<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh.b</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@itstmna</link>
        <description>نویسنده ؛ علاقه‌مند به دنیای هنر و جهان پیرامون آن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 11:24:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/733348/avatar/8ldG7w.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh.b</title>
            <link>https://virgool.io/@itstmna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@itstmna/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ukyxtwk7afjs</link>
                <description>زندگی هر روز درس تازه‌ای برای‌مان دارد.حکایت‌های بسیاری هم در جیبش فرو کرده‌است تا در زمان مناسب حسابی غافلگیرمان کند.گاهی نه خودم را درک می‌کنم نه این روزگار را...یک روز چشمانم به زیبایی‌هایش خیره ‌می‌شود و گاه ساعت‌هایی طولانی ابروهایم از این همه رنج و درد درهم می‌رود و غر غرهایم به هوا!بهتر است این را هم اضافه کنم که این زندگی است که تعادلی ندارد.شبیه جاده‌ی یک کوه ریزش کرده می‌ماندیک‌جا صاف و هموار است درجایی دیگر یا سنگ از زیر پایت سر می‌خورد و یا سنگ‌های ریز و درشتی مسیرت را سخت می‌سازند .گاهی شبیه مدیران عهد قاجار خط‌کشی در دست میگیرد تا حسابی ادبمان کنداما لحظه‌هایی برایمان دلسوز می‌شود...از بی ‌تعادلی‌های آن که بگذریمبعضی روزها مبارزه میکنمبعضی روزها از خیر و شر و خلق خدا فرار میکنمبعضی روزها گریه میکنمبعضی روزها سرخوشمبعضی روزها احساس کامل بودن دارمو بعضی روزها هم احساس پوچی شدیدی یقه ام را می‌گیرداما یاد گرفته‌امدر کنج این زندگیتنها خودم برای خودم می‌مانمبا زندگی گاهی مدارا می‌کنم و گاهی گلاویز ‌می‌شوماما به امید پیروزی گذر لحظه‌ها را تماشا می‌کنم ...فاطمه📝🤍</description>
                <category>Fatemeh.b</category>
                <author>Fatemeh.b</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 14:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان همیشه ابری‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@itstmna/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-wemz7h0lntro</link>
                <description>آسمان همیشه ابری‌ستگاهی ابرهایش زانوی غم بغل دارند، دلشان مانند سیر و سرکه می‌جوشد، و در پی این جوش و خروش هیاهویی در آسمان به پا می‌کنند.گاهی چشم‌هایشان پر می‌شود و اشک‌هایشان را دانه دانه از روی گونه به پایین سُر میدهند.گاهی سرخوش‌اند و دلشان غنج می‌روند، و از ذوق آن نسیمی خنک و دلنشین روانه‌ی کرانه‌ها می‌کنند.گاهی نیز از کلافگی ابر‌های بخت برگشته نعره‌ای در دل آسمان بلند می‌شود.اما امان از زمان‌های سرگردانی‌شان، آن وقتی که نه خوش حال‌اند، نه گریان، و نه از غرش‌هایشان خبری‌ست...نه به روی خورشید می‌خندندنه در دل تاریکی می‌رقصندبه خود پناه می‌برند و به تنهایی؛تنها خاموش‌ می‌شوند و پنهان در دل آسمان،و از ذوب شدن طراوت دلشان، آسمان گرفتار سایه‌ی غم‌آلود تیره‌ای می‌شود...نویسنده: فاطمه📝</description>
                <category>Fatemeh.b</category>
                <author>Fatemeh.b</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 14:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@itstmna/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-aqfhsalnkrhq</link>
                <description>✨خورشید✨به شب خیره می‌شوم،تاریک است و آرام!اما انگار در انتهای کوچه‌ی بن بست آن دخترکی زانوهای خود را بغل کرده و چشم انتظار است.به ستاره‌ها می‌نگردمحو زیبایی می‌شودبه ماه می‌نگردچشمانش می‌درخشندبه زمین نگاه‌ می‌کندفرشی رنگین و پر حاشیه می‌بینداما دیدن بخش شرقی آسمان برای او آرزویی محال استو هنوز ذهنش چیز دیگری را می‌خواند.او به دنبال خورشید استاما تا این سیاهی به پایان می‌رسد سایه‌‌ای بلند تر از طول نگاهش ظاهر می‌گرددسایه ای که از تابیدن نور خورشید بر دیوار بلند قلعه بر پنجره‌ی اتاق کوچک او ظاهر می‌گردد،و در سرانجام آن خورشید غروب ‌می‌کند و شب می‌شودبازهم سیاهی پدیدار می‌شود...با اینکه دخترک درخشش روشنایی خورشید را ندیده اما هنوز در دلش جوانه‌ی امیدی‌ست که به دنبال جستن خورشید است.او می‌داند که خورشید دست ‌نیافتنی‌ست،اما به جستن ادامه می‌دهد.روزها می‌گذرند، هنوز سایه‌ی قلعه رنگ روشن روز را تیره نشان ‌می‌دهد.قد موهای طلایی رنگش بلند تر شده است،به گل آفتاب‌ گردان‌هایی که در باغچه خشکیده اند نگاه می‌کند.با وجود دیوار بلند قلعه تاریکی بر خانه‌ی او رخنه کرده است اما در دلش نه!بومی می‌آورد،درست در مرکز دیوار خانه روبه روی دو پنجره‌ی پهن رو‌به حیاط تنظیمش می‌کند.قلمو را بر می‌دارد و می‌کشد،خورشیدی زیبا و روشنو به سبزی جوانه‌های رشد کرده‌ی امیدشاو خورشید را از دلش به خانه آورده استحالا دیگر خورشید کنار اوست و خیالش آسوده است...نویسنده: فاطمه📝</description>
                <category>Fatemeh.b</category>
                <author>Fatemeh.b</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 14:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قنبر سلطان</title>
                <link>https://virgool.io/@itstmna/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-yyk5fz125mlt</link>
                <description>نفرین مادربزرگزندگی توی خاورمیانه عجایب خودش رو داره، برای مثال ما ایرانی‌ها هروقت کفگیرمون ته دیگ میخوره و جیب نازنین‌مون خالی میشه به منابع مالی‌ عجیبی چون: فروش اعضای غیر لازم بدن، باج گرفتن از خانواده، یا حتی گشتن به دنبال گنج و جستن به دنبال مال کلان جد و آبادمان زیاد فکر می‌کنیم.                                                                                                                                                                          ما دو خواهر در خانواده‌ی کوچکی چشم به جهان گشودیم. و از این ایده‌های ناب موفق به فروش طلاهای مادر شدیم، و کسب و کار کوچک‌مان با هزار مکافات راه‌اندازی شد.                                                                                                                                         هر روز را با چالش‌های زیادی پشت سر می‌گذاشتیم و کم کم به مسیر عادت کردیم. تمام روز با عشق و تلاش به پخت و پز شیرینی و کیک مشغول بودیم. گاهی با حادثه‌های ناجوری برخورد می‌کردیم که همه می‌دانستیم از آه مادر بزرگ نازل شده است.                                                                                                                                    زمانی که به دنبال اسم مناسب برای قنادی بودیم مادربزرگ اسم خودش را پیشنهاد داد و پس از رد شدن پیشنهادش همه‌ی ما را نفرین کرد و رفت. اما مطمئنم اگر اسم قنادی را «قنبر سلطان» می‌گذاشتیم همین چندتا دونه مشتری هم می‌پرید، نه اینکه اسمش زشت باشد نه، اما با سلیقه ما جور در نمی‌آمد.                                                                                                                                                                                از این‌ها که بگذریم، مادر را مسئول فروش و تبلیغات کرده بودیم. از دادن تخفیفات فضایی‌اش که چشم‌پوشی کنیم کارش نسبتا خوب اما بسیار ضررده بود. چراکه دخل قنادی با قیمت‌ها هیچ‌جوره نمی‌خواند، از بس مادر بخاطر رودروایسی قیمت‌ها را کم می‌کرد.                                                                                                   شیرین کاری‌های او هم که کنج دل‌مان بگذاریم، بالاخره مشتری دست و دلبازی به پستمان خورد، که سفارش‌هایش نیمی از ضررها را به سود تبدیل می‌کرد.                                                                                   آخر هفته مادر برای رفع بلا و چشم زخم کل محل را شیرینی داد. خدا می‌داند که ما فقط می‌خواستیم یک هفته سفارشات بزرگ را از سر بگذرانیم.                                                                                                                                                                         هر روز کیک و شیرینی ها را آماده می‌کردیم و عصر مدیر خانه عقد برای تحویل می‌آمد. وقتی سفارش‌ها را با نظم روی میز می‌گذاشتیم، همه دلواپس بودیم تا بچه‌ای سر برسد و انگشتی داخل آن‌ها فرو ببرد.                          چه عرض کنم سابقه تمام خانواده از بزرگ تا کوچک خراب بود.                                                                               یک بار جعبه‌ی شیرینی را به عمه خانوم سپردیم، پیرزن آنقدری دهانش آب افتاده بود که میان راه گاز بزرگی به رولت خامه‌ای زده بود و شیرینی را همان‌جور به همسایه تحویل داده بود.                                                       آخرین روز هفته که رسید یک کیک سه طبقه تجملاتی را با زحمت زیاد آماده کردیم. اما زمان تحویل کسی به دنبال کیک نیامد.                                                                                                                                           آخرسر تلفن زنگ خورد و خانوم مدیر با خواهش و تمنا زحمت تحویل را به گردن خودمان انداخت. از بخت خوبمان آن روز نه از تاکسی خبری بود و نه ماشین آشنایی؛ پدر و شوهر عمه‌ هم به مسافرت رفته بودند. ما ماندیم و پراید پدر که از چشمانش عزیز تر بود، و دخترانی که هیچ‌کدام رانندگی بلد نبودند.                                                                              مادر که از راه رسید امید مانند چراغ نیمه سوخته‌ای ته دلمان روشن شد. او گواهی نامه‌داشت اما تنها به تعداد دندان‌های عمو یدالله (۴ بار) سوار ماشین شده‌بود.                                                                                          آن روز مجبور شدیم که ریسک بزرگی را با سلام و صلوات بپذیریم. کتاب دعا را به دست عمه خانوم دادیم و به راه افتادیم.                                                                                                                                                           در کمال تعجب بیشتر مسیر را سالم و سلامت طی کردیم، اما درست یک کوچه با مقصد فاصله داشتیم که راننده‌ای ناشی تر از مادر از پشت به ماشین زد. آن لحظه ترسی به جانمان افتاد که وصف شدنی نبود.                سر خواهر با عمق ۶۰سانتی داخل کیک فرو رفته بود، به قدری که با زور زیادی آن را بیرون کشیدیم، و در آن دو طبقه دیگر هم رد انگشت و دست و چانه به وضوح دیده میشد.                                                                                 پشت پراید نازنین پدر حسابی خرج برداشته بود. و ما وسط هیاهو، توی سر و صورت خود می‌زدیم که آیا بیمه خسارت کیک‌مان را هم میدهد یا نه؟                                                                                                           حتی مادر با بیمه هم تماس گرفت اما نه بیمه خسارت کیک را گردن گرفت نه راننده‌ای که مقصر بود.                          و ما ماندیم و اینکه خسارت را ازکی بگیریم. خسارت مشتری را که از جیب خودمان پرداختیم، اما خوشبختانه بیمه به داد داغ دل پدر رسید‌. اگر بیمه خسارت پدر را نمی‌پرداخت، باید از کشور هم فرار می‌کردیم چه برسد به خانه و محل.                                                                                                                                                              پس از این حادثه دردناک هر بار که کیک،موز، گردو و حتی ماشین به چشم‌مان می‌خورد بغض می‌کردیم. و برای دفع بلاها دل قنبر سلطان را با هزار دوز و کلک بدست آوردیم تا کمی از آه‌ غلیظ‌اش دست بردارد. و آخرین نفرین مادر بزرگ با این تلفات از سرمان گذشت.</description>
                <category>Fatemeh.b</category>
                <author>Fatemeh.b</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 22:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدمی به رنگ سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@itstmna/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-odyjd7e4erdt</link>
                <description>همدمی به رنگ سبز؛ فرزندی از جنس طبیعت!عینک ته استکانی بند مرواریدی‌ام  را بر روی میز گرد و نیلی رنگ گل‌خانه قرار دادم. رد نگاهم دوان دوان، با تمرکز زیادی تمام اجزای این فضای دلبرانه را از نظر گذراند.با اینکه ۶۰ دهه از زندگی‌ام میگذرد اما هنوز هم روحم به تازگی برگ‌های سر سبزی می‌ماند که قطره‌های آب و پرتوهای خورشید طراوت‌شان را تشدید می کنند. خیره به بخارهای فنجان چای خوش عطر در دستانم سکانس‌های دلنشین و پر هیاهوی سالیان زندگی‌ام را دوره کردم.شاید غیر ممکن به نظر می رسید که بتوانم جای خالی فرزند در زندگی‌ام را با چندین گلدان گل رنگی زیبا پر کنم؛ البته که مادر شدن طعم دیگری داشت اما تمام این مدت طولانی، گل‌های خانه نقلی من، هم جان داشتند هم گوش شنوا!هر روز ریشه دواندنشان در مقابل دیدگاهم، روزنه‌ای از زیبایی‌های جهان را به رویم باز می‌کرد و در زمان تنهایی دستان آوند دار و سبز رنگشان غم را از دلم آب و جارو می کرد. تمام موجودات جاندار همچون آدمی می توانند مرحم باشند، همدم شوند، شادی را دلنشین تر کنند و روزهای سخت را  آسان گردانند.بیست و پنج سال زندگی در کنار مردی که روحی به دل انگیزی طبیعیت داشت با سرگذشت من گره خورد... او هم مانند خودم به قدم زدن در میان درختان شکوفه زده بهاری علاقه داشت؛ حتی در آخرین سال بودنش هم، چشیدن طعم این لذت مرغوب را از دست نداد. حال که او زندگی ابدی اش را آغاز کرده است این گلخانه یاد بودی برای او خواهد شد تا همیشه بتواند آسوده بوی گل های محبوبش را استشمام کند و از نشاط حاکی در این حس فارغ نشود.او همیشه نگران مردم بود به خصوص در ذهنش اظطراب آینده جوان های بیکار را بیشتر به همراه داشت. برابر با شمع کیک سالگرد ازدواج امسالمان، همان تعداد جوان پر انرژی به همکاری با این گلخانه دعوت شدند. البته که حالا مساحت گلخانه ما از یک حیاط کوچک به باغی پهناور تغییر پیدا کرده است و جوان‌ها می‌توانند همانند خودمان در میان گل‌ها و درختان امید زندگی‌شان را پیدا کنند.نشستن پروانه‌ی خوش خط و خالی بر روی شاخه‌ای از درخت خرمالو رشته‌ی افکارم را پاره کرد! درست حس میکردم... گیاهان نجوای شاپرک ها را درک می ‌کنند، محبت را احساس می ‌کنند و به رویمان لبخند می زنند... و چه دلربا ست که تبسم و عشق ما هم نصیب آن‌ها شود.</description>
                <category>Fatemeh.b</category>
                <author>Fatemeh.b</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 05:33:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>