<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@irouyesh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:36:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2087794/avatar/Lb0UvF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</title>
            <link>https://virgool.io/@irouyesh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>?در بطن فلسفه، آزادی می‌تپد!</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B7%D9%86-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%BE%D8%AF-qyafl6t7cbov</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:غزلناز آدرم مقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402آزادی یکی از ارکان مهم تفکیک انسان از دیگر موجودات هستی می‌باشد یکی از مراتب برتری انسان از سایر هستی! آزادی در وجود همه‌ی ما نهفته است کسی که در زندان است آزاد است! فرزندی که در خانواده‌ای سختگیر و درگیر مشکلات روانی چشم می‌گشاید و حتی حق بیرون رفتن ندارد، آزاد است. زنی که فقط باید به فرزندان خود رسیدگی کند و اجازه کار کردن و تفریح دوستانه ندارد، آزاد است! اگر متعجب شده‌اید و گزاره‌های بالا به دور از باور ذهنی و منطق شما از این کلمه است هنوز با آن بخش آزاد وجود خود غریبه‌اید و آن را نشناخته‌اید یا حداقل آزادی تنها در (لایه بدنی) شما متوقف شده است.اگر از شما بپرسم آیا به نظر خود فردی آزاد هستید؟ شما به خودتان از یک تا ده به عنوان انسان آزاده کدام عدد را اختصاص می‌دهید؟آزادی از زمان گذشته تا به امروز، نیاز و پایه و اساس موضوعات بنیادین زندگی بوده است. کمتر انسان بالغی پیدا می‌شود که به معنی آزادی مشرف نباشد اما بسیار فراوان هستند کسانی که در تعریفش مستاصل می‌مانند؛ زیرا آزادی تعریف نیست بلکه ماهیت ماست! چنانچه برای سوال بالا عددی در ذهن مقرر کرده‌اید، شما هم در به جا آوردن صحیح این واژه درون ذهن و زندگی خود فشل هستید. چرا که شمارش و آزادی را نمی‌توان در دو کفه‌ی مختلف ترازو قرار داد نه تنها تناسب بلکه سنخیت هم ندارند. لیکن فلسفه برای این ماهیت انسانی راه تدبیر را گشوده تا هر کس به اندازه شناخت خود از این نیاز به درک برسد که در ادامه به آن می‌پردازیم.دریای بزرگی را متصور شوید با انبوهی از لایه‌های متلاطم آب با رنگ‌های مختلف در بعد‌های متمایز که هر چه به افق می‌نگری، آب شفاف‌تر خودش را نمایان می‌کند. اسم این دریا را (آزادی) بگذارید. پنج لایه با نام‌های بدن، اجتماع، فرد، عقل و قلب به ترتیب تا انتها به چشم می‌خورد. برای شناخت و درک کامل آزادی ضروریست که از همه‌ی لایه‌ها عبور کنید و به مرتبه‌ی نهایی قلب برسید. همانطور که احتمالاً آگاه باشید آزادی گرچه اصل وجودی است اما با اجتماع عجین شده است. در جوامعی که متفکران و فقیهانش به گونه‌ای افراطی به دین می‌پردازند و صرفاً آزادی را در بدن و پوشش خلاصه می‌کنند و الگویی خاص برای آن در نظر می‌گیرند و با خط کش میزان پوشش را اندازه گیری می‌کنند و ایضاً برخوردی تنبیه گونه و اصلاح کننده برای برخورد با متخلفان انجام می‎دهند. حال معضل اساسی کجاست؟ اول اینکه مفهوم حقیقی این کلمه در متر و خط کش و اندازه نمی‌گنجد! مگر به تعبیری غیر اصیل و پیش پا افتاده در همان لایه اول بدنی بسنده کرده باشیم. دوم آنکه آزادی در بطن وجود هر آدمی قرار دارد همچون تفکر، همچون قدرت انتخاب! شما حقی در باب منع تفکر کسی در هیچ کجای دنیا ندارید! زیرا نیاز و قدرت اساسی انسان می‌باشد.باری در این نقطه سوال ایجاد می‌شود که آزادی تا کجا می‌تواند در ارتباط با اجتماع پیش رود که آن را متضرر نکند؟ بر سر این موضوع از گذشته و دوران آدولف کنستان تا برلین و امروزه بحث فراوان است. کنستان آزادی را به دو گونه مدرن و سنتی طبقه‌بندی کرده است و پس از آن برلین با شباهاتی به آن چنین دیدگاهی عرضه دارد.با استناد به تاریخ فلسفه از دیدگاه برلین (فیلسوف و اندیشه نگار بریتانیایی) می‌توان گفت دو نوع آزادی داریم: ۱-آزادی منفی ۲-آزادی مثبت۱-آزادی منفی: زمانی قطار آزادی از حرکت می‌ایستد که دیگران او را از رسیدن به هدفش بازدارند یعنی در راستای آزادی هیچ ارگان و یا شخصی نباید مانعی ایجاد کند. همینطور هابز هم هر مانعی به هر شمایلی که باشد را موجب تداخل و اختلال در آزادی میداند و آزادی را به عنوان (نبود اختلال‌های بیرونی) تعریف می‌کند. یعنی فقدان منع در امور زندگی که پایه نظریه لیبرال کلاسیک‌ها و لیبرتارین‌ها درباره آزادی است.۲-آزادی مثبت: منظور در این چنین آن است که دولت به عنوان ریلی سازنده بستر را برای قطار آزادی فراهم کند یعنی دولت باید اقدامات مثبت شرایط برخورداری افراد جامعه را از آزادی فراهم کند تا مردم بتوانند خوشبختی را با ظرفیت خود جستوجو کنند. آزادی مثبت دغدغه‌ی عمده مارکسیست ها، سوسیالیست‌ها و لیبرال‌های جدید است.پس از رد شدن از الگوی بدنی و اجتماعی به الگوی فردی خواهید رسید که منظور فردیت است هر انسان به گونه‌ای فردی خارج از محل تولد و شرایط خانوادگی و موقعیتی که در آن قرار دارد آزاد است و برای این آزادی باید به نحوه‌ی تصمیم گیری‌های خود، انتخابات و مسئولیت‌های ناشی از این قبیل مسلط باشد و بداند شاید حقی در مواردی چون موقعیت و خانواده و… ندارد اما آزاد است از آن خارج شود و یا تصمیم گیری کند و یا حتی اصلاح کند همینطور اگر در زندان یا شرایط مشابهی قرار گرفته است این نتیجه انتخاب خود را در راستای آزادی آن عمل اشتباهیست که انجام داده و باید در آن مسئولیت خود را متقبل شود.سپس به لایه تفکر و قلب میرسیم که این دو اختلاف ناچیزی با یکدیگر دارند که قلب در مرتبه غایی قرار می‌گیرد یعنی در نهان قلب خود باید این موضوع را بپذیرید. حال مفهوم صحیح این کلمه‌ی بغرنج چیست؟ طی کردن تمامی مراحل آزادی از لایه ابتدایی (بدنی) و عبور کردن از هر مرحله تا به شفافیت کامل و درک قلبی رسیدن.مجدد تصور کنید کودکی تنها به سمت دریا می‌رود و مادرش با تنبیه بدنی به او اخطار می‌دهد کار خطرناکی را مرتکب شده است! به این شکل با روش اشتباه تنبیه بدنی در خانواده و حتی جامعه‌ای بزرگتر یعنی کشور انسان از بدو رشد در این لایه بدنی سرکوب می‌شود و از لایه‌های دیگر باز می‌ماند این دلیل کافی است تا درک کنیم چرا در چنین جوامعی آزادی لزوماً از دیدگاه اکثریت پوشش و یا مواردی این چنینی می‌باشد و بیش از این ذهنشان به مواردی والاتر تجاوز نمی‌کند!اما دریای فلسفه می‌گوید این افق است که شفافیت دارد برای رسیدن به کنه وجودِ آزادی باید به عمق بروید و لایه‌ها را در نور دید. ساکن نمانید سرکوب نشوید و به حرکت ادامه دهید. به عنوان حسن ختام این پاراگراف، جمله‌ای از جفرسون را یادآور شوم تا مقدمه‌ای برای ادامه بحث هم فراهم باشد: آزادی، دریایی متلاطم و طوفانی است؛ مردمان بزدل، آرامش استبداد را بر این طوفان ترجیح می‌دهند.همان طور که پیش‌تر ذکر کردم همه انسان‌ها آزادی را دوست دارند اما این عقیده را ندارند که آزادی یک هدف است چرا که بسیاری حاضرند آزادی را در برابر اجتماع، سنت و. . فدا کنند و نتیجتا به آزادی‌های عقلی و قلبی لایه‌های بعد نرسند. فلسفه اگزیستانس خرافه، قوانین افراطی، سنت و…را ساز و کارهایی برای مقاومت در برابر آزادی می‌شمارد. زیرا با وجود قانون و یا خرافه و. . انسان ناگزیر در چارچوبی قرار می‌گیرد که حق انتخابش کمتر و یا بعضاً سلب می‌شود و زیستن با تصمیم گیری حکومتی و یا قانون اجتماع همیشه آسوده‌تر بوده و موجب فرار از اضطراب انتخاب و تصمیم گیری و پذیرش عواقب آن می‌شود گرچه که با زیست انسانی کاملاً در تعارض می‌باشد! برای مثال دوران ویکتوریایی انگلستان را خاطر نشان می‌شوم که برای عادی‌ترین امور روزمره چون غذا خوردن، نظافت منزل قانون مخصوص داشتند اما مردمان آن زمان جامعه رضایتمند بودند چرا که نیازی به انتخاب و تصمیم گیری نداشتند و از بخش مسئولیت و نتایج تصمیم آسوده بودند.آزادی یکی از چهار ساحت اساسی فلسفه اگزیستانسیالیسم است که ناخودآگاه انسان در برابر این نیاز، چنین ساز و کارهایی اتخاذ می‌کند تا از اصالت بگریزد و فاصله گیرد. از دیدگاه این فلسفه و اروین د. یالوم انسان از آغاز آزاد است و این انتخاب ها، به همراه مسئولیت نتایج تصمیمات است که آزادی را می‌سازد. شما مسئول هستید هر انتخابی داشته باشید همچنین عواقب آن هم باید در دیباچه ذهن داشته باشید و آزادی همواره به همراه مسئولیت پدید می‌آید. شاید حالا متوجه این باشید که چرا در گزاره‌های مقدمه تمامی موارد را آزاد خطاب کردم.با توجه به شعار معروف اگزیستانسیالیسم: (تقدم وجود بر ماهیت) ما انسان‌ها مستقل از عوامل تعیین کننده‌ی خارج از جهان درونی از آزادی کامل برخورداریم از طریق انتخاب‌های آزادمان ماهیت انسانی خود را خلق می‌کنیم و به همین دلیل آزادی ماهیت است. پس اجازه بدهید در نهایت عقلتان تفکر کند و قلب که منشأ تمام احساست است این موارد را بپذیرد و درک کنید که شما آزاد هستید و از تفکرات عوام فاصله گیرید.</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 20:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?خودکشی از نگاه شوپنهاور</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1-qdwvhfmitdnr</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:حسین ابراهیمی مقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402(… زیرا اندیشه اینکه در این خواب مرگ پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رؤیاهایی پدید می‌آید، ما را به درنگ وامی‌دارد و همین مصلحت‌اندیشی است که این‌گونه بر عمر مصائب می‌افزاید...)ویلیام شکسپیر_ نمایشنامه‌ی هملت_پرده‌ی سومنقاشی ۱مرگ چاترتون اثر هنری والیسمرگ حقیقتی است انکارناپذیر. شاید بتوان گفت اساس زندگی انسان برپایه‌ی مواجه با مرگ پیکره‌بندی شود. میل به بقا (اضطراب وجودی) انسان را به پیش می‌برد. برای خود مشغله‌ای ایجاد می‌کند و تلاش می‌کند بدیهی‌ترین حقیقت را فراموش کند؛ ولی کیست که بتواند از آن فرار کند. در زمان و مکان خاصی مرگ‌آگاهی دوباره پدید می‌آید و اضطراب نمایان می‌گردد.با پیدایش مرگ آگاهی و نگاهی مجدد به حیات، زندگی را خالی از معنا می‌بینی. «/پیدایش، مرگ، زیستن/ کات! بازیگر بعدی لطفا!» و این چرخه ادامه پیدا می‌کند. تو «انسان» نسبت به رخداد این حقیقت (مرگ) آگاهی و به دنبال خروج از آنی. راهی پیدا نمی‌کنی. پس انتظار نمی‌کشی. اگر قرار است آن حقیقت رخ دهد، بگذار سریع‌تر رقم بخورد. مرگ خود را کارگردانی می‌کنی. خودخواسته لحظات نهایی را درک می‌کنی. نفس‌های آخر، آخرین تکان‌های انگشتان، مرور شیرین‌ترین خاطرات، یادآوری عزیزانت و…. پایان.آیا با مرگ کار انسان تمام می‌شود؟ آیا مرگ پایان‌دهنده‌ی رنج زیستن است؟ آیا خودکشی می‌تواند راه برون‌رفت از اجبار زیستن باشد؟در این متن به بررسی نظر آرتور شوپنهاور در باب خودکشی خواهیم پرداخت؛ اما در ابتدا به جهت اینکه مخاطب دغدغه‌ی نویسنده را درک کند، ابتدا راجع به چرایی انتخاب این موضوع و این فیلسوف گفته می‌شود.«در کلاسی بودم که راجع‌ به مبانی فلسفه صحبت می‌شد. در خلال بحث نام شوپنهاور به میان آمد و واژه‌هایی از قبیل سرشت طبیعت، اراده‌ی معطوف به زندگی، میل به بقا و… مطرح شد. مضمون صحبت به درک آن زمان من این بود که اقدامات انسانی در جهت بقای خود انجام می‌شود که این میل به بقا، نه در مقام انسانیت آن‌ها بلکه به سبب سرشت طبیعت است. یعنی همان‌گونه که ریختن برگ‌ها و رویش مجدد آن‌ها امری طبیعت است و نهادینه‌شده درسرشت آن‌ها است، برای انسان نیز به همین صورت است و تمامی اقدامات وی به منشأ سرشت نهادینه‌شده توسط طبیعت بازمی‌گردد. در ذهنم طبیعت بکر تصویر شد. (شاید در ناخودآگاهم طبیعت به معنای جهان نخستین و طبیعی است که دچار تحولات عصر مدرن نشده است.) طبیعتی که تمامی دستورات از آن می‌آید و انسان‌ها هرکدام به نحوی در گذر تاریخ به آن عمل می‌کنند. در این اندیشه‌ها بودم که سؤالی به ذهنم متبادر شد: پس خودکشی چه؟ این اقدام که در راستای بقا نیست... و این پرسش مقدمه‌ای شد بر متنی که در ادامه با آن مواجه می‌شوید.»آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸_۱۸۶۰)، فیلسوف آلمانی است که به فیلسوف بدبین مشهور است. او در شهر دانزیگ در پادشاهی پروس از پدری هلندی و مادری آلمانی متولد شد. شوپنهاور طبیعتی ناآرام و متزلزل داشت و پر از سوءظن و عصبیت بود. متأهل نشد و زندگانی را به تنهایی به سر برد.تصویر آرتور شوپنهاورشوپنهاور رابطه زندگی با مرگ را به شیوه‌ی جالبی بیان می‌کند:زندگی مرگی است که هر آن به تعویق می‌افتد، اما دست‌آخر این مرگ است که غلبه می‌کند. زندگی ما همچون ساعت شنی است و زمانی که شن‌ها از بالا به پایین بیایند، مرگ از راه می‌رسد. هر لحظه که زندگی می‌کنیم مرگ را لحظه‌ای دیگر به تعویق می‌اندازیم. مرگ همچون هیولایی است که طعمه‌اش ما هستیم، اما او پیش از آن‌که طعمه‌اش را بخورد مقداری با آن بازی می‌کند، دست‌آخر خوردنِ طعمه‌اش قطعی است. آن زمانی که مرگ در حال بازی با طعمه‌اش است، زندگیِ کوتاهِ ما جریان پیدا می‌کند.همچین شوپنهاور معتقد بود که انسانی سعادتمند است که به دنیا نیاید و در درجه‌ی دوم کسی سعادتمند است که زودتر بمیرد، به این معنا که اگر فردی در این عالم زودتر بمیرد، سعادت بزرگی نصیبش شده است.با تفاسیر فوق می‌توان به این نتیجه رسید که شوپنهاور خودکشی را راه سعادت بداند؛ اما نتیجه کاملاً متفاوت است. شوپنهاور با عمل خودکشی مشکلی نداشت و اصولاً در خودکشی چیزی را نمی‌یافت که اخلاقاً اعتراض‌پذیر باشد. وی به ما یادآور می‌شد که بسیاری از یونانیان و رومیان، خودکشی را عملی شریف لحاظ می‌کردند. دیل ژاکت نظر شوپنهاور درمورد مرگ را این‌گونه بازگو می‌کند:شوپنهاور قویاً ابراز می‌کند که رنج، زندگی را چنان تیره‌روز می‌سازد که فقط ترس از مرگ، فرد را از خودبراندازی باز می‌دارد. درحالی که اگر زندگی در کل لذت بخش بود، ایده‌ی مرگ به‌عنوان منتهای زندگی تحمل‌ناپذیر می‌بود.اما وی برخلاف تصور شوپنهاور باور دارد که خودکشی، شخص را از رنج نجات نمی‌دهد. برای فهم این موضوع، باید درمورد رنج، اراده‌ی معطوف به زندگی، فنومن و نومن در فلسفه‌ی شوپنهاور اندیشه کنیم.رنج و ارادهمفهوم کانونی متافیزیک شوپنهاور، مفهوم اراده است. اراده، نیروی محرک غایی و ذات کل جهان مادی، از جمله ذات خودمان است. شوپنهاور توضیح می‌دهد که جهانْ اراده است، بدن انسان نیز اراده‌ی فردی است و خود را درون انسانیت به مثابه اراده‌ی معطوف به زندگی ابراز می‌کند. در عین حال، این اراده‌ی معطوف به زندگی و بدن فیزیکی‌ای که از قبل آن ابراز می‌شود، صرفاً جزو جهان فیزیکی نیست. جهانی که پویا می‌شود یا با نیرویی جدا که اراده است، پیش‌رانده می‌شود. (برای فهم بهتر موضوعِ مطرح‌شده، به مثالی که درباره‌ی طبیعتی که خواستگاه فرامین است، رجوع شود). می‌توان جمله‌ی فوق را به این صورت تفسیر کرد که اراده‌ی معطوف به زندگی، نیرویی است که اراده را در سطح فرد ابراز می‌کند. شوپنهاور دراین مورد می‌نویسد:«این کلید شناخت درونی‌ترین هستی کل طبیعت می‌شود. … او همان اراده، کلید شناخت درونی‌ترین هستی کل طبیعت می‌شود. … او همان اراده را نه‌تنها در این فنومن‌ها که کلاً به خود او شبیه‌اند (یعنی در انسان‌ها و حیوانات) باز خواهد شناخت، بلکه تأمل مستمر، او را به بازشناختن آن نیرویی سوق خواهد داد که در گیاه می‌تند و می‌روید. نیرویی که بلور با آن صورت‌بندی می‌شود. نیرویی که مغناطیس را به سمت قطب شمال می‌گرداند. او همه‌ی این‌ها را فقط در فنومن به مثابه اموری متفاوت بازخواهد شناخت، اما طبق سرشت درونی‌شان، همه‌ی این نیروها یکی هستند.»در تفسیر کلام شوپنهاور باید دقت کرد که او نیز مانند کانت وجود فنومن و نومن را می‌پذیرد؛ اما برخلاف کانت نومن را به اراده ربط می‌دهد. (کانت نومن را به خدا نسبت می‌داد.) زیرا شوپنهاور به خدا و نفس معتقد نبود. همچنین منظور از اراده در فلسفه شوپنهاور، عقل نیست. در واقع شوپنهاور رابطه‌ی عقل و اراده را به این صورت بازگو می‌کند که اراده، رهبر انسان است نه عقل؛ به این معنا که انسان ابتدا چیزی را اراده می‌کند و آن‌گاه عقل آن‌چیز را توجیه می‌کند. البته این‌که انسان چه چیزی را اراده می‌کند نیز به اراده فی نفسه باز می‌گردد که در کل عالم وجود دارد (می‌توان گفت که فروید در بیان نظریات ناخودآگاه و ایگو و سوپرایگو، از نظریات شوپنهاور ایده گرفته باشد).شوپنهاور به دلیل وجود این اراده‌ی معطوف به زندگی، زندگی را سراسر رنج می‌داند. او این موضوع را به صورت زیر شرح داده است:«رنج، ذاتی زندگی است و لذا از بیرون بر ما روان نمی‌شود، بلکه هرکس منبع دیرپای آن را درون خودش به اطراف می‌برد.»شوپنهاور در سه وجه این درد و رنج را توضیح می‌دهد:۱- او ادعا می‌کند که وجود عادی ما آفرینندگان زنده، چنان است که باید به سوی اهداف سخت بکوشیم. شوپنهاور اشاره می‌کند موجودی که می‌کوشد و آگاه است که کدام‌یک از اهدافش محقق شده است، موجودی است که رنج می‌کشد. هر یک از ما باید بکوشیم تا باشیم و به ناچار کشمکش اهداف رخ می‌دهد (به منظور بقا و بودن، مجبور به انتخاب بین اهداف هستیم).۲- شوپنهاور می‌گوید رنج با اراده‌ی معطوف به زندگی متصل است. زیرا این اراده نه از حالت خشنودی، بلکه از نوعی کاستی برمی‌خیزد که این کاستی خود نوعی از رنج است. وقتی کسی از دستیابی به اهدافش بازمی‌ماند، کاستی (همراه با آگاهی ازعدم نیل به غایتش) به درازا کشیده می‌شود و این، رنج را پیش می‌برد.۳- در نهایت نیز دست‌یافتن به اهداف، هرگز کوشش و رنج را یکسره متوقف نمی‌کند. هیچ کامروایی ممکنی در جهان نمی‌تواند برای خاموش کردن تب و تاب آن کافی باشد، بر مطالباتش مقصود نهایی نهد و حفره‌ی عمیق قلبش را بیاکند.در نهایت شوپنهاور راه رهایی از این رنج را انکار اراده‌ی زندگی می‌داند؛ اما سؤال اینجاست که این انکار به چه صورت است؟ آیا مرگ (و به‌ویژه مرگ خودخواسته و خودکشی) به‌عنوان راهی برای انکار اراده‌ی زندگی شناخته نمی‌شود؟شوپنهاور دو دلیل برای ‌عدم امکان رهایی از رنج و درد از طریق خودکشی را مطرح می‌کند:۱- دلیل اول بیشتر ناظر بر عدم امکان رهایی از رنج به ‌وسیله‌ی مرگ به‌صورت عام است. شوپنهاور نه به فنا و نه به بقای جاودانی به وسیله‌ی مرگ اعتقاد نداشت و آن دو را کذب برابر می‌دانست. او برای بیان دلیل اول خودش، به نظریه‌ی فنومن و نومن خود بازمی‌گردد. یعنی آنکه در صورت مرگ، فنومن ما که متعلق به مکان و زمان مشخصی است، دچار فنا می‌شود؛ اما همچنین شوپنهاور بیان می‌کند که «خود» بسی بیشتر از این است. فرد همچنین چیزی در خود، بیرون از زمان و مکان و فراسوی تغییر است که بدین سان پذیرای مرگ نیست. او بیان می‌کند که خود فنومنال من، محققاً بخش ناچیز از آن «منی» است که به‌راستی هستم:«واقعاً بزرگ‌ترین ایهام در واژه‌ی «من» قرار دارد. آن سان که این واژه را می‌فهمم، می‌توانم بگویم مرگ، تمام پایان «من» است؛ وگرنه به همان اندازه که این پدیدار فنومنال شخصی‌ام، بخش بی‌نهایت کوچک از خود درونی راستینم است، من ازجهانم (من بخشی از جهان هستم و به جهان باز می‌گردم)».ایده این است که جهان (در اینجا و اینک) خود را به مثابه «من» فنومنال تجلی می‌کند. اما آنگاه که «من» از وجود داشتن دست می‌کشد، همان جهان خود را در افراد دیگری متجلی خواهد کرد که هر یک، از خود به مثابه «من» یاد خواهند کرد. درست آن‌سان که خواهد گفت: من اغراضم را پی می‌گیرم، من رنج را تجربه می‌کنم و مانند آن. از این رو، مرگ آزادی از رنج را فراهم نمی‌آورد.۲- شوپنهاور در دلیل دوم بیشتر به‌ عدم امکان نیل به آزادی و انکار اراده‌ی زندگی از طریق خودکشی می‌پردازد. وی معتقد است که با خودکشی صرفاً به براندازی فنومن فردی خود موفق می‌شویم؛ اما سرشت درونی (نومن) با خودکشی از بین نمی‌رود و باز هم متحمل رنج و درد است.«خلاصی اختیاری از فنومن فردی (که غیر از انکار اراده‌ی معطوف به زندگی است) فقط فعل آزادی‌اش، برای پدیدار شدن در فنومن است. … خودکشی بیش از آنکه انکار اراده باشد، فنومنی از تأیید قوی اراده است؛ زیرا سرنوشت ذاتی انکار، در این امر واقع نهفته است که از زندگی و نه از ماتم‌های زندگی احتزاز شود. خودکشی، زندگی را اراده می‌کند و صرفاً از شرایطی ناخرسند می‌شود که این ماتم‌ها، بر آن اساس به او رسیده است. لذا از آنجا که او فنومن فردی را برمی‌اندازد، به‌هیچ‌وجه نه از اراده‌ی معطوف به زندگی، بلکه صرفاً از زندگی دست می‌کشد».شوپنهاور اذعان می‌کند که شخص حق فردی دارد که برای رسیدن به آزادی از طریق رنج، مرتکب خودکشی بشود و حتی او می‌پذیرد که می‌تواند بفهمد که چرا شخص چنین کاری را اقدام می‌کند، اما تحقق آزادی را از این طریق انکار می‌کند.در نهایت شوپنهاور راه‌هایی را برای انکار اراده‌ی زندگی معرفی می‌کند:ابتدا شوپنهاور، هنر را به‌عنوان راهی (موقت) برای انکار اراده‌ی زندگی معرفی می‌کند. در هنگام انجام همل هنری و یا مشاهده‌ی اثری هنری، لحظه‌ای از زندگی جدا شده و امیال انسانی از بین می‌روند؛ اما زمانی که اقدام هنری تمام می‌شود، به زندگی برمی‌گردیم و زندگی مترادف است با رنج. به همین علت است که او هنر را به‌عنوان راهی موقت انتخاب کرده است.راه نهایی انکار اراده‌ی زندگی، زهد است. رسیدن به مقام وحدت میان انسان‌ها و خروج از کثرت‌گرایی. رسیدن به مقامی عارفانه که دیگر گوش نشنود، چشم نبیند و مغز نیندیشد…شاید این متن بیشتر شما را سردرگم کرده باشد. متأسفانه یا خوشبختانه، طبیعت فلسفه و شناخت همین هست. شوپنهاور نمی‌تواند دارویی برای مرگ‌آگاهی تجویز کند و رسیدن به مقام زهد مسیری دشوار و متفاوت است. سردرگمی درباره‌ی مرگ هیچ‌وقت پایان نمی‌یابد. دوست دارم این متن را همچون آغازش، با مونولوگ هملت به پایان برسانم:نقاشی افلیا اثر جان اورت میلتبودن، یا نبودن: مسئله این استآیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانه‌ی تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم،یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویمتا آن دشواری‌ها را ز میان برداریم؟مردن، آسودن، سرانجام همین است و بس؟و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده.پس این نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود.مردن. . . آسودن… و باز هم آسودن… و شاید در احلام خویش فرورفتن.ها! مشکل همین جاست؛ زیرا اندیشه‌ی اینکه در این خواب مرگپس از رهایی از این پیکر فانی، چه رؤیاهایی پدید می‌آیدما را به درنگ وامی‌دارد؛ و همین مصلحت‌اندیشی استکه این‌گونه بر عمر مصیبت می‌افزاید.وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم،اهانت فخرفروشان، رنج‌های عشق تحقیرشده، بی‌شرمی منصب‌دارانو دست ردّی که نااهلان بر سینه‌ی شایستگان شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند،در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟کیست که این بار گران را تاب آورد،و زیر بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون دل خورد؟اما هراس از آنچه پس از مرگ پیش آید،از سرزمینی ناشناخته که از مرز آن هیچ مسافری بازنگردد،اراد‌ه‌ی آدمی را سست می‌نماید.و ما را وامی‌دارد که مصیبت‌های خویش را تاب آوریم،نه اینکه به سوی آنچه بگریزیم که از آن هیچ نمی‌دانیم.و این آگاهی است که ما همه را جبون ساخته،و این نقش مبهم اندیشه است که رنگ ذاتی عزم ما را بی‌رنگ می‌کند.و از این رو اوج جرئت و جسارت مااز جریان ایستادهو ما را از عمل بازمی‌دارد(ویلیام شکسپیر_ نمایشنامه‌ی هملت_پرده‌ی سوم)</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 19:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?ظهور و سقوط کمون پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-vlevvc7xon33</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:احمدرضا باشی مقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402مقدمههجده مارس، ارتش ملی فرانسه، عملیات بازپس‌گیری توپ‌های جنگی پاریس را آغاز می‌کند. توپ‌های جنگی از مناطق استراتژیکی چون بلویل و بوت شومون، با موفقیت جمع‌آوری می‌گردند؛ ولی در مون‌مارتر، که بیشترین مقدار توپ‌های جنگی در آن قرار دارد، هنگامی که ژنرال کلود لیکومت، انتظار فرا رسیدن اسب‌ها را می‌کشد، گروهی از مردم او و سربازانش را محاصره می‌کنند. لحظه‌به‌لحظه بر جمعیت افزوده می‌شود، هم از برون و هم از میان سربازان. لکومت به سربازان خود دستور می‌دهد اسلحه‌های خود را پر و رو به جمعیت شلیک کنند. سه بار چنین دستوری قرائت می‌شود ولی تیری شلیک نمی‌گردد. گارد ملی و مردم، لکومت و افسرانش را دستگیر می‌کنند. پس از چند ساعت، نُه گلوله در بدن لکومت و چهل‌وچهار گلوله در بدن كليمنت-توماس، جمهوری‌خواهی که پیش‌تر در سرکوب دست داشت، جای گرفت. خورشید برای اولین بار کمون پاریس را می‌بیند.بر هر‌کس که گذاری کوتاه بر تاریخ داشته باشد پوشیده نیست، که همراه ساختن احزاب چپ به گنجاندن اقیانوس در نعلبکی می‌ماند. در این دفتر تاریخ است که کوچک‌ترین شکاف‌ها میان خطوط باعث پدید آمدن فصولی متفاوت گشته؛ ولی این‌بار در این دفتر، مردمانی توانستند این ناممکن را ممکن سازند. لحظه‌ای کوتاه و درخشان که کمونیست، سوسیالیست، سندیکالیست، آنارشیست، فمینیست و هر آنکه راه «راست» را پیش نگرفته نقل قولی بر ما گرانی داشتند. واقعه‌ای گذرا و فروزان که پیش از خاکستر شدن، از آن به‌عنوان حماسه یاد می‌شد. واقعه‌ای که بایدها و نبایدها را آموزش می‌دهد. در هفتاد و دو روز تغییراتی صورت گرفت که به زمان حال نیز انقلابی می‌آیند. ساعت‌به‌ساعت این واقعه به ثبت رسیده است. به‌راستی چگونه می‌شود با انصاف در مورد اولین دولت کارگران تاریخ، چیزی نوشت؟«دیکتاتوری پرولتریا. آقایان، می‌خواهید بدانید این دیکتاتوری چه تصویری دارد؟ به کمون پاریس بنگرید. آن، دیکتاتوری پرولتریا بود.»-فردیک انگلسپرچم گردان 143 کمون پاریسپیش‌زمینه‌هارادیکالیسم درونینه‌تنها تاریخ، بلکه اخبار روزمره‌ی ما نیز میل به خیزش در فرانسه (و به‌طور خاص پاریس) را آشکار می‌سازند و قرن نوزدهم، از این مقوله مستثنی نیست. البته درست نیست اگر بگوییم که همه‌چیز برای جنبشی انقلابی محیا بود، ولی بهتر است اشاره کنیم که پاریس دائماً درگیر جنبش‌های انقلابی بود. جنبش‌هایی چون انقلاب جولای، انقلاب فوریه، خیزش ژوئن و شورش ژوئن، همگی بر پتانسیل انقلابی پاریس حکم تأیید می‌زدند.بیش از نصف جمعیت دو میلیونی آن زمان پاریس، به‌طور مستقیم، از قشر کارگر بودند. اندیشه‌ی جمهوری‌ای دموکراتیک بیش از هر مکان، میان همین قشر به حیات خود ادامه می‌داد. یکی از درخواست‌های بارز این بود که پاریس، مانند گروهی دیگر از شهرهای کوچک، خودمختار و با شورایی مختص به خود اداره شود. جنبش‌هایی سوسیالیستی مانند انجمن بین‌المللی کارگران، حتی هنگامی که با سرکوبی شدید مواجه شده بودند، به عقاید کارگران نفوذ یافته بودند. پیروان لوئی آگوست بلانکی نیز نه‌تنها مبارزه‎‌ای ایدئولوژیک، بلکه به جدال مصلحانه روی آورده بودند. رشد تنش در قشر پایین جامعه غیرقابل انکار بود. قتل ویکتور نوآرِ روزنامه‌نگار، فرار قشر متوسط و بالای پاریس حین محاصره‌ی پاریس و سیل پناهجویان جنگ از مناطق دیگر فرانسه، آتش خیزش را پرفروغ‌تر کرد.جنگ فرانسه و پروس، کاتالیزگر خیزشمیان تمام عواملی که به جنگ میان فرانسه و پروس منجر شدند، دو عامل می‌درخشند: یکی تمایل فرانسه برای استحکام موقعیت خود در اروپا و دیگری تحریکات بیسمارک، صدراعظم پروس، برای ترغیب دولت‌های جنوبی آلمانی به پیوستن به کنفدراسیون آلمان شمالی با استفاده از خطر حمله‌ی فرانسه.با رأی مثبت پارلمان فرانسه به اعلان جنگ به پروس، فرانسه به خاک پروس حمله برد. پروس در کمیت و کیفیت، برتری قابل توجهی به فرانسه داشت. پس از نبرد سدان و دستگیری ناپلئون سوم، امپراطوری دوم فرانسه سقوط کرد. سقوط امپراطوری منجر به تشکیل دولت امنیت ملی در پاریس گشت؛ دولتی که به جنگ ادامه داد و باعث محاصره‌ی چهارماهه‌ی پاریس گردید.بزرگ‌ترین نیروی مسلح پاریس در محاصره، گارد ملی فرانسه با سیصدهزار سرباز بود. گروه‌های گارد ملی که در محلات شکل می‌گرفتند، عقاید خانه‌ی خود را نیز حمل می‌کردند. درنتیجه، اکثریتی که از طبقات اجتماعی پایین‌تر تشکیل شده بودند، دارای ذهنی رادیکال و دستانی مسلح بودند.دفعاتی متعدد، هزاران‌ نفر از گروه‌های رادیکال و بخش‌های عموماً کارگر گارد ملی، تظاهراتی مقابل دولت مرکزی انجام دادند. درخواستشان تشکیل دولتی جدید بود، یک کمون. تا حدی که در هشت اکتبر ۱۸۷۰، هزاران نفر از اعضای گارد ملی به رهبری یوجین وارلین، حین آنکه فریاد می‌زدند «زنده باد کمون!» به مرکز شهر راه‌پیمایی کردند. در سی‌ویکم همان ماه، پانزده‌هزار تظاهرکننده، بعضی مسلح، به تالار شهر پاریس هجوم بردند. آنان دولت انقلابی خود را به رهبری بلانکی تشکیل دادند.فلورینس، یکی دیگر از فعالان این خیزش، جلوی آنکه به اعضای دولت امنیت ملی شلیک شود را می‌گیرد. دولت امنیت ملی پس از دادن وعده‌هایی دروغین، تالار شهر پاریس را بازپس‌گیری و بلانکی را دستگیر می‌کند.وضعیت سخت پاریس در سرمای زمستان و قحطی بر کاسه‌ی صبر مردم ترک وارد می‌کرد. لبریز شدن شکیبایی، خود را در تظاهراتی (که گاه به درگیری مسلحانه منجر می‌شدند) نمایان می‌ساخت. دولت امنیت ملی که شکست‌هایی متعدد در جنگ و دموکراسی را تجربه کرده بود، کوچک‌ترین پیشرفتی در شکستن محاصره‌ی پاریس به‌دست نمی‌آورْد. این وضعیت سخت، منجر به تسلیمی خفت‌بار با شروطی مهلک برای فرانسه مقابل پروس شد. قراردادی که توسط رهبر تازه انتخاب‌شده‌ی جمهوری سوم فرانسه، آدولف تیرز، امضا گردید.هفتاد و دو روز کمونتشکیل کمونپس از آنکه عملیات بازپس‌گیری توپ‌های جنگی پاریس و خلع سلاح کردن گارد ملی با کشتن جنرال لکومت به شکست می‌انجامد، آدولف تیرز، دولت و ارتش فرانسه از شهر پاریس خارج می‌شوند و به ورسای عقب‌نشینی می‌کنند. گارد ملی که از عقب‌نشینی ارتش آگاه می‌شود، به‌سرعت کنترل شهر را به‌دست می‌گیرد. روز بعد، کمیته‌ا‌ی مرکزی‌ که توسط گارد ملی پیش‌تر تشکیل شده بود، در تالار شهر پاریس جلسه برقرار می‌کند. در پایان روز پرچمی سرخ رنگ برفراشته می‌شود.هشت روز بعد، با رأی‌گیری، یک کمون با نود و دو عضو تشکیل شد؛ ولی از آنجایی که گروهی از اعضا دستگیر شده بودند و گروهی دیگر با عضویت خود مخالفت کردند، در آخر شصت عضو باقی ماند. در اولین جلسات، چندین طرح مطرح شد، مانند حذف حکم اعدام (که همانا یکی از وقایع کمون، بیرون آوردن گیوتین و آتش زدن آن، هنگامی که مردم تشویق می‌کردند بود)، خدمت سربازی و کمک به تشکیل کمون در دیگر شهرها. طبق پیشنهاد اعضای رادیکال‌تر، این دولت جدید، هیچ رییس یا رهبری نداشت. نُه کمیته برای اداره‌ی امور پاریس شکل گرفت. این کمیته‌ها تحت‌نظر یک کمیته‌ی اجرایی بودند. اعضای این کمیته‌ها و گارد ملی، در هر لحظه می‌تواستند توسط رأی‌دهندگانشان، عزل شوند.دست‌آوردهادر مدت کوتاهی که کمون کنترل پاریس را برعهده داشت، فرصتی برای تغییرات گسترده نبود. علاوه بر این، رهبران کمون نه‌تنها مسئولیت‌های اجرایی، بلکه مسئولیت‌های نظامی را نیز برعهده داشتند. ولی در همین مدت کوتاه و حجم کاری زیاد، احکامی اجرا شد که بعضی از آنها در جوامع مدرن، متداول جلوه می‌کنند:1. سکولاریسم و جدایی کلیسا از دولت2. برچینی کار کودکان3. برچینی شیفت شبانه برای نانوایان4. حذف بدهی‌های اجاره‌ی دوران محاصره5. پس دادن ابزاری که کارگران در دوران محاصره فروخته بودند6. تعویق بدهی‌ها و حذف سود بدهی7. دادن حق به کارگران، برای اداره‌ی محل کارشان، در صورتی که صاحبش رهایش کرده باشد؛ درحالی‌که صاحب محل کار، حق غرامت داشت.8. ممنوعیت جریمه کردن کارگران توسط رییس‌شان9. رایگان کردن لوازم موردنیاز برای تحصیل و دادن غذا و لباس به کودکان در بعضی مناطقنقش زنانسرکوب علیه زنان در کمون متوقف نشد و بعضاً با عدم حق رأی زنان خود را نمایان می‌ساخت؛ ولی در این فضای دموکراتیک، زنان توانستند سازمان‌هایی را تشکیل دهند تا حقوق زنان را زنده کنند. این سازمان‌ها حقوقی همچون برابری جنسیتی و دستمزد میان مردان و زنان، حق طلاق برای زنان، حق تحصیلات سکولار و پیشرفته، حذف تفاوت در رفتار با زنان متأهل و مجرد و فرزندان مشروع و نامشروع و برچیدن کار جنسی را تحقق بخشیدند.با اینکه زنان قابلیت شرکت در اداره‌ی مرکزی را نداشتند ولی همچنان راهی برای خدمت یافتند. پول مینک، فمینیست لهستانی، مدرسه‌ای رایگان در کلیسای مونتمارتر باز کرد. همچنین می‌توان به احداث روزنامه، نوشتن و ویرایش توسط بعضی زنان، برعهده گرفتن تولید کارتریج اسلحه، یونیفرم نظامی و کیسه‌های شن سنگرها اشاره نمود. پخت غذای رایگان و شستن لباس‌ها نیز داوطلبانه انجام می‌شد. ولی خدمتشان به اعمال تدارکاتی محدود نمی‌گشت؛ در هفته‌ی خونین ماه می که ارتش فرانسه کشتار خود را در پاریس آغاز کرد، زنان نه‌تنها کار سنگرسازی و رسیدگی به مصدومان را پیش بردند، بلکه اسلحه به‌دست گرفتند و در سنگرها حاضر شدند. ژوزفین مارچیاس، رختشوری عادی، حین نبرد اسلحه به‌دست گرفت و فریاد زد: «ای بزدلان! بروید و بجنگید! اگر کشته شوم، به این خاطر است که پیش از آن جنگیده‌ام!»روحانی‌ستیزیاز همان ابتدا کمون با کلیسا سر به جدال گرفت. کلیسا را شریک جرم‌های پادشاهی می‌دانست و اموال آن را مصادره کرد. کلیساها اجازه‌ی ادامه‌ فعالیت داشتند ولی بخشی از اموال آنها عمومی شدند و باید اجازه داده می‌شد تا درون آنها جلسات برگزار شود. بعضی از کلیساها به‌طور کامل به محل گردهمایی سوسیالیست‌ها بدل شدند. برای مثال، کلیسای قدیس جرمانوس اوکسیر به محل گردهمایی زنان سوسیالیست تبدیل گردید. همچنین مدارس کاتولیک به مدارس سکولار تبدیل شدند؛ و در اواخر کمون، تقویم از میلادی به تقویم انقلابی تغییر یافت.در طی دوران کمون علاوه بر اسقف اعظم، جورج دربوی، دویست کشیش، راهب و راهبه، در انتقام از کشتار ارتش فرانسه، دستگیر شدند. هدفی دیگر از دستگیری این افراد، این بود که با زندانی‌های کمون در اختیار دولت ورسای معاوضه شوند ولی تیرز که می‌دانست آزادی افرادی همچون بلانکی تا چه حد می‌تواند خطرناک باشد، مخالفت کرد. در آخرین روزهای کمون، اسقف اعظم و گروهی از کشیش‌ها برای سرانجام دادن به انتقام، اعدام شدند.اشاره به مکالمه‌ای مشهور میان رائول ریگاولت، رییس پلیس پاریس حین کمون، با یک یسوعی نیز خالی از لطف نیست:«ریگاولت: شغلت چیست؟کشیش: خدمتگزار خدا هستم.ریگاولت: اربابت کجا زندگی می‌کند؟کشیش: همه‌جا.ریگاولت (رو به منشی): یادداشت کن: پدرْ فلانی ادعا می‌کند خدمتکار ولگردی به اسم خداست.»فراملی‌گراییکمون از همان ابتدا تمام مرزهای ملیتی را کنار زده بود؛ تا حدی که بعضی از رهبران کمون فرانسوی نبودند. برای مثال، دابروسکی از لهستان (که ابتدا به شورا و سپس به فرماندهی گروهی از نیروهای کمون در جنگ در آمد) فرانکل از مجارستان و گاریبالدی از ایتالیا نیز در کمون نقش داشتند. در طول کمون، پرچم سه رنگ فرانسه به پرچمی تماماً سرخ تغییر کرد با این عنوان که «پرچم کمون، پرچم جمهوری جهان است.»با اینکه یکی از اهداف جنگ فرانسه و پروس، ملحق کردن مردم پشت امپراتور با بیگانه‌ستیزی بود، در طول محاصره، این نفرت به نفرت از اختلاف طبقاتی بدل شد. به نشان اتحاد جهانی، کمون، ستون واندوم را پایین کشید. این ستون که به افتخار پیروزی‌های ناپلئون اول برافراشته شده بود، توسط کمیته‌ی کمون سرنگون شد؛ زیرا به‌عنوان «نماد وحشی‌گری» و «سمبل خشونت و غرور دروغین» از آن یاد می‌شد. جایگاه پیشین ستون، با پرچم‌های قرمزرنگ تزیین گردید.نبرد با ورسایحمله به ورسایبا اینکه به محض تشکیل کمون بعضی از اعضای رادیکال‌تر مانند بلانکیست‌ها، حمله‌ی فوری به ورسای و کنترل یافتن بر تمام فرانسه را درخواست نمودند، ولی اکثریت این درخواست را رد کردند و بر افزایش کنترل بر پاریس تأکید نمودند. شاید اگر از وضعیت بد روانی ارتش فرانسه استفاده می‌کردند، تاریخ وجهی دگر به خود می‌گرفت. این مکث یادآور سخن لوئی آنتوان، انقلابی‌ای در انقلاب قرن پیش از کمون، است که «یک انقلاب را نباید نصفه رها کرد.»پس از مدتی، نبرد میان گارد ملی و ارتش فرانسه آغاز شد. در دوم آوریل، نبردی در پل نویی رخ داد که به شکست گارد ملی انجامید. ارتش فرانسه هر شخصی را که از کمون به اسارت گرفت اعدام کرد و کمون نیز برای انتقام، اسقف اعظم و گروهی از کشیش‌ها را دستگیر کرد و ادعا کرد اگر اعدام شهروندان کمون ادامه پیدا کند، آنها را اعدام خواهد نمود. وعده‌ای که تا آخرین روزهای کمون اجرا نشد.روز بعد، با این تصور که ارتش فرانسه به سوی گارد ملی شلیک نخواهد کرد، بیست‌وهفت هزار نفر از گارد ملی به سوی ورسای راه‌پیمایی کردند. ولی ارتش فرانسه که دژهای اطراف پاریس را بازپس گرفته بود، به سوی گارد ملی‌ای که هیچ‌گونه تدارکاتی نچیده بود تیراندازی نمود. گارد ملی پراکنده شد و عقب‌نشینی کرد. دگرباره تمام اسیرهای کمون توسط ارتش فرانسه اعدام شدند.پیشروی ورسایبا پیروزی‌هایی که دولت جمهوری سوم به‌دست آورد، پیشروی خود را ادامه داد. در تمام طول این زمان پاریس محاصره و دائماً زیر شلیک توپ جنگی بمباران شد. بمبارانی که توسط همان‌هایی صورت گرفت که حملات ارتش پروس را محکوم می‌کردند. اکثر پاریسی‌ها معتقد بودند ارتش فرانسه حاضر نمی‌شود به پاریس حمله کند و شهروندانش را بکشد ولی همان‌طور که تیرز گفته بود: «هیچ توطئه‌ای جز پاریس، علیه جمهوری وجود ندارد. این توطئه ما را مجبور می‌کند خون فرانسوی‌ها را بریزیم. بارها و بارها می‌گویم...»پس از تصاحب دژ ایسی، که نقطه‌ای حیاتی در اطراف پاریس بود، ارتش فرانسه با سرعتی بیشتر به پیشروی‌اش به سوی پاریس ادامه داد. در نوزده می به کمیته‌ی اجرایی کمون خبر رسید که ژنرال مک ماهون، فرمانده‌ی ارتش فرانسه، به دیوارهای پاریس رسیده است. گارد ملی فرماندهی مشخصی نداشت و هر بخش از پاریس، توسط شخصی متفاوت فرماندهی می‌شد. این عدم یکپارچگی باعث ایجاد هفته‌ای شد که هویتش از نامش عیان است.هفته‌ی خونین ماه میبعد از ظهر یکشنبه، بیست‌ویکم می، کنسرتی در باغ تویلری برگزار شد. هدف این کنسرت جمع‌آوری پول برای ایتام و قربانیان جنگ بود. برگزارکننده‌ی این مراسم وعده داد ارتش ورسای هیچ‌گاه وارد پاریس نخواهد شد و در یکشنبه‌ی بعد، کنسرتی دیگر در همین مکان برگزار خواهد شد. یکشنبه‌ی بعد برای کمون فرا نرسید.در ادامه‌ی روز، ارتش فرانسه وارد شهر پاریس شد؛ به آرامی در شهر پیشروی کرد و نقاط حیاتی را تسخیر نمود. جاروسلاو دابروسکی (که فرماندهی گارد ملی در آن نقطه را بر عهده داشت) به کمیته‌ی مرکزی این خبر را اعلام و درخواست پشتیبانی نمود. لویی دلسکوز، فرمانده‌ی نظامی کمون که هیچ تجربه‌ی نظامی‌ای نداشت، این خبر را موثق ندانست. جاروسلاو دابروسکی پس از ضدحمله‌ای برای ساعاتی مفقود شد و خبر ورود ارتش فرانسه به پاریس تا صبح فردا اعلام نگشت.روز دوشنبه که خبر ورود ارتش فرانسه به پاریس پخش شد، سنگرسازی سرعت گرفت. با اینکه گردانی متشکل از زنان -که لوئیس میشل، آنارشیست‌ و فمینیست برجسته، در آن حضور داشت- تشکیل شد، ولی خبر ورود ارتش باعث از بین رفتن هرگونه یکپارچگی در گارد ملی گردید. بسیاری از سربازان به خانه بازگشتند و دیگران به دفاع از محلات خود رفتند. این گستردگی باعث پیشروی هرچه بیشتر ارتش شد. در این روز بود که اولین اعدام‌های اسیران کمون در هفته‌ی خونین صورت گرفت.خبر شکست در مناطق تحت کنترل جاروسلاو دابروسکی، باعث ایجاد شایعاتی شد که او از دولت فرانسه یک میلیون فرانک پول دریافت کرده تا شهر را تسلیم کند. دو روز بعد، دابروسکی از جراحت، در سنگرها جان خود را از دست داد. آخرین کلمات وی چنین بود: «آیا هنوز هم فکر می‌کنند من یک خائنم؟»عدم یکپارچگی، ضعف در کمیت و کیفیت، و نبود تدارکات لازم منجر شد تا ارتش فرانسه تا روز سه‌شنبه نصف پاریس را تحت کنترل خود درآورد.در روز چهارشنبه، کمون درخواست صلح را به ورسای داد. این درخواست صلح، خواستار منحل شدن کمون و دولت امنیت ملی، انتخاب دولت جدید در شهرهای بزرگ و عفو اعضای کمون بود. پوستر این درخواست‌ها بر دیوار مناطقی که کمون همچنان کنترل می‌کرد نصب شد. ارتش فرانسه بدون توجه به این درخواست، پیشروی کرد.انتهای این روز، کمون بالأخره به وعده‌ای که پیش‌تر داده بود عمل کرد. اسقف اعظم و پنج گروگان دیگر اعدام شدند.روز پنج‌شنبه مانند روزهای آتی، کمون به عقب‌نشینی ادامه داد. در انتهای این روز، دلسکوز با یونیفرم خود از سنگرها بالا رفت و پس از شلیک، کشته شد.روز جمعه، آخرین حکم کمیته‌ی مرکزی کمون صادر شد. این حکم خواستار این بود که شهروندان منطقه‌ی‌ بیست، به یاری منطقه‌ی نوزده برخیزند. سربازان باقی‌مانده‌ی کمون توسط سربازان فراری دیگر مناطق پشتیبانی شدند.روز شنبه آخرین حمله‌ی کمون پاریس صورت گرفت. حمله‌ای که در تمام طول شب ادامه یافت و ناکام ماند. جز منطقه‌ی بیست که موقعیتی مناسب برای دفاع داشت، دیگر نقاط حیاتی کمون تسلیم شدند.در روز یکشنبه، ارتش پاریس با محاصره کردن آخرین منطقه‌ی تحت کنترل کمون، آنها را مجبور به تسلیم شدن کرد.تعداد تلفات کمون در هفته‌ی خونین می از ده‌هزار تا پانزده‌هزارنفر تخمین زده شده؛ آماری که بعضاً تا سی‌هزارنفر نیز بالا رفته است. کشتار در خیابان و اعدام اسیران به رشد این آمار کمک کرد. کمیته‌ی مرکزی کمون، در عقب‌نشینی‌های خود نتوانست اسناد را بسوزاند و آمار تمام سربازان به دست ارتش افتاد. از همین سو دستگیری‌های گسترده‌ای صورت گرفت. اکثریت سریع رها شدند، گروهی تبعید و زندانی گشتند، عده‌ای نیز حکم اعدام گرفتند. لوئیس میشل تبعید شد. او در دادگاه خود، قاضیان را تشویق کرد به او حکم اعدام دهند: «به‌نظر می‌رسد هر قلبی که برای آزادی می‌تپد، بر هیچ‌چیز جز تکه‌ای سرب حق ندارد. پس من حق خود را می‌خواهم!»میراثکمون پاریس نه فقط به تنهایی واقعه‌ای شگفت‌انگیز، بلکه با توجه به جایگاه تاریخی آن است که اهمیت والایش آشکار می‌گردد. این حقیقت که پیش از آن، نظامی برپایه‌ی جنبش کارگران شکل نگرفته بود. از آن سو که کمون، تلاشی برای دموکراسی مشارکتی بود و رهبر یا رییس‌ جمهوری نداشت، عقاید تمام پیش‌برندگان خود را حمل می‌کرد. عقایدی که گستردگی بالای آنها هویتی مبهم به کمون بخشید و این گستردگی نیز چیزی بود که در آخر، باعث تضعیف آن مقابل دشمنان خارجی شد.با اینکه کارل مارکس، در نامه‌هایش انتقاداتی بر کمون پاریس وارد کرد ولی در کتاب خود آنها را «پیشگامان باشکوه جامعه‌ای نو» نامید. لنین نیز مانند مارکس، کمون پاریس را به‌عنوان اولین «دیکتاتوری پرولتریا» تحسین کرد ولی انتقاداتی از این قبیل مطرح نمود که کمون، به اندازه‌‌ی کافی اعمالی برای حفظ موقعیت خود انجام نداد و به‌جای آنکه با حمله به ورسای پیروزی خود را مستحکم کند، به دولت ورسای فرصت تجدید قوا داد. مائو نیز علاوه بر تحسین کمون، دو اشکال آن را از دید خود بیان کرد: یک، نبود حزبی یکپارچه برای هدایت آن. دو، مهربانی و سازش با دشمنان خود.انگلس از مسائلی همچون نبود ارتش و خودمختاری مناطق مختلف چنین برداشت کرد که کمون پاریس به معنای سنتی خود یک دولت نبود؛ بلکه وضعیتی انتقالی به حذف دولت به‌طور کل بود. شکی نیست که خیل عظیم آنارشیست‌های حاضر در کمون در این امر بی‌تأثیر نبود؛ آنارشیست‌های جمع‌گرا، اشتراک‌گرا، فردگرا، باکونینیست و پرودونیست تنها بخشی از این قشر بودند. میخائیل باکونین، اندیشمند آنارشیست، کمون را تحسین می‌کرد نه فقط به این علت که «شورشی علیه دولت» بود بلکه همچنین چون جلوی «دیکتاتوری انقلابی» را نیز گرفته بود. لوئیس میشل، یکی از فعالان کمون، بعدها در اعتصابی در فرانسه، پرچم سیاهی به اهتزاز درآورد که امروزه به‌عنوان یکی از نمادهای آنارشیسم شناخته می‌شود.کمون پاریس علاوه بر تأثیرات ایدئولوژیک، یکی از عوامل تشکیل دیگر کمون‌های فرانسوی از مارسی و لیون تا بزانسون و سنت اتین بود.مارکس در نامه‌ای به دوست خود گفت: «کمون، تنها شورش شهر پاریس در شرایطی استثنایی بود». واشبرن، سفیر آمریکا در پاریس، کمونارها را «راهزن»، «قاتل» و «پست‌فطرت» خطاب کرد. ژرژ ساند جمهوری‌خواه، آنها را «دولت جرم و جنون» می‌دانست. به‌راستی کمون چه بود؟ کمون، با تمام اشتباهاتش، بیش از هرچیز، بانگ آزادی بود. این نوا بر گوش هر انسانی که حتی یک‌بار رهایی از ظلم را خواسته‌ی خود دانسته، به سمفونی زندگانی می‌ماند. آوازی رسا که آهنگ نبرد با اسارت است. فریادی که بدون کوچک‌ترین رحمی خفه شد، ولی پژواک آن صدوپنجاه سال بعد همچنان شنیده می‌شود.</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 19:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?ریشه‌کاوی یک مفهوم: موزه‌‌ها و پرسمان هویت</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-p7gzigqvjxhx</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:علی وثوق‌زاده مقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402زندگی‌های گذشته‌ی من، هنوز راهِ کارکردن را به من یاد می‌دهند. می‌بینید که آموزنده کجا منزل دارد و منزل او را هیچ کدام از این محققان سرگردان‌مانده نمی‌توانند پیدا کنند؟نیما یوشیج۱۵ اردیبهشت ۱۳۳۴بحران‌های هویتی، آدمی را به شناخت بنیان‌های تاریخی و فرهنگی خویش سوق می‌دهد. انسان در پاسخ به هویت فردی‌اش گزیری از پرداخت به هویت جمعی‌اش ندارد، و این دو رابطه‌ای ناگسستنی با هم دارند. این موجود «سرگردان عرصات دوزخ»، برای بازیافت ریشه‌های وجودی‌اش به چیزهایی گوناگون چنگ می‌زند که شامل کتاب‌ها و موزه‌ها می‌شوند. کتاب‌ها ما را به درون‌کاوی دعوت می‌کنند و سیر تغییرات را برای‌مان نمایان می‌سازند. موزه‌ها نیز این سیر را تجسم می‌بخشند و رد پاهای باقی‌مانده در این زیست چند هزار ساله را به نمایش می‌گذارند. این رد پاها دارای اهمیتی سِتُرگ‌اند، چرا که هویت آدمی، تنها در وجودش متمرکز نشده و در تمامی ابزارها و هنرها و چیزهایی که دوست دارد، خرد شده است. پس برای شناخت بهتر آدمی و پی بردن به هویتش، باید این رد پاها را به دقت وارسی نمود تا بتوان تکه‌های این پازل هویتی را کامل کرد، تا بتوان تعریفی به‌دست آورد، تا بتوان از این «جزیره‌ی سرگردانی» کوچید. به قول اِنگلس: «تعریف هر چیز، تاریخ آن چیز است». پس برای درک بهتر این هویت و تعریفش، باید سفری تاریخی را در پیش بگیریم. سفری که در این نوشتار از دل موزه‌ها خواهد گذشت.موزه بنیادی‌ست که سه وظیفه‌ی اصلی جمع‌آوری، نگهداشت و نمایش اشیاء را بر عهده دارد. این اشیاء ممکن است نمونه‌هایی از طبیعت و مربوط به زمین‌شناسی، ستاره‌شناسی یا زیست‌شناسی باشند، یا آفرینش‌های هنری و علمی انسان در طول تاریخ را به نمایش بگذارند. حال می‌توان با مشاهده‌ی اشیاء و بررسی چگونگی موجودیت و عوامل ایجاد آن‌ها در بطن فرهنگ‌های گذشته، زندگی انسان‌های ادوار گوناگون را از نظرگاه‌های سیاسی، هنری، اقتصادی و دینی فهم کرد.واژه‌ی موزه در زبان تلفظ Muse يوناني، و نام يكايك الاهه‌هاي نه‌گانه‌ی هنر، شعر و موسيقي در يونان باستان است. بتكده‌ی آنان را (كه محفلي براي بحث و تبادل افكار ميان دانشمندان و جايي براي نگهداري و نمايش گوهرها و اشيای ارزشمند بود) به زبان يونان Moueseion مي‌ناميدند. واژه‌ی Muse در زبان‌هاي انگليسي و ايتاليايي، به معناي چشم دوختن، تفكر كردن، تأمل و درنگ به‌كار رفته است. واژه‌ی موزه در زبان‌ فارسي در دوره‌ی سلطنت ناصرالدين‌شاه رايج و در آثار مكتوب محمدحسن اعتمادالسلطنه براي نخستين بار مشاهده شده است.تاریخچه‌ی پیدایش موزه در جهان و روند تکاملی آن از یک مجموعه‌ی خصوصی تا مؤسسه‌های عظیم فرهنگی را می‌توان در طی سه مرحله، یا به اصطلاح موزه‌داران سه «انقلاب» بیان نمود. البته انقلاب به آن معنا که در هر مرحله، تحول بنیادین فرهنگی و اجتماعی رخ دهد. اولین انقلاب با گشوده شدن مجموعه‌های خصوصی به روی مردم انجام پذیرفت؛ دومین انقلاب با روی آوردن مردم به موزه‌ها در سده‌ی نوزدهم میلادی در جهان صنعتی به وقوع پیوست؛ و انقلاب سوم هم از بعد جنگ جهانی دوم رخ داد. در عصر انقلاب الکترونیکی، موزه‌داران با تِز «موزه‌ها را میان مردم ببریم» به تکنولوژی جدید ارتباطات مجهز شده و حتی اشیاء را به سخن گفتن با مردم واداشتند.هسته‌ی مرکزی موزه‌ها چه در غرب و چه در شرق بی هیچ هدف خاصی و به تدریج جمع‌آوری شده‌اند و تشکیل آن‌ها نشان‌دهنده‌ی یکی از ویژگی‌های ژرف انسانی‌ یعنی اشتیاق به گردآوری‌ست.موزه‌ها راوی تکثرات مغفول‌مانده‌ی جامعه‌ی انسانی‌اند و بازدید از آن‌ها این تکثرات هویتی و تاریخی مردم آن دیار را برای بازدیدکنندگان نمایان می‌سازند. اشیای موجود در موزه‌ها تکه‌هایی‌اند از یک کل منسجم، از یک «ما»؛ چیزی که خیلی وقت‌ها بعضی از ایدئولوژی‌های دُگم می‌خواهند نفهمند، یا نادیده بگیرند، یا حتی نابودش کنند. تندیس‌های بودا در استان بامیان افغانستان را در نظر بگیرید. تندیس‌هایی که از بلندترین مجسمه‌های سنگی در جهان محسوب می‌شدند و روزگاری نشانگر تاریخ دیرینه‌ی آن کشور بودند، امروزه به دست طالبان نابود شدند تا بخشی از تاریخ آن کشور نیست شود و تاریخی دیگر جایگزینش گردد. میلان کوندرا جایی گفته که «برای این که تاریخ جدیدی ساخته شود باید تاریخ قبلی نابود گردد». جنایات اسرائیل نیز در کرانه‌ی باختری رنگ و بوی این‌چنینی دارند. آن‌ها موزه‌های فلسطینیان را مورد حمله‌ی مستقیم قرار می‌دهند و آنها را از بین می‌برند، چرا که به دنبال تغییر هویت آن‌ها هستند؛ چرا که می‌خواهند فقط روایتگر قسمتی از تاریخ باشند؛ چرا که می‌خواهند تکثر را نادیده بگیرند.موزه‌ها به دلیل نمایان کردن ریشه‌های آدمی، دو پارگی بین انسان امروزی و دیروزی را کاهش می‌دهند. آن‌ها پیام‌های مانده از گذشته را برای‌مان به حال آورده‌اند. پیام‌هایی که حکایت از هویت‌های متنوع «من»ها دارند. بنابراین می‌توان گفت که موزه با اجتماع هویت‎‌های گوناگون تناظر می‌یابد، هویت‌هایی که خود در پیوستار زمان، مکان و فضا معنی یافته‌اند و ما می‌توانیم با رجوع به آن‌ها این معنی را به قدر وسع‌مان بازیابی کنیم. معنی‌ای که انقطاع تاریخی‌مان را کاهش می‌دهد و هویت‌مان را تا حدودی نمایان می‌سازد. هویتی که راهِ کار کردن را به «ما» نشان می‌دهد.</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 20:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?داستانِ داستان‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-go06vpph3kyg</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:ساره سرلک مقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402آرتمیس الهه ی شکار و ماه در اساطیر یونان یکی بود، یکی نبود. بسیاری از داستان‌های کودکی‌مان به این طریق آغاز شدند. داستان‌هایی که شاید با گذر زمان در لایه‌های ذهنمان دفن شده باشند، اما در جایی از درونمان بخشی از ما شدند؛ با آن‌ها بزرگ شدیم و این کلمات، آرام‌بخشِ دنیای تاریک و وهم‌آور شب‌هایمان شدند. داستان‌ها تاریخی طولانی دارند؛ به طوری که این انسان‌های اولیه بودند که برای اولین بار، برای فرار از ترس‌ها و نگرانی‌هایشان شروع به داستان‌سرایی و خلق اسطوره کردند.پس از پایان عصر یخ، نوع و نحوه‌ی زندگی انسان نیز مثل بسیاری از موجودات دیگر دچار تغییر و تحول شد. او نیاز به سازگاری با طبیعت و رفع نیاز‌های خود را داشت، اما بر رفع برخی از این نیازها ناتوان بود. آن‌ها چنان انتزاعی بودند که هیچ ابزاری از عهده‌ی حل و فصل آن‌ها بر نمی‌آمد. در همین زمان بود که انسان به ناتوانی مطلق خود در برابر مرگ پی برده بود. او آگاهانه متوجه شد روزی می‌میرد و این بیش از هر چیز نزد او وحشتناک می‌نمود. او برای رهایی از این ترس سلاحی انتزاعی خلق کرد که نه بر رفع کامل آن، بلکه بر تقلیل آن توانا بود؛ و این سلاح همان چیزی است که بعد‌ها هنر نام گرفت. خلق پدیده یا پدیده‌هایی که به نمایندگی از عواطف همه‌ی افراد تولید شود و دقیقاً هم از همین راه برای همه ملموس و قابل فهم باشد. به بیانی هنر برای انسان باستان تنها راهی بود که می‌توانست با آن بر قدیمی‌ترین ترس خود غلبه کند.این کشف جدید، این جسارت خلاقانه یا اساساً تمایل به خلق، نتیجه‌ی ترسی است که از آغاز تاریخ در ظلمات ضمیر ناخودآگاه بشر وجود داشته است. در این زمان، هنرمند کسی بود که با ترسیم یا حک نقوش متفاوت بر دیواره‌ی غارها عهده‌دار مقابله با این ترس مرموز شد؛ اولین اسطوره‌ها هم بر روی همین دیوارها نقش گرفتند. این نقاشی‌ها خود بازتاب اسطوره‌هایی هستند که از ضمیر ناخودآگاه بشری سرچشمه می‌گیرند. قصد انسان غارنشین از این نقاشی‌ها، روایت قصه‌ی مقابله‌ی خود با بزرگترین دشمن ازلی‌اش یعنی مرگ بوده است. مرگ که همواره از نظر او وحشتناک می‌نمود، بدیهی است که جز در هیبت ترسناک‌ترین پدیده‌های طبیعی، یعنی حیوانات وحشی و عظیم‌الجثه، نمی‌توانست متصور شود. کوتاه سخن این که برای انسان غارنشین، مرگ یک گاو نر وحشی است که فقط با سلاح و اتحاد می‌توان از پس آن برآمد. هر انسانی برای بقای حیات خود لازم است که بر این گاو نر وحشی پیروز شود و یا اینکه حداقل در حد توان خود با آن به مقابله بپردازد؛ و این دومین اسطوره‌ی بشری است. نخستین اسطوره‌ی بشری جهانِ دیگر بود که نئاندرتال‌ها برای گریز از مرگ کلیت آن را سامان داده بودند، در حالی که دومین اسطوره حفظ حیات از طریق مقابله با مرگ است که هوموساپینس‌ها آن را بنیان نهاده‌اند.در این میان برخی داستان‌ها، تاریخ پرفراز و نشیب‌تری نسبت به باقی داستان‌ها داشته‌اند. اساطیر و افسانه‌ها داستان‌هایی هستند که نسل به نسل منتقل شدند و زنده ماندند؛ آن‌ها تخیلات و افکار پیشینیان ما را جلوه‌گر می‌شوند. نشانه‌های آن‌ها امروزه نیز در بسیاری از آثار ادبی و یا نمایشی قابل تشخیص است و حتی آثار موسیقی زیادی با الهام از آن‌ها خلق شدند. به همین دلیل، آشنایی با آن‌ها باعث درک بهتر ما از این آثار می‌شود. برای مثال، نویسنده‌ی مشهور سه‌گانه‌ی ارباب حلقه ها، جی. آر. آر تالکین، بسیار تحت‌تأثیر داستان‌های ایسلند یعنی اساطیر نورس بود. او که دایه‌ای ایسلندی داشت از کودکی با این اساطیر آشنا شد و بعدها به مطالعه‌ی آن‌ها پرداخت. در حماسه‌ی Volsunga، حماسه‌ای ایسلندی، حلقه‌ای قدرتمند و شمشیر شکسته‌ی بازسازی شده‌ای عناصر کلیدی داستان هستند. عناصر کلیدی‌ای که مشابه آن را در اثر تالکین نیز می‌بینیم. گندالفِ تالکین با ریش سفید بلند، کلاه لبه‌پهن، عصا و شنل یادآور اودین، بالامرتبه‌ترین ایزد در اساطیر نورس است. او نیز مانند اودین خرد، حقیقت و دانش را گسترش می‌دهد. این تأثیر را می‌توان در جغرافیای اثر تالکین نیز مشاهده کرد. آسگارد در اساطیر نورس خانه‌ی خدایان است که در بالاترین قسمت جهان قرار دارد و مکانی برای صلح و شادی است، چنان‌که این توصیفات یادآور والینور در اثر تالکین است. نیل گیمن، نویسنده‌ی مشهور آمریکایی، نیز در آثارش بارها از اساطیر الهام می‌گیرد، او در کتاب‌هایی مثل «اساطیر نورس» و یا «خدایان آمریکایی» به‌صورت کامل به معرفی این اساطیر می‌پردازد. او همچنین در یکی از آثارش به نام «پسران آنانسی» از شخصیت آنانسی (که در ادامه با او آشنا می‌شویم) استفاده کرده و به صورت مدرن‌تری به او پرداخته است.در اینجا بهتر است فرق میان اسطوره و افسانه مشخص شود.این که افسانه چیست و تفاوت آن با اسطوره در چیست، مطلبی است که مورد توجه بسیاری از فولکلورشناسان قرار گرفته است؛ اسطوره (Myth) در فرهنگ علوم اجتماعی آلن بیرو چنین تعریف شده است:اسطوره بیان‌کننده‌ی یک جهان‌بینی کلی در باب جهان، منشاء آن و مقام و موضع انسان در طبیعت و هم‌چنین نیروهای برین است.در تعریفی دیگر آمده است: اسطوره از نخستین تجلیات هوش بشر است. منبع الهام نخستین قصه‌هایی که انسان بافت، نظاره‌ی چیزهایی بود که معنای آن‌ها را در نمی‌یافت، اما آدمی با این همه می‌خواست -گاه برای تسکین و گاه برای توجیه وحشت و هراس خود- آن‌ها را تفسیر کند.اسطوره‌ها به‌عنوان نمادهای دیرپا شناخته و پذیرفته شده و به‌صورت مؤثر در روان و رفتار فرد و جامعه وجود دارند. آن‌ها الهام‌بخش و حرکت‌آفرین‌اند؛ اما افسانه‌ها در ظاهر حکایت‌هایی ساده و کم‌عمق‌اند که از نظر اجتماعی بسیار آمیخته با زندگی روزمره‌ی مردم‌اند. اسطوره در بلندای خیال یک قوم اتفاق می‌افتد، ولی افسانه‌ها بر روی زمین در کنار دست‌ها و چشم‌ها رخ می‌دهد. افسانه‌ها در بردارنده‌ی آرزوهای خیالی و اعتراضی به وضع موجودند. آن‌ها چیزهایی هستند که انسان نداشته اما خواهان آن بوده است مثل اسب پرنده، چراغی با دیو خدمتگزار یا ازدواج دختری فقیر با پسر پادشاه و….به طور کلی می‌توان گفت شخصیت‌های اسطوره انسانی نیستند و آیین‌های باستانی نقش اساسی در به وجود آمدن آن‌ها دارند؛ افزون بر آن، اساطیر توجیهی برای پدیده‌هایی هستند که انسان توانایی تفسیر علمی آن را نداشته است. در حالی که حوادث افسانه‌ها به دست انسان‌هایی خاص مانند شاهان یا پهلوانان رقم می‌خورد و اکثر ما با این شخصیت‌ها آشنا هستیم. افسانه‌ها دارای مفاهیم عمیق فرهنگی، اجتماعی، دینی و بعضاً سیاسی هستند و باور در افسانه‌ها کارکرد زندگی اجتماعی دارد و مسئله‌ی توجیه پدیده‌ها کمرنگ‌تر می‌شود.در این میان دسته‌ی سومی هم وجود دارد به نام متل یا داستان پریان که ممکن است با این دو به اشتباه گرفته شود. متل‌ها داستان‌های غیرواقعی‌ای هستند که برای سرگرمی و خوشایند کودکان روایت می‌شوند. در این گونه، نکته فقط شرح یک وضعیت و پند نهفته در آن است که حتی گاهی پند قابل‌توجهی هم ندارد و صرفاً شرح یک وضعیت است. مفاهیم آن اغلب محدود به یک فرهنگ یا جغرافیا نمی‌شوند و شخصیت‌های آن نیز شناسا نیستند و ممکن است هر کسی باشند.مطالعه‌ی اساطیر به‌نوعی مطالعه‌ی ناخودآگاه بشر است، به طوری که می‌توان نشانه‌های اتفاقات و تحولاتی را که برای انسان در جهان خارج اتفاق افتاده است را در داستان‌های اساطیری مشاهده کرد. برای مثال می‌توان به تحول نقش زنان در جامعه‌ی آن روز و تغییراتی که به‌دنبال آن در اساطیر رخ داد اشاره نمود.آثار تجسمی دوره‌ی نوسنگی پیش از هر چیز موتیف‌هایی را با عنوان کلی «الهه‌ها» یادآور می‌شود؛ چنان که حتی برخی این دوره را اساساً «دوره‌ی الهه‌ها» می‌نامند. الهه‌هایی که در دو طرف آنان همواره گربه‌سانانی به چشم می‌خورند که از یک سو نشان‌دهنده‌ی قدرتمندی این الهه‌ها و از سویی دیگر، نشان‌دهنده‌ی ارتباط این الهه‌ها با طبیعت هستند. انسان عصر حجر به وجود نوعی رابطه میان زن و طبیعت پی برده بود و دریافته بود که برخلاف مردان، این پیکر زنان است که بیشتر به طبیعت شباهت دارد. بدیهی است که طبیعتی که زاینده است و مادرانه پرورش می‌دهد به پیکر زنان بیشتر شباهت دارد تا به پیکر مردان. از این همه، نتیجه این که نخستین خدا طبیعت بود و طبیعت در ذات خود پدیده‌ای مادینه. زن مانند خدایان قادر به تولید مثل یا به بیانی خلق کردن است و باروری از دید انسان باستان مزیتی غیر قابل انکار است. زن می‌تواند از بدن خود انسانی دیگر را خلق کند و او را پرورش دهد؛ و فراموش نکنیم که در نزد انسان عصر حجر این فقط از دست خدایان برمی‌آمد و در ذات خود امری مقدس بود. در دوره‌ی نوسنگی مردان به شکار می‌رفتند و زنان به گردآوری منابع غذایی حاضر و آماده که در طبیعت پیرامون آن‌ها به حال خود رها شده بود مشغول بودند و قسمت قابل توجهی از غذای مردمان این ادوار با همین گردآوری تأمین می‌شد. در این زمان زنان گیاهان را پرورش دادند و حیوانات را اهلی کردند و همزمان پرورش کودکان را نیز بر عهده داشتند. بر این اساس می‌توان گفت که زن نیز پابه‌پای مرد با طبیعت پیرامون خود بی‌واسطه در ارتباط بود اما با افزایش جمعیت و یکجانشینی وضعیت تغییر کرد.در این دوره تولید فرهنگ توسعه‌ی چشمگیری یافته بود. انسان در گذشته فهمیده بود که مقابله با مرگ نیاز به همکاری دارد و این منجر به همزیستی گروهی می‌شود و حالا او از تجربه‌ی زندگی یکجانشینی گروهی به این نتیجه رسیده بود که همزیستی در قالب گروه‌های بزرگ صرفاً با تشکیل یک ساختار اجتماعی ممکن است و این ساختار هم تا زمانی سرپا می‌ماند که روابط جنسی حساب‌شده و قانونمند باشند. نیاز به توضیح ندارد که آسان‌ترین راه برای رسیدن به این هدف، مهار زنان بود. به بیانی دیگر، آن‌ها بر این باور بودند که مهار طبیعت پیش از هر چیز با مهار زنان میسر می‌شود. اندیشه‌ی مردسالارانه‌ی حاکم بر این دوره محدود کردن روابط جنسی (و به تبع آن زنان) را امری الزامی می‌نمود و این مهم‌ترین قانون زندگی فرهنگی اجتماعی نو بود. باید توجه داشت که از این راه، زن که در دوره‌ی عصر حجر قدیم در کالبد یک الهه بر سنگ‌ها شکل می‌گرفت، در دوره‌ی عصر حجر نو بزرگترین تهدید برای تخریب ساختار اجتماعی نو بود.این تحول تأثیرات خودش را بر روی اساطیر داشت به طوری که الهه‌های نسل دوم خدایان (که متعلق به عصر حجر قدیم بودند) از میان برداشته شدند و الهه‌هایی مانند هستیا، آرتمیس و آتنا خلق شدند؛ آن‌ها نماد زنان مهارشده‌ی فرهنگ جدید بودند.مدوسا و پرسئوسآتنا یکی از مؤثرترین شخصیت‌های اساطیر یونانی است. او الهه‌ی خرد و دانایی بود که پدرش زئوس، خدای خدایان، و مادرش متیس، الهه‌ی عقل و دانایی است. متیس آتنا را باردار بود که پیکی از جانب اورانوس و گایا به زئوس پیغام دادند که به دنیا آمدن این فرزند سرنوشت شومی را برای زئوس رقم می‌زند که آن همانا برکناری او از اریکه‌ی قدرت به دست فرزندش است. یگانه راه فرار زئوس از این سرنوشت بدشگون، به سفارش مادرش، خلاصی از دست متیس بود. زئوس متیس را به همین دلیل بلعید اما در ادامه آتنا از سر پدرش زاده شد. فراموش نکنیم که متیس الهه بود، آن هم الهه‌ی عقل. زئوس در پی آن بود که ارواح شیطانی را از زنان بگیرد و برای همیشه از هستی و حیات انسان دور بدارد: زنی که نماد نیروهای اهریمنی بود، یعنی متیس، از بین می‌رود تا زنی که نماد عقل و منطق است یعنی آتنا زاده شود. در این میان نباید از نظر دور داشت که این عقل و منطق همانا عقل و منطقی است در ذات خود مردانه؛ و آتنا به بیانی نمادین، نماینده‌ی منطقی است که از سر مرد در وجه عام آن برآمده است. پیش‌تر هم اشاره شد که او از عقل‌گاه زئوس زاده شد و آنان که او را عقل زئوس می‌شمارند چندان هم بی‌راه نمی‌روند. متیس (که از نسل دوم خدایان است و به نحوی منسوب به عصر حجر قدیم) عرصه را برای آتنا -که از نسل اخیر خدایان است و به نحوی منسوب به عصر حجر نو- خالی می‌کند. این کودتا بر ضد زنانگی خصوصاً در مفهوم جنسی آن است، نه زنان در حکم جنسی از انسان‌ها. در این دوره انسان متوجه شده است که افزایش جمعیت به مفهوم کاهش منابع غذایی است و علاوه بر آن، افزایش جمعیت از هر نظر برای او و جامعه‌ی شهری نوپای او مضر است. به همین دلیل، مردان در این دوره در پی تسلط بر زنان و کنترل جمعیت هستند و آسان‌ترین راه‌حل ممکن برای این مسئله همانا خانه‌نشین کردن زنان به مفهوم اجتماعی آن است و آتنا الهه‌ای است که در این نظام نو این زنان درواقع در بند را نمایندگی می‌کند.لازم به ذکر است که آتنا در هلاکت مدوسا نیز نقش مهمی ایفا کرده است. مدوسا یکی از خواهران موسوم به گورگون‌هاست. از میان خواهران گورگون فقط مدوسا میراست و مابقی همه نامیرا هستند. دستان او برنجی است، دندان‌هایش به‌ سان دندان‌های گراز وحشی است، به جای مو مارهایی در هم تنیده بر فرق سرش می‌لولند، بال‌هایی پهن و گسترده دارد و با یک نگاه می‌تواند هر موجودی را به سنگی خارا تبدیل کند. در برخی از روایات اسطوره‌ای، ظاهر مدوسا چنان ترسناک توصیف شده است که حتی برخی از خدایان و الهگان نیز از او می‌هراسند. آتنا از خطایی که مدوسا به همراه پوزئیدون، خدای آب‌ها، در معبد منسوب به او انجام داده باخبر می‌شود. او که بسیار از این اتفاق خشمگین شده بود، با خود عهد می‌بندد که مدوسا را نابود کند. در همین زمان پرسئوس به درگاه آتنا آمده و در قبال رهایی مادرش، دانائه، از چنگ پادشاه پولیدکتس، هلاکت مدوسا را متعهد می‌شود. آتنا قبول می‌کند و سپر مشهور خود را به او می‌دهد و از هرمس نیز تقاضا می‌کند که او را در این نبرد یاری دهد.پرسئوس که اکنون به سپر آتنا و داس هرمس مجهز است و خودی که او را نامرئی می‌کند، با تلاشی فوق انسانی، قبل از اینکه به نگاه مدوسا دچار شود بر او پیروز می‌شود و سپر خود را به سر مدوسا مزین می‌کند. او از این طریق در دل دشمنان خود ترسی دو چندان ایجاد می‌کرد.در اساطیر یونان روایات منسوب به نسل سوم خدایان المپ، در واقع به از میان برداشتن موجودات متعلق به نسل اول و دوم می‌پردازند و خصومت آتنا با مدوسا نیز از همین دست است. هر دوی آن‌ها، به مفهوم اسطوره‌ای آن، مخلوقاتی الهی و زن هستند اما تفاوت‌های زیادی با هم دارند: آتنا جوان، قوی، زیبا، عاقل و باکره است، در حالی که مدوسا پیر، نازیبا یا حتی چندش‌آور، مانند مرگ تاریک و در یک کلمه، از هر نظر اهریمنی است. مدوسا یا اساساً خواهران گورگون نمونه‌هایی از زنانی بودند که در عصر حجر قدیم از ضمیر ناخودآگاه بشر به وجود آمدند. آن‌ها کهن، مهارنشدنی، مرموز، بهره‌مند از نیروهای اهریمنی و از همه مهم‌تر، تهدیدآمیزند. در حالی که آتنا زیبا، با اوضاع فرهنگی-اجتماعی جدید همخوان و از همه مهم‌تر باکره، یا از دیدی زنی نازاست. مدوسا در واقع نخستین تصور مردان یونان باستان از زنان است. جای توجه دارد که در این دوره نمونه‌های شبیه به مدوسا بسیار است: زنانی زننده و بسیار زاینده. این زنان که متعلق به عصر حجر قدیم بودند در یک کلمه مهارناشدنی بودند و از همین رو برچیده شدن آن‌ها امری الزامی است؛ چون فقط در این صورت است که عرصه برای به میان آمدن زنانی همخوان با این موقعیت جدید خالی می‌شود. اگر مدوسا هلاک نشود، آتنا آن‌گونه که باید و شاید مشهود نخواهد بود.الهه‌ی دیگری که در این زمینه می‌توان به آن اشاره کرد آرتمیس است. آرتمیس دختر زئوس، خواهر آپولون و الهه‌ی شکار و ماه است؛ او یکی از الهه-مادران مهم فرهنگ یونانی است. نیوبه به توان زایندگی خود و فرزندان بسیارش می‌بالید و از همین رو همواره بر لتو، مادر آرتمیس و آپولون، که دو فرزند بیشتر نداشت به دیده‌ی تحقیر و تمسخر می‌نگریست. سرانجام صبر لتو به پایان رسید و از فرزندان خود یعنی آپولون و آرتمیس خواست که انتقام این همه انتقاد بی‌جا را از نیوبه و فرزندان او بگیرند. آپولون و آرتمیس که بیش از همه در شکار و مخصوصاً تیراندازی مهارت داشتند، چاره‌ای وحشتناک یافتند؛ در طول یک شبانه روز، همه‌ی فرزندان پسر نیوبه را آپولون و همه‌ی فرزندان دختر او را نیز آرتمیس به هلاکت رساند. نیوبه به‌خاطر این موضوع آنقدر گریه کرد که خدایان به رحم آمدند و یک پسر و یک دختر او را جانی دوباره بخشیدند، اما این نیز از اندوه او نکاست؛ چنان که از جمع و جامعه گریخت و از دربار پدر خود، تانتالوس، نیز فاصله گرفت و بر بلندای کوه اسپیلوس چندان گریه و زاری کرد که خدایان در آخر او را به تخته‌سنگی سترگ تبدیل کردند.این روایت اسطوره‌ای آشکارا بر مهار زایندگی زنان به دست خدایان اشاره می‌کند. طرح کلی این اسطوره به وضوح پیداست: مواجهه‌ی دو زنی که یکی فرزندان بسیاری دارد و دیگری دو فرزند بیشتر ندارد و در آخر هم زنی سرانجام خوشی دارد که فرزندان کمتری دارد یعنی لتو؛ نیاز به توضیح ندارد که این آشکارا تبلیغ زایندگی کمتر است. فرزندان بیشتر در جامعه‌ی فرهنگی نوپا نه تنها مثبت تلقی نمی‌شود، بلکه حتی چندان بار منفی دارد که مقابله با آن الزامی است. این اسطوره از همین رو بنیاد می‌گیرد.به این ترتیب اثرات تحولی در دوران عصر حجر، در اساطیر یونان ظاهر شد. اسطوره‌ها اساساً از خودآگاه مردمانی که موضوع آن را به شخصه تجربه کرده‌اند بنیان نمی‌گیرد، بلکه ناخودآگاه مردمانِ متعلق به دوره‌های بعد است که این موضوعات را در قالب اسطوره‌ها شکل می‌دهد.در ابتدا چگونگی شکل‌گیری داستان‌ها را در واقعیت توضیح دادیم، اما این که در اساطیر چگونه داستان‌ها به این جهان آمدند داستان دیگری را شامل می‌شود. این داستان متعلق به قوم آشانتی، قبیله‌ای ساکن در جنوب غربی آفریقاست و طبق آن داستان‌ها، به دست عنکبوتی به‌نام آنانسی به این جهان وارد شدند. آنانسی پادشاه داستان‌ها، حقه‌باز، جوک‌ساز و معلم کسانی است که از این سنت‌ها پیروی می‌کنند. کسانی که در داستان بافتن استعداد دارند می‌توانند آنانسی را احضار کنند، همچنین می‌توان او را برای شنیدن یک داستان خوب و یا کمک گرفتن برای تبدیل‌شدن به یک داستان‌نویس چیره‌دست نیز احضار کرد. او به شکل‌های مختلفی به تصویر کشیده می‌شود، گاهی به شکل یک عنکبوت بزرگ، گاهی به شکل مردی که می‌تواند خودش را به عنکبوت تبدیل کند و گاهی هم به شکل عنکبوت هشت ‌پایی با صورت و سایر ویژگی‌های انسانی. آنانسی همیشه به این شکل نبود، در واقع روزگاری بود که او یک انسان کاملاً معمولی بود، یک انسان کاملاً معمولی با حس شوخ‌طبعی غیر معمولی. همین حس شوخ‌طبعی هم بود که کار دستش داده بود، او آنقدر گستاخ شده بود که خدایان را هم مورد تمسخر قرار می‌داد؛ یک روز هم یکی از این خدایان عصبانی شد و بدنش را مانند یک کوزه تکه‌تکه کرد اما دل خدایان به رحم آمد زیرا موجود بیچاره فقط دوست داشت بخندد. برای همین اجازه دادند تکه‌های بدنش را جمع کنند و آن‌ها را به شکل یک عنکبوت سر هم کنند تا او به زندگی‌اش ادامه دهد. ابتدا از ظاهرش راضی نبود اما وقتی فهمید به همراه بدن عنکبوت، قابلیت‌های این موجود را هم پیدا کرده است، توانست با این واقعیت کنار بیاید. آنانسی هم به‌عنوان یک خدا پرستش می‌شد و هم به‌عنوان یک قهرمان تحسین می‌شد. این خدا یا مرد عنکبوتی در دسته‌ی شخصیت‌هایی قرار می‌گیرد که به آن‌ها خدایان حیله‌گر می‌گوییم؛ خدایان حیله‌گر شخصیت‌هایی شرور و منفی در داستان‌ها نیستند بلکه هدف آن‌ها بیشتر به هم زدن نظم موجود و مسخره کردن نظامی بود که باقی خدایان در جهان ایجاد کرده بودند و اکثراً هم به‌خاطر این شیطنت‌هایشان تنبیه می‌شدند. یکی از این خدایان لوکی، پسر اودین، در اساطیر نورس است. اما شخصیت آنانسی خیلی فراتر از یک دلقک می‌رود. او نقش زیادی در فرهنگ این مردم داشته است به طوری که در دوران برده‌داری آنانسی تبدیل به نماد مبارزه و مقاومت در برابر ظلم تاجران برده می‌شود و این اساطیر و افسانه‌ها تبدیل به حلقه‌ی زندگی بردگان سیاه‌پوست و زندگی پرافتخار گذشته‌شان در آفریقا می‌شود. یکی از معروف‌ترین این داستان‌ها افسانه‌ی آنانسی و جعبه‌ی چوبی داستان‌هاست.آنانسی به اطرافش نگاهی انداخت. او از جهان لذت می‌برد اما به نظرش جای بسیار خسته‌کننده‌ای بود و حوصله‌اش سر رفته بود برای همین تصمیم گرفت به قصر خدای آسمان‌ها، یعنی نیامه، سری بزند. وقتی به آنجا رسید فهمید آنجا هم اوضاع فرقی ندارد و نیامه روی تختش دراز کشیده است و خود را باد می‌زند. آنانسی تصمیم گرفت کمی در قصر بگردد تا چیزی برای سرگرم شدن پیدا کند. او جعبه‌ای را پیدا کرد که نه طلایی بود و نه جواهر نشان، نور جادویی‌ای هم از آن ساطع نمی‌شد. خدمتکار به او گفت آن جعبه‌ی داستان هاست و تا کنون هیچ کس درِ آن را باز نکرده است. آنانسی حتی نمی‌دانست داستان چیست زیرا نیامه تمام داستان‌های جهان را در آن جعبه جمع کرده بود و آن‌ها را با کسی شریک نمی‌شد.آنانسی از نیامه خواست که درِ آن جعبه را باز کند اما نیامه خشمگین شد. در آخر آنانسی پیشنهاد خرید آن جعبه را به نیامه داد و نیامه گفت اگر بتواند چهار موجودی را که از او می‌خواهد به نزدش بیاورد جعبه را به او می‌دهد.نقاشی های صخره ای غارها متعلق به عصر  سنگ در شرق اسپانیاروز بعد آنانسی چوبی در دست گرفت و بیرون خانه‌ی مار افعی‌ای نشست و وانمود کرد که با خودش صحبت می‌کند: «نه اینطور نیست، معلوم است که این بلندتر است». افعی از خانه‌اش بیرون آمد و از او پرسید که چرا با خودش حرف می‌زند. آنانسی گفت که زنش معتقد است هیچ مار افعی‌ای پیدا نمی‌شود که به اندازه‌ی این چوب بلند باشد. مار برای این که ثابت کند از چوب بلند‌تر است کنار آن خود را دراز کرد اما آنانسی پیشنهاد داد که برای اینکه مطمئن شود سر و دم مار را به چوب ببندد، مار هم قبول کرد اما آنانسی با بستن سر و دمش توقف نکرد و آنقدر تار پیچید که مار افعی زیر یک توده‌ی سفید تار عنکبوت دفن شد. به این شکل آنانسی موجود اول را گرفت و به نیامه تحویل داد.آنانسی برای به دام انداختن موجود بعدی گودال عمیقی حفر کرد. صبح روز بعد شیر غول پیکری در آن گودال گرفتار شده بود. آنانسی برای کمک به او طنابی از تارهای خود به شیر داد تا از آن برای خارج شدن از گودال استفاده کند، اما زمانی که شیر شروع به بالا آمدن از طناب کرد درگیر تارها شد. هر چه بیشتر برای رسیدن به بالا تقلا می‌کرد، بیشتر در هم می‌پیچید. سر انجام نتواست حرکت کند و آنانسی موجود دوم را هم به دام انداخت.برای موجود (یا بهتر است بگوییم موجودات بعدی) آنانسی یک کدو را خالی کرد و سوراخی در آن ایجاد کرد. سپس روی یک برگ بزرگ آب جمع کرد، نیمی از آن را روی سر خودش ریخت و نیمی دیگر از آن را روی کندوی زنبور‌های عسل. وقتی زنبور‌ها با عصبانیت از کندو بیرون آمدند، آنانسی فریاد زد که باران‌ها کمی زودتر آمده‌اند و می‌توانند درکدوی او پنهان شوند. هنگامی که آنانسی مطمئن شد آخرین زنبور هم به داخل کدو رفته است با تارهایش سوراخ کدو را پوشاند.اما موجود چهارم یک حیوان خرفت و ساده نبود که بتواند به‌راحتی با حیله‌ای او را به دام بیندازد. موجود چهارم موآتیا پری جادویی جنگل بود. موجودی از نسل خدایان که محافظ درختان جنگل بود و با جادویش می‌توانست هر حیوانی را رام کند؛ اما موآتیا یک نقطه ضعف داشت و آن هم این بود که او عاشق شیرینی بود و تنها راه به دام انداختنش هم همین بود. آنانسی چند روزی را به تراشیدن یک عروسک چوبی گذراند و وقتی که کارش تمام شد آن را با شیره‌ی درخت افرا پوشاند و جایی نزدیک برکه به درختی آویزان کرد. آنانسی هم که هرگز دلش نمی‌خواست موآتیا او را ببیند رفت و جایی دور کمین گرفت. تقریباً نصف روز گذشت تا اینکه عروسک شروع به تکان خوردن کرد. بوی شیرینی پری جنگلی را جذب کرده بود و ظاهر عروسک باعث شده بود که فکر کند او هم یک موجود جادویی‌ست و حالا دست‌هایش در شیره‌ی درخت گیر کرده بود. صدای جیغ‌های موآتیا پرندگان جنگل را فراری داد اما چیزی نگذشت که دیگر تقلایی نکرد و از خستگی بیهوش شد. آنانسی با احتیاط جلو رفت و شکارش را میان تارهایش پیچید و آن را به خدای آسمان‌ها تقدیم کرد.آنانسی بالأخره توانسته بود با هوش و حیله‌گری‌اش جعبه‌ی چوبی داستان‌ها را به دست بیاورد اما حالا جرئت نداشت درش را باز کند؛ می‌ترسید داستان‌ها آسیبی به او برسانند و یا خطرناک باشند تا اینکه بالأخره روزی زنش به ستوه آمد و از او خواست که در جعبه را باز کند. آنانسی به قصد باز کردن به سراغ جعبه رفت. آرام‌آرام لبه‌ی در را باز کرد تا از شکافی باریک داخل جعبه را نگاهی بیندازد اما همان شکاف کافی بود تا داستان‌ها مثل آتشفشان از درون جعبه فوران کنند و وارد جهان شوند. داستان‌های واقعی، داستان‌های خیالی، داستان‌های کهن و داستان‌های جدید. گوش همه‌ی انسان‌ها و حیواناتی که روی زمین زندگی می‌کردند پر شده بود از این داستان‌ها. بعضی داستان‌ها را می‌شنیدند و می‌خندیدند و بعضی‌ها هم می‌ترسیدند و گوششان را می‌گرفتند، بعضی داستان‌ها هم بودند که مردمان را عاشق می‌کردند. همین‌طور که داستان‌ها از داخل جعبه‌ی چوبی بیرون می‌آمدند، آنانسی آن‌ها را می‌شنید و از شدت خوشحالی بالا و پایین می‌پرید. حالا می‌توانست داستان‌هایش را برای همه تعریف کند، حالا روزهای بلند تابستان می‌توانست خودش و بقیه را سرگرم کند و از آن روز بود که همه‌ی مردم توانستند داستان‌های بقیه را بشنوند و داستان‌های خودشان را تعریف کنند.</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 19:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?خیام فیلسوف</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-tkzjaxuuipvk</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:مبین بزرگمهرمقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402نیکی و بدی که در نهاد بشر است  شادی و غمی که در قضا و قدر استبا چرخ مکن حواله کندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر استبا مراجعه به منابع و کتب تاریخی با شناخت‌ها و تعاریف گوناگونی نسبت به خیام رو به رو میشویم؛ برخی او را منجم و ریاضی‌دان و فیلسوف میدانند برخی از فعالیت او در طب و فقه و تاریخ دم میزنند، در گوشه و کناره‌ای از مکتوبات نیز با فعالیت او در دستگاه حکومتی رو به رو می‌شویم. همچنین منابع پراکنده‌ای در ارتباط با اشعار و رباعیات خیام وجود دارد، در بسیاری از منابع مانند تاریخ بیهقی خیام را به عنوان فیلسوف و منجم یاد می‌کنند اما از اشعار و رباعیات او دم نزده‌است؛ در بسیاری از کتب هوش و ذکاوت مثال زدنی او را مورد توجه قرار داده‌اند. پرسشی که پیش می‌آید این است که آیا خیام شاعر همان خیام ریاضی‌دان و منجم است؟ پاسخ به این سوال برای تاریخ نویسان ممکن است بسیار مهم باشد، همچنین اگر ما پاسخ این سوال را میدانستیم به بسیاری از شبهات میتوانستیم پاسخ دهیم اما پاسخ دقیقی تاکنون برای این پرسش ارائه نشده و ما در این جا قرار است رباعیات خیام شاعر را برسی کنیم و فلسفه خیام را از دل اشعارش بیرون بکشیم. سختی کار اینجاست که تعداد ابیات منسوب به خیام بسیار زیاد است و در طول تاریخ افرادی افسانه سرایی‌هایی را به او نسبت داده‌اند. ما باید ابیاتی که با قطعیت از آن خیام هستند را بیابیم و تحلیل کنیم. اما معیارمان برای اینکه با قطعیت تشخیص درست بدهیم چیست؟ چرا باید تعداد بسیار زیادی بیت منسوب به خیام وجود داشته باشد؟ چرا خیام آثارش را به طور مشخص و دقیق منتشر نکرده؟ و پرسش‌های دیگری که در ارتباط با این شاعر متفاوت در تاریخ و فرهنگ ایران رو به رو می‌شویم.گرکار جهان به عدل سنجیده بدیاحوال جهان جمله پسندیده بدی‌ور عدل بدی بکارها در گردونکی خاطر اهل فضل رنجیده بدیتشخیص ابیات خیامنکته‌ای که باید به آن توجه کنیم این است که تمام آثار منظومه‌ای که از خیام وجود دارد، بعد از مرگ او منتشر شده. قدیمی‌ترین نسخه‌ای که از رباعیات خیام موجود است نسخه &quot;بودلن اکسفرد&quot; است که حدود سیصد سال پس از مرگ خیام نوشته شده. این نسخه دارای ۱۵۸ رباعی است اما با این حال نمی‌توانیم با قطعیت صاحب همه ابیات را خیام بدانیم؛ علت اینکه ما در اکثر آثار موجود دچار شک و تردید هستیم جدای سبک و تکنیک شعری، محتوای اشعار است. این درست است در فلسفه و هنر ممکن است فردی در طول عمر خود دچار تغییرات عقیدتی شود و این تغییرات در آثار وی شهود پیدا کنند اما این تغییرات یک الگوریتم مشخص را بر حسب زمان طی می‌کنند به عنوان مثال فرد در دوران جوانی بر عقیده‌ای پایبند بوده و در پیری به خلاف آن روی آورده است اما نمی‌شود که عقاید شخص هر روز رنگ عوض کنند و مدام محتوایی متفاوت و نقیض عرضه کند. با تحقیق موشکافانه در ابیات خیام می‌توان موضوعاتی نسبتا پیوسته و متجانس را یافت. به عنوان مثال به رباعی زیر دقت کنید که خیام ان را در هفتاد سالگی سروده است و تا آن زمان از اندیشه خود عقب نشینی نکرده است.من دامن زهد و توبه طی خواهم كردبا موی سپید قصد می خواهم كردپیمانه عمر من به هفتاد رسیداین دم نكنم نشاط كی خواهم كردهمچنین می‌توان بر این باور بود که خیام از ترس افراد متعصب، اشعار خود را منتشر نکرده و فقط این رباعیات را در محافل خصوصی در نزد نزدیکان و دوستان منتشر کرده و بعد از مرگ وی که خطری او را تهدید نمی‌کرده دوستان او این رباعیات را پخش کرده‌اند اما از آنجا که این آثار به مزاج بسیاری از افراد خوش نیامده دست به تغییر و تخریب آن زده‌اند و به همین دلیل است آثار او را از یک پارچگی در آورده‌اند. با این حال می‌توان بسیاری از ابیات درست را تشخیص داد و از میان دیگر اشعار استخراج کرد؛ نجم الدین راضی که یکی از صوفیان معروف بوده است در کتاب مرصاد العباد نام خیام را می‌آورد و او را مورد نقد قرار میدهد، او خیام را فلسفی و دهری و طبیعی می‌نامد، همچنین او را محروم از حقیقت میداند؛ در بخشی از این کتاب میخوانیم:«که ثمره نظر ایمان است و ثمره قدم عرفان. فلسفی و دهری و طبایعی از این دو مقام محروم‌اند و سرگشته و گم گشته‌اند. یکی از فضلا که به نزد نابینایان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است، از غایت حیرت و لالت این بیت را می‌گوید:در دایره‌ای کامدن و رفتن ماستآن را نه بدایت نه نهایت پیداستکس می‌نزند دمی در این عالم راستکین آمدن از کجا و رفتن به کجاست»و در ادامه این نویسنده صوفی دست به توهین و سرزنش خیام می‌زند. این نویسنده از نظر زمانی به خیام نزدیک‌تر بوده و به احتمال قوی در آن زمان، هنوز اشعار خیام دست نخورده و یکپارچه باقی مانده بوده و در نتیجه او شناخت مناسبی نسبت به عقاید خیام داشته؛ برای همین دست به نقد و همچنین بطلان عقاید خیام می‌زند؛ این امر به خوبی به ما نشان می‌دهد که اندیشه و آثار ادبی خیام در مقابل اندیشه صوفیانه است و آثار او مبنای منطقی و فلسفی دارند. حال با این خط کش و معیار می‌توان بسیاری از آثار درست را تشخیص داد و استخراج و جمع آوری کرد. محمد رضا شفیعی کدکنی در یکی از گفتار‌هایشان در دانشگاه تهران در بخشی در مورد خیام از دید دیگری به موضوع می‌پردازد و به باز بودن فضای انتقادی در دوره شکوفایی اسلام در ایران اشاره می‌کند، بخشی از جملات ایشان:«این من و شما هستیم که شاید کاسه از‌ آش داغ‌تر باشیم. در آن دوره شکفتگی تمدن اسلامی، خیلی راحت آدم‌ها می‌آمدند حرفشان را می‌زدند. یک آدمی مثل خیام بوده و آدمی هم مثل نجم الدین رازی به او فحش میداده»اعتراض در شعر خیام:جامی است که عقل افرین می‌زندشصد بوسه مهر بر جبین می زندشوین کوزه‌گر دهر، چنین جام لطیفمی‌سازد و باز بر زمین می‌زندشیکی از فاکتور‌های مهم در رباعیات خیام اعتراض است، اعتراضی که مبنای شهودی و منطقی دارد؛ خرد گرایی در ابیات خیام موج میزند، و هنگامی که دست به انتقاد و اعتراض می‌زند مبنای این کار همان خردی است که او را به دور از هرگونه خرافات و افسانه سرایی با واقعیت‌ها رو به رو می‌کند، او دارای شجاعت فکری بوده، و اندیشه‌های عصاینگرش را به صورت رباعی بیان کرده. در اشعار او می‌توان پرسش‌های بنیادینی را یافت که کمتر کسی در آن دوران و حتی در دوران‌های بعدی در میان متون مطرح کرده باشد. او شجاعانه و با منطقی بی‌رحم پرسش‌ها و انتقاد‌هایش را بیان کرده که در نوع خودش بی‌نظیر است.درد خیام:درد خیام، درد دوری از معشوقه و یار نیست، درد عشق نیست، درد او درد فلسفی است که به وجود آورنده آن منطق بی‌رحمش است؛ این منطق او را در نقاط تاریک فلسفی وارد می‌کند که هر کسی جرئت ورود به آن را ندارد، او می‌داند که نمی‌تواند به پاسخی برای بسیاری از پرسش‌هایش برسد و مدام بر این نکته تاکید کرده که معمای هستی را نمی‌توان حل کرد.اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حل معما نه تو خوانی و نه منهست از پس پرده گفتگوی من و تووین پرده بر افتد نه تو مانی و نه مناما خیام خود را قربانی پرسش‌هایش نمی‌کند، چرا که او بهتر از دیگران می‌داند که نمی‌تواند از گذر ایام فرار کند و سر انجام مرگ گریبان او را خواهد گرفت، او به گونه‌ای اندیشه‌اش را بیان می‌کند که مخاطب کاملا تحت تاثیر قرار بگیرد، و یکی از عوامل مهم در اشعار او سادگی و صریح بودن آن‌هاست و اشعار او دارای پیچیدگی ادبی زیادی نیستند، به طوری که مخاطب به سادگی می‌تواند منظور او را متوجه بشود و فلسفه او را درک کند.یک چند به کودکی استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیمپایان سخن شنو که ما را چه رسیدچون آب بر آمدیم و چون باد شدیمیا در جایی دیگر می‌گوید:بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرمست بدم که کردم این عیاشیبا من به زبان حال می‌گفت سبومن چون تو بدم تو نیز چون من باشیاو که دیگر می‌داند قرار نیست برای بسیاری از پرسش‌هایش پاسخی پیدا کند و این معما هستی، معما باقی می‌ماند و همچنین از گردش ایام و گذران عمر نیز با خبر است، دست به فلسفه لذت گرایانه‌ای می‌زند که بتواند درد‌های فلسفی خود را فراموش کند و عمر را به خوشی بگذراند و درواقع خود را فارغ از غم زمانه کند.چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخخوش باش که بعد از من و تو ماه بسیاز سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخبا وجود اینکه هنوز اطمینان نداریم که این ابیات برای خیام هستند یا نه، اما نکته قابل تأمل این است که این ابیات اگر از هر فرد دیگری نیز باشد برای یک شاعر معمولی نبوده‌اند و او قطعا فیلسوف بوده که فلسفه خود را بسیار ساده و روان در قالب رباعی انتشار داده. نمود اندیشه‌هایی که در این اشعار وجود دارند را می‌توان در جای جای فلسفه کلاسیک مشاهده کرد.چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست چون هست ز هرچه هست نقصان و شکستانگار که هست هرچه در عالم نیستپندار که نیست هرچه در عالم هستآیدی تلگرام انجمن رویش دانشجویان علم و صنعت:?@Rouyesh_IUST</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 16:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?دزدان دریایی دیکتاتور</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-igxr82kffze1</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده:عرفان عبداللهیمقاله ای از نشریه اندیشه، شماره‌ی چهارم، دوره‌ی هفتم‌، تیر 1402بنگلادش - پنجشنبه ۴ فوریه ۲۰۱۶ - ساعت ۲۰وقت کاری بانک مرکزی، رو به اتمام است و کارمندان مشغول جمع‌بندی نهایی حساب‌ها و تراکنش‌ها هستند. پنجشنبه در بنگلادش آخرین روز کاری هفته به حساب می‌آید؛ به همین جهت کارمندان زیادی در بانک نیستند. ناگهان سیستم بانک ۳۵ تراکنش چند میلیون دلاری را ثبت می‌کند. کارمندان در نگاه اول مشکوک می‌شوند اما بعد از بررسی دقیق‌تر متوجه می‌شوند تراکنش‌ها از طرف سویفت اجازه تراکنش دارند. سویفت یا انجمن ارتباطات مالی بین بانکی جهانی، یک انجمن تعاونی است که خدمات مربوط به اجرای تراکنش‌های مالی و پرداخت‌های بین بانکی را در سراسر جهان ارائه می‌دهد. رقم تراکنش‌ها در مجموع، عددی ترسناک است؛ چیزی در حدود ۹۵۱ میلیون دلار!فردای روز حادثه، بانک مرکزی ایالات متحده (که ارتباطات و همکاری‌هایی در موضوعات مختلف با بانک مرکزی بنگلادش دارد) اخطارنامه‌ای به بانک بنگلادش در مورد تراکنش‌های مشکوک شب گذشته ارسال می‌کند اما با توجه به این که جمعه، روز تعطیل در بنگلادش است تا روز شنبه هیچ یک از کارمندان و مسئولان بنگلادشی از محتوای نامه باخبر نمی‌شوند؛ با این وجود، شانس با بنگلادشی‌ها یار است و به کمک بانک مرکزی ایالات متحده و با رهگیری این تراکتش‌ها، بنگلادشی‌ها موفق می‌شوند ۳۰ تراکنش را مسدود کنند و چیزی در حدود ۸۵۰ میلیون دلار را به بانک برگردانند.با بررسی‌های دقیق‌تر طرف‌های درگیر ماجرا، ردپای یکی از مخوف‌ترین گروه‌های هکری دنیا در این اتفاقات دیده می‌شود؛ گروهی تحت عنوان «لازاروس». (لازاروس نام فردی است که در آن داستان معروف، پس از مرگ، توسط حضرت مسیح زنده می‌شود.)اعضای لازاروس از یک سال قبل برای این دزدی برنامه‌ریزی کرده بودند و قدم به قدم، به هدف خود نزدیک شده‌اند؛ با ورود به سامانه داخلی بانک مرکزی بنگلادش تراکنش‌ها را ثبت کردند؛ سامانه سویفت را هک کرده و برای تراکنش‌های خود، اجازه‌نامه صادر کردند و مقاصد تراکنش‌های خود را مشخص کردند؛ مقاصدی مانند بانک‌های کوچک، شرکت‌های خصوصی یا حتی موسسات خیریه.در خصوص جزئیات ردیابی و شناسایی تراکنش‌ها می‌توان بسیار گفت، اما ترجیح می‌دهم درباره قدم بعدی لازاروس صحبت کنم؛ خارج کردن پول از سیستم بانکی.لازاروس برای این کار به سراغ کازینوهای فلیپینی رفت و با کمک این کازینوها، ۵۰ میلیون دلار از پول‌های سرقت شده به صورت نقد، در اختیار لازاروس قرار گرفت تا به مقصد اصلی ارسال شوند؛ «کره شمالی»!!بله! اعضای لازاروس در اصل یک گروه از نظامیان کره‌ای هستند که از سنین پایین تحت آموزش‌های برنامه‌نویسی و شبکه قرار گرفته‌اند تا برای خدمت به کشور و از آن مهم‌تر، «رهبرشان» آماده شوند. یکی از معروف‌ترین اقدامات این گروه، نفوذ به سرورهای کمپانی فیلمسازی سونی و انتشار اطلاعات این شرکت در سال ۲۰۱۴ بود؛ این اتفاق پس از آن افتاد که سونی فیلمی تحت عنوان «مصاحبه» منتشر کرد که در آن، کره شمالی و مخصوصاً رهبر آن، کیم جونگ اون به شدت مورد تمسخر قرار گرفته بودند.حال شاید با خود بپرسید که آیا کره شمالی نیازی به این ۵۰ میلیون دلار دارد که خود را برای به دست آوردن آن این‌گونه به آب و آتش می‌زند؟ برای درک بهتر اوضاع، بهتر است دو کره را با هم مقایسه کنیم؛ دو کشور با نژاد، فرهنگ، تاریخ، سنت و زبان مشترک.سرانه درآمد ملی ناخالص (GNI) در کره جنوبی چیزی در حدود ۴۰ هزار دلار است؛ در حالی که این شاخص در کره شمالی کمتر از هزار دلار است. یک شاخص مهم دیگر، شاخص تولید ناخالص داخلی (GDP) است که اینجا اختلاف دو کشور به شدت مشهود است. تولید ناخالص داخلی کره جنوبی عدد حیرت‌آور ۱۸۱۱ میلیارد دلار است که این عدد، اقتصاد کره جنوبی را در رتبه دهم برترین اقتصادهای جهان قرار می‌دهد؛ این در حالی است که هیچ اطلاعات دقیقی از تولید ناخالص داخلی کره شمالی در چند سال گذشته وجود ندارد و آخرین اعداد مربوط به دوران پیش از کرونا می‌شوند. در سال ۲۰۱۸ تولید ناخالص داخلی کره شمالی ۱۶.۱۲ میلیارد دلار بوده است؛ عددی بسیار وحشتناک برای یک کشور با بیش از ۲۵ میلیون نفر جمعیت.پس دیکتاتور، مانند همان مثال معروف، به هر گیاه خشکی چنگ می‌زند تا بقای خود را تضمین کند؛ حال این گیاه خشک می‌خواهد کارخانه‌ای مرزی در چین برای بیگاری ملت باشد، یا کودکی که در ریاضی استعداد دارد؛ کودکی که دیگر مهم نیست چه رویایی داشته و دوست داشته چه کاره شود.این اتفاق، یعنی دزدی از بانک مرکزی بنگلادش، یکی از صدها موردی است که لازاروس در سال‌های اخیر در آن‌ها دست داشته است. با دنبال کردن اخبار می‌توان دید که لازاروس همچنان در حال دزدی، اخاذی و خدمت به دیکتاتوری کره شمالی است. و رمز ماندگاری این گروه و اقدامات آن‌ها، کشور دوست و همسایه و برادر بزرگ‌تر، یعنی چین است؛ به نوعی که حتی مقر اصلی هکرهای لازاروس در شهر دالیان چین قرار دارد و بسیاری از پول‌های سرقت شده به کمک دولت چین در اختیار کره شمالی قرار می‌گیرد. مشخص است که برادر بزرگ‌تر، به خوبی هوای کودک شر و پرسروصدا را دارد!.لازاروس تنها یک مثال کوچک از مرام دیکتاتورها و حکومت‌های دیکتاتوری است. برای این حکومت‌ها، مردم چرخ‌دنده‌هایی هستند که تنها باید در جهت صلاح و برتری «شخص اول» حرکت کنند. لازاروس سالیانه صدها میلیون دلار برای کره شمالی سرقت می‌کند اما اوضاع مردم این کشور همانی است که همواره بوده؛ دسترسی به آب سالم، سیستم درمانی و برق تقریباً غیرممکن است و مردم عادی حتی از تهیه غذای فردای خود مطمئن نیستند؛ حکومت مردم را گرسنه، بی‌سواد و ناآگاه نگه می‌دارد تا آنان به فکر رفاه و آزادی نباشند. دسترسی به اینترنت آزاد یک شوخی بی‌مزه است؛ همانطور که مفهوم رسانه آزاد باعث خنده می‌شود. در رسانه‌های دولتی هم همه جای دنیا را فقر و بدبختی و فلاکت گرفته است به جز کشور پرافتخار کره شمالی و دوستان نزدیک؛ تمام دنیا دیکتاتور را می‌پرستند و حرف‌هایش را با جان و دل می‌پذیرند. همه چیز در بهترین شرایط ممکن است و هر کس خلاف این را بگوید، دارد «سیاه‌نمایی» می‌کنند و بهتر است مقداری ادب شود.اوضاع و شرایط کره شمالی و دیگر دیکتاتوری‌های دنیا، یک نقل قول منصوب به چارلی چاپلین را در خاطرم می‌آورد که ترجیح می‌دهم این سخن، آخرین کلام این مقاله باشد.«همه چیز یک دیکتاتور برای مردمش ترسناک است و دیکتاتورها تنها از یک چیز مردم می‌ترسند، آگاهی!»آیدی تلگرام انجمن رویش دانشجویان علم و صنعت:?@Rouyesh_IUST</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 15:53:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?انقلاب گل رز</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%84-%D8%B1%D8%B2-hsxo70yttxuq</link>
                <description>نویسنده و گردآورنده: رادین نورزادمقاله ای از نشریه قلم، شماره‌ی سیزدهم،بهمن و اسفندانقلابی رنگی در میانه­‌ی منش انقلابیگریمشی انقلابیگری و تحول‌خواهی انقلابی در طول سده‌ها دگرگونی، شیوه‌های متنوعی را برای ایجاد تغییر مطلوبش به‌کار‌ گرفته است. این شیوه‌ها طی سال‌ها مبارزه و بر اساس ویژگی‌های خاص هر حکومت توسط ملت تعیین می‌شود؛ به‌نوعی می‌توان مدعی شد که میزان رادیکالیسم مبارزاتی ملت به میزان رادیکال بودن حاکمیت در اختناق وابسته است. وقتی به انقلاب‌های گوناگون تاریخ بشریت می‌نگریم، به لحاظ میزان خشم انقلابی، همه‌ی آنها در کنار هم یک طیف را تشکیل می‌دهند که از یک‌سو به اصلاحات و از سوی دیگر به مبارزه‌ی مسلحانه می‌رسد. در این میان، «انقلاب گل رز گرجستان» جایی در میانه‌ی این طیف است. این انقلاب یک جنبش صرفاً اصلاح‌طلبانه نیست اما از سوی دیگر به مبارزه‌ی خشونت­‌آمیز نیز ختم نشده است؛ بنابراین می‌توان آن را از جنبش‌های مدنی خواند که از این نظر در کنار انقلاب‌های ضدسوسیالیسم در اروپای شرقی قرار می‌گیرد.انقلاب گل رز گرجستان یکی دیگر از سری انقلاب‌هایی است که به مجموعه‌ی «انقلاب‌های رنگی» معروف شدند. این انقلاب در سال ۲۰۰۳ میلادی به‌ پیروزی رسید و دولت ادوارد شواردنادزه را سرنگون ساخت. نیک گفته‌اند که برای تحلیل درست یک انقلاب باید با دولت سرنگون شده و ساختار آن آشنایی یافت. پس ابتدا باید مقداری به عقب برویم تا بفهمیم که دیکتاتوری مذکور اساساً چرا به‌وجود آمد و چگونه خود را مستحکم ساخت.پنجه­‌ی خرس روس بر کشور صلیب­هادر روز ۲۱ شهریور ۱۱۷۹ خورشیدی (مصادف با ۱۲ سپتامبر ۱۸۰۰ میلادی) تزار پاول یکم خواستار امضای فرمانی شد که گرجستان را به‌طور رسمی از ایران جدا کرده و با نفی خودمختاری آن، این کشور را به امپراتوری روسیه پیوند دهد. بدین ترتیب هنگامی که انقلاب سوسیالیستی روسیه روی داد گرجستان نیز بخشی از آن امپراتوری بود، ولیکن نه به خواست خود! تلاش‌های بسیار آنها برای رسیدن به خودمختاری منجر به این شد که در ۱۷ اردیبهشت ۱۲۹۹ خورشیدی (۷ مه ۱۹۲۰ میلادی) با امضای عهدنامه‌ی مسکو روسیه خودمختاری گرجستان را به رسمیت بشناسد. البته، روس‌ها چندان هم به عهد خود وفادار نماندند! به فاصله‌ی بسیار کوتاهی پس از امضای این معاهده، ارتش سرخ شوروی به رهبری جوسف استالین، گرجستان را اشغال کرده و آن را تحت حاکمیت دولت شوروی درآورد. در حقیقت، در روز ۶ اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی (۲۵ فوریه ۱۹۲۱) سربازان ارتش سرخ رسماً وارد تفلیس (پایتخت گرجستان) شدند و این رویداد مهم تاریخی، زمینه‌ی گسترش اختناق و دیکتاتوری را در گرجستان پدید آورد. سوسیال-امپریالیسم استالین تا سال‌ها بر این کشور سایه افکند تا حدی که حتی پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی همچنان اثری از آن در گرجستان دیده می‌شد.از سال ۱۹۲۱ تا سال ۱۹۹۱ گرجستان به دست «جمهوری شورایی سوسیالیستی گرجستان» اداره می‌شد که در منابع انگلیسی با نام «Georgian SSR» شناخته می‌شود. طی این سال‌ها همچنان مسئله‌ی استقلال از روسیه و خودمختاری کامل، خواسته‌ای بود که مردم گرجستان به‌شدت بر آن پافشاری می‌کردند؛ از این رو دولت گرجستان در روز ۱۴ نوامبر ۱۹۹۰ میلادی (۲۳ آبان ۱۳۶۹ خورشیدی) نام خود را به «جمهوری گرجستان» تغییر داده و گام‌به‌گام در جهت حرکت به سوی خودمختاری پیش می‌رفت. این فرایند سرانجام به آنجا رسید که گرجستان در روز ۹ آوریل ۱۹۹۱ میلادی (۲۰ فروردین ۱۳۷۰ خورشیدی) رسماً اعلام استقلال کرد. این اعلام استقلال البته، مورد تأیید دولت شوروی نبود ولی حمایت قاطع مردم توانست استقلال گرجستان را منجر شود.تزار  پاول یکم، مردی که گرجستان را به امپراتوری روسیه پیوند  داد.استقلال، آرزویی شیرین و تلخنخستین رییس‌جمهور گرجستان در دوره‌ی جدید، زویاد گامساخوردیا بود. این موضوع اگرچه در ظاهر برای گرجستان (که مدام در تکاپوی استقلال بود) یک پیروزی محسوب می‌شد، اما مسائلی وجود داشت. حقیقت آن است که فرایند ملت‌سازی گرجستان تا حد زیادی به ساختارهای قومیت‌گرایانه‌ی تک‌قومه وابسته بود، از این رو ملی‌گرایی خیلی سریع جای خود را به قومیت‌گرایی افراطی داد. زویاد گامساخوردیا، پیش از آنکه به قدرت برسد، شعارهایی به‌غایت فاشیستی سرمی‌داد که هم مبتنی بر فاشیسم قومی (گرجی) بود و هم فاشیسم دینی (مسیحی). شعار محوری هواداران وی «گرجستان برای گرجی‌ها» بود که وجود هر قوم دیگری در این کشور را نفی می‌کرد.به باور او شوروی برای کاهش ملی‌گرایی و استقلال‌خواهی مردم گرجستان سیاست‌هایی را در پیش می‌گرفت که اقوام دیگر گرجستان را تقویت کرده و باعث کمرنگ شدن گرج‌ها شود. این باور البته بر حقیقتی تاریخی استوار نبود اما نکته‌ی مهمی را نشان می‌داد: گرجستان بارها و بارها برای جدایی از مسکو کوشید و شکست‌های پیاپی مردم گرجستان در این راه، باعث شده بود که آنها به درک نادرستی از ملیت خود برسند. درواقع تأکید بر خلوص قومیتی مردم گرجستان بیش از آنکه برگرفته از یک حقیقت باشد، صرفاً بازتاب خشم مردم گرجستان از تمامیت‌خواهی پایان‌ناپذیر مسکو بود و اینکه جدایی از روسیه به‌ حدی برایشان مهم شده بود که حاضر بودند از هر تفکر رادیکال ضدروس حمایت کنند.این شعارها و افکار فاشیستی به‌سرعت عرصه را بر گامساخوردیا تنگ کرد و سازمان‌های حقوق بشری را علیه او شوراند. گامساخوردیا زمانی متوجه ایرادات این شعارها شد و قاطعانه دربرابرشان ایستاد که هم زود و هم دیر بود. زود بود چون تنها به‌مدت کوتاهی پس از به قدرت رسیدنش متوجه اثر مخرب آنها شد و دیر بود چون شوروی توانست با سوءاستفاده از این شعارها چهره‌ای فاشیستی از گرجستان ترسیم کند.طولی نکشید که شرایط بسیار پرتنش آن دوران به کودتای خونینی منجر شد که گامساخوردیا را از قدرت خلع کرد. درگیری‌ها از ۲۲ دسامبر ۱۹۹۱ میلادی (۱ دی ۱۳۷۰ خورشیدی) تا ۶ ژانویه‌ی ۱۹۹۲ میلادی (۱۶ دی ۱۳۷۰ خورشیدی) ادامه یافت و پس از آن گرجستان رسماً به دست ارتشی‌ها افتاد. اکنون نوبت ادوارد شواردنادزه بود که دولت جدید گرجستان را رهبری کند.زودیاد گامساخوردیا، نخستین رییس جمهور گرجستان پس از استقلالدولت ادوراد، گامی به عقبادُوارد شِواردنادزه، پیش از آنکه به‌عنوان دومین رییس‌جمهور گرجستان مشغول به کار شود، وزیر خارجه‌ی اتحاد جماهیر شوروی در دولت گورپاچف بود (۱۹۸۵-۱۹۹۰). اکثر جنبش‌های مدنی گرجستان در آن قرن در جدایی از روسیه خلاصه می‌شدند، و این جنبش‌ها در نهایت به این ختم شدند که وزیر خارجه‌ی شوروی در گرجستان به‌ قدرت برسد! یأس، ناامیدی و اندوه سراسر گرجستان را درنوردید و تمام رؤیاهای شیرین آنها برای استقلال از روسیه را بر باد داد.شواردنادزه البته، خیلی بیش از این حرف‌ها در دوران شوروی فعالیت می‌کرد. وی از ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۱ عضو فعال حزب کمونیست جمهوری شورایی سوسیالیستی گرجستان و همچنین حزب کمونیست شوروی بود. او از ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۲ در ارتش شوروی خدمت کرد. وی از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۵ نفر اول حزب کمونیست گرجستان محسوب می‌شد که به‌معنی حکمرانی مطلق بر گرجستان بود. او در انتخابات ۲۸ اکتبر ۱۹۹۰ به‌عنوان رقیب گامساخوردیا شناخته می‌شد و با جدایی گرجستان از شوروی مخالفت می‌کرد. وی چنان بود که تا پیش از فروپاشی شوروی اصلاً خود را گرجستانی نمی‌دانست و خود را اهل شوروی (Soviet) می‌خوانْد. او نمونه‌ی کامل فردی عاشق شوروی و موافق اندیشه‌های سوسیال-امپریالیستی آن بود. وی در دوران خدمتش به‌عنوان وزیر خارجه‌ی شوروی چنان فعال بود که بسیاری او را همچون چهره‌ی شوروی ‌و نماینده‌ی محض سیاست‌های گورباچفی می‌‌پنداشتند. او در بیست‌وپنجمین کنگره‌ی حزب کمونیست گرجستان چنین بیان کرد که: «برای گرجستانی‌ها خورشید نه از شرق که از شمال طلوع می‌کند، از روسیه». وی حقیقتاً «روباه نقره‌ایِ» شوروی بود.شواردنادزه در نقش بازی کردن به‌عنوان یک قدیس نیز مهارت داشت! او مدام در شبکه‌های تلویزیونی مردم را به نقد خودش فرامی‌خواند و ادعای دموکراسی و حمایت از اقشار ضعیف جامعه را داشت. همچنین در تأکید کردن بر مبارزه با فساد نیز فعال بود. داستانی از وی نقل می‌کنند که روزی که در حزب کمونیست گرجستان به‌قدرت رسید از تمامی مسئولان خواست دست چپ خود را جلو آورده تا هرکس که ساعت‌های غربی پوشیده بود احساس شرم کند و ساعتی ساخت شوروی بخرد!ادوارد شواردنادزه، آخرین وزیر خارجه‌ی اتحاد جماهیر شوروی و دومین رییس جمهور گرجستانبا تمامی این تفاسیر، شواردنادزه در سال ۱۹۹۲ به‌عنوان سخنگوی پارلمان گرجستان منصوب شد. با درنظر گرفتن سابقه‌ی او به‌عنوان هوادار همه‌جانبه‌ی شوروی، موافقان گامساخوردیا حاضر نبودند دولت او را به‌ رسمیت بشناسند؛ این شد که در ۱۹۹۳ گرجستان دچار جنگ داخلی شد. البته، این جنگ داخلی کوتاه‌مدت بود و در ۳۱ دسامبر ۱۹۹۳ میلادی (۱۰ دی ۱۳۷۲ خورشیدی) با مداخله‌ی روسیه و مرگ گامساخوردیا، جنگ به نفع دولت شواردنادزه به پایان رسید. در نهایت با فراهم شدن همه‌چیز برای شواردنادزه، او در سال ۱۹۹۵ به مقام ریاست جمهوری رسید.البته وی خیلی زود دچار مشکلاتی اساسی شد. شواردنادزه چندین بار در سال‌های ۱۹۹۲، ۱۹۹۵ و ۱۹۹۸ مورد حمله قرار گرفت. در ۱۹۹۲ و ۱۹۹۵ در خودرویش بمب کار گذاشته شد و در ۱۹۹۸ ده الی پانزده مرد مسلح به خودروی حامل او حمله کرده و دو محافظ او را کشتند. افزون بر این‌ها، درگیری‌هایی بین دولت او و تجزیه‌طلبان اوستیای جنوبی و آبخازیا پیش آمده بود. دو ناحیه‌ی مذکور بارها در طول دهه‌های اخیر سعی کرده بودند خود را از گرجستان جدا کنند و تا به همین امروز هم به شکلی ناقص عضوی از گرجستان به شمار می‌روند.از سوی دیگر، سیاست‌ خارجی شواردنادزه نیز دچار مشکل شده بود. او به واسطه‌ی سوابق خود در دوران شوروی انتظار داشت تا از حمایت کامل موسکو برخوردار شود اما جنگ روسیه با چچن شرایط را بهم زد. در سال ۱۹۹۱ چچن از روسیه اعلام استقلال کرد که خشم مسکو را در پی داشت. از سال ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۶ چچن صحنه‌ی جنگی تمام‌عیار بین نیروهای روس و چچنی بود. نکته‌ی مهم اینجا بود که چچن در مرز شمالی گرجستان واقع است بنابراین این جنگ برای گرجستان بی‌اهمیت نبود. روسیه طبق تحقیقاتی شگفت‌آور گرجستان را به پشتیبانی از چریک‌های چچنی متهم کرد و از این رو به حمایت از تجزیه‌طلبان آبخازیا و اوستیای جنوبی پرداخت. این اقدام موجب خشم شواردنادزه شد و منجر به تنشی گشت که می‌توان آن را به یک طلاق تشبیه نمود. روزگاری خورشید گرجستان در روسیه طلوع می‌کرد، اما پس از این جنگ دیگر نه!همین موضوع باعث شد شواردنادزه خود را تمام و کمال از روسیه دور کند و مواضعی در حمایت از کشورهای غرب اروپا اتخاذ کند. وی چنان در دوری از روسیه مصمم بود که عضویت گرجستان در اتحادیه‌ی اروپا و حتی ناتو را مطرح کرد. البته برای شواردنادزه، تنش با روسیه به‌معنی دست شستن از همه‌ی باورهای پیشین خود بود به‌قسمی که او حتی به اقتصاد سوسیالیستی پشت کرده و خصوصی‌سازی شرکت‌های گرجستانی را مطرح نمود. مسئله‌ی دوری او از باورهای سوسیالیستی و کمونیستی البته تا حدی به مسئله‌ی سقوط شوروی مربوط بود و تنش‌هایی که در اواخر دوره‌ی کاری خود با حزب کمونیست شوروی داشت. در هر حال، ضربه‌ی ناشی از این تنش با روسیه تا پایان دوره‌ی شواردنادزه با او بود و وی هیچ‌گاه برای نزدیکی مجدد به روسیه تلاشی نکرد.یک مسئله‌ی دردسرساز دیگر موضوع فساد در دولت گرجستان بود که به‌شکلی افسارگسیخته گسترش یافت تا حدی که سازمان «شفافیت بین‌الملل» (Transparency International) گرجستان را به‌عنوان یکی از فاسدترین کشورهای جهان معرفی نمود. این میزان فساد باعث رشد مافیایی قدرتمند در گرجستان شده بود، چنان که ۶۰ الی ٪۷۰ تراکنش‌های مالی گرجستان در خارج از چهارچوب قانون انجام می‌شد. این نشانگر آن بود که شواردنادزه به اندازه‌ای که در زمان خدمتش در شوروی ادعا می‌کرد، در مبارزه با فساد تبحر نداشت! همچنین، گرجستان در موارد بسیاری با کسری بودجه دست و پنجه نرم می‌کرد و از تأمین هزینه‌های دولت عاجز بود. به‌علاوه، از آنجایی که گرجستان نمی‌توانست استانداردهای «صندوق بین‌اللملی پول» را برآورده کند، از دریافت وام بین‌المللی عاجز مانده و توان پرداخت بدهی‌هایش را نداشت. بدین ترتیب منابع مالی گرجستان با محدودیت شدیدی روبه‌رو شدند به‌قسمی که سالانه حدود ۱۱۰ روز کاری در گرجستان عملاً به هدر می‌رفت. در نهایت، حدود نیمی از مردم گرجستان زیر خط فقر به سر می‌بردند.از سمت راست: حیدر علی‌اف(سومین رییس جمهور جمهوری آذربایجان)، ولادیمیر پوتین، روبرت کوچاریان(دومین رییس جمهور ارمنستان)، ادوارد شواردنادزه.این عکس از جلسه‌ای میان سران چهار کشور در بیستم ژوئن سال  2000 گرفته شده است.در آن زمان روابط روسیه و گرجستان هنوز وارد فاز پرتنش خود نشده بود.گسترش و تقویت نیروهای اپوزیسیونتمامی مشکلات ذکر شده به کاهش محبوبیت شواردنادزه در میان عموم مردم گرجستان منجر شد، ولی خود او ابداً متوجه این مسئله نبود. وی خوشحال بود که در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری (۱۹۹۵ و ۲۰۰۰) به پیروزی رسیده و دولت خود را موفق می‌پنداشت؛ ولیکن انشعاب‌های حزبی سال ۲۰۰۰ همه‌چیز را تغییر داد. تا آن زمان، حزب «اتحادیه‌ی شهروندان گرجستان» به رهبری شواردنادزه کنترل همه‌ی امور را در دست داشت و در رأس فساد حکومتی قرار گرفته بود. حزب مذکور فراز و نشیب‌های بسیاری را پشت سر گذاشته بود، تا آنجا که در سال ۲۰۰۰ با کاهش محبوبیت آن، زمینه برای پیدایش احزاب جدید فراهم شد. نخستین حزب تازه‌تأسیس، «حزب راست‌های نوین» یا «حزب محافظه‌کاران نوین» بود. این حزب دارای باورهای اقتصادی و اجتماعی لیبرال بود و حاصل انشعابی عظیم در حزب «اتحادیه‌ی شهروندان گرجستان» محسوب می‌شد. این مسئله زمینه‌ی فرو‌پاشی حزب شهروندان را فراهم آورد و آن را به‌شدت تضعیف کرد. همین ضعف باعث خروج بسیاری از اعضای قدیمی حزب شهروندان از آن شد که از مهم‌ترین این افراد میکائیل ساکاشویلی (Mikheil Saakashvili) و زوراب ژوانیا   (Zurab Zhvania)بودند که بعدها به‌عنوان مهم‌ترین مخالفان شواردنادزه ایفای نقش نمودند.میکائیل ساکاشویلی، رهبر اپوزیسیون گرجستان در انقلاب گل رزشواردنادزه که از بابت نابودی حزبش ابراز نگرانی می‌کرد در تلاش بود تا با ایجاد یک ائتلاف سیاسی از دولت خود حمایت کند؛ این شد که او موفق شد تا پیش از انتخابات پارلمان حزبش را بازسازی کند.طبعاً شواردنادزه انتظار داشت حزب بازسازی‌شده‌اش بتواند محبوبیت زیادی کسب کند اما چنین نشد. واقعیت این بود که نهادهای بسیاری باعث کاهش محبوبیت شدید شواردنادزه و حزبش در طی سالیان متمادی شده بودند؛ از جمله‌ی آنها می‌توان به سازمان‌های غیردولتی نظیر «انجمن وکلای جوان گرجستان» و «مؤسسه‌ی آزادی» اشاره نمود. این سازمان‌های غیردولتی به چنان محبوبیتی در میان مردم دست یافتند که حتی توانستند حمایت آمریکا و کشورهای غرب اروپا را جلب کنند.از سوی دیگر شبکه‌ی تلویزیونی روستا‌وی ۲ (Rustavi 2) دائماً در حال تبلیغ بر علیه دولت شواردنادزه و افشای فساد دولت او بود. با اینکه طبق قانون گرجستان رسانه‌ها حق نقد دولت را داشتند اما دولت شواردنادزه تلاش‌های بسیاری برای بستن این شبکه‌ی تلویزیونی می‌کرد. در سال ۲۰۰۱ دو رویداد ناگوار در همین رابطه موجب افزایش خشم عموم مردم گرجستان شد. در ۲۶ ژوئیه‌ی ۲۰۰۱ (۴ مرداد ۱۳۸۰) گیورگی سانایا، مجری معروف شبکه‌ی روستاوی ۲، به قتل رسید. بسیاری قتل او را کار دولت شواردنادزه دانسته و وی را مورد انتقاد شدید قرار می‌دادند. گیورگی سانایا (Giorgi Sanaia) در برنامه‌های خود به افشاگری در رابطه با فساد دولتی در گرجستان می‌پرداخت و منتقد سرسخت شواردنادزه بود. رویداد دیگر و حتی مهم‌تر این بود که در اکتبر همان سال، مأموران وزارت امنیت ملی گرجستان به دفتر مرکزی روستاوی ۲ حمله کردند. این اقدام با تظاهرات حدود ۷۰۰۰ نفر همراه بود که توسط سازمان «مؤسسه‌ی آزادی» فراخوانده شدند. تظاهرکنندگان خواستار تغییر دولت بودند، خواسته‌ای که وحشت شواردنادزه را در پی داشت و او را وادار ساخت تا وزیر امنیت خود را برکنار کند. این اقدام برای جلب نظر معترضان کافی نبود و نارضایتی‌ها ادامه یافت. شبکه‌ی روستاوی ۲ در پاسخ به این حمله‌ی دولت و برای تشویق بیشتر مردم به اعتراض، چندین بار مستند «سقوط یک دیکتاتور» را پخش نمود. مستند مذکور درباره‌ی تغییر بدون خشونت دولت در صربستان می­باشد که در میان انجمن­های انقلابی از شهرت خاصی برخوردار است. این مستند یک الگوی مهم برای مردم گرجستان در تظاهرات خود به شمار می‌رفت.گیورگی سانایا، مجری معروف شبکه‌ی روستاوی 2 که توسط دولت شواردنادزه به قتل رسید.انتخابات پارلمان، آغاز یک پایانتمامی این تنش‌ها و مشکلات عدیده، انتخابات پارلمان سال ۲۰۰۳ را به رویدادی بسیار مهم بدل کرد. در روز ۲ نوامبر ۲۰۰۳ (۱۱ آبان ۱۳۸۲) انتخابات پارلمان گرجستان برگزار شد که طی آن مردم گرجستان بایستی در یک همه‌پرسی نیز شرکت می‌کردند. سه مسئله‌ی مهم باید در این انتخابات مشخص می‌شد:۱_انتخاب ۱۳۵ نماینده‌ی پارلمان از میان فهرست نمایندگان احزاب مختلف با رأی دادن به احزاب.۲_انتخاب ۸۵ نماینده از احزاب با رأی دادن به شخص و همچنین انتخاب ۱۵ نماینده از میان کاندیداهای مستقل.۳_موافقت یا عدم موافقت مردم با کاهش کرسی‌های پارلمان از ۲۳۵ کرسی به ۱۵۰ کرسی برای انتخابات بعدی پارلمان.رأی‌دهندگان می‌بایست رأی خود را در خصوص هریک از موارد فوق، در چند کاغذ رأی جداگانه اعلام نموده و آنها را در یک پاکت قرار می‌دادند. در نهایت پاکت مذکور وارد صندوق رأی می‌شد.مسئله‌ی این انتخابات به‌سرعت به یک موضوع مهم تبدیل شد. در روز ۳ نوامبر ۲۰۰۳ (۱۲ آبان ۱۳۸۲) میکائیل ساکاشویلی نتیجه‌ی انتخابات را زیرسؤال برده و خود را از برندگان انتخابات اعلام کرد. سایر نهادهای اپوزیسیون شواردنادزه نیز، با حمایت از ساکاشویلی از مردم خواستند تا نسبت به نتیجه‌ی این انتخابات اعتراض کنند. آنان برای اثبات ادعای خود به نظرسنجی‌های «جامعه‌ی بین‌المللی برای انتخابات عادلانه و دموکراسی» (International Society for Fair Elections and Democracy)  اشاره می‌کردند که از جمله نهادهای غیردولتی گرجستان بود.اعتراضات مردمی به‌سرعت در گرجستان گسترش یافت. در میانه‌ی این اعتراضات، جنبش «کمارا» (Kmara)  از جمله نهادهای بسیار فعال بود. جنبش کمارا در روز ۱۴ آوریل ۲۰۰۳ (۲۵ فروردین ۱۳۸۲) توسط شماری از دانشجویان گرجستانی، با حمایت «مؤسسه‌ی آزادی»، بنیان‌گذاری شد. کمارا جنبشی بود که با الگوبرداری از جنبش «آتپور»( (Otporایجاد شده بود. می‌دانیم که جنبش «آتپور» جنبشی صربستانی بود که دولت میلوسوویچ را سرنگون ساخت. اعضای کمارا با الگوبرداری از همین جنبش و با اتخاذ نمادی مشابه آن (یک مشت گره‌کرده) به فعالیت‌های غیرخشونت‌آمیز برای سرنگونی شواردنادزه پرداختند. واژه‌ی «کمارا» به گرجی یعنی «بس است» و همین لفظ به یکی از شعارهای پرطرفدار مردم گرجستان در جریان این اعتراضات تبدیل شده بود. این جنبش به سازماندهی تظاهرات و شعارنویسی‌های گسترده می‌پرداخت و توانست بسیاری از مردم گرجستان (به‌ویژه جوانان) را جذب خود کند. در حقیقت، حضور این جنبش محرک برجسته‌ای برای بسیاری از مردم گرجستان بود و توانست روحیه‌ی تازه‌ای به مبارزان گرجستانی بدهد. در این میان، هواداران شواردنادزه برای تبلیغ علیه کمارا، اعضای آن را به دریافت پول از سرویس‌های اطلاعاتی روس متهم می‌کردند؛ اتهامی که البته هیچ مبنای حقیقی نداشت و بیشتر نوعی برچسب­زنی کور محسوب می­شد.ساکاشویلی در میان معترضینتا روز ۲۲ نوامبر ۲۰۰۳ (۱ آذر ۱۳۸۲) اعتراضات مردمی به اوج خود رسید. طبق برنامه قرار بود در همین روز، پارلمان جدید کار خود را آغاز کند. این اقدام توسط دو حزب از چهار حزب مطرح در آن زمان غیرقانونی تلقی می‌شد، از این رو هواداران این دو حزب به رهبری میکائیل ساکاشویلی دست به تجمع در مقابل ساختمان پارلمان زدند. سرانجام، تظاهرکنندگان با گل‌های رز در دست، وارد ساختمان پارلمان شدند (اساساً نام «انقلاب گل رز» از همین حرکت نشئت می‌گیرد). ورود آنها به درون پارلمان همزمان با سخنرانی شواردنادزه بود. او با مشاهده‌ی مردم وحشت‌زده شد و به همراه محافظانش فرار کرد. وی پس از فرار، اعلام وضعیت اضطراری نمود و به سربازان و نیروهای پلیس دستور داد به محل اقامتش در تفلیس بیایند اما سران ارتش از او اطاعت نکردند. همان ارتشی که روزی او را به قدرت رسانده بود، اکنون در برابر او ایستاده بود.تظاهرات انقلابی مردم گرجستانشواردنادزه اگرچه دیکتاتور بود اما متوحش نبود؛ از این رو به‌جای پافشاری بر اختناق تصمیم گرفت تسلیم خواست مردم شود. بنابراین در عصر ۲۳ نوامبر ۲۰۰۳ (۲ آذر ۱۳۸۲) با میکائیل ساکاشویلی و زوراب ژوانیا (رهبران وقت اپوزیسیون) دیدار کرد و از تصمیم خود برای برکناری از سِمتش خبر داد. جمله‌ی معروف او در آن دیدار این بود که: «بنابراین همه‌ی این‌ [جریان‌ها] می‌تواند به­طور مسالمت‌آمیز به پایان برسد، بدون خونریزی و تلفات». اساساً همین طرز تفکر او بود که باعث شد این تحول اجتناب­ناپذیر با هزینه­ی کمتری برای دولت و ملت گرجستان به سرانجام برسد؛ صدالبته که الگوبرداری از این نوع تفکر، عملاً برای سیاسیون ضروری می­باشد.در نهایت، پس از تنها بیست روز اعتراض، دولت شواردنادزه سرنگون شد که با شادمانی هزاران نفر در سرتاسر گرجستان همراه بود. این پایانی بود بر حدود دو قرن مبارزه‌ی مردم گرجستان برای دست یافتن به آزادی!آیدی تلگرام انجمن رویش دانشجویان علم و صنعت:?@Rouyesh_IUST</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 19:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? خیلی نزدیک، خیلی متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-uui7ipr86tkl</link>
                <description>نویسنده: علی رستگارمقاله ای از نشریه قلم، شماره‌ی سیزدهم،بهمن و اسفند ۱۴۰۱شهر نوگلاس با حصاری از سیم خاردار به دو نیم تقسیم شده است. در شمال حصار نوگلاس آریزونا را خواهید دید که در بخش ایالات سانتاکروز است. متوسط درآمد خانوارها سی هزار دلار در سال است. بیشتر نوجوانان به مدرسه می‌روند و اکثر بزرگسالان تا پایان مقطع متوسطه تحصیل کرده اند. بر اساس معیار های جهانی در سطح بالایی از امید به زندگی به سر می‌برد. بسیاری ازاهالی شهر بالای 65 سال سن دارند و از بیمه پزشکی سالمندان برخوردارند. دولت بر خود لازم می‌داند که خدماتی از قبیل تأمین برق، تلفن، سیستم فاضلاب، بهداشت عمومی، شبکه راه‌هایی که نوگلاس را به دیگر شهر‌های منطقه و بقیه آمریکا متصل می‌کند و نیز قوانین و نظمی که اهمیت خود را دارند را فراهم آورد. مردم نیز می‌توانند با رای خود شهردار، فرماندار، نمایندگان کنگره و سناتور‌ها را تغییر دهند. آنان همچنین در انتخابات ریاست جمهوری تعیین می‌کنند چه کسی هدایت کشورشان را بر عهده بگیرد. دموکراسی برای آن‌ها جزو بدیهات زندگی اجتماعی تلقی می‌شود.در جنوب این حصار شرایط کاملا متفاوت است. متوسط درآمد خانوار در نوگلاس سونورا تنها بیست هزار دلار در سال است. بیشتر بزرگسالان تحصیلات متوسطه ندارند و بسیاری از نوجوانان به مدرسه نمی‌روند. مادران نگران نرخ بالای مرگ و میر نوزادان هستند و با توجه به کیفیت پایین بهداشت و سلامت عمومی طول عمر کمتری دارند. جاده‌ها در وضع بدی قرار دارند. نظم و قانون اجرای درستی ندارد. مردم نوگلاس سونورا مانند دیگر نقاط مکزیک به طور روزمره با فساد و بی‌لیاقتی سیاستمداران سروکار دارند.چگونه ممکن است دونیمه یک شهر تا این حد با هم متفاوت باشند؟ میان آنها هیچ اختلافی در جغرافیا، آب و هوا یا نوع بیماری‌های شایع در منطقه وجود ندارد زیرا میکروب‌ها برای تردد میان دو بخش آمریکایی و مکزیکی این شهر با محدودیتی روبرو نیستند؛ اما وضعیت سلامت بسیار متفاوت است. حتی ساکنان نوگلاس آریزونا و نوگلاس سونورا نیاکان و پیشینه یکسانی دارند. از غذاها و موسیقی یکسانی لذت می برند. در این‌جا ما مرتکب بی پروایی می شویم و می‌گوییم آن‌ها حتی فرهنگ یکسانی دارند.اما چرا شرایط زندگی در نوگلاس شمالی و جنوبی تا این اندازه متفاوت است؟وجود چنین اختلافات عمیقی بین دو دولت مکزیک و آمریکا ریشه در تأسیس این دو نظام دارد.دو انقلاب، دو نتیجهحدود ۲۵۰ سال پیش آمریکا (آن زمان به 13 ایالت در قاره آمریکا شمالی معروف بود) تنها مستعمره کوچکی از امپراتوری کبیر بریتانیا بود. نگاه سیاستمدران انگلیسی به این ۱۳ ایالت صرفاً به منابع طبیعی و اخذ مالیات بود. هر چند بیشتر ساکنین آمریکا از انگلیسی های مهاجر بودن اما شکافی عمیق بین خود و هم‌میهنانشان در انگلیس می‌دیدند. اولین جرقه مبارزات مدنی را کشاورزان با ندادن مالیات آغاز کردند. چندی بعد کارگران آن‌ها را همراهی کردند و رفته رفته فضای آمریکا وارد فاز انقلاب شد. دولت بریتانیا و برخی از انقلابیون سعی داشتند که انقلاب را وارد فاز مسلحانه و شورش بکنند. در این میان چندین جنگ بین انقلابیون و ارتش بریتانیا رخ داد؛ اما وجود همراهی طیف گسترده مخالفان از کشاورز و کارگر تا نظامیان و سرمایه داران باعث شد که بریتانیا به اجبار استقلال ۱۳ ایالات را در سال ۱۷۷۶ بپذیرد.با امضای اولین پیمان اتحاد در ۱۷۸۱، ایالات متحده آمریکا متشکل از ۱۳ ایالت بنیان گذاشته شد. فرانسه از ابتدا اولین و بزرگترین هم‌پیمان انقلابیون در آمریکا بود و سعی در گنجاندن دموکراسی و سکولاریسم در آمریکا داشت. هر چند آمریکا از ابتدا خود را مدافع حقوق بشر و دموکراسی می‌دانست؛ اما تا سال ۱۸۶۵ قوانینی مثل برده داری را به رسمیت می‌شناخت. تا قبل از ۱۸۱۰ استقلال طلبی در مکزیک تنها منحصر به قشر نخبگان بود؛ اما در سال ۱۸۱۰ با دعوت هیدالگو وارد فاز مسلحانه با همراهی اقشار گوناگون  مردم شد. سر انجام در ۱۸۲۱ مکزیک از اسپانیا جدا شد؛ اما از همان ابتدا مکزیک با جنگ‌های داخلی و خارجی و اختلافات داخلی روبرو بود. از این رو هیچگاه دولتی منسجم در مکزیک تشکیل نشد. پورفیریو دیاس،ژنرال محبوب ارتش مکزیک، در سال ۱۸۷۶ به ریاست جمهوری رسید. در دوران او مکزیک برای اولین بار به ثبات رسید و پیشرفت‌های فراوانی رخ داد،اما رفته رفته مردم مکزیک نوک پیکان را به سمت دیاس گرفتند و او را متهم به دیکتاتوری کردند. سرانجام در سال ۱۹۱۰ مردم مکزیک به رهبری فرانسیسکو مادرو در مبارزاتی مسلحانه پورفیریو دیاس را سرنگون کردند. مردم مکزیک در ابتدا متحد بودند و احزاب مختلف از لیبرال تا سوسیال  در کنارهم متحد علیه دیاس مبارزه میکردند؛ اما پس از پیروزی اختلافاتی عمیق بین انقلابیون بروز کرد و هر سیاستمداری که به حکومت می‌رسید تنها چند مدت بعد، از قدرت برکنار و محاکمه  می‌شد. سرانجام در ۱۹۱۷ حزب ناسیونالیست انقلابی قدرت را در دست گرفت. هر چند پس از به قدرت رسیدن این حزب، مکزیک به آرامش و امنیتی نسبی رسید، اما هرگونه انتقاد و مخالفت با بدترین شکل ممکن سرکوب می‌شد؛مخالفان اعدام یا زندانی می‌شدند و هیچ حزبی به جز ناسیونالیست انقلابی اجازه‌ی فعالیت نداشت.انقلاب فرزاندان خود را می‌خورد؟نقاشی از انقلاب فرانسهبا وجود گذشت بیشتر از صد سال از برکناری دیاس، بسیاری از مردم مکزیک می‌گویند:«انقلاب ۱۹۱۰ اشتباه بود و دیاس قهرمان ملی بود و موجب پیشرفت و ثبات مکزیک شد». هر چند در سال ۲۰۰۰ میلادی اصلاحات گسترده‌ای در مکزیک رخ داد اما بسیاری از مردم راه پیشرفت مکزیک را تنها از طریق انقلاب تصور می‌کنند. این در حالی است که برخی از مردم نیز با اشاره به انقلاب ۱۹۱۰ انقلاب را عملی پر ریسک می‌دانند و معتقدند که راه حل نجات مکزیک اصلاحات در نظام سیاسی است.انتخاب بین اصلاحات و انقلاب در هر نظام سیاسی متفاوت است. اما یک نظام، تا زمانی اصلاح‌پذیر است که مخالفان و منتقدان خود را سرکوب نکند.انقلاب برای مردمان کشورهای استبداد زده کلمه‌ای ترس‌آور، هیجان‌انگیز و در عین حال دور از دسترس است؛ از این رو تعابیر و اهداف گوناگونی از انقلاب برداشت می‌کنند.بسیاری معتقدند انقلاب فرانسه مادر انقلاب‌ها است. به‌عبارت‌دیگر تا پیش از انقلاب فرانسه، مفهوم انقلاب بنا به تعریف ارائه شده و  وجود نداشت. چون اساساً مفهوم دولت-ملت یک مفهوم مدرن است و تلاش برای تغییر دولت نیز مفهومی مدرن تلقی می‌شود. تلاش‌هایی که پیش از انقلاب فرانسه در همه‌ی جهان از جمله ایران انجام شده، عموماً نوعی قیام برای تغییر حاکم یا حاکمان در یک دوره تاریخی بوده است. از این ‌رو هیچ‌کدام از معیارهای تغییرات اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی در حکومت جدید شکل نمی‌گرفت. به ‌عبارت ‌دیگر نزاع تنها بر سر تسخیر قدرت و مواهب آن بوده و تغییر حکومت به ‌منظور بهبود زندگی عموم در دستور کار شورشیان یا قیام کنندگان نبوده است.انقلاب فرانسه باعث شروع یک دوره تغییرات وسیع در اروپا شد؛ رژیم‌های مبتنی بر ساختار فئودالی ویران شدند و پس از فراز و نشیب بسیار، نهایتاً به‌جای حکومت سلطنتی، نظام جمهوری در فرانسه برپا شد. در پی انقلاب فرانسه، مزایای ویژه طبقه زمین‌دار، اشراف و روحانیون از بین رفت و منجر به ایجاد لائیسیته شد.تغییرات فرانسه در واقع جرقه اولیه ایجاد تفکر براندازی از راه انقلاب بود؛ راه حلی که خصوصاً در قرن بیستم در سراسر دنیا گسترش یافت.چه انقلابی موفق می شود؟فضای بعد از پیروزی از بحث برانگیزترین و مناقشه برانگیزترین بخش یک انقلاب است. ارزش یــک انقلاب را ایدئولــوژی و اهــداف آن مشخص می‌کند؛ اما بسیاری از انقلاب‌ها پــس از پیروزی، طرفداران نظـام سابق و مخالفان خود را قلــع و قمــع کــرده و فضــای دیکتاتــوری را بــر کشــور حاکــم می‌کننــد. در ایــن میــان حتــی بــه انقلابیونــی کــه همفکــر آن‌هــا نبودنــد هــم رحــم نخواهنــد کــرد. ایــن رفتــار از بزرگتریــن دلایل شکست یک انقلاب است؛ کاملاً اهــداف انقــلاب فرامــوش می‌شــود و بــه هــر شــکلی کــه می‌تواننــد ســعی در حفــظ قــدرت خواهنــد کــرد. اما اصولاً اگر انقلابی:1. با حضور اقشار مختلف مردم و بدون دخالت خارجی باشد.2. برای طیف گسترده‌ای از خواسته‌های منطقی و قابل دسترس، با یک ایدئولوژی و هدف ثابت شکل گیرد.3. دارای رهبرانی شناخته‌شده و پذیرفته‌شده باشد.4. پس از پیروزی، شکل نظام سیاسی آن از طریق یک همه‌پرسی آزاد صورت گیرد.5. آزادی و دموکراسی را در همه‌ی ابعاد برقرار سازد.6. برابری بین همه‌ی افراد ایجاد کند.7. توانایی حفظ تمامیت ارضی آن سرزمین را داشته باشد.موفق می‎‌‌شود و خواهد ماند.آیدی تلگرام انجمن رویش دانشجویان علم و صنعت:?@Rouyesh_IUST</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 20:48:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?سیگنال خروج</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-bkl0mnanm1k2</link>
                <description>«نفوذ و تاثیرگذاری چشمگیری را که شهیدان در سراسر تاریخ کسب کردند در این چارچوب می‎توان درک کرد که مرگ یک شهید، برگشت ناپذیرترین &quot;خروج&quot; و انکارناپذیرترین &quot;استدلال&quot; است.» امروز با گذشت 43 سال از انقلاب اسلامی ایران، شاهد مردمی هستیم که مستاصل شده‎‌اند و از زندگی دروضعیت فعلی نا‎امیدند البته که حق دارند چرا که ادعا می‎شود کشوری پیشرفت می‎‌کند و توسعه می‎‌یابد که سیاست‎مدارش 50 سال از مردمش جلوتر باشد. اینجا اما مسئله وارونه است. در قرنی که مدیران از جاماندن از سرعت تغییرات هراسانند و شاهد رشدِ نمایی در زمینه های مختلف هستیم افراد تصمیم گیر و تصمیم ساز در ایران پاسخ پرسش‎ها و مطالبات مردم را در قرون وسطی جست‎وجو می‎‌کنند.با این حال، نا‎امیدی چاره کار نیست؛ با اینکه مردم بعد از سعی و خطاهای مختلف و زورآزمایی‎‌های متعدد، از تغییر پذیری در اندیشه حاکمیت ناامید شدند، اما از خود رفتار به شدت قابل انعطافی نشان دادند و در دوره‎‌های مختلف، تصمیمات هوشمندانه‎‌ای گرفتند. بدین صورت که با تغییر رویکرد خود نسبت به پارامترهای تغییر‎ناپذیر حاکمیت، سعی در بهینه کردن شرایط برای خود(به صورت فردی) و برای محیط زیست خود داشتند.کمی به عقب برمی‎‌گردیم و از لحاظ تاریخی مسئله را مورد بررسی قرار می‎‌دهیم. از آنجا که بستر تمامی تحولات مورد نظر ما پس از انقلاب 57 است پس انقلاب اسلامی را به عنوان صفر تاریخی این مسئله (بررسی رفتار و رویکرد مردم) قرار می‎‌دهیم.در ابتدای انقلاب اسلامی مردم ایران که به آینده ی نظم سیاسی جدید و آینده ایران امیدوار بودند، پشت سیاست‎مداران را خالی نکردند و در دو زمینه،حتی‌‎الامکان پا به پای سیاستمداران گام برداشتند. یکی از این زمینه‌‎ها جایِ پا محکم کردن انقلاب و تثبیت نظم سیاسی جدید بود و دومی که زیباترین تاثیرگذاری مردم را به ظهور می‎‌رساند، جنگ تحمیلی 8 ساله است که این دوره زمانی تا سال 68 ادامه ‎دارد. به عبارتی می‌‎توان گفت رویکرد اصلی مردم ایران در دو دهه ابتدایی انقلاب اسلامی (از قبل از وقوع انقلاب تا پایان جنگ تحمیلی)، مبتنی بر &quot;وفاداری&quot; نسبت به سیاست‌‎های حاکمیت ایران بوده است اما با گذشت زمان مکانیزم های دیگری نیز فعال شدند که قصد بررسی آنها را داریم.مکانیزم دیگری که نسبت به وفاداری، قدرت بیشتری داشته و دهه 70 و 80 شمسی را دربرمی‎گیرد و رویکرد اصلی مردم را نمایان می‌‎سازد، مکانیزم اعتراض است که از درون الگوی رفتار وفادارانه برخاسته است. از این دیدگاه، افت معادل با مخالفت فزاینده با سیاست هاست. بدین شکل که هر روز مخالفت‌‎های جدیدی از سوی مردم نسبت به سیاست‎های مختلف صورت می‌‎گرفت و نارضایتی‌‌‎ها بیشتر می‎شد اما از آنجا که امید به آینده و تغییر، دست بالای قدرت در نگاه مردم نسبت به آینده‎‌ی این سرزمین بود،  این مکانیزم همچنان کارا بود.حال سوال این است که کارآیی مکانیزم برتر &quot;اعتراض&quot; چگونه بود؟کارآیی این رویکرد به کشف شیوه‎‌های جدید برای اعمال نفوذ و فشار در جهت بهبودی شرایط وابسته بود؛ یعنی به این &quot;امید&quot; یا &quot;چشمداشت منطقی&quot; که بهبودی یا اصلاحی از &quot;درون&quot; حاصل شود، وفاداری نابخردانه می‎‌شود و در جهت رسیدن به حالت بهینه، مکانیزم اعتراض نسبت به شرایط و تصمیمات و سیاست‎گذاری‎‌ها فعال می‎‌شود. در اصل این چشمدات منطقی، خود نیز برای جلوگیری از انباشت افت است و گویی مانند یک &quot;مانع قبل از خروج از وضعیت فعلی&quot; کار می‎‌کند. به عبارتی دیگر از آنجا که افت معادل با مخالفت فراینده با سیاست‎‌ها می‌‎شود، اعتراض پدید می‎آید تا از انباشته شدن افت جلوگیری کند و مانعی بر سر راه خروج شود یا آن را به تاخیر بیندازد.همچنین ادعا می‎شود که وفاداری معمولا &quot;خروج&quot; را متوقف کرده و اعتراض را فعال می‎‌کند تا شاهد بهبودی در سیستم باشیم.حال مادامی که رویکرد اعتراض پا‎برجاست و می‎‌توان به آن امید داشت و با چشمداشتی منطقی، نسبت به آینده تلاش کرد، مکانیزم خروج &quot;عملا&quot; منتفی می‎‌شود.در اینجا باید گفت که این سه مکانیزم، یعنی (خروج ، اعتراض و وفاداری) با هم اندرکنش ویژه‎ای دارند. گاهی وفاداری به کمک اعتراض می‌‎آید تا خروج عملی نشود و گاهی اعتراض بر وفاداری چیره می‌‎شود و ظرفیتی را در مقابل خروج نگه‎ می‎‌دارد.لازم به ذکر است که این مکانیزم برعکس اقتصاد در سیاست با قدرت و پایداری بیشتری عمل می‎‌کند. در اقتصاد وقتی مشتری از اصلاح محصول نا‎امید می‌‎شود دست به خروج زده و محصول مشابه دیگری را با کیفیتی متفاوت برمی‌‎گزیند؛ اما در سیاست به انتظار بهبودی نشستن مدت زمان بسیار بیشتری را می‎طلبد. همان طور که در ایران از سال 68 تا سال 94 این رویکرد به قوت خود باقی ماند.با این حال از اواسط دهه هشتاد، و همان‎طور که انتظار می‎رفت نخبگان زود‎تر از مردم به مرز ناامیدی از تغییر در اندیشه‎‌های حاکمیت رسیدند و تصمیم به خروج گرفتند. این روند تا امروزه ادامه داشته و هر روزه به شدت آن افزوده شده است؛ حال آنکه در دهه نود دامنه این خروج، گسترده‎‌تر شد و به مردم عادی رسید. چنان که با پشت کردن مردم به سیاست‎مداران دروغگویی که خود را &quot;رفورمیست(اصلاح‌‎طلب)&quot; خطاب می‎کردند، اصلاحات از بین رفت و آنها بزرگترین پایگاه رای خود را از دست دادند.قصد بررسی دلایل این اتفاق(کنار گذاشتن رویکرد اعتراض و کنار گذاشتن اصلاحات) از حوصله متن خارج است اما می‎‌توان به چند مورد مهم اشاره کرد؛ من جمله تغییر سبک زندگی مردم و تفاوت دیدگاه نسل زد(Z) به نسبت نسل‌‎های قبلی، نداشتن گفتمان در دولت قبلی و فرصت‎‌طلبی همان به اصطلاح رفورمیست‎‌ها که از اعتماد مردم به خود استفاده کردند و مطالبات مردم را در راستای به ثمر نشاندن امور سیاسی خود تغییر دادند.برای مثال لازم به ذکر است که (فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا) راهبرد پایه‌ای اصلاح‌طلبان در چند دهه گذشته بوده است؛ راهبردی که دیگر تاریخ انقضای آن فرا رسیده است. این فشار از پایین تبدیل به نوعی فرصت‌طلبی سیاسی در میان اطلاح‌طلبان شد به طوری که آنان، مطالبات مختلف اجتماعی و صنفی مردم را تبدیل به امری سیاسی جهت بهره‌‎برداری شخصی می‎کردند.همچنین این مکانیزم‌‎ها در مورد سازمان‎ها هم بکار می‎روند. در آنجا سازما‌ن‎‌هایی که بنا به ساختار &quot;مطلوبشان&quot;، هیچ جا‌ی ضمنی یا آشکاری برای خروج و اعتراض تعریف نمی‎‌کنند، همان سازمان‎‌هایی هستند که به &quot;مقوله خروج&quot; به چشم خیانت نگاه می‎‌کنند و &quot;مقوله اعتراض&quot; را نوعی طغیان می‎‌دانند.(همانگونه که در ایران شاهد چنین طرز فکری هستیم) و نکته اینجاست که سازمان‎‌هایی از این دست در بلند مدت از باقی سازمان ها کمتر ماندنی هستند.  نویسنده و گردآورنده:علی خبازیانمنبع: کتاب خروج، اعتراض و وفاداری، نوشته آلبرت هیرشمن‌سیگنال خروجآلبرت هیرشمنآیدی تلگرام انجمن رویش دانشجویان علم و صنعت:?@Rouyesh_IUST</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 21:28:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?تخریب بافت تاریخی شیراز</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-syo6rs754dxv</link>
                <description>‍ «خوب تماشا کنید، همه این خونه‌ها قراره دو، سه روز دیگه تخریب بشه.» این کنایه پیمانکار شهرداری شیراز به عنوان مجری تخریب بناها در بافت تاریخی است، خطاب به گروهی از دانشجویان دانشگاه شیراز و اساتید معماری و مرمت که هفته گذشته به بازدید بافت تاریخی این شهر رفته بودند.بافت تاریخی شهر شیراز سال‌هاست که زیر پای لودرها می‌لرزد و هر بار بخشی از آن فرو می‌ریزد و تخریب می‌شود تا حرم شاهچراغ توسعه پیدا کند. بلایی که از دهه شصت با تخریب چند خانه تاریخی به جان بخشی از تاریخ ایران افتاد و در دهه هفتاد با تخریب قسمت وسیعی از این بافت تاریخی ادامه پیدا کرد تا طرح «بین‌الحرمین» اجرایی شود. در سال ۹۳ اما با تخریب حجمی وسیع‌تر از بافت تاریخی که شامل چند بنای شاخص مربوط به دوره قاجاریه و زندیه بود، فاز جدیدی از تخریب بافت تاریخی شیراز کلید خورد. این فاز جدید اما دیگر برای ۵۷ هکتار تخریب (که به طور رسمی اعلام شده) گام بر نمی‌دارد بلکه هدف خود را ۳۶۰ هکتار (تمام بافت تاریخی شهر شیراز) قرار داده است تا پروژه &quot;بزرگترین شهر زیارتی خاورمیانه&quot; عملی شود.دکتر معماریان ( استاد دانشکده معماری دانشگاه علم و صنعت ) و محمدمهدی کلانتری ( دانشجوی دکترا و پژوهشگر مرمت بنا و بافت‌های تاریخی در دانشگاه علم و صنعت )، دبیر پویش ملی نجات بافت تاریخی شیراز، افرادی هستند که بیشترین تلاش را برای حفظ این میراث ملی می کنند. دکتر معماریان : «در طرح موضعی شرق شاهچراغ، مشاور محترم در سال ۱۴۰۰ هیچ‌گونه تخریبی در وضع موجود پیش‌بینی نکرده است و متاسفانه وزارت میراث فرهنگی که باید جلودار دفاع از این میراث گرانبها باشد، خط تخریبی را معین کرده است که این خط حدودا با طرحی که تولیت شاهچراغ در چند سال پیش تعیین کرده بود، شباهت دارد. این امر نشان می‌دهد که نه تنها وزارت میراث فرهنگی برای منافع ملی و فرهنگی مردم عمل نکرده، بلکه در جهت کسب رضایت برخی مسئولان گام برداشته است.» نقشه مشاور یک چیز می‌گوید مصوبات یک چیز دیگر. کلانتری: «وقتی با این فرد همراه شدیم تا خانه‌هایی که قرار بر تخریب آنهاست را از نزدیک ببینیم، محدوده‌ای که می‌گفت قرار است در روزهای آتی تخریب کنند را با نقشه‌ای که از خط پیشنهادی پژوهشگاه داشتم تطبیق دادم و متوجه شدم که خط تخریبی که در حال حاضر تعیین شده بالاتر از خط پیشنهادی پژوهشگاه است و در واقع خط پیشنهادی در تخریب‌های اخیر ملاک عمل نیست.» این مصوبات همه دور از چشم تصویب می شود و پس از ماه ها به گوش شورای معماری و شهرسازی می رسد و حال اخیرا در سفر استانی ابراهیم رییسی به شیراز اختیارات مربوط به اجرای طرح توسعه حرم شاهچراغ از شورای عالی معماری و شهرسازی به معاونت توسعه استان در استانداری تفویض شود. به عبارتی شورای عالی معماری و شهرسازی در این طرح خلع ید شده و تمامی تصمیمات به استان واگذار شده است. این همان هشداری است که معماریان در خرداد امسال در نامه‌ای به استاندار فارس داد: «امکان وجود طرح مصوب پنهانی تخریب بافت تاریخی وجود دارد و ازسویی یک وجه نمایشی در گفتارها و مصاحبه‌های مسئولان دیده می‌شود... اگر آنها اعلام می‌کنند طرحی در دست اقدام دارند که هنوز تمام نشده و تصویب و نهایی نشده پس خرید املاک پیش از مصوب شدن طرح به چه معناست؟ این شائبه ایجاد می‌شود که شاید اظهارنظرهای مسئولان راهی برای انحراف افکار عمومی است.»در این میان شهروندان شیرازی که با ضرب‌الاجل وزارت راه و شهرسازی برای تخلیه منازل‌شان روبرو شدند در وضعیتی نابسامان قرار دارند. کسانی که رضایت دارند، در دو مرحله مبلغ تعیین شده از سوی کارشناس را دریافت می‌کنند -نیمی به صورت نقد و نیمی به صورت اوراق یک ساله- و کسانی که رضایت ندارند، به اجبار و بعد از ورود لودرها ناگزیر به تخلیه و ترک محل می‌شوند.چند سال پیش مشهد و حال شیراز و اگر جلوی این اتفاق گرفته نشود شهر های دیگر. خوشبختان کارزار های مردمی و افراد فرهیخته این زمینه دست به کار شدند. در نامه انجمن معماران ایران خطاب به آقای خامنه‌ای آمده بود که مسئولان «با توسل به نام های مقدس همچون بین الحرمین یا حضرت شاهچراغ» دست به تخریب بافت قدیمی شیراز زده اند؛ تا به امروز جوابی دریافت نشده است.تخریب بافت تاریخی شیراز با وجود مخالفت بیش از ۲۳۰ تن از اساتید معماری و شهرسازی٫ به بهانه نوسازی این محلات با توجه به وضع معیشتی بد مردم در این منطقه٫ بیشتر به مثابه پاک کردن صورت مسئله است و این در حالی است که تلاشی برای احداث امکانات رفاهی و مرمت این خانه ها صورت نگرفته است.امیدواریم که هرچه سریع تر از این اتفاق شوم جلوگیری شود.آیدی کانال تلگرام:?@Rouyesh_iustمیزگرد تخصصی خبرگزاری فارس  در مورد تخریب بافت تاریخی شیراز</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 20:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?سد چم‌شیر و تراژدی محیط زیست</title>
                <link>https://virgool.io/@irouyesh/%D8%B3%D8%AF-%DA%86%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vi3zao8sdrao</link>
                <description>‍ ?سد چم‌شیر و تراژدی محیط زیستدی ماه سال 1401؛بنا بود متن فوق در مقاله ای تحت عنوان&quot;سد چم‌شیر و تراژدی محیط زیست&quot; در شماره آتی نشریه قلم منتشر شود ولی دلیل انتشار زودهنگامش، شروع آبگیری سدچشم‌شیر برخلاف مخالفت سازمان حفاظت از محیط‌ زیست بود. با این‌حال هنوز فرصت برای توقف آبگیری و جلوگیری از وقوع فاجعه‌ای بزرگ وجود دارد، کارشناسان و مختصصان دلسوز منابع‌طبیعی این آب و خاک کماکان در حال مقابله با این طبیعت‌ستیزی قلدر مابانه هستند.?روزهایی که وضعیت محیط زیست ایران در حالی نابسامان به سر می‌برد و تنها شاخص آلودگی هوای شهر تهران که در وضعیت اضطرار است و -مستقیم یا غیرمستقیم- سبب بیماری و مرگ هزاران نفر می‌شود، گویای این موضوع است. هوایی روز به روز آلوده‌تر، گونه‌های خاص گیاهی و جانوری که بیشتر از خطر انقراض در معرض بی‌توجهی‌اند و منابع با‌ارزش طبیعی که در مسیر خام‌فروشی و نجات چرخه‌ی اقتصادی قربانی می‌شوند و رو به نابودی می‌روند از دیگر مصادیق مظلومیت بی‌انتهای محیط زیست و فعالان و دوست‌داران این حوزه  است که همواره تحت شدیدترین فشارها بوده و هستند. در این میان، باید توجه کرد که مسائلی مانند نابودی منابع طبیعی مختص به مکان خاص و زمان حال حاضر نمی‌شود و نمونه‌های زیادی وجود دارند که آیینه‌ی تمام نمای تصمیمات اشتباه زیست محیطی است که یکی از بهترین نمونه‌های موجود، فاجعه‌ی سد گتوند است. سد گتوند و تبعات به بار آمده از آن نه تنها به عبرتی برای تکرار نشدن این‌گونه فجایع مبدل نشد، بلکه دقیقا در همان منطقه‌ی فروافتادگی دزفول و با همان رویکرد اشتباه، سد عظیم دیگری به نام چم‌شیر ساخته شده که آماده به آبگیری است. این سد که به پشتوانه‌ی شرکت‌های مهندسین مشاور وابسته به وزارت نیرو و با سرمایه‌گذاری کشور چین ساخته و قرار به بهره‌برداری دارد، در صورت آبگیری و به راه افتادن ساز و کارش منجر به تبعات جبران‌ناپذیر زیست محیطی و انسانی در طولانی مدت خواهد شد. گرچه روند اجرا و جزئیات این پروژه هرگز در اختیار عموم مردم و کارشناسان قرار نگرفت و ارزیابی‌های ضروری به طور کامل بر روی آن انجام نشد، گرچه علیرغم وعده‌های داده شده درباره‌ی ایجاد کرسی‌های آزاداندیشی و فضای گفتگو و آگاهی بخشی، هرگز چنین امکاناتی ایجاد نشد ولی باز هم با پیگیری دلسوزانه فعالان و متخصصینی چون جناب مهندس محمد درویش و دکتر حسین آخانی، اطلاع رسانی و هشدارهای لازم درباره‌ی تبعات آبگیری این سد مکررا داده می‌شود که از کمترین این تبعات می‌توان به اختصار به نابودی هزاران رویشگاه اطراف رود زهره و گونه‌های خاص گیاهی و جانوری آن، انحلال مقادیر زیاد نمک به دلیل وجود گنبدهای نمکی در آب، فرو پاشیده شدن خاک پایین دست این سد تا شرق خوزستان و افزودن به شوری این جلگه و از بین رفتن تدریجی اراضی کشاورزی در این نواحی و نابودی دارایی و سرمایه‌ی ملی و همچنین شخصی ساکنین این استان و سایر پیش‌آمدهایی که در پی این اتفاقات می‌افتد، اشاره کرد. در خصوص این پروژه، علی سلاجقه رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست طی نامه‌ای مخالفت این سازمان را با آبگیری سد چم‌شیر اعلام کرد که امید است بهای لازم به توضیحات و هشدارهای ذکر شده در این نامه داده شود و از این فاجعه‌ی زیست محیطی که تا سال‌ها گریبان‌گیر نسل‌ها خواهد شد‌ جلوگیری شود. در پی آگاهی‌بخشی‌های انجام شده در خصوص این سد، کارزاری راه‌اندازی شد که نزدیک به سی هزار نفر در دفاع از عدم آبگیری آن را امضا کرده و امید است که بار دیگر همانند پروژه‌ی پتروشیمی میانکاله سازمان حفاظت از محیط زیست و مردم پشت به پشت هم باایستند شاید که صدایشان به گوش مسئولین مربوطه رسانده شود و از این اقدام فاجعه‌بار جلوگیری شود و یا دست کم برای ثبت در تاریخ هم که شده، آیندگان بدانند که آب و خاک این کشور دلسوزانی داشت که علیرغم تمام فشارها و خطرات محتمل، فداکارانه تلاش و پیگیری کردند.نویسنده و گردآورنده: نیایش روستاییآیدی کانال تلگرام:? @Rouyesh_IUST</description>
                <category>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</category>
                <author>انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 13:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>