<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ayric</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@iricodesu</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:53:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4335743/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ayric</title>
            <link>https://virgool.io/@iricodesu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کری و گاتامون - دنیای دیجیمون</title>
                <link>https://virgool.io/@iricodesu/%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-tbpbhgkfensi</link>
                <description>ch02(فصل اول: دومین اتفاق)              این یک فن فیکشن است.گاتامون به دنبال کری به سوی خانه‌ای کوچک و آپارتمانی ‌شکل می‌رفت.این شکل از خانه‌ها برایش عجیب بودند؛ ارباب پیشینش در کاخی زندگی می‌کرد.اما اینجا... بوی گرما و آرامش می‌آمد.کری در را باز کرد و بوی غذای گرم در فضا پیچید.گاتامون که برای اولین‌بار احساس رضایت می‌کرد، پشت سر کری وارد شد.اما همان لحظه، درون خانه، با دیجیمونی دایناسور‌مانند روبه‌رو شد — آگومون.تای که متوجه رفتار آگومون شد، آماده‌ی تکامل بود و فریاد زد:«کری! فرار کن!»گاتامون جلوی آگومون ایستاد و دستکش‌هایش را از دست درآورد.نگاهش پر از تجربه‌ی جنگ و دانستن تکنیک‌های بیشمار بود.آگومون کمی عقب نشست؛ حس کرد حریفش معمولی نیست.کری بدون فکر کردن عمل کرد؛ جلو دوید و گاتامون را در آغوش گرفت.هیچ‌چیز نگفت — فقط سرِ کوچک گاتامون را میان دستانش گرفت و آرام، بی‌صدا نوازشش کرد.گرمای دستانش مثل نوری نرم از ترسِ گاتامون کم کرد؛ حتی اگر فقط برای چند ثانیه.تای با وحشت فریاد زد:«کری نه! اون یه دیجیمونه، نه گربه‌ی خونگیت!»و دستور حمله داد.در یک لحظه، گاتامون ناپدید شد و از پشت به آگومون ضربه زد.شعله‌ی آتشین آگومون پیش از رسیدن به کری خاموش شد.گاتامون خودش را میان خطر و آن دختر کوچک قرار داد.کری ترسیده به سمت برادرش دوید و بی‌اختیار گریه کرد.اشک‌هایش از ترس و شوک روی لباس تای می‌چکید.گاتامون برای لحظه‌ای به کری نگاه کرد، سپس از پنجره بیرون پرید.اما آگومون با فریادی خشمگین به دنبالش رفت.گاتامون از تجربه‌اش می‌دانست باید با یک ضربه، آگومون را از حالت جنگی خارج کند.استقامت دایناسور از او بیشتر بود و بدون حمایت کری... شانسی نداشت.در چند ثانیه، چطور این‌قدر وابسته شده بود؟اگومون که بی‌وقفه دنبال سایه‌ی گاتامون می‌دوید، ناگهان ضربه‌ای برق‌آسا بر گردنش نشست.چشم‌هایش خیره ماند و در لحظه به حالت تمرین بازگشت.سکوت در فضا پیچید؛ تنها صدای نفس‌های بریده‌ی گاتامون شنیده می‌شد.تای که دید مصرف ای‌پالس متوقف شده، به سمت دیجیمونش دوید.وقتی سر بلند کرد، گاتامون را دید که با نگاهی سرد و عمیق ایستاده بود.گاتامون نگاهی به کری انداخت — دختری که حالا خسته و رنگ‌پریده بود — و آرام گفت:«معذرت می‌خوام... نباید از ای‌پالست استفاده می‌کردم.»کری چیزی نگفت، فقط گاتامون را در آغوش کوچکش کشید.</description>
                <category>ayric</category>
                <author>ayric</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 17:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کری و گاتامون - دنیای دیجیمون</title>
                <link>https://virgool.io/@iricodesu/gatamonxkari01ch01-xubj6qtf3suv</link>
                <description>ch01(فصل اول: دومین اتفاق)گاتامون برای اولین‌بار احساس کرد آن حضور نامرئی که مدت‌ها مثل نسیمی آرام دنبالش می‌آمد، حالا واقعاً نزدیک شده است؛ درست پشت مرز نور. مدت‌ها بود حس می‌کرد کسی از آن دوردورها مراقبش است، نه یک دشمن، بلکه کسی که انگار جایش را کنار او می‌دانست. همان شب، در میان سکوت دنیای دیجیتال، قلبش بی‌دلیل گرم شد… انگار لحظه‌ای که همیشه منتظرش بود، بالاخره رسیده است.قلبش سنگین بود؛ او مدت‌ها از دیجیمون‌های قوی فرار کرده بود و حتی به دنبال دیجستنر خودش نرفته بود، چون همیشه پایان هر دیجیستنری با او فقط مرگ بود.گاتامون دوباره ضعف خودش را حس کرد؛ ضعفی که مثل لرزشی خفیف در موهای گوشش ظاهر می‌شد.نفس عمیقی کشید و آمادهٔ فرار شد… اما دیر شده بود. دختری کوچک و بسیار ظریف روبه‌رویش ایستاده بود؛ همان دیجستنری که گاتامون هرگز انتظارش را نداشت. دختر با لبخندی آرام دستش را دراز کرده بود… می‌خواست به او کمک کند. نمی‌دانست چه خطری میان سرنوشت او و این دیجیمون پنهان شده.گاتامون برای دومین بار در زندگی دیجیمونی‌اش نمی‌دانست چه باید بکند. غریزه‌اش می‌گفت با دختر برود، اما تجربهٔ تلخش فریاد می‌زد: «فرار کن!»به چهرهٔ دختر نگاه کرد که حالا مثل یک علامت سؤال بزرگ پر از انتظار بود.کری خندید و گفت:«ببخشید… من کری‌ام! راستش خیلی گربه‌ها رو دوست دارم. میای باهام؟ برادر بزرگترم یه دیجستنره؛ اون می‌دونه باید چیکار کنیم.»کری لبخند می‌زد و هم‌زمان خجالتی بود، اما نگاهش پر از امید بود؛ منتظر جواب کسی که تازه پیدایش کرده بود.حالا گاتامون می‌دانست چه باید بکند؛ مغزش دستور فرار می‌داد… اما این‌بار غریزه پیروز شد. او یک قدم کوچک به سمت کری برداشت.قلبش تند می‌زد؛ هرگز با کسی چنین همکاری عمیقی نکرده بود، چه برسد به محافظت از یک دیجستنر کوچک و ظریف.اما امید… امید هنوز در ضربان دیجیتالی او جریان داشت. و با هر تپش، قدرت بیشتری در بدنش پخش می‌شد.در سکوت بین دنیای صفر و یک و دنیای ای‌پالس، گاتامون آرام برای خودش بهانه آورد: «فقط چون برادرش دیجستنره… می‌رم.»اما وقتی به کری نگاه کرد — که تقریباً ناامید شده و آمادهٔ رفتن بدون او بود — بالاخره لب باز کرد:«می‌تونی من رو گاتامون صدا کنی… من دیجیمون ضعیفی هستم.»کری خندید و گفت:«نگران نباش! برادرم حسابی قویه!»و درست در همان لحظه… سرنوشت آن‌ها با هم قفل شد.</description>
                <category>ayric</category>
                <author>ayric</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 21:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>