<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی نوذری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@itsmortezanozari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 15:26:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مرتضی نوذری</title>
            <link>https://virgool.io/@itsmortezanozari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترور با کیفیت «اچ دی»</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmortezanozari/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DA%86-%D8%AF%DB%8C-zv77zgcigtq6</link>
                <description>حالا که یک هفته از آن #جمعه_سیاه گذشته است، تحلیل‌های کس و ناکس را از حادثه #ترور #شهید_محسن_فخری_زاده مرور می‌کنم. تصویر‌سازی هالیوودی از حادثه که طبیعتا بر جذابیت یادداشت‌ها می‌افزاید از طرفی و جستجو برای یافتن مقصران مستقیم و غیرمستقیم از طرف دیگر دو ویژگی اصلی این تحلیل‌های ضربتی است. بعضی‌شان وجود حفره و ضعف امنیتی را عامل بروز حادثه و بعضی دیگر خائنین یقه سفید را نشانه می‌گیرند.وجه مشترک این متون را می‌شود بیان اهمیت و بزرگی شهید فقید دانست که در عین گم‌نامی، هم در عرصه دفاعی صاحب منسب بود و هم دُر نایاب صنعت هسته‌ای. ویژگی که به تنهایی می‌تواند به آینده امیدوارمان کند؛ علیرغم اینکه می‌خواستند دلیل ترورش را «فوتبال بازی کردن» جا بزنند!اما آنچه در این میان توجه و صد البته تأسفم را برانگیخت، عملکرد مجموعه عریض و طویلی‌ست که خود را هم #رسانه می‌داند و هم #ملی! یادم هست در همان ساعات اول، برحسب تجربه ابتدا به وسیله رسانه‌های موجود در فضای مجازی از حادثه مطلع شدم. بعد به سراغ شبکه خبر رفتم که به خیال خام، صحت و سقمش را بررسی کنم. دریغا که به زیرنویس چند در میانی بسنده کرده بودند. آنقدر وقیحانه که مبادا سراب مذاکرات از دست رود، وجه هسته‌ای شهید دانشمند را انکار می‌کردند. اگر نبود اظهارات آقای #فریدون_عباسی در برنامه #جهان_آرا چه بسا #کمالوندی هنوز هم بر همین دروغ اصرار می‌کرد.آرشیو عصر جمعه هفتم آذر ماه هزار و سیصد و نود و نه تلویزیون، آینه تمام قد وقاحت و وادادگی سازمان صدا و سیما در برابر کسانی‌ست که بارها نقد حیثیت و غیرت این کشور را به نسیه رفع تحریم فروختند. سرخوشی ارتقا زیرساخت پخش شبکه‌های تلویزیونی به کیفیت «اچ دی» چنان مدهوش‌شان کرده بود که باری دیگر قافیه را به آن‌ور آبی‌ها باختند! وقتی شبکه‌های «بی بی سی» و «سی ان ان» پخش زنده خود را به پوشش خبر ترور #دانشمند_هسته_ای ایران اختصاص می‌دادند، مسئولین رسانه میلی توان تغییر کنداکتور خود را هم نداشتند.عمیقا معتقدم حوادثی که در طول زمان اتفاق می‌افتد فرصتی‌ست برای جبران مافات عملکرد رسانه‌ای منتسبین به حاکمیت، بلکه بتوانند جایگاه خود را در اذهان بازیابند. اما گویا عزمی در جهت غنیمت شمردن این فرصت‌ها وجود ندارد و یا حداقل دیده نمی‌شود.دلسوزانه عرض می‌کنم: آقایان، دیر می‌شود!</description>
                <category>مرتضی نوذری</category>
                <author>مرتضی نوذری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 13:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کت و شلوار مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmortezanozari/%DA%A9%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-e7td3xzphggn</link>
                <description>پایبندی به اصول در تقابل یله‌گی دنیای مدرن. این گزاره را می‌توان همه‌ی کش‌مکش زندگی خاکستری آقای اوه دانست که حالا در آستانه‌ی گذار از میان‌سالی، خود را بین این دو مخیر یافته است. از نظر اوه مردی که نتواند رادیاتور خانه را تعمیر کند، مرد نیست. اوه که همه‌ی زندگی را با سختی گذرانده، با گذشت چند ماه از مرگ همسرش سونیا دیگر دلیلی برای هم‌زیستی با آدم‌هایی که بی‌توجه به تابلوی «پارک ممنوع» در هر جای شهرک مسکونی توقف می‌کنند ندارد. او که حالا انگیزه‌ای برای ادامه‌ی حیات نمی‌یابد، در تلاش برای #خودکشی خود را مهیای دیدار دوباره با همسرش می‌کند. تلاشی که هر بار به‌واسطه‌ی یک اتفاق، ناموفق می‌ماند و گویی زندگی در هیبت هم‌سایه‌هایی به ظاهر مزاحم و فضول، او را به خود می‌خواند. حضور گاه و بی‌گاه آدم‌هایی که اوه دل خوشی از آن‌ها ندارد و موجودات اضافی می‌پنداردشان، داستان را به سمت نوعی تحول درونی باورپذیر پیش می‌برد.«مردی به نام اوه» روایت انسانی است که از کودکی، اتکا به خود را از پدر آموخته و در رنج و سختی زندگی کارگری آب‌دیده شده است. رشد در چنین محیطی از اوه یک مرد خشک و غیرمنعطف ساخته که تحمل هیچ کار بی‌دلیل و منطق را ندارد. برنامه‌ی روزانه‌ی تکراری او نوعی رخوت و روزمرگی را نشان می‌دهد. این بی‌رنگی در زندگی، با حادثه‌ی تلخ تصادف- که منجر به فلج شدن سونیا و مرگ فرزند به دنیا نیامده‌ی آن‌ها شد- تنها روزنه‌ی امید زندگی اوه را چنان تیره و تار می‌کند که گویی هیچ نقطه‌ی روشنی در آینده‌ی او وجود ندارد. تعامل اوه با بچه‌های همسایه نیز در یک روند صعودی و رو به بهبود که نشان از تحول درونی او دارد، شاید از همان حسرت بی‌فرزندی ناشی می‌شود. فرزندی که می‌توانست با حضور خود امتداد زندگی شورانگیز اوه و سونیا باشد. اوه که حالا میان‌سالی را پشت‌سر گذاشته، به مرور و در طول داستان همه‌ی حس پدرانه‌ی سرکوب شده‌ی خود را نثار بچه‌هایی می‌کند که زمانی از او گریزان بودند.فردریک بکمن به عنوان یک «دانای کل» توانسته است خواننده را در یک سیر زمانی رو به جلو با گذشته‌ی اوه نیز آشنا کند. از دوران بچگی و خاطرات او با پدرش تا کسب شغل و استعداد بالای او در کار فنی تعمیر لوازم، گام به گام خواننده با الگوی ذهنی اوه همراه می‌شود.از زیباترین سطور کتاب می‌توان به رابطه‌ی عاطفی #اوه و #سونیا اشاره کرد. در ادامه با همه‌ی تلخی روایت تصادف و ویلچرنشینی سونیا- که خواننده را کاملا با اندوه قلب اوه همراه می‌کند- نمی‌توان بر زیبایی عشق بین آن دو چشم بست. اوه به واسطه‌ی همین عشق است که برای دیدار با همسرش، کت‌و‌شلوار آراسته‌ای را آماده می‌کند تا بعد از خودکشی به تن خود بپوشاند. نویسنده با بیان دقیق جزئیات و حالات و افکار شخصیت‌های داستان، چنان فضای چشم‌نوازی برای خواننده ترسیم می‌کند که گویی او را برای تماشای فیلمی مهیج به سالن سینما برده است.صفحات پایانی کتاب، اوه‌ی نرم‌خوی‌تری را به تصویر می‌کشد. بکمن توانسته این تغییر رویه را آهسته و گام‌به‌گام اما زیبا به نمایش بگذارد. خواننده اوه را می‌پسندد و با او همراه می‌شود. اوه‌ی پایان داستان شخصیت محبوبی‌ست که مرگ او را نمی‌توان باور کرد. آن‌جا که زن همسایه از خواب بلند می‌شود و «از پنجره‌ی اتاق خواب بیرون را نگاه می‌کند و نگاهی به ساعت می‌اندازد. هشت و ربع است. برف جلوی خانه‌ی اوه پارو نشده. با ربدوشامبر و دمپایی روفرشی از مسیر بین خانه‌ها می‌دود و اوه را صدا می‌زند. در را با کلید زاپاسی باز می‌کند که اوه بهش داده بود. با عجله به اتاق نشیمن می‌رود. سپس با دمپایی خیسش سکندری‌خوران از پله‌ها بالا می‌رود. به در اتاق خواب که می‌رسد، قلبش تقریبا می‌ایستد.».این یادداشت را در دهمین شماره‌ی حق بخوانید.</description>
                <category>مرتضی نوذری</category>
                <author>مرتضی نوذری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 13:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فتح قله بندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmortezanozari/%D9%81%D8%AA%D8%AD-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-l6doaoay8zyv</link>
                <description>نوجوانی و اوایل جوانی‌ام تا همین چند سال قبل در حسرت تجربه‌ی کوهنوردی و طبیعت‌گردی گذشت؛ نه به عنوان یک تفریح که در قامت یک حرفه بل‌که نوعی سبک زندگی. نبود عزم جدی، عدم همراهی دوستان و اطرافیان و نابلدی مسیرها و روش‌ها اصلی‌ترین دلایل این محرومیت در سال‌های طلایی زندگی‌ام بودند؛ اولی بیشتر و سومی کمتر. غبنش وقتی بیشتر می‌شد که نظاره‌گر طبیعت بکر مازندرانم بودم که چطور روزها می‌گذرند و نمی‌توانم آفتاب را قبل از شکاف پنجره‌ی خانه، از پشت کوه‌ها به نظاره بنشینم. دست‌نیافتنی بودن این رؤیای شیرین در عصر یک روز تابستانی به پایان رسید. یادم هست در مسیر منزل، راه کج کردم به یک فروشگاه لوازم کوهنوردی و بی‌مقدمه گفتم: «می‌خواهم بروم کوه!» جواب صاحب‌مغازه را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم: «خب برو!» به همین سادگی، کاری که سال‌ها حسرتش را می‌خوردم، آسان نمود. بعد گروهی معرفی کرد. لطف خدا بود که یکی از حرفه‌ای‌ترین گروه‌ها نصیبم شد. جلسات اول همراهی‌ام با گروه بود که به سختی شیرین این مسیر پر فراز و نشیب پی بردم. همان زمان که دریافتم همراهی هم‌نوردانی کاربلد هرچقدر هم که کمک‌کار فرد باشد اما این توان و تصمیم خود کوهنورد است که نحوه‌ی طی طریق را مشخص می‌کند. زمانی بود که خستگی میانه‌ی راه، رسیدن به قله‌ی مطلوب را دور و دراز می‌کرد و اراده‌ام را به چالش می‌کشید. بارها در همان ابتدای این تجربه، میل به بازگشت بود که در من بیداد می‌کرد و انتخابم را اشتباه می‌نمود. با گذشت زمان دریافتم که موسم دغدغه‌ی بازگشت‌های یک‌نفره، تنها سه گزینه برای انتخاب وجود دارد: یکی این‌که از راه برگردی؛ که اگر بلد راه نباشی، گم شدن حتمی است. دیگری آن‌که اگر مسیر بازگشت همراهان همان مسیر رفت باشد، گوشه‌ای مستقر شوی تا برگردند. این‌هم از آن جهت که خطر شرایط جوی و حیوانات درنده در کمین است، خیلی عقلانی نبود. می‌ماند تنها گزینه‌ی قابل انتخاب که در واقع ادامه دادن بود. آری! باید سختی مسیر را ادامه داد و پشت‌سر گذاشت تا لذت رسیدن به زیبایی‌های پشت ستیغ را چشید. همه‌ی سختی مسیر در همان لحظه که در نوک قله‌ی کوه می‌توان دوردست‌ها را دید فراموش می‌شود. آنجا که فراز و فرود قلل به تپه‌ها و مراتع و بعد به جنگل و گاهی هم به آبی بیکران دریا ختم می‌شود؛ منظره‌ای که هرگز در پایین‌دست قابل تصور نیست. پس برای #تماشا باید #اوج گرفت. پیش‌تر گفتم که کوهنوردی را علاوه بر یک ورزش، نوعی «سبک زندگی» می‌بینم. سبکی که سازگاری با سختی‌ها اولین و مهم‌ترین اصل آن است؛ تن‌پروری و رفاه‌زدگی به کلی از آن دور است و استفاده‌ی بهینه از همه‌ی منابع موجود، درس اول و آخر آن... اگر کوهنوردی را یک «سبک زندگی برای تعالی روح» بنامیم، گزاف نیست؛ به‌ویژه که هنگام صعود «شوق فتح قله» جای خود را به تلخ و شیرین طی مسیر می‌دهد. به قول سرپرست گروه: «همین که کسی آن وقت صبح، راحتی خواب را کنار می‌زند و عزم کوه می‌کند، در واقع قله را فتح کرده است» و چه قله‌ای بلندتر و سخت‌تر از نفس انسان؟! از این حیث #زندگی را مانند #کوهنوردی می‌دانم. در زندگی نیز راه بازگشت و توقفی وجود ندارد و ناگزیر از ادامه‌ی راه هستیم. زمان می‌گذرد و حوادث خوب و بد و زشت و زیبا یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند. آنچه می‌ماند، انسانی با تجربه‌ی گذشته و شوق آینده‌ای نامشخص است. لذت بردن از مسیر و اطمینان به گذرا بودن سختی و رسیدن به غایتی مطلوب را می‌توان وجه مشترک زندگی و کوهنوردی دانست... هرگاه از شدت خستگی جسمی و بیشتر روحی از ادامه‌ی مسیر زندگی باز می‌مانم، به «فأن مع العسر يسرا» می‌اندیشم. سپس سر می‌جنبانم بل‌که در #افق کوهی یا ارتفاعی پیمایش‌پذیر بیابم تا به خود روزهای سخت صعود را یادآور شوم. آن‌گاه تکرار می‌کنم: زندگی کن به مثابه‌ی یک کوهنورد.یادداشتم را در دهمین شماره‌ی حق بخوانید.</description>
                <category>مرتضی نوذری</category>
                <author>مرتضی نوذری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 13:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج اف ام، ردیف 95.5 مگاهرتز</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmortezanozari/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%81-955-%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AA%D8%B2-bqamqolbzqae</link>
                <description>یکم: مدتی در یک مغازه خدمات کامپیوتر کار می‌کردم. در کنارش کار طراحی و چاپ دیجیتال هم انجام میدادیم. یکی از سفارشات، طرحی برای شهادت امام هادی (علیه السلام) بود. طراح هم برای زیباتر شدن کار عکس گنبد و گلدسته‌ای را در پس زمینه قرار داد. طرح را که دیدم گفتم:برادر من، گنبد و گلدسته امام رضا چه ربطی به امام هادی داره؟!اونجا بود که فهمیدم کار مذهبی با کار تجاری توفیر داره و تا وقتی توی اون حال و هوا باشی نمیتونی از این حال و هوا درک درستی داشته باشی.دوم: حدود ده سال قبل برای کاری در حاشیه سفر راهیان نور همراه جمعی از دوستان بودم. جواد از بچه هیتی‌های قم، یکی از همون جمع بود. گاه‌وبیگاه در اون یک هفته که برای خالی نبودن عریضه طبق عادت مداحی پخش می‌کردیم، میگفت: &quot;روضه پخش نکنید. حالی قبل و بعد اون جلسه بوده که اینجا نیست. روضه حرمت داره.&quot; حرفش حق بود. روز آخر و شب وداع که حال همه خراب شد خودش روضه پخش کرد.سوم: اون دو تا رو گفتم تا این سوم جا بیوفته.&quot;رادیو محرم&quot; و &quot;رادیو اربعین&quot; در این بازار مکاره‌ی رسانه، مفری برای هم طایفه‌های ماست بلکه از هیاهوی این روزهای دود و داد به کنجی پناه ببریم. البته که نافی زحماتشون نیستم، اما از باب دلسوزی مواردی رو میگم: حتما کسی که یک‌بار برنامه‌های این شبکه رادیویی رو گوش داده باشه تصدیق میکنه که، حال و هوای لحظه به لحظه‌ی این ایام با &quot;جوون ایرانی، سلام&quot; فرق داره!.مجری عزیز، روضه موسیقی نیست که قطعه‌بندی بشه!.برنامه‌ساز گرامی، ارزش روضه بیشتر از قرار گرفتن زیر صدای مجری هنگام خوندن پیامک هاست!خلاصه که &quot;روضه حرمت داره، نه لذت!&quot;</description>
                <category>مرتضی نوذری</category>
                <author>مرتضی نوذری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 13:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر کتاب رویای نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmortezanozari/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-hm8h2i4u4vaz</link>
                <description>یکم: رویای نیمه شب، روایتی تاریخی در بستر یک عاشقانهبا مواجهه هاشم و ریحانه دختر ابوراجح حلی و همبازی زمان کودکی، آغاز می‌شود و چنان آتش عشقی به جان هاشم می‌اندازد که دویست و هفتاد و هشت صفحه شاهد کش‌مکش‌های درونی‌شان می‌شویم. در نهایت مانند اکثر داستان‌های عاشقانه به انجامی می‌رسد که دور از ذهن نبود.همه‌ی عاشقانه داستان همین بود که رفت. اما نقطه قوتش به نظرم روایت حال و روز سخت شیعیان حله‌ی عراق در دوران حکومت مرجان صغیر و ذکر مصائبی بود که با قلم خوب نویسنده حس می‌شد. در ادامه این فضا‌سازی خوب به روایت شفای ابوراجح توسط امام زمان(ع) پرداخت. روایتی که خیلی لخت به داستان چسبانده شد. هرچقدر آن فضاسازی خوب بود، این روایت سرد و نچسب.دوم: رویای نیمه شب، تلاشی برای تقریب مذاهب؟!جای جای داستان اصلی‌ترین مانع بی‌فرجام ماندن عشق هاشم و ریحانه را سنی و شیعه بودنشان می‌بینیم. که ناگاه با مشاهده عنایت حضرت حجت ورق برمی‌گردد و هاشم داستان شیعه می‌شود و از گذشته خود پشیمان. حالا اینکه کرامت شفای ابوراجح بیشتر اثر داشت یا عشق به ریحانه سوالی ست که حداقل برای من بی جواب ماند. البته که نویسنده اولی را علت می داند. تقریب شیعه و سنی، چیزی که بعنوان رسالت کتاب تصور می‌شود را حس نکردم. اگر عشق به ریحانه نبود بعید می‌دانم هاشم داستان خیلی دلیل منطقی برای شیعه شدن داشت. حداقل داستان که زمینه‌سازی این تغییر را نکرده بود.سوم: رویای نیمه شب، محتوای عفیفانه با جلدی اغواگرانهدر همه‌ی داستان آنچه پررنگ حس می‌شود حیا در نگاه، گفتار و رفتار هاشم و ریحانه است. حیایی که مانع از جسارت طرفین در بروز علاقه به هم می‌شود و رنج یک ماهه و یک ساله برایشان به ارمغان می‌آورد. حجبی که در چشمان ساده و بی آلایش طرح اول جلد کتاب، حکایت از عشق سالمی دارد که در پیش است. اما نمیدانم ناشر را چه شد که این طرح جلد گویا را با چشمان نافذ و اغواگر عوض کرد. اگر طرح جلد قبل مطلوب نبود، این شیطنت در قالب طرح جدید توجیه پذیرتر بود. شیطنتی که با محتوای کتاب هیچ سنخیتی ندارد و فقط توجیه فروش بیشتر از طریق تحریک غریزه را به همراه دارد. و الا چه معنی دارد اینچنین تغییری!؟</description>
                <category>مرتضی نوذری</category>
                <author>مرتضی نوذری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 13:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>