<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا افچنگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@itsmrafchangy</link>
        <description>معلمی که سعی می کند پایه باشد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:31:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1012779/avatar/6Xc1tZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا افچنگی</title>
            <link>https://virgool.io/@itsmrafchangy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این وسواس لعنتی...</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmrafchangy/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-aunrsio9zjzb</link>
                <description>خیلی از شروع کویید نگذشته بود که متوجه شدم دارم عجیب تر از قبل زندگی می کنم. تعداد باری که دست هام رو توی یه روز میشستم به طرز وحشتناکی زیاد شده بود، بعد از هر بار بیرون رفتن حتما باید دوش میگرفتم، یه الکل برای بیرونم داشتم و یه الکل هم توی اتاقم که همیشه بتونم دستم رو اسپری کنم و کم کم، اوضاع رسید به جایی که دیگه رسما ارتباطم با دنیای بیرون رو قطع کردم.از اون موقع به بعد، اوضاع مدام بدتر می شد و خیلی زود به حدی رسید که من رو کاملا فلج کرد. نمیتونستم هیچ کاری بکنم، بدون اینکه عواقب وحشتناکش (!) همه ی شب ذهنم رو مشغول نکنه.رو آوردم به غذا خوردن. تنها کاری بود که خیلی روش حساس نمی شدم. توی هر موقعیت و هر حس و حالی در حال غذا خوردن بودم. اغلب فست فود. و بین هر وعده غذا یکم چیپس و خلاصه انواع و اقسام خوراکی. استرسم رو برای مدت کوتاهی کاهش میداد. و این وضعیت اونقدر ادامه پیدا کرد که 30 کیلو به وزنم اضافه شد.روابطم رو از دست دادم. برای مدت طولانی تقریبا هیچ دوستی نداشتم. آدما وقتی میدیدن که باهاشون بیرون نمیرم و وقت نمیگذرونم فکر میکردن که از قصد این کارو میکنم و رفته رفته رابطه رو کم میکردن، در حالیکه من فقط بابت کووید نگران بودم.زندگیم رو از دست دادم. شب ها تا صبح توی اینترنت می چرخیدم و روزا رو خواب بودم. حتی توی اینترنت گشتن هم راحت نبود. چی میشد اگه من پستی میذاشتم که به کسی برمیخورد و دست بر قضا اون آدم یه دیوونه ای باشه که بخواد یه روز جلوی من رو بگیره و یه بلایی سرم بیاره؟ این فکر حتی برای خودم هم مسخره ست، اما واقعا من رو نگران میکرد. اونقدر که کلا شبکه های اجتماعی رو هم کنار گذاشتم.چند روز یه بار لپ تاپم رو ریست میکردم. یا کتابی که صد صفحه ش رو خونده بودم رو دوباره از اول میخوندم (و اگه نمیخوندم استرس همه ی وجودم رو میگرفت) یا سریالی که یه فصلش رو دیده بودم رو دوباره از اول شروع میکردم.توی خیابون اگه هندزفریم توی گوشم بود و من یه چیز کثیف میدیدم اون هندزفری رو مینداختم دور (بدون اینکه اصلا کوچکترین برخوردی این دو جسم با هم داشته باشن). و این رفتار هم اونقدر ادامه پیدا کرد که کم کم کتابام رو دور مینداختم، کلا هاردم رو بدون هیچ دلیلی پاک میکردم و خلاصه کار به جایی کشید که واقعا از کنترل خارج شده بود و من موجود بی دفاعی بودم در مقابل همه ی افکار ترسناکم.شروع کردم به مشاوره گرفتن و دارو مصرف کردن.اوضاعم رفته رفته بهتر شد و کم کم با دوستام دوباره ارتباط گرفتم و دایره دوستام رو حتی بزرگ تر کردم. شروع کردم به پس انداز کردن و یکم پول کنار گذاشتم. هنوز خیلی حالم خوب نیست اما واقعا بهتر شدم. دوباره دارم به اهدافم فکر میکنم و درس خوندن رو دوباره شروع کردم (اوضاع تحصیلیم افتضاح بود).وسواس، یه کابوسه. اصلا اون چیزی نیست که توی شبکه های اجتماعی میبینید که مثلا یه جعبه دقیقا توی یه مربع قرار گرفته و زیرش مینویسن &quot;برای اونا که وسواس دارن&quot; و این دست چیزا. یه فکر، یه فکر ساده و نه بیشتر، میتونه کاری با شما بکنه که اسلحه نمیتونه. زندگی رو ازتون میگیره و همه چیز رو به کامتون زهر میکنه.دارم تلاش میکنم اوضاعم رو بهتر کنم. نه تنهایی، با کمک آدم ها. وسواس واقعا دشمنی نیست که تنها بتونید مقابلش بایستید و مقاومت کنید. هر تصمیمی که با تاثیر ازش میگیرید، اوضاع رو خراب تر میکنه و قوی ترش میکنه. با هر بار گوش کردن بهش شکست دادنش رو سخت تر میکنید. و اگه بهش گوش ندید ذهنتون رو مدت ها مشغول میکنه. چنین معضلی چیزی نیست که تنهایی از پسش بیایم.اگه از وسواس رنج میبرید، این چند تا نکته که پایین مینویسم رو از من بعنوان یه تجربه (و نه بیشتر) داشته باشید. شاید همین نکته ها به کارتون بیاد و یه ذره بهتون کمک کنن.از یه مشاور متخصص کمک بگیرید. خوشبختانه مشاور رفتن مثل قدیم تابو نیست و بدون اینکه بخواید از چیزی خجالت بکشید برید و از یه روان شناس و یا در صورت نیاز روان پزشک کمک بخواید. با افتخار میگم که هم مشاوره رفتم و هم دارو مصرف کردم (هنوز یه عده از این دومی خجالت میکشن). هر دوی اینها هم بهم کمک زیادی کردن.منزوی نشید. حتما دایره ارتباطتون با آدم ها رو حفظ کنید و خودتون رو توی خونه حبس نکنید. با دوستاتون وقت بگذرونید. خودتون رو بروز بدید و خیالتون راحت باشه که اونها هم (اگه واقعا دوستتون باشن) درکتون میکنن که هیچی، کمکتون هم میکنن. البته به هر نصیحتی هم گوش ندید بهتره :)تا جایی که میتونید، اون کار لعنتی رو انجام ندید. هر بار که کاری که وسواس ازتون میخواد رو انجام میدید، در واقع دارید قدرتمند ترش میکنید و مقاومت در برابرش رو سخت تر میکنید. به وسواس به چشم یه اعتیاد نگاه کنید و سعی کنید رفته رفته ترکش کنید!سبک زندگیتون رو اصلاح کنید. شب ها رو بخوابید و صبح ها زود بیدار بشید. ورزش کنید، تغذیه تون رو سالم کنید و خلاصه، تلاش کنید به سلامت خودتون برسید. با یه زندگی آشفته اوضاع رو برای خودتون سخت تر میکنید.امیدوارم روزی برسه که بتونم کاملا کنترل زندگیم رو به دست بگیرم و به نوعی برگردم به زندگی قبل خودم. همون دورانی که از لحظه لحظه زندگیم بدون ترس لذت میبردم و به معنی واقعی کلمه حالم خوب بود. تا اون موقع، سعی میکنم به این نبرد ادامه بدم. چون تنها کاریه که از دستم برمیاد...</description>
                <category>علیرضا افچنگی</category>
                <author>علیرضا افچنگی</author>
                <pubDate>Wed, 17 May 2023 23:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکوری عزیز!</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmrafchangy/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-mqty9bqu21qu</link>
                <description>اصلا قصد ندارم توی این مطلب بهتون حرف های قشنگ بزنم و بگم که مثلا نگران نباشین و کنکور اصلا مهم نیست و این حرفا. اگه واقعا باهوش باشید خودتون مطمئنا میدونید که بخش بزرگی از این حرفا با وجود اینکه قشنگن، اما ابدا درست نیستن.من هیچوقت کنکور درس ندادم. هیچوقت هم دوست ندارم کنکور درس بدم. شاید بخاطر اینکه سال کنکور یکی از عجیب ترین و مزخرف ترین سالهای زندگی خیلی از آدم هاست. یک سال تموم استرس و Panic و ترس بیخود بابت آینده و همه ی اتفاقاتی که میتونه برای آدم بیفته و... زندگی خیلیا رو تبدیل میکنه به ساعت ها توی کتابخونه موندن و تست زدن.من هیچوقت درس خون نبودم-البته بستگی داره که درس خون رو چی توصیف میکنیم. من هیچوقت نرفتم ۱۰ ساعت تمام روی یه چیزی وقت بزارم و ریز به ریزش رو بخونم. هیچوقت، اما به هر حال دوستایی داشتم که ۱۵-۱۴ ساعت در روز درس میخوندن. رفقایی که از همه چیزشون زدن، از تفریحشون، بیرون رفتنشون، از ورزش کردن و حتی از خوابشون.نمیگم الآن وضعشون خوب نیست. اتفاقا خیلیاشون هستن که توی مسیر دلخواه خودشون دارن میرن و همه چیز بر وفق مرادشونه. خیلیاشونم، واقعا نمیدونن دارن چه غلطی میکنن. ترک تحصیل، تغییر رشته و کنکور دوباره یا چندباره، و حتی کسایی که هنوز هم تکلیفشون مشخص نیست و دارن دو تا رشته رو با هم میخونن.دسته اول، یعنی اونایی که واقعا الان از وضعیت فعلی شون خوشحالن و دارن کیف میکنن، اونایین که از سال کنکورشون لذت بردن. یعنی، اگه ۱۵-۱۴ ساعت هم درس میخوندن، اون ۱۵-۱۴ ساعت واقعا کیف کردن. نه زوری بالای سرشون بوده و نه از ترس چیزی اون کار رو میکردن.اونایین که وقتی از سال کنکور حرف میزنن، کلی خاطره باحال تعریف میکنن. خیلی کم استرس گرفتن و خیلی زیاد آرامش داشتن. خیلی کم گریه کردن و خیلی زیاد خندیدن. خیلی کم سیگار میکشیدن و خیلی زیاد قهوه میخوردن :)اونایی که شب کنکور، بدون ترس خوابیدن.این آدما، بعضیاشون الان بهشتی درس میخونن، بعضیاشون علوم تحقیقات و بعضیاشونم تهران - مرکزی، اما اون چیزی که واقعا درمورد همه شون صدق میکنه اینه که از جایی که هستن راضین. چون بخاطر کس دیگه ای اونجا نیستن. با افتخار میگن فلان رشته رو میخونن. چون دوستش دارن. چون اون جا رو خودشون بدست آوردن.همیشه دوست داشتم اینطوری موقع درس خوندن خوابم ببره =)نمیدونم کنکور خوبه یا بد. به هر حال، یه بخشی از مسیره. مهم اینه که تو چطوری باهاش برخورد میکنی. نه فقط با کنکور؛ از حالا به بعد خیلی اتفاقات عجیب تر از کنکور سر راهت سبز میشه. عاشق میشی و دلت میشکنه، یا مثلا بی پول میشی و دستت خالی میشه. تنها چیزی که مهمه اینه که تو چطوری با این موانع برخورد میکنی. اجازه میدی تبدیل به کابوست بشن، یا بعنوان بخشی از مسیر میپذیریشون و تلاش میکنی تا ازشون بگذری؟ چقدر میخندی و چقد گریه میکنی؟ چقدر آرامش داری و چقدر استرس میگیری؟کنکور، برای خیلیا اولین Boss Fight زندگیشونه، اما قطعا آخریش نیست. و به راحتی میشه از پسش براومد. مگه حتما باید طوری از پسش بر بیای که بقیه خوشحال بشن؟ :)و بله، کنکور همه چیز نیست. میتونه بخش مهمی باشه. میتونه سکوی پرتاب باشه برات. اما اگه واقعا دوستش داری. اگه برات عذاب باشه، هر جایی هم که بندازتت، توی هر دانشگاهی هم بیفتی و سر کلاس هر استادی که بشینی، بازم برات عذابه.تنها چاره برای انجام کاری شگرف، آنست که عاشق کاری باشید که انجامش میدهید.- استیو جابزپس یادت نره رفیق؛وقتی داری میری سر جلسه، حتما لبخند روی لبت باشه...</description>
                <category>علیرضا افچنگی</category>
                <author>علیرضا افچنگی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 00:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم چنان، در حال فرار...</title>
                <link>https://virgool.io/@itsmrafchangy/%D9%87%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-tt9m9kgotl2y</link>
                <description>نمیدونم از کجا باید شروع کنم و چی باید بگم. خیلی وقته که سمت نوشتن نیومدم و نه فقط اینجا توی ویرگول، که هیچ جای دیگه هم نبوده که یه گوشه ای برای خودم پیدا کنم و شروع کنم به تخلیه افکارم. این، برای منی که تمام کودکیم کتاب خوندن بوده و قصه نوشتن، یعنی کابوس.اما خوب میدونم که باید بنویسم. باید شروع کنم به گفتن، درست مثل قبلا که هر وقت دلم از دنیا پر میشد و نمیدونستم با کی باید حرف بزنم (بماند که خیلی نبودن آدمایی که میشد باهاشون حرف زد، آدمایی که واقعا گوش بدن و بیخود سرشون رو تکون ندن)، میرفتم یه کاغذ برمیداشتم و شروع میکردم به نوشتن.اون موقع، کلمه ها تنها رفیقام بودن. چه وقتایی که ناراحت بودم، چه وقتایی که خوشحال بودم، فرقی نمی کرد. همیشه یا مشغول خوندن بودم، یا نوشتن. انگار که این دو تا کار، تنها چیزهایی بودن که واقعا بهم آرامش میدادن.کلمه ها کمکم میکردن که از واقعیت دور بشم. وقتی مینوشتم دیگه مهم نبود که کجام. انگار که فقط من بودم و خودم. درست مثل همین الآن :)نوشتن برای من، فقط یه سرگرمی نبود، یه راه فرار بود. فرار از همه ی چیزهایی که توی این دنیا آزارم میدادن. با نوشتن قصه ها خودم رو وارد یه دنیا توی سرم میکردم که همه چیزش، اونطور بود که میخواستم. همین باعث میشد که هیچوقت سر هیچ کلاسی توی مدرسه حوصله م سر نره: من اصلا اونجا نبودم!چند وقتی میشه که نوشتن رو کنار گذاشتم، اما این چیزی رو عوض نکرده؛ همچنان، سخت مشغول فرارم! انگار که ترس ها و ناکامی های من، دائما دارن دنبالم میکنن و من باید تمام تلاشم رو بکنم تا دستشون بهم نرسه. این اما همه ی ماجرا نیست.به چند سال اخیر که نگاه میکنم، خیلی خوب و واضح میتونم ببینم که این دنبال بازی مسخره، چقدر تونسته من رو مجبور به کارهایی کنه، که شاید عقلاً نباید انجامشون میدادم.مثل رفتن توی رابطه با آدمهای اشتباهی، بخاطر فرار از ترس تنها موندن؛ یا رو آوردن به پرخوری برای فرار از استرس و فکر زیاد. مثل نگفتن حرفهایی که با همه وجود میخواستم بگم، بخاطر ترس از پذیرفته نشدن، یا مثل اجتناب از دنبال کردن علاقه هام، بخاطر ترس قضاوت شدن.و چقدر وحشتناکه اینکه عقل و منطق خودت رو بدی دست ترس ها و ناکامی هات. فقط خدا میدونه که چه عواقبی در انتظارته و چه گندکاری ها که قراره انجام بدی...به هر حال، تصمیم گرفتم تا دوباره نوشتن رو شروع کنم. دوباره ذهنم رو بیارم روی کاغذ (یا در این مورد خاص، کیبورد لپ تاپ) و دنیای مشوش این روزهام رو یکم برای خودم قابل هضم تر کنم. نیاز دارم که فرار کنم. با همه ی وجود نیاز دارم که بدوم. اما این بار، نه با انجام دادن کارهای احمقانه؛ با برگشتن به عادت قدیمی خودم.شاید،‌ حرفایی که میزنم و چیزهایی که میگم، خیلی به واقعیت نزدیک نباشه. اتفاقا شاید خیلی هم از دنیای حوصله سر بر واقعیمون دور باشه. اونقدر دور که خیلیاشون فانتزی به نظر بیاد. اما تصمیم گرفتم که حرف هام رو، عقایدم رو، باورهام رو با صدای بلند فریاد بزنم. اونقدر بلند، که یادم بره واقعیت رو...اگر یک نقاش نمونه کاملی از زیبایی یک انسان بسازد و در ترکیب اندام کمال حسن را رعایت نماید اما نتواند ثابت کند که یک چنین فردی وجود خارجی دارد، آیا بنظرت از قدر او کاسته می شود؟ اگر نتوانیم ثابت کنیم که ساختن شهری که با این نمونه مطابقت داشته باشد امکان پذیر است، آیا از ارزش سخن ما کاسته خواهد شد؟- افلاطونعرض میکردم.همچنان در حال فرار...</description>
                <category>علیرضا افچنگی</category>
                <author>علیرضا افچنگی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 22:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزایای شکست خوردن!</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D9%85%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-u94krujmuguf</link>
                <description>گونه بشر همواره ثابت کرده که استعداد خیلی خوبی توی گند زدن داره! من، شما و هشت میلیارد انسان دیگه ی روی این سیاره، بارها نشون دادیم که چقدر راحت میتونیم چیزهای مختلف (و بعضا مهم) رو به نیستی بکشونیم. از خراب کردن یه امتحان گرفته تا رفتن زیر بار بدهی های سنگین و امثالهم، همه اتفاقاتی هستن که توی زندگی هر انسانی ممکنه بیفتن، چون انسان همیشه میتونه از بهترین شرایط، یه افتضاح به تمام معنا درست کنه.صبر کنید! این لزوما چیز بدی نیست. ما تمام پیشرفت هامون رو به همین قضیه مدیونیم. در واقع ما برای اینکه پیروز بشیم، باید بارها شکست بخوریم. این واقعیت دنیاست. هیچ انسانی در طول تاریخ نتونسته نامی از خودش به جا بذاره، مگر اینکه به اندازه ی موهای سرش (چه بسا بیشتر) خرابکاری کنه. عکس یه آدم شکست خورده که باعث میشه حوصله شما موقع خوندن کم تر سر بره :)همه ی ما داستان شکست های آدم های موفق زیادی رو شنیدیم که با وجود مشقت ها و سختی ها و رد شدن ها و همه و همه، در نهایت تونستن به هدف شون دست پیدا کنن و هزاران، میلیون ها و حتی میلیارد ها هوادار پیدا کنن.این آدم های موفق، توی یه ویژگی با هم مشترک هستن : گند زدن.انسان هایی که توی مهمونی ها ازشون برای هم تعریف میکنیم یا توی تلویزیون مستند زندگیشون رو میبینیم، همه بازنده هایی بوده ن که از باختن هیچ هراسی نداشتن. یعنی با وجود اینکه اشتباه میکردن، مشکلی باهاش نداشتن و به راهشون ادامه میدادن. چون فهمیده بودن که در آدمیزاد استعدادی ذاتی برای خراب کردن هست، و این البته هیچ ایرادی هم نداره!اما با این وجود، میدونیم که شکستِ صرف هم باعث موفقیت نمیشه. شکست ها و خرابکاری ها برای اینکه باعث رشد ما بشن و ما رو به سمت جلو هل بدن، نیاز به یه مکمل دارن. یه چیزی که باعث بشه یه چراغی توی سرمون روشن بشه و بفهمیم که از کجا داریم میخوریم.و حالا عکس یه آدم که مثلا امید داره و به سمت نور حرکت میکنهشاید، این مکمل، یه سوال پنج کلمه ای ساده باشه : چی شد که اینجوری شد؟این سوال، نباید با قصد پشیمونی و این حرفا پرسیده بشه (البته بد نیست کمی از کاراتون خجالت بکشید)، بلکه هدف از پرسیدن این سوال، واقعا به یه جواب درست رسیدنه.اگه بتونیم پاسخ درستی به این سوال بدیم (که البته این کار اونقدرا هم ساده نیست) و منبع مشکل رو به شکلی اصولی پیدا کنیم، یعنی به هدف خودمون رسیدیم و شکست رو از شکست صرف به یه شکست توام با پیروزی تبدیل کردیم.من ده هزار بار شکست نخورده ام، بلکه ده هزار راهی را پیدا کرده ام که به اختراع لامپ منجر نمیشود.- توماس ادیسونشاید اگه با این دید، به شکست هامون نگاه کنیم، بتونیم هر کدومشون رو یه غنیمت بدونیم و در آینده، از اشتباه کردن نترسیم و بعد از هر بار که خرابکاری میکنیم، قدم هامون رو محکم تر برداریم.خلاصه اینکه، شکست ها وجود دارن؛ و این واقعیت زندگیه. هیچ انسانی اونقدر که روی پیج اینستاگرامش وانمود میکنه بی نقص نیست. ما از اشتباهاتمون یاد میگیریم تا رشد کنیم و به اهدافمون دست پیدا کنیم. انسانی که اشتباه نمیکنه، وجود نداره و هر شکست مقدمه ی هر پیروزیه. یا شاید بتونیم بگیم که هر شکست، لازمه ی هر پیروزیه.شما بگید : کدوم شکست زندگیتون بوده که باعث رشدتون شده؟ </description>
                <category>علیرضا افچنگی</category>
                <author>علیرضا افچنگی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 04:42:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>