<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام بصیرزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@itshesam</link>
        <description>خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست.
hesam.one</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:55:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4021042/avatar/Ae46Is.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام بصیرزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@itshesam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حالم از لحظات تاریخی به هم میخورد</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-vqohrwyctgis</link>
                <description>بچه‌تر که بودم دوست داشتم بدانم در روزهایی که حکومت‌ها شکست خورده‌اند یا انقلاب‌ها پیروز شده‌اند یا جنگ‌ها شروع و تمام شده‌اند به مردم چه گذشته؟ در خانه‌ها چه حال و هوایی بوده؟ کاش در آن لحظات بودم تا بعدها که میشود همین حالا، برای بچه‌ها و نوه‌هایم تعریف کنم که چه وضع و اوضاعی داشتیم. احتمالا آدم‌هایی که حرف‌های زیادی برای گفتن دارند این لحظات مهم تاریخی را از سر گذرانده‌اند. اما ما همیشه تاریخی خوانده‌ایم که وقایع را میگوید بدون آنکه احساس و تجربه آن لحظه را بازگو کند.حالا در سال‌هایی از عمرم هستم که تجربه‌ای از زندگی ندارم. نمیدانم چطور چِک را باید خواباند به حساب. نمیدانم چطور مطمئن شوم در معامله ضرر نمیکنم. اما تا دلتان بخواهد تجربه بقا دارم. میدانم چطور بی‌خبر بمانم. میدانم چگونه باید کوله اضطراری درست کنم و آن را کجای خانه قرار دهم تا در دسترس باشد. میدانم اگر خانه آشنایم خراب شد چطور از آوارها وسایل سالم را پیدا کنم. میدانم چه ماسکی برای باران سیاه مناسب است و کدام داروخانه موجود دارد. و هزار میدانمِ دیگر که هریک یک افسوس است از سال‌های اشتیاق جوانی‌ام.و این لحظات تاریخی که بعدها بچه‌های نداشته‌ام در کتاب تاریخشان میخوانند هیچ زیبایی‌ای درشان نیست، معنایی ندارند و سراسر اضطراب و تپش قلب هستند؛ این را مینویسم چون مردمم را میشناسم. مردم من بعدها درباره صداهایی که نباید عادی میشد، اینترنتی که نباید قطع میشد، آدم‌هایی که نباید آسیب میدیدند و بحث‌هایی که نباید میکردند با فرزندانشان صحبتی نخواهند کرد؛ چیزی که به نسل‌های آینده از سینه‌های ما نقل میشود چیزی جز داستان مهربانی‌هایمان با یکدیگر و کمک‌های همیشگی نخواهد بود. این روزها، این لحظات تاریخی، حق من و مردمم نبود (نیست).</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 12:26:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توقعم از یک روز خوب پایین است(؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wzfadazlzzwr</link>
                <description>2 و 17 دقیقه شب است که دارم مینویسم و تو، رفیق، باید بدانی که روز خوبی را پشت سر گذاشتم. روز تعطیلی که با سردرد اول صبح (ساعت 13:17، و بله صبح، چون صبح هر وقتی‌ست که بیدار میشویم) شروع شد. نتوانستم به صدای کوبش چکش تعمیرکاران درب ساختمان اعتراض کنم چون ساعت 13:17 برای آن‌ها صبح نیست و برای خیلی‌های دیگر هم احتمالا صبح نبوده باشد. خلاصه، سردرد را به زور ژلوفن تسکین دادم و همزمان با نوشیدن قهوهٔ صبحانه دوستم پیام داد که امروز هم را ببینیم.راستش میخواستم درخواستش را رد کنم چون ازش ناراحت بودم. دلیل ناراحتی‌ام هم این بود که مدت زیادی سراغی از من نگرفته بود و احساس بدی به این موضوع پیدا کرده بودم. البته که دل من هم برایش تنگ شده بود و در این مدت سراغی ازش نگرفتم چون میخواستم بدانم اگر من خبری نگیرم انقدری مهم هستم که او از من خبر بگیرد؟ به هرشکلی که بود خودم را قانع کردم که ببینمش اما حتما بگویم که دلگیرش هستم. سرت را درد نیاورم، وقتی پیش من آمد منتظر موقعیت مناسبی شدم که بهش بفهمانم که ناراحتم، نمیخواستم مستقیم بگویم؛ مثل عقابی که رستوران نمیرود، کمین میکند و در زمان مناسب در بیست ثانیه کار را تمام میکند.روز خوبم هم از همینجا شروع شد. گفتم و غر زدم و ناراحتی‌ام را برملا کردم و معذرت‌خواهی شنیدم و معذرت‌خواهی کردم. رفیق! این دوست ما از آن آدم‌هایی‌ست که میتوانی از هر موضوعی پیشش صحبت کنی و سفره رنگ و وارنگ دلت را نشانش بدهی. خیلی ناگفته داشتم که گفتم و رها شدم و خیلی حرف‌ها میخواستم بزند که زد و رها شدم. حس خوبی بود. گفتگوهای عمیق بهم انرژی میدهند.بعد از خداحافظی هم روز تعطیل را حیف نکردم و به‌جای خانه رفتن و اسکرول کردن، پیش آن‌یکی دوستانم رفتم. این گروه آدمی که ازش حرف میزنم آدم‌های جالبی‌اند، هرکس هم یک جور. و ترکیب این گونه‌های متنوع انسانی، کلونی جالبی از حرف‌های تخصصی و همزمان کمدی و کمی غمگین میسازد. میتوانی ساعت‌ها درباره هرچیزی به بی‌‌معنی‌ترین (یا بعضی اوقات بامعنی‌ترین) شکل ممکن بحث کنی و خسته نشوی. رفتیم و غذا خوردیم و در راه برگشت با آهنگ‌ها همخوانی کردیم و یاد ایام قدیم کردیم. قدیم‌هایمان بیشتر بودیم و اتفاقات جذاب‌تری بینمان می‌افتاد و زندگی‌مان قشنگ‌تر بود. عجیب است آدم دوست داشته باشد به روزهای پاندمی برگردد؛ و ما متفق القول حسرت آن روزها را میخوریم.ساعت 2 و 31 دقیقه شب است و بیدارت کردم که بگویم وقتی از روز خوب حرف میزنم، همینکه دقایقی زندگی را تجربه کنیم بس است. شاید توقعم خیلی از روز خوب پایین آمده باشد اما برای ایم روزها همینقدر هم کافی‌ست.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 03:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شد نهصد و نود و چهار روز</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%B4%D8%AF-%D9%86%D9%87%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-mbycckjmbczy</link>
                <description>هزاران بار در تصوراتم با تو دعوا کردم؛ وقتی ترافیک بود و کار بهتری برای انجام دادن نداشتم. آرنج دست چپم را کنار شیشه میگذارم و پشت انگشتم را روی لبم، و شروع به صحبت با تو میکنم درحالی که دست راستم روی فرمان است. هر از گاهی کمی چای میخورم و بین صحبت‌هایت به این فکر میکنم که ممکن است دستشویی‌ام بگیرد؛ دغدغه‌های واقعی کنار دغدغه‌های توی سرم!هزاران بار درحالی که پشت انگشت دست چپم جلوی لبم بود به تو حرف‌هایی زدم که نباید میزدم؛ چه در واقعیت چه در سرم. حرف‌های بد و حرف‌های خوب. چندتاییشان را جایی که هیچوقت کسی نمیخواند نوشته‌ام. اتفاقا بعد از اینکه همه‌چیز تمام شد خواندمشان و هر بار غمگین‌تر شدم. با لبخندی مضحک بغض کردم و سریع -طوری که انگار کسی بالای سرم آمده باشد و بخواهد از کارم سر دربیاورد- صفحه گوشی را خاموش کردم. هربار هم به زندگی واقعی برگشتم و با خودم خشم و غم و هیجان‌های جور و واجور سوغاتی آوردم.هزاران بار پشیمان شدم از اولین حرف‌هایی که با تو زدم و فکرهایی که توی سرم بود و تصور آینده‌ای که مشکلاتمان را منطقی حل میکنیم و زندگی را پیش میبریم. اما هر هزاران بار به این فکر کردم که به تجربه‌اش و تجربه‌ات می‌ارزید. حالا بیشتر از همیشه احساس میکنم به تماشاگری در زندگی‌ام، همانطور که تو بودی، نیاز دارم؛ همینطور به زندگی‌ای که تماشایش کنم، همانطور که تو بودی. یادم می‌آمد که فلسفه‌ام در رابطه با تو در قصه نمیگنجید؛ من داستان عاشقانه نمیخواستم، من تو را میخواستم و میخواستم تو فقط من را بخواهی، با همه دعواها و کلافگی‌ها و البته زیبایی‌ها.هزاران بار در این نهصد و نود و چهار روز احساس کردم باخته‌ام. در جنگی که نمیخواستم واردش شوم باخته‌ام. در بازی‌ای که درش خوب نبودم و قرار نبود خوب باشم و خوشحال بودم که خوب نیستم، باخته‌ام. هربار با نحوه جدیدی باخته‌ام و باز هم علی‌رغم خواسته‌ی خودم در این جنگ شرکت کرده‌ام. نهصد و نود و چهار روز گذشت و من این قصه را برای زندگی‌ام نمیخواستم و هنوز هم نمیخواهم. اما دیگر آدم قبل نیستم، دیوارهای دورم را بتن ساخته‌ام؛ و دورش هم چهار برجک بزرگ گذاشته‌ام با سربازانی که هرکس نزدیک شود را میزنند. دیگر آدم قبل نیستم چون قلمرو خود بودنم را به تو باختم، در جنگی که هیچوقت نمیخواستمش.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر شدن &lt;واقعا&gt; ترسناکه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%87-an0ys2v3smse</link>
                <description>بچه‌تر که بودم فکر میکردم بزرگ که بشم دنیا قشنگتر میشه. فقط منتظر بودم بزرگ بشم بدون اینکه بدونم بزرگی یعنی چند سالگی؟ راستش الان هم منتظرم پیر بشم. فکر میکنم پیرها زندگی قشنگتری دارن. چیزی که همیشه ازش میترسیم احتمالا بهترین موقعیت زندگی ماست. فکر میکنم زندگی برای اینکه مرگ رو برامون آسون‌تر کنه چندین سال آخر رو باهامون راحت‌تر تا میکنه. البته شایدم برای اینکه قدرشو بیشتر بدونیم و حسرتش رو بخوریم؛ زندگی همونقدر که مهربونه میتونه مریض و سمی هم باشه. و ما هیچوقت نمیفهمیم. بگذریم.پیر شدن رو اینطوری میبینم: دغدغه‌ای ندارم و دوباره میتونم بچگی کنم. کسی به پیرها نمیگه وسط جمع پاتو دراز نکن، اما وقتی به مراقبت نیاز دارن دورشون میتونه پر باشه از کسایی که کمک میکنن. و این یعنی کودکیِ دوباره، که آرزوی بزرگ شدنش هم برآورده شده؛ تازه آزادتر هم هست.کسی به پیرها ادب یاد نمیده. پیری نقطه‌ایه که میتونیم آروم به زندگیمون برسیم. حرص پول نمیزنیم چون میدونیم هرچقدر جمع کردیم الان نمیشه بیشترش کرد. اگر بگیم نمیتونیم یه کاری رو انجام بدیم مردم برچسب بی‌عرضه بودن بهمون نمیزنن. میتونیم هروقت خوابمون میومد بخوابیم و هروقت خواستیم تا هرکی خواستیم بیدار باشیم.واقعا چرا از پیری میترسیم؟ چون چروک میفته رو پوستمون؟ خب مگه اون موقع برامون مهمه؟ از ناتوانی میترسیم؟ خب بهتر! میشینیم یکی دیگه کارهامون رو انجام میده؛ تازه میتونیم وسطش غر هم بزنیم. اگر پدربزرگ یا مادربزرگ باشیم که عالیه! میتونیم پدر و مادر یه بچه باشیم که مسئولیت تربیتش با ما نیست، میتونیم براش چیپس بخریم و بگیم به مامانت نگو. بهتر از این نمیشه!مادربزرگم برام شیر کاکائو و کیک میخرید. بعضی وقت‌ها هم لواشک. نمیگفت به مامانت نگو چون اصلا لازم نبود، مامانم نمیتونست بهش چیزی بگه چون وقتی میرفت سرکار مجبور بود منو پیش مادربزرگم بذاره. بچه بودم که مرد. خیلی گریه کردم. حتی الان با اینکه خیلی مبهم ازش یادمه اما وقتی از محله قدیمی‌شون رد میشم غمگین میشم. خودخواهیه اگر بگم کاش همیشه زنده میموند، چندسال آخر عمرش رو نباتی زندگی کرد و من پیری رو برای زندگی کردن بیشتر دوست دارم تا زنده موندن؛ اگر من جاش بودم خودم دستگاه‌ها رو از برق میکشیدم.راستش دوست دارم پیر بشم چون پدربزرگ و مادربزرگ زیادی نداشتم! یه پدربزرگ پدری داشتم و یه مادربزرگ مادری. جفتشون هم زودتر وقتی که من بفهمم چقدر خوبه آدم پدربزرگ مادربزرگ داشته باشه از دنیا رفتن. دوست دارم پیر بشم که خودم بتونم پدربزرگ خودم باشم. که برای نوه‌م شیرکاکائو بخرم و حداقل تا 20 سالگیش زنده بمونم. فکر کنم بالاخره هدفم رو برای زنده موندن پیدا کردم. قدم اول توی این برنامه هم ازدواج و فرزند آوریه؛ منطقی و خوب بنظر میاد. منطقی که... منطقی‌ که بخوام فکر کنم: اگر بچه‌م نتونه ازدواج کنه و فرزندآوری کنه چی؟ خودمم فکر نمیکنم بتونم چه برسه به بچه‌م. بهتر از این نمیشه! برنامه پیر شدن هم با شکست مواجه شد!</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 12:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز بهار نیست، زمین دروغ میگوید</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-p4stpnz573d3</link>
                <description>این هوا را دوست ندارم. هوای عید است، هوای فروردین. این گرمایی که نسیم خنک دارد برای وقتی‌ست که لباس‌های عیدم را خریده‌ام و برای سال تحویل میپوشمشان. برای زمستان نیست. مهم نیست اگر زمین و هوا برخلاف تقویم عمل کنند، من این دروغ را باور نمیکنم.زمین و هوا میخواهند بگویند الان زمستان نیست و زمستان سر آمده. خودشان یک زمستان ساختند و تا کمی برف بارید شروع به انکارش کردند. اما من باور نمیکنم. من این بوی گل و شکوفه‌ای که در هوا پیچیده را باور نمیکنم. تا وقتی با چشم خودم شلوغی و تکاپوی آدم‌های خیابان انقلاب و ولیعصر و بازار را نبینم باورم نمیشود که بهار آمده است. این هوای آفتابی که روزهایش آستین کوتاه میخواهد و شب‌هایش با یک سویشرت نازک سر میشود هوای اسفند نیست. اسفند هوایی دارد که آدم نمیداند لباس زیاد بپوشد یا کم. نمیداند برف می‌آید یا باران. اسفند امسال چه ماه مظلومی شد.نمیدانم شاید هم زمین بیمار شده. زمینی که روزی عجیب‌ترین ویروس‌ها رویش زندگی کرده‌اند و آخ نگفته بود الان یکدفعه بیمار شده باشد؟ اما این تب از ویروس نیست، از پرخوری‌ست. زمینِ مظلوم! حتما عادت کرده بودی به بلعیدن پدربزگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان! چقدر نفرینت کردم وقتی بهم گفتند مادربزرگ قرار است با زمین یکی شود و برود بهشت. یادت هست چقدر به دروغ گفتند خاک سرد است؟ حالا چه شده که تب کرده‌ای؟ میدانم، خیلی وقت بود که جوانی را در آغوش نکشیده بودی؛ از نفرین مادرها به خاک سردت ترسیده‌ای که خواستی گرما را بهمان غالب کنی؟ زمینِ مظلوم! اسفندم را پس بده، زمستان برفی‌ام را پس بده. برف سفید است پس چرا قرمز نشانم میدهی؟ فکر نکن لاله میدهی و همه‌چیز درست میشود؛ من تبی که به جانت افتاده را میبینم و دروغت را باور نمیکنم.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 13:54:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا همه‌چیز خوب است؛ خیالت راحت</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-kkyc4b0pf5rv</link>
                <description>دوست مناینجا همه‌چیز خوب است؛ خیالت راحت. اما بعضی وقت‌ها فکر میکنم کاش زندگی من هم مثل تو بود. کاش دغدغه‌های تو را داشتم به‌جای اینکه دغدغه‌های تو به علاوه هزار دغدغه دیگر در ذهنم را شلوغ کنند. اشتباه نکن نمیگویم مشکلات تو واقعی نیستند؛ اما دوست داشتم مشکلات تو را به‌جای مشکلات خودم داشته باشم. دوست داشتم از اینکه پدرم برایم ماشین نمیخرد ناراحت باشم تا اینکه برای کسی که نمیشناسمش گریه کنم. دوست داشتم دغدغه‌ای غیر از وطن و هموطن داشتم و بابتش احساس گناه نمیکردم. کاش پیگیری علایقم انقدر هزینه نداشت و کسانی بودند که تشویقم میکردند بدون اینکه زیر فشارهای مالی‌اش له شوند. من همیشه دوست داشتم در مهمانی‌های دبیرستانی شرکت کنم با اینکه احتمالا خوش‌گذارنی‌ام بیشتر در تنهایی‌ست؛ اما خوب است آدم گزینه‌اش را داشته باشد.اینجا همه‌چیز خوب است اما هیچ‌کس خوشحال نیست. اینجا گاهی وقت‌ها ما از خوشحالی خودمان غمگین میشویم. حتی گاهی وقت‌ها خجالت میکشیم که زندگی میکنیم. پیش می‌آید که از عاشق شدن پرهیز میکنیم، بعضی‌هامان نمیتوانند بار یک نفر دیگر را به‌دوش بکشند. ما اینجا هرکدام یک کوله سنگینِ سیاه روی دوشمان است و نمیتوانیم آن را زمین بگذاریم. اولش همه قرار بود کوله‌ای به دوش بکشند تا این بار سنگین را همه‌مان با هم به مقصد برسانیم و سبک‌بال برگردیم به زندگی‌مان. سرت را درد نیاورم، گذشت و گذشت و دیدیم کسانی هستند که باری به دوش ندارند و به ریش ما، با کمرهای خم، میخندند.راستش را بخواهی اینجا هیچ‌چیز خوب نیست. خانه برایم خانه نیست. شاید جایی که تو زندگی میکنی تنها کسانی که هنوز در خانه پدری‌شان زندگی میکنند بی‌عرضه‌ها باشند. شاید ازدواج برای تو گزینه باشد نه راه فرار. میدانم که زندگی برای تو هم سخت است، بی‌صبرانه میتوانم پای درد و دلت بنشینم تا برایم از سختی زندگی بگویی. وقتی سفره دلت را پیش من باز کردی بهت نمیگویم که مشکلات تو آرزوی من است. به زبان نمی‌آورم که چیزهایی که دلت را شکسته‌اند را به‌جان میخرم تا یک روز جای تو زندگی کنم. سعی نمیکنم با تو مسابقه بدهم تا ببینیم کداممان زندگی سخت‌تری دارد؛ میدانم که کلا زندگی سراسر pain است. این کارها را نمیکنم. اما اگر از صورتم خواندی و حس کردی که همدلی نمیکنم لطفا این را بدان که همدلی‌هایم را اینجا در کشور خودم خرج کرده‌ام. اگر دیدی تعجب نمیکنم از اینکه زندگی‌ات چقدر سخت است، برای این است که چیزهای زیادی هستند که دیگر تعجبم را برنمی‌انگیزند.دوست من! درکت میکنم وقتی میگویی زندگی تو هم چندان خوب نیست؛ اما زندگی خوب چیست؟ مگر همین که میشود زندگی کرد خوب نیست؟ ببخش اگر نتوانستم بیشتر بنویسم. قول میدهم اگر نوشته دیگری از من به دستت رسید پر از امید باشد، اما فعلا برای امید و امیدهایمان عزا گرفته‌ایم. ببخش اگر حالم آنقدری خوب نیست که با هم درباره هنر و موسیقی و کلاسِ ورزشی‌ات صحبت کنیم، از من بپذیر که هرکدام از این‌ها من را یاد کسی می‌اندازد که نمیشناختم اما برایش گریسته‌ام. امیدوارم هیچوقت درک نکنی از چه حرف میزنم. امیدوارم زندگی‌ات سخت بماند اما بتوانی زندگی کنی. ارادتمند،کسی که هنوز ایستاده</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 13:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز در سَرَم زندگی میکنم، و خیلی وقت است که سر دیگر جای زندگی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lmc4fbas1oyp</link>
                <description>اگر بعد از این همه مدت من را دیدی و پرسیدی &quot;هنوز همانجا زندگی میکنی؟&quot; باید بگویم که بله؛ هنوز در سرم زندگی میکنم. اما این همه مدت گذشته و خیلی وقت است که سر دیگر جای زندگی نیست. قبلا جای زیبایی بود و من خدای این دنیای بزرگ بودم. میتوانستم محل زندگی‌ام را زیبا کنم؛ حتی وقتی دنیای واقعی زشت بود. میتوانستم اراده کنم تا تو پیشم باشی. اما خیلی وقت است که از اراده‌ام خارج است. من خدایی در این دنیا هستم که به زیر کشیده شده‌ام. دنیایی که از خوشحالی‌ها و ناراحتی‌ها و زشتی‌ها و زیبایی‌ها ساخته بودم و هر از چندگاهی بر آن بلا نازل میکردم چون خودم ناراحت و عصبانی بودم، حالا علیه من، خود خدا، انقلاب کرده و قدرت را ازم گرفته است. بعضی وقت‌ها فکر میکنم شاید من هیچوقت در این دنیا قدرتی نداشته‌ام، تو خدای دنیای بزرگ توی سرم بوده‌ای؛ چون از وقتی تو دیگر نبودی من هم اختیاری در دنیای خودم نداشته‌ام.بی‌اختیاری در سرم با بی‌اختیاری در دنیای واقعی خیلی فرق دارد؛ نمیتوانی سازش کنی و قبول کنی که سرنوشت خیلی چیزها دست تو نیست. مخصوصا وقتی کل دنیا ازت نفرت دارند و دنیای خودت و خودشان را به نابودی و هرج و مرج میکشانند. بعضی وقت‌ها میبینم که آدم‌های دنیای توی سرم، خودشان خودشان را میکُشند و از دنیا میروند. من میمانم و یک دشمن کمتر و دنیایی که خالی و خالی‌تر میشود.بازاری که همیشه با هم میرفتیم و از شلوغی و نوازنده‌ها و فروشنده‌ها و دعوا ها لذت میبردیم چون کنار هم بودیم، حالا توی سرم جریان دارد. اما دیگر کسی نیست که کنارش راه بروم و بستنی بخورم و لذت ببرم از اینکه در این شلوغی من و او خلوت خودمان را داریم. حالا کل این شلوغی هرروز و هر ساعت در سرم جریان دارد، هرکسی چیزی میفروشد یا چیزی میخرد یا با کسی جر و بحث میکند؛ یکی هم مثل همیشه آهنگ میزند. و من در این بازار بی سر و ته، هر چه میخواهم باید تا ابد بگردم و در آخر، از ترس اینکه مبادا اشتباهی کنم یا چیزی نخرم یا گول فروشنده و دعوایش را بخورم و چیزی بخرم که نیازی به آن ندارم.دنیای زیبای توی سرم دیگر زیبا نیست، به یک شهر بزرگ آخر الزمانی تبدیل شده که هرکس اندازه خودش جرم میکند و حرف خودش را میزند و از زندگی‌اش راضی نیست. دنیای زیبای توی سرم دیگر دنیا نیست، چون من دیگر اختیارش را ندارم؛ خودش برای خودش پیش میرود و کم پیش می‌آید بر وفق مراد من پیش برود. این دنیا را ساخته بودم برای اینکه پناهی باشد از دنیای بیرون؛ اما حالا دیگر از پناه خبری نیست، همه طغیان کرده‌اند و من شکست خوردم.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 12:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما کافی بودیم، هستیم و خواهیم بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-umfg1cpql4ho</link>
                <description>Apples and Oranges (Paul Cézanne, c. 1899)مهم نیست از ما چه میخواهند. نمیتوانید از یک سیب بخواهید پرتقال باشد. سیب هم برای اینکه نارنجی نیست احساس بدی ندارد. سیب میوه مهربانی‌ست؛ شبیه خاله‌ام است وقتی که جوان بود. کمی شور و شوق درش دیده میشود که معلوم نیست از چه شوق دارد اما میدانی که میتوانی به شور و شوقش اعتماد کنی و فردا قرار نیست قیافه‌اش را خموده ببینی. مهربان است چون مهم نیست چه طعمی دوست داری، میتواند ترش یا شیرین باشد. حتی مهم نیست دوست داری میوه‌ات چه رنگی باشد، اگر میوه قرمز دوست نداشتی میتوانی زرد یا سبز برداری. سیب آنقدر مهربان است که گاهی گول کرم‌ها را میخورد و آن‌ها را درون خودش راه میدهد. آنقدر مهربان که اگر نخواستی قاچش کنی میتوانی گازش بزنی؛ اگر نخواستی پوستش را بخوری خب آن را بِکَن. حامی هم هست، مسئولیت میپذیرد؛ وقتی بهش میگویند این هسته‌ها بعدا بچه‌های تو خواهند بود، آن‌ها را طوری در دلش میگذارد که قبل از اینکه بتوانی به هسته‌ها آسیب برسانی باید از جنازه‌اش رد شده باشی. احتمالا فداکاری هم به همین معنا باشد. سیب همه را دوست دارد، از همه محافظت می‌کند. اگر روزی یک سیب بخوری پزشک از تو دور میماند. اگر بهش اهمیت ندادی و روزی یک سیب نخوردی مادربزرگت بهت آب سیب پیشنهاد میکند تا دوباره سلامت شوی.اما راستش را بخواهید من غمِ سیب را بیشتر از مهربانی و خوشحالی و فداکاری‌اش میبینم. سیب از آن‌هایی‌ست که به همه روی خوش نشان میدهد اما در خلوتش غمگین است، احساس میکند چیزی در سیب بودنش اشتباه است. شاید گلابی همان سیبی باشد که مزاحم خلوتش شده‌ایم. شاید گلابی، سیبِ شب‌هاست.راستش را بخواهید فکر میکنم کسی از سیب خواسته پرتقال باشد. میبینم که خودش را به هر دری میزند که نارنجی شود، اما یک بار زرد میشود یک بار قرمز. شاید برای همین باشد که با همه مهربان است. نمیخواهد کسی احساس بدی درباره خودش داشته باشد، میخواهد هرکسی به قدری که خودش است دوستش داشته باشد. کاش کسی بود که به سیب میگفت تو برای اینکه همه رنگ داری و ترش و شیرینی و با قاچ و بدون قاچ یا با پوست و بدون پوست میشود خوردَت خوب نیستی؛ تو برای سیب بودنت خوبی. ما تو را برای اینکه سیب هستی دوست داریم. برای اینکه سعی نمیکنی پرتقال باشی. تو خودت هستی و ما تو را دوست داریم؛ چون تو کافی هستی.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 18:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از صبح‌هایی که خوب شروع نمی‌شن</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86-gmrpswfrmegn</link>
                <description>صبح یخچال رو ورانداز کردم. نورش اذیتم کرد. هرچقدر بین طبقات مختلف گشتم چیزی که برای صبحانه به دردم بخوره پیدا نکردم. روی میز رو نگاه کردم. چند تکه نون قندی نازک توی ظرف پلاستیکیِ بیضی‌شکلِ در نارنجی روی میز بود. پیش خودم فکر کردم کافی نیست ولی میشه باهاش سر کرد. مشکل من اینه که صبحونه برام خیلی مهمه. نه بخاطر اینکه انرژی روزم رو تامین میکنه یا وعده غذایی مهمی توی سلامتیه؛ برای اینکه کل روزم رو مود صبحم میسازه. هر چیزی هم نمیتونم بخورم. هم مجبورم هم دوست دارم قهوه بخورم و روزم رو شروع کنم اما قهوه خالی شکمم رو میسوزونه، شکمم که میسوزه نمیتونم مهربون باشم، مهربون که نیستم نمیتونم درست فکر کنم و همه چیز روی اعصابمه. و وقتی همه چیز روی اعصابمه نمیتونم درست کار کنم. تا آخر شب اوضاع همینه و شبش هم با اعصاب خراب میخوابم؛ خوابیدن با اعصاب خراب باعث میشه خوب نخوابم و فردا صبح هم مغزم خوب کار نکنه. و دوباره به همین شکل. پس دفعه بعدی که منو دیدی بهم نگو چرا همیشه بی‌انرژی‌ای. بی‌انرژیام چون زیر میز ناهارخوری، توی سبد گلبهی یه پلاستیک خرید خالی پیدا کردم که کیک‌های توش تموم شده بودن. امروزم رو هم خوب شروع نکردم.پیش خودم گفتم ادامه میدم مهم نیست. صدای ماشین‌های زیاد و بوق ممتد اومد و گفتم ادامه میدم. الان دو ساعتی میشه که رسیدم سرکار، پشت لپ تاپ نشستم و نمیدونم چی کار کنم. خیلی کار دارم اما نمیدونم چه کارهایی دارم. سخت شده زندگی. گفتم یه کم بنویسم. نوشتن برای اعصابم خوبه، مودم رو خوب میکنه. اما همین تیکه پاره نوشتن و توضیف کردن‌های بی‌مورد بنظرم بی‌معنی میاد. گاهی اینکه فکر کنم به اینکه یکی منو خونده، شنیده، دیده، بهم آرامش میده. اما هیچوقت نمیتونم مطمئن باشم. از کجا باید بفهمیم فلان دوستمون در فلان جمعی که ما توش نبودیم آیا به ما هیچ فکری کرده یا نه؟ من نمیخوام توی اون جمع باشم اما دوست دارم آدم‌ها درباره‌م حرف بزنن. بهم احساس اهمیت میده. همین که تو تا اینجا خوندی میتونه روزم رو بسازه.میدونم که هر روز قرار نیست باب میل و خوب پیش بره. گاهی لازمه صبحونه باب میلمون رو نخوریم، یه تسک رو از روی اجبار انجام بدیم، برای ماشین جلویی بوق بزنیم چون داره با 40 تا توی اتوبان میره، از بوق ماشین پشتی عصبانی بشیم و داد بزنیم که مشکل این جلوییه‌ست. این روزها باعث میشن بفهمیم اون روزی که صبحونه معمولی‌مون رو خوردیم و کار معمولی‌مون رو انجام دادیم و توی ماشین آهنگ‌های همیشگیمون رو انجام دادیم، فقط یه صبحونه معمولی نخوردیم، یه صبحونه خوب خوردیم و یه روز خوب رو شروع کردیم.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 17:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی، حفره‌ای که نبودنش هم حفره است</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lfqfpw8sxlqb</link>
                <description>تنهایی‌ام را گم کرده‌ام. راستش را بخواهید گمش نکردم، باختمش. کسی آن را از من گرفت، رفت و دیگر پس نفرستاد. گم و گیج و با عجله دنبالش گشتم؛ مثل سر صبح‌هایی که دنبال لنگه جورابم میگشتم. اما مثل همان صبح‌ها پیدایش نکردم، من ماندم و یک لنگه جوراب و یک منِ در بحران. دقیقا مثل همان صبح‌ها که دوست داشتم آن جوراب سبزم را بپوشم اما یک تکه‌اش نبود و به اجبار آن‌یکی را میپوشیدم، سعی کردم با تنهایی‌ام هم همین کار را بکنم؛ بجای تنهایی چیز دیگری برای خودم پیدا کنم و زندگی‌ام را ادامه بدهم و به کارهایم برسم. اما مثل همان صبح‌ها، همان روز و روزهای بعدش با یک نقص که فقط خودم حسش میکردم ادامه پیدا کرد. حال بدی که از رفتارت میفهمندش اما دلیلش را هیچوقت درک نمیکنند، آیا واقعا مهم است امروز کدام جوراب را پوشیده‌ای؟ نه مهم نیست. مهم این است که حال خوبم با آن سبزها کامل میشد، من روی آن سبزها حساب کرده بودم. آن سبزها جوراب‌های شانسم بودند، حالا کل روز بدشانسی می‌آورم.تنهایی‌ام مثل فضا بود؛ خلا، بی‌جاذبه، بیکران، با زمینی که از دور یک کره آبی-سفید زیباست و ترجیح میدهی از دور لذتش را ببری و زشتی‌های درونش را نبینی. از تنهاییِ عزیزم انرژی میگرفتم. شاید خودشیفتگی بنظر بیاید اما مسئله هیچوقت من نبودم، مسئله خود خود تنهایی بود. نمیدانم آدم چطور میتواند از چیزی که معنایش به &quot;نبودن&quot; وابسته است چیزی دریافت کند. تنهایی چه چیزی دارد؟ اگر چیزی داشته باشد که دیگر تنها نیست.هیچوقت نفهمیدم &quot;انسان موجودی اجتماعی‌ست&quot; یا &quot;آدم در تنهایی تنهاتره&quot;؟ کدام درست است؟ من در تنهایی آدم‌تر بودم. اما بودم، دیگر نیستم. مگر اینکه آدم‌تر بودن به معنای وابستگیِ بیشتر به آدم‌های دیگر باشد. برای من وابستگی به آدم‌های دیگر خوب نیست، آزادی‌ام را میگیرد. چه حال مزخرفی‌ست آدم بودن!تنهایی هم میرود. مثل همه کسانی که رفته‌اند. اما از خوبی‌های بی‌پایانِ تنهایی این است که رفتنش فقط با آمدن کسی دیگر اتفاق می‌افتد. یکدفعه نمیرود، صبر میکند تا خودت را درون یک آدم دیگر پیدا کنی بعد کم کم خداحافظی میکند. اما وقتی در یک آدم دیگر غرق میشویم تنهایی را یادمان میرود. فکر میکنیم اینکه تنهایی را یادمان رفته بخاطر زندگی خوبمان است، اما اگر برای همیشه فراموشش کنیم چه؟ اگر آن آدم هم رفت و تنهایی هم یادمان نیامد چه میشود؟ میشود یک خلا، بی‌جاذبه، بیکران. اما زمین ندارد که از دور یک کره آبی-سفید زیبا باشد و از دور نگاهش کنی و لذتش را ببری. بجایش یک لنگه جوراب دارد که سبز هم نیست.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 19:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت جمعی-فرش ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-qjiaoxhxdfsi</link>
                <description>{هر آنچه میخوانید محصول تجربه و افکار شخصی‌ست. در نتیجه ممکن است در آینده تغییر کند یا کلا مزخرفات باشد!} اگر در چندسال اخیر به ترندهای دیزاینِ خُرد نگاه کنیم، یک اشتراک زیبا وجود دارد: وینتج ایرانی. برایم جالب شد چرا میل جمعی به این سمت رفته؟ چرا از ai استفاده میکنیم تا فرش ایرانی را روی کوکاکولا بیندازیم؟ دوغ آبعلی چرا یکدفعه انقدر اهمیت پیدا کرد؟ 1.     دیزاینِ خُردمنظورم از دیزاین خرد، دیزاینی‌ست که توسط کسب و کارهای خانگی و کوچک، برندهای تازه تاسیس با سرمایه کم، و دیزاین‌هایی‌ست که به جهت ایجاد پرسونال برند برای طراح یا گرفتن ایمپرشن استفاده میشود. اهمیت این سطح این است که کاملا برآمده از سلیقه جمعی‌ست. طراح از &quot;سلیقه&quot; خودش برای خودش استفاده میکند تا خودش را بهتر در طرح معرفی کند. برند کوچکِ جدید از سلیقه عمومی استفاده میکند، چرا که پیام خودش در گرو همان سلیقه است و نمیخواهد نوع جدیدی از دیزاین ارائه کند، بلکه میخواد با استفاده از یک آستتیک جمعی که خودش هم آن را زیبا میداند کارش را جلو ببرد.در واقع اهمیت بررسی دیزاین خرد در این است که درگیر مسائل سازمانی نیست و به ما مردم نزدیک‌تر است. در یک جمله بازتاب دادن درگیری‌های حال حاضر، برایش مهم‌تر از تاثیرگذاری‌ست. 2.     وینتج ایرانیوینتج -یا مدرن وینتج یا نئو ریترو- را میتوانیم در ترندهای جهانی هم ببینیم. اما وقتی به ایران میرسد ماندگارتر میشود. از چندجهت میتوان این ماندگاری و تاثیرپذیری را بررسی کرد. میتوانیم به فروشگاه‌های فونت نگاه کنیم و ببینیم که تایپ‌فیس‌هایی که تاثیر بیشتری از خطوط اسلامی، یا حال و هوای دهه 30/40 پذیرفته‌اند در چندسال اخیر بیشتر شده‌اند. از طرفی میتوانیم ترند استفاده از ai را در محتواهای اینستاگرام یا لینکدین ببینیم که فرش ایرانی را به عنوان یک آستتیک میپرستد. در کسب و کارهای کوچکی که راه اندازی میشوند میتوانیم اندازه این &quot;وینتج بودن&quot; را بهتر ببینیم، کسب و کارها (یا قطعه‌های هنری) که از فرش ایرانی استفاده میکنند، نوار کاست داریوش میفروشند و فریدون فرخ‌زاد در حداقل یکی از محتواهایشان به چشم میخورد. 3.     خرده‌فرهنگ‌ها/استیکرهانظر شخصی‌ام این است که یکی از مهمترین فضاها برای شناخت و بررسی آستتیکِ حال حاضر، دیدنِ استیکرهای لپ تاپ است. چسباندن استیکر به لپ تاپ، موبایل و... را شاید با اغماض بتوان خرده‌فرهنگی دانست که افراد زیبایی‌شناسی شخصی و جنبه‌هایی از هویت خود را با آن به نمایش میگذارند. با این فرض میتوان این علاقه به وینتج ایرانی را در این فضا هم نگاه کرد. استیکرهایی با متن فارسی و فونت‌های معمولا غیر مدرن، در این چندسال محبوب‌تر از قبل شده‌اند. استیکرهایی که اگر هم تکست‌محور نباشند (که همین تکست‌محوری قابل بررسی‌ست)، تصاویری از داریوش یا حتی لوگو برندهای قدیمی ایران روی آنهاست. 4.     چرا؟مسلما چراییِ ماندگارتر بودن این ترند در ایران جای بحث بیشتری دارد. اما نظرم این است که مهمترین دلیلش &quot;جستجوی هویت&quot; است.هویت جمعی ما-مخصوصا در چندسال اخیر- به شدت در سردرگمی سیر میکند. شاید روزی یک هویت جمعیِ دینی داشتیم، یا خود را ملتی وطن‌پرست معرفی میکردیم، یا اینکه هویت جمعی ما با هویت تاریخی‌مان عجین میشد و آن بودیم که رستم پهلوان است. اما خیلی از این شخصیت‌های جمعی دیگر اثرگذاری سابق را ندارند. مفاهیم زیادی در این جامعه دچار از هم‌گسیختگی شده‌اند، در برابر هم می‌ایستیم و دنبال تفاوت‌ها میگردیم. میدانیم که هویت دینی‌مان جمعی نیست، هویت تاریخی‌مان به نوعی لوث شده (بخوانید لوثش کرده‌اند)، و تنها چیزی که برایمان مانده خود &quot;ایران&quot; است. اما کدام ایران؟اگر ایرانِ امروز را نگاه کنیم چیز مشترکی برای ایجاد یک زیباییِ جمعی نمیبینیم. زیباییِ جمعیِ ایرانِ همین امروز، از غمگینی‌ست که زیباست. ممکن است عکسی ببینیم که احساس خوبی بهمان بدهد اما ثانیه‌ای بعد به این فکر میکنیم که بعد از این عکس چه اتفاقی افتاده؟ و دیگر زیبا نیست.زیبایی در جامعه امروز ما به ناچار به عقب بازگشته است. چیزهای قدیمی زیبا شده‌اند چون وقتی به عقب نگاه میکنیم آینده زیباتری برای خودمان متصور میشویم. هویتی که برای ایجاد یک &quot;علاقه مشترک زیبایی‌شناختی&quot; برای خودمان میبینیم هویتی‌ست که نه آنقدر دور و تاریخی‌ست که نشود درباره‌اش صحبت کرد، نه در زمان حال است که نشود در آن زیبایی یا علاقه مشترک یافت. ما در زیبایی به آخرین جایی در تاریخ‌مان برگشته‌ایم که رگه‌هایی از رندگی در آن میبینیم.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 18:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداروشکر ماشین خریدم؛ پشت موتور نمیشد داد زد.</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D8%AF-eciivb3qqssp</link>
                <description>راهم به محل کارم دور است، با موتور میرفتم اما هوای خیلی سرد خیلی سخت است. اما وقتی درگیر خرید ماشین بودم، فارغ از استرس قیمت و وام و...، بیشتر از اینکه به راحتیِ رفت و آمد فکر کنم به داد زدن فکر میکردم. از جانب خودم صحبت میکنم: به شدت نیاز به داد زدن، با خودم خندیدن، با خودم حرف زدن و خیال کردن دارم. وقتی توی ماشین نشسته‌ام و توی اتوبان میروم، میدانم که کسی صدایم را نمیشنود. برای همین داد میزنم. تا میتوانم داد میزم. بی‌دلیل، رها.گاهی هم میخندم. موزیک سنتی را با صدای نکره خودم میخوانم و میخندم. گاهی کلمات را با اطوار عجیب ادا میکنم و میخندم. طنزی که هیچکس جز خودم درکش نمیکند. موزیک بیکلام را با دهانم به مضحک‌ترین شکل ممکن مینوازم و میخندم. طنزی که اگر هم کسی درکش کند خنده‌اش نمیگیرد و خسته میشود. اما خودم خسته نمیشوم.بعضی فکر میکنند اگر در جمع به خودشان بخندند شخصیت سالمی دارند، تا حدی هم درست است. اما فکر میکنم اگر با خودت بودی و به خودت خندیدی و قهقهه خودت برایت جالب بود حس بهتری خواهی داشت. این شاید اصیل‌ترین جنبه کمدی زندگی شخصی‌ام باشد؛ کمدی فقط برای خودم، فقط برای خندیدن. نه برای دریافت بازخورد خوب یا بهتر کردن حال دوستانم. نه از روی مسخره کردن. کمدی فقط برای کمدی. دیدنِ جنبه خنده‌دار معمولی‌ترین چیزها.داد زدن حال دیگری دارد. داد زدنِ بی‌دلیل و بدون عصبانیت در اتوبان، تا جایی که گلویم به خش خش میفتد. حس رها بودن پیدا میکنم، حس طبیعی بودن. وقتی دور و برم را نگاه میکنم که کسی نیست و کسی قرار نیست صدایم را بشنود به وحشی‌ترین شکل ممکن صدایم را ول میکنم. احساس ارگانیک بودن دارم.داد زدن برایم مفید است. وقتی شب آخرین فریادهایم را میزنم فردایش احساس خوبی دارم. احساس میکنم به موقع و به خوبی با خودم تنها بوده‌ام. البته که اعتیاد به داد زدن خوب نیست. تفریحی زدن همیشه حس بهتری دارد.پیشنهاد میکنم داد بزنید. متن یک موزیک که اوج ندارد را با بلندترین صدایتان بخوانید، انقدر بخوانید تا جنبه خنده‌دارش را ببینید. جنبه مضحک زندگی را ببینید، کلمات را برای خودتان و طوری که فقط خودتان میدانید بد ادا کنید. دنبال صداهای مختلف در حنجره‌تان بگردید و با آن متن آهنگ را همخوانی کنید. نمیدانم. شاید هم فقط من دیوانه‌ام.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 13:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید، افیون ماست (؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iubnu6bnoyu0</link>
                <description>دیگر خیلی از کلمات معنی ندارند. شرافت/بی‌شرافتی، مسئولیت، رسیدگی، معیشت، مماشات و... . کلمات وقتی خیلی تکرار میشوند معنای خود را از دست میدهند؛ تفاوتی هم ندارد به چه منظوری یا در کجا به‌کار برده میشوند، خود تکرار است که تن کلمات را مجروح و در آخر جانش را میگیرد. مثل وقتی که به یک کلمه خنثی و معمولی ساعت‌ها فکر میکنیم و برای خودمات تکرارش میکنیم. &quot;امید&quot; اما یکی از آنها نیست؛ چون خیلی وقت است زیاد با آن کاری نداریم.فارغ از تاثیرگذاری، مسئولیت‌های اجتماعی، دیدگاهمان درباره آینده و... ، در سطح کاری و زندگی روزمره در چرخه‌ایم. با خوش‌خیالی برنامه میریزیم، استراتژی میسازیم و شرایط را میسنجیم تا واقع‌بینانه عمل کنیم. اما نمیدانیم چقدر میتوانیم عمل کنیم، یک ماه؟ دو ماه؟ یک هفته؟ میدانیم بحرانی منتظر ماست، سعی میکنیم آن را پیش‌بینی کنیم و برایش راهی از پیش بیندیشیم؛ اگر جنگ شد، اگر برق نبود، اگر فیلتر شد، اگر گیر دادند و... . سر آخر اما اتفاق جالب‌تری میفتد، میفهمیم بحرانی در انتظارمان بوده که مرزهای پیش‌بینی‌مان را با وقاحت رد میکند. شاید قطعی اینترنت را پیش‌بینی میکرده‌ایم، برای همین هم پلفترم/سایت را روی سرورهای داخلی می‌آوریم اما سایت و پلتفرم که هیچ، اس‌ام‌اس هم نمیشود ارسال کرد.در زمان بحرانِ پیش‌بینی‌نشده (بخوانید غیرقابل پیش‌بینی)، گُنگ مینشینیم ببینیم چه میشود کرد، چکار میشود کرد و شروع به تحلیل خطرات میکنیم تا از گُنگی دربیاییم. اما اطلاعاتی از خطر داریم که بتوانیم تحلیلی در سطح زندگی کوچکِ روزمره خودمان داشته باشیم؟ خیر!بعد در اضطراب غرق میشویم و &quot;نا امیدی&quot; و پریشانی را بوسه میزنیم. نمیتوان کاری کرد، یا حداقل از من برنمی‌آید. اصلا چرا باید اینجا به‌دنیا می‌آمدم؟ بدون پول چطور میشود مهاجرت کرد؟ پولش را جور میکنم اما بدون پاسپورت چطور میشود مهاجرت کرد؟ سفر چرا؟ بمان و پس بگیر! اما انگار نمیشود پس گرفت!اضطراب، پریشانی و نا امیدی به خشم و نفرت تبدیل میشوند. و خشم و نفرت به حدی میرسند که بی‌حس میشویم. به خودمان می‌آییم که در ترافیک گیر کرده‌ایم اما صدای بوق نمی‌آید، دیگر کسی به راهنما نزدن دیگران اهمیت نمیدهد؛ در واقع کسی حتی به تصادف کردن اهمیت نمیدهد. حس میکنیم چیز دیگری برای از دست دادن نداریم. با انبوهی از شلاق روانی روبرو شده‌ایم که سر شده‌ایم، بیهوش شده‌ایم.اوضاع ثبات ندارد، هیچوقت نداشته. پس چطور روزی توانسته بودیم برنامه‌ریزی کنیم و ادامه دهیم؟ خودمان را وفق داده بودیم. توهم ثبات -و قابل پیش‌بینی بودن اوضاع- جزوی از وفق‌پذیری ما به عنوان پیروزهای جنگ تکامل بوده. وفق‌پذیری‌ای که نمیدانیم حد و مرزش کجاست و همیشه متعجب میشویم از زنده بیرون آمدن! و اینگونه است که دوباره شروع به برنامه‌ریزی میکنیم، سعی میکنیم بحران را پیش‌بینی کنیم و واقع‌گرایانه عمل کنیم.ما با امید زنده میمانیم. امید به اینکه فردا زنده‌ایم. امید به اینکه امشب زنده برمیگردیم. امید به اینکه میشود کسب و کارمان را نجات دهیم. شخصا در مرحله‌ای هستم که امید به شدت زیر سوال است؛ و این به‌معنای هیچ کاری نکردن نیست، بلکه به این معنی‌ست که در کارهایمان شاید نباید امیدوار باشیم. ناامیدی سم است اما امید هم افیون است؛ انگار دو لبه یک تیغ هستند. شاید همانطور که از برنامه‌ریزیِ 10 ساله رسیدیم به 5 ساله و 1 ساله و 6 ماهه، الان وقتش است فقط و فقط برای امروزمان تلاش کنیم. ما روزی آدم‌های امیدواری بودیم؛ الان فقط خشمگینیم.</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 13:46:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا “گرافیک دیزاینر هنرمند نیست” کمی ادا دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@itshesam/art-or-design-problem-xbjhoqexvbha</link>
                <description>دو-سه سالی‌ست جمله قشنگی در محتواهای فارسی گرافیک دیزاین باب شده: “گرافیک دیزاینر هنرمند نیست؛ هنر ابزار گرافیک دیزاینر است”.سوالی در ذهنم ایجاد شد که چرا یک جمله انقدر باید تکرار شود و همچنان وایرال بماند؟ بخاطر آوانگاردنما بودنش است؟ جمله جدیدی‌ست؟ چه کارکردی برای یک گرافیک دیزاینر کم تجربه مثل من دارد؟{هر آنچه میخوانید محصول تجربه و افکار شخصی‌ست. در نتیجه ممکن است در آینده تغییر کند یا کلا مزخرفات باشد!}1- ترجمه محتوای غیر فارسیدر محتواهای غیر فارسی هم این جمله بارها بازگو شده و میشود. در تولید محتوای فارسی همیشه این تئوری -به حق- وجود دارد که محتوا تولید نشده و صرفا بومی‌سازی شده است؛ بعضی اوقات حتی بومی نمیشود و صرفا ترجمه میبینیم.قبل از اینکه خود محتوا بررسی شود مهم است اصالت آن را بسنجیم. در تصور من احتمال زیادی وجود دارد که تولیدکننده محترم محتوای فارسی، این جمله را نه یک بار بلکه چندبار در پیج‌های گرافیک‌دیزاینر ها و ui/ux دیزاینرهای غیر ایرانی دیده باشد، پیش خودش منطقی بنظر بیاید، یک نصف روز برای خودش شرح کامل آنرا بدهد و شروع به بازگو کردن آن کند.اینطور جملات که شاید نظر‌های نامحبوب باشند معمولا در فضای آنلاین بازدید خوبی میگیرند. اما نکته مهمی در “نظر نامحبوب” هست: اهمیتی ندارد!منطقی‌ست فکر کنیم اگر پست‌های تحت عنوان “نظر نامحبوب” واقعا نامحبوب بودند این ژانر اصلا وایرال نمیشد! در نتیجه معمولا یک نظر نامحبوب اصلا نامحبوب نیست، بلکه احتمالا حرف ناگفته جمع کثیری‌ست که فکر میکنند تنها هستند.در کل دو نکته وجود دارد:قبل از ترجمه یا بومی‌سازی اینطور محتواها شاید بهتر باشد یک نکته واضح‌تر را بدانیم: گرافیک دیزاینر، ui/ux دیزاینر نیست و محتوای یک طراح رابط کاربری احتمالا در مورد گرافیک دیزاین صدق نمیکند.شاید در یک جامعه انگلیسی‌زبان، کارکرد مفهوم مهمتری نسبت به جامعه ما باشد. دیدن این تفاوت اجتماعی و فرهنگی شاید به بومی‌سازی محتوا کمک کند. شخصا فکر میکنم “گرافیک دیزاینر هنرمند نیست” جمله‌ایست که نسبت به زمان و جامعه ما، کمی زیادی کارکردگراست.2- تکرار بس نیست؟فکر میکنم اساتید من که این جمله را هم در پادکست میگویند هم در اینستاگرام هم در ایونت هم در چت هم در خانه… ، چیز دیگری برای یاد دادن به من ندارند. شاید از اینجا به بعد تجربه خودم آموزنده‌تر باشد.ما میدانیم که دیزاین باید کاربرد داشته باشد. هرچند برای اینکه بگوییم تفاوت هنر و دیزاین در همین کارکرد است کمی اغماض وجود دارد، اما همین فرض را میگیریم: دیزاین کارکرد دارد، هنر زیبایی. طراح گرافیک برای ایجاد کارکرد از زیبایی استفاده میکند، پس هنر ابزار طراح است و طراح گرافیک هنرمند نیست.فکر میکنم همین یک پاراگراف کافی‌ست، نه نیازی به ریلز دیگری هست نه ویدیو یوتیوب نه ایونت. میتوانیم درباره‌اش صحبت کنیم اما یک بعد از ظهر برای “بحث کردن” درباره این موضوع کافی‌ست؛ فکر نمیکنم ساعت‌ها “مونولوگ” درباره صرفا یک جمله و تکرار آن و حتی تلاش نکردن برای نقض آن لازم باشد.هرچند شخصا زیاد با خود موضوع موافق نیستم، اما میپذیرم. پذیرفتن و تکرار کردنش چه کاربردی برای من دارد؟ من از قبل میدانم که اگر سفارش‌دهنده به من گفت “چرا؟” نگویم “چون قشنگه”. پس چرا یک موضوع را نخ‌نما کنیم؟3- آیا واقعا گرافیک دیزاینر هنرمند نیست؟بگذارید یک بار دیگر تکرار کنم: هر آنچه میخوانید حاصل تفکر و تجربیات شخصی‌ست؛ ممکن است تغییر کند یا کلا اشتباه باشد!چرا این جمله به نظرم غیرواقعی می‌نماید؟ اول نگاهی به زمانی که در آن زندگی میکنیم بیندازیم. در زمان ما شما برای آنکه هنرمند باشید نیازی به تایید آکادمی یا سالن ندارید. هرچند با لیبل هنرمند و هنر چسباندن به هرکس و هرچیزی موافق نیستم و فکر میکنم این کار از تقدس هنر میکاهد، اما میدانم که هرچیزی هم میتواند هنر باشد.اما خارج از اینکه چی هنر است و چی نیست فقط یک نکته اینجا مهم است: در زمانی زندگی میکنیم که “هنرِ آشپزی” یا “هنرِ ریاضی” یا حتی “هنرِ پولدار شدن” لفظ‌های آشنایی‌ست. فارغ از درست و غلط، بنظرم گرافیک دیزاینر از آشپز به هنر نزدیک‌تر است.نکته دیگر اینجاست که اگر دیزاین را به جهت “کاربرد” از هنر جدا میکنیم، یعنی هنر کاربردی نداریم؟ یعنی آهنگسازی که برای یک فیلم آهنگسازی میکند هنرمند نیست و آن موزیک هنر نیست؟ آیا اهمیت بسیاری از آثار هنری به جهت کاربردشان نبوده؟ رواست میکل‌آنژ را به “مهندسی که زیبایی میداند” تقلیل دهیم؟ معماری هنر است یا نه؟این را میپذیرم که مسئله کاربرد در هنر، مخصوصا در زمان ما به حد زیادی جدا شده است؛ شاید بروز اینطور محتواها هم به همین دلیل باشد. این هم قابل بحث است و در نهایت همه آنچه میخواهم بگویم هم همین است: “قابل بحث است”. اما در همین زمان، غیر از جدایی کاربرد از هنر، در بسیاری از موارد زیبایی هم از هنر جداست. چه زیبایی‌ای در یک موزِ به دیوار چسبیده هست؟ چه زیبایی‌ای در سنگ توالتی که در جای اشتباه قرار گرفته هست؟ اگر هنری که زیبا نباشد را در کنار هنری که زیباست داریم، هنر کاربردی هم در کنار هنر غیر کاربردی میتوان قرار داد. صحبت از چگونگی و چیستی “کاربرد” و “کاربرد برای که؟” خود حدیث مفصلی‌است. کمی تخصصی‌تر/دقیق‌تر/قابل بحث‌ترفرض کنیم سفارش دهنده برای یک تئاتر یک پوستر میخواهد؛ اما نمیخواهد هیچ متنی در پوستر باشد و صرفا المان‌های بصری لازم و کافی‌ست. خروجی این سفارش را در کدام قلمرو میتوان قرار داد؟ پوستری که هیچ تکستی در آن نیست را میتوان در قلمرو هنر گذاشت؟ میتوان آن را در گالری قرار داد؟در سناریو دیگر سفارش دهنده یک پوستر کاملا تایپوگرافیک میخواهد، بدون هیچ المان تصویری یا تصویرسازی. خروجی این سفارش چیست؟ اگر عنوان اصلی پوستر هنرمندانه نوشته شده باشد چه؟شاید بتوان گفت یکی از مهم‌ترین مسائلی که باعث میشود گرافیک دیزاینر هنرمند نباشد وجود تکست است. ما برای انتقال پیام -که مهمترین و شاید تنها “کاربرد” گرافیک دیزاین است- به تکست نیاز داریم. این موضوع هم البته مسلما همه‌جا صدق نمیکند و احتمالا اولین حوزه‌ای که از این قلمرو خارج میشود لوگو دیزاین است. اما شخصا فکر میکنم وجود متن در دیزاین یکی از مهمترین عواملی‌است که این جمله را انقدر محبوب کرده. اما مگر در گالری‌ها کتابچه نداریم؟ مگر در اینستاگرام کپشن نداریم؟ چرا صرف وجود توضیح باید گرافیک دیزاینر را بصورت قطعی از هنرمند جدا کند؟صحبتم این نیست که این جمله اشتباه است، صحبت این است که موضوعی که میتوان درباره‌اش بحث کرد را نباید به عنوان یک قاعده شناساند. گرافیک دیزاینر همیشه هنرمند نیست، اما میتواند باشد، میتواند هم نباشد.استدلال دیگر بزرگان، وجود سفارش‌دهنده است که طراح گرافیک را از هنرمند جدا میکند. اگر طراحی گرافیک را به چشم بیزنس -و فقط بیزنس- ببینیم، این استدلال میتواند درست باشد. محتواسازانی که این جمله ورد زبانشان است هم معمولا بر همین مسئله تاکید دارند. در این رویکرد ما بر پرسونال برند، فروش، مذاکره و پول گرفتن تمرکز داریم؛ اشتباه هم نیست. شاید تمام فرض درستیِ این جمله از همین رویکرد بیاید؛ اما قابل تعمیم نیست. بله؛ باید به چشم تجارت نگریست تا پرسونال برند را اصولی ساخت. اما این فقط یک رویکرد است. شاید عدم تدوین رویکردهای مختلف در دیزاین فارسی دلیل این باشد که فکر میکنیم فقط همین درست است. دلیل رشد و همه‌گیی این رویکرد هم احتمالا وضعیت اقتصادی‌ست. این موضوع گسترده‌تر از آن است که بازش کنیم و نتیجه‌گیری کنیم. اما در همین حد کمکمان میکند که بدانیم مسئله “صرفا بیزنس بودنِ طراحی گرافیک” مسئله جهان‌شمولی نیست و رویکردهای دیگری هم هست و میتوانیم این موضوع را بپذیریم اما با رویکرد دیگری با سبک دیگری کار کنیم. شخصا فکر میکنم طراحی گرافیک میتواند بیزنس باشد و میتوان آن را صرفا به چشم تجارت نگاه کرد اما صرفا بیزنس نیست. اگر من فروشگاه آنلاین پوستر و تابلو، یا استیکر یا تیشرت داشته باشم و طراحی هایم را بدون سفارش دهنده به این شکل بفروشم هنرمند حساب میشوم یا گرافیک دیزاینر؟ اگر با اجازه‌ی سفارش‌دهنده، خروجی سفارش را با اندکی تغییر در جای دیگری بفروشم چه؟ اگر سفارش‌دهنده اجازه دهد، میتوانم خروجی سفارش را در یک گالری هنری به نمایش بگذارم؟4- مگر فرقی میکند؟اگر یک بار یه من بگویید “گرافیک دیزاینر هنرمند نیست، از هنر استفاده میکند تا کاربرد ایجاد کند. هنر ابزار گرافیک دیزاینر است. طراح گرافیک مهندسی‌ست که زیبایی بلد است…” احتمالا میپذیرم و میگویم چقدر جالب! میشود بهش فکر کرد.اما چه تغییر بنیادینی در کار من رخ میدهد؟ آیا این به منزله یک چرخش تاریخی یا مکاشفه‌ای برای من کار میکند که از همان موقع کل دیدم نسبت به کارم تغییر کند؟ فرض بر اینکه باعث شود به فکر فرو بروم و حتی گرافیک دیزاین را کنار بگذارم. بعدش چه؟بله، وجود همیشگیِ سفارش‌دهنده، دریچه هنریِ بدونِ سفارش‌دهنده‌ی ما را کم کم میبندد. اما هنرمند در نهایت راه خودش را پیدا میکند و در نهایت شاید سفارش‌هایی که بر خلاف هنرش است را نپذیرد. اما این روند طبیعی‌ست.اگر بر کاربرد انقدر تاکید داریم چرا به عدم کاربرد این جمله دقت نمیکنیم؟ اینکه من بدانم میتوانم گرافیک دیزاین را به چشم بیزنس نگاه کنم و برایش برنامه تجاری داشته باشم نکته مهمی‌ست که از همین اساتید یاد گرفته‌ام، اما اینکه من هنرمند نیستم و دیزاینر هستم کمی برای تکرارِ چندباره موضوع بی‌اهمیتی‌ست.گاهی فکر میکنم چرا انقدر با کمبود محتوا مواجهیم و چرا اصلا محتوا انقدر برایمان مهم است که حاضریم چیزی را هرچند بصورت نخ‌نما شده تولید کنیم؟  چرا انقدر به لیبل داشتن اهمیت میدهیم؟</description>
                <category>حسام بصیرزاد</category>
                <author>حسام بصیرزاد</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 14:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>