<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام ایپکچی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ipakchi</link>
        <description>مخاطب هستی‌ام و متکلم انسانک ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:45:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6399/avatar/e1o4Eh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام ایپکچی</title>
            <link>https://virgool.io/@ipakchi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مبارزه، مداومت در ابراز است</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-shd7zlokap9m</link>
                <description>ابراز، مرز میان بود و نبود استابراز یعنی آشکار کردن آن چیزی که پوشیده و درونی است. اصطلاحاتی نظیر ابراز دوستی یا ابراز عشق در همین معناست؛ یا کلمه مُبَرّز از همین ریشه به معنای آشکار و روشن است. به نحو خلاصه می‌توان ابراز را «نمود» بخشیدن به «بود» دانست. مثلا آشکار کردن عشق و محبت به کسی از طریق گفتار و کردار را «ابراز عشق» می‌نامیم تا آنچه «بودنش» پنهان و در درون من است برای جزمن و دیگری نیز آشکار شود. بدون این آشکارگری، از منظر ناظر بیرونی فرقی بین بود و نمود نیست!‌ آن کس که عشق می‌ورزد و مطلقا ابرازی ندارد با آنکه عشق نمی‌ورزد چه تفاوتی خواهد داشت؟ بنابراین اغراق نیست اگر ابراز را مرز میان بود و نبود بدانم؛ چون بودِ بی‌نمود، در منظر دیگری مترادف است با نبودتمایز میان تکرار و استمرارحالا با فرض پذیرش مقدمات بالا و تصدیق اهمیت «ابراز» می‌رسیم به پرسشی دیگر: چگونه می‌توان عشقی مدید و پایدار را ابراز کرد؟ با چه نحوه‌ای از ابراز، دیگری در می‌یابد که ما به نحو مستمری به او عشق می‌ورزیم؟ مثلا تکرار واژه عاشقتم، عاشقتم، عاشقتم آیا می‌تواند قرینه بر استمرار باشد؟ اگر ما واژه تکرار و استمرار را مترادف هم بدانیم آن وقت تکرار در اظهار می‌تواند به معنای استمرار و پایداری باشد اما من میان تکرار و استمرار تفاوت قائل هستم:تکرار یعنی انجام چندباره یک فعل. مثلا در لوحه نویسی، مشق خط یا تمرین موسیقی ما نیازمند تکرار هستیم و گاه نوشتن یک حرف یا نواختن یک نت را بارها تکرار می‌کنیم و اینجا غرض‌مان چندبار انجام دادن یک کار است. اما در استمرار این «فعل» نیست که امتداد یافته بلکه «قصد ممتد» در «افعال متعدد» ظهور خواهد یافت. مثلا مادری را فرض کنید که به فرزندان خود عشق می‌ورزد و در این عشق‌ورزی استمرار دارد. چنین نیست که او صدها بار به فرزندانش بگوید «دوستتان دارم» بلکه در تمام افعال روز و شبش، «قصد دوست داشتن» را اظهار می‌کند. از خواب برمی‌خیزد و عاشق است، فرزندش را تیمار می‌کند و عاشق است، به کار و تلاش روزانه می‌پردازد و عاشق است. اینجا ما با «فعل تکراری» روبرو نیستیم بلکه همه افعال او نمود و ابرازِ قصد عاشقی یا دوست داشتن خواهد بود؛ پس مداومت یعنی امتداد اراده فاعل و نه تکرار ماده فعل.مبارزه، مداومت در ابراز استگاه ابراز حسی درونی برای ما به عنوان یک بند از برنامه‌های روزانه است و مثلا یادداشت می‌کنیم که امروز باید با فلان دوست تماس بگیرم و دلتنگی و محبتم را به او ابراز کنم و این می‌شود ابراز. گاه ما این ابراز را در فواصلی تکرار می‌کنیم. به عنوان مثال هر جمعه به دیدن پدر و مادر یا بزرگان خانواده می‌رویم برای ابراز ادب و محبت و این می‌شود تکرار. اما گاهی گام از این دو فراتر می‌رود و ما در تمام گفتار و کردارمان مشغول ابراز مداوم یک معنا هستیم به نحوی که نحوه زیستن و شیوه بودن ما می‌شود نمودار سازی و آشکارگری آن معنا و این همان حقیقتی است که من از آن با عبارت «مبارزه» نام می‌برم. اینجا مبارزه نه یک کنش روزمره یا یک کار در میان انبوهی از کارها؛ بلکه نحوه‌‌ای از بودن است.مبارزه در معنای ایجابیمبارزه در بیان مصطلح به معنای نفی و انکار چیزی است. برداشت سلبی از مبارزه، آن را همواره در فرع چیز دیگری تعریف می‌کند. اما مبارزه در معنای بالا، امری ایجابی است. اینجاست که مبارز در پی شکست دادن چیزی در بیرون خود نیست بلکه غرض آشکارگری و نمودبخشی به چیزی است که در درون او وجود دارد. آنکس که مبارزه را سلبی بداند و مثلا در مقام مبارزه با مستکبر است، تمام توجه خود را معطوف به استکبار می‌داند و اتفاقا برخلاف آنچه که به ظاهر مدعی است در باطن بقای خود را به بقای مستکبر وابسته می‌داند!‌ اگر مستکبر نباشد تمام هویت او (که سلبِ استکبار است) زیر سوال می‌رود اما اگر بجای مفهوم سلبی به ابراز ایجابی قائل باشیم آنگاه مبارزه با استکبار جای خود را به ابراز اعتدال می‌دهد. اینجا قصد معطوف به عدل است و هویت یک اندیشه به ابراز عدالت وابسته می‌شود و گرچه محتمل است که این تفکیک ظریف در ابتدا صرفا وسواسی لفظی به نظر برسد اما به واقع همین تمایز جزئی است که تفاوت عمیق در میدان عمل برجا خواهد گذاشت.مبارز در معنای ایجابی اتکا به «بودن» خود دارد و تمام اراده‌اش معطوف به آشکارگری فضیلت است. چنین مبارزی خفتن و گفتن و سکوت و سرود و قیام و قعودش همه در استمرار یک قصد معنا می‌شود و معطل تکرار مکررات نیست بلکه او قصد مدیدی را در انواعی از گفتار و رفتار نمودار و پدیدا می‌سازد.</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 20:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی در کلمه «کم‌بود»</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-z0ahlntbvxqn</link>
                <description>[1]یکی بود، یکی نبودهرکی که بود، کمی بود![2]رفیق جانم! قصه به همین کوتاهی و آشکاری است. سفره «بود» را پهن کرده‌اند و به هرکدام از ما، سهمی رسیده. در پیاله هیچ کس و هیچ چیز، همه «بود» جا نمی‌شود. اصلاً راز تقسیم جهان به انبوهی از «چیز»ها، در همین «کم‌بود» است. چیزها به اعتبار سهمشان از «بود» به اجزاء و اشخاص متفاوت، تقسیم می‌شوند.[3]همه حظ زندگی در «کم‌بود» است. درس می‌خوانیم چون دانشی را کم داریم که دیگری دارد و یاد می‌گیریم. کار می‌کنیم چون دیگری چیزی کم دارد که نزد ماست و ما نیز پولی را کم داریم که نزد اوست. تقسیم ما به دسته‌ها و اصناف متمایز هم ثمره «کم‌بود» است. ما را با نخ نیاز به هم دوخته‌اند. اگر محتاج هم نبودیم، هم‌جهان یکدیگر نیز نبودیم.[4]میدانی عاشقی هم میوه درخت «کم‌بود» است؟چیزی در جان ما کم است که ناگهان «آن» را در دیگری پیدا می‌کنیم و بنده طلعت آنی می‌شویم که «آنی» دارد! بعد بی‌قراری می‌کنیم و فریاد می‌زنیم که «آن» ِمن است او. عزیزجان؛ اگر همه «بود» نزد خودمان بود که «آن» خودمان را در دیگری پیدا نمی‌کردیم! ما به برکت «کم‌بود» عاشقی می‌کنیم[5]کم‌بود، دیالکتیک میان بود و نبود است.شکر، توجه است به «بود»شکایت، توجه است به «کم» یا «نبود»شکر و شکایت، معجون است. در همان چیزی که شکایت داریم، می‌توانیم «شکر» کنیم و بالعکس در همان شکر نیز حاجتی باقی است که می‌تواند به شکایت ما منتهی شود. این بیت #حافظ همیشه صادق است که «زان یار دلنوازم، شکری است با شکایت»دشواری ترافیک با شکر داشتن ماشین یا داشتن کرایه آن متصل است، شکایت اجاره با شکر استقلال و داشتن خانواده. حتی شکایت از نبود عدالت در جامعه بر شکر فهمیدن عدالت سوار است! همین فقره آخر کم داشته‌ای نیست! می‌دانید چقدر انسان در ظلم زندگی می‌کنند اما ظلم بودن ظلم را نمی‌فهمند و چه بسا به آن تعصب هم دارند!؟[6]برای غنی‌تر شدن زندگی باید «بود» را میان خودمان دست به دست کنیم. اینجاست که «بخشش» می‌شود اساس «آفرینش». جهان این بخشش را #رایگان انجام می‌دهد. اینکه چرا آدمیزاد، جریان بخشش را وابسته به #پول کرده بحث مستقلی است، اما فعلاً همینقدر بدانیم که توجه این زنجیره به آن کسی بیشتر است که بخشش بیشتر دارد چون اجزاء بیشتری به آن وابستگی خواهند داشت[7]کلمه «کمبود» را به #لغتنامه_عمیق اضافه کردم چون مفاهیم بزرگی (مثل عشق، شکر، شکایت، بخشش، جامعه و...) به درک صحیح این واژه وابسته بود.#حسام_ایپکچی</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 11:46:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی در کلمه «مناجات»</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/monajat-atoq3legd9dm</link>
                <description>[1]در لغت عرب اگر بخواهند از چیزی بگویند که مابین دو نفر رخ می‌دهد آن را در باب «مفاعله» می‌برند. در زبان فارسی هم واژگان این باب را زیاد استفاده می‌کنیم. مثلا به رد و بدل کلمه میان دو نفر می‌گوییم «مکالمه» و یا به عشق بازی میان دو نفر می‌گوییم «معاشقه». هیچکدام از اینها یک نفری نمی‌شود، باید دونفر در آن مشارکت کنند حتی شده با نقشهای نابرابر[2]حالا اگر نجوا را ببریم در باب مفاعله می‌شود «مناجاة» یعنی مناجات از اقسام مکالمه است با یک ویژگی مهم. نجوا پنهانی‌ترین سطح مکالمه است. چطوری؟ یعنی «کلام» فقط بر دو نفر حاضر و بر همه دیگران غایب است. خودتان چشیده‌اید – یا لااقل دیده‌اید – گفتگوهای عاشقانه را بر نیمکت پارک‌ها یا در دل جمع که دو دلداده سر به گریبان هم برده‌اند و آرام در گوش هم صحبت می‌کنند به نحوی که هر سوم‌شخصی بر این گفتگو ناشنوا باشد، این می‌شود مناجات. پس اصالتاً مناجات زمزمه گروهی، جمع‌خوانی و هم‌خوانی و داد و عربده نیست.[3]اصطلاح مناجات بیشتر در تجربه دینی کارکرد دارد، به معنی گفتگوی خدا و بنده؛ مشروط بر اینکه گفتگوی بی‌واسطه با خداوندگار را ممکن بدانی. گفتگو به واسطه خاخام و کشیش و مرشد، دیگر نامش با خدا نیست چون سوم شخص به آن راه یافته.[4]در خداباوری – به معنای عام – خدا یک «شخص» است که حدودی دارد، خلقیاتی دارد، خشم و عطوفت و قهر و آشتی دارد و بنابراین مثل یک «ابرانسان» می‌شود با او به گفتگوی نهانی نشست. اما در  بعضی از خداباوری‌های فیلسوفانه – مثل خدای اسپینوزا – خدا یک شخصیت قابل اشاره نیست و مناجات با او هم لااقل به این شکل معنا ندارد. در خداناباوری هم که مناجات با کسی در غیب بی‌معنی است و باید طرف نجوا را در میان آدمیان پیدا کرد.[5]خواه دین‌باور و مومن به معنای عرفی باشید خواه نباشید. هرچه و هرکه هستید، آدمی مسکین ِمناجات است. باید مناجات را گدایی کند و وقتی به آن برسد آرام و تسکین بگیرد. خواه طرف این مناجات انسانی مثل خودت باشد، ابرانسانی به نام خدا باشد، یا هرچیز دیگری. عیار مناجات هرچقدر که هست، بودنش ضروری است. چرا؟ چون – به فهم من – مناجات تمنای نجات است. نجات یعنی چه؟ در لغت عرب، هنگام جاری شدن سیل، آن زمینی که بلند است و اگر روی آن بایستی مطمئنی که سیل به آن نخواهد رسید نامش می‌شود «نجات». [6]مناجات یعنی یک نفر را داشته باشی که خانه‌اش بالای سیل تنهایی باشدآنچنان که اگر همه را سیلاب ببرد، آن یکی با تو به دونفره‌ترین شیوه ممکن گفتگو خواهد کرد.</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 16:52:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کدامین سکوت شرمنده‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-wjhze1jrstn8</link>
                <description>هایدگر فیلسوف بزرگی است و اغلب کسانی که پس از او قلمی بر کاغذ بردند تا حرفی از فلسفه بگویند، نتوانستند بی‌اعتنا از کنار او بگذرند؛ حتی اگر این اعتنا به نقد او ختم شده.جهان #هایدگر چنان تامل‌برانگیز است که متفکر کم‌مانندی چون #علامه_طباطبایی را در سالمندی از قم به تهران راهی می‌کرد تا شنوای فلسفه غرب و اندیشه هایدگر از #هانری_کربن باشد. (کربن – فیلسوف فرانسوی – از نزدیک با هایدگر ملاقات کرده و معرف هایدگر به ایران و فرانسه است) و خلاصه آنکه هایدگر عظمتی است.لکه ننگی به دامن زندگی هایدگرمورخین در روایت زندگی این متفکر با یک لکه ننگ روبرو هستند: هایدگر حامی نازیسم بود. گرچه تلاشهایی برای تغییر داوری صورت گرفته اما قرائن نشان میده که این وصله کاملا به مارتین چسبیدنی استمهربان‌ترین راوی‌ها با هایدگر گفته‌اند که او بخاطر موقعیت دانشگاهی، مدت بسیار کوتاهی ناگزیر به حمایت از حزب نازی شد و سپس فاصله گرفت. در مورد هایدگری صحبت می‌کنم که از استاد (هوسرل) تا معشوقه‌اش (آرنت) یهودی‌زاده بودند و آوارگی آنها – صرفاً به جرم یهودی بودن نیاکانشان – را می‌دید. حتی اگر فرض کنیم که هایدگر در برابر نازیسم فقط سکوت کرده‌ بازهم ننگ از دامن او پاک نخواهد شد.از کدامین سکوت شرمنده‌ایم؟می‌شود تاریخ فلسفه را متاثر کرد. از زمان پرسید و به هستی اندیشید اما ظلم را در کوچه پس کوچه‌های شهر ندید؟ می‌شود هزاران صفحه از گشودگی انسان گفت اما یک صفحه از اسارت هزاران انسان گرفتار در اردوگاه‌ ننوشت؟بله، می‌شود.هزاران استاد و علامه که فردای جنایت به کلاس‌هایشان رفتند و ادامه درس هفته پیش را گفتند گواهی می‌دهند که می‌شود بی‌اعتنا به انسانیت بود اما انسانیت را درس داد. آنطور که استادی می‌تواند حتی یک بنگاه تجاری نساخته باشد اما اصول کسب درس بدهد.کنشگری اجتماعی، رسالت انسانی است کافی است کنشگری را از رسالت انسانی به مسئولیت صنفی تقلیل دهیم. اتفاقا اهل علم، به سبب تسلط به مبانی نظری، به سادگی می‌توانند عافیت طلبی و بی‌وجودی اجتماعی را توجیه کنند. مثلا بگویند ساکتم تا عزل نشوم و صدها دانشجو تربیت کنم! این اساتید باید از خودشان بپرسند، شما که سکوت‌تان صدها انسان تربیت می‌کند، چرا فریاد نمی‌زنید که هزاران هزار انسان را تربیت کنید؟دازاین ِهایدگر مانند خودش ناقص است.می‌تواند بی‌اعتنا به کشتار، درسگفتار بگوید.این نارسایی ما را ناگزیر می‌کند که #انسان_فرزی را فراتر از دازاین توصیف کنیم. من به «زی» تاکید دارم. فرزانگی در زی‌ستن آشکار می‌شود؛ نه فقط گفتن و نوشتن. آری! گاه جامعه چنان بسته است که فرصت فریاد نیست. اگر چنین بود، لااقل از سکوتمان شرمنده باشیم به حد امکان اظهار کنیم تا تاریخ بداند ما سوی ِظلم نبودیم.حسام ایپکچیاین یادداشت نخستین بار در صفحه اینستاگرام منتشر شده بود. اگر میل داشتید کامنتهای دیگران را بخوانید، اینجا تقدیم شماست ...</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 18:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در همسری نباید مادرانگی کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-tnjyvfxdrng1</link>
                <description>[1]معنا میوه تجربه است. پس در یافتن معنی کلمه، باید توجه کنیم متکلم (یا نویسنده) قصد داره چه تجربه‌ای رو برای ما توصیف کنهفرق است میان سنگ و سنگینروزی، انسانی خواسته جسم محکمی (که قبلا اسمش رو گذاشته سنگ) رو از زمین بلند کنه و درک کرده چقدر سخته و «تجربه سختی» بلندکردن سنگ به ذهن او مونده. دفعه بعد در بلندکردن چیز دیگری همون سختی براش تداعی شده. تصمیم گرفته صفتی رو برای این سختی انتخاب کنه و بهش بگه: سنگـ ـینپس دیگه سنگین مترادف سنگ یا منحصر به اون نیست بلکه یادآور تجربه‌ای است که انسان با سنگ هم داشته.فرض کنیم برای تجربه توامان «آرامش، محبت، امنیت، مراقبت» احتیاج به یه اسم داریم. کجا همه اینها رو باهم تجربه کردیم؟ غالبا در زنی که نقش مادری رو برامون ایفا کرده. پس برای این تجربه اسم #مادرانگی می‌ذاریم. آیا فقط در مادر قابل تجربه شدنه؟ نه! پدر، خواهر بزرگتر، مادربزرگ و خیلی‌های دیگه ممکنه این حس رو برای ما تداعی کنند اما از باب غلبه این معجون به نام مادری ثبت شده. این نقاشی اثر ماری کاسات است. بوسه‌ای مادرانه و گرم. بدون آنکه مدعی یکسانی مادرانگی و معشوقه‌گی باشم، آیا موافقید بخش زیادی از آنچه ما در آغوش عاشقانه جستجو می‌کنیم همانی است که در آغوش مادرانه قابل تجربه است؟و همچنان فرق است میان مادر و مادریمادرانگی مستقلا یک تجربه است و انحصار به نقش ِمادر ِطبیعی نداره. همونطور که انسان در آب ِدریا، رنگ آسمون رو دیده و بهش گفته #آبی اما همه آبی‌ها آب نیست و همه آب‌ها هم آبی نیست بلکه «آبی» مستقلاً یک تجربه است. حالا با این مقدمات: آیا شما این توصیه رو شنیدید یا گفتید: «برای همسرت مادری نکن!». آیا در این توصیه به مستقل بودن کلمه «مادری» از «مادر» دقت شده یا شاهد سهو هستیم؟حسام! گیر ندهمنظورشون اینه که در نقش همسر وظایف مازاد بر طاقت و بدون در نظر گرفتن فردیت و موقعیت ایفا نکندر هر نقشی، انتظار خلاف طاقت و فردیت خطاست و از دست دادن ارزش به خود. همینو بگو خب! چرا مادری رو در تقابل همسری بذاریم؟ چرا توصیه به حذف «تجربه»‌ای کنیم که امن‌ترین تجربه آدمی است؟ اصلاً حذف مادرانگی در فهم عمومی یعنی حذف چه تجربیاتی؟ مراقبت، بخشش، امنیت، آرامش، فداکاری و...خب با حذف اینها، آیا تفاله‌ای که باقی میمونه چنان ارزشمند هست که انتظار صمیمیت، پایبندی و وفاداری داشته باشیم؟کلمه، تجربه ساز استمگه نمی‌گیم دسترسی به ناخوداگاه افراد به واسطه #زبان اتفاق میفته؟ مگه به #لغزش_کلامی اهمیت نمیدیم چون افشاگر ضمیر افراد هست. عکس گزاره هم صادقه. یعنی کلمه ضمیرساز و تجربه آفرینه. در بطن کلمه مادر، «دوست داشتن» نهفته است و توصیه به حذف مادرانگی، توام است با حذف دوست داشتنی بودن. ممکنه تقاضا کنم در درستی این توصیه کمی تردید کنید؟حسام ایپکچی--------پاورقی: این یادداشت را چهارشنبه (سوم آذر سال صفر) در صفحه اینستاگرامم منتشر کردم. بازخوردها برایم مثال جالبی از هرمونتیک در درک متن بود. برداشت مردانه و زنانه از لفظ مادر متفاوت است. وقتی مرد به مادری می‌اندیشد و از مادری می‌گوید این فهم متکی به تجربه «مادرداشتن» است و وقتی زن از مادری می‌گوید عمدتا متکی به تجربه یا تصور «مادربودن» صحبت می‌کند. مادرداشتن یعنی حمایت طلبی و مادر بودن یعنی مشقت حمایت از موجودی کم‌توان و بر این اساس فهم کلمه مادر در دو نگاه زنانه و مردانه یکسان نیست.حتما بیشتر می‌اندیشم و در آینده مفصل تر خواهم نوشت</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 16:46:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وفاداری در چه معنایی ارزش است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-py9geg2wepmx</link>
                <description>وفاداری[1]حقیقت وفاداری، لبریزی قلب است.یعنی چنان پُر شدن از کسی که رغبت بر غیر ممکن نباشد.[2]به‌جز اونچه در بند یک گفتم، الباقی وفاداری اعتباری است. یعنی نه‌تنها ممکنه رغبت به دیگری داشته باشیم بلکه شاید دیگری خیلی هم بهتر باشه اما یک «ارزش» دیگر رو چنان «معتبر» دونستیم که بر«میل» خودمون حاکمش کردیم. حالا این ارزش اخلاقی می‌تونه شریعت باشه، منزلت اجتماعی باشه، امنیت باشه یا هر چیز دیگه[3]انسان حق انتخاب داره و از جمله اینکه حق داره که ارزش‌هایی رو بر امیال خودش حاکم کنهحالا سوال اینجاست که آیا من حق دارم که حق انتخابم رو برای همیشه از خودم سلب کنم؟لطفا به سوال خوب دقت کنید.اگر بپرسیم: من می‌تونم اراده کنم که در اراده گذشته باقی بمونم؟ جواب می‌شه: بله، چون خود تصمیم گرفتن یعنی همچنان منم که دارم «اراده» می‌کنم؛ پس این سوال نیست. اما الان سوال چیز دیگری است: آیا من می‌تونم اراده کنم که حق اراده‌ جدید رو از خودم بگیریم و در آینده هم مجبور باشم به توقف در اراده اکنونی؟[4]مهمه که بدونیم نسبت «من با من» = نسبت «من با مال» نیست.من می‌تونم با یک سند حق خودم رو نسبت به ماشینم برای همیشه از دست بدم (که می‌شه فروش) اما نمی‌تونم حق خودم رو نسبت به خودم، «مادام‌العمر» محدود کنم. حتی اگر امضا کنم که زین پس حق «من» بر «من» رو نمی‌خوام هم، این توافق معتبر نیست.[5]تا اینجا چی شد؟اول - من حق دارم انتخاب کنمدوم - حق ندارم که حق انتخابم رو سلب کنمحالا برسیم به سوال سوم.آیا همواره ارزش‌های من باید ثابت باشه یا ممکنه با رشد و تجربه به ارزش‌های جدیدی باور پیدا کنم؟ اصلاً فرض کنیم ارزش‌ها ثابت باشن، آیا مصادیق هم باید ثابت باشن؟ مشخصاً بحثم زندگی وفادارانه در #زناشویی است. آیا من حق دارم از همسرم بخوام که هرگز تغییر نکنه و در کیفیت مقبول سال‌ها قبل باقی بمونه؟ اگر من به باور جدیدی رسیدم یا برای باورهای خودم مصداق دیگری یافتم اون‌وقت تکلیف چیه؟تکلیف – به فهم من - وفاداری است!اما #وفاداری به چه معنا؟[7]وفاداری در معنای صدق و نه ایستایی و سرکوب.وفاداری در معنای سلب ِحق انتخاب فضیلت نیست.بلکه در این معنا از وفاداری، ما متعهد به «صدق» هستیم نه استمرار انتخاب سابق. اگر ادامه وضع سابق رو انتخاب کردیم که انتخاب ماست و اگر تغییر رو انتخاب کردیم، صادقانه ابراز می‌کنیم و بهای انتخاب رو می‌پذیریم. صدالبته که بهای انتخاب ممکنه دشوار و بسیار باشه و چنین است که من باور دارم وفاداری، ریاضت انسان اخلاقی است.این پست برای اینجا نوشته شده بود</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 19:06:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتیدن ابتذال کلمات است</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%DA%86%D8%AA%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-b8fx4ivj05ep</link>
                <description>چتیدن، ریخت و پاش بیهوده کلمات است. ابتذال واژگان. مجال ِمضحک پیام‌های فله‌ای. مبارک بادها و تعزیت بادها و تسلیت بادهای گروهی و بدون حضور. پیامی که نه برای من است، نه برای توست که اساساً تهی از هر فردیتی است. همه را مثل هم با یک واژه خطاب کردن و از همه افتضاح‌تر حضور مضحک ایموجی. قرار است شکل ثابتی از قلب جای خالی تمام دوستت دارم‌های ناگفته را پر کند. قرار است به جای آن قلب‌های نقاشی شده که گاهی هم تیری از آن می‌گذشت چند کاراکتر ثابت که یادگار هیچ کس نیست به ما حالی کند که قلبی در این میان می‌تپد.[]من – حسام – زاده سال‌های جنگ. متولد آسمان ِمستانه اردیبهشت شصت. کودک ایام آژیرهای قرمز و شیشه‌های چسب خورده. تپیده در زیرپله از بیم میگ‌های روس آتشهای شبانه. محصل روزهای موشک باران. من آن شیدای ِکهنه؛ سابقه‌دار در عاشقانه‌های پنهانی. مست ِمکالمه‌های یواشکی در کیوسک‌های زرد تلفن عمومی؛ در محضر تمام نسل‌های بعدی اقرار می‌کنم که متعلق به دوره عشق‌بازی با ایموجی نیستم.[]این روزها برای مغز تازه کردن میان کارها و خستگی‌ها، چند خط عاشقانه می‌خوانم. نامه‌های عاشقانه منتشر شده که سال‌ها میان #آلبرکامو و معشوقه‌اش #ماریا_کاسارس مبادله شده. بعد یک آه ِداغ کف دلم گره می‌شود که آیا از روزگار ما هم نامه عاشقانه‌ای میراث خواهد ماند؟ این تلاقی‌های سطحی در چت و دایرکت و پیامک، فرصت تولد به نامه می‌دهد؟ دیگر میان عاشق و معشوق دستخطی یادگار می‌ماند یا همه چیز «فونت» است – این لاشه ثابت ِتکراری – بدون آنکه ردی از من ِمن در آن باشد. آیا دیگر کاغذی هست که برای امضا، با سرخی لب‌های معشوقه رنگ شده باشد؟ اصلاً نامه‌ای هست که وقتی باز می‌شود عطر مشامت را فتح کند؟[]غلامحسین ساعدیدر این روزگار دیگر کدام #غلامحسین_ساعدی تربیت خواهد شد که برای معشوقه‌اش بنویسد طاهره، طاهره، طاهره، طاهره، طاهره ... و دهها طاهره نامکرر که هریک به تنهایی نوشته شده (تصویر اسلاید دوم) نه کپی پیست نه حروف مرده نمایشگر بلکه اثری ماندگار در کاغذ؟ اصلاً این هم از مصادیق خشکسالی است. اینکه دیگر قلم و دوات و کاغذی شاهد عشق ورزیدن‌ها نیست.[]چه کنیم؟ نمی‌دانم ...باید خودمان را قدیمی تربیت کنیم.گاهی پیشرفت یعنی بازگشتن به قدیم.چیزهایی را باید همواره نامدرن نگاه داشت.خاک بر تاریخ نسلی که نامه عاشقانه از آنها به یادگار نماند.حیف از انبوه کلمات عاشقانه که در قحط مخاطب زاده نشده، مُرد!</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 23:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی در مساله زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-gvx7rnazarpu</link>
                <description>[1]سوال اول: می‌دونید زمان چیه؟اگه این سوال رو همین‌طوری دست به دست بدیم بره، احتمالاً «نه» تحویل نمی‌گیریم. همه می‌دونیم زمان چیه. کاری نداره! ساعتمون رو نشون می‌دیم می‌گیم ایناهاش! اما وای از روزی که کسی گیر بده به سوال. مثلا بپرسه قبل اختراع ساعت، زمان چی بود؟ یا قبل از توافق ‌آدم‌ها برای تقسیم شبانه‌روز به بیست و چهار واحد برابر، تعریف زمان چی بود؟ اگر برای پاسخ به سوال «زمان چیست؟» به ثانیه و دقیقه اشاره می‌کنیم باید بدونیم این معنا از زمان اعتباریه، یعنی «اونچه انسان اراده کرده» اما آیا اون زمانی که ما در #زندگی تجربه می‌کنیم هم مخلوق ماست یا بالعکس این ما هستیم که انسان‌شده در زمانیم؟[2]سوال دوم: می‌دونید زمان چیه؟آیا سوال دوم برای شما دقیقا مثل سوال اوله؟ همه کاراکترها دقیقا مشابه هم‌اند؛ پس چی تغییر کرده؟ این دو سوال در دو زمان متفاوت پرسیده شده. آیا زمان به معنای ثانیه‌س؟ اگر سوال اول رو می‌خوندیم و سی ثانیه بعد سوال دوم رو می‌خوندیم باز هم طعم متفاوتی رو تجربه می‌کردیم؟ یا چیزی به‌جز حرکت ثانیه‌شمار بین این دوتا سوال تفاوت ایجاد کرد؟[3]واقعا یه چیزی حرکت کرد بین سوال اول و دوم. چیزی بیشتر از ثانیه‌شمار. مثلا موافقید بگیم این ما بودیم که حرکت کردیم؟ یعنی وقتی برای ما معنای زمان میان این دو سوال تغییر کرد. شاید ندونیم زمان چیه ولی هرچیزی که هست، نحوۀ بودن ما در اون اثر داره. فاصله‌ای که بین پرسش یک و دو طی شده برای همۀ چندهزار نفری که این یادداشت رو می‌خونن یکی نیست؛ فاصله‌ای که معیارش نه سانتی‌متره نه ثانیه.[4]برگردیم به ماجرای ساعت. آیا ساعتی در آغوش معشوق مساوی است با ساعتی پشت در اتاق عمل؟ ما خیلی وقت‌ها می‌گیم خوش گذشت یا سخت گذشت. خب «گذشتن» دلالت بر «زمان» داره. پس زمان فقط کمیت نیست بلکه کیفیت هم داره. حتی اگر نتونیم بگیم زمان چیه قطعا #تجربه_زیسته داریم که چیزی‌ست فراتر از ساعت و ثانیه.[5]هیچ «آنی» را نمی‌شود دوبار زیست[6]نمی‌خوام اذیت‌تون کنم والا می‌گفتم می‌تونید برگردید به تجربه سوال اول؟ می‌تونید برگردید به «زمانـ»ـی که این سطرها رو نخونده بودید؟ محاله. حتی فراموشی در اثر ضایعه مغزی یا بیماری یک وضعیت «بعدی»ه نه همون وضعیت قبلی. تأمل پیرامون #زمانمند بودن انسان و نسبت #هستیوزمان با همین سوالات بال و پر می‌گیره.[7]من در زمان مؤثرم. تو در زمان مؤثری. زمان کمیّت قهری نیست که بر همگان یکسان بگذره.#انسان_فرزی زمان رو اراده می‌کنه.[8]قصد مزاحمت ندارم ولی؛ سوال سوم: می‌دونید زمان چیه؟</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 18:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-b3ntlki7pqmm</link>
                <description>[7]گناه، طغیان ِآزادانه انسان در برابر آگاهی خویش است. [1]اغلب ما حسی رو تجربه کردیم که در ازای اون خودمون رو سرزنش کردیم. گفتیم «کاش جز این بود» و این حس رو با نام #حس_گناه می‌شناسیم. گناه چندتا اصل بنیادین داره (کلاس «اصول و مبانی گناه» بذاریم؟) می‌گم بنیادین، چون فرقی نمی‌کنه تعریف گناه رو از کجا بیارین (عرف، اخلاق، دین و...)[2]گناه قابلیت است.[3]هر موجودی در این هستی، قابل ِ گناه‌کاری نیست. این قابلیت محدود به انسانه؟ نمی‌دونم.به گمانم برخی حیوانات هم این تجربه رو دارن (برای حیوانات حکم کلی ندارم. سگی که عمرش در انس با انسان گذشته ادراک متفاوتی داره. چه‌بسا برای مدفوع‌کردن در جایی که نباید، حس گناه داشته باشه) من در مورد حیوان مشاهداتم به دقت متخصص رفتارشناس نیست، اما محال نمی‌دونم برخی از حیوانات حس گناه رو تجربه کنن. به‌هرحال انسان قابل است برای گناه‌کاری. اما انسان چه چیزی داره که به مقام شریف عصیان‌ رسیده؟[4]گناه، میوه آگاهی است.[5]فرض کنید شما سنگی پرت کردین، خورده به سر کسی اما هرگز آگاه نمی‌شین که چنین اتفاقی افتاده. احساس گناهی تجربه می‌کنین؟ نه! حتی در تعریف خداباورانه از گناه هم، در جهل موضوعی و حکمی، گناه اتفاق نمی‌افته. ما برای دیوانه و کودک هم گناه رو متصور نمی‌دونیم! یعنی حدی از رشد و عقلانیت ضرورت داره تا شخص قابل باشه برای گناه‌کاری.[6]گناه، نیازمند آزادی است.کاری که از سر اضطرار و اجبار انجام می‌شه، مصداق گناه نیست. ما بابت چیزی که هیچ راه گریزی از اون نداشته‌یم خودمون رو ملامت نمی‌کنیم.[8]چرا می‌گی طغیان علیه خودمون؟ چرا نمی‌گی طغیان علیه اخلاق، دین، عرف و...؟ چون من و تو علیه آگاهی ِخودمون از دین و عرف و... طغیان می‌کنیم.[9]اگر گناه، طغیان در برابر آگاهی باشه، آن‌گاه تمایز در آگاهی به تمایز در مصداق گناه ختم می‌شه. چه‌بسا اونچه در ساحتِ آگاهیِ تو عصیان بوده، در ساحت آگاهی من جز این باشه، نه؟[10]و اما می‌رسیم به افسون ماجرا ... «ایمان» هم طغیان انسان علیه آگاهی خود است. آگاهیم که تولد انسان نیازمند جفت‌شدن زن و مرد است. میلیاردها انسانِ آگاه در این کره خاکی بر آگاهی خود طغیان می‌کنن و مؤمنانه می‌گن عیسی مولود مریم است بدون پدر.من مجال گفتنم همین‌قدر بود...اما ممکنه اونچه ایمان توست، عصیان من باشه و بالعکس؟ ممکنه ایمان به اندازه عصیان هولناک باشه؟ ممکنه عصیان به اندازه ایمان، ضروری باشه؟ ممکنه وعده به تبدیل سیئه به حسنه، به جهت سنخیت ذاتی این دو باشه؟[11]این نقاشی پیتر هاوسون است که من آن را بسیار دوست دارم و برای قرار گرفتن در پست اینستاگرام کراپ آن تغییر کردهشیفته چشمان نگران و خیره به آسمان انسان در نقاشی‌های پیتر هاوسون هستم.این یادداشت سابق بر این در اینستاگرام منتشر شده است. بازخورد دیگران را می توانید اینجا ببینید</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 18:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پرتاب شدگی هایدگر تا سقود</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%AF-c0n9jrmw16xx</link>
                <description>[1]یه روز کاملاً معمولی پاییزی، از سر اتفاق، چشم در چشم دلبری و هم‌صحبت لعبتی می‌شی و پس از اون زندگی طور دیگری می‌شه. شبی مثل تمام شب‌ها، تلفن زنگ می‌خوره و بعد خبر از مرگ عزیزی می‌شنوی که بودن تو رو دگرگون می‌کنه. تجربه کردین که رخدادی ناگهانی، شما رو به جایی از زندگی پرت کنه که قبلاً اونجا نبودین؟[2]من این رخداد رو پاییز نُه سال قبل تجربه کردم. روزی که جواب آزمایشی، پرتم کرد به جهانی ناشناخته. داستان این پرت‌شدن رو در اپیزود بیست و شش پادکست انسانک تعریف کردم و اسمش رو گذاشتم سقود ... چرا؟ چون اون روزها حالی داشتم که نه صعود بود و نه سقوط. فقط می‌دونستم این جهان، اون جهانی نیست که قبلش اونجا ساکن بودم.سقود یک فراکلمه است - یعنی کلمه ابداعی نگارنده حاصل از تلفیق دو واژه برای توصیف معنای مورد نظر[3]ما به جهان پرتاب می‌شیم! در میون انبوهی از چیزها چشم باز می‌کنیم. در دوره‌ای از تاریخ، به جنسیتی، نژادی و در فرهنگ، خانواده‌ و حتی به نامی زاده می‌شیم که تابع اراده ما نبوده. این پرتاب‌شدگی توصیف #هایدگر ه که به آلمانی از این اصطلاح استفاده کرده:Geworfenheit[3]سال قبل که کلمه #سقود متولد شد قصدم ارائه ترجمه برای پرتاب شدگی هایدگر نبود و فقط حال خودم رو توصیف کردم؛ اما بعدتر که در اندیشه هایدگر بیشتر تأمل کردم به نظرم اومد منظورم از سقود بسیار نزدیکه به «پرتاب‌شدگی» هایدگر و البته یک تفاوت مهم هم داره.[4]پرتاب‌شدگی = هبوط نیست. هبوط مجازاتیه در برابر عصیان آدم. اما هایدگر صحبتی از تنبیه آدم نداره.پرتاب‌شدگی = افتادن، افکندگی و سقوط نیست چون تمام این الفاظ «جهت» داره و نشانگر تنزله. غرض #هایدگر از بالا به پایین افتادن یا از بهشت به دوزخ آمدن نیست. پرتاب‌شدگی نه جهت داره نه معنای تنبیهی. تا اینجا سقود با اون چیزی که منظور هایدگره هم‌معناست، پس تفاوت در چیه؟[5]پرتاب شدگی و سقود چه تفاوتی دارند؟هایدگر پرتاب‌شدگی رو یه‌بار در آغاز تولد انسان به کار می‌بره اما من سقود رو رخدادی مکرر در #زندگی آدمیزاد می‌دونم. نه فقط یه‌بار و در ابتدای بردار عمر، بلکه امکان داره ما بارها و بارها سقود رو در زندگی تجربه کنیم. عشق، مرگ عزیزان، بیماری‌های مزمن و بسیاری از چیزهای دیگه، انسان رو در موقعیت جدید پرتاب می‌کنه. تفاوت مهمی هست بین نگاهی که می‌گه ما پرت شدیم و حالا زندگی می‌کنیم، با نگاهی که می‌گه ما لحظه‌به‌لحظه در معرض سقودِ ناگزیر به زیستن هستیم.[6]سقود فراکلمه است. توصیف یه #تجربه_زیسته در کلمه‌ای ابداع‌شده.سقود پرتاب شدن در موقعیتی جدیده و یه امکان ِاجباریه. اما کدوم متغیر می‌تونه این امکان رو به صعود و یا سقوط تبدیل کنه؟ این یادداشت در تاریخ بیست و ششم مهرماه هزارچهارصد در اینستاگرام من منتشر شد</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 17:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراجویی در کلاب هاوس / Clubhouse</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B3-clubhouse-cros1gzt2zht</link>
                <description>احتمالا شما هم در این چند روز نام کلاب هاوس به گوش‌تان خورده. ضرورت دعوت و محدودیت نرم افزارهای پشتیبانی کننده این شبکه اجتماعی، آن را رازآلود کرده و شاید همین رازآلودگی انگیزه شد برای عضویت و تجربه.اشتیاق برای دعوت شده به شبکه اجتماعی کلاب هاوس – Clubhouse – شبیه روزهایی بود که خبر رسیده بود رقیب تازه متولد شده yahoo، سرویس ایمیل ایجاد کرده و اما برای دسترسی به آن نیاز به دعوتنامه داریم. چند هفته زمان برد تا رفیق شفیقی برایم دعوتنامه Gmail ارسال کند. اگر درست به خاطرم باشد اوایل Yahoo امکان افزودن نقطه به ID را نمی‌داد و با ذوق فراوان نشانی Hesam.ipakchi را برای جیمیل ثبت کردم. احتمالا برخی از کسانی که این یادداشت را می‌خوانند به خاطر ندارند روزهایی که برای داشتن آدرس جیمیل، نیازمند دعوت بودیم.حالا همان ماجرای دعوتنامه تکرار شود و اینبار Clubhouse بود که برای پذیرش کاربر جدید شرط دعوت شدن توسط دیگران را اعمال کرده. سرانجام دعوتنامه به دستم رسید و وارد مرحله نصب نرم افزار و تایید عضویت شدم. برای آشنایی با محیط این اَپ از صفحه کاربری و بخشی از اطلاعات مندرج در نرم افزار اسکرین شات گرفتم که می‌توانید ببینیدخودت باش، محترمانه رفتار کن ... این جدی‌ترین چیزی است که در این شبکه به چشم می‌خورد. نمیدانم به جهت محدودیت در تعداد کاربر است یا نحوه معماری و چینش آن به صورتی است که حس میکنی میان یک همایش یا مجلس رسمی و مجلل هستی و باید محترمانه رفتار کنی. من شش تجربه در اولین حضورم داشتم که سر ذوق آمدم برای نوشتن و ثبت کردن. اگر حوصله داشتید میتوانید اینجا بخوانید</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 12:03:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق فاصله</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%AD%D9%82-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-zzfayd1pej0t</link>
                <description>در روزهای نخست شیوع کرونا وقتی صحبت از این بود که ما با یک پدیده اجتماعی روبرو هستیم که تلنگر آن یک رخداد طبی بوده، شاید تصورش برای بسیاری ممکن نبود. اما هرچه پیشتر رفتیم واضح تر شد که آنچه پیش روی ماست نه یک مورد پزشکی بلکه یک جریان اجتماعی است که زیستن انسان را تحت تاثیر قرار خواهد داد.این تحولی است که شاید بر اساس آنفولانزا و سرما خوردگی و... شاهدش نیستیم و به این دلیل کوید19 متفاوت با سایر اعضای خانواده کویدها در زندگی ما موثر است.دانش حقوق نیز از این قاعده مستثنی نیست و مانند سایر زیربخشهای علوم اجتماعی با تحول روبروست. بسیاری از دانسته های ما محک خورد و بسیاری از ندانسته‌هایمان به چشم آمد. در مورد #فورس_ماژور و #قوه_قاهره گوشه و کنار صحبتهایی شده و بنابراین سعی میکنم در چند روز برخی از تاملات حقوقی پیرامون کرونا را اشاره کنمنکته اول ضرورت شناسایی حق فاصله است. اگرچه تاکنون همه جا از توسعه ارتباط و حق دسترسی به دیگران صحبت شده است اما حالا به روی دیگر بحث نیز رسیده ایم. حق امتناع از دسترسی دیگران به ما و حق مطالبه حفظ فاصله. در واقع #کرونا حریم فردی انسانی را گسترش داد. حالا می توانیم از کسی که در فاصله کوتاهی از ما ایستاده انتظار داشته باشیم با حفظ فاصله امن، دورتر بایستد.به بازتاب شناسایی حق فاصله در محیط کار، محیط سکونت، معماری های آتی، خصوصا معماری داخلی اماکن شغلی یا تفریحی و... اندیشیده اید؟ به نظرتان خسارت ناشی از عدم رعایت حق فاصله قابل مطالبه خواهد بود؟</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 15:52:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغاز پاییز چه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-g45xogokjxzf</link>
                <description>این یادداشت یک نشانه است!همیشه صحبت از شمردن جوجه و آخر پاییز است ، اما چرا هیچ کس نمی‌گوید در ابتدای پاییز باید چه کرد؟ پاسخ دور از دسترس نیست؛ کدام معلم بهتر از طبیعت؟ درختها را ببینید، در پاییز به سبک کردن شانه‌هایشان مشغول می‌شوند و برگ‌ می‌ریزند.پاییز آغاز ریختن است ... بیایید شانه سبک کنیم!پاییز فصل شانه سبک کردن درختهاستاگر بارهای زیادی برداشتیم و شانه‌هایمان نمی‌تواند همه را تحمل کند؛ اگر آدمهای زیادی اطرافمان جمع کرده‌ایم و فراغتمان از دست رفته است؛ اگر کسی هست که دوستی‌اش از جنس خاله خرسه است و زخمش از مرهم بیشتر؛ اگر کینه‌ای است که همه ذهن و فکرمان را اسیر کرده؛ اگر هدفی را انتخاب کرده‌ایم که تقلاها نشان می‌دهد یا شدنی نیست، یا فعلاً شدنی نیست؛ خلاصه هرچیزی که هست و با بودنش دلمان را سنگین کرده، بـ ِتِکانیم! برگ بریزیم و شانه سبک کنیم. اول پاییز، اول ریختن استلطافت جوانه‌های بهار، روزی کسانی می شود که جسارت برگ ریزان پاییز داشته‌اند! درختها را ببینید؛ جسورانه برگ می‌اندازند چون به رویش دوباره در بهار ایمان دارند. این یادداشت یک نشانه بود، تا اگر در ریختن برگی تردید داری، حالا محکم و متکی به قانون پاییز، شانه سبک کنی ...</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 07:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریکاوری در هیاهوی کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-cvhtlgo39ye8</link>
                <description>از ساعت 7:20 دقیقه صبح نشستم پشت میز کارم. چند ساعت ابتدایی اونقدر پرفشار بود که نمیدونم دقیقا داشتم چیکار میکردم، دایم تلفن رو بر می‌داشتم و مثل بیسیم‌چی‌های میدون جنگ سعی می‌کردم کار رو پیش ببرم. قطعا زحمت من کمتر از بچه‌هایی هست که کارها رو انجام میدن و تعدد کارها خیلی زیاد نبود اما مسئولیت سنگینی بود و تصمیم هایی باید می‌گرفتم که فشار زیادی بهم تحمیل می‌کردساعت چند دقیقه‌ای از 10 گذشته بود که احساس کردم کاملا خالی شدم! حتی خوندن یک خط نامه برام سخت بود و انگار نمی‌تونستم در مورد هیچ چیزی منسجم فکر کنم؛ مثل فوتبالیستی که دچار گرفتگی عضله شده و افتاده زمین. شاید با یه ریکاوری چند دقیقه‌ای همه چیز میتونست برگرده سرجاش ولی این دقیقا چیزی بود که نداشتمش و برعکس با یک پیام شخصی خیلی ساده که در اون لحظه برای من ناخوشایند بود، به یک گره کور تبدیل شدم و در همین بن بست موندم تا الان. چندین ساعت جلسه رفتم اما ذهنم یاری نمیکرد برای حل مسالهدریک مسابقه اتوموبیل‌رانی، توانمندی تیم پشتیبانی هم قسمتی از رقابت استیاد مثالی افتادم که زیاد ازش استفاده میکنم. ما در شتاب کار مثل ماشین مسابقه فرمول یک هستیم. دیدید وقتی برای چک آپ و بازبینی و بررسی روغن و بادلاستیک و... میاد کنار پست چه اتفاقی میفته؟ یه تیم مجهز و کاربلد اونجا هستند که قسمتی از مسابقه‌ان؛ یعنی آموزش دیدن که چطوری باید در اقل زمان و با بهترین کیفیت کار انجام بدن تا راننده از مسابقه جا نمونه. این جای خالی رو خیلی‌هامون میتونیم تصور کنیم. وقتی که تو پیک فشار کاری دچار مشکل میشیم ولی لحظه‌ای که میاییم تو حاشیه پیست، تدارکی برای بهبود شرایط دیده نشده و چیزی یا کسی نیست که بتونه توان رفته رو به ما برگردونهنمیدونم این جای خالی رو باید چه کرد؟ باید در ساختار محیط کار براش فکری کرد؟ باید در زندگی‌های شخصی به قدر کافی مهیا شد؟ باید با توسعه فردی و مهارتهای درونی جبرانش کرد؟ نمیدونم ... اما میدونم که ما نیازمند تسکینی هستیم، فراخور باری که بردوش داریم. مانند یک راننده فرمول یک که متکی به همدلی و پشتیبانی کسانی است که بضاعتی فراخور قواعد مسابقه دارند ... والا خواهیم باخت!#حسام_ایپکچی_____پاورقی: شما هم با این وضعیت روبرو شدید؟ در خستگی مفرط چطوری خودتون رو ریکاوری می‌کنید؟</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 17:34:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودمان چه انتظاری داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-eygmlu4bh9rk</link>
                <description>وارن بافتما قرار نیست دقیقا شبیه دیگری بشیم چون اونوقت دیگه خودمون نیستیم! اما قرار هست که از هر آدمی که باهاش مواجه میشیم، درسی یادبگیریم و تجربه‌ای برداریم. برای خیلی‌ها این پیرمرد 85 ساله، سمبل پولداری و ثروتمندی است. حق هم دارند چون #وارن_بافت باهوش‌ترین سرمایه‌گذاری است که ما میشناسیم اما من از او چیزی بجز پولداری رو به عنوان الگو انتخاب کردم:شاید این عبارتها به نظرتون اغراق آمیز بیادBuffett takes this habit to the extreme — he read between 600 and 1000 pages per day when he was beginning his investing career, and still devotes about 80% of each day to readingاما تقریبا همه جستجوهای اینترنتی که کردم به همین عدد رسید! بافِت در هر روز حداقل 500 صفحه مطالعه داره. راستش اون چیزی که برام جالب هست، حتی عدد 500 نیست. اینکه کسی سطح انتظار اینچنینی از خودش تعریف میکنه که حتی در کهنسالی باید این مقدار مطالعه کنم چیزی هست که برای من یک سرمشق شد.دقیقا تو همین روزها مشغول برنامه ریزی برای 50صفحه مطالعه در روز بودم، حتی فکر میکردم بهتره کمش کنم! کلی هم توجیه ساخته بودم برای خودم اما واقعیتش اینه که «به خودم تخفیف میدادم» یعنی یه چیزی تو دلم میگفت، بیشتر از این نمیتونی! این تفاوت عمیق بین من و بافِت بود. حتما در مورد درآمد هم به خودم میگفتم تو رو برای میلیون دلار نساختن! اما امثال اون هرگز تو تعیین هدف به خودشون تخفیف نمیدن و بزرگ_خواستن رو بلدنشما از خودتون چه انتظاری دارید؟ #بزرگ_خواستن رو بلدید یا برای خودتون از روزگار تخفیف میگیرید و به کم اکتفا میکنید؟#حسام_ایپکچی</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 22:28:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز خوب - روز ناخوب</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A8-aoqoglr0u1pd</link>
                <description>امروز برخلاف دیروز، دستآوردهای خوبی نداشتم و با اینکه ظاهرا طبق زمانبندی که داشتم حرکت کردم اما حال خوبی رو تجربه نکردم. تقریبا روز رو به پایان هست و دارم ارزیابی میکنم که چرا امروز همه چیز متفاوت شد، دیدم دوتا اتفاق افتاد. این یادداشتها را از صفحه اینستاگرامم نقل میکنم و اگر مایل بودید می توانید روزهای قبل و بعد را همانجا بخواهنیداتفاق اول اینه که من در هر دوروز حوالی ساعت هفت از خونه راهی شدم، برنامه صبحگاهی‌ام هم تفاوتی نداشت اما روز قبل یک ساعت و نیم زودتر خوابیدم و دیشب دیرتر. کیفیت خواب شب بسیار اثرگذارتر از چیزی هست که فکرش رو میکردم و حتما امشب سعی میکنم تا ساعت 11 خوابیده باشم و قبل از خواب هم موبایل و لپ تاب رو بذارم کنار و چند دقیقه‌ای کتاب بخونماما نکته جالب تر اینجاست که دیروز تئوری اینباکس رو عملی کردم و بعد از بیدار شدن از خواب هیچ اینباکسی رو چک نکردم تا اینکه رسیدم اتاق کارم، برنامه های روزانه‌ام رو نوشتم، بعدچندتا موزیک شنیدم و روی میزم رو مرتب کردم و از ساعت دوم شروع کردم به چک کردن اینباکس‌ها از جمله پیام‌ها و ایمیل‌ها و ... این باعث شد که روز رو فعالانه آغاز کنم و پیامهایی که با برنامه‌ام سازگاری نداشت رو گذاشتم کنارامروز تئوری اینباکس رو رعایت نکردم و همون اول صبح و تو راه محل کارم شروع کردن به خوندن پیام‌ها و اتفاقا یکی از پیامها ذهنم رو بهم ریخت و اشتباه بعدی این بود که تایمی رو برای پاسخ صرف کردم و خلاصه تا همین الان این کشمکش در ذهن من ادامه داره. چرا؟ چون روز رو منفعلانه شروع کردم و عملاً پیامهای دیگران سمت و سوی امروزم رو شکل دادامشب، حتما زودتر می‌خوابم و صبح رو بدون دیدن اینباکس آغاز میکنم. مطمئن باشید فردا یادداشت پرباری براتون خواهم نوشت و منتظر سه شنبه باشید. این ما هستیم که روزهای خوب و روزهای بد رو میسازیم و روزها به خودی خود خوب و بد ندارند</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 12:31:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامل نیستم اما تصمیم میگیرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-uki3gsgryzcl</link>
                <description>گواردیولا قطعا فوتبالیست خوبی بوده اما من در دوره مربیگری بیشتر دوستش دارم. البته نه فقط بخاطر موفقیت در کسب چند جام قهرمانی بلکه بخاطر خصوصیتهای فردی. از موهای کم‌پشت و همیشه کوتاهش گرفته تا زندگی عاطفیش که از هجده سالگی #عاشق همسرش شده و تاالان هم زندگی مشترکشون با سه فرزند ادامه داره و همه اینها چیزهاییه که برام جذاب هستاما بی تردید جذابترین قسمت ماجرا برای من اندیشه فردی و شیوه مدیریتی اوست. معمولا صحبتهای بین دو نیمه از دیدرس دوربین‌ها خارج است همه ویدیو نادری از فریادهای گورادیولا در بین دو نیمه دیدم که براتون در IGTV صفحه اینستاگرام آپلود کردم. شاید بیش از ده بار این جملات رو تماشا کردم:«من خدا نیستم. بی نقص نیستم. ولی سعی میکنم بهترین خودم رو ارائه بدم. همین!»ما هیچکدوم نمیتونیم تصمیم گیری رو به لحظه ای موکول کنیم که یقین داشته باشیم هیچ ریسک و اشتباهی متصور نیست! ما آدم هستیم، ناقص و ممکن الخطا. اما تصمیم میگیریم. ممکنه یک گند افتضاح بزنیم. ممکنه ببازیم (همونطور که شاگردان گواردیولا در نیمه اول باخته بودن و او فریاد میزد:«اما الان من رئیس هستم و من تصمیم میگریم؛ من آدم بی نقصی نیستم و به هرحال اشتباه میکنم» اما شما باید تصمیمات من رو اجرا کنید!مشکل جدی خیلی از ما این هست که نمیتونیم به موقع تصمیم بگیریم! آدمهای زیادی ضرر می‌کنند چون نتونستند تصمیم به موقعی برای خرید، فروش، آغاز، پایان، خروج یا ورود به یک کار بگیرند. باید سعی کنیم بهترین خودمون باشیم و تصمیم بگیریم. ممکنه اشتباه کنیم؟ بله ... ولی تصمیم میگیریم!و جملات پایانی گواردیولا شنیدنی است:«هرجا هستید متمرکز باشید، نه داور هست نه تیم مقابل! فقط به کار خودتون متمرکز باشید» شاید نیاز نیست واقعا قبل از هرکاری به تمام ریسک ها فکر کرده باشیم، نیازی نیست با چشمان همیشه نگرانی، رقبا و کسانی که زودتر از ما وارد بازار شدند رو مراقبت کنیم. همه اینها تمرکز رو از ما خواهد گرفت و بهتره بجای هر چیز دیگه ای فقط به نقاط قوت خودمون آگاه و متمرکز باشیمتفاوتی نمی کند در زندگی، فوتبال، کسب و کار و تجارت یا هر ساحت دیگری که فعالیت داشته باشیم، آنچیزی که آدمهای موفق را به موفقیت می رساند، نگرش و اندیشه است. نیرومندی یا ناتوانی هرکس در افکارش شکل خواهد گرفت.#حسام_ایپکچی</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 16:16:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه روز فردیت است</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ije58fpf9ieu</link>
                <description>جمعه 4 مرداد 98 - خیلی سعی کردم صبح زود بیدار نشم اما تلاش نافرجامی بود. ساعت 7 بیدار شدم و باید یک تصمیم برای خواب مناسب بگیرم اما موضوع امروزم این نیست.بنا دارم نذارم جمعه‌ام شبیه #شنبه باشه. جمعه روز فردیت هست و کارهایی که برای شادمانی خودمون باید انجام بدیم. به همین خاطر امروز موبایل خاموش هست، تصمیم دارم کمی نقاشی کنم، کمی داستان بنویسم، کمی کتاب بخوانم، کمی بیشتر از کمی بخوابم، عصر حتما سی دقیقه‌ای ورزش کنم،  با پسرک وقت بگذرانم و شب راهم در یک مهمانی دوستانه باشم.کتابی که امروز چند صفحه‌اش رو میخونم:  چگونه کمتر کار کنیم / نوشته لئوباباتانوشته امروز همین چند سطر هست، اگر بتوانیم متعادل باشیم، حتما خوشحال هم خواهیم بود. لایه‌های مختلف زندگی مثل سنگ‌هایی با شکل و اندازه متفاوتند که ما باید سعی کنیم به بهترین شکل ممکن اونهارو بر روی هم بچینیم.آها راستی، امروز در کپشن اینستاگرام نوشتم «از سفری به مقصد پیروزگی می‌نویسم» و یک فیلم کوتاه خوب دیدم که در استوری منتشر خواهم کرد. رنج‌های زندگی فرصتی است برای رسیدن به گنج ها. جمعه‌تون بخیر</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 12:17:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به افتخار ارزشی که می‌آفرینیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-oxfgiwtkqnli</link>
                <description>1تکیه داده به پشتی و یه پک میزنه به قلیون و وسط قل‌قل و دود میگه «حسام جون یه ایده بگو یه استارت آپ بزنیم پول در بیاریم» چند شوخی تحویلش میدمو میپرسم بجز پول درآوردن دیگه چه انگیزه‌ای داری؟ این سوالیه که از خیلی‌ها می‌پرسم و معمولاً بعدش با سکـ ـ ـ ـ ـ ـوت ممتدد روبرو میشم!2پول میتونه یکی از ثمرات پایانی کار باشه ولی قطعا نمیتونه نقطه شروع باشه. آغازی ترین پرسش در شروع هرکاری اینه: «چه ارزشی می‌آفرینی؟» اگر به این پرسش پاسخ نداده باشیم هرچه کار کنیم به آرامش و احساس ارزشمندی نمی‌رسیم!3این جمله رو همه جا فریاد بزنید «کار فعالیتی است که ارزش تولید می‌کند»! اینکه مادر شما از صبح در منزل کار میکنه و پولی در نمیاره، بهش نمیگن بیکار و اینکه کارمند روزی 10 ساعت تو محل کارش باشه و به اندازه سی دقیقه ارزش تولید کنه اسمش این نیست که کار داره؛ چون نه و نیم ساعت بیکاره!4هیچ وقت نتونستم با آدمهایی کنار بیام که یک ایده یا کسب و کار رو فقط با ترازوی #پول وزن میگیرند! امروز 2 مرداد98 بود و برای کاری که آغاز کردم ارزش نوشتم و ذوق دارم #برای_ارزشی_که_می‌آفرینم میل داشتید شما هم اینکارو بکنید5فرض کنید آرایشگری برای پول قیچی میزنه و اما آرایشگر دیگری برای خودش ارزش تعریف کرده و به ذوق زیبایی و نظافت کار میکنه، به هردو میگن آرایشگر اما شک نکنید این دو در کسب و کار به سرانجام متفاوتی خواهند رسید. شما چه ارزشی تولید می‌کنید؟از یادداشتهای صفحه اینستاگرام_______________پاورقی: این پست تقدیم به همه مادر ها و زنان خانه دار ... قدردان باشیم و بدونیم خانه داری به معنای بیکاری نیست</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 19:41:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت ترین انتخاب: دوراهی انصاف و مقررات</title>
                <link>https://virgool.io/@ipakchi/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D8%AA-jin0r1tkb4yt</link>
                <description>اگر قرار باشه از سخت‌ترین تجربه‌های کار حرفه‌ای‌ام در جایگاه یک #مدیرحقوقی بگم براتون، باید از قرار گرفتن در موقعیتهایی بنویسم که در دلم می‌دانستم حق با طرف مقابل هست اما هیچ راهی برای احقاق حقوقش پیدا نمی‌کردم. شاید شبیه به پزشکی که قصد داره مریض رو نجات بده اما با مرض صعب العلاجی روبرو شده که راه درمانی ندارد.رعایت کامل مقررات لزوما به منصفانه ترین راه ختم نخواهد شد!برحسب تجربه، این اتفاق غالباً به دو دلیل پیش میاد:اول – عمل بر اساس مُرّ مقررات و ضوابط و رعایت دقیق آیین نامه‌های اجرایی و دستورالعمل‌ها و... لزوما به نتیجه عادلانه ختم نخواهد شد. شان #حقوقدان ایجاب میکنه در بسیاری از موارد بر اساس #انصاف و اجتهاد شخصی اتخاذ تصمیم داشته باشه اما معیار سنجش برای نهادهای نظارتی قطعا انصاف و صرفه و صلاح نیست بلکه پیاده سازی بند به بند دستورالعمل هاست و اینجاست که عمدتا سازمان تحت مدیریت ما قانع نخواهد شد که برای احیای انصاف، از الزامات سرپیچی کند.مصداق بارز این قبیل مشکلات رو حتما بسیاری از همکارانم با نوسانات نرخ ارز در #قرارداد_پیمانکاری تجربه کردند و اغلب دستورالعمل‌ها و ضوابط ما ظرفیت لازم برای عبور از این بحران رو ندارنددوم – غیرحرفه‌ای بودن طرف مقابل در #مستندسازی صحیح و مراقبت از حقوق خود کمتر از مورد بالا مصداق نداشته. بارها و بارها شاهد بودم که یک شرکت به جهت نقص در مستند سازی، اشتباه در مکاتبات، عدم تسلط به مفاد #قرارداد و آیین استنباط و استناد، خلاف منافع خودش رفتار کرده و زیان قابل توجهی عایدش شده</description>
                <category>حسام ایپکچی</category>
                <author>حسام ایپکچی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 10:11:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>