. چرا حالا می خواد من این رو نگهش دارم هان؟ چقدر اینجا بی در و پیکره. در مطبم که بازه.وای! واویلا! منشی چه چادری روی خودش کشیده. انگار مامانم همه جا دنبالمه.-سلام خانم کیهانی هستم. دیروز وقت گرفتم. گردی صورتش عین مامانمه.نه نه اگه مامانم وضعیتم بدونه یا اگه از اینجا بهش زنگ بزنن. وای! -ببخشید خانم می شه وقت من رو لغو کنید؟چرا اینجوری نگاه می کنه؟تو قیافه من چی دیده که اینجوری لبخند می زنه؟-متوجه نشدم چیزی گفتین؟-بله گفتم شما که مرحمت فرمودین تا مطب قدم رنجه کردین.حیفه این زمان رو قربانی کنید.بشینم بابا! دیگه بدتر از این که نمی شه.یعنی چی داره می خونه؟کتاب دعا. برای چهلم بابام، مامانم هزار تا ادعیه چاپ کرد بخشید به مساجد اطراف تهران. رضا بهش گفت پولش رو بده محک اما مامان معتقد بود اینطوری خیرش برای بابام بیشتره. یعنی واقعا مامانم فکر می کنه با دعا خوندن اتفاقی می افته؟پس چرا من بلای جونش شدم، بعد این همه تلاشش برای صراط المستقیمی زندگیش.دیوارای مطب حتی رنگ نخورده. چرا هیچ چیز آرامش کننده ایی تو این جا وجود نداره؟عین مدرسه مامانم. فقط اونجا دیواراش پر آیه های عربی اما این جا همون چند تا نوشته ام نداره پس دکتر از این دست ادم هاست که پولش رو به درو دیوار نمی زنه .وای صدای منشی می شنوم حس بدی بهم دست می ده.-برم داخل؟چه دکتر چاقی! حیف جوونیش. اگه لاغر بود از این دکتر خوش تیب ها می شدا.منم جوونم. ۲۵ سالمه زود نیست برام؟چرا با انگشت های دستش رو میز ضرب می زنه؟سلام کنم؟نکنم؟-سلام.آقای دکتر چه آداب معاشرت دان تشریف دارن. به خاطر من از جاش بلند شد. دستش داره کجارو نشون می ده؟چه مبل زرشکی! بذار سر به سرش بذارم.- ببخشید شما مطبتون رو به تقلید از فهرست شیندلر طراحی کردین؟از پیشونی چروک شدش و چشم گشاد شدش معلومه متوجه منظورم نشده.اخی! بذار براش توضیح بدم.- اخه تو فیلم فهرست شیندلر همه صحنه ها سیاه و سفید بود جز یک سکانس که یک کودک پالتو زرشکی پوشیده. مطب شما هم هیچ چیز رنگی نداره الا این مبل زرشکی.مگه چی گفتم اینجور می خنده؟چه قه قه ایی می زنه. انقدر چاقه که شکمش می لرزه. عه! دوتا دستش می زنه به پاهاش. رضا هر وقت می خندید دستش رو پیشونیش می ذاشت و کله اش به عقب می برد شروع می کرد خندیدن.شرمنده وسط خنده هاتون  متوجه نشدم چی گفتین؟-عرض کردم چه نگاه قیاس وارانه ایی طنزگونه ایی دارید.که البته این خروجی ذهن سیالتون هست.سیالم؟مامانم همیشه به من می گفت مثل رودخونه ام مثال اب هرطرف بره منم همون طرف می رم. چقدر سر دیدن فیلم های غیر ایرانی با هم بحث می کرد.-دکتر شما از کجا متوجه شدین من سیالم؟چه ژستی می یاد برای جواب دادن.-الیته امیدوارم این بی مهارتی در مورد چیدمان عفو کنی. واقعا جلوی خانمی به خوش پوشی شما شرم اوره.خب می تونم فامیلیتون رو بدونم؟-دکتر جان من کیهانی هستم. از کجا فهمیدی ذهن من سیاله یا خوش سلیقه ام؟یعنی مدل موبایلش چیه؟داره به عشقش پیام می ده؟چطوری هم تایپ می کنه هم حرف می زنه؟وای کاش ذهنم خاموش شه بشنوم چی میگه.بذار سرم رو تکون بدم نفهمه از اول گوش نکردم.-خاانم کیهانی بس دقیقا رنگ های کاربرده شده در پوشش شما که به رنگ وپوست گندمگونت می خوره نشان سلیقه ناب شماست.و اینکه ذهن های سیال همیشه مرتبط دهنده های نکته های بی ربط به هم هستن.این قیاس شما هم به نظرم خروجی همین ذهنیته. البته معترفم قضاوتم زود هنگام هست.اه کاش تایپش تموم کنه. مامان منم هیچ وقت با تمرکز کافی به من گوش نمی کرد.هر موقع حرف می زدم یا داشت قران می خوند یا داشت حساب کتاب های مدرسه انجام می داد.-آقای دکترمی شه موبایلتون بذارین کنار؟اوه چه زیرزیر چشمی منو نگاه کرد! شاید از کوبیدن پام ناراحت شد.- خب خانم کیهانی اگه دوست داری شروع کنیم.باید می گفتم. اومده بودم که تمومش کنم با اینکه خوشایندم نبود خودم زیر سوال ببرم اما باید بگم فوقش دکترم فکر می کنه گناه کارم و جام تو جهنم.-آقای دکتر من عاشق دوست پدرم شدم و باهاش ۲ ساله که رابطه دارم حالا که می خوام ازدواج کنم مامانم مخالفه تا جایی که من رو از خونه بیرون کرده و خونه مادربزرگم زندگی می کنم دیگه از این همه ویلون و سیلونی خسته شدم نمی دونم چی کار کنم.چند ثانیه سکوت کردم. اه! می خوام ادامه بدم. چرا همه چیز حالت سکون گرفت ، دهانم بسته شد خدایا.چرا دیوار ها کش می یان.ثانیه شمار ساعتم ایستاده چرا؟؟.دکتر چقدر دستش می خارونه.کاش یه چیزی بگه.- پس بابات موافقه خانم محترم؟چه عجب سکوت رو شکوند.بابام...بابام چقدر رضا دوست داشت. همیشه می گفت رضا برادر کوچیکه منه. اگه بابام زنده بود می فهمید من با رضا هستم خوشحال می شد؟رضا همیشه بهم می گه باباها همیشه نگرانن حتی اگه نباشن.-دکتر بابام فوت کرده وقتی ۱۸ سالم بود.- آهان پس اینطورخانم. خب پس تو عاشق نشدی. می تونی یه ذره از خودت یا خانوادت بهم بگی؟از دوست باباتم بگو چه جوری پیشنهاد داد؟چند سالشونه؟از این رابطه چی می خوای؟می خوای بگم چایی بیارن؟رضا همیشه می گفت زن و شوهر باید همیشه با هم کارهارو انجام بدن.همیشه وقتی چایی درست می کردم می اومد آشپزخونه شروع می کرد کمک.حتی من رو با خودش مکانیکی می برد.- خودم بریزم؟دوباره که دستش رو داره می خارونه.-یعنی چی دختر جون؟وای خدا من چرا پام کوبیدم. لعنت به این عادت.-دکتر خواهش می کنم. بذار منشیتونم  دعاش رو بخونه.-چرا پا می کوبی؟-دکتر ببخشید. فک کنم تیک عصبی.-چه شخصیت برون گرایی داری!باشه هر جور که شما مایلید. به نظر من این مهمه بیمار محیطی از دکتر طلب کنه که احساس امنیت و راحتی کنه و چون امنیت روانی شما برای من مهمه می خوام همراهت شم و نقش مانع رو برات بازی نکنم. بس بذار با هم بریم چایی بریزیم. خوبه؟چه دکتر به روزی! پذیرفت. مامان همیشه کارای من رو سبک خطاب می کنه. اوندفعه بعد فوت بابا که رضا خونمون بود، من گفتم رضا ماهوارمون درست کنه تا فردا صبحش مامان داشت می گفت من چقدربی ادبم و لمپن. هر قدمی که بر می داشتم یکی از قانون های مامانم رو زیر پا گذاشته بودم اه.عه دعای منشی که تموم شده داره تلویزیون می بینه حتما شبکه قرانه عین مامانم. اوه اوه چه با دکتر می رم اشپزخونه متعجب شد.کاش یه ذره خود دار بود.مامان منم اصلا خود سانسوری بلد نیست فقط قیچی به دست، دیگران رو با نگاهش قطعه قطعه می کنه.- امم.خانم متاسفانه چایی نداریم و از ابتدا باید دست به کار بشیم.بذار عین رضا رو کابینت بشینم حتما خوشایند دکتر نیست، که مهم نیست .حالا که هیکل دکتر ایستادش رو می بینم واقعا چاق بود از این چاق های یک سره .۳۷ ۳۸ بیشتر بهش نمی خوره و حدودا ۱۰ سالی از من انگار بزرگ تره.از نگاه ثابتش رو من مشخصه که جا خورد نشستم رو کابینت. یعنی تمام مراجعه کننده هاش نشستن رو مبل پا رو پا انداختن!اوندفعه که به دوستم گفتم مرد ها از شیطون ها خوششون می آد گفت ابدا، از خانم های با وقارخوششون می اد.واقعا قانونی در این مورد وجود داره؟چه باحال داره به خاطر من کتری از اب پرمیکنه.-خانم شما تعریف کن من گوشم به شماست.- من ۱۸ سالم بود که بابام تو خواب سکته کرد مرد من موندم و مامانم که مدیر مدرسه بابا بزرگم هست. من خودم صنایع غذایی خوندم خیلی فلسفه و ادبیات دوست دارم تا حالا هم ۲تا دوست پسر داشتم و این دوست بابام که اسمش رضاست سومیشه.دکترمعلومه تا حالا دست به سیاه سفید نزده! تمامه کابینت ها رو باز و بسته می کنه تا قوطی چای پیدا کنه.  کاش زود تر با ایسته و منو نگاه کنه. رضا تنها کسی بود که وقتی من شروع به حرف زدن می کردم، گوش هاش رو در اختیارم می ذاشت، بدون حرکت اضافه ایی.اون دفعه که مامانم داشت کارای مولودی انجام میداد حتی نفهمید من بهش نصفه نیمه حرفم رو زدم.- دکترهنوز که آب جوش نیومده بذار جوش اومد از منشی می پرسی. اوه اوه فکر کنم خوشش نیومد چه اب دهنشو قورت داد!چشاش رو! چرا گردنش رو کج کرد؟- تسلیم خانم.اخیش تکیه داد به دیوار رو به رو حالا منو نگاه می کنه و من می تونم مطمئن باشم حرفام رو گوش می ده.- رضا یک بار ازدواج کرده .زنش پوسته رحمش ۳ سانت در حالیکه باید ۱۰ سانت باشه . درمونم نشد رابطشونم کدرتر می شه طلاق می گیرن مهماشو بهت گفتم ادامه بدم؟چرا دکتر سرش تکون می ده؟داره تاسف می خوره برام. اه.-خانم کیهانی برام مشخص کنید که شما در کودکی وابسته به پدرتون بودین؟ -به شدت دکتر.اخی...بابام وقتی زنده بود می گفت تو نماد همه تلاطم های دنیایی.-خانم کیهانی عاشق فیلم دیدنی؟فکر کنم معتاد فیلم های غیر ایرانی هستی اره؟کاش بتونم تکیه بدم به دیوار کمرم درد گرفت. دهه.-دکترمی خوای شعله اون سماور بیشتر کنی؟غذا که گرم نمی کنی.-دختر جون موچین دستت گرفتی و پیله کردی به من!چقدر دختر جون رو بد ادا کرد!خدارو شکر رفت سمت گاز و شعله زیاد کرد. عین مامانم لجباز نیست.شعله عشق من درون من داره رشد می کنه گرمم می کنه عین این آب جوش قل قل می کنه اما کیه که بفهمه.-خب از اشناییتون بیشتر بگو.-دکتر! رضا هر وقتی به ما سر می زد تو مدرسه کمک مامان و بابا بزرگم می کرد یه بار که برای اولین بار دعوت شدم به بزرگداشت یکی از معلم های مدرسه اونم بود تا اینکه پایان مراسم بهم گفت:می دونی با تو عشق می کنم تو منو یاد اغذیه فروشی کنار سینما تو زمان های خودمون می ندازی. هنوز بوی ساندویچی ها که به مشامم می خوره عشق می کنم .تو پویایی زنده ایی دکتر! منم کلا قانون گریزم خوشم اومد و جذبش شدماوه دکتر چه انگشت اشارش برام داره تکون می ده.عین  مامانم که خط و نشون می کشید. بر عکس بابام که هیچ وقت برای من تعیین تکلیف نکرد.اصلا دلم نمی خواد حرف هاش گوش بدم کاش می تونستم بهشون بگم زندگی بی قانون تر از این حرفاست. -اره اره حواسم به شماست. گوش می دم-خانم کیهانی توجیه نکن ! کردیت خودتم مثبت نشون نده قانون گریزی به خودی خود یک عمل جسورانست تو زندگی شخصی. اما ، این کردیت تو کاملا منفی. خانم اجازه چایی دم کردن می دین ؟بذارسرم تکون بدم دیگه نمی خوام بیشتر از این حرف بزنم.می دونم دکترم می خواد رضا رو از من بگیره.رضا روز سومی که باهاش رفتم کافه برام شعر گفت اینجوری ام شروع کرد: خانم بفرمایید رو صندلی پادشاهیتون جلوس کنید تا براتون شعر بخونم.دلم می خواد بلند بخونم تا شاید دکتر حس من رو بفهمه.طرح اندام تو انگیزه معماری هاستدلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاستباید از دور به لبخند تو قانع باشماخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاستنفس باد صبا مشک فشان هم بشودباز بوی خوش تو رونق عطاری هاستبا تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شدگرچه این خواسنه ی قلبی بسیاری هاستبالاخره دکتر چایی دم کرد!-مثل یک دختر ۱۵ ساله رفتار نکن. خیلی خیلی جلوه هندی گونه می دی. این شعر بیشتر به درد نوجوون ها می خوره. چون می دونم جنبشو داری و دختری که بالاخره به روانپزشک که البته باید می رفت پیش مشاوریا روانشناس که نمی دونم چرا اومدی اینجا مراجعه کنه نشون دهنده اینه که می خوای تسلیم شی و تموم کنی رابطت چون دیگه برات برکت نداره پس من راحت حرف بزنم؟ تو شیطونی، لوندی، کودکی، و رضا دنبال بچه نداشتش هست و تو هم دختر احساساتی که خلا زیاد داره و خلا هاش با فیلم و اهنگ و حرف این و اون پر کرده نه با خود شناسی نه با مدیریت سالم خلا. دختری که باباش تو سن کم از دست داده و دنبال پدر از دست رفتش هست و رضا نقش بابا برات داره ایفا می کنه این یه رابطه معیوب. خودت کمبودات متوجه می شی؟رضا دنبال بچه هست!....مامانم دنبال کشتن بچه ا ست. من دنبال چیم؟ من فقط می خوام زندگی کنم از این همه پیروی خسته شدم. مگه تو فیلم کلودی اطلس نمی گه رونده باش مقصد مهم نیست وای خدا مامانم ابروش می ره ابرو چیه؟ یکی به من بگه تعریف ابرو چیه تعریف جون ادمیزاد چیه؟دلم می خواد بشینم رو زمین. وای من حامله ام یادم رفته بود. چرا پریدم رو کابینت.-دکتر حامله ام. ۲ ماهه.  رضا این بچه رو می خواد.چقدر زمین یخه.چقدر سردمه.اشک هام نگاه کن خدا جون. قطره قطره می ریزه رو زمین یخ. هر قطره ایی که می ریزه انگار دست راستم قطع می کنن. کوچولویی که تو شکم من هستی گوش کن! نفس های دکتر می شنوی؟می گه چه حماقتی.می خوام چشام رو ببندم و اینجا نباشم. اینجا مدار صفر درجست. کابینت، سقف همه و همه دارن به من نگاه می کنن.بذار چشام رو ببندم و گرمای اشکام حس کنم.-دکترحالا چه جوری به مامانم بگم؟ما عقد نکردیم چرا منو مجبور به حماقت کردن.من رضا دوست دارم دوست ...چرا هیشکی نیست اینجا! یعنی دکتر رفته تو اتاقش؟چرا اخه یعنی من از نظر اون ...پاهام یخ زده نمی تونم بلند شم دلم مبل زرشکی دوست داشتنی می خواد. دلم امید می خواد.-دکتر می شه بشینم رو مبل زرشکی دوست داشتنیم؟چرا دکترلبهاش گاز می گیره؟ من الان انسان نیستم؟ کارم بد تر از ادم بود که سیب خورد؟چه عجب دکتر به من نگاه کرد گویا می خواد چیزی به من بگه.سکوتش داشت من رو روانی می کرد.دکترچرا به جای اینکه با من حرف بزنه سمت پنجره!- دختر اونجارو نگاه کن. اون کوه های پشت آلودگی تهران می بینی؟-اره دکتر- قراره روشون برف بشینه.-یعنی چی دکتر؟-چیزی که نیاز داری.یه مقدار امید یه مقدار فریب.</description>
                <category>تمنا</category>
                <author>تمنا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Feb 2019 10:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>