<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های samyar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@it_is_samyar</link>
        <description>نمیدونم اینجا چی بگم بخون تا منو بشناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 06:43:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160793/avatar/THcd0r.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>samyar</title>
            <link>https://virgool.io/@it_is_samyar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه دوست دارم بدانید ...</title>
                <link>https://virgool.io/@it_is_samyar/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-hlmwsixbj5rw</link>
                <description>من دیگه شدم پایه ثابت شبای ویرگول ها خب من اون موقع 18 سالم بوده و الان 21 سال و چند ماهه هستم و بزودی وارد 22 میشم و از اونجایی که مغز من دقیقامثل مغز ماهی کارمیکنه خیلی چیزا یادم نمونده اما خب بریم سراغ داستانِ شبِ سامی :ساعت چهار عصر راه افتادم  و رفتم بیرون یادمه اونموقع سامسونگ j5  prim  داشتم ایشون بودن خیلی گوشیه خوبی بود  برای خودم خیابون بالا پایین کردم و رفتم یه جاهایی که نگو رفتم یه معبدِ قشنگ که توش داشتن میزدن و میرقصیدن و آهنگ هندی میخوندن همشون هم با ساری و لباسای رنگ و وارنگ بنظر من که هند کشور رنگ هاست هر رنگی بگی توی کوچه و خیابوناش میبنی من رفتم و بیسکویت و شیر کاکاؤؤ داغ گرفتم و خوردم تا بلکه یکم گشنگیم رفع بشه همینجوری برای خودم خیابون ها رو میگشتم و از بقل گاو های وسط خیابون رد میشدم از معبد های کوچیک بقل خیابون عکس میگرفتم و اینا و مردم هم یجوری بهم نگاه میکردن (انگار که مثلا زیپ شلوارم بازه ) هندی ها عادتشونه به دیگران  زُل میزنن به قول خودمون (هیز ، حیز،هستن ) &quot; هند خیلی کشور قشنگیه و کشور خیلی سبزیه یعنی برگهای درخت هاش سبزیش یجوریه انگار با مداد رنگی مهم کشیدی روی درختا ، آسمونش هم همینطور انگار با آبی افتادی به جونش مثل ایران نیست که رنگ سبز آبیش با خاک قاطی شده باشه لااقل من که ندیدم آلودگی هوا داشته باشه چرا ترافیک داشت خیلی هم داشت یادمه یه روز از یه جایی برمیگشتم راه 20 دقیقه ای با ماشین رو اونم تازه با اوبر نه تاکسی و ... 1 ساعت و چهل دقیقه رفتم اینقدر وضع ترافیک فجیع هست البته خب به ساعات رفت آمد هم ربط داره مثلا ساعت 3 عصر خب خیلی خلوتر بود نسبت به مثلا 6 یا هفت شب البته همه جای دنیا اینجوریه و دهلی خیلی تو اوج  ترافیک داغونه&quot;  خلاصه از بحث اصلی خارج نشیم آقا من دیشبیادم رفته بود گوشیم رو بزنم به شارژ و گوشیمم زیاد شارژ نداشت دیدم خیلی دیر شده ساعت نزدیک 6 7 شب و من گوشیم داشت خاموش میشد و جی پی اس موبایلمم کار نمیکرد که حداقل یه اوبری چیزی بگیرم اون موقع هم تازه اوبر نصب کرده بودم نمیدونستم چجوری هست اصن بعدا توی یه پست مفصل در مورد اوبر میگمفقط اینو بدونید که اوبر یه اپلیکیشن درخواست آنلاین خودرو مثل اسنپ و تپسی خودمونه که خیلی هم توی هند استفاده میشه رفتم از طرف بزرگراهی که توش گیر کرده بودم رفتم سمت یک سری مراکز خرید که توش موبایل و لباس و آبمیوه و همه چی داشت خلاصه اما من میخواستم برگردم هتل یه اوبر  با همون وضعیت لوکیشن هتل رو وارد کردم و اوبر اومد و منم خوشحال و خندان که حالا گوشیم خاموش هم شد شد دارم میرم هتل دیگه نشستم تا تاکسی یه جایی وایستاد حالا نمیدونم واقعا آدرس اشتباه داده بودم یا طرف کار داشت منو پیاده کرد نفهمیدم جلوی یه بیمارستان وایستاد و گفت مقصدت اینجاس من بهش گفتم آقا من میخواستم برم تو فلان هتل و اینا گفت لوکیشنت اینجاست گفتم نمیشه منو ببرید یه اون هتل و اینا گفت نه هیچ من رو باز یه راننده تاکسی پیاده کرد راننده تاکسی ها کلا تو هند خر بودن بجز دو سه نفر باقیشون خوب نبودن  پیاده شدم آقا اصن اینجا کجا هست ؟رفتم توی حیاط بیمارستان و نشستم سرد هم بود هوا یادمه و بیمارستان هم انگار توی حاشیه کوهی چیزی بود چون میشد از خیابون بیمارستان خاکی بری بالا خلاصه من با یه بدبختی با نقشه خودم رو تقریبا رسوندم دور و بر هتل مثلا بجای اینکه چهارراه ولیعصر  باشیم راه آهن بودم اینجوری دور من کلا آدم پیاده گَز کردنم همینجوری پیاده میرفتم و از بین بازارها و خیابون های شلوغ رد میشدم با اینکه گم شده بودم حالم داشتم میکردم میدونید چجوری اسم محله رو یادم اومد و براتون نوشتم از بس بهشون میگفتم این آدرس کجاست میگفتن مایاپوری و اول خیلی خیلی دور بود من نور گوشیم رو کم کرده بودم و لوکیشن هم خاموش و روشن میکردم که شارژ گوشیم نره جونم براتون بگه که بالاخره رسیدم هتل با چه بدبختی گشت و گذار روز اول کوفتم شد البته خیلی هم توش بهم خوش گذشتا قدر شناس باشیم جالب اینکه هنوز داخل کوچه ی هتل نشده بودم که گوشیم خاموش شدساعت حدود 9 10 شب بود که رسیدم هتل و واقعا گشنه بودم بیرون چیزی نخورده بودم منوی هتل رو نگاه کردم و هیچی سر در نیاوردم اونموقع نمیدونم چرا گوگل نکردم اما آشناترین چیز توی منو رو سفارش دادم  برنج سفید و سیب زمینی و کوکا خوردم و خوب بود و بعد هم با مادرم تماس گرفتم و صحبت کردم و گفتم چه اتفاقاتی افتاده یه چیز جالب بگم اینکه اتاق من اتاقی بود که دقیقا توی کوچه ای که اول توش بودم بود  و روبروی خونه ی اون پسر که به من کمک نکرد و وقتی از توی بالکن بیرون رو نگاه میکردم فهمیدم که چقدر امنیت داشتن و سیو بودن مهمه ادامه دارد ... </description>
                <category>samyar</category>
                <author>samyar</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 05:36:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزار بهت بگم که چی شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@it_is_samyar/%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-anoihy5ygnpx</link>
                <description>سلام دوباره نمیدونم چرا چند روزی که ویرگول میام عادت کردم هر بار  میام و مینویسم یا اگه ننویسم میخونم مطالعه ضرر نمیرسونه #بخوانیمخلاصه که  ویرگولو عشقهخب بریم سراغ داستان :داشتم میگفتم چند سالی تلاش کردم که ریاضی رو پاس کنم اما نشد بیخیالش شدم و پنج سال پیش  با توجه به طلاق پدر و مادرم و پس از رفتن و آمدن های بسیار یعنی به معنای واقعی آسفالت شدن تونستم کارت معافیت (کفالت )سربازیم رو بگیرم .بعد از اون دوباره رفتم سراغ گرفتن دیپلم ولی بازم موفق نشدم و یکی از دوستانم به من گفت که برم هند سال 96 بود به راحتی ویزای هند گرفتموقتی ویزا رو توی پاسم دیدم چقدر خوشحال شدم  اون موقع تقریبا ده تومن هزینه کردم  و رفتم هند و  بعد از گریه های مادرم و خواهرم و این داستانها اوایل شهریور وارد فرودگاه دهلی شدم  خب خیلی خوشحال بودم و فکر کردم که وای از ایران خلاص شدم چون توی ایران بنا به مسایلی که داشتم نمیتونستم بمونم و اینکه توی کشوری بغیر از ایران باشم خوشحال بودم خب من زبان انگلیسیم خوب بود و خب زبان رسمی هند هم هندیه و انگلیسی هست میتونید راجب  هند بخونید خلاصه رفیق ما که قرار بود برم پیشش دستمون رو گذاشت تو حنا و ما موندیم حیرون و سیرون توی فرودگاه هند با یه خانمی توی پرواز آشنا شدم و اون کمکم کرد که بتونم سیم کارت بگیرم و سیمکارت گرفتم و باز هم کمکم کرد که بتونم ماشین برای هتلی که گرفته بودم بگیرم ، سوار تاکسی شدم و رفتم سمت هتل تاکسی منو توی یه کوچه تاریک نگهداشت منو میگی گرخیده بودم اینجا کجاس وسط ناکجا آباد به تاکسی گفتم لوکیشن اینجاست؟گفت آره همینجاس کرایه رو حساب کردم و با یه چمدون بزرگ توی کوچه میگشتم یعنی بی معرفتن این هندی ها یه کمک خشک و خالی هم نکرد &quot;_&quot; هتل رو پیدا کردم ولی در هتل قفل بود و کوچه هم ترسناک یه چندتا سگ هم بودن تو کوچه اولش ازشون نترسیدم ولی وقتی  یکیشون واق زد سکته کردم یه کوچه ای بود که توش کلی خونه بود منطقه ی نسبتا فقیری بود فکر کنم اسمش هم اگه اشتباه نکنم مایاپوری بود این اون کوچه نیست اما خب بیشتر کوچه های دهلی قدیمی اینجوریه یه پسر بچه تمام مدتی که منتظر باز شدن در هتل بودم داشت از یکی از بالکن ها نگاهم میکرد اتفاقا بهش به انگلیسی گفتم میتونی کمکم کنی با سر گفت نه ولی بازم بِر و بِر داشت نگاهم میکرد تصور کنید یه پسر 18 ساله وسط ناکجاآباد توی دهلی هند ساعت نزدیک سه و چهار شبیه همچین کوچه ای مثلا &quot;_&quot; البته آسفالت  توی کوچه دنبال یکی میگشتم که کمکم کنه آخه هر چی هم در میزدم هیچکس نمیومد دم در  که به قول مادرم:&quot; انگار خوابش  خوابه مرگه&quot;با چمدون راه افتادم تو خیابون اصلی که لااقل یکی به دادم برسه یه پاسگاه پلیس بزرگ دیدم، یا پاسگاه بود یا مجتمع مسکونی از اینا که خودمون هم توی ایران داریم جلوش نگهبان هست و اینا ولی آدمهایی که توش بودن لباس پلیس تنشون بود (هنوزم که هنوزه نفهمیدم قضیه اش چی بود ) خلاصه باهاشون صحبت کردم به انگلیسی بهم گفتن (just hendi) یعنی فقط هندی ،بهشون گفتم من هندی بلد نیستم توریستم شونه بالا انداختن بیخیال شدم و  تا چند کوچه بالا رفتم و یه پیرمرد  با ریش سفید بلند و عصا پیدا کردم یه مرد دیگه هم بود  اون وقت شب یادم نیست اونجا چیکار میکردن ولی انگار خدا گذاشته بودشون اونجا و باهاشون صحبت کردم و گفتم ایرانی هستم و کلی هم حال کردن با اینکه ایرانی ام ، پیرمرده گفت بیا بریم هتل رفتیم جلوی هتل و کلی در زد و صدا کرد به هندی البته و بالاخره اومدن در رو باز کردن کلی هم بهشون چرت و پرت گفت به هندی خخخ فرودگاه دهلی خیلی فرودگاه قشنگیه بعدم به من گفت بهت توی هند خوشبگذره رفت و منم دیگه هیچوقت ندیدمش خلاصه رفتم توی هتل و مستقیم خوابیدم صبح ساعت حدود هشت صبح تلفن زنگ خورد :(sir breakfast is ready) عین این فیلمها خخخ بهش گفتم میام ممنون خواب آبالوها خخخ ولی نرفتم که XD  صبحانه چیه خواب مهمتره یا صبحونه آف کورس خواب، خلاصه تا ساعت چهار عصر خوابیدم و بیدار شدم رفتم حموم و دوش گرفتم و از گرسنگی راه افتادم که برم بیرون باقی داستان رو توی یه سری بعد بهتون میگم پ ن : شما تا حالا مسافرت خارج از کشور رفتین کجا و کِی ؟ بهم بگین پ ن 2 : امیدوارم کسل کننده نباشه داستانم پ ن 3: متن هام بلند هستن من کلا دستم به نوشتن هرز هست ببخشید پ ن 4 : ادامه ی داستانم رو میخونید یا نه ؟بهم بگین </description>
                <category>samyar</category>
                <author>samyar</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 04:49:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوت شدید که لذت ببرید</title>
                <link>https://virgool.io/@it_is_samyar/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-scwacgfkmlbw</link>
                <description>دعوتتون میکنم از شعر زیبای زیر لذت ببرید :بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدیادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهنگیادم آید : تو بمن گفتی :ازین عشق حذر کن !لحظه ای چند بر این آب نظر کنآب ، آئینة عشق گذران استتو که امروز نگاهت به نگاهی نگران استباش فردا ، که دلت با دگران استتا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !مرحوم فریدون مشیریِ عزیزبا تو گفتنم :حذر از عشق ؟ندانمسفر از پیش تو ؟هرگز نتوانمروز اول که دل من به تمنای تو پَر زدچون کبوتر لب بام تو نشستمتو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستمباز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتمتا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتمحذر از عشق ندانمسفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !اشکی از شاخه فرو ریختمرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !اشک در چشم تو لرزیدماه بر عشق تو خندیدیادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدمپای در دامن اندوه کشیدمنگسستم ، نرمیدمرفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر همنه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر همنه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتممرحوم فریدون مشیریفردا ادامه داستان خدمتتون عرض میکنم </description>
                <category>samyar</category>
                <author>samyar</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 06:59:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه بر من گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@it_is_samyar/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-tvjshehthhk7</link>
                <description>سلام دوباره خب من بهتون گفتم که کی هستم و یه کوچولو از علایقم رو بهتون گفتم حالا میخوام دوباره سُفره ی دلم رو باز کنم براتونبریم به دبیرستان و سن   16 و 17 و 18سالگی :  سال دوم دبیرستان در تابستان به مسافرت رفتم این من نیستم و این شد که وقتی برگشتم همه زندگی این بشر رو به نابودی گرفتهمان سال ظرفیت مدارس تقسیم بندی شد و هر کس فقط میتونست توی منطقه ی خودش درس بخونه من در سن حدودا 16 سالگی نمیدونستم میخوام چیکار کنم با درس و زندگی ام یک بی برنامگی کامل ...من از قبل میدونستم که میخوام رشته ی انسانی درس بخونم اما مدرسه ای که من میخواستم برم ظرفیت نداشت باورتون میشه ظرفیت مدرسه ای که پارسال سال اول دبیرستان در آن در خوندم تموم شده بود آن هم بعد از تنها یه سفر و ناگهان یک نفر مخ منو زد که آی و وای که برو رشته فنی خیلی خوبه و سریعتر دیپلم میگیری و عِل و بِل خلاصه آخرین روزهای شهریور با مادر خانوم راهی مدرسه فنی شدیم که کلی با خونمون فاصله داشت اینم بگم من کلا آدم آروم و مظلوم وحرف گوش کنی بودم خیلی خیلی ...مدرسه فنی ابتکار برای ثبت نام در رشته کامپیوتر رفتم اما چشمتون روز بد نبینه رشته کامپیوتر هم ظرفیتش پر شده بود همون موقع معاون مدرسه که هاشمی نامی بود به من گفت که رشته الکترونیک جا داریم فقط میری؟یه نگاه به مادرم کردم یه نگاه به هاشمی دقیقا یادم نیست که چجوری ثبت نام کردم ولی اینجوری شد که از انسانی رسیدم به الکترونیک رشته ای که هنوزم  که هنوزه چیزی ازش نمیدونم من آدمی بودم و هستم که با ریاضیات کلا میونه ای  ندارم یعنی ریاضی بیاد سمتم راهم رو کج میکنم و  یهو افتادم بین یه مشت مخِ ریاضی ، و تشنه ی الکترونیک اولین روز معلممون بهمون گفت هر کس الکترونیک دوست نداره نیاد این رشته عوض کنه رشته اش رو ولی منِ خر همینجوری نشستم خب کجا میرفتم چیکار میکردم؟نشستم و درس خوندم سال سوم خواهرم از رشته تجربی به تربیت بدنی تغییر رشته داد جا نمونه که بگم :من و خواهرم دوقلوییم دوقلو بودن جالبه حتما راجبش بهتون میگمخب داشتم میگفتمآره اما من ادامه دادم رشته ی الکترونیک فکر کنم با سه تا تجدید که خب مسلما یکی از اونا ریاضی بود و حتی فکر کنید امتحانات میان ترم رو هم باز ریاضی رو افتاده بودم شاید اینا باعث خجالت باشه ولی من باورم اینه که هر کسی برای یه چیزی ساخته شده من برای ریاضی ساخته نشدم من برای جغرافیا،  تاریخ ، ادبیات ، عربی و زبان انگلیسی ساخته شدم خب کجا بودیم ؟آهان سال دوم رو بالاخره یجوری با التماس پاس کردماما سال سوم خب زندگیه من تغییر کرد ، خیلی هم تغییر کرد پدر و مادرم تضمیم گرفتن جدا بشن و جدا شدن و من و خواهرم با پدرم زندگی کردیم شاید بگین چه مامان بدی که بچه هاشو ول کرد اما قضاوت نکنید مادر من به دلایل کاملا منطقی جدا شد که در این مقاله نمیگنجه خلاصه سال سوم رو با این اوضاع و اذیت شدن در مدرسه بخاطر همون آروم بودنم و ساکت بودنم و اینجورر چیزها به اتمام نرساندم و سه تا درس رو پاس نکردم بارها امتحان دادم بارها تلاش کردم نمیدونم شاید تلاش زیادی هم نکردم و فقط به نظر خودم تلاش میکردم اما این شد  که ریاضی افتاد دنبالم من بدو ریاضی بدو ...پی نوشت : این سری نوشته ها ادامه داره منتظر بعدی باشید پی نوشت دوم : لایک و کامنت  فراموش نشه (البته اگه دوست داشتین)پی نوشت سوم : متن بلند خوبه یا کوتاه نمیدونم شما بگین پی نوشت آخر: مرسی که تا اینجا اومدی و خوندی امیدوارم لذت برده باشی :)</description>
                <category>samyar</category>
                <author>samyar</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 04:39:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل  های یک آدم هیچ کاره :)</title>
                <link>https://virgool.io/@it_is_samyar/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-nlqqygmdn4sa</link>
                <description>هر چی دوست داری بنویس ... باشه حتما :)ماشالله اینجا همه مهندس و دکترن خدا حفظتون کنه ولی یکم جا هم به ما بدین برای نوشتن ممنون میشم من سامیار هستم تقریبا 22 سالمه من هیچ کاره هستم ... شاید بخندید ولی این یه حقیقته میدونید چرا؟ من توی دنیای خیالی خودم یه جهانگرد ، یه تور لیدر، یه نویسنده و یه بازیگر هستم .در واقع من تمام این ویژگی ها رو درون خودم میبینم اما هیچ کدوم رو انجام نمیدم البته اومدم اینجا تا شاید بتونم یه نویسنده باشم اگر کسی بخواد وقتش رو برای خوندن متن من صرف کنه خب من قبلا تا چند سال پیش زیاد متن و داستان و حتی رمان مینوشتم (البته الان اثری ازشون نیست)من یه مدت توی شرکت سینمایی بعنوان سیاه لشگر بازی میکردم (برای مثال فیلم ماجرای نیمروز )اما نیمه تمام رها کردم این فیلم من همه چیز رو نیمه تمام رها میکنم ... از این عادتم بدم میاد ولی هست من دیپلم دارم اگه گفتین چه دیپلمی؟       آفرین دیپلم گردشگری قضیه ی دیپلم گرفتن سر دراز داره بعدا براتون میگم مهم اینه که من بشدت عاشق گردشگری ام سفر و گردش و اینجور چیزا اگه بخوام از بزرگترین هدف یه آذم هیچکاره بهتون بگم اینه که میخوام برم کانادا برای زندگی دقیقا نمیدونم کی و چجوری ولی میرم من عاشق شهر مونترال ام شما بودی عاشقش نمیشدی؟نه جدی آخه نگا چه دلبره آره حالا باز بعدا بهتون راجب مونترال میگم من اینا رو گفتم تا ببینم اصلا حرفام برای کسی جالب هست یا نه خیلی چیزا از خودم نگفتمو البته نمیدونم اینجا میشه راجب چیا صحبت کرد پس...اگه  دوست داشتین بیشتر راجبم بدونید ❤️  یا نظر از طریق کامنت فراموش نشه ...الان ساعت 6 و نیم صبحه و خورشید داره طلوع میکنه sleep TIME </description>
                <category>samyar</category>
                <author>samyar</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 06:40:40 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>