<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام بصیرزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@itshesam</link>
        <description>خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست.
hesam.one</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:28:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4021042/avatar/Ae46Is.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام بصیرزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@itshesam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی همین است و قرار نیست بیشتر از این باشد</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ue6rfkj0lg3v</link>
                <description>توی فارسی معادلی برای numb داریم؟حالا اینجا نشسته‌ام. خسته حتی از گفتن و نوشتن خستگی‌ها. سعی میکنم زیبایی‌ها را ببینم. سعی میکنم قبول کنم زندگی همین است و قرار نیست بیشتر از این باشد. و اگر روزی بیشتر از این شد هم همین حس را خواهم داشت. سعی میکنم فکر کنم به اینکه روزی میرسد که در خانه خودم میخوابم. غذایم را هم خودم درست میکنم. وقتی خیلی خسته از کار برمیگردم خودم چای دم میکنم. چون بیشتر بهم میچسبد. چون سکوتی که در خانه است می‌ارزد به سختی‌های تنها زندگی کردن. حالا هرچقدر هم که هر روز از این هدف و بقیه‌شان دور میشوم، باز هم سعی میکنم امید و برنامه‌ام را حفظ کنم. تلاش میکنم هر کاری که انجام میدهم در جهت رسیدن به همین اهداف باشد. حتی اگر هیچوقت قرار نیست به‌شان برسم. چون زندگی همین است و قرار نیست بیشتر از این باشد.هرچه من را پیش میراند همین است. همین هدف‌هایی که شاید خیلی‌ها درک نکنند، اما برای من تمام دنیاست. و پیش رفتن گاهی سخت است. حتی گاهی وقتی احساس کارآمدی دارم، ترس هم با آن می‌آید؛ از اینکه نکند این فقط یک حس باشد و واقعا پیشرفتی در کار نبوده باشد. به هر حال پیش میروم. تا هرجا بشود. گاهی این &quot;هرجا&quot; در واقع &quot;درجا&quot; میشود. چه کنم؟ ناراحت میشوم. حسرت میخورم. اعتراض میکنم. اما بعدش چه؟ تلاشم را کرده‌ام. در این تلاش‌ها چیزهایی یافته‌ام. گوش بدهکار میخواهم که برایش تا صبح حرف بزنم از چیزهایی که یاد گرفته‌ام. او هم اهمیت بدهد. بعد هم چیزهایی که یاد گرفته است را بهم بگوید. من هم اهمیت میدهم. یادگیری جزو تنها چیزهایی‌ست که لذت‌بخش است حتی اگر کاربردی نداشته باشد.گاهی -مثل همین الان- خیلی چیزها برایم اهمیت ندارند. یعنی دارند، اما توان اهمیت دادن ندارم. برای امروز بس است. میخواهم بدون احساس خاصی امروز را بگذرانم. بدون فکر اضافی {که شدنی نیست}. و فقط با گذراندن امروز، امروز را بگذرانم. کار کنم. چای بخورم. بخوابم. مگر هرروز این‌شکلی نیست؟ پس این قیل و قالی که هرروز از صبح تا شب در ذهنم برپاست از کجا می‌آید؟ مگر چاره‌ای جز زنده ماندن و گذراندن داریم؟ مگر چاره‌ای جز ادامه دادن داریم؟ اگر داشتیم، چهار ماه و بیست و چهار روز پیش جهان متوقف میشد.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 15:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی‌ترین نوع زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-wwsqn4glemz1</link>
                <description>بیرون - موسی ربانیزندگیِ پس از مرگ، احتمالا وجود ندارد. اما من زندگی در مرگ را دیده‌ام. هرروز میبینم. زندگیِ کسانی که نمیشناختم، و هنوز هم جز اسم و عکسی ازشان نمیدانم. آدم‌هایی که نبودنشان، یک بودن میسازد. آدم‌هایی معمولی که رویاهایی داشتند و داستان‌هایی و زشتی و زیبایی‌هایی که اگر الان میبودند، ما هم زنده‌تر میبودیم. حتی با اینکه شاید روزی در مترو پا روی پایشان گذاشته‌ایم یا سر جای پارک با آن‌ها جر و بحث کرده‌ایم. اما حالا با نبودنشان، در هست‌ترین حالتی هستند که یک آدم می‌تواند باشد. و این بودن، صرفا در یک نام و عکس نیست؛ این بودن، حضوری متوالی‌ست در زندگی‌های ما؛ در رفتار و افکار ما، بدون اینکه حتی به زبانشان بیاوریم. چه حضوری از این قوی‌تر است؟آن‌ها در همه خیابان‌ها، پاساژها، پارک‌ها و خانه‌ها هستند، بدون اینکه حضورشان را فریاد بزنند. و بدون اینکه کسی پشت میکروفون از آن‌ها حرف بزند یا کوچه‌ای به نامشان باشد یا عکسشان در بیلبوردهای شهر به نمایش دربیاید. قوی‌ترین نوع زیستن همین است. اینکه در سراسر زندگی حضور داشته باشی، هرچند این زندگی برای خودت نباشد. حضوری ساکت و با وقار. و این مرگ، نه آغاز زندگی‌شان بود نه پایان آن. این مرگ، بستری بود برای زیستن؛ شاید از نوعی دیگر. ادامه‌ی زندگی در روح یک جامعه. زیست در زندگی دیگران. بودن بر بستر نبودن. اینکه حتی اگر کسانی تو را به اعداد تقلیل دهند، آن اعداد سنگین‌ترین اعداد تاریخ معاصرت باشند. حتی اگر کسانی تلاش کنند زندگی‌ات را انکار کنند، تلاششان نتیجه عکس دهد و تو در زندگی‌های بیشتری زنده بمانی. چه عظمتی! بازماندگانت هنوز شرمگین‌اند از زنده بودنشان.نبودن‌شان همیشه تلخ خواهد بود. و ما ناگزیریم که با افتخار، آن‌ها را به زندگی‌مان مهمان کنیم. شاید برای اینکه این تلخی را کمی کمتر کنیم. برای اینکه زندگی‌شان در زندگی ما ادامه بیابد. و این کمترین کاری‌ست که میتوان کرد و بیشترین چیزی که از دستمان برمی‌آید. ما چیزی جز زندگی نداریم، و آن را با کسانی شریک میشویم که نبودنشان، برای ما بود. تا وقتی ما زنده‌ایم، آن‌ها هم زنده میمانند، چون روزی زندگی‌شان را برای ما دادند.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاره چیست جز خلق کردن؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D9%82-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ovdgxw9eyv0k</link>
                <description>عکس رندوم افلاین؛ چون هنوز دستور رئیس جمهور عملیاتی نشده و اینترنت قطعه.روزهای تکراری. صبح‌های تکراری. بعضی اوقات خسته از اینکه نور روز چقدر تکراری‌ست و بعضی اوقات له له برای دیدن خورشید. گذراندن روزها بدون اینکه چیز جدیدی برای ارائه به جهان به‌وجود بیاورم. من قرار بود مرکز جهان باشم. قرار بود خورشید دور من بگردد. اما حالا بی‌جان از خواب بیدار میشوم و با خشم به خواب میروم. چرخه، لوپ، یا هرچه که اسمش را بگذارید، بدترین اکتشاف بشر است. در کنار نوشابه گازدار که بهترین اختراعش است. بیرون آمدن از یک چرخه، صرفا با ورود به چرخه دیگری ممکن است؛ مثل بیرون آمدن از در که صرفا با وارد شدن به بیرونِ در امکان دارد. میدانید چه میگویم؟خارج شدن از تکرار روزها، ایستادگی زمان میخواهد؛ زمان تمام‌قد شود و دست راستش را رو به جلو عمود کند و ایست بکشد. به روزها دستور تنوع بدهد و به شب‌ها دستور آرامش. اما این نقطه از زمان که درش زندگی میکنیم، با این نقطه از جهان دست همکاری داده است. دستان زمان و جهان در همین نقطه به هم گره خورده و هیچکدام نمیتوانند آن را روبروی این آشوب‌ها بگیرند و متوقف‌شان کنند. درست مثل وقتی با یار هستی و موقع غذا خوردن باید با دست چپ چنگال را برداری، چون دست راستت در دست معشوق است. واضح است؟ آشوب و بی‌نظمی درست در همین لحظه و همین‌جا.چاره کار چیست جز خلق کردن؟ خلق میکنم برای اینکه خلق کرده باشم. خلق میکنم اما تولید نه. خلق میکنم تا محصول نباشد. خط و هندسه را روی کاغذ، موزیک را در دهان، غذا را در بشقاب. این خلق به رستگاری می‌انجامد. اما کاربرد ندارد. من قرار بود خالق جهان باشم. آشوب زمان و جهان همین‌جاست. در تفاهم‌نامه‌شان آمده که هرچه خلق شود باید ارزش فروختن داشته باشد. باید محصول باشد. پس خلق کردن را مساوی با تولید بنویسید. خلق کنید که پول دربیاورید. همین‌جا. صبح بیدار شوید، تولید کنید، بخوابید. هنر را سلاخی کنید تا بشود آن را فروخت. استخوان‌هایش هم جلوی سگ. هنر را تولید کنید؛ خلق نه، تولید. هنر فقط یک لباس است. خوش‌قواره. اورسایز. تا بدریختی زیرش را نشان ندهد. تا به آن شخصیت بدهد. بر میدان اصلی شهر چه میبینی؟ لباس رزم. من قرار بود هنر باشم. پس کارت شناسایی‌ام را با بندی آبی گردنم بیندازید. آن را به سمت کارخانه‌هایتان ببرید. همه را معذب کنید. من هنر هستم، یک لباس. من را بپوشید. مرکز جهان باشید. و خالق آن. عزیزم بدارید.نه برای رشد. که برای فایده.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 12:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عبور کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-mtggm4pfbrsd</link>
                <description>عکس رندوم آفلاین؛ چون سه ماهه که اینترنت قطعهیکی از واژه‌هایی که باعث میشود زبان فارسی، تافته جدابافته شود، &quot;دلتنگی&quot;ست. اصلا کل اصطلاح به کامل‌ترین شکل ممکن منظور را میرساند. وقتی میگویم &quot;دلم تنگ شده&quot;، یعنی قلبم دارد کوچک میشود. یعنی در قلبم جا برای چیز دیگری نیست و الان فقط تو میتوانی آنجا باشی. یعنی همه را از دلم بیرون انداخته‌ام، جایی برای کسی خالی نگذاشته‌ام، جز تو. و این دقیقا همین حسی‌ست که دارم. کس دیگری را نمیخواهم؛ یا چیز دیگری یا جای دیگری. میخواهم همینجا، در همین زمان، با همین چیزهایی که دورم هست، تو را ببینم. و وقتی &quot;دلتنگی&quot;ام رفع میشود، میگویم &quot;دلم باز شد&quot;. و این دلباز بودن یعنی حالا میتوانم به بقیه هم فکر کنم و آن‌ها را در دلم جا بدهم. حالا دلم باز شده اما &quot;جای تو در آن خالی‌ست&quot;و پس دوباره &quot;دلتنگ&quot; میشوم. شاید بعنوان یک مکانیزم دفاعی؛ دلم را تنگ میکنم تا جای تو خالی نباشد. و این چرخه تکرار میشود. تا جایی که بتوانم در دلم خلاء پر کنم. یا آن را طوری ببندم که نه تو و نه هیچ‌کس دیگری در آن راه پیدا کند. شاید این هم بعنوان یک مکانیزم دفاعی.همه این صغری‌ها و کبری‌ها را کنار هم گذاشتم تا بگویم قلبم همیشه برای تو جا دارد. اما حالا اگر بخواهی دوباره واردش شوی باید انقدر کوچک شوی تا بتوانی آن‌جا باشی. خیلی چیزها را امتحان کرده‌ام. اوایل دلم بدجور گرفته بود؛ همینطور کوچک و کوچکتر میشد. مثل ستاره‌ای که وقت مرگش برسد و خودش، خودش را ببلعد، بعد هم سیاه‌چاله‌ای بسازد که نور را در خود حل میکند و همیشه تاریک میماند. اما حالا دلم باز شده، انقدر باز که برای همه تنگ میشود. انگار به همه نیاز داشته باشم تا در قلبم بمانند و هرکس یک گوشه کار را بگیرد که این قلب کار کند. و فقط یک تکه از این کارخانه میلنگد. سعی کردیم توجهی نکنیم و هرکس به دیگری کمک کند تا کار روی زمین نماند. اما بعضی اوقات که در دلم کسی مرخصی میگیرد، جای خالی‌ات، و نبودنت حس میشود. و دوباره دلم تنگ میشود و همه می‌افتند بیرون و تکرار همان چرخه.مغزم اما کارش را خوب انجام میدهد؛ عبور کرده و در مسیر خودش پیش میرود. فقط جایی از آن هست که گاه یادت می‌افتد. گاه در آن قسمت، سلول‌ها شورش میکنند و مغز بدبخت مجبور میشود به قبل دستور قاطعی مبنی بر گرفتگی صادر کند. دوباره همان چرخه. البته که خیلی وقت است که این چرخه خوب نمیچرخد. یا اگر بچرخد، یک نیم‌دور میزند. من هم عبور کرده‌ام. قلبم هم عبور کرده است. اما این &quot;عبور کردن&quot; دقیقا مثل وقتی‌ست که با مادرم از کنار مغازه اسباب‌بازی فروشی رد میشدیم؛ کمی می‌ایستادیم، نگاه میکردم و میخواستم، خواستنم فایده نداشت و عبور میکردیم. اما تا چند قدم جلوتر، همانطور که دستم در دست مادرم بود سرم را برمیگرداندم و سعی میکردم در حال راه رفتن، مغازه را از دور نگاه کنم. تا وقتی که دیگر معلوم نباشد. و ما عبور میکردیم. از تو هم همینطور عبور کردم؛ خودم دست خودم را گرفتم و کشاندم بردم تا خواستنم فایده نداشته باشد. اما هنوز که هنوز است، گاهی سر میچرخانم بلکه تو را ببینم، با اینکه میدانم دیدنم هم فایده نخواهد داشت. گاهی فقط میخواهم بدانم بوی تو چطور در خیابانی که درش نیستی میپیچد؟ و چاره‌ای جز عبورِ بیشتر ندارم. تا جایی که دیگر مغازه اسباب‌بازی فروشی معلوم نباشد.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 12:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%AA%DB%8C%D8%BA-rxx5ik9apt2c</link>
                <description>عکس تقریبا رندومِ آفلاین. چون خیلی وقته اینترنت نداریم{کوتاه؛ چون تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل}هر واژه‌ای در چنته داشتیم روی داریه ریختیم و همچنان حریف نبودیم. راست و دروغ را در هم چپاندیم. ریز و درشت، قلمبه و سلمبه، تشبیه و استعاره گفتیم و نوشتیم و حریف نبودیم. تیغش انگار تیزتر از واژه‌های ماست. از خودش گفتیم، از خودمان نوشتیم، از درد و رنج نوشتیم و در پایان‌های خوش کادوپیچ کردیم. باز هم حریف نبودیم. هرچه عقب‌تر رفتیم جلوتر آمد و بزرگ‌تر و وقیح‌تر شد؛ هیولای چندسری که کت و شلوار میپوشد اما کراوات نمیزند. دیوی که به کودکان لبخند میزند و روی بالغان تف می‌اندازد.هر رنگی داشتیم روی بوم ریختیم. هر بدنی داشتیم رقصیدیم. هر حنجره‌ای را خواندیم و هر صحنه‌ای را بازی کردیم؛ با تیغی لب گردن، که گاه پنبه بود و گاه طناب دار. گاه عدد بود و گاه تهدید. زندانی که پنجره ندارد. داستان‌هایی از تاریکی محض. حکم رعب و وحشت. با نیرنگی که همیشه در سر داشت و با نفسی بدبو، از آزادی میگفت.و این شیطان، هیچ‌گاه نخواهد مرد. اما ما هم زنده‌ایم. در تمام این جهنم پخش شده‌ایم. میسوزیم اما مهم‌تر از آن، میسازیم؛ همیشه در پی حفره‌ای در این دیوار بزرگ و ضخیم، در حال تلاش برای راهی برای دیگران. کسانی از ما، برای ما، در این راه، سر داده‌اند. و ما نامشان را روی این دیوار حک میکنیم، از آنها میگوییم حتی اگر صدایمان بریده شود؛ تا ابد. و این مرگ‌ها، این جنگ‌ها، این تیغ‌ها و قفس‌ها و فریادهایی که بر سرمان آوار میشوند، بی‌معنا نخواهند بود. و این معنا را به یاد داریم؛ باشد که روزی این هیولای چندسر، و این دیو بدریخت، افسانه‌ای بیش نباشد.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 11:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بی‌هیجانیِ روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-bxn017aercwk</link>
                <description>عکس رندوم آفلاین، چون سه ماهه اینترنت نداریمگاهی روزی که گذرانده‌ام، هرچقدر جالب، ارزش گفتن ندارد. نمیتوانم بفهمم آدم‌ها چطور میتوانند همیشه صحبت کنند و خوش‌مشرب باشند و کل روزشان را طوری تعریف کنند که انگار امروز سوپرمن را دیده‌اند که با بتمن میجنگد. راستش برایم کمی تعجب برانگیز است. میتوانم تا هروقت بخواهم پای صحبت‌هایشان بنشینم و گوش بدهم؛ اما نمیتوانم برای خودم این کار را تکرار کنم. روز من معمولا آنقدرها هیجان‌انگیز نیست. صبح صبحانه میخورم، در مسیر به سناریوهای خیالی فکر میکنم، کار میکنم و وسط کار سوشال میدیا چک میکنم، در مسیر برگشت به سناریوهای خیالی فکر میکنم، فیلم یا سریال میبینم، و موقع خواب سناریوهای خیالی میسازم تا چشمم بسته شود. همین.شاید بیشتر از واقعیت، در خیالاتم زندگی میکنم. اما این خیالات خیلی جالب‌تر از زندگی واقعی هستند. دنیایی که در آن خطوط مقطع خیابان مار میشوند و گربه‌ها دنیا را تصاحب میکنند (باید یک بار اینجا تئوری گربه‌ها را کامل مطرح کنم)، خیلی جالب‌تر از روزهای خسته‌کننده ما هستند.به هر حال، چه خیالی و چه واقعی، معاشرت گاهی برایم عذاب‌آور میشود. از اینکه میبینم بعضی آدم‌ها چطور مسائل را پیچیده نمیکنند و راحت برای خودشان فکر میکنند و نتیجه میگیرند، ناراحت میشوم؛ شاید هم حسادت میکنم، نمیدانم. اما میدانم که این زندگی جذاب در ذهن، و گذراندن روزهای معمولی، هم خوبی دارد هم بدی. بدترین ویژگی‌اش هم این است که خوبی‌هایش فقط در ذهن اتفاق میفتند و بدی‌هایش در زندگی واقعی نمایان میشوند.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تو را به آزادی‌ات میشناسم</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-wf4wfpwpx68e</link>
                <description>در سرزمینی که جادو حکم میکند، جایی که هرگاه ممکن است دچار تغییر شود، و بارانش زرد است، در شهری که کف خیابان‌هایش پوشیده از چشم است، در خیابانی که ساختمان‌هایش مدام کوچک و بزرگ میشوند، در ساختمانی با نمای پوست انسان، و در اتاقی که از پنجره‌اش لامپ میریزد، من روی صندلی گهواره‌ای نشسته‌ام. روزهاست کتابی میخوانم که یک صفحه دارد. و تو را کمی آن طرف‌تر، در حال آشپزی با گوشت زنبور میبینم. حواسم پرتت میشود. و بین کارهایت نگاهم میکنی و لبخند میزنی. سفره‌ای زرد و مشکی چیده‌ای با دسر گوشت گاو. غذایمان را میخوریم و روی تخت استخوانی‌مان میخوابیم. و فردا من کتابی میخوانم که یک صفحه دارد، و تو با راسته گوسفند، برای مهمانی‌مان نوشیدنی درست خواهی کرد.در سرزمینی که مرغ پخته را در فر میگذاریم تا زنده شود، در جنگلی از پر عقاب، کنار دریاچه‌‌ی سنگ، به تو نگاه میکنم. میگویم مانند این دریاچه مات هستم، ماتِ تو؛ لبخند میزنی و همین را به خودم برمیگردانی. به خوشبختی‌مان فکر میکنیم. دست در دست، رو به روی سنگ‌های ریز و درشت که نور زرد خورشید را در خود میبلعند می‌ایستیم و به موج حشرات نگاه میکنیم. ما کنار هم میمیریم و زنده میشویم. و این زندگی را دوباره از سر میگیریم. هر روز. گاه عمرمان کم میشود. گاه زیادی‌ست. اما میدانی که هر اتفاقی بیفتد، این دنیا وارونه شود، یا آدمی روی سر ما دست بزند و پرواز کند، من تو را پیدا خواهم کرد و شاید چند روزی یا چندسالی، در چشم‌هایت گم خواهم شد.در سرزمینی که هر شب ساخته، و صبح ویران میشود، در کافه‌ای که نمیشناسیم و مشتریانش لباس‌ها هستند، روی صندلی‌ای استخوانی رو به رویت مینشینم. و میدانم که تو هستی. و میدانی که من هستم. و این تغییرات مدام، حتی در ظاهر و باطن خودمان، ما را بازنمیدارد از یافتن هم. میدانی که از دیگران جداییم؛ آزاد میگردیم و از دستورات تخطی میکنیم. حتی اگر این دستورات در جهت آزادی کس دیگری باشد؛ که تنها آزادیِ کاملی که دارد در همین سرزمین است. اما مهم نیست. من تو را میخواستم و میخواهم. من تو را به آزادی‌ات میشناسم حتی اگر شخصیت اصلیِ نمایش‌های دنیا باشی. تو از نمایشنامه تخطی خواهی کرد و برایت فروریزی این جهان ذره‌ای اهمیت نخواهد داشت. حتی وقتی میدانی، وقتی دوباره این سرزمین برپا شود، روی خشم ساخته خواهد شد و آدم‌ها دنبالمان میکنند و مجبور به رها رفتن روی خون خواهیم بود. ما آزادی‌مان را مدیون دنیایی هستیم که همواره در تغییر است. نه به خداوند بها میدهی نه به دنیایش؛ و نه به مردمی که دست از پا خطا نمیکنند. ویرانی این دنیا راهی جز ساخته شدنِ دوباره نخواهد داشت. و شاید وقتی روی تخت‌مان، که گاه چوبی‌ست و گاه کاغذی، میخوابیم، جایی از خواب‌هایی که میبینیم، در خیابانی از این دنیای هشت‌پا که میسازیم، دو نفری باشند که روی قوانین‌مان پا بگذارند، و هر بار یکدیگر را پیدا کنند. و آزادانه، دست در دست یکدیگر راه بروند، حتی اگر کابوس میبینیم. و شاید آن دو، آزادی‌شان را مدیون ما باشند. و شاید یکی از آن دو نفر، چیزی را بگوید که من قرار است صبح، زیر نور مریخ، به تو بگویم: دوستت دارم، حتی وقتی نمیشناسمت.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کارها برای شماست</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jg8iyzr5ga6i</link>
                <description>عکس تزئینی افلاین1.امروز روی دروازه شهر قفل زدند. دروازه سال‌ها باز بود؛ هم‌چنان هم باز است اما روی یک لنگه از در های آن یک قفل بزرگ کار گذاشتند. بین مردم صحبت زیاد است. کسی نمیداند چرا روی یک در باز باید قفل گذاشته شود. البته کسی زیاد برایش مهم نیست. خیلی‌ها اصلا متوجه آن نشدند. 2.امروز دربان‌های شهر عوض شدند. قبلی‌ها مهربان بودند. احتمالا دلیل اخراج‌شان هم همین بوده. نگهبان باید ترس در جان آدم بیندازد. اما سال‌هاست ناامنی‌ای در این شهر نبوده. اصلا برای همین دروازه همیشه باز است. مسافران و مهمان‌ها، تاجرها، بزرگانِ شهرهای دیگر، همیشه با روی باز پذیرفته میشدند؛ تا امروز هم اتفاق خاصی نیفتاده بود. برایم عجیب است که کسی درباره عوض شدن نگهبان‌ها حرف نمیزند. احساس میکنم اتفاقاتی در راه است. 3.شهردار، امروز مراسمی برای بهره‌برداری از قفل جدید و تقدیر از نگهبانان قبلی برگزار کرد. دربان‌های جدید هم معرفی شدند. مراسم باشکوهی بود. از هرکس مپرسیدم چرا یک قفل بیکار باید همچین مراسمی داشته باشد، میگفت دارم زیادی فکر میکنم. شاید هم همینطور باشد. مادرم هم همیشه همین را میگوید. زیادی فکر میکنم. 4.امروز شهردار سری به دروازه زد. با نگهبانان گپ و گفت مفصلی داشت درباره اینکه حواسشان به قفل جدید باشد. نگهبانان، گوش به فرمان ایستاده بودند و سخنرانی شهردار را گوش میدادند. کمی که گذشت، من را با لگد بیرون راندند. گفتند باید کاری پیدا کنم. گفتم من فقط میخواهم بدانم چه چیزی در جریان است که قفلِ بیکار آورده‌اید و دربان جدید گذاشته‌اید؟ شهردار نگاهم کرد؛ از نگاهش ترسیدم. اما بعد با مهربانی به یکی از نگهبان‌ها گفت این آقای محترم را بیرون مشایعت کنید و برایش شغلی دست و پا کنید. 5.امروز در کارگاه کلیدسازی مشغول شدم. اوستا آدم خوبی‌ست. اجازه میدهد بعضی اوقات بیرون بروم و سر و گوشی آب بدهم. غر هم میزند البته. میگوید به کارت بچسب؛ قفل را ول کن؛ کلید مهم است. وقتی قفل آزاری به کسی نمیرساند چرا آنجا نباشد؟ ممکن است روزی نیاز شود. در همین حرف‌ها بودیم که نگاهم به دروازه افتاد. برای اولین بار در عمرم، دروازه را نیمه‌باز دیدم. اوستا هم تعجب کرد و گفت تابحال همچین چیزی ندیده. اما مهم نیست. مگر راه ما را بسته‌اند؟ 6.امروز مراسم آزمایش قفل بود. اعلام کردند برای مدتی دروازه شهر کامل بسته میشود. اکثر مردم برایشان اهمیت نداشت. از شهردار پرسیدم چرا این کار را میکنید؟ از همان نگاه‌ها بهم انداخت و وقتی دور و برش را شلوغ دید خودش را جمع کرد. گفت پسرم این کارها برای امنیت شماست. مگر تو میخواهی از شهر خارج شوی؟ به‌علاوه، اگر میخواهی خارج شوی کسی جلوت را نمیگیرد. انقدر سخت‌نگیر پسرجان! و همه بهم خندیدند. و من نفهمیدم سوالم چرا انقدر توضیح اضافی میخواست؟ 7.شهردار مریض است. فرزندانش دعا میخوانند. دعانویسان دارو میدهند. عطارها موعظه میکنند. واعظان گریه میکنند. و حکیمی به این شهر نمی‌آید که معالجه‌اش کند. اگر میخواست هم نمیتوانست. خدا پدر قفل را بیامرزد؛ شهردار خوبی بود.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 13:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسوس بخورید و دریغ کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%BA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-zvv9tlgfgbqc</link>
                <description>هر حسرتی بود خوردیم و شکم‌هایمان بزرگ‌تر شد. تا جایی که حسرت‌ها کم شدند و گران؛ قانون عرضه و تقاضا یا همچین چیزهایی. کنترل بازار در این شرایط سخت است. پس گران‌تر کنید. کاری کنید کسی نتواند حسرت بخورد. و من گوشه‌ای، با انباری پر از افسوس، بازار آینده را پیش‌بینی میکردم. این کالا انگاریِ بیهوده، سود بزرگی در پی خواهد داشت. بیایید افسوس بفروشیم به خلق‌الله. حالا وقت آن است که مهمانی‌هایمان را با سرو افسوس مزین کنیم؛ با ژله آلبالویی. افسوس بخورید عزیزانم. جام‌هایتان را بالا بگیرید و به سلامتی خودمان بنوشید و به حال خودمان افسوس بخورید. بخورید که زیاد است. با طعم‌های مختلف. برای آزادی، بسته‌بندیِ آبی با طرح یک کبوتر مدنظرم است؛ اگر ته‌مزه‌ی زیتون هم داشته باشد عالی‌ست. برای آرزو ها یک بسته‌بندی تماما مشکی، با ردی از طلایی میتواند خوب باشد. افسوس بخورید که قرار است سود کنیم. افسوس، و برای هضم بهتر، روی آن کوکاکولا تولید ورامین بخورید. این مهم است. محصول بعدیمان از پس‌ماندهای تماما انسانی قرار است تولید شود.از دل‌دردش متعجب نشوید. مفید است. نوش جانتان. کارگر سراغ ندارید؟ شرح شغلی:  &quot;بخور و بخواب&quot;. افسوس بخورید و دریغ کنید و فضولاتتان را به من بدهید. این را در بازار غیر رسمی میفروشیم. در پارک‌ها. سنتی‌ست. قبل‌ترها از همین فضولات برای درمان استفاده میکردند. همه هم اعتیاد داشتند. اسم علمی‌اش امید است. اما برای بازار مناسب نیست. اسمش را میگذاریم &quot;آینده‌ی خوب&quot;. در پک‌های سه گرمی و پنج گرمی بگذارید و توزیع کنید در پارک‌ها. از پایین‌شهر شروع کنید برای تست بازار. بگویید کاسبان خاطرنشان کنند خلوصش صد در صد است. یا از همین حرف‌هایی که میزنند. پس چه شد؟ ما این بالا مینشینیم، افسوسمان را میخوریم با کوکولا تولید ورامین. پس‌ماندهایمان را پک میکنیم و به اسم &quot;آینده خوب&quot; توزیع میکنیم در محله‌هایی که نیاز دارند. همه موافقند؟اینطور نگاهم نکنید جناب. من روزی حسرت همه این‌ها را میخوردم. هوش لازم است برای این بازار. شاید هم تجربه لازم باشد. نمیدانم. من فقط دیدم ما حسرت میخوریم و کسانی با کت و شلوار افسوس میخورند. حدس زدم تعدادشان بیشتر شود. یا حداقل تعداد کسانی که دوست دارند با کت و شلوار افسوس بخورند. من هم گاهی میخوردم. اما خوب نبود. حداقل به خوبی بالانشین‌ها نبود. کت و شلوار هم نداشتم؛ باورتان میشود؟ میشود از این تریبون استفاده کنم و محصول بعدی‌مان را معرفی کنم؟ اسمش شکست است. یک بار بخورید عاشقی یادتان میرود. میخواهید امتحان کنید؟ این را هم با قیمتی اقتصادی روانه بازار کرده‌ایم تا همه بتوانند استفاده کنند. بعد از آن هم برنامه داریم. زیاده‌گویی نکنم. فقط همین که حس و حال سرخوردگی میدهد. میتوانید حدس بزنید؟ یک راهنمایی میکنم: مردان احتمالا بیشتر دوستش خواهند داشت. هه هه هه. اسمش تلاش است، همراه با ویاگرا.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 13:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز تولدمه D:</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85%D9%87-d-bypesassfqgs</link>
                <description>امروز (26ام) تولدمه. و امسال جشنی در کار نیست. 26 سالگی‌م رو با پیرهن مشکی شروع میکنم. راستی الان بهش دقت کردم امسال رفتم توی 26 و روز تولدم هم 26امه؛ احتمالا بچگی برای امروز ذوق داشتم =))اهنگ امروز و امسال رو &quot;کوک&quot; از کوبه اعلام میکنم.به هر حال تنها موضوع خاص امروز تا الان این بوده که صبح زودتر بیدار شدم، یه آیس‌لاته درست کردم و قبل از کار رفتم پارک لاله؛ اندازه 4 تا آهنگ قدم زدم، بعد اومدم شرکت. خداروشکر هوا خنک بود؛ آلوده ولی خنک و بی آفتاب. همون ده دقیقه یه ربع پیاده‌روی توی پارک هم بهم انرژی خوبی داد.نمیدونم بقیه امروز قراره چطور بگذره و نمیدونم چه اصراریه وقتی تو ذهنم یه روز معمولی دیگه‌ست خودم بخوام یه خاص بودنی توش پیدا کنم. ولی در جهت برگشت به زندگی سعی میکنم ته ذهنم یه ذوق برای این پیر شدن پیدا کنم. امروز تولدمه و حتی خودم برام مهم نیست؛ نه اینکه کلا تولدم برام مهم نباشه، روزا روزای سختی هستن. هفته پیش 4 تا مراسم عزا رفتم، مشکی تنمه، و سوگ‌های جمعی و پول نداشتن و وضعیت مملکت هم به کنار.و اینجا تنها جاییه که میتونم یه کم از امروز big deal درست کنم. در نتیجه اگر در ادامه امروز اتفاق جالبی افتاد دوباره یه پست درباره‌ش مینویسم. اگر اینو خوندید اونو نخونید ولی لطفا در جهت خوشحالی من لایکش کنید =))راستی خیلی اتفاقی امروز تیشرتی پوشیدم که دو سال پیش کادو تولد گرفته بودم و تو این دو سال خیلی کم پوشیدمش. چون اونی که بهم داده بود همونیه که نمیخوام زیاد بهش فکر کنم.خلاصه که تولدم همچین مبارک نیست ولی بهتر از روزاییه که تولدم نیست :)</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 12:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما زندگی میخواستیم</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-hsopqzhlksbe</link>
                <description>بله؛ ما ملت جنگ هستیم. ما از کودکی یاد گرفته‌ایم برای هرچیزی بجنگیم. پدر و مادرهایمان برای بزرگ شدن ما جنگیده‌اند. ما برای هر خوراکی، هر اسباب‌بازی، هر کتاب، هر نمره جنگیده‌ایم. ما برای زندگی‌مان در حال جنگ هستیم. فکر میکردیم همه دنیا همین وضعیت است اما فهمیدیم اینطور نیست. فقط ماییم که برای آب، باید با خشکسالی بجنگیم. و برای غذا، باید با تورم بجنگیم. ما برای آینده‌مان میجنگیم؛ حال آن‌که این جنگ را نمیخواستیم. ما برای ماشین و خانه‌ی نداشته‌مان درحال جنگیم. در روابط‌مان با هم در جنگیم. تفریح‌های ما غنیمت این جنگ‌ها برای شما بود؛ حلالتان. غنائم بیشتری بردارید. غذایمان را بگیرید. قهوه صبحمان را بگیرید. مسافرت‌هایمان برای شما؛ کافه‌ها و شهربازی‌ها و پیک‌نیک‌ها و خنده‌هایمان برای شما.ما این جنگ را نمیخواستیم. ما زندگی میخواستیم. ما زندگی مرفه هم نمیخواستیم. ما فقط میخواستیم جنگیدنمان نتیجه‌ای داشته باشد. میخواستیم این جنگ منصفانه باشد، با جهان و زندگی و نامروتی‌هایش باشد. اما این جنگ را به خانه‌هایمان کشاندید؛ به خودمان و ذهن‌مان. ما با مغز خودمان، با خوابمان و بیداری‌مان هم در جنگی هستیم که نمیخواستیم. ما جنگ‌طلب نبودیم. ما آدم‌های صلح و جهانِ بدون مرز بودیم. ملت مقاومت بودیم اما در برابر ناعدالتی‌های زندگی؛ ما نمیخواستیم در برابر خود زندگی بایستیم و دربرابر خواسته‌هایمان مقاومت کنیم. ما نمیخواستیم با هم دعوا کنیم. نمیخواستیم جلوی تلویزیون، در اینترنت، در خیابان و در خانه، فحش نثار کسی کنیم. قرار نبود برای آزادی یکدیگر را لت و پار کنیم. قرار نبود در صف نانوایی استراتژی‌های جنگی‌مان را بچینیم. قرار نبود قصابی میدان جنگ اقتصادی باشد و گوشی‌هایمان میدان جنگ فرهنگی. آنقدر خسته و زخمی، در لباس رزم زندگی کرده‌ایم که آرزوهایمان از ما میترسند و فرار میکنند. ما فقط زندگی را میخواستیم؛ و زیبایی را. و هنوز حاضر به خرید زندگی هستیم؛ اگر در این جنگ هنوز چیزی از آن مانده باشد.پ.ن. اینترنت هنوز قطع است. همین.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:37:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خیر یک‌خطی</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-eml7jdx48f0g</link>
                <description>عکس بی‌ربط. آفلاینآن سال، شهر افسرده شده بود. طبیعی بود و کسی توجه نمیکرد؛ مخصوصا که تک تک اخبار شهر، در این افسردگی دخیل بودند. فقط خبرهای خوب بودند که لابلای جمعیت گم میشدند و بعضا حتی از ترس، خودشان را نشان نمیدادند. هرروز خبرهای جدیدی به‌دنیا می‌آمدند و از بین میرفتند. کل زندگی‌مان در رسیدن خلاصه میشد: به‌دنیا می‌آمدیم، میرسیدیم، قدیمی و پیر میشدیم و میمردیم. اگر خبری نمیرسید طرد میشد. برادرم که به‌دنیا آمد لبخند داشت. در نگاه اول همه‌مان ناراحت بودیم؛ فکر میکردیم بدبختی‌ای مثل یک خبر خوب، به خانه ما نازل شده و برادرمان قرار است کل زندگی‌اش را صرف پیدا کردن مسیر رسیدن کند و پیدا نکند. آینده‌ای طولانی و فقیرانه خواهد داشت و بین همه ما گم خواهد شد بدون آنکه کسی نگاهش کند، بگویدش یا بخواندش. اما اینطور نبود. برادرم، خبر بدی بود که با لبخند به‌دنیا آمد. انگار از بد بودنش خوشحال باشد. براندازش کردیم، خواندیمش، تحلیلش کردیم. نمیفهمیدیم اوضاع چگونه است. و تصمیم گرفتیم به حال خودش رهایش کنیم تا زندگی‌اش را بکند، کسی او را بگوید و کسی بشنود و خلاص.تا گوساله‌ی خندانِ ما گاو شود، دل‌مان صدها بار آب شد. با خوشحالی این‌طرف و آن‌طرف میپرید، بویی از پژمردگی شهر نبرده بود و انگار آن را نمیدید. طوری رفتار میکرد انگار که همه باید از بد بودن‌شان خوشحال باشند. آبروی ما وصل شده‌بود به یک خبر یک‌خطی. کسی نبود که بدون تعجب نگاهش نکند. در شهر، پزشکی نبود که معاینه‌اش کند؛ اخبار پزشکی، بیشتر اخبار بیماری‌های جدید بودند و کم‌تر پیش می‌آمد خبر پیشرفت‌های پزشکی شهر ما را مفتخر کند. چه آرزوهایی که مادرم برایش داشت و میدید که ذره ذره نفرتِ کل شهر را برمی‌انگیزد. بزرگ که شد، لبخندش بر جایش بود. برخلاف همه توصیه‌ها و نصیحت‌ها. وقت رسیدنش که رسید، همه ما با اضطراب، کنار قطار ایستاده بودیم و میدانستیم فاجعه‌ای در راه است. حتی بلیت‌خوان قطار بازرسی‌مان کرد، مبادا بخواهیم خبر خوبی قاچاق کنیم.چشم همه به آسمان بود؛ منتظر بودند ببینند چه میشود. و این لبخند و این انرژی، برای یک خبر بد، چه پیامدهایی در پی خواهد داشت. صدای رسیدنش آمد؛ صدایی رسا، خوش‌آواز و شادی‌آور. چند لحظه‌ای گیج بودیم. به هم نگاه میکردیم. چطور میشود یک فاجعه را اینطور بیان کرد؟ منتظر بلایی آسمانی، چند دقیقه‌ای ایستادیم؛ انبوهی خبر بد، با کمرهای خمیده و دهان‌های باز و چشمان بی‌روح، که منتظر اتفاقات بیشتر بودند. اگر اتفاقی از آن ارتفاع می‌افتاد، قطعا طوری پخش میشد که شهر را به نابودی بکشاند. بهتر بگویم، اگر اتفاقی می‌افتاد، شهر توسط اتفاقات تصرف میشد. آن‌وقت یک شهر میبود و یک خبر بزرگ. همه ما از بین میرفتیم. اما هیچ نشد. و این هیچ نشدن مسئله بدتری بود. پیامی بود به هریک از ما: انتخاب نکرده‌ایم بد باشیم، پس چرا از بد بودن‌مان خوشحال نباشیم؟ و شهر تغییر کرد.اخبار لباس‌های نو پوشیدند. سعی کردند ادای خوب‌ها را دربیاورند و موفق هم بودند. افسردگیِ شهر تمام شده‌بود. دیگر نمیشد خبر خوب را از بد تشخیص داد. اخبار خوب هم، زندگی بهتری یافتند. دیگر خوب و بد بودن اهمیت نداشت، لباس خوب و برق چشم و لبخند همیشگی بود که مهم بود. و این اخبار متناقض، هرروز بیشتر شدند. وقت رسیدنشان که میرسید، همه خوشحالی میکردند. انگار نه انگار که ما شهر خشم‌ها و مصیبت‌هاییم.همه‌چیز عوض شده‌بود. اخبار قتل و غارت و قحطی، طوری خوانده میشدند که انگار از رفاه سخن میگویند. اخبار مرگ، لباس پیروزی بر تن داشتند. گرانی‌ها با ظاهر دستآورد دیده میشدند و بیماری‌ها تبدیل به شوخی شدند. زلزله ادای رقص درمی‌آورد و جنگ‌ها به پیروزی بدل میشدند. اخباری که افسرده به‌دنیا می‌آمدند را کسی نه میخواند و نه میشنید. شهر، مهاجر پذیرفت و اخبار بدِ دیگر کشورها، اینجا زندگی خوبی داشتند.و این وضعیت ادامه پیدا کرد. دیگر کسی دوره مصیبت‌زدگیِ واقعی را یادش نمی‌آمد. خوب و بد، شکست و پیروزی، و مرگ و زندگی، همه معنایشان را باخته بودند. حتی پدرم یادش نمی‌آمد که خود من، روزی فقط چون خوب بودم، مجبور به خانه‌نشینی شدم. نمیدانم در دنیای آدم‌ها چه میگذرد. اما اینجا، در این شهر، همه‌چیز به‌هم ریخته‌است. میگویند در بیشتر شهرهای دیگر هم اوضاع همین است. نمیدانم تا کی قرار است اینطور باشد. چشمم به آسمان است، شاید اتفاق خوبی بیفتد. آن‌وقت من اولین خبرِ این اتفاق خواهم بود. و میتوانم بالاخره از این شهر بروم، برسم، و بمیرم.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایناسور من خسته است 2</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-2-tc7vo9dfgp0p</link>
                <description>نمیدانم منتشر میشود یا نهاینترنت هنوز قطع است. قبل‌ترها از اختلالات ساعتی میگفتیم، بعد شد روزهای قطعی، و حالا بیش از 10 هفته است که اینترنت نداریم.شبکه داخلی، پاسخگوی نیازهایمان نیست. نمیدانم فکر کردن به این نکته‌ی ساده چقدر سخت است اما برای من ساده مینماید. حتی اگر قصد داشته‌اید قطره‌چکانی بهمان دسترسی بدهید و فقط برای رفع نیاز به یک شبکه ملی دسترسی داشته باشیم، باید به این مسئله ساده فکر کرده باشید: شبکه ملی ما هنوز آمادگی ندارد. به مرحله‌ای رسیده‌ایم که آزادی بیان و مبارزه با سانسور را پیشکش میکنیم؛ در این نقطه همینکه بدانیم نیازها را درست شناخته‌اید و فهم این مسئله برایتان میسر است کافی‌ست. فقط همینکه ببینیم سانسور را اصولی پیاده‌سازی میکنید و تحقیر نمیشویم.بازاری که من میبینم، حداقل در سطح خورد و متوسط، به‌شدت ضربه خورده است. شرکت‌ها حتی نمیتوانند حداقل هزینه یک کمپین ریتارگتینگ را بپردازند، مگر اینکه تن به اخراج پرسنل، ببخشید، تعدیل پرسنل تن بدهند. بازار اقتصاد دیجیتال، کاتالیزور بازارهای دیگر است. بازار دیجیتال و کسب و کارهای خرد در هر کشوری (حتی همان کشورهایی که میگویید اینترنت ندارند) به عنوان ستون فقرات اقتصاد شناخته میشود. در یک سیستم بوروکراسی‌محور قاعدتا تنها راه سعادت یک کسب و کار کوچک است. این کسب و کار کوچک توان اجاره مغازه ندارد چون باید هفت نسل صاحب ملک را تامین کند. این کسب و کار کوچک فقط یک راه دارد و آن هم فروش آنلاین است. میدانم که به این نکته فکر کرده‌اید و راه حلی هم برایش ارائه داده‌اید. آقایان اگر آن کسب و کار کوچک اینترنت پرو داشته باشد و مشتریانش نداشته باشند مشکل حل شده‌است؟ گاهی احساس میکنم سوره یس را حفظ شده‌ام.ممنونم که با مافیای بازارهای مختلف مبارزه میکنید. فقط چرا از شکست‌ها درس نمیگیرید؟ با مافیای خودرو که خواستید بجنگید کل واردات را بستید. در جنگ با مافیای موبایل هزینه رجیستری هم به این قیمت‌های عجیب اضافه کردید. در پیچ تاریخیِ بعدی، وقتی میخواستید مافیای دارو را مجازات کنید، سهمیه دارو ایجاد کردید. ببخشید اما کدام‌یک از این استراتژی‌ها جواب داد که همه را جمع کردید و روی مافیای قندشکن پیاده کردید؟کدام پیامرسان داخلی میتواند امنیت دیجیتال من را تضمین کند؟ تضمین واقعی پیشکش، کدامشان میتواند به من توهم امنیت دیجیتال بدهد؟ کدام سرور بانکی تا حالا هک نشده؟ کدام پلتفرم سرگرمی داخلی محتوای مورد علاقه من را دارد؟ چرا باید ماهانه به فیلیمو پول بدهم که فیلم‌های خارجی را از سایت‌های فیلتر شده دانلود کند و نشانم بدهد؟ محض رضای خدا، چرا در زیرنویس فیلم‌نت تگ تاینی‌موویز خورده؟ آقایان ما قول میدهیم بچه‌های خوبی باشیم. شما را به خدا، خسته شوید.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:31:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هنوز نمرده‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-vugvaseh2yel</link>
                <description>برگ خشک افرا، چرخید و چرخید و روی زمین افتاد. سالم بود، خرد نشده بود، و من بدون آنکه برش دارم تصمیم گرفتم سرنوشتش را تماشا کنم. عابران از کنارش میگذشتند بدون آنکه چشمشان آن را ببیند. چندنفری نزدیک بود لگدش کنند اما در دو سانتی‌اش پا گذاشتند. نگاهم قفل بود به برگ خشک افرا و کفش آدم‌ها. گاهی گران بودند گاهی ارزان. گاهی یک جفت بودند، گاهی دو جفت، گاهی بیشتر. آن‌ها که دو جفت بودند و کنار هم راه میرفتند، تمیزتر از بقیه بودند. یک‌جفتی‌ها سرسری تمیز شده بودند و چندجفتی‌ها را نمیشد درست دید. گاهی هم گربه‌ای خرامان از کنار برگ رد میشد؛ یکیشان درست کنار برگ ایستاد، کش و قوسی به خودش داد و آمد زیر نیمکت ولو شد. برگ هنوز سالم بود؛ خشک بود، مرده بود، اما سالم بود. نمیدانم سلامت در تناسب با خشکی و مردگی چطور ممکن است، اما خوشبختانه ما آدم‌ها زبان هم را در اینطور چیزها خوب میفهمیم. درست مثل وقتی که حال یکدیگر را میپرسیم و هیچوقت جوابی جز &quot;خوبم&quot;  نمیشنویم. ممکن است خشک باشیم و مرده، اما خوب هستیم. و این خوب بودن، یعنی هنوز طاقتی هست برای دوام آوردن.یکی از دو جفتی‌ها پایش را روی برگ گذاشت و از صدای خرد شدن برگ، با تعجب پایین را نگاه کرد. یک جفت‌شان بزرگ‌تر بود و آنی که روی برگ رفت، کوچک. کفش‌های کوچک، چند دقیقه‌ای روی برگ بالا و پایین پریدند و بعد از اینکه از خرد شدن کامل برگ افرا مطمئن شدند، به راه خود ادامه دادند. و من به این فکر میکردم که کل زندگیِ پس از مرگِ این برگ خشک افرا، در همین خلاصه شده‌بود؛ حالا که کارَت روی درخت تمام شده، بیفت و سالم بمان تا کودکی برسد و مرگ حتمی‌ات را رقم بزند. و این مرگ، بدون عزا، و با خوشحالی کودکی همراه خواهد بود. و به این فکر کردم که چقدر خودِ خشک و مرده‌مان را برای کسانی سالم نگه داشتیم و له‌مان کردند و با خوشحالی به راه‌شان ادامه دادند؛ و چقدر در این مرگِ نادیدنی، معنا ساختیم و دم برنیاوردیم.کسی خرده‌های افرا را ندید. درخت افرا برگ دیگری فرستاد و برگ، همانطور چرخان چرخان روی زمین فرود آمد؛ خشک، مرده، اما سالم. و من به این فکر کردم که مگر من چقدر اینجا هستم که داستان این برگ‌ها را ببینم و شاید بنویسم؟ چقدر برگ قرار است بمیرد و خودش را سالم نگه دارد تا کسی آن‌را ببیند و چندخطی درباره‌اش بنویسد؟ چقدر این برگ‌ها مظلومند.بالای سرم را نگاه کردم و شاخه‌های تو در توی درخت بزرگ افرا را دیدم؛ مسیر شاخه‌ها را ادامه دادم و به تنه‌اش رسیدم. درخت بزرگ افرا، زنده بود و سبز و سالم. روی تنه‌اش زخم داشت؛ از عاشق‌ها، اسم‌ها و تفریح آدم‌هایی که آن روز چاقویی دستشان بوده. شاخه‌ها سبز بودند و بیشترِ برگ‌ها خیال افتادن نداشتند. گهگاه برگی خشک و مرده میدیدی و درخت بزرگ افرا با اولین باد، آن‌را به زمین میفرستاد تا به سرنوشت برگ‌های خشک دچار شوند. و به این فکر کردم که زخم‌هایمان، خواه از عشق بوده باشد خواه نفرت، راه رشد ما را نخواهند گرفت؛ یک &quot;خوبم&quot; میگوییم و رد میشویم. برگ‌های خشک‌مان را رها میکنیم و زیر کفش‌ها میفرستیم؛ چون برگ خشک مرده، مثل فکرهایی که اذیتمان میکنند، هرچقدر هم سالم باشند، وقت مرگشان است. ما هنوز نمرده‌ایم، خرد نشده‌ایم و منتظر نیستیم کسی ما را ببیند و درباره‌مان بنویسد. ما زنده‌ایم. زخم داریم اما زنده‌ایم. نقاشانی ما را خواهند کشید. پاییز که میشود قدم میزنیم و برگ‌های خشک‌مان را زیر پا له میکنیم. در زمستانیم؛ بی‌برگ، شکننده، سرد. اما نمرده‌ایم. منتظر بهاریم و همین انتظار ما را زنده نگه خواهد داشت؛ حتی اگر بهار نرسد.پ.ن. 70 روز است اینترنت نداریم. یعنی بیشتر از دو ماه. همین.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 16:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دیروز و امروز؛ اما نه از فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-ku6c9hubg82i</link>
                <description>امروز بالاخره شکستم. تا اینجا خورد خورد ترک برداشته‌ام. لب‌پر شده‌ام. در این چندروز آب که میخوردم از ترک‌های چشمم میزد بیرون. خودم را بغل گرفته‌ام، اما نه از سر محبت یا خودشفقتی یا اینطور چیزها؛ برای اینکه نریزم. امروز سفال نیستم، سرامیک نیستم، خاک نیستم، شیشه نیستم. امروز تکه‌ام. تکه‌های خورد شده که لبه‌های بعضی‌هاشان رد سفید چسب قطره‌ای میبینی. امروز دیگر خسته نیستم، دیگر کلافه نیستم، خواب‌آلود نیستم، عصبانی نیستم، ناراحت نیستم. امروز دیگر نیستم. همه هستم‌هایم را گم کرده‌ام.دیگر خیلی چیزها برایم مهم نیست. آینده مهم نیست. تحلیل‌های قهوه‌خانه‌ای سیاسی مهم نیست. جنگ مهم نیست. من مهم نیست. با این چیزها که دیده‌ایم، گیرم روز خوبی هم بیاید، به چه دردمان میخورد؟ چه اهمیتی دارد؟ اصلا نیاید. نمیخواهم. بعد از این‌همه تحقیر و زور شنیدن و خفت و سیاه‌بختی، روز خوب دیگر میخواهم چه‌کار؟ بعد از چیزهایی که در سه چهار ماه دیده‌ام، چرا ریشم را اصلاح کنم؟ چرا پیراهن مشکی‌ام را دربیاورم؟ مگر قرار است عزا و مصیبت تمام شود؟ گیرم که تمام شود، مگر من بلدم در خوشبختی زندگی کنم؟ کدامیک از ما حتی تصوری از خوشبختی واقعی داریم که حالا بخواهیم زندگی‌اش هم بکنیم؟</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 17:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرهای دمدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%AF%D9%85%DB%8C-gfuerzfssnbp</link>
                <description>آن روز با هوای خنکی آغاز شد. تیغ آفتاب به زمین نمیرسید. یکی دو ابر بزرگ جلو خورشید بودند. چقدر من اینطور روزها را دوست دارم. تلفنی که با تو صحبت میکردم دوست داشتم تا ابرها نرفته‌اند خودت را به من برسانی. نمیدانم در روزی که روشنایی‌اش کم است چه چیزی وجود دارد که انقدر مجذوب‌کننده است. وقتی رسیدی، از بودنت، و از نرفتن ابرها، خوشحال بودم. هیچکدام نمیدانستیم چه چیزی در انتظارمان است. گفتی &quot;نگاه کن. هوا بیشتر داره ابری میشه. فکر کنم یه بارون خوب بیاد. چایی نگیریم؟&quot; و چای گرفتیم و قدم زدیم و ابرها همینطور در آسمان بیشتر شدند و صدای رعدشان را به‌رخ کشیدند؛ بدون قطره‌ای باران.وقتی دستت را دور بازویم حلقه کرده بودی داشتم به این فکر میکردم که کدام ابر شبیه توست؟ چرا این ابرها که هر شکلی بخواهند میشوند، نمیتوانند صورت تو را بسازند؟ احتمالا ابرها کلاس نقاشی میروند. شاید روزهای ابری، نمایشگاه آسمان است. گفتی &quot;دیگه آبیِ آسمون معلوم نیست. کل آسمون رو ابر گرفته ولی بارون نمیاد.&quot; و من هم به همین فکر میکردم. مستقیم میتوانستیم به خورشید نگاه کنیم. نورش به زور به ما میرسید و سر ظهر انگار غروب شده بود. گفتی &quot;تا حالا انقد راحت مستقیم به خورشید نگاه کرده بودی؟&quot; و من رو به صورتت، جواب بله دادم.روز بعد هم همینطور شروع شد. و روزهای بعد از آن. نور کم بود، باران نمی‌آمد. در ارتفاعات مه شده بود و روز به روز پایین‌تر می‌آمد. تلویزیون میگفت در روزهای آینده سامانه‌های بارشی کار خود را آغاز میکنند و تو گفتی&quot;چشم بسته غیب گفت.&quot; اما بارشی در کار نبود. تو گفتی &quot;بنظر من که خیلی ساده‌ست. خورشید انقدر ابر زاییده که جمعیتشون زیاد شده. حالا هم نمیتونه کاریش کنه.&quot; و من خندیدم. گفتم شاید ابرها دست به اعتراض و اعتصاب زده‌اند. و تو خندیدی. آسمان همچنان ابری بود. کل آسمان تبدیل به ناهمواری‌های سفید و خاکستری‌ای شده بود که وسطشان، به اندازه یک سکه، زرد بود. چشم همه به آسمان بود. تو گفتی &quot;ملتِ سر به هوا.&quot; و من به این فکر کردم که چرا وقتی هیچ کاری هم از دستمان برنمی‌آید هنوز انقدر پیگیر هستیم؟گفت &quot;والا میگن میخواد بارون بیاد این وضعیت تموم شه.&quot; همه به همین امید زنده بودند و هرروز آسمان را نگاه میکردند به‌دنبال قطره‌ای که روی پیشانی‌شان بریزد. بعضی با چتر و گروهی دعا میخواندند. بعضی میرقصیدند؛ رقص باران. بعضی‌ها هم فقط روزی چندین‌بار بالا را نگاه میکردند. ابرها بیشتر میشدند و خورشید محوتر. تا روزی رسید که تاریک بود. و قطره‌ای باران روی پیشانی‌ات چکید.آن روز - یا نمیدانم، آن شب - وقتی باران گرفت همه خوشحال بودند. صحنه باشکوهی بود. اتمام تاریکی و حضور دوباره خورشید. حداقل نشانه‌ای بود از این‌ها. گفتی &quot;این بارون که من میبینم حداقل یه هفته میباره&quot; و یک هفته بارید. سیل آمد و خسارت زد و آن صحنه‌های باشکوه در آب غرق شدند. ناامیدی ما را فرا گرفت. هفته گذشت و بارید و بارید. ذره‌ای نور ظهور کرد. خوشحالی کردیم و ابری جلوی آن‌را گرفت. یکی گفت &quot;دیگه روزای آخره&quot;. به امید همین روزهای آخر، آن هفته‌ها را سر کردیم و آب، در تاریکی، زندگی‌مان را برد. آسمان سیاه بود و خورشید زندانیِ ابرها. همان ابرهایی که روزی نگاهشان میکردیم و در خیالاتمان غرق میشدیم، هر از گاه بلایی جدید نازل میکردند.گفتی &quot;نگاه کن! داره جوونه میزنه!&quot; و به گیاهی تازه روئیده اشاره کردی. چندروز آینده اخبار پر بود از آن جوانه؛ که چطور در دل تاریکی، راه رشدش را پیدا کرده و سبز شده. ابرها نرفتند. تاریکی ماند. و با آن گیاه سبز کوچک، امیدی هم در دل همه ما جوانه زد. تا شاید روزی جوانه تبدیل به نهال شود و رشد کند و گیاهانِ روئین‌تن بیشتری برویند. و شاید آن روز، آن جوانه‌ی جان‌سخت، بتواند طلسم ابرهای دمدمی را بشکند و نور را برگرداند. و چقدر ما خوشحال خواهیم بود از گرمای بُرنده‌ی خورشید. و من به عمق چشمانت نگاه خواهم کرد و تو را خواهم بوسید. بوسه‌ای که تو برای همیشه از آن با &quot;بوسه‌ی روز گرم آزادی&quot; یاد خواهی کرد.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌هایم برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-cfxdi178kkph</link>
                <description>چشم‌هایتان را بشویید و طور دیگر ببینید. البته که الان دیگر جور دیگر نمیشود دید. چشمانتان را درویش کنید؛ اگر نکنید ما برایتان درویششان میکنیم. دیدن، مفهومی لاکچری‌ست. عموم مردم نمیتوانند درست ببینند. نمیتوانند خوب را از بد تشخیص دهند. نمیتوانند زیبایی را از زشتی بفهمند. سره و ناسره. میدانید که چه میگویم. باید به‌شان توضیح داد. این را ببینید. آن‌یکی را نبینید. زیرچشمی هم قبول نیست. کسی تقلب نکند. به‌تان قول میدهم به‌زودی چشم‌هایتان را باز خواهید کرد. بعد از اینکه همه‌جا را تاریک کردیم میتوانید چشم‌هایتان را باز کنید. مهم چشم دل است. فعلا همه‌ی چشم‌ها بسته. چشم بسته به آدم آرامش میدهد. پلک‌هایتان را روی هم بگذارید و زندگی را به زیبایی تصور کنید. آقای احمدی بین جمعیت راه برو و زندگی زیبا را برای این مردم تصویر کن. بگذار تصور کند. آرزو بر مردمان عیب نیست. آقای احمدی حواست هم باشد کسی زیرچشمی نگاه نکند. چشمی اگر باز شود از حدقه در می‌آید. چشم در مقابل نگاه. کسی حرف نزند. دهان‌ها هم بسه. آقای احمدی حواست کجاست؟ اگر آرام صحبت کردند اشکال ندارد اما حواست به گفتگوی‌شان باشد. 2.کاش میتوانستم ببینمت. غرق شوم در صورتت. کاش میشد چشمانت را با سر انگشتانم نوازش کنم، در آن‌ها زل بزنم، و بگویم که چقدر دوستت دارم. اگر دست من بود همه نورهای جهان را بر صورتت می‌انداختم. روی زیبایت را همه باید ببینند. تو متر و معیار زیبایی هستی. مطمئنم اگر میتوانستم ببینم، باز هم کسی به قشنگی تو به چشمم نمی‌آمد. صدایت را که میشنوم انگار در یکی از آن دنیاهایی هستم که توصیفش را هرروز میشنویم. نمیدانم اینجا چه شکلی‌ست اما مهم نیست؛ مهم این است که تو اینجایی. روز و شب را با تو میفهمم و تو برای من همه جهانی. به هر طرف سر برمیگردانم تو را میبینم. راستش حدس میزنم این که میبینم تو باشی. کاش چشمانمان همیشه بسته بماند. میترسم مرا ببینی و خوشت نیاید. راستش صورت او را هم دوست دارم ببینم. مردم میگویند نورانی‌ست و در این تاریکی میدرخشد. میگویند وقتی نزدیکت میشود نورش را از پشت پلک احساس میکنی. نمیدانم. شاید نور هم خوب باشد. ما کی باشیم خوب را از بد تشخیص بدهیم؟ همینکه بدون زمین خوردن راه برویم و جای دهانمان را حفظ باشیم تا غذا بخوریم بسمان است. خدا را شکر گوش و زبانمان هنوز کار میکند. 3.قربانت شوماکنون که این نامه را میشنوی چشم من باز است. باورت میشود؟ اما چیزی برای دیدن نیست. در اتاقی 2 در 2 هستم که پنجره و چراغ یا هرچه که این نگهبان‌ها میگویند ندارد. اصلا فرقی با خانه خودمان ندارد. غذایمان را هم میدهند. ملالی جز دوری شما نیست. روزگارم را با رادیو سر میکنم و فکر به چهره شما. خوابیدن سخت است. صدای آقای احمدی دائم از بلندگوها پخش میشود و سرزمین رویاها را روایت میکند. نمیدانم شب‌ها میخواهم بخوابم یا روزها؛چون وقتی بیدارم همه‌چیز غرق در آرامش است. چه فرقی میکند؟دیوارها زبر و ضخیم هستند و فقط تکه‌ای از آن‌ها کمی نرم است. روزهای اول تعجب میکردم. باورت نمیشود اگر بدانی چهره او را روی مرمر حک کرده‌اند! اما نوری ندارد. شاید هم نورش را به بیرون اتاق می‌اندازد. چه اهمیت دارد؟ نور زندگی من شمایی و زندگی من با شما رنگ گرفت.آقای احمدی را دیدم. گفت اوضاعت خوب است. خدا را شکر کردم. اما گفت اگر خوب رفتار نکنم اذیتت میکنند. قول دادم حتی در اتاق چشم باز نکنم. قول دادم همیشه خواب باشم حتی وقتی صدای خودش نمیگذارد بخوابم. گفت جرم سنگینی کرده‌ام. گفتم آقای احمدی! میدانم جرم است. اما شما خودتان که چهره‌اش را دیده‌اید! میدانید که پشیمان نیستم. میدانید که کل زندگی تاریک من به لحظه‌ای دیدنش می‌ارزید. این‌ها را میدانید؟زیاده‌گویی نمیکنم. وقتی ببینمت، یعنی بشنومت، بیشتر برایت خواهم گفت. راستی حکمم آمد. گفتند میخواهیم چشم‌هایت را دربیاریم و برایش بفرستیم؛ بعد هم خندیدند. نمیدانم چرا خندیدند. یادت هست گفتی فدای چشمانت شوم؟ حالا چشمانم فدای تو.ارادتمند</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 16:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب، خواب، امید، رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-hp3muroocowc</link>
                <description>شب، برای افکار حکومت نظامی برقرار میکند؛ من آرامشم و شما شورشیان را در من راهی نیست. وای به حال کسانی که اجازه دهند افکارشان در شب عبور و مرور کنند. شبِ هرت که نیست! شب برای آرامش است. برای تنش‌زدایی. برای صحبت‌های آرام شبانه. سرکوب کنید این فکر و خیال‌های مزاحم را!خواب، به افکار پناه میدهد؛ اینجا سرزمینِ رویاهاست. قانونی نیست. ممکن است اوضاع بد شود. ممکن است اوضاع خوب باشد. اما هیچکس از ورود به خواب ناراضی نمیماند. خواب برای آرامش است. کشوری آزاد که هرکس و هر فکر میتواند در خودترین حالت خودش باشد. روزگاری خواب، هم‌پیمان شب بود.شب پلیس شهر خواب بود و خواب، دولت شهر شب. برای سال‌ها همه‌چیز بی‌نقص بود. انسان‌ها در آرامش بودند و خواب‌های خوب میدیدند. تا اینکه یک نفر، شکسته و خموده، در تاریکی شب از خواب سر باز زد؛ فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. آرامش‌ش به‌هم خورد. یک نفر جلوی شب و خواب ایستاده بود، افکارش کنترلش میکردند و به ریش این هم‌پیمانی میخندیدند.پس از آن شورش‌ها شروع شد. شب دستور حکومت نظامی را اعلام کرد. خواب مخالف بود. قسم خورد کاری میکند مردم روز و شب بخوابند. این اتحاد چندهزار ساله به‌هم خورد. شورشیان هرروز بیشتر شدند. خواب به افکار پناه میداد اما افکار آنجا هرج و مرج میکردند. شب هم به‌دست افکار افتاده بود. شب فاسد شده بود و خواب، جهنم رویاها. رویاهای خوب نمیتوانستند کاری از پیش ببرند. رویاها وسیله‌ای برای تبلیغات شدند و هرگاه اوضاع خواب به‌هم میریخت،افکار از آن‌ها برای کنترل شب و آدم‌ها استفاده میکردند. امید در زندان بود.امید، شهردارِ زندانیِ روز بود؛ و روز، سرزمین کارها. امید بدل به چهره‌ای تبلیغاتی شده‌بود که روز برای بهره‌کشی بیشتر از او استفاده میکرد. کار بیشتر یعنی افکار کمتر. افکار کمتر یعنی شهر امن‌تر. امید برنامه‌های خوبی داشت که روز نمیگذاشت عملی شوند. رویایی از خواب بیرون رفت و به روز گریخت.امید رویا را دید؛ او را پناهنده‌ی روز کرد و رویا، مخفیانه در روز زندگی میکرد. گاهی خودی نشان میداد اما کارها بلافاصله او را بیرون میراندند. رویا خسته شد. روزی بر بلندی‌ای ایستاد و همه را مسحور خودش کرد. شروع به نطق کرد و کارها را به صلح دعوت کرد. هرروز کارهای بیشتری به دار و دسته‌ی رویا پیوستند. رویا، امید را رهبر خود معرفی کرد. کارهای انجام نشده‌ی رویا روز به روز بیشتر شدند. رویاهای بیشتری به روز پناه بردند. امید دستور حمله داد و روز به آشوب کشیده شد.هیچ کاری انجام نمیشد. آدم‌ها غرق در رویا، کارهای‌شان را زمین میگذاشتند و فقط با امیدواری روزشان را شب میکردند. شب‌ها افکار بد گریبان‌شان را میگرفتند و خواب را ازشان میربودند. همه‌چیز به‌هم ریخته بود. رویاها آشوبگرانی در روز و افکار، شورشیان شب بودند. رویا و فکر، دست هم‌کاری دادند. امید بیمار شده‌بود.زندگی بدل به چرخه‌ای شد از شب و روز. روز را رویاها در دست داشتند و شب را افکار. مرگ امید، سایه‌ای تاریک بر زندگی افکند و شب و روز را یکی کرد. رویاها و افکار در میان هم زندگی کردند و کارها فقط برده‌ای بودند برای جلو رفتن زندگی. شب، روز و خواب، این سه سرزمین از دست رفته، خود را به رویاهای بی‌عمل و افکارِ بی‌کار باختند. و ناامیدی به‌دنیا آمد.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش کل زندگی، به همان یک روز است</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ijdygs7h9rim</link>
                <description>the perks of being an wallflowerیک روز پاییز فرا میرسد. در اولین روزش آفتاب دیگر تیغ ندارد. یک نسیم ملایم و خنک می‌آید. هوس چای میکنی و پیاده‌روی در ولیعصر. زیر پایت برگ‌های زرد و نارنجی افرا را میبینی. نفس عمیق میکشی و کمی گرد و غبار در بینی‌ات میرود و عطسه میکنی؛ و به‌خودت میخندی. کافه‌ها زیبا میشوند. گرگ و میش آرامش‌بخشی در غروب آفتاب پاییز هست که هرچیزی را زیباتر نشان میدهد. آن روز دست یارت را گرفته‌ای و لحظه‌ای می‌ایستی، نگاهش میکنی و زیبایی‌اش را بخاطر میسپاری، و دوباره راه میروی؛ بدون آنکه گیج شدنش برایت مسئله‌ای باشد.یک روز سرت شلوغ خواهد شد. در اولین روز کاری‌ات اضطراب ولت نمیکند؛ آن روز دست‌هایت را در هم گره میکنی و لبخندی از روی ادب به همه میزنی. همکارت، محل کارت را نشانت میدهد و تو میدانی با او دوست خواهی شد. نمیدانی احساسی که در شکمت داری از اضطراب است یا ذوق؛ اما میدانی که اینجا دقیقا همان‌جایی‌ست که همیشه میخواستی باشی. صبح آن روز از هوای تازه لذت میبری و به آدم‌ها لبخند میزنی. روزی بعد از خستگی چای خواهی خورد و این چای بیشتر از همیشه به‌جانت مینشیند.یک روز عاشق خواهی شد؛ در یک خیابان، کوچه، کافه. آن روز از راه دادن آدم‌ها در قلعه‌ات نمیترسی؛ مهمانشان میکنی و از آن‌ها مهربانی میگیری. ترس از آسیب دیدن کورت نمیکند. عشق شاعرانه‌ای نخواهی داشت؛ عشق شاعران را همه درک میکنند اما عشق تو مخصوص خودت خواهد بود. دعوا خواهی کرد با علم به‌اینکه دوباره آشتی میکنی. کنار یار می‌ایستی و نگاهش میکنی و نگاهت میکند. آن روز ساعتت را با تعجب نگاه میکنی و فکر میکنی عقربه‌ها زودتر از رمان حرکت کرده‌اند. با او به حرف مینشینی و میگویی و میشنوی و میدانی که همین حرف‌ها از هزاران سفر برایت لذت‌بخش‌ترند. آن روز وقتی آینده‌ات را تصور میکنی، یک اثر هنری میبینی. یک روز خوشحال خواهی بود. آن روز بستنی میخوری بدون آنکه دندانت درد بگیرد. لواشک‌ها را تمام میکنی بدون آنکه دل‌درد بگیری. آن روز صبح که از خواب بیدار میشوی احساس میکنی خوابت کافی بوده. از صدای پرندگان و نور بی‌رمق صبح زود و هوای خنکش لذت میبری بدون آنکه به برگشتن به تخت خواب فکر کنی. ظهرش را با دوستانت میگذرانی بدون آنکه غمی از اعماق وجودت برایت دست تکان بدهد. رانندگی میکنی و بوق نمیزنی. بعد از ظهر قهوه میخوری و خستگی در میکنی و به اینکه شب قرار است بیخواب شوی فکر نمیکنی؛ شبت را با آرامش میگذرانی. آن روز به هیچ چیز اضافه‌ای فکر نخواهی کرد و افکارت در سرت بازیگوشی نمیکنند.آن روز، ارزش زیستن خواهد داشت. می‌ارزد به صبر کردن تا ابد برای رسیدنش؛ حتی اگر آن روز، فقط یک روز، یک ساعت، یا حتی یک دقیقه باشد. حتی اگر آمده و رفته باشد، ارزش کل زندگی به همان یک روز است. و در آن روز، بینهایت خواهیم بود.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما دیگه چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-w4gn7jvjzrwc</link>
                <description>1.در شهر من ابرها گرسنه میمانند. خورشید محو تماشای ماه شده و ماه خواب است. آسمان خالی‌ست. آبی آسمانی بی‌معناست و ما بی‌رنگ آسمانی داریم. نور خورشید در گمرک گیر کرده و تا عوارض ندهد به ما نمیرسد. قطرات باران انگیزه‌ای برای ریختن ندارند. دانه‌ها در خاک میمانند و سرزمین‌شان را زیر زمین میسازند. خاک سیاه و سفید است و ادای خاکستر درمی‌آورد. درختان مسابقه کوتاه‌قدی میدهند. رودخانه دلبسته کوه شده و از آن پایین نمی‌آید. کوه مریض است و گدازه عطسه میکند. سنگ‌ها دل‌نازک‌اند و شکننده. دریا خسیس است. باد با نیامدنش خودکشی میکند. 2.&quot;تو دیگه چرا؟&quot;چقدر از این سوال بدم میاد. به تو ربطی نداره من دیگه چرا. حالا که اینجوریه من دو برابر چرا. نمیبینی هممون چراییم؟ دستامون رو میگیریم بالا سرمون و دعا میخونیم برای یه تیکه طناب که نجات پیدا کنیم. عوضش خدا برامون نخ نامرئی میفرسته و میخنده. بعضیامون با دل خوش، که نخ رو پیدا کردیم، دستمونو گره میکنیم اما نخ از دستمون سر میخوره. نمیبینی عصبی میخندیم؟ با قهوه و سیگار کار میکنیم و روزمون رو شب میکنیم؟ اصلا خودت دیگه چرا؟ اگه کسی حالش خوبه حالش از من و تو بدتره. 3.آدم‌ها را نگاه کن. هنوز کافه می‌آیند و قهوه و پاستا سفارش میدهند. بازرس مبارزه با موارد مخدر دیروز سر زد. گفتم سرکار کافه را پلمپ کنید. اینجا به خودیِ خود مخدر است. این‌ها هرروز می‌آیند بلکه کمی احساس سرخوشی کنند. گفتم سرکار فرق من با ساقیِ پارک این است که او اجاره مغازه نمیدهد. اما جنس من مرغوب‌تر است، 100 عربیکا. پریروز بازرس بهداشت آمد؛ خواست کارت بهداشت باریستا را ببیند. گفتم باریستا را اخراج، نه نه، تعدیل کردم. خرج اضافه بود. همه هوشیارند. گند بخورد به این ملت بیدار که کاسبی ما را خراب کرد. به گروه موسیقی هم گفتم دیگر نیآیند؛ هرشب در خیابان موسیقی زنده داریم. رایگان. با همخوانیِ کنسرتی. در پیج، نه نه، صفحه! در صفحه کافه هم ساعت کاری جدیدمان را گذاشتم. از 9 صبح تا 9 صبح فردا. جا خواب هم داریم، تا سر ماه.پ.ن. سهمیه حال مثبتم محدوده و متاسفانه پشت کیبورد که میشینم تموم میشه. لطفا حال خودتون رو خوب نگه دارید.پ.ن2. اگر نیاز به هم صحبت داشتید، توی پیامرسان فوق حرفه‌ای بله به آی‌دی itshesaam پیام بدید. راستش نمیتونم قول بدم حتما کامل در دسترسم. ولی این حداقل کاریه که از دستم برمیاد.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 13:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>