<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارسا رادمنش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@itsparsa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:41:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/696613/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارسا رادمنش</title>
            <link>https://virgool.io/@itsparsa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقدی بر خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@itsparsa/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ckirtjreecfc</link>
                <description>امروز داشتم خاطرات گذشته را مرور می کردم. یادم آمد که روزگاری چقدر علاقه به خواندن اشعار حافظ و سعدی داشتم. یکی از سرگرمی هایم این بود که اشعار را بخوانم و معنی کنم. باورم نمی شود که چقدر از آن دوران دور شدم. شاید خودم را گم کردم. شاید این هم بازی روزگار است. تو را در هزار تویی رها می کند تا جایی که نه فقط راه خروج را، که راه خودت را هم گم کنی.سعدی در جایی میفرماید:من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از اینروز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب رایادم می آید سال ها پیش با دوستی در حال جدال بر سر تفسیر این بیت بودیم. الان بهتر می توانم بفهمم چرا شیخ اجل گفته &quot;شب خوش بگفتم خواب را&quot;. من هم مدتی هست که دیگر خواب آرامی ندارم. نمی دانم آخرین باری که شب را با فکر راحت و خیال آسوده خوابیدم کی بوده. تصمیم گرفتم روزانه زمان کوتاهی را مانند ایام گذشته به خواندن و تفسیر و تعریف اشعار بزرگانی چون حافظ و سعدی سپری کنم بلکه باز هم کمی آرامش را پیدا کردم.خواندن غزل زیر از شیخ اجل خالی از لطف نیست. و اگر همراه با شنیدن صدای هایون شجریان هنگام اجرای تصنیف قلاب باشد که لذتش چند برابر هم خواهد شد.ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب رامن نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از اینروز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب راهر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذردچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب رامن صید وحشی نیستم در بند جان خویشتنگر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب رامقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کسماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب راوقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدماکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب راامروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتمآنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب راگر بی‌وفایی کردمی یرغو به قاآن بردمیکآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب رافریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان اوآواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»ای بی‌بصر! من می‌روم او می‌کشد قلاب را</description>
                <category>پارسا رادمنش</category>
                <author>پارسا رادمنش</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 14:23:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این سردرد های لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@itsparsa/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-hd5qeya0fl2o</link>
                <description>تقریبا از وقتی به خاطر دارم این سردرد ها با من بودن. جالب اینجاست که حتی نمیدونم دلیلش چی هست و هیچ وقت برای پیدا کردن دوای این درد پیش پزشک نرفتم. نمیدونم دلیلش چی بوده. یا خیلی بیخیال هستم و با خودم میگم اینم یه سردرد سادست دیگه، نمیخواد زیاد بزرگش کنی، خودش خوب میشه. یا شاید هم میترسم از اینکه با موضوع مهمی و درد جدی ای مواجه بشیم.اما چیزی که از این سردرد ها دوست دارم آرامش بعدش هست. نمیدونم دلیلش قرص های مسکنی هست که میخورم یا دلیل دیگه ای داره. شاید عکس العمل طبیعی بدن باشه. بعد از خوب شدن سردرد ها برای چند ساعتی به یک آرامش خاصی میرسم. مثل کسی که از زیر چندین ساعت فشار یک وزنه سنگین از روی سرش آزاد شده.سردرد های من هر چند هفته یا حتی چند ماه یک بار اتفاق می افتن. اما چیزی که باعث شد در موردش بنویسم اینه که چند روزه بطور مرتب هر روز داره تکرار میشه. تقریبا 5 روز هست که هر شب به سراغم میاد و چند ساعت من رو از پا میندازه و بعدش چرخه آرامش، ریکاوری، احساس خستگی، و مجددا سردرد هی تکرار میشه.من باز هم بی اعتنا به این درد فقط به خوردن یک قرص مسکن اکتفا می کنم. احتمالا دردی که من رو نکشه من رو قوی تر میکنه. منتظر میمونم و نگاه می کنم. چون دوست ندارم به احتمالات دیگه فکر کنم.</description>
                <category>پارسا رادمنش</category>
                <author>پارسا رادمنش</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 00:35:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان 1390</title>
                <link>https://virgool.io/@itsparsa/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-1390-ksoeynag6prl</link>
                <description>امروز بطور ناگهانی به خاطر آوردم که دقیقا 10 سال از بهترین روز هایی که در زندگی داشتم می گذرد. دقیقا 10 سال پیش در تابستان 1390 در اوج جوانی و بر فراز قله های خوشبختی.همیشه آرزو های بزرگ و خواسته های زیادی داشتم. هیچ وقت به کم قانع نبودم. اوایل سال 1389بیخیال درس و دانشگاه شدم و بیزنس خودم را راه اندازی کردم. وبسایت ی ساده با HTML که به کمک دوستی مجازی راه اندازی شد. و کم کم با استفاده از وردپرس سایت حرفه ای و کاملی جایگزین آن شد.یک سال تمام بدون حتی یک روز تفریح یا استراحت کار کردم و بعد از یک سال نتیجه لذت بخش بود. واقعا برای من لذت بخش بود. درآمد سرشاری که تا قبل از آن شاید در خواب هم نمی دیدم. دیگر پول برایم فقط عدد و رقم هایی بود که در حساب های بانکی ام جابجا می شد.لذت بخش ترین قسمت ماجرا آنجا بود که همه این پول ها را برای رسیدن به کسی که دوستش داشتم پس انداز می کردم. حالا اینقدر اعتماد به نفس و پشتوانه مالی کافی داشتم که برای رسیدن به کسی که دوستش دارم اقدام کنم. در تابستان 1390 در اوج موفقیت و خوشحالی، به نهایت خوشبختی هم رسیدم. بعد از سال ها به کسی که دوستش داشتم رسیدم.اما زندگی همیشه بر مدار خوشی نیست. زیاد طول نکشید که طی چند ماه همه چیز از دست رفت. بی تجربگی و صد البته بد شانسی. بیزنس از بین رفت و تنها پس اندازی که برای ساختن زندگی مشترک کنار گذاشته بودم باقی ماند. البته آنقدری بود که شروع زندگی دقیقا مطابق میل و برنامه ریزی هایم باشد. اما دیگر آن حس سرخوشی قبل را نداشتم.من در آن زمان طعم شیرین کار آفرینی را چشیدم. طعم شیرین کسب درامد روزانه را چشیدم. و شاید دلیلش همین باشد که بعد از این همه سال حتی حالا که در جایگاه شغلی مناسبی هم قرار دارم اما کاملا از وضعیتم راضی نیستم. احساس می کنم من برای کارمند بودم آفریده نشدم. شاید باید کارآفرین باشم. اما چطور شروع کنم؟ دیگر آن جوان مجرد پر انرژی نیستم. دیگر خانواده و مسئولیت هایی دارم. نمی توانم بی پروا باشم و ریسک کنم. و همین باعث عذابم شده. آه تابستان. چه خاطره هایی که در دل نداری.</description>
                <category>پارسا رادمنش</category>
                <author>پارسا رادمنش</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 21:45:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های سمی</title>
                <link>https://virgool.io/@itsparsa/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%DB%8C-jhhqwchi2rkm</link>
                <description>گاهی اینقدر اشتیاق برای انجام کاری دارم که فکر می کنم هوش هیجانی ام هم غافلگیر شده. چند روزی تلاش و تکاپو. برقراری ارتباط با افراد مختلف در بخش های مختلف شرکت. اما امان از آن لحظه ای که یک آدم سمی برخورد کنی. به یک باره تمام انگیزه هایت را می کشد تا آنجا که حتی میلی برای رفتن و دیدن هم نیست. ترجیح می دهم در این شرایط دور کار باشم و از خانه کارها را هندل کنم.شاید آن آدم سمی از روی کینه و حسادت و قصد حرفی بزند، و شاید اصلا در ناخودآگاهش اینطور پرورش یافته و نمی داند که چه می گوید. آدم های سمی اغلب خودشان می دانند چه رفتاری با بقیه دارند. اما ترجیح می دهند به رفتارشان فکر نکنند و عملا تلاشی هم برای تغییر آن نمی کنند.من برای ساخت انگیزه و شور و شوق انجام کار، هزینه زیادی را تحمل می کنم و به تصمیم گرفتم از این به بعد اجازه ندهم آدم های سمی این هزینه را بر باد بدهند. وقتی نمی توانم رفتار آنها را تغییر دهم، پس باید تلاش کنم برخورد با آنها را به حداقل برسانم.فعلا در حال تهیه لیستی از آدم های سمی اطرافتم بخصوص در محیط کار هستم. لیست جالبی خواهد بود.</description>
                <category>پارسا رادمنش</category>
                <author>پارسا رادمنش</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 11:06:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>