<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ...is typing</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@istyping</link>
        <description>دانشجوی دکتری علوم سیاسی، سیاستگزاری عمومی.
علاقه مند به تاریخ معاصر و نوشتن و خواندن.
ملتزم و مدافع ولایت فقیه.
IRGC</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:00:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2125535/avatar/i6yreW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>...is typing</title>
            <link>https://virgool.io/@istyping</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با خستگی ذهن چه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@istyping/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-sfgxolnp4owl</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانقبل از همه چیز اول باید به این نکته توجه کنیم که ذهن با مغز فرق دارد. مغز مجموعه ای از سلول های عصبی است که تقریبا مثل ترانزیستور عمل میکند و در چینش های مختلف خروجی های مختلف میدهند. اما ذهن، فضایی است شاید بتوان گفت مجازی که حاصل فعل و انفعال و سیناپس های مختلفی است که نورون ها را با چینش خاص ردیف کرده و رشته عصبی میسازد. مثل تفاوت سخت افزار و نرم افزار.مغز گاهی به دلیل افزایش پردازش ها قند زیادی مصرف میکند و این مصرف باعث میشود مرکز مدیریت منابع مغز، دستور استراحت به مغز بدهد که ما این حالت را با جملاتی مثل : دیگه مغزم نمیکشه!!! و هرچی میخونم نمیفهمم!!! بیان میکنیم. مغز در حالت عادی به عنوان ۳ درصد از کل بدن، ۲۵ درصد قند بدن را که سوخت اصلی برای بقاست، مصرف میکند. و این خستگی برای تعادل جسم ضروریست. به گفته اساتید علوم اعصاب، (با عصب شناسی اشتباه نشود) وقت مغز به عنوان سخت افزار وارد فرایند استراحت میشود، ذهن هم به عنوان نرم افزار، از باز کارهایی که ما به آن محول میکنیم آسوده میشود و تمام مشکل اینجا شکل میگیرد. ذهن هنگامی که کاری برای انجام دادن نداشته باشد، در حالتی قرار میگیرد که در علوم اعصاب به آن حالت شبکه پیشفرض (Default Network Mood) گفته میشود. دلیل این امر مشخص نیست ولی افکار و خاطرات پراکنده ای که به صورت زنجیره وار از نکات مشترک هنگاه خلسه قبل خواب به ذهن سرازیر میشود، نتیجه این حالت است. معمولا وقتی انسان در حال حل مسايل فیزیک است، ذهن بیشترین فعالیت را از خود نشان میدهد و بیشترین منابع مغز مصرف میشود چون بخش انتزاعی و تطبیقی ذهن همزمان فعال میشوند و این یعنی فعالیت همزمان ۱۴ بخش از مغز. حال مقایسه کنید با تصویری که از مغز در حالت شبکه پیش فرض تهیه شده(به راحتی با سرچ در دسترس است. نیاز به کند و کاو ندارد) که نشان داده است ذهن در حالت شبکه پیشفرض، بین ۲۷ تا ۳۴ بخش از مغز را درگیر میکند.مشکل دقیقا اینجا بود. ما به علت کمبود منابع مغز، دست از کار کشیدیم و این دست از کار کشیدن باعث میشود فشار دوبرابری و حتی بیشتر به مغز وارد شود. برای همین اکثر روانپزشکان( با روانشناسان اشتباه نشود) که در زمینه های رشد و تحصیل تخصص دارند به وقفه های ۵ دقیقه ای بعد از هر ۲۵ دقیقه مطالعه یا هر فعالیت ذهنی تاکید دارند. با این سبک از مدیریت زمان، اجازه نمیدهیم که افزایش بار مغز به حدی برسد که مجبور شویم دست از کار بکشیم. مغز همواره در حالت ایده آل خود باقی میماند و ورود به حالت شبکه پیشفرض هم باعث زمینگیری مغز نمیشود. خوردن میوه به دلیل داشتن قند های طبیعی در آن وقفه های ۵ دقیقه ای ایده آل ترین گزینه است.امازندگی همیشه ایده آل نیست.درصورتی که چشم باز کردیم و خود را در آن شرایط نامساعد ناتوانی همزمان ذهن و مغز دیدیم چه کنیم؟قاطع ترین پاسخ همه دانشمندان علوم اعصاب یک خواب کوتاه است. در حد نیم ساعت. البته بعد از مصرف کمی قند، فارغ از طبیعی و مصنوعی. ولی خیلی از آدم ها حتی برای به خواب رفتن هم مشکل دارند. یعنی حدود ۲۰ الی ۴۰ دقیقه طول میکشد تا به خواب بروند که قرار گیری در حالت شبکه پیشفرض برای این مدت واقعا آشیب زاست.این قسمت از راه حل را خودم توسعه داده ام. قطعا خواب پاسخ نهایی است اما باید ذهن را با بار کمتری به این مقصد برسانیم. قبلا فهمیدیدم که هنگام درگیری ذهن با مباحث مشخص، منابع کمتری از مغز را مصرف میکند در نسبت با حالتی که کاری برای انجام دادن ندارد.پس یک کار خیلی سبک به ذهن میدهیم تا لحظه به خواب رفتن، یک مشغله خیلی جزئی داشته باشد. مثل فیلم دیدن. اما نه فیلم های هیجان انگیز و معمایی. هرچه فیلم حوصله سر بر تر باشد، بار مغز کمتر و هورمون ملاتونین بیشتری خواهیم داشت. بنا بر این دراز کشیدن و تماشای یک فیلم قدیمی که روزگاری برای خودش جذاب بوده اما چون ما تمام ورژن ها و سویه هایش را قبلا دیده ایم دیگر برای ما جذابیتی ندارد، گزینه بسیار مناسبی است. از فیلم های دهه ۶۰ بگیرید تا برگمان و فورد. این فرایند حتی زمان به خواب رفتن را هم کوتاهتر میکند و افرادی که از مدت طولانی بیدارماندن در تخت خوابشان شکایت دارند در این صورت میتوانند این مدت را حتی به نصف کاهش دهند.در پایان اما میخواهم از مردمانی تقدیر کنم که در عصری که انسان ها حتی نقش مغز را در بدن نمیدانستند، تا چه رصد به علوم اعصاب و هورمون ها، با تجربه و آزمون و خطا به این یافته رسیده بودند که باید قبل از خواب برای بچه ها قصه گفت. قصه هایی که یک خط داستانی برای تعقیب دارند، اما فراز و فرود های تند ندارند و معمولا بچه ها در میانه آن قصه ها خوابشان میگرفت و ادامه قصه را روز بعد طلب میکردند و چه بسا این میراث تاریخی که جایی در میان ژن های خزنده ما از پدران هزار سال پیش مان بما ارث رسیده که امروز سریال ها را بیشتر از فیلم های سینمایی دوست داریم و همواره هر اپیزپد از هر سریالی امتیاز بسیار بالاتری از فیلم های سینمایی را کسب میکند.بدرود</description>
                <category>...is typing</category>
                <author>...is typing</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس قدیمی لذت...</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AD%D8%B3-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA-pbdpcxzp49gm</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمزندگی در این دنیای به اصطلاح مدرن، همان زندگی بربر هاست با قانون جنگل، فقط با سرعت بیشتر. گاهی از بودن و هستن خسته میشوی. دلت برای تمام کهنگی های کودکیت تنگ میشود. برای زمانی که نوشتن تنها کشیدن خودکار بیک بود روی کاغذ هایی با خط های آبی. خودکار بیک هم رکاب نمیداد. باید فشار میدادی تا کلمه ای را ادا کند. اما همان دلنوشته های کودکانه و بی معنی چقدر لذت بخش بود. برعکس مطالبی که با گوشی ایده اولیه را مینویسی. جایی میان ابر هایی که چند ده متر زیر زمین هستند، آرام میگیرد. با تبلت از اپ یادداشت برمیداری و با هر برنامه دیگری که داری، پروژه را تعریف میکنی. و سر فرصت با لپتاپی که از ماشینت گرانتر است شروع به نوشتن میکنی و ریفرنس ها و اوت لاین ها را به هوش مصنوعی میسپاری و در نهایت با هوش مصنوعی دیگری ایرادات ساختاری و اشتباهات تایپی و چارچوب ناشر را اعمال میکنی و پیوست یک ایمیل و ...شاید زمانی که کامپیوتر ها، کیس های بزرگ و مانیتور های تازه تبدیل شده به LCD و اینترنت دایال آپ و نهایتا ADSL با سرعت ۱۲۸ مگا بیت بر ثانیه بودند، تمام این فرایند نوشتن رویایی دست نیافتنی بود. ولی امروز، رویای من همان نوشتن با خودکار های بی کیفیت روی کاغذ های ارزان قیمت است، که دستی شاداب و دلی زنده و ذهنی آرام روایت میکرد هر آنچه بر وی گذشته بود. میز تحریر نداشتم. میز کوچکی که برای مشق نوشتن بود را در حیاط در سایه درخت گیلاس روی حوض کوچکی که سالها قبل از تولد من وارونه کنار درخت افتاده بود، می‌گذاشتم و روی چهارپایه مینشستم و وانمود میکردم که روی میز تحریر مینویسم. از داخل خانه صدای جنب و جوش و زندگی می‌آمد. صدای فرامین مادر و زنگ صدای برخورد کفگیر و قاشق ها به ظروف و دیگ و قابلمه ها نوید از ثبات زندگی میداد و بویی که از مطبخ خارج میشد از رزق و رونق خبر میداد و خانواده ای که تا ساعاتی دیگر کنار سفره ای ساده کنار هم جمع خواهند شد. تمام اینها قوت قلبی به من سه ساله میداد که با ژستی جدی، حروفی را که یاد گرفته بودم را بنویسم و وانمود کنم که در حال انجام دادن مهمترین کار دنیا هستم. وقتی چهار سالم بود، یاد گرفتم که با چسباندن همان حروف کنار هم میشود کلمه ساخت. بابا، درس، بز، آب، ماما و مداد اولین کلماتی بودند که در چهار سالگی نوشتم. زمانی که قلبم از شوق این کشف عجیب و ذوق ناهار جمعه کنار همه خانواده و فیلم سینمایی عصر، از شعفی دوچندان لبریز شده بود. ظهر بود و آفتاب خرداد ماه حیاط بزرگمان را درخشان کرده بود و سایه درخت گیلاس وسط حیاط را به واهه ای دلنشین بدل ساخته بود. صدایی پر از محبت و کمی خستگی مرا صدا کرد. صدای چفت در آمد. پدر با دبه دوغ از دالان خارج شد و من به سمتش دویدم. در آغوش پدر وارد خانه شدم. کنار سفره نشستیم. سفره ای پلاستیکی که رویش عکس هایی از خانه هایی در دهکده هایی سرسبز و رویایی داشت و گلهای درشت و پرندگان گوناگون و بچه هایی که میان خانه های بودند و نگاه کردن به آنها بسیار سرگرم کننده بود و انتظارم برای غذا را کاهش میداد. قبلا خواهرم پیشدستی های ملامین پر از سبزی خوردن تازه و پارچ های دوغ و لیوان ها را در سفره گذاشته بود. بین سبزی های روی سفره و سرسبزی نقش داخل سفره در رفت و آمد بودم که مادر با یک سینی پر از ماکارونی داخل شد. بخار آن هنوز براه بود و رنگ اشتها آور ماکارونی با تهدیگ سیب‌زمینی طلایی تزئین شده بود. چه سعادتی... چه لذت های بزرگی که از چیز های کوچک آغاز میشد. ناهار مورد علاقه و مخصوص جمعه ها. تحمل اخبار ساعت دو. فیلم سینمایی بعد از ظهر جمعه. روفرشی و تخمه. متکا و چای. و چشم های سنگین و چرت شیرین بعد از ظهر.امروز برای هیچ کدام از این چیزهایی که روزگاری باید چند روز برایشان صبر میکردیم، در لحظه در اختیارمان است، ذوق نمیکنیم. ماکارونی و دوغ و سبزی خوردن، فیلم های به روز دنیا در وی او دی های مختلف. ظهر. خورشید وتخمه. همه هر لحظه در دسترس است اما دیگر از آن حس سعادت و التذاذ و شعفی که در قفسه سینه مان جا نمیشد، خبری نیست.</description>
                <category>...is typing</category>
                <author>...is typing</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 14:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>