<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Misssmile</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@izadpanah</link>
        <description>یه عاشق نوشتن که عشقشو رها کرده بود و حالا دوباره می‌خواد شروع کنه :) لبخند، بدوبدو و سرگشته و حیران دنیا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 14:41:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60726/avatar/XT54uu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Misssmile</title>
            <link>https://virgool.io/@izadpanah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از دست دادن...</title>
                <link>https://virgool.io/@izadpanah/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-sj0idqmuu32p</link>
                <description>هر چی دوست داری بنویس...چقدر این جمله که ویرگول نوشته قشنگه...(توضیح: قسمت نویسنده های ویرگول قسمتی که متن رو باید وارد کنیم این جمله نوشته شده و حس مثبتی به نویسنده میده)دل آدمو شاد می‌کنه...مخصوصا اگه یکی مثه من دلش پر باشه و از همه جا بریده باشه و بیاد تو ویرگول حرفاشو بزنه...شرکتی که توش کار میکنم اعلام قطع همکاری کرده...یه حس عجیب دارم...بعد 6 سال دارم میرم مصاحبه و دختر 24 ساله که تازه فارغ التحصیل شده نیستم...توقعم متفاوت شده تو 30 سالگی نه خامم نه پختهسر در گمم!البته اینا فقط و فقط حرفهدل مشغولی برای ندارم، کار پیدا میکنم...تلاش میکنم...شده کار سطح پایین تر ولی خودمو بالا میکشم ولی...واقعیت مزخرف اینه اگر برم دیگه یه نفر خاص رو نمیبینم...اون رو دیگه نمیبینمدردناکهفکر کنم گرفتین چی میگم!واژه جدید کراش که از دهه 80 ای ها یاد گرفتم...کاش یاد میدادن از کجا میشه فهمید اونم اره یا نه؟تو 30 سالگی آخههههه؟با خودم میگم زن تو بزرگ شدی دیگهولی...میدونین این آدم برام از چه جنسیه؟از جنس امید! تو روزایی که فکر میکردم دیگه نمیتونم هیچ کسو دوست داشته باشمتو روزایی که فکر میکردم بدترین حسا رو تجربه کردم، یهو قلبمو پروانه ای کردخودش نمیدونم چقدر عزیزه، چقدر انرژی مثبته...ولی امروز حرف همکارم مثل پتک کوبیده شد تو سرمگفت 3 روز دیگه بیشتر نمیای شرکت...فقط 3 روز دیگه میشه همونجایی نفس بکشم که اونم هستقلبم مچاله شددوست دارم حالا که فرصت دیدنشو از دستش میدم، تو اوج باشهیه خداحافظی با شکوه رو تصور کردم که هزاران بار تو مغزم پلی شده...اون با همه عزیز بودنش برام، ترجیح میدم قشنگ بمونه تو ذهنم...و میترسم از اینکه برای حتی یه لحظه طرد شم از سمتش...و تمام...دلم براش تنگ میشه...</description>
                <category>Misssmile</category>
                <author>Misssmile</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 23:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر رو حرفامون میمونیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@izadpanah/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-tyds3jc0sili</link>
                <description>تو این چند روز گذشته مکالمه‌های جالبی با چند تا از دوستام داشتم که یه مقدار از من بزرگ‌تر بودن و تو گفتگوشون جمله‌های مشابهی شنیدم...&quot;منم همسن تو بودم اینطوری فکر می‌کردم ولی الان نظرم دیگه این نیست.&quot;تو اصول بنیادی و باورها کاملا نظرشون متفاوت شده بود...و در مورد چیزایی که این روزا دغدغه‌امه و خودمو براشون می‌کشم که درست انجام بدم، داشتن اشاره می‌کردن.برمی‌گردم عقب می‌بینم منم همون آدم سال ۹۱ که رفته دانشگاه تا چیزای جدیدو تجربه‌ کنه، دیگه نیستم و باورام به کلی عوض شده...خیلی تغییر کردم ولی برام جالب شد چقدر ما آدما غیر قابل پیش بینی هستیم چقدر ممکنه از این رو به اون رو بشیم و این سوال برام ایجاد شد: &quot;یه روزی هست که به ثبات برسیم؟&quot;اینکه عوض بشیم خوبه یا نه؟درست و غلطشو تو این دنیایی که همه چیزش نسبیه رو کی تعیین میکنه؟بعد خیلی عجیب‌تر اینه که اگر ماهیت انسان رو خیلی متغییر در نظر بگیریم پس چرا همش دنبال اعتماد کردن و حساب کردن رو همدیگه هستیم؟ و این انتظار چرا وجود داره؟چرا یجورایی تو ما نهادینه شده در حالیکه در عدم قطعیتیم و هر لحظه ممکنه نظرمون به کلی عوض شه...قرارداد‌ها هم انگار برای اینه که مجبور کنیم آدما رو که رو قولی در گذشته دادن بمونن ولو افکارشون به کلی عوض شده باشنحالا یه سری قراردادها مکتوبه بعضی‌ها هم قول و قسم...که تو همشون عهد شکنی هست  خلاصه که از یه سری تصمیم‌هایی که الان عجیب بهشون پافشاری دارم ترسیدم نکنه تعصب باشه و فردا روز همشونو رها کنم یادمه موضوعی پیش اومده بود و از کارهایی که کرده بودم از خودم ناراحت بودم، خواهرم اومد پیشم و بهم گفت اون تصمیم تو در اون لحظه بهترین تصمیم ممکن بوده و بهش فکر نکن.شاید با دانش و تجربه و اداراکاتم از دنیا تفکرات الانم، مثل حرف خواهرم کاری که انجام میدم و تصمیماتم بهترین در حال ممکن باشهولی برا خودم خوبه!چه من چه هر شخص دیگه ای با تعصبات و فکر الانش شاید داره یه نفر دیگه رو محدود میکنه و این هست که موضوع رو مهم میکنه و لازمه بهش بیشتر فکر کنیم...افکار و حرفامون داره چیکار می کنه و چند سال دیگه باز هم همون فکر رو داریم؟اگر کاری کنیم و شخصی رو تو مسیری بندازیم و بعد مدتی نظرمون عوض شه...یا قولی بدیم و کسی رو منتظر بذارم و جا بزنیم...یا اعتقادات یه آدم و اعتمادشو از بین ببریم و فکر کنیم الان به صلاحشه و بعد...تو کتاب تئوری انتخاب اشاره میکنه در انتخاب ها و هرچی که برامون پیش میاد مربوط به خودمونه و خودمون پذیرفتیم که فلان کار رو انجام بدیم و نباید گردن بقیه بندازیم...این تئوری درسته ولی یه جاهایی دردناک میشه پذیرشش...چند خط قبل تر گفتم &quot;با اینکه ماهیت انسان خیلی متغیره پس چرا همش دنبال اعتماد کردن و حساب کردن رو همدیگه هستیم؟&quot;ما غریزی یا به هر دلیلی باور می‌کنیم و اعتماد می‌کنیم بعدش هم تو این دنیایی که ماهیت عدالت محور هم نداره دنبال گرفتن حقی هستیم که شاید اصلا وجود نداره...حق ثابت موندن آدما و افکارشون که کتاب ها نوشتن...حق پایبند بودن به قول و قرار های کسی که قسم به اسم بچش خورده...حق زنده موندن کسی که گفته همیشه هست...همه اینا به هیچ بنده...هیچ...خودمونیم و خودمون ولی پذیرشش واقعا دردناکه و عجیب... هم اینکه چقدر در تصمیماتمون باید خودمون رو سهیم بدونیم و هم اینکه کاری نکنیم که دیگران آسیب ببیننپیچیده است برام...نظرتون چیه؟</description>
                <category>Misssmile</category>
                <author>Misssmile</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 13:59:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصبانی ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@izadpanah/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-rhkz2mdg8o5d</link>
                <description>عصبانی ام...عصبانی...امروز بعد 2 ماه اومدم ویرگول، درستش اینه بگم پناه آوردم...پناه آوردم اینجا فریاد بزنملازمه سر یه مرد فریاد بزنم و نمیتونمچون کاره ای نیستم، نه سر پیازم نه ته پیاز... بزرگتر ها کاری نمیکنن و اون هر کاری میخواد میکنهخیانت...خیانت کرده و با این کارش همسرشو داره عذاب هم میدهیه مرد با فرزندان دختر و بزرگ با یه خانم مطلقه به همسرش خیانت کرده و زمانی که دستش رو شد، با وقاحت داره اذیتش میکنه و عذابش میدهچرا یه انسان باید همسر و فرزنداشو عذاب بده و بزنه؟چرا یه انسان باید بیاد وسط زندگی قشنگ یه خانواده؟چرا هیچکس کاری نمیکنه؟تنم میلرزه وقتی کبودی دست دختر بچه شو میبینمتنم میلرزه وقتی زندگی تمام وسایل زندگیشو یه مرد میشکنه حالم بد میشه نمیتونم تف کنم تو صورتشحالم بد میشه به زن پاکدامنش برای توجیه خودش تهمت میزنهبی آبرویی رو دارم میبینم و برام عجیبه چی میشه یه نفر اینقدر وقیح میشهبزرگترا میگن باید زنش بمونه و تحمل کنه و زندگیش و آبروش....خب مردی که بی آبرویی میکنه چی؟اون چی؟همینطور روانی بازی هاشو تحمل کنه؟که بگن زن خوبیه؟خب میخوای با یکی دیگه باشی مرد و مردونه بکش کنار و زنتو عذاب ندهچرا تهمت میزنی؟چرا کتک میزنی؟چرا به بچه ها میگی صورت مادرتون اسید میریزم؟آه که وقتی میبینم و میشنوم انگار وزنه سنگین رو قلبم میذارنبچه هایی رو میبینم که بی گناه دارن تاوان بی لیاقتی پدرشونو میدنبچه هایی که بویی از مهر پدرانه نبردنمن هیچکارم تو ماجرا و فقط افسوس میخورمنمیتونم برم به اون زن که اومده تو زندگیشون بگم چرا میخوای خرابه های زندگی خودتو با خرابه های زندگی یکی دیگه بسازی...نمیتونم به اون مرد بگم همه چیز خوب بود که...همه چیز قشنگ بود...چرا به یه اشاره رفتی سمت همون زنی که میگفتی خرابه...همون زنی که پشت سرش میگفتی با مردای همکارت خوابیده...حالا همون زن شده عزیزت؟شده دلیل پشت کردن به همسرت؟چرا لذت وجود یه زن جدید باعث میشه یه نفر چشمشو به زندگی و احساس چن نفر دیگه ببنده؟اونم تکراری میشه...اونوقت چیکار میخوای بکنی؟پدر مادرشم از خوشحالی پسرشون حمایت میکنن و خوشحالن اون الان با یه نفر دیگه خوشه...اینا ظلمه...به کارما اعتقاد ندارم ولی باید اونم تقاص کاراشو پس بده...همه آدمایی که باعث شدن اون زن و بچه ها ضربه روحی ببینن باید تقاص پس بدنکاش میتونستم دردشونو دوا کنمفقط حرفاشونو میشنوم و در آغوش میگیرمشونشاید التیامی بر روح پر دردشون باشه...خواهش میکنم وقتی نمیتونید پدر و مادر خوبی باشید بچه دار نشیدوقتی نمیتونید به پیوندی پایبند باشید ازدواج نکنیدوقتی نمیتونید با یه نفر خوشحال باشید انسانی و محترمانه جدا بشیدخودتونو گول نزنید...بقیه رو هم عذاب ندید تا خودتون رو آروم کنید...هر کسی  مسئول کار خودشه</description>
                <category>Misssmile</category>
                <author>Misssmile</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 21:33:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیندرلای معمولی و مرموز</title>
                <link>https://virgool.io/@izadpanah/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-behccxjgcpmz</link>
                <description>یادمه بچه که بودیم وقتی اسم و فامیل بازی میکردیم هر دفعه یکی از بچه های تو بازی باید حرف بعدی رو میگفت تا بازی شروع بشه...هروقت که نوبت به یکی می افتاد تا حرف رو بگیم، به فکر که فرو میرفتیم بقیه میگفتن وایییییی داری جر زنی میکنی و داری کلماتو تو ذهنت میسازی و زود بگووووو...از یادداشت قبلیم تا امروز نزدیک پنج روز میگذره...تو این مدت دقیقا همین حسو داشتم...تا فکر میکردم چی بنویسم با خودم دعوام میشد!!! به خودم میگفتم هی! داری جر زنی میکنی....قرار بود جمعه بیای و دلی بنویسی...امروز بالاخره رسید و سر یه کل کل یا یه دیوونه بازی رفاقتی میخوام در مورد سیندرلایی بنویسم که یادداشت هاشو شاهزاده پیدا کرده و در به در دنبال اون دختر میگرده...یکی بود یکی نبود...یه دختری بود که چشمای آبی و موی بلوند نداشت...باباشم یه آدم عادی بود و تاجر نبود...دو تا خواهر تنی داشت و مادر ناتنی هم در کار نبود، مامان داشت و خیلی همه چی عادی بنظر میرسید...دخترمون از نظر امید داشتن و انرژی شبیه سیندرلای داستانای دیزنیه و عشق حرف زدن با حیوونا حتی موش کوچولوهای کانال فاضلاب سر کوچشون که خیلی خپلن...و اسبایی که چشم بسته سواری میدن یا حتی کلاغ پر شکسته تو حیاط که تنهایی کز کرده یه گوشه ...گربه بد جنسی به نام لوسیفر هم در کار نیست، چندتا گربه لاغرن که یواشکی از آشغالا غذا میخورن و گاهی سیندرلامون به اونا از باقی مونده غذاشون میبره میده و نوازششون میکنه :)این دختر تو زندگیش هم کار میکنه هم کارای خونه رو کمک میکنه، ولی تو زندگیش دلیلی نمیبینه نقش کزت رو بی دلیل به عهده بگیره و همیشه تقسیم کار میکنه...دلیلی نمیبینه که بی حرمتی ببینه و ازش سو استفاده کنن و ساکت باشه... فریاد بزنن سرش صداشو بالا میبره و از خودش دفاع میکنه...نمیزاره بریزن سرش و به داشته هاش توهین کنن و نمیتونه تحمل کنه تو سری خور باشه...دختر داستانمون از سحر و جادو برای اغوای هیچ پسر شاهزاده ای استفاده نمیکنه...همیشه تو آرزوهاش دلش میخواست کفشای سیندرلای دیزنی رو داشته باشه ولی خب هیچ وقت برای دلبری از یه شاهزاده کفش اونجوری نپوشید...دختره میرفت کفش معمولی بی پاشنه میپوشید تا راحت تر کاراشو انجام بده...سوار هیچ کالسکه کدویی هم نشد...ترجیح داد پیاده راه بره ولی خودش رو پای خودش باشه...دخترمون ولی با جادوی قایم کردن خودش بین سطرهای نوشته هاش میخواست بهترین به نظر بیاد...یه اسم مجازی یه فضای مجازی و...همه چی جادویی و همه حضار دور و بر شاهزاده نمیدونن کیه...از انسانیت و عدالت مینوشت...از کمک به هم نوع...از مهربانی و عشق...همه چی رو زیبا میدید حتی در زشت ترین حالات انسان ها دنبال نشتی های مهربونی بود که بی سلیقه قایمشون کردن...شاهزاده در به در دنبال این بود اسم و رسمی از این دختر پیدا کنه...همه جا دنبال یه اسم بود...ولی عجیبه تا حالا فکر کردین چرا بعد مهمونی خود سیندرلا نرفت بگه که من بودم و اینقدر دنبال سایز پای مشابهش نگردن؟یا چرا شاهزاده چهرشو یادش نبود؟یا چرا خود دختره نگفت من بودم؟ بچه بودیم چقدر خوش بودیما!این دختر ما هم با اینکه همه جا رو شاهزاده داستانمون پر کرده بود که دنبالتم ولی جوابشو نمیداد...قوانین سفت و سخت امنیت اطلاعات کاربران شبکه های مجازی به سان مادر ناتنی هیچ دیتایی از دختره نمیدادن!تو این داستان شاهزاده شیفته سحر و رقص و زیبایی های دختره نشده... و ترحمی هم در کار نیست...دختره هم از دست چنتا آدم زالو صفت دنبال یه راه فرار از وضعیت نابسامانش نیست...دختره برای بهتر و قشنگتر شدن دنیا مینویسه و شاید فکر میکنه چطور ندیده و نشناخته باید به شاهزاده خودشو نشون بده...یا از کجا معلوم شاهزاده تله پهن نکرده منتقداشو سر ببره؟ یا هزار اما و اگر که مثل داستان اصلی ما هم سر در نمیاریم... تو این داستان هم مثل داستان دیزنی یه شاهزاده هست که نمیدونیم گذشتش چی بوده و چی شده و چرا دلباخته و باید ببینیم چی تو سرش میگذره...یبارم باید در مورد شاهزاده بنویسم...آخر داستانو شاید یه روزی بنویسم...ولی الان نه!بنظرتون شاهزاده لایق دختر بود و به هم رسیدن؟گره های داستان چطور میتونن باز بشن؟حدستونو در خصوص آخر داستان بگید...</description>
                <category>Misssmile</category>
                <author>Misssmile</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 17:08:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته من و غلبه بر کمال گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@izadpanah/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-eujukebtbbcn</link>
                <description>امروز 15 خرداد 1401اولین نوشته من در ویرگول قرار هست منتشر شهاین روزا شدیدا درگیر نوشتن پروپوزالی هستم که 2 ساله ازش فرار می کنم، نمی‌دونم چرا؟! تراپیستم میگه بخاطر مسئله کمال گرایی هست که درگیرشم...راست می‌گه! نزدیک 3 سال(شاید 4 سال) هست که به همه پیشنهاد می کنم تو ویرگول بنویسید و خودم... هیچ!  هی فکر میکنم خب قراره چی بشه و چی بنویسم که همه بگن واو!!! همه تحسین کنن و سیل کامنت ها سمتم روانه بشه و یهو جایزه نوبل ادبی دریافت کنم و اشک ذوق بریزم و با تندیسی که دستمه برم پشت میکروفن و همه دست و جیغ و از عمه بزرگ تا خاله کوچیک شاعرم تشکر و قدردانی کنم و دست مادر و پدر رو قهرمانانه ببوسم و در روزنامه ها بنویسن که این زن ایرانی چه کرده :)))))خب رویا پردازی بسه!(میخواستم در ادامش بنویسم....این زن ایرانی چه کرده... همه رو دیوونه کرده،مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده &quot;لطفا با ریتم قری بخونید&quot;)ذهنم پره، پره از افکار مختلف، دلم میخواد بنویسم...دقیقا ظهر یکشنبهِ تعطیلی که فرداش بعد یه هفته باید برگردم سرکار و هنوز پروپوزالم تکمیل نشده و بابا دعوام کرده برو بقیه شو بنویس -یه کم نفس بگیرم- ولی من زده به سرم بیام و اینجا از کمال گرایی بگم  و بنویسم...نوشتن خوبه، خیلی خوب! برای من پر از حس آزادیه... مخصوصا الان که می‌خوام عالی نباشم و در یه حد متوسط ولی خوده خودم باشم و بنویسم.حرفمو کوتاه می‌کنم در مورد غلبه بر کمال گرایی بگم... عمل کردن، شروع کردن و...شاید تنها راه غلبه بر کمال گرایی هست (نظر منه غیر متخصص) خب در این لحظه من اولین نوشته خودمو قراره در یه فضای عمومی منتشر کنم و بازخورد بگیرم.حرفم اینه...به خوب و بد ماجرا فکر نکنیم...نترسیم از قضاوت شدن...نترسیم از اینکه بد بشه! اصلا بد بشه... اصلا بقیه فکر کنن بده... چی میشه مگه؟؟؟سعی می‌کنیم اعمال و دست نوشته‌ها و محصولات و رفتار و... بهتر کنیم و بازخورد بگیریم.کسی مگه سعی کردن رو ازمون گرفته؟؟ مگه کسی می‌تونه بگه خوب تر و بهتر نشو؟؟ مگه کسی می‌تونه جلومونو بگیره؟(تو رو خدا یه وقت سیاسی و سیاه نمائی نکنین که ای وای وضعمون فلانه و بقیه نمی‌ذارن و...)همه حس‌های خوب و بد سرچشمه‌اش از درونمون هست، درون‌مونو دریابیم و نذاریم خودمون یا هرکس دیگه بلندپروازی‌های قشنگومونو سرکوب کنه...میرم بقیه پروپوزال رو بنویسم و قرار گذاشتم با خودم که تا آخر هفته جاری جمع و جورش کنم، در عین حال که موضوعشو دوست ندارم ولی مواردیو بهش اضافه کردم که انگیزه بشه برام و برای ادامه دادن مسیر پایان نامم اندک لذتی برای خودم قائل شم.قرار بعدی نوشتن باشه جمعه همین هفته و از تموم کردن پروپوزالم و ترس از استاد راهنمام میگم :) و دوست دارم از انگیزه‌ها و خواست های درونیم بیشتر بنویسم و چه خوب میشه چندتا رفیق باحال اینجا پیدا کنم که از تجربه های قشنگشون برام بنویسن.اینم اضافه کنم که چه واسط کاربری ساده و قشنگی داره ویرگول...آدم دلش نمیاد صدای تایپ کردنش قطع شه!یا دلش نمیاد این صفحه سفید و قشنگ و بی تکلف رو رها کنهلطفا برای دریافت جایزه نوبل ادبی منو یاری کنید و کامنت بذارید :)کتاب در خصوص کمال گرایی اگر میشناسین و توصیه‌اش راه گشا هست لطفا دریغ نکنید!در حالی که عطر پونه و نعنا و سیر به مشامم میرسه...بدرود میگم.شاد باشید</description>
                <category>Misssmile</category>
                <author>Misssmile</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 15:40:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>