<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Isooode</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@isooode</link>
        <description>ننه سوده قصه گو هستم. من و فخرالزمان و فلکتوشیا و عذرا و اقدس اینا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 10:24:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/133784/avatar/oMWlS1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Isooode</title>
            <link>https://virgool.io/@isooode</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لازم نیست تو همه چیز عالی باشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-nqlew0g7aa3f</link>
                <description>من تو خیلی چیزها استعداد دارم اما ورزشیکی ازونها نیست!مامانم منو از قبل دبستان می برد ژیمناستیک (زمان ما اغلب بچه رو می خواستن کلاس ورزش ببرن،ژیمناستیک می بردن! آیا هنوز همینه؟! همیشه هم یا در حال دویدن و بالا رفتن از درختها بودم، یا در حال دوچرخه سواری  (هنوز استخوون جلویزانوهام پر از زخم و اسکار زمین خوردن های اون موقع هست!)ولی از همون دوره راهنمایی هرجا زنگ ورزش قرار میشد کار مشخصی کنیم که یه مقیاسی برای سنجشداشته باشه، مثلا ازین خط تا اون خط بپریم، ازینجا تا اونجا در اونقدر ثانیه بدویم، تو فیلان زمان فیلان تعداددرازنشست بریم و تو بیصار زمان بیصار تعداد بارفیکس... من رکورد آخری رو می زدم.خب نمیتونم بگم بدن از بچگی آماده نشده بود و تمرین نداشت! اونهمه ژیمناستیک از سن کم چی بود؟! و همهدویدن ها و ساعتها در روز دوچرخه سواری؟ به هرحال هرکسی یه سری استعداد ژنتیکی داره و یه سرینداره! واقعیتهای زندگی!چه روزها بخاطر معدلی که همه اش بیست بود جز ورزش و خنده ها و تمسخرهای بچه های مدرسه، ازین گلقالی تا اون گل قالی پریدم و تو حیاط تمرین بدو و تخته پاک کن رو بردار بیار کردم.. چقدر رفتم کلاس بدمینتونو والیبال و فیلان و بیصار.پشتکار در مقابل استعداد نداشته کم آورد!و نهایتا بزرگتر که شدم، به این نتیجه رسیدم نباید توقع داشته باشم حتما چیز خاصی تو ورزش هم بشم و کلانباید توقع داشته باشم تو هر زمینه ای چیزخاصی بشم! همونها که هستم کافیه!تو دانشجویی ایروبیک می رفتم برای فان و حس خوب و انرژی گرفتن!و بعد رسیدم به شنا! چون تو بچگی صحنه نزدیک به غرق شدن آدمها تو دریا رو دیده بودم مثل چی از آب میترسیدم. خب خرس گنده در سن مثلا ۲۳ سالگی کلاس شنای مبتدی رفت در کنار کودکان چهار تا دوازده سالهمثلا.. و البته به طرز تحقیرآمیزی اصول اولیه شنا رو از همه همکلاسیهای کوچولوش دیرتر یاد گرفت، ولیسرانجامممم یاد گرفت و کم کم بخاطر لنگهای دراز و دستهای مونوپاد وارش شنای کرال قشنگی ارائه داد ومربی می گفت بچه ها ببینین چه قشنگ شنا می کنه و خب کلی لذت داشت.البته هیچوقت نتونستم به ترس از آب کاملا غلبه کنم و از رو تخته شیرجه برم و ممکن بود وقتی مدتهاست شنابلدم، یهو یه لحظه وسط عمق یادم بیفته که اگه الان یهو نتونم و غرق شم چی و یه کم پانیک اتک شم ...اما یادگرفتم تا دیدم یهو ترسه میاد به پشت ولو شم و سقف رو ببینم.من #بانوی_قصه گو بهتون می گم یادبگیرین یاد بگیرین خیلی از مهارتها رو بخاطر «فقط و فقط» لذت و حسخوب و سلامتی جسمی یا روانی «تجربه» کنین! خیلی وقتها بذارین «جریان احساس خوب» به زور زدن برایانجام «تکنیک» غلبه کنه! چون لازم نیست ما تو «همه زمینه ها» عالی باشیم و پشتکار و برنامه ریزی ها روبریزیم روی حس ها و تجربه ها... کاری که بعدها غیر ورزش تو نقاشی و عکاسی هم کردم: بذار به جای این کهاجرای تکنیک و درست کردن یه شکل استاندارد هدایتت کنه ، حست هدایت کنه و حست به اون تجربه، معنا وشکل بده! تجربه کن و لذت ببر.</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 16:29:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومینوی «زخم زدن»</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-fivadrk4havx</link>
                <description>خیلی وقتها آدمیزادها بخاطر عقده ها، رنجها و زخمهایی که تو وجودشون جا مونده وحشی میشن! راه میفتن ‌وبه بقیه آدمیزادها بدی می کنن در حدی که بهشون آسیب و زخم می زنن!اون کسی که زخم خورده هم میره خشم و نفرتشو سر یکی دیگه که «زورش می رسه» خالی می کنه...«نفر بعدی» تبدیل میشه به «زخمی بعدی»، «کینه ای بعدی» و «وحشی بعدی» و «زخم_بزن» بعدی!و هی این زنجیره «خشم/زخم» ادامه پیدا می کنه..ادامه پیدا می کنه..ادامه پیدا می کنه...خب چی شد اینا رو نوشتم براتون؟این روزها همه جا حرف از #فاصله_اجتماعی و #فاصله_فیزیکی برای شکستن #زنجیره_انسانی در مقابل#ویروس_کرونا ست و میگن حتما باید رعایت کنیم! چون تنها راه تموم شدن این ویروس لعنتیه که به جون دنیاافتاده..من #ننه_سوده_قصه_گو که دیشب براتون قصه ای از بخشش و رهایی رو تعریف کردم، الان بهتون میگم تنهاراه شکستن این یکی زنجیره انسانی «خشم و کینه و توحش و زخمی کردن بقیه» هم یه «فاصله» است..اما این فاصله چی میتونه باشه؟!یه آدم! یک نفر که اون وسطها «وقتی زنجیر بهش رسید و زخم خورد» به جای خالی کردن کینه هاش سر نفربعدی توی صف، محکم بایسته سرجاش و بگه دیگه بسه!!!کافیه هربار یه نفر کینه و نفرت رو به جلو «انتقال» نده، فقط «رها»شون کنه..وقتی اون آدم زخمهاشو بلیسه و ترمیم کنه، فقط خودشو خوب نکرده، بلکه نذاشته یه عالمه آدم دیگه تا «سالهایسالهای سالهای بعد» زخم بخورن.. چون به زنجیره رو شکسته و این خیلی ارزشمنده ??</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 18:41:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر داستان عکسهای مشهور دنیا (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DB%B1-befuqy7zmvoc</link>
                <description>روز پیروزی بر ژاپن در میدان تایمزV-J Day in Times Squareروز پیروزی بر ژاپن در میدان Timesسال انتشار: ۱۹۴۵نام عکاس:Alfred Eisenstaedtاما داستان این عکس و شهرت اون چیه؟ بعد از اعلام پیروزی و تموم شدن جنگ بین آمریکا و ژاپن، مردم به خیابونها ریخته بودن و فریاد می زدن جنگ تموم شد! و با شور و شادی «جشن پیروزی» به پا کرده بودن.آلفرد (عکاس) نزدیک میدان تایمز در حال عشکار سوژه و عکس گرفتن از صحنه ها بوده که یهو می بینه یه سرباز نیروی دریایی داره تو خیابون می دوه و هر خانمی سر می بینه، در آغوش می گیره! این عکس العمل از روی هیجان و شادی بود چون فرقی نداشت یه مادربزرگ پیر بود یا یه دختر جوون و زیبا!یهو سرباز می رسه به دختری با لباس سفید پرستاری ( که بعدها معلوم شد دستیار دندانپزشک بوده) و آغوش تبدیل میشه به یه بوسه شادی!آلفرد از تضاد رنگ لباس سیاه سرباز و لباس سفید دختر خیلی خوشش میاد و فورا چندتا شات می زنه.یعنی این بوسه تصادفی بین دو تا غریبه، به طور تصادفی تو همون لحظه ثبت میشه و بعدها تبدیل میشه به یکی از معروف ترین عکسهای دنیا! تضاد رنگهای لباس این دو «بوسنده» غریبه باهم و پوز اونها یه اثر جذاب و نمادین به یادگار گذاشته از جشن پیروزی و پایان جنگ.ازون روز عکسهای خیلی زیادی از شادی مردم و حتی آغوش و بوسه های اونها منتشر شدن اما این عکس بین همه مشهورتر شد و مجلات و روزنامه های زیادی چاپش کردن. بعد از معروفیت خیلی ها ادعا کردن که اون خانم یا آقای تو عکس بودن! این ادعاها اونقدر بالا گرفت که برای اثباتش  تحقیق و آنالیز حرفه ای زیادی انجام شد، با خیلی از مدعیان مصاحبه کردن، با تعدادزیادی کارشناس چهره شناسی، انسان شناس و پزشک قانونی مشورت کردن و حتی کتابی نوشته شد در مورد این که بین همه مدعیان کدوم شون به احتمال بیشتر سوژه واقعی بودن. </description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 17:15:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی سفید (افسردگی خندان)</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-f7gjlhgvxlpv</link>
                <description>افسردگی خندان«افسردگی خندان» به یه جور افسردگی پنهان گفته میشه که طرف با وجود احساس قوی افسردگی درونی اش،تو ظاهر کاملا شاد، عادی و مشغول کار و زندگیه.بیماری افسردگی توی یک انیمیشن به عنوان «سگ سیاه افسردگی» بین مردم معروف شد! در مقابل اونافسردگی سیاه، به این نوع افسردگی، افسردگی سفید هم میگن!معمولا توقع ما از یه آدم افسرده اونیه که خیلی «غمگینه»!یا اونی که بشینه تو خونه و اونقدر احساس بد داشته باشه که نخواد از توی تختخواب بیرون بیاد..گریان و ناراحت و غمزده است، بی انرژیه، مدام قرارهای کاری شو کنسل میکنه،دچار ناتوانی تو کار کردن میشه چون خیلی براش سخته که حتی از جا بلند شه و بره بیرون چه برسه به این کهبخواد تمرکز داشته باشه!همش میخواد تو خلوتش بمونه و تو برنامه های جمعی مثل مهمانی یا دورهمی های دوستانه شرکت نمیکنه...آدمیزادهایی که افسردگی خندان دارن، معمولا سعی میکنن نقاب «همه چی مرتبه» رو صورت شون بذارن! و از دید بقیه عادی یا حتی خیلی عالی به چشم بیان!!انگار با همه غمهاشون، پشت خنده ظاهری قایم شدن. اونها در مقابل دنیای بیرون خوشحال به نظر میان و افسردگی شون مثل یک راز ته وجودشون دفن شده!اما خب چطوری افسردگی دارن؟؟ چون این احساسات رو تجربه می کنن:احساس ناامیدی درونی مداوم،نداشتن عزت نفسو نداشتن حس ارزشمندی درونی در اینها خیلی شدیده...مدام ته وجودشون یه غم سنگین رنج شون میده..افسردگی خندان دارن چون حس شادی و لذت عمیق درونی ندارن!! انگار هیچی واقعا خوشحال شون نمی کنه!! حتی از انجام کارهایی که قبلابراشون جذاب بود دیگه لذت نمی برن!حس بی انگیزگی و ناامیدی شدید از زندگی دارن!! یا حتی ممکنه فکر کنن بودن و نبودن شون تو این دنیا هیچ فرقی نداره..حتی با وجود کلی دستاورد و موفقیت تو زندگی شون، باز هم عمیق خوشحال نیستن.ممکنه تو بعضی از مبتلایان به افسردگی خندان یا افسردگی سفید، زندگی بیرونی  حتی خیلی هم زیادی فعال و پرکار باشه! چون در حقیقت با اون پرکاری و ازین ور به اونور پریدن سعی میکنن حال بدشونو جبران کنن و به اون حسلعنتی بی انگیزگی و غم درون شون غلبه کنن!خیلی هاشون هم فکر می کنن اگه علامتی از افسردگی نشون بدن، نشانه ضعف شون هست!! یا اگه به نزدیکان شون از حال واقعی خیلی بدشون بگن، باعث رنج اونها میشن...یا اصلا میخوان این حس بد درون شونو انکار کنن!! یا میگن اوه حالا همه همینن! همه مشکل دارن همه تو ایناوضاع ناراحتی دارن چرا غر بزنن؟!سازمان بهداشت جهانی میگه سیصدملیون آدم تو کل دنیا مبتلا هستن به بیماری افسردگی! و ازین میان خیلی هاشون افسردگی خندان دارند. بیماری افسردگی مثل هر بیماری دیگه درمان میخواد و گفتن جملاتی مثل «شاد باش! ببین بقیه از تو بدبخت ترن!! بیین از پنجره خورشید چقدرقشنگه» خوب نمیشه.پ.ن: البته یادمون نره احساس افسردگی (بیحوصلگی، کم انرژی بودن، غمگین بودن و گریه کردن) با بیماری افسردگی فرق داره!!  این که کسی واقعا مبتلا باشه به بیماری افسردگی باید حتماتحت نظر یه روانپزشک تشخیص داده بشه و نه توسط خودمون یا خاله خانباجی های فامیل و اطراف..</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 18:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باقیمانده ای از نسلی در حال انقراض</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6-pyjm58yxfupj</link>
                <description>من از نسل آدمهایی هستم که از دایناسورها هم منقرض تراند.... چون هنوز هم به عشق معتقدم!هنوز اجازه نمی دم آدمیزادهای منفی جامعه مثلا مدرن شده ما، ذهنیتمو نسبت به این گوهر وجود انسانی لکه دار کنن...من ولی دنبال عشق نمیدوم! فقط خیلی صبورطور منتظرش می مونم تا طبیعت خودش منو به سمتش هدایت کنه...گاهی احساس تنهایی مثل خوره به جونم میفته.. نه بخاطر این که عشق ندارم! بیشتر به خاطر این که بیزاری آدمها از عشق، ثبات و تعهد رو می بینم! و می بینم که بی وفایی و تعدد رابطه ها شده ارزش و مایه افتخار خیلی ها..احساس تنهایی می کنم چون  حس می کنم هم نظران من یعنی معتقدان به عشق، در حال انقراض هستن! ولی ناامید نمیشم. اگه خداوند نیاز به عشق رو تو وجودم گذاشته، حتما جوابش هم یه جایی اون بیرون تو جهان هست! آدمیزادها به امید زنده ان و به عشق!«از نوشته های قدیمی ام که هنوز بهش معتقدم»</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 13:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از ویروس کرونا از خود مرگ بدتره!</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D9%87-icr6rcseqqk0</link>
                <description>ترس از مرگ، از خود مرگ بدتره! این روزها که می بینم چقدر از بیماری کرونا حرف زده میشه، همه پیج ها و کانالهای رو باز می کنی «روشهای مقابله با ویروس کرونا» «روشهای پیشگیری از ابتلا به ویروس کرونا» « آمار مبتلایان و کشته شده گان ویروس کرونا» و «ورود ویروس کرونا به ایران» و کرونا و کوفت! کرونا و زهرمار! کرونا و درد، کرونا و مرگ! این ترس عجیب رو نمی فهمم.پشت این موج و تنش هاش بیشتر از هرچیزی من «ترس از مرگ» و وحشت های حاصل از جو دامن زده شده رسانه ها رو می بینم تا وحشت حقیقی از ویروس کرونا.. وقتی هر روز صدها مرگ به خاطر بیماریهای قلبی، تصادفات رانندگی، سیگار و انواع سرطانها رو داریم، چرا وحشت از ابتلا به ویروس کرونا اینقدر دامن گیر ما شده؟ من معتقدم «یه بخشهایی از زندگی» ما واقعا تقدیر هستن، که روی اونها کنترل نداریم. مثلا من روی محل دنیا اومدنم، زمان دنیا اومدنم، خانواده و نژاد و قومیت دنیا اومدنم که نقشی نداشتم! و یکی از قسمتهای مهم زندگی که هیچ کنترلی روش نداریم و تقدیر ماست، «مرگ» هست! هم زمان و هم مکان وهم شیوه مرگ ما که ممکنه از طریق ابتلا به ویروس کرونا باشه یا نباشه، اون بخشی از سرنوشت همه ماست که روش کنترل نداریم. یعنی اگه سفر زندگی رو یه مسیر در نظر بگیری، نقطه شروع و نقطه پایان (زاده شدن و مرگ) میشه تقدیر ازپیش تعیین شده ات! اما «کیفیت» این مسیر میشه «انتخابهای تو» و اینجاست که اراده تو نقش داره. یعنی نمی گیم همه زندگی تقدیره و باید تن بسپاریم به سرنوشت و هیچ قدرتی نداریم! تو مسیر زندگی ما با انتخابهامون کیفیت زندگی رو تعیین می کنیم.این که تصمیم بگیریم چطوری زندگی کنیم توی این مسیر، و چقدر تلاش کنیم بهتر و جالب تر باشه، و درست ترانتخاب کنیم، تو زندگی ما «بین اون دوتا نقطه» خیلی نقش داره! و من شخصا نمیخوام کیفیت زندگی امروزم رو با ترس از ویروس کرونا و یا تصادف ماشین یا سقوط هواپیما و هر ترسی از شیوه مرگ، خراب کنم! فهمیدن معنای مسیر زندگی و عمیق شدن در اون و این که قبول کنی مرگ سرنوشت نهایی ماست و هیچ کنترلی روی مرگ نداریم، به نظر من خیلی خیلی زندگی رو راحت تر و قشنگ تر می کنه!بالاخره یه روز می میریم که اصلا معلوم نیست یه ساعت بعد باشه یا فردا و یا سالهای بعد! و معلوم نیست بخاطر ویروس کرونا یا ابولا یا انفلوانزای فلان و بیصار باشه یا نه! پس فکر کردن بهش فقط توی مسیری که هستم و نمیدونم چقدر ازش مونده، آزارمون میده و حواسمون رو از دیدن منظره ها و حال خوب داشتن پرت می کنه! نمیخوام بگم احتیاط نکنیم یا مثلا اصول بهداشتی رو رعایت نکنیم. ما نمیریم خودمون رو جلوی ماشین پرت کنیم چون مرگ تقدیر ماست! یا واکسن هامون رو نزنیم چون مرگ به هرحال میاد! و خب اصول کنترل عفونت رو رعایت می کنیم، اگه نشانه های بیماری ویروسی داشتیم تو خونه می مونیم، موقع سرفه یا عطسه جلوی دهان رو می پوشونیم. مراقبیم که با آغوش باز ویروس کرونا رو به خونه هامون دعوت نکنیم!! اما تن ندیم به جوسازی رسانه ها! که کارشون پخش خشونت و اخبار ترسناکه! به خصوص مواردی مثل ویروس کرونا که ترند روزه برای جذب مخاطب، و یا تن ندیم به خرید هیجانی انواع ضدعفونی کننده و ماسکهای به دردنخوری که عده ای موج سوار رو پولدارتر کنیم..  با ترس و استرس دائم بدتر سیستم ایمنی مون رو ضعیف نکنیم که احتمال ابتلای ما به ویروس کرونا و هر بیماری بیشتر نشه! خود این ترس بیمارگونه و استرس عامل هزارجور مریضیه! شما رو نمی دونم، اما من می گم مرده شور ویروس کرونا و اخبارش رو ببرن! من که میخوام جرعه جرعه زندگی رو که اصلا نمیدونم کی قراره تموم شه رو با عشق سر بکشم و لذت ببرم تا فرصت هست!اگه تقدیرم این باشه فلان روز در فلانجا و فلانطور بمیرم، همونجا می میرم!! حالا حیف من باشه که باشه، طفلک اطرافیان و بازماندگانم باشن که باشن... ویروس کرونای وحشتناک باشه که باشه! مرگ نه دلش میسوزه نه توجه میکنه به این که مرگ تو برای عزیزانت چقدر بده و ..کار خودشو می کنه با بی رحمی مطلق! پس از «لحظه حال» لذت می برم و اخبار ویروس کرونای لعنتی رو دنبال نمی کنم! چون در کنار یه سری احتیاطها که  انجام میدیم، هیچ احتیاط اضافی نمیتونه منو از لحظه مرگم دور کنه..</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 00:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز زن و روز مادر ما بانوان مجرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D8%AF-x8f3ywkiwsft</link>
                <description>نمی دونم تکلیف ما «بانوان مجرد» این سرزمین چیه که روز دختر، باچشمک و نیشخند ازمون می پرسن واقعا مگه دختری؟!و روز زن بهمون می گن مگه تو مادری؟!روز زن متعلق به «همه بانوان» این سرزمینه! همه ما که فارغ از نقش های دخترِ کسی بودن،مادرِ کسی بودن،همسرِ کسی بودناز جنس «زنانگی» هستیم!روز زن، روز ما بانوانیه که با انرژی زنانگی، جذابیت ها، افسونها و اندیشه هامون تعریف می شیم!نه با نقشهایی که برامون تعیین شدن!هرچند خیلی از ما نمی دونیم چه قدرت و انرژی جاذبه ای مثل قوی ترین مغناطیس های دنیا، تو وجودمون و توروح لطیف مون نهفته است!روز زن روز همه ما دختران حواست که با بهانه ای به سادگی «یک سیب» می تونیم آدم و آدمیزادها رو ازبهشت بیرون ببریم و از عرش به فرش دنبال خودمون بکشونیم!روز زن روز همه ما بانوهاست که نقطه ضعف خیلی ها هستیم، اونقدر که قسمت بزرگی از بیزنس های دنیا یاروی نیازهایِ ما می چرخن یا روی نیازهایِ مردان به ما!روز زن رو به همه شما دختران، زنان و مادران تبریک می گم و براتون آرزو می کنم قدرتها و انرژیهای زنانه تونرو کشف کنید و طوفان به پا کنید که جهان هستی به سازتون به رقص در بیاد!زنانی باشیم که حتی وقتی تنهاییم، ایمان داریم که  در آستانه فصلهایگرمیم!</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 17:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یه وقتهایی مثل candy crush !</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-candy-crush-vpzyvvgmx1ra</link>
                <description>اونهایی که یه زمانی «کندی کراش» بازی کردن، می فهمن چی میخوام بگم:ممکنه تو یه مرحله هفته ها گیر کنی!هر روز بارها و بارها  بازی کنی و ببازی!وقتی فکر می کنی داری می بری، ببازی!همه جایزه های کمکی که مدتها جمع کردی رو، توی اون مرحله بریزی وسط و ببازی!بعد خسته شی از بارها تکرار اون مرحله و حتی یه مدت کنارش بذاری..بعد یه روز یهو الکی دستت بگیری اش،مثلا چند دقیقه استراحت کوتاه بین کار داری یا توی اسنپ تو ترافیک گیر کردی...همینجوری الکی الکی بدون فکر بازی می کنیکه یهو می بینی همون مرحله هه رو بردی!شیک و راحت!!خب زندگی هم گاهی همینه :)وقتی مدام می بازی و خسته ای از باختن، یهو الکی الکی از جایی که فکرشم نمی کردی، همه چیز درست میشه! #کندی_کراش #بلاگر #candycrushاز نوشته های قدیمی ام با تغییر و اصلاحات..</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2020 16:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک خوره نوشتن و حرف زدنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@isooode/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D9%85-xade6dwmzlkd</link>
                <description>بین #اینستاگرامر ها و اینفلوینسرهای ایرانی، کمتر پزشکی پیدا میشه که در مورد چیزی غیر از شغل خودش بلاگ کنه و مطلب بنویسه. بیشتر دکترهایی که فالویرهای بالایی دارن در مورد مطالب پزشکی و زیبایی عکس و مطلب منتشر می کنن که اتفاقا جز سوژه های مورد علاقه مردمه!خیلی ها براشون سوال پیش میاد چرا من كه شغلم دندونپزشكيه، تصميم گرفتم #بلاگر شم اونهم در زمینه لایف استایل و خودسازی؟! از همون زمانی که فالویرهام به 10 کا رسیدن و عده افرادی که منو شناختن بیشتر شد، این سوال بوده تا امروز که نزدیک 200 هزارنفر #فالویر دارم.یادمه اوایل فعالیتم اغلب افراد به خصوص همکاران خودم فوری در مقابلم گارد شدید می گرفتن! به جای این که جلو بیان و ازم در موردش بپرسن، فریاد می زدن و فحاشی می کردن! یا پشت سرم بدترین حرفها و تهمتها و توهین ها رو می گفتن و می نوشتن! حدس و گمانها دامنه وسیعی داشتن! از کنجکاوی های شیطنت آمیز شروع میشدن &quot;لابد دلش ميخواسته اينجوري معروف بشه، مريض كم داشته تو مطبش، ميخواسته اينجوري مريض جمع كنه!  لابد ميخواد مثل خيلي هاي ديگه ازين راه کفش و لباس و آرایشگاهش مفتي در بیاد ..!&quot; تا تحلیل های روانشناسانه سطحی خود همه چیزدان پندارهایی که  چندتا پیج روانشناسی فالو کردن و یه کم دکتر هلاکویی گوش دادن : &quot;مهرطلبه و البته به شد توجه طلب! به زبون عامیانه عقده ديده شدن داره!&quot; از دلسوزیهای دوستانه خاله خرسه ها &quot; من چون دوستت هستم و برات نگرانم می گم، تو احتیاجی به این کارها برای دیده شدن نداری! اونقدر کار خوبه که با همون کارت و پیج کاری ات سرت شلوغ بشه.. حیف تو نیست؟&quot; تا تهمتهای عجیب و غریب متعصبها &quot; شان جامعه پزشکی با این رفتارها زیر سوال میره! دلیلی نداره یه پزشک خودش رو کوچک کنه و با لحن صمیمانه ارتباط بگیره و اینهمه تو شبکه های اجتماعی باشه! آبروی جامعه دندانپزشکان رو برده!&quot; و البته نفرت پراکنی های hater ها و دشمنی های ناشی از حسادت که آتیش بیار معرکه می شدن &quot; چقدر علافه! دکتر خوب اینقدر وقت اضافی نداره! ما با کیا شدیم سی هزار نفر دندانپزشک! متاسفیم!! مایه بی آبروییه&quot;دلیلش همه این موج مخالفتها فقط این بود که خیلی ها قبل ازین چنین موردی رو ندیده بودن و براشون متفاوت و غیرقابل هضم بود! تصور ذهنی شون در مورد یه دندانپزشک خیلی #کلیشه ای بود و خب می دونین که مردم ما عادت به پذیرفتن یا درک کردن تفاوتها ندارن، بیشتر ترجیح میدن بقیه رو وادار کنن به کلیشه های ذهنی خودشون و #استریوتایپ ها تن بدن حتی شده با فشار و زور!اوایل خیلی سعی می کردم توضیح بدم که شغل هرکسی فقط یه جنبه از زندگی شه و آدمها نباید محدود به شغل شون و رشته تحصیلی شون بشن! این که هرکسی علاقه هایی داره که در کنار کار و حرفه اش &quot;دلی&quot; دنبالش می کنه مثل موسیقی، ورزش، رشته های هنری، گیم و .... و نوشتن در مورد سبک زندگی و علاقه ها و روزمرگی ها هم علاقه شخصی منه.کم کم از توضیح دادن خسته شدم، ذهن های پوسیده و گوشهای ناشنوا خیلی زیاد بودن و بحث کردن هم خیلی وقتگیر! خب تصمیم گرفتم از دلیل آوردن دست بردارم و اجازه بدم مرور زمان و نتیجه کارم باعث بشه بهتر منو بشناسن و دلایلم رو بفهمن. خوشبختانه این روش موثرتر بود. کم کم تعداد دوستان و طرفدارانم و حتی همکارانی که روشون تاثیر مثبت گذاشته بودم بیشتر شد ازون دسته متنفرها و بدگوها و یه جورایی براشون جا افتادم، در حد آبگوشتی که با شعله کم بار می ذاری جا افتادم...اما واقعا چرا شروع کردم و چرا با اینهمه حرف و حدیث ادامه دادم و چرا اینقدر براش وقت گذاشتم؟ راستش دليل واقعي واقعي كه ته ته قلبم از روز اول داشتم، خیلی ساده بود: من همیشه عاشق حرف زدن و نوشتن بودم!! خيلي هم برونگرام. از بچگي اونقدر حرف مي زدم كه همه رو خسته مي كردم! در بزرگي با همكلاسيها و دوستام و توي محل كار با پرسنل و همكارا و موقع كار با بيمارام هي حرف مي زدم.. حتي يادمه شبها خواهرم خسته از سركار ميومد، غذاشو درست مي كرد كاراشو مي كرد و من عين جوجه اردك دنبالش تو خونه راه مي رفتم و ميگ ميگ ميگ حرف مي زدم و حرف مي زدم! ولي باز حجم حرفهام تموم نميشد.علاقه ام به گفتن  از خيلي سال قبل تو بلاگفا تبدیل شد به نوشتن! اون زمان با اینترنت دایال اپ توی سایتهای وبلاگ نویسی گمنام مي نوشتم. بعدها که تب شبکه های اجتماعی با فيسبوك شروع شد و همه رو گرفت اونجا فعال بودم، و با خریدن اولین اسمارت فون زندگی ام وارد اینستاگرام شدم. البته چندسالی دغدغه های شغلی و کاری ام مانع فعالیت زیاد و مستقیمم تو شبکه های اجتماعی میشد. وقتی دوره طرحم به عنوان استادیار دانشگاه تموم شد، تصمیم گرفتم بی خیال از قضاوتهای مردم و شجاع تر باشم و به جای آیدی های گمنام، خیلی راحت با اسم خودم فعالیت کنم.با علاقه می نوشتم و حرف می زدم و كم كم فالوئر هابالا رفتن. موج های مثبت فالویرها به موج منفی مخالفتها غلبه کرد! برام لذت فوق العاده و عجيبي داشت كه گفته هام، گوش شنوا داشتن!! مثل نويسنده اي كه كتابي منتشر ميكنه و دوست داره كتابش توسط افراد زیادی خریده و خونده بشه (بحث پول و شهرت نیست، در درجه اول اين كه خونده بشي، به نوشته تو ارزش ميده.. )ولي کم کم اتفاق مهمتری افتاد که خیلی چیزها رو عوض کرد: به مرور شروع کرده بودم به خلاصه نوشتن مطالب مفید که خودم ترجمه و جمع آوری می کردم. هرجا موضوع جالبی می دیدم، در موردش تحقیق می کردم و خیلی چیزها می خوندم و مجموع خونده هام رو خلاصه می کردم و به زبان ساده تو پیجم می ذاشتم تا فالویرهام استفاده کنند. پیامهای زیادی داشتم! خیلی از فالویرهام تشكر مي كردن كه اين مطالب واقعا به دردشون خورده، یا تجربه هام براشون مفيد بوده و حتی روی زندگی شون موثر! با دونستن خیلی مطالب طرز فکرشون و نگاه شون به زندگی تغییر کرده و حتی شروع کردن به بهبود و تغییر دادن خودشون، افکارشون، عادتهاشون و سبک زندگی شون.. اين بازخوردها واقعا روی من اثرگذاشتن، اونجا بود كه كنار لذت حرف زدن و نوشتن &quot;لذت جديد&quot; و عميق تري رو تجربه كردم: لذت كمك كردن و تاثيرگذاري .. اونقدر حس خوب و دعا هاي قشنگ برام فرستادن که مصمم شدم این بار با هدف تر بنویسم. البته فهمیدم چقدر این تاثیرگذاری مسیولیت بزرگی به دوشم می گذاره و دیگه نمیتونم هرچی دلم خواست بدون فکر بنویسم و باید خیلی بیشتر دقت کنم.امروز که اینجا ایستادم، میدونم اگه اونهمه علاقه شخصی نبود هیچوقت ادامه نمی دادم. همون اوایل با شنیدن قضاوتها و توهین ها پا پس می کشیدم و به خودم شک می کردم.. امروز یاد گرفتم بی اعتناتر و سخت تر باشم، فقط به جلو نگاه کنم و یاد گرفتم حالا که کنار لذت پرداختن به علاقه واقعی ام یعنی حرف زدن و نوشتن، لذت مفید بودن زندگی ام رو تغییر داده، از این فرصت استفاده کنم و هدفهای بهتری مشخص کنم.</description>
                <category>Isooode</category>
                <author>Isooode</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 19:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>