<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های milad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jahandarmilad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:05:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7036/avatar/CyhVK2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>milad</title>
            <link>https://virgool.io/@jahandarmilad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر به پرو و آمازون</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%86-pq5hkfttfyk8</link>
                <description>این داستان سفر من به پرو در فروردین ۱۴۰۱ هست که ادامه سفر من به کلمبیا هستش. اگر دوست داشتین می‌تونید قبل از خوندن این مطلب، سفر کلمبیا رو بخونید.دوشنبه ۱۵ فروردین از شهر بوگوتا در کلمبیا به سمت شهر لیما، پایتخت پرو پرواز کردم و بعد از حدود ۳ ساعت پرواز، ظهر هواپیما در فرودگاه لیما نشست. داییم به همراه شیرین و پوریا (دخترِ دایی و پسرِ داییم) و ۴ نفر دیگه از دوستاش، هم از قبل هماهنگ کرده بودیم که از امریکا بیان تا باهم پرو رو بگردیم.مسیری که اونها از امریکا میومدن یک توقف در شهر مکزیکوسیتی داشت و قرار بود روز قبلش برسن که پروازشون رو از دست داده بودن و یک روز مجبور شدن اونجا بمونن تا با پرواز روز بعد بیان لیما. پرواز اونها قرار بود حدود ۸ شب برسه و تا قبل از اینکه اونها بیان من تصمیم گرفتم برم هتل، اتاق رو تحویل بگیرم و بعد سیم کارت بخرم و کمی هم پول تبدیل کنم.فرودگاه لیما جمع و جور به نظر میومد و خیلی مدرن نبود و فضای بیرون فرودگاه هم مثل داخلش خیلی چیز هیجان انگیزی نداشت. با یه تاکسی قیمت رو طی کردم و به سمت هتل حرکت کردیم. مسیر خیلی هیجان انگیز نبود تا تاکسی رسید به جاده ساحلی که در امتداد اقیانوس آرام بود و به سمت هتل می‌رفت. این اولین بار بود که اقیانوس رو میدیدم و در معنای کلمه محسور کننده بود. عظمت اقیانونس به تنهایی برای شگفت زده شدن کافی بود اما ترکیب سخره‌هایی که با ارتفاع حدود ۴۰ متر که در سمت دیگر جاده بود و فضای مه آلودی که در هوا بود، تصاویری رویایی بوجود آورده بود و اینقدر هیجان زده شده بودم که از راننده خواستم توقف کنه تا برم کنار اقیانوس و این فضا رو از نزدیکتر حسش کنم.جاده در کنار ساحل امتداد داشت و در سمت دیگر جاده صخره‌های بلند ۴۰ ۵۰ متری بود. این جاده ساحلی و ساختمان‌هایی که بر روی ارتفاع صخره‌های کنار جاده قرار داشتند از توریستی‌ترین و لوکس‌ترین قسمت‌های شهر بود که هتل ما نیز در همین منطقه و مشرف به اقیانوس بود.به هتل که رسیدم وسایلم رو گذاشتم و رفتم اطراف هتل تا هم سیم کارت بخرم و هم مقداری پول تبدیل بکنم. قوانین مربوط کرونا و ماسک زدن توی پرو بسیار جدی‌تر از کلمبیا بود و تقریبا توی کلمبیا هیچکسی ماسک نمی‌زد اما اینجا توی اکثر مکان‌ها اجباری بود. کارم طول کشید و دیروقت بود که ناهار خوردم و به همراه ناهار معروفترین نوشیدنی پرو به اسم pisco sour رو هم تست کردم. پیسکو از برندی انگور تهیه میشه که به صورت کوکتل سرو میشه و طعم و گیرایی عالی داشت.به هتل که می‌خواستم برگردم نزدیک غروب آفتاب بود و آفتاب در اقیانوس غروب می‌کرد و اونجا بود که یکی از زیباترین صحنه‌های زندگیم رو دیدم. رنگ‌هایی که در آسمون درست شده بود و تصویری که خورشید در آغوش اقیاونس و موج‌ها می‌رفت وصف ناپذیره و با اینکه خیلی خسته بودم به منظره خیره شده بودم و تا اخرین لحظه غروب به تماشا وایسادم.بعد از تماشای غروب به هتل برگشتم و چون خیلی خسته بود دوش گرفتم و خوابیدم که شبش با صدای شیرین و پوریا و جیغشون بیدار شدم! داییم بهشون نگفته بود که من هم از ایران اومدم و سوپرایز شده بودن. بعد از حال و احوال و کلی ذوق کردن چون همه خسته بودیم خوابیدیم که اماده بشیم برای روز بعدش که شروع سفر مشترکمون در پرو بود.سه شنبه ۱۶ فروردین صبحونه رو داخل هتل خوردیم و با دوستای داییم هم آشنا شدیم و رفتیم که شهر لیما پایتخت پرو رو کمی بگردیم که مسئولین هتل خبر دادن که حکومت نظامی اعلام شده و نمیشه رفت توی شهر! اونجوری که متوجه شدیم گروه‌های معترض به وضعیت اقتصادی قرار بود که تظاهرات و راهپیمایی کنند و دولت هم مقرارت منع تجمع توی شهر اعلام کرده بود! از روی ناچاری تصمیم گرفتیم همون اطراف هتل که بهمون گفتن امن هست بگردیم و سمت مکان‌های دیدنی و معروفش که در مرکز شهر قرار داشت نریم.همون اطراف هتل و ساحل یکمی با دوچرخه و پیاده گشت زدیم و چون رستوران‌ها هم تعطیل بودن، بعد از ظهر برگشتیم هتل برای خوردن ناهار. فردا صبح اول وقت باید پرواز می‌کردیم به سمت کوسکو (Cusco) مهمترین مقصد گردشگری در پرو.صبح چهارشنبه ۱۷ فروردین به سمت کوسکو پرواز کردیم و وقتی به نزدیکی فرودگاه این شهر رسیدیم، این شهر اسرارآمیز نشونه‌هاش رو نمایان کرد. کوه‌های سرگرد و مخملی زیبایی از پنجره هواپیما مشخص شد که نمونه این رشته‌ کوه‌ها رو من قبلا ندیده بودم و همین موضوع نوید دهنده طبیعت متفاوت و بی نظیری بود که انتظارمون رو می‌کشید.شهر کوسکو در بین همین رشته کوه‌ها و در ارتفاع ۳۴۰۰ متری از سطح دریا قرار دارد و وقتی از لیما که با دریا همسطح هست به این شهر پرواز می‌کنید، ممکنه روزهای اول دچار ارتفاع زدگی شوید. کوسکو، پایتخت امپراتوری اینکاها بوده و این شهر رو «ناف جهان» می‌دونستند، یعنی جایی که زمین، آسمان و رودها به یکدیگر می‌رسند.شهر کوسکو شهر به نسبت کوچکی هست که بر محور توریست می‌چرخه و هتل ما در نزدیک مهمترین میدان شهر به نام plaza de armas قرار داشت. بعد از اینکه اتاق‌ها رو در هتل تحویل گرفتیم، راهنمای محلی که از قبل هماهنگ کرده بودیم با ون اومد دنبالمون تا اولین گشت شهری اونجا رو شروع کنیم.plaza de armasاولین توقف، رستوران معروفی بود که برای ناهار رفتیم. این رستوران غذاهای معروف اون منطقه رو سرو می‌کرد و یکی از اونها که من تست کردم خوکچه هندی بود! و همون یکبار هم برای تجربه کافی بود! مزه غذا خیلی دلچست نبود و مثل مرغ خشک زیر دندون می‌موند ولی چیزی که بیشتر آزار دهنده بود قیافه غذای سرو شده بود.بعد از ناهار برای دیدن معبد ساکسی‌هومان (Sacsayhuamán) رفتیم، اینکاها کلا در منطقه کوسکو عمارت‌های زیادی داشتند که بعد از حمله و استعمار اسپانیا، اکثر اونها از بین رفتن و بقایایی از این امپراتوری باقی مونده و دقیقا میشه مثل امپراتوری‌های پارسی، از بقایای عمارت‌های به جا مانده، عظمت امپراتوری اینکاها رو هم تصور کرد.یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های سفر هم لاماها و آلپاکاهایی بودند که در شهر و نقاط مختلفی که برای بازدید می‌رفتیم حضور داشتند و دیدنشون واقعا حس شعف و هیجان خاصی می‌داد. این حیوانات از گونه شترسانان هستند و پشم بسیار نرمی دارند که برای تولید موارد مختلف ازشون استفاده می‌شه.از چند ماه قبل که ایده سفر به پرو رو با دایی مطرح کرده بودیم، یکی از اهداف مهم تجربه آیاواسکا در این کشور بود. آیاواسکا دمنوش روان‌گردانی هست که از ترکیب چند گیاه که در جنگل‌های آمازون رشد می‌کنند، بدست میاد و پایه اصلی اون DMT هست که یکی از قوی‌تری روانگردان‌هاست. دایی مستندی در بارش دیده بود که چقدر قدمت داره و چه جایگاه مقدسی بین اینکاها و بومیان آمازون داشته و داره و پیشنهاد تجربه اون رو چند ماه قبل از سفر مطرح کرد و من هم که نمیدونستم دقیقا با چی روبرو هستم از این پیشنهاد استقبال کردم!بعد از اینکه غروب به هتل برگشتیم، دایی به همراه دوستاش به مرکزی که برای آیاواسکا رفتن تا توضیحات لازم رو بهشون بدن و من هم که موضوع رو ساده نگاه می‌کردم با پوریا رفتیم ماساژ!بعد از اینکه از ماساژ برگشتیم، دایی اینا هم برگشته بودن و گفتن توضیحات رو شنیدن و تصمیمشون برای تجربه کردن آیاواسکا قطعی شده. و بهشون گفتن باید توی چند روز آینده رژیم سخت بگیرید تا بدنتون آماده بشه! گوشت، کافئین، شیر و هر چیز خوش مزه‌ای رو ممنوع کرده بودن! و البته تاکید کرده بودن که برای تجربه درست باید از یک ماه قبل این دستورالعمل‌ها رو انجام بدین ولی قرار بود ما یک نسخه توریستی و کم غلظتش رو تجربه کنیم!پنجشنبه ۱۸ فروردین قرار بود برای دیدن ماچوپیچو مهمترین جاذبه توریستی پرو بریم. ماچوپیچو در ۸۰ کیلومتری کوسکو قرار داره و ما با قطار این مسیر رو باید می‌رفتیم. مسیری که قطار از بین کوه‌ها، دره‌ها و در کنار رودخونه طی می‌کرد بسیار رویایی بود.قلعه ماچوپیچو چون در فاصله دوری از شهر کوسکو و در ارتفاعات و بین جنگل‌های انبوه قرار گرفته بوده، اسپانیایی‌ها نتونستن اون رو مثل شهرهای دیگه اینکاها پیدا و نابود کنند. تقریبا غروب بود که رسیدیم به روستای کنار این قلعه که از اونجا برای بازدید می‌رفتند و باید شب رو توی اون روستا می‌موندیم و صبح خیلی زود به تماشای ماچوپیچو می‌رفتیم.بعد از اینکه اقامتگاهمون رو توی اون روستا تحویل گرفتیم، به آب گرم اونجا رفتیم که از کوه‌ها و دل طبیعت فوق العاده اونجا سرچشمه می‌گرفت و کمی هم توی روستا گشت زدیم و زود خوابیدیم که صبح زود برای دیدن این پدیده اسرارآمیز بیدار بشیم.صبح زود جمعه ۱۹ فروردین با اتوبوس‌هایی که در روستا آماده بودن به سمت ماچوپیچو حرکت کردیم و بعد از حدود نیم ساعت مسیر پیچ در پیچ بین درخت‌ها به پای ماچوپیچو رسیدیم و بقیه مسیر رو باید پیاده می‌رفتیم. حس قدم زدن توی قلعه‌ای با اون قدمت و دیدن مناظر فوق‌العاده اونجا در اون موقع صبح، وصف ناپذیر هست. حرکت ابرهایی که سریع جمع می‌شدن و به همون سرعت پراکنده می‌شدن تا دوباره افق دیدت باز بشه و عظمت مناظر اطراف رو ببینی و هوای دلچسبی که روی پوستت حس می‌کردی باعث شده بود یکی از بهترین احساس‌هایی که تا اون لحظه تجربه کردم رو برام بوجود بیاره.چند ساعتی رو توی اون محوطه گشت زدیم تا راهنما گفت زمان خدافظی با ماچوپیچو هست. وقتی که برگشتیم پایین توی روستا تازه زمان صبحونه بود! بعد از خوردن صبحونه با قطار به کوسکو برگشتیم. راننده توی ایستگاه کوسکو اومد دنبالمون و دوتا منطقه معروف گردگشکری دیگه به اسم Moray و روستای Chinchero رو بازدید کردیم که هر دو مربوط به دوره اینکاها بود.Moray غروب که برگشتیم به هتل ۵ نفری که تصمیم گرفته بودیم آیاواسکا رو تجربه کنیم و رژیم گرفته بودیم باید می‌رفتیم تا تست پزشکی بدیم تا روز بعد برای مراسم مطمن بشن که آماده هستیم. یکی از ۵ نفر انصراف داد و تصمیم گرفت تجربه نکنه! توی تست پزشکی هم وقتی از سختی‌های این تجربه برامون گفتن و اینکه میگفتن این سختترین کاری هست که تا به حال کردین یه نفر دیگه هم انصراف داد! و از ۵ نفری که می‌خواستیم آیاواسکا رو تجربه کنیم شدیم ۳ نفر.ما ۳ نفر تست پزشکیمون هم اکی شد و قرار شد که فردا ۴ عصر بیان دنبالمون که بریم منطقه‌ای بیرون از شهر که مراسم رو اجرا کنیم. آیواسکا رو به چشم یک مراسم آیینی بهش نگاه می‌کنند و باور دارند به افراد قدرت خاصی میده یا مشکلاتشون رو برطرف ‌می‌کنه. از تست پزشکی هم که برگشتیم بهمون گفتن تا فردا دیگه باید هیچی نخورین و یه نفر از تیم خودشون باهمون فرستادن که یک آب آتشفشانی با خودش آورد که باید می‌خوردیم تا بدنمون کاملا پاک و آماده پذیرش آیاواسکا بشه! هر چی از سختی‌های آماده شدن برای تجربه آیاواسکا بگم در برابر سختی تجربه خودش واقعا کم گفتم.شنبه ۲۰ فروردین تا ظهر کمی توی هتل استراحت کردیم که برای مراسم آیاواسکا آماده بشیم. حدود ساعت ۴ عصر اومدن دنبال ما سه نفر (من، داییم و یکی از دوستاش) و به سمت بیرون از شهر رفتیم. نام اون منطقه دره اسرارآمیز secret valley بود و به اقامتگاهی که مختص به همین موضوع آماده کرده بودن، رفتیم. مهمانان این مراسم، ما سه نفر بودیم و در مقابل رهبری که مراسم رو پیش می‌برد که بهش اصطلاحا shaman گفته میشه و دستیارانش بودن. مراسم از ساعت ۶ با دعا شروع شد و بعد خوردن آیاواسکا و تا ساعت حدودا ۱۲ شب طول کشید که تجربه سخت و عجیبی بود و لازمه که یه مطلب اختصاصی در مورد تجربش بنویسم!شب توی اتاق‌هایی که بهمون داده بودن خوابیدیم و صبح با حالت گیجی از آیاواسکا بلند شدیم، اثرش به قدری قوی بود که تا چند روز بعد هم توی بدن نشونه‌هایی حس میشد. ظهر برگشتیم بیش بقیه همسفری‌ها و رفتیم به بازار شهر کوسکو و چون اخر هفته و تعطیل هم بود، حال و هوای خیلی زنده‌ و شلوغی داشت.عصر باید شهر کوسکو این نقطه فوق العاده از زمین رو ترک می‌کردیم و برمی‌گشتیم لیما. ساعت حدود ۹ شب بود که رسیدیم لیما و چون فردا ۶ صبح پرواز داشتیم دیگه همگی فرودگاه موندیم و توی شهر نرفتیم. قرار بود که فردا داییم، شیرین و دوستاش برگردن به امریکا و من و پوریا سفر رو ادامه بدیم به سمت جنگل‌های آمازون!آمازون، تقابل زایش و مرگ از نزدیکصبح دوشنبه ۲۲ فروردین من و پوریا به سمت شهر ایکیتوس (Iquitos) پرواز کردیم. منطقه آمازون بین کشورهای، برزیل، کلمبیا، پرو و اکوادور پخش شده است و یکی از بهترین نقاطی که میشه از آمازون بازدید کرد شهر ایکیتوس در پرو هست. رودخانه آمازون در پرو شروع میشه و پرویی‌ها به این موضوع افتخار می‌کنند که آمازون در این کشور به دنیا میاد.ایکیتوس شهر کوچکی هست و اکثر فعالیت‌های اقتصادیش شامل تجارت، صنعت و توریسم وابسته به آمازون هست. ماشینی که از قبل هماهنگ کرده بودیم توی فرودگاه اومد دنبالمون تا ما رو ببره به سمت اقامتگاه. از شهر خارج شدیم تا به سمت دلِ جنگل‌های آمازون حرکت کنیم. حدود ۱ ساعتی با ماشین رفتیم تا رودخونه آمازون رو برای اولین بار دیدیم. عظمت و وقاری که داشت توی همون نگاه اول مغلوبمون کرد.مسیر رو ادامه دادیم تا رسیدیم به اسکله کوچکی که با قایق باید مسیر رو ادامه می‌دادیم و ماشین دیگه نمیشد رفت. مسیری که با قایق باید میرفتیم تا به اقامتگاه در نقطه‌ای بکر از جنگل‌های آمازون برسیم حدود ۱ ساعتی بود و صحنه‌هایی که در مسیر میدیدم از میزان حجم زیبایی باورپذیر نبود. هر پدیده طبیعی که میدیدم با چیزهایی که قبلش در زندگی دیده بودم بسیار متفاوت بود، از آب رودخانه و درختان و گیاهن گرفته تا پرندگان و ماهی‌ها و حیواناتی که در مسیر میدیدم.هیجان زده شده بودیم و ترشح آدرنالین و دوپامین به مرز بالای خودش رسیده بود. قایق از بین جنگل‌های پوشیده و لابلای درختان به اقامتگاه رسید.اقامتگاه تشکیل شده بود از یک سالن اصلی که برای دورهم جمع شدن و رستوران ازش استفاده میشد و حدود ۲۰ تا کلبه که همگی با چوب بر روی ستون‌های چوبی روی آب ساخته شده بودن. فضای بسیار دوست داشتنی و آرامی بود که اقامت در اونجا به شکل کاملا بومی و منطبق با محیط انجام می‌شد. کلبه خودمون رو تحویل گرفتیم و توضیحات اولیه رو بهمون دادن و با راهنمای محلی خودمون اشنا شدیم و قرار شد ناهار رو بخوریم تا اولین تور جنگل نوردی رو شروع کنیم.گروهی که توی آمازون باهم بودیم یه گروه ۴ نفره به همراه راهنمای محلی بود، من، پوریا و دوتا پسر روسی که توی آلمان بزرگ شده بودن! از پشت اقامتگاه وارد جنگل‌های متراکم آمازون شدیم. و حدود ۳ ساعتی پیمایش داشتیم و جالبه که توی این سه ساعت مسیری که رفتیم در حدود تنها ۱ کیلومتر بود! به قدری جنگل‌ها متراکم هستند و اتفاقاتی که در اطرافتون می‌افته شما رو سرگرم می‌کنه که پیشروی خیلی کند انجام میشه. حیوانات و گیاهانی که میدیدم به معنای واقعی، حیاتی وحشی داشتند و به همین دلیل باید با احتیاط کامل توی محیط پیش می‌رفتیم. توی گردش اولمون تجربه‌های عجیبی مثل خوردن کرم، دیدن رتیل و عنکبوت‌هایی بزگتر از دوتا کف دست و تیکه پاره شدن خودمون توسط نیش پشه‌ها رو داشتیم. توی جنگل داشتیم قدم می‌زدیم که راهنمای محلی گفت خوب گوش کنید این صدای بارونه و بهتره برگردیم، ما ۴ نفر هم که هرچی گوش کردیم هیچی نشنیدیم، فکر کردیم اینجوری میگه که ما زودتر برگردیم و گفتیم بارون هم باشه که خب چیز عجیبی نیست توی بارون اصلا ادامه میدیم! و کمتر از ده دقیقه بعد بارونی به ما رسید که با هرچی بارون قبل از اون دیده بودم فرق میکرد و توی چند ثانیه به قدری خیس شدم که به سختی میتونستم دیگه راه بریم و جلو رو ببینیم و به هر بدبختی بود برگشتیم اقامتگاه.قرار شد استراحتی بکنیم و بعد از شام که ساعت ۷ عصر میخوردیم بریم برای گشت رودخانه آمازون در شب و شکار کیمن (cayman)! کیمن شبیه کروکدیل هست ولی سایزشون کوچیکتره. با قایق‌ها راه افتادیم بر روی رودخونه و توی تاریکی نور می‌نداختیم اطرافمون و زندگی در شب موجودات اونجا رو تماشا می‌کردیم که بسیار جذاب بود. برای گرفتن کیمن هم یکی دوباری تلاش کردیم که موفق نبودیم و در نهایت یه بچه کوچیکش رو راهنمای محلی تونست بگیره که از نزدیک ببینیمش. بعد از یکی دو ساعتی گشت شب روی رودخونه برگشتیم به اقامتگاه برای استراحت.سه شنبه ۲۳ فروردین دومین روز ما در آمازون بود و برنامه بعد از صبحونه شنا در رودخونه اصلی آمازون بود. رودخونه آمازون عریض ترین رودخانه جهان هست و در بعضی از نقاط عرضش به ۴۷ کیلومتر هم میرسه! اقامتگاه ما توی یکی از رودخانه‌های فرعیش بود و حرکت کردیم تا به آمازون رسیدیم. افسانه‌ای بین بومیان اونجا وجود داره که کسی که توی آب آمازون شنا کنه ۲۰ سال جوونتر میشه و خب من ۲۰ سال جوونتر شدم! به یکی از قسمت‌های به نسبت آروم رودخانه رفتیم و اونجا شنا کردیم و دمای آب و تجربه شنا در آمازون بی‌نظیر بود. یکی از موجودات جالبی که اونجا دیدیم دولفین‌های صورتی بودن که در نزدیکی ما شنا می‌کردن.برای ناهار برگشتیم اقامتگاه و بعد از نهار باید می‌رفتیم ماهیگیری ماهی پیرانا (piranha)، پیرانا ماهی گوشت خواری هست که دندون‌های بسیار تیزی داره و به صورت گله‌ای زندگی می‌کنند و میتونن یه گاو رو توی چشم بهم زدن بخورن! کلا محیط آمازون خیلی خشن هست و موجودات برای اینکه بتونن توی این محیط خشن و سخت زنده بمونن، تبدیل شدن به خشن‌ترین نسخه‌های موجود خودشون. مثلا حتی درختی که اونجا وجود داره تیغ‌هایی که داره از نظر خشن بودن هیچ‌جای دیگه‌ای به این درجه از خشونت نمیرسه. ماهیگیری هم با موفقیت انجام شد و تونستیم زنده برگردیم به اقامتگاه!برای شام، سرآسپز پیراناهایی که گرفته بودیم رو درست کرد خوردیم و واقعا طعم عالی داشت. بعد از شام هم یک جنگل نوردی کوتاه در شب رو تجربه کردیم و برای خواب برگشتیم به کلبه.چهارشنبه ۲۴ فروردین، آخرین روز ما در آمازون بود. صبح با قایق پدالی زدیم به دل جنگل‌های آمازون. صحنه‌هایی که توی آمازون دیده میشه بسیار بکر و ناب هستند و به نظرم از زیباترین قاب‌هایی هست که میشه توی زندگی دید و البته زندگی هم اونجا به همون نسبت سخت و دشوار هست. چند ساعتی پارو زدیم و اطراف اونجا رو گشتیم، احساس می‌کردم زیبایی‌های اونجا کاملا من رو پر و غنی کرده و باید دیگه کم کم آمازون رو ترک می‌کردیم.توی راهِ برگشت به اقامتگاه از روستایی به نام san juan de yanayacu هم بازدید کردیم که یک روستای ۵۰ خانواری از بومیان اونجا بودن که همونجا درس می‌خوندن، کار می‌کردن، ازدواج می‌کردن و زندگی می‌کردن. افرادی به شدت مهربان که نحوه زندگیشون توی اون محیط دشوار و سخت شگفت انگیز بود.san juan de yanayacuبعد از خوردن ناهار، با آمازون خدافظی کردیم و برگشتیم به شهر ایکیتوس. اونجا یه هتل گرفتیم که یک شب هم در شهر بمونیم. شهر ایکوتوس در کنار رودخونه آمازون قرار داده و محیط شهر گرم و دوست داشتنیه و آدم‌هاش هم خیلی دوستانه برخورد می‌کردند. شب رو کمی کنار ساحلش قدم زدیم و بعد هم رفتیم بار و کمی با آدمای دیگه هم صحبت شدیم. پنجشنبه ۲۵ فروردین از ایکیتوس برگشتیم لیما پایتخت پرو. محدودیت‌های رفت و آمد رو برداشته بودن و فرصت خوبی بود که لیما رو که ابتدای سفر نشده بود بگردیم، بریم ببینیم. یک روز با دوچرخه رفتیم و یک روز هم یک تور شهری با اتوبوس توریستی گرفتیم و نقاط معروف لیما رو بهمون نشون دادن. پرو یکی از نقاط معروف برای موج سواری هست و سواحل خیلی معروفی برای موج سواری داره. این دو روز آخر سفر یه دوره موج سواری هم برداشتم و کمی هم موج سواری یاد گرفتم.یکشنبه ۲۸ فروردین روز اخر سفرمون بود و باید دیگه برمی‌گشتیم خونه‌هامون، پوریا سوار هواپیما شد که بره مکزیک و از اونجا برگرده امریکا و من هم باید اول میرفتم کلمبیا، از کلمبیا به استانبول و از اونجا هم به تهران. و به این ترتیب یکی از بهترین سفرها و تجربه‌های زندگیم ثبت شد.  </description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 20:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمبیا کشور رنگ، موزیک و رقص</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-bsqajklu3axp</link>
                <description>سه سال بود که به خاطر کرونا نشده بود سفر ماجراجویانه برم و اواخر سال ۱۴۰۰ که شدت فراگیری کرونا کم شد تصمیم گرفتم یک سفر چالشی جدید رو برم و بعد از کمی بررسی و مشورت با داییم مقصدی که انتخاب کردم پرو بود و قرار شد که داییم هم از امریکا بیاد و توی این سفر همراه باشه و پرو رو باهم بگردیم.توی دی ماه بود که برای ویزا پرو اقدام کردم. پرو توی ایران سفارتخونه و کنسولگری نداره و به سفارت پرو توی ترکیه ایمیل زدم و مدارکی که لازم هست رو بهم لیست دادن و من براشون ایمیل کردم. بعد از اینکه مدارک رو تایید کردن براشون اصل مدراک رو ارسال کردم به همراه پاسپورت و اونا هم ویزا رو زدن داخل پاسپورت و بهم برگردوندن.نیما هم که سفرهای قبلی رو باهم رفته بودیم وقتی از سفر مطلع شد تصمیم گرفت اونم بیاد و مدارک اون رو هم ارسال کردیم و ویزا اون هم اومد.فکر میکردم که همه چیز داره بدون چالش پیش میره تا نزدیک تعطیلات عید که شد و اومدم برای بلیط اقدام کنم دیدم هیچ مسیری برای رسیدن به پرو از ایران متاسفانه برای ما وجود نداره. تمام مسیرها از توقف توی اروپا و امریکا بود که همگی ویزا شینگن یا امریکا رو می‌خواستن و توی زمان باقی مونده هم نمی‌تونستیم اقدام کنیم.من داشتم برای آخرین پنجشنبه سال ۱۴۰۰ که میشد ۲۶ اسفند برنامه ریزی می‌کردم که پرواز بگیرم و تقریبا ۱۰ روز مونده بود به اون تاریخ که اولین چالش، قبل سفر شروع شد و تصمیم گرفتم توی زمان باقی مانده برای ویزا کلمبیا اقدام کنم و در صورتیکه موفق به گرفتن ویزاش بشم بریم کلمبیا و بعد از کلمبیا به پرو.فرایند ویزا کلمبیا واقعا فراتر از انتظار خوب بود و همه مراحل آنلاین بود و حتی مصاحبه هم آنلاین انجام شد و درسته که کمی منابع انگلیسی برای اینکه چجوری انجامش بدیم کم بود و خود سایت سفارت هم خیلی خوب روی انگلیسی راهنمایی نکرده بود اما همین که آنلاین همه چیز رو پیش بردن درد و بلاشون باید بخوره توی سر این کشورهای اروپایی با این ویزا دادناشون و در نهایت عصر ۲۶ اسفند ویزا الکترونیکی صادر شد و فردای اون روز که آخرین جمعه سال بود سفر به همراه نیما شروع شد.از فرودگاه تهران رفتیم استانبول و از استانبول با یه پروازه ۱۴ ساعته رفتیم بوگوتا پایتخت کلمبیا. پلیس مهاجرت کلمبیا همون دم در ورودی وقتی پاسپورت‌ها رو چک می‌کرد و دید پاسپورت ما برای ایران هست مستقیم ما رو برد به اتاق مربوط به پلیس مهاجرت. اونجا یک ساعتی معطل شدیم تا ویزاها رو چک کرد و اطلاعاتمون رو ثبت کرد و مطمئن شد که ما اجاره ورود به کلمبیا رو داریم. کلا مشخص بود که ایرانی زیاد به کلمبیا نمیره و هم براشون جالب بود و هم خب باید بررسی می‌کردن.بعد از صادر شدن اجازه ورود، رفتیم که کوله‌ها رو تحویل بگیریم و بریم به سمت هاستلی که برای شب اول رزرو کرده بودیم. علاقه من به کلمبیا و فیلم‌هایی که در موردش دیده بودم و مطالبی که در موردش خونده بودم هیجان سفر رو برام چند برابر کرده بود و هرچیزی که میدیم برام جالب توجه بود. فرودگاه بوگوتا خیلی از فرودگاه تهران بزرگتر نبود ولی خب بسیار شلوغ تر و پر رفت آمد تر بود. اکثر توریست‌های کلمبیا اسپانیایی زبان‌های کشورهای اطرافش هستند.مساحت کلمبیا تقریبا ۶۰ درصد مساحت ایرانه و جمعیتش هم حدود ۵۰ میلیون نفره. دو فصل پرباران و کم باران داره و ششمین کشور از نظر برخورداری از منابع آبی هست و همین باعث شده که بسیار سرسبز باشه.بوگوتا پایتخت دوچرخهشنبه آخرین روز سال ۱۴۰۰، ساعت ۴ عصر بود که رسیدیم به فرودگاه بوگوتا و تا اجازه ورودمون صادر شد و کوله‌ها رو تحویل گرفتیم حدود یک ساعت و نیم طول کشید. توی تحقیقاتی که قبل سفر کرده بودم، اوبر رو بهم پیشنهاد داده بودن که گزینه خوبی برای جابجایی هست و از فرودگاه به هاستل با اوبر رفتیم. هاستلمون یه جای کوچیک و دنج و با سبک کلمبیایی توی مرکز شهر بود که به مراکز توریستی شهر بسیار نزدیک بود. تصمیم گرفتیم یه استراحت کوتاه بکنیم و شبش رو بریم بیرون چون هم آخر هفته اونجا بود و هم اخرین شب قبل از شروع سال جدید خودمون.اختلاف ساعت کلمبیا با ایران ۹ ساعت و نیم هست و چون ساعت خوابمون هنوز تنظیم نشده بود (البته تا ۳ روز بعدش هم این مشکل رو داشتیم) و همچنین به خاطر خستگی راه، خواب عمیقی رفتیم و این خواب عمیق در اولین روز در کلمبیا باعث دردسر هم شد. مغازه‌ها بستند و نتونستیم پول تبدیل کنیم و همچنین سیم کارت بخریم. توی سفرهایی که میریم تجربه بهمون ثابت کرده که سریع یه سیم کارت تهیه کنیم که بتونیم مسیرها رو پیدا کنیم و چون خوابمون برد نه سیم کارت داشتیم و نه پزو کلمبیا ولی سعی کردیم از اول سفر پر قدرت حاضر بشیم و اولین شب رو هم از دست ندیم و زدیم بیرون.چندتا خیابون رو همون اطراف هاستیل پیاده طی کردیم و به چندتا بار سرزدیم و بعد از صبحت با چند نفر متوجه شدیم که اگر میخوایم شب‌های اخر هفته‌های بوگوتا رو درست تجربه کنیم بهتره بریم منطقه ای به نام تی زون. مرکز بارها و کلاب‌های بوگوتا توی منطقه ای به اسم تی زون (zona T) بود که حدودا از ۹ شب تا ۴ صبح روز بعدش برنامه داشتن. کلمبیا بدون شک یکی از بهترین نقاط دنیا برای پارتی کردن هست و توی این موضوع صاحب سبک هستند. موزیک‌هایی اسپانیایی که پخش میشه، مدل رقص‌ها و خود آدماهایی که پارتی میکنن قطعا پاسخگوی تمام سلایق و سخت پسندان هست و کمتر کسی می‌تونه ادعا کنه که ناراضی برگرده. این حجم از پارتی و شادی که میکردن باعث سوپرایزمون شد و آخرین شب سال رو برامون خیلی ویژه کرد و با اینکه شب اول سفر بود و هم خسته بودیم و هم خیلی آماده نبودیم ولی سعی کردیم تا آخرین ساعات ازش استفاده کنیم.یکشنبه روز دوم سفر مصادف بود با شروع سال جدید شمسی، سال تحویل اونجا ساعت ۱۱:۳۰ صبح بود و خب ما صبح زود بیدار شدیم که کار سختی نبود چون خوابمون تنظیم نشده بود و تصمیم گرفتیم بریم که سال تحویل رو توی یه یکی از جاذبه‌های دیدنی شهر به اسم Monserrate باشیم. منسراته نام کلیسایی هست که در بلندی کوهی در وسط شهر است و از پایین توی مرکز شهر روی بلندای کوه معلومه. مسیر رو میشه هم پیاده رفت هم با قطاری که مسیرش از پایین کوه تا بالا و برعکس هست و خب طبیعتا روزهای یکشنبه که اخر هفته هست هم خیلی شلوغتر میشه. منسراته یه جورایی شبیه دربند تهران هستش  و چون مسیرش هم بهمون خیلی دور نبود پیاده رفتیم تا بالا. از هاستل ما که توی مرکز شهر بود تا بالای این کوه حدودا دو ساعت طول کشید و بعد از اینکه اونجا رو هم دیدیم و گشت زدیم ساعت حدود ۱۰ بود و تصمیم گرفتیم با قطار سریعتر برگردیم هاستل که اینترنت داشته باشیم و سال تحویل رو به خانواده‌ها زنگ بزنیم.توی مسیر برگشت نزدیک هاستل صف خیلی طولانی رو دیدیم که متوجه شدیم یه کنسرت توی فضای باز قراره ظهر برگزار بشه که برگزار کننده هم یکی از سازمان‌های حمایت کننده از ال‌جی‌بی‌تی‌ها بود و تصمیم گرفتیم بعد از سال تحویل حتما بیایم و این کنسرت توی فضای باز توی اون جمع تجربه کنیم. کلمبیا جزو کشورهایی هست که ازدواج همجنسگراها رو به رسمیت شناخته و کامیونیتی‌های فعالی هم برای این موضوع دارند. بعد از سال تحویل و اون کنسرت توی فضای باز که تجربه خیلی جالبی بود رفتیم توی شهر یکمی پیاده چرخ زدیم و بلاخره با سختی توی روز تعطیل یه صرافی پیدا کردیم که پولمون رو تبدیل کردیم و بعد هم توی چرخ زدن‌ها سیم کارت پیدا کردیم و خریدیم.فعالیت دوچرخه سواری و دویدن یکی از محبوبترین فعالیت‌ها در بوگوتا هست در حدی که دوچرخه رو به عنوان یکی از نماد‌های این شهر میشناسن و روزهای تعطیل برخی از خیابون‌ها ورود ماشین ممنوع هست و فقط مختص دوچرخه سواری میشه و مردمش il بسیار اهل دوچرخه سواری هستند و چندتا از تورنمنت‌های مهم دوچرخه سواری و دو مارتن هم توی این شهر برگزار میشه. ما میخواستیم روز بعد یه تور گردش شهری با دوچرخه بریم که توی برنامه ریزی‌هایی که برای سفر داشتیم میکردیم متوجه شدیم دومین فستیوال رقص بزرگ دنیا که سه سال هم بود به خاطر کرونا برگزار نشده بود توی بازه زمانی که ما توی کلمبیا هستیم قرار هست برگزار بشه و برای همین کمی برنامه رو تغییر دادیم که حتما اون فستیوال رو بریم ببینیم. برای همین تصمیم گرفتیم اخر سفر برگردیم بوگوتا و بیشتر بگردیمش و فردا صبح بعد از خوردن صبحانه یه ماشین اجاره کردیم و از بوگتا زدیم بیرون.سالنتو و دره کوکورایکی از فوق العاده ترین جاذبه‌های طبیعی کشور کلمبیا، دره کوکورا است که یک پارک ملی شامل نخل‌های بسیار باریک و بلندی هستند که ارتفاع آنها تا ۷۰ متر هم میرسه و نمونه مشابهی در دنیا ندارند. برای رفتن به این منطقه باید به روستای سالنتو رفت و من و نیما بعد از اجاره کردن ماشین به قصد دیدن این منطقه افتادیم. هرچی از زیبایی‌های جاده های این مسیر بگم بازم حق مطلب رو به جا نیاوردم. جاده سراسر بود از جنگل و درخت و سرسبزی و خیلی از طول مسیر هم رودخانه کنار جاده بود و زیبایی طبیعتش و رانندگی توی جاده هاش حسابی ما رو سر ذوق آورده بود. جالب اینکه تا حدود ۳ ساعت رانندگی که از بوگوتا بیرون اومده بودیم توی جاده های بین شهری هم مسیر ویژه دوچرخه برای کسایی که میخواستن توی جاده دوچرخه سواری کنند، بود. هرچه بیشتر به سالنتو نزدیک میشدیم منظره‌ها ناب‌تر و خاص تر می‌شدند. بوگوتا تا سالنتو حدود ۷ ساعت رانندگی است که ما چون توی مسیر کلی داشتیم لذت میبردیم و مکان های مختلفی توقف میکردیم  بعد از حدود ۹ ساعت رانندگی ساعت ۶ عصر اولین روز فروردین رسیدیم به سالنتو.سالنتو یک روستای توریستی است که از تنها دوتا خیابون اصلی تشکیل شده و تمامی کسب و کارهای اونجا بر محور توریست میچرخه و مهمترین جاذبه توریستی هم طبیعت بی نظیر اونجا هست. فضای سالنتو مثل اکثر مناطق توریستی دنیا خیلی زنده و پر هیاهو است. من و نیما که از زیبایی طبیعت مسیر حسابی سر ذوق اومده بودیم دیگه زیبایی های سالنتو رو هم که دیدیم، مثل بچه‌های کوچیک داشتیم ذوق می‌کردیم و یه هاستل خیلی خوب هم گشتیم پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم و برگردیم استراحت کنیم که برای فردا سرحال باشیم تا بتونیم حداکثر استفاده رو بکنیم.روز دوم فروردین صبح ساعت ۶ من بیدار شدم و منظره ای که از هاستملون از طبیعت اطراف میدیدم باور نکردنی زیبا بود و رفتم نشستم توی بالکن و یک ساعت فقط به طلوع افتاب و حرکت ابرها خیره شدم و از هوایی که به پوستم میخورد لذت بردم.نیما که بیدار شد و صبحونه رو خوردیم یک تور نصف روزه هماهنگ کرده بودیم که با اسب بریم اطراف رو بچرخیم. اسب سواری و تجربه دیدن منظره‌های اطراف سالنتو عالی بود توی مسیر از یک مزرعه قهوه هم بازدید کردیم. قهوه یکی معروفترین محصولات کلمبیا هست و توی اون منطقه هم مزرعه‌های معروفی وجود داره که تور برای بازدید ازشون و اشنا شدن از فرایند تولید قهوه میشه رزرو کرد.بعد از تور گشت با اسب و خوردن ناهار رفتیم برای بازدید از دره کوکورا. توی میدون اصلی سالنتو جیپ‌هایی هستند که توریست‌ها رو میبرند رو به اونجا. تقریبا ۴۰ دقیقه ای از سالنتو راه بود و مناظر مسیر فوق العاده بود. طبیعت اون منطقه واقعا با تمام مناظر طبیعی که تا حالا دیده بودم خیلی متفاوت بود. درخت و جنگل و سرسبزی بود ولی نه مدل جنگل‌هایی که توی ایران یا جاهای دیگه دیده بودم و به دلیل همین خاص بودن هم اون گونه خاص نخل‌ها تنها توی اون منطقه رشد کردند. رسیدم به نخل‌ها و مسیری که دیگه باید پیاده روی میکردیم. حدود ۳ ساعتی رو اونجا پیاده روی کردیم و از مناظر لذت بردیم و بعد هم با جیپ‌ها برگشتیم به سالنتو. عصر و شب رو هم توی بارها و رستوران‌های سالنتو که پر از توریست بودن گذروندیم تا سالنتو تبدیل بشه به یکی از خاطره انگیز ترین مقصد‌هایی که رفته بودیم و در نهایت فردا صبح آماده شدیم برای مقصد بعدی.مدئین، خاستگاه پابلو اسکوباردر صبح سوم فروردین به سمت مدئین حرکت کردیم. مدئین دومین شهر بزرگ کلمبیا بعد از بوگوتا هست و بین خودشون رایج هست که میگن مدئین هزار متر ارتفاعش از بوگوتا پایین تر هست و به همین نسبت، هم هواش گرمتر هست هم مردمش. مدئین پایگاه کارتل مدئین به ریاست پابلو اسکبار بوده که در اوج فعالیتش ۹۰ درصد کوکایین امریکا و ۸۰ درصد کوکایین دنیا رو تامین میکرده. در زمان فعالیت این کارتل، مدئین به عنوان خطرناک ترین شهر دنیا شناخته میشده ولی بعد از از بین رفتن کارتل و بدست گرفتن قدرت توسط دولت مرکزی این شهر بیشتر توریست پذیر شده.از سالنتو تا مدئین حدود ۶ ساعت رانندگی بود که ما حدود ساعت ۴ بعد از ظهر به این شهر رسیدیم و بوتیک هتلی رو در مرکز شهر برای اقامت و استراحت انتخاب کردیم تا برای دیدن شب‌های مدئین بریم بیرون. مدئین رو به عنوان محبوب ترین شهر برای پارتی‌های شبانه در کلمبیا میشناسن و شلوغ‌ترین منطقه هم پارک Lleras است که به هتل ما خیلی نزدیک بود. شب رو توی خیابون‌ها و بارهای اون اطراف چرخ زدیم و باید بگم فعالیت‌های شبانشون شبیه به هیچ کجای دنیا نیست و با اینکه کارتل‌‌ها دیگه توی این شهر وجود ندارند ولی سبک و سلیقه اشون هنوز توی سرگرمی های شبانه اونجا باقی مونده.صبح روز بعد برای بازدید منطقه ای به نام گواتاپی (Guatapé) که در ۵۰ کیلومتری مدئین هست رفتیم. منظره‌های مسیر بسیار زیبا بود و پر بود از دشت‌های سرسبز و دریاچه‌های پر آب. مهمترین جاذبه گردگشری در این منطقه صخره ای بزرگ به نام El Peñón است که گردشگران می‌تونند از پله‌های آن بالا برن و از بالای اون کل منظره اطراف آن قابل مشاهده است. به دلیل آب و هوای بسیار خوب، این منطقه استراحتگاه‌های با کیفیتی داره و به عنوان مثال یکی از ویلاهای پابلو اسکوبار هم در همین منطقه است که تور برای بازدید آن نیز هست. ما بعد از خوردن ناهار، عصر به مدالین برگشتیم و در شهر به گشت و گذار پرداختیم و در باشگاهی که نیما اونجا پیدا کرده بود رفتیم تمرین کردیم و شب هم از شانس خوب ما تولدی برای یکی از خانواده‌های سرشناس اونجا در طبقه پشت بام هتل برگزار بود که چون متوجه شدن ما از ایران هستیم از ما هم دعوت کردن و مهمونی به سبک کلمبیایی رو تجربه کردیم!صبح ۵ فروردین برای بازدید یکی از مهمترین جاذبه های توریستی مدئین رفتیم. محله ای به نام comuna 13، این محله به نوعی مرکز کارتل پابلو اسکوبار بوده و خب به طبع یکی از جرم خیزترین و البته فقیرترین محله‌های دنیا. بعد از ازبین رفتن کارتل، این محله به مکان توریستی شده که افرادی که به این شهر سفر میکنند یکی از محبوبترین فعالیت‌هایشان بازدید از این محله است. تغییر اکوسیستم اقتصادی این محله بسیار جالب توجه است و بچه‌هایی که می‌توانستند تفنگ بدست بگیرند و خرید و فروش مواد انجام دهند، الان راهنمای توریست‌ها هستند. سبک زندگی، گرافیتی‌ها و تاریخچه محله از جذابیت های این جای دیدنی هست.یکی دیگر از دیدنی‌های شهر مدئین مسیرهای تله کابین در طول شهر هست که به عنوان مترو از آن استفاده می‌کنند و به نام metrocable شناخته میشه. ما یکی از مسیرهای اون او انتخاب کردیم و بخش‌هایی از شهر رو از بالا دیدیم. قسمتی که ما از بالای اون رد شدیم جزو مناطق فقیر نشین بود که واقعا سطح فقر بالایی رو میشد توی خونه و زندگی اونها دید.ساعت ۲ صبح فردا پرواز داشتیم به مقصد بعدی و برای همین تصمیم گرفتیم بریم هتل و استراحت کنیم تا ساعت ۱۰ شب بلند شیم وسایل رو جمع کنیم و ساعت ۱۱ به سمت فرودگاه بریم تا ماشین رو تحویل بدیم و با پرواز به مقصد بعدی بریم. اما ... وقتی بیدار شدیم دیدیم ساعت ۱۲ صبح است. دیگه نفهمیدیم چطور وسایل رو جمع کردیم و چطور اتاق رو تحویل دادیم و ساعت ۱ صبح رسیدیم فرودگاه اما متاسفانه شرکتی که باید ماشین رو توی فرودگاه بهش تحویل میدادیم بسته بود و بی تجربگی ما هم باعث شد که کلید رو متوجه نشیم که میشه گذاشت توی باکس مخصوص و رفت و در نتیجه پرواز از دست رفت!برگشتیم هتل و گفتیم اگه میشه اتاق رو بهمون پس بده و طرف هم که متوجه شد پرواز رو از دست دادیم باهمون کنار اومد. یه پرواز گرفتیم برای ظهر و رفتیم خوابیدیم. از دست دادن پرواز باعث شد بتونیم صبحش یک جاذبه دیگه مدئین به اسم میدان Botero که قسمت بازار و قدیمی شهر بود رو ببینیم که جای بسیار زیبا و دیدنی هم بود که معماری شهر، مجسمه‌های زیبا، فرهنگ و زندگی مردم رو میشد دید. ظهر به سمت فرودگاه رفتیم و بالاخره ماشین پر ماجرا رو تحویل دادیم و پرواز کردیم به سمت بارانکیا.بارانکیا و جشنواره رقصبارانکیا شهری در شمال کلمبیا است که از بالا به دریای کارائیب میرسه. مهمترین جاذبه توریستی این شهر فستیوال سالانه رقص است که بعد از فسیتوال شهر ریو برزیل، بزرگترین فستیوال رقص دنیا است. این فستیوال ۴ روز است و به خاطر کرونا سه سال بود که برگزار نشده بود و ما که متوجه شدیم امسال برگزار میشه و تاریخش به سفر ما میخوره ،برنامه خودمون رو کمی تغییر داده بودیم که حتما این فستیوال رو ببینیم.شنبه ششم فروردین عصر بود که ما رسیدیم به این شهر که روز اول فستیوال هم بود و از توی فرودگاه دکوراسیون به سبک فستیوال انجام شده بود. یک هتل انتخاب کردیم و وسایل رو اونجا گذاشتیم و نزدیک‌های غروب رفتیم به سمت فستیوال. هر روز برنامه‌های ویژه ای وجود داره و مثلا روز اول افتتاحیه است و روز دوم و سوم رژه کارناول‌ها و روز چهارم اختتامیه. اما چیزی که توی همه اش مشترک هست، لباس های رنگی، رقص زیاد و موزیک بلند. با پرس و جو متوجه شدیم که باید به خیابانی بریم که اون شب اتفاقات اصلی فستیوال اونجا در جریان است. توی مسیر همه خونه‌ها یه اسپیکر گذاشته بودن و آهنگ با صدای خیلی بلند پخش میکردن که اصلا من چنین حجم صدایی از اسپیکرها تا به حال ندیده بودم و برام جالب بود.به خیابانی که اون شب فستیوال برگزار میشد رسیدیم هرچی نگاه میکردیم باعث تعجمون میشد. تا چشم کار میکرد جمعیت و شلوغی بود جوری که نمیشد براحتی از بین جمعیت گذشت و هر قسمتی از خیابان رو یک گروه غرفه و استیج زده بود و موزیک مختص خود رو پخش میکرد و برخی از غرفه ها هم آبجو و نشیدنی‌های رایگان پخش میکردن. برای ما که مراسم عزاداری عاشور را رو دیده بودیم این تفاوت فرهنگی برامون خیلی جالب بود ولی دقیقا مشابه هم بود که مثلا توی مراسم عزاداری ما هم هیئت‌های مختلف هستند که باهم به رقابت می‌کنند و نذری هم میدهند و فرقش فقط موضوع هست که اینجا عزاداری هست و اونجا موضوع رقص و شادی.همه در حال رقص بودن، البته اینقدر شلوغ بود که فقط میشد همونجایی که هستی وایسی و یکمی روی پاهات تکون بخوری ولی هرکسی گروهی رو انتخاب میکرد و با موزیکش می‌رقصید. لباس‌ها و رنگ‌ها خیلی شاد و هیجان انگیز هستند. در قسمت مشخصی هم گروه‌های موسیقی روی استیج اصلی خیابون از کشورهای مختلف برنامه اجرا میکردن. در نهایت همه چیز داشت عالی پیش میرفت تا اینکه متاسفانه توی شلوغی گوشی نیما رو از جیبش زدن. براش خیلی زد حال بود و دیگه دلش نمیخواست توی اون جمع باشه و باهم رفتیم هتل. من خودم برگشتم تنهایی کمی جمعیت و برنامه‌ها رو تماشا کردم ولی خب به خاطر نیما من هم در نهایت برگشتم هتل.فردای اون روز کمی اتفاقات دیشب رو بررسی کردیم و با نیما صحبت کردم که تمرکز کنه روی بقیه سفر نیما توی اون شهر دیگه دوست نذاشت بمونه، رفتیم یه ماشین گرفتیم که بریم به شهرهای دیگه ولی بهش پیشهاد کردم صبر کنیم کمی از رژه کارناول‌ها رو هم ببینیم و بعد بریم. رژه کارناول‌ها توی یک خیابان اصلی دیگه شهر برگزار میشد و گروه‌های مختلف میومدن میرقصیدن و برنامه اجرا میکردن و رد میشدن و مردم هم نشسته بودن دو طرف خیابان و تماشا میکردن، دقیقا مثل عبور دسته‌های عزاداری توی ایران با این تفاوت که همش موضوع رقص شادی بود ولی جالب بود که اینا هم لباس شیر تعزیه داشتن! و بلاخره عصر روز یکشنبه بارانکیا شهر زادگاه شکیرا رو به مقصد شهر بعدی سانتا مارتا ترک کردیمشهر بندری سانتا مارتا و مینکابارانکیا رو به سمت شرق و در امتداد دریای کارائیب رانندگی کردیم این جاده یکی از شمالی ترین جاده‌های امریکای جنوبی بود و یک سمت دریای کارائیب و سمت دیگر دشتزارها هستند. نیما که از اتفاق دزدیده شدن گوشی هنوز ناراحت بود کل مسیر رو من رانندگی کردم. ساعت حدود ۹ شب بود که من هم دیگه خسته شده بودم و رسیدم به یک منطقه گردگشری قبل از سانتا مارتا به اسم el rodadero که یه جایی مثل لواسان تهران بود که افراد پولدار اونجا یه خونه ای داشتن و در ساحل اونجا تفریح میکردن. من هم چون خسته بودم گفتم یه هتل بگیریم شب رو همینجا بمونیم که اینجا رو هم دیده باشیم.صبح دوشنبه هشتم فروردین نیما بلند کردم تا قبل صبحونه کمی کنار ساحل دویدیم و برگشتیم هتل صبحونه خوردیم و کمی هم توی استخر هتل که روی پشت بام بود و منظره ساحل رو داشت شنا و استراحت کردیم تا فشار سفر و ناراحتی نیما برای دزدیده شدن گوشیش کم بشه.حدود ساعت ۱۱ بود که رفتیم برای بازدید از پارک ملی تیرونا (Tayrona) که یکی از مهمترین جاذبه‌های طبیعی سانتا مارتا است. حدود ۱ ساعت راه بود و دم در بعد از تهیه بلیط و چک کردن ماشین و ثبت اطلاعاتمون بهمون اجاز دادن که با ماشین بریم داخل. حدود ۳۰ دقیقه ای رو داخل پارک طی کردیم که مناظر جالبی از کاکتوس‌های بلند، صخره، سواحل زیبا و رنگ فوق العاده دریای کارائیب بود تا رسیدیم به جایی که دیگه با ماشین نمیشد ادامه داد.توی پارک مناطق مختلفی رو میشه رفت و استفاده کرد که ما معروفترینش رو انتخاب کردیم به نام Playa Cristal که تنها دسترسیش با قایق بود. اونجا هم کمی شنا کردیم و فعالیت‌های ساحلی و آبی انجام دادیم و ناهار خوردیم بعد حدود ۴ ساعت برگشتیم و رفتیم سانتا مارتا تا غروب آفتاب رو ببینیم که منظره فوق العاده ای بود. معروف ترین محله توریستی سانتا مارتا قسمت قدیمی شهر است که خیابان‌های باریک و سنگفرش شده ای داره که بارها و رستوران‌ها هم با موزیک‌هایی که پخش میکردن و صندلی‌هایی که جلوی فروشگاه خودشون چیده بودن حس خیلی خوبی موقع قدم زدن میدادن. ما هم تا شب اونجا کمی گشت زدیم و شب برگشیتم به هتلمون در el rodadero  برای خواب و اماده شدن برای روز بعد.سه شنبه نهم فروردین بعد از خوردن صبحانه، اتاق هتل رو تحویل دادیم و رفتیم به سمت به یکی دیگر از جاذبه‌های طبیعی نزدیک به اون منطقه به نام مینکا (minca). جذابیتی که مینکا داشت این بود که با فاصله حدود یک ساعت و نیم میتونستی از سطح دریای کارائیب به ارتفاع ۶۵۰ متری برسی و آب و هوا گونه های جانوری و گیاهی به کلی تغییر می‌کند. مینکا یکی از مناطق با مناظر بی نظیر و معروف برای پرنده نگری برای دیدن پرنده‌های بسیار نادر است. یه هاستل خیلی خوب اونجا پیدا کردیم و بعد از مستقر شدن یه موتور اجاره کردیم و زدیم به دل طبیعت بکر مینکا.مسیری که با موتور رفتیم، یک مسیر اصلی داشت که ارتفاعات رو میرفت بالا و فرعی‌هایی که هر کدام یک جاذبه دیدنی بود. یک فرعی ابشار بود یکی دیگه مزرعه قهوه و مناظری که چشم رو نوازش می‌داد. همینجور که مسیر رو به سمت بالا میرفتیم پوشش گیاهی هم تغییر میکرد و هوا خنکتر میشد و منظره‌ها هم افق دیدشون بیشتر می‌شد و در ارتفاعات اگر وسعت دید اجازه میداد حتی میشد دریای کارائیب رو هم دید. وقتی برگشتیم به هاستلی که در مینکا رزرو کرده بودیم، آفتاب غروب کرده بود و توی فضای دنج و خلوت هاستل رفتیم و با بقیه مهمونا گپ زدیم و شب رو گذروندیم.روز بعد تا ظهر توی هاستل موندیم و از مناظر لذت بخش اونجا تا تونستیم بهره بردیم و توی استخر شنا کردیم و بعد از ظهر به سمت سانتا مارتا برگشتیم. در سانتا مارتا یک هاستل رزرو کردیم تا شب را اونجا بمانیم و فردا صبح به سمت اخرین شهری که در کلمبیا توی برناممون بود، حرکت کنیم. شب‌های شهر بندری سانتا مارتا مردم بیشتر توی بارها بودن و موزیک گوش میدادن و می‌نوشیدن. ما هم سعی کردیم کمی از سرگرمی های کلمبیایی‌ها در اون شب بهره‌مند بشیم و در نهایت وقتی حالمون حسابی خوب بود توی یک بار کارائوکه یک اهنگ ایرانی از ابی به مخاطبین کلمبیایی تقدیم کردیم و شب اخر در سانتا مارتا را اینگونه به پایان رسوندیم. کارتاخنا شهری برای علاقه مندان به تفریحات ساحلیپنجشنبه یازدم فروردین سانتا مارتا رو به سمت غرب برگتشیم و بارانکیا رو رد کردیم و حدودا سه ساعت دیگر مسیر رو به سمت غرب در امتداد دریای کارائیب ادامه دادیم. حدود ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به کارتاخنا رسیدیم. این شهر قدمت زیادی داره و در قدیم بندری مهم برای ورود و خروج کالا به کلمبیا بوده است. در حال حاضر این شهر یکی از محبوبترین مناطق ترویستی مخصوصا با اهداف فعالیت‌های آبی و آفتاب گرفتن در سواحل آن است. معماری شهر هم در قسمت مرکز شهر بافت قدیمی خودش رو حفظ کرده  که برخی از آنها جاذبه‌های گردشگری مانند قلعه و میدان‌های قدیمی و کوچه های سنگفرش شده هستند.کمی با ماشین در شهر گشت زدیم و هتلی را که کمی از مرکز شهر فاصله داشت و منظره دریای کارائیب و سواحل اونجا رو داشت انتخاب کردیم. بعد از اینکه استراحت کردیم برای شب به مرکز شهر که اکثر بارها و رستوران‌هاش قرار داشتن برای قدیم زدن رفتیم. چون شهر توریستی هست شب‌های بسیار پرهیاهویی به نسبت شهرهای دیگه شمالی کلمبیا داره و با اینکه تازه اخر هفته هم نبود ولی همه جور سرگرمی‌های شبانه و با کیفیت بالا میشد پیدا کرد.روز جمعه دوازده فرودین تصمیم گرفتیم برای دیدن یکی از خاص ترین جاذبه های طبیعی اون منطقه بریم. در فاصله یک ساعتی کارتاخنا گل آتشفانی وجود داره که میشه رفت داخلشون. پدیده واقعا جالبی بود، یه تپه حدودا ۳۰ متری که همش از همین گل‌های اتشفاشنی، لایه لایه روی هم اومده بود و درست شده بود. لباس‌ها رو باید پایین تپه در میاوردی و بلیط تهیه میکردی و از پله ای که درست کرده بودن بالا میفرتی تا به حوضچه گل میرسیدی. تجربه شناور شدن توی اون گل‌ها خیلی جالب بود، نه به نرمی آب بود و نه به سفتی زمین و دخلش هم که میرفتی هرچی دست و پا میزدی خیلی جابجا نمیشدی و درجه حرارتش گرمای مطلوبی بود که هر از چندگاهی هم قل میزد و از کف هوا و گل میومد بالا. چندتا از اهالی اونجا هم حالت رهنما داشتن و در صورت تمایل ازت عکس میگرفتن یا ماساژت میدادن توی حوضچه. خیلی باید احتیاط کرد که گل‌ها توی چشم نره چون باعث سوزش زیادی میشد. و در انتها هم در دریاچه کنار همونجا رفتیم و خودمون رو شستیم و بعد از خوردن ناهار در همونجا که ماهی خیلی خوشمزه ای بود برگشتیم کارتاخنا به سمت هتل.شب قبل توی مرکز شهر با یک خانم کلمبیایی که امریکا زندگی میکرد آشنا شدیم که برای عروسی یکی از اقوامشون اومده بود اونجا و برای فردا شبش که عروسی بود ما رو هم دعوت کرد تا با مراسم‌هاشون آشنا بشیم. برای همین شب رفتیم عروسی و بعد هم کمی توی همون مرکز شهر گشت زدیم و برگشتیم به هتل.بوگوتا ایستگاه اول و اخر در کلمبیاروز شنبه سیزدهم فرودین بلیط داشتیم که از بارنکیا برگردیم بوگوتا، صبح بعد از خوردن صبحانه و تحویل دادن اتاق هتل به سمت بارانکیا حرکت کردیم و ماشین رو در فرودگاه تحویل دادیم و با پرواز حدود ساعت ۴ عصر رسیدم به بوگوتا.اینبار هتلی که انتخاب کردیم خارج از مرکز شهر بود و چون اخر هفته بود و دفعه قبلی اونجا بودیم خیلی تجربه نداشتیم، اینبار رفتیم همون منطقه تی زون و سعی کردیم از تجربه‌هایی که در آشنایی با فرهگ کلمبیا بدست اورده بودیم استفاده کنیم. موزیک‌های و رقص‌های اسپانیایی واقعا از زیباترین‌ها هستند و توی کلاب‌هاشون اکثرا در حال رقص هستند و کمتر کسی رو میبینه که گوشه ای ایستاده باشه.یکشنبه چهاردهم فروردین اخرین روزی بود که در کلمبیا بودیم و صبح رفتیم برای تور شهر با دوچرخه که ابتدای سفر به دلیل تغییر برنامه نتونسته بودیم انجام بدیم. تور بسیار پر باری هم بود و بسیاری از جاهای دیدنی شهر بوگوتا مثل پارک متروپولیتن و میدان بولیوار رو با دوچرخه رفتیم و حدود پنچ ساعتی در بوگوتا دوچرخه سواری کردیم.شب هم خودمون آخرین گشت رو توی شهر زدیم و برگشتیم هتل که وسایل رو جمع کنیم برای خروج از کلمبیا. نیما متاسفانه تصمیم گرفته بود که پرو نیاد و برگرده به تهران و من هم از کلمبیا راهی لیما شدم تا اونجا داییم رو ملاقات کنم و باهم در پرو سفر کنیم.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 18:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دره اسرارآمیز کال جنی</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%86%DB%8C-tyfvpj8mkzoa</link>
                <description>به خاطر فشارهایی که اعتراضات و اتفاقات ایران این چندماه بهم وارد کرده بود، نیاز داشتم که برای حفظ سلامت روانم اقدامی بکنم و تصمیم به یک سفر گروهی طبیعت گردی گرفتم. اولویت دادن برای حفظ سلامت روان و جسم در این شرایط از مهمترین کارهاست تا بتونیم مسیر رسیدن به ایران آزاد و آگاه رو که طاقت‌فرسا هست، سالم طی کنیم.دلاهو یک تور سه و نیم روزه به مقصد طبس داشت که یکی از بی‌نظیرترین سفرهام شد و این نوشته حاصل تجربه این سفر است.سه شنبه ۶ دی‌ماه ۱۴۰۱ به همراه اعضای گروه در حدود ساعت ۸ شب با اتوبوس به سمت طبس راه افتادیم. گروه بسیار صمیمی بود و از همون ابتدا نشونه‌های یک سفر خاطره‌نگیز مشخص بود. از جاده قم به سمت طبس رفتیم و مسیر بسیار طولانی بود و حدود ۹ صبح به هتل نارنجستان طبس که قرار بود اونجا اقامت داشته باشیم، رسیدیم.تذکر مهمی که توسط «اهورا» لیدر تور داده شد این بود که پلیس راه جندق به شدت سخت‌گیر هست و مراقب باشید چیزی همراه خودتون نداشته باشید. این هشدار رو از چند مسافر دیگه هم در طبس شنیدم و اگر شما هم اولین بار هست از اون مسیر عبور می‌کنید به این موضوع دقت کنید تا به امید اینکه در آینده ایران این موضوعات هم دیگه حل بشه و دغدغه نباشه.بعد از خوردن صبحانه و یک استراحت کوتاه «حسین بندگی»، لیدر محلی به گروه اضافه شد تا بازدید از دیدنی‌های این منطقه رو شروع کنیم. اولین مقصد «آبگرم معدنی مرتضی علی» بود. با اتوبوس به محل رفتیم و بعد یک پیمایش حدودا ۴ ساعته در رودخانه داشتیم.رودخانه که در دره‌ای جریان داشت، از ترکیب دو سرچشمه متفاوت بوجود می‌آمد، یک سرچشمه آب‌های معدنی همون منطقه که دمای گرمی داره و سرچشمه دیگر هم آبی که از مناطق بالادست میاد و به شدت سرده و به خاطر چگالی‌های متفاوتی که دارند با سرعت کم ترکیب و هم‌دما می‌شن و این باعث شده یکی از نادرترین صحنه‌های طبیعی خلق بشه جوری که در بعضی از نقاط مسیر در رودخانه یک پای شما آب کاملا گرم رو حس میکنه و یک پای دیگه آب سرد رو.آب گرم مرتض علی عکس از پریاطبس رو به عنوان منطقه کویری میشناسند ولی مواجه‌ای که من با این منطقه داشتم کاملا غیرمنتظره نسبت به تصوری که از کویر دارم، بود. طبس منطقه بسیار پر‌آبی است اما به دلیل مواد معدنی خاک و آب و هوا اجازه شکل گیری پوشش گیاهی از مدل پر تراکم مانند شمال کشور پیدا نشده و همین باعث شده مناظر منحصر به فردی اونجا شکل بگیره.منطقه طبس از نظر زمین‌شناسی بسیار غنی است و در یونسکو به عنوان «ژئوپارک طبس» ثبت شده که نشون دهنده اهمیت زمین شناختی، فرهنگی، باستانی و بوم شناسی اونه. ژئوپارک‌ ها میراثی هستند که از فعالیت‌های بلند مدت طبیعی و انسانی باقی ماندند و باید به صورت پایدار مراقبت و مدیریت بشن. بزرگترین منابع زغال سنگ ایران در طبس است که بیانگر وجود جنگل‌های انبوه و دریاچه‌های بزرگ در گذشته‌های دور در این منطقه است.بعد از چشمه مرتضی علی برای ناهار در روستای خرو به مجموعه عمادالملک که در نزدیکی همانجا قرار داشت، رفتیم که غذا و فضا هر دو بسیار عالی بود. بارانی که قبل از ناهار قطره قطره شروع شده بود، بعد از ناهار شدت گرفت و به قدری زیاد بود که امکان بازدید از جایی رو نمیداد و خود همین مدل باراش هم از اون مواردی بود که انتظارش رو در طبس نداشتم. به اقامتگاه برگشتیم و چون شب قبلش رو هم توی اتوبوس بودیم، استراحت کردیم تا فردا بازدیدمون رو از منطقه ادامه بدیم.پنجشنبه ۸ دی‌ماه اولین گشتمون رو از باغ گلشن شروع کردیم، این باغ نمونه‌ای از یک باغ ایرانی است که در آثار ملی نیز ثبت شده و مانند باغ شازده کرمان، وجود چنین باغی در منطقه کویری جالب و عجیب است.بعد از باغ گلشن برای بازدید دره «کال جنی» رفتیم. کال به دره و یا مسیری که بر اساس سیلاب ایجاد شده، گفته میشه و بومی‌ها به خاطر فضای وهم انگیز و مرموزی که اینجا داره به اون کال جنی و یا دره جن‌ها می‌گن. این منظره طبیعی بی‌نظیر به دوران ساسانی برمیگرده و قدم زدن در دره‌ها و دیدن دیواره‌هایی که از میلیون‌ها سال پیش قدمت دارند و حوضچه‌های آب در راهروهای پیچ در پیچش در وسط اون منطقه کویری، انرژی فوق العاده‌ای منتقل می‌کنه و نقطه عطفی در سفر بود.کال جنیحسین بندگی که لیدر محلی گروه بود، مدیر این ژئوسایت هست و توضیحات دلنشینی که می‌داد لذت بازدید رو دو چندان می‌کرد. زیبایی سحرآمیز کال‌جنی و اقدامات حسین یکی از انگیزه‌های جدی من برای نوشتن این متن بود. حسین عاشقانه برای این مکان طبیعی و آماده شدنش برای بازدید وقت گذاشته و عشقی که صرف پا گرفتن اونجا کرده کاملا مشهود است. به نظر من طبیعت یکی از مقدس‌ترین پدیده‌هاست که محافظت و رسیدگی از اون وظیفه تک تک افراد است و امثال حسین بندگی که برای این هدف اقدامات این چنین موثری می‌کنند، به نوعی کم کاری بقیه رو هم به دوش می‌کشند. کال جنی با اسم افرادی مثل حسین بندگی در دوران حاضر معنا پیدا می‌کنه و ادرس اینستاگرامش رو هم اینجا میذارم برای ارتباط باهش و آشنایی بیشتر با دره اسرارآمیز کال جنی.یکی دیگر از جاذبه‌های بی نظیر کال جنی بازدید از خانه گبری هست که قدمت آن ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال قبل تخمین زده میشه که بازدید از اون با هماهنگی باید انجام بشه و دلانی در دل کوه و صخره‌ها ساخته دست بشر است و احتمالا مصارف عبادتگاهی در آن زمان داشته.خانه گبریبعد از دره کال جنی و خوردن ناهار در مجموعه تفریحی سرگرمی و مرکز اطلاعات کال جنی،  به بازدید از روستای «ازمیغان» و آبشار «تخت عروس» رفتیم که پیاده‌روی ۳ ساعته‌ای داشت. این روستا مناظری منحصر به فرد داره و به دلیل وفور آب در این روستا در دل کویر کشاورزی و حتی برنج کاری انجام می‌دهند! مناظر این روستا برای من صحنه‌هایی که از مراکش در فیلم‌ها دیده بودم رو تداعی می‌کرد.روستای ازمیغان عکس از فائزهغروب به شهر طبس برگشتیم و کمی در شهر و بازار گشت زدیم و شب برای خواب به اقامتگاه رفتیم تا برای روز اخر و برگشت به تهران استراحت کنیم.روز جمعه ۹ دی به سمت تهران حرکت کردیم و در مسیر از «کویر حلوان» و «دریاچه آب نمک خور» هم بازدید کردیم و پیاده روی سبکی در این دو مقصد نیز داشتیم. کویر حلوان تنها قسمتی از سفر بود که تصور عمومی از کویر با چیزی که میدیدم یکی بود البته بازهم به گفته «اهورا» کویر حلوان بسیار پر اب است و اگر زمین را مثلا بکنید در عمق کم به آب میرسید! کمی از سکوت و پیاده روی بر روی ماسه‌های کویر لذت بریدم و به سمت دریاچه نمک خور رفتیم.دریاچه نمک خور هم هیچ شباهتی به دریاچه نداشت! و شش ظلعی‌های نمک بودن به صورت منظم در کنار هم بر روی بیابان بودند که مناظر حیرت انگیزی رو درست کرده بودند. دلیل شکل گیری این پدیده اینه که بعد باراش در این منطقه به دلیل شوری بالای خاک، آب زیاد در عمق فرو نمیره و سطح خاک باقی میمونه و شب که هوا سرد می‌شه این اب یخ میزنه و به دلیل افزایش حجم، خاک‌ها از سطح زمین بلند میشن و مثل یک زمین شخم خورده به نظر میرسه و وقتی آب در مرور زمان تبخیر میشه و خاک سر جاش برمی‌گرده به دلیل میزان بالای نمکی که در خودش داره این اشکال شش ظلعی زیبا تشکیل میشه.دریاچه خور عکس از آرمینو در نهایت تقریبا نمیشه شب بود که به تهران برگشتیم و این خاطره بیادماندنی از مناظر و همسفریان دوست داشتنی بخشی از وجود من شد.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 21:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ایران بعد از انقلاب شبیه عراق و سوریه می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ly2vq4yihhlz</link>
                <description>در این روزها که مردم برای تغییر و مبارزه با ظلم تلاش می‌کنند یکی از موضوعات بحث برانگیزی که برخی را برای مبارزه به شک می‌اندازه اینه که با کنار رفتن حاکمیت فعلی، وضعیت کشور بدتر و شبیه به عراق و سوریه خواهد شد.توی اپیزود ۸۰ بی پلاس که در مورد کتاب Superforecasting (هنر پیش‌بینی) هست، به نکته بسیار درستی اشاره می‌کنه و اون اینه که میگه اساسا سیستم‌های پیچیده مثل آب و هوا یا سیستم‌های زیست شناختی یا اقتصادی،اجتماعی و یا سیاسی اساسا در بلندمدت قابل پیش بینی نیستند و این ذاتشون هست و ربطی هم به عدم توانایی علم نداره.مثال میزد که علم هرچقدر هم پیشرفت کنه مثلا میتونه دقتش رو بالا ببره که نهایتا دو سه روز آینده وضعیت آب و هوا رو درست پیش بینی کنه و پیش بینی وضعیت هوای یک ماه یا سال آینده اساسا ممکن نیست. بنابراین اینکه افرادی پیش بینی میکنند که ایران بعد از تغییرات شبیه عراق میشه در کل اشتباهه و اینقدر پارامترهایی گوناگون می‌تونه اتفاق بیفته که نمیشه نتیجه رو پیش بینی کرد که ایران چه شکلی خواهد شد.اما نکته مهم برای من اینه که درسته که نمیتونم آینده ایران رو پیش بینی کنم ولی میتونم دنبال این باشم که دوست دارم آینده ایران چه شکلی باشه و سیستم درست برای اداره یه کشور در آینده چیه و براش تلاش کنم و همراه جذب کنم که آینده به اون سمت بره. فارغ از اینکه نتیجه چه خواهد بود، من کار درست رو باید انجام بدم.اتفاقا داستان امام حسین نمونه بارز این شیوه زندگی هست. امام حسین نیومد حساب کتاب کنه که ۷۲ نفر بر ده ها هزار نفر آیا پیروز میشه یا نه؟ تلاشش رو کرد که آزاده باشه و جلوی ظلم و اشتباه کوتاه نیاد.یکی از مباحث مناقشه برانگیز دیگه که تا حدی به بحث قبلی مرتبط هست اینه که ادعا میشه که در این شرایط هر دو طرف دارند خشونت می‌کنند و شبیه هم رفتار می‌کنند! در پاسخ باید بگم که اگر در داستان امام حسین میشه گفت که هر دو طرف شبیه هم رفتار کردند و دست به اسلحه و شمشیر بردند برای این شرایط هم صادقه! ما با ظلم خالص مواجه هستیم، یک ظلم عیان که خودش رو کاملا محق میدونه و حاضر به کوچکترین تغییری نیست و سکوت در مقابلش و تلاش نکردن برای از بین بردنش اشتباهه فارغ از اینکه موفق بشیم یا نه.ما نمیتونیم پیش بینی کنیم که ایران بعد از انقلاب مثل عراق میشه یا کره جنوبی ولی میتونیم تلاش کنیم که هم ظلم از بین بره و هم بعد از ظلم سیستم درست بر کشور حاکم بشه و این همون کار درستی هست که وظیفمونه براش تمام تلاشمون رو بکنیم.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 23:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای جادی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C-uuhvcfevqgsx</link>
                <description>ویدئویی رو از علی بندری در مورد جادی دیدم که خیلی به دلم نشست و توی ویدئو پیشنهاد کرده بود در مورد جادی صحبت کنیم تا این افراد در حد یک اسم در خبر باقی نمونند که مثلا «جادی بازداشت شد» و به نظرم توی این روزگار که خشم پر رنگ ترین احساس توی خودم و اطرافیانم هست و برای مقابله با ظلم موجود دنبال کار موثری می‌گردیم، این یک قدم موثر میتونه باشه.ویدئویی رو برای جادی ضبط کردم و هرچقدر تلاش کردم به خاطر وضعیت افتضاح اینترنت نتونستم در یوتوب منتشرش کنم برای همین تصیم گرفتم برای جادی بنویسم.من جادی رو در توییتر دنبالش می‌کنم و چندتا از ویدئوهای یوتوبش رو سر موضوعات مختلف دیدم و چند باری هم دیدار حضوری کوتاه بوده. اثری که جادی بر اکوسیستم فضای آنلاین کشور داره به قدری زیاد هست که  امکان نداره که شما بخواهید در فضای انلاین فعالیت کنید و اثر فعالیت‌های جادی رو نبینید. جادی فردیست به شدت تاثیرگذار که حداقل اکوسیستم فعالین آنلاین کشور وام دار فعالیت‌هاش هست.خصوصیاتی که جادی رو برای من الهام بخش میکنه اول از همه دغدغه مند بودن در خصوص مباحث اجتماعی و آزادی هست. جادی یک مهندس برنامه نویس هست ولی زمانی که برای آگاهی بخشی در خصوص دغدغه‌‌های اجتماعیش می‌ذاره تا کمک کنه آینده از امروز بهتر باشه مثال زدنی هست. این نحوه زندگی که منفعل نبودن نسبت به مسائل به بهانه اینکه تخصص ما چیز دیگری هست، برای من آموزنده بوده. من از جادی یادگرفتم که اگر هدف آینده ای بهتر است قطعا از این مسیر دغدغه مندی اجتماعی برای تک تکمون می‌گذره. مباحثی هم که بهش میپردازه مشخصه که بعد فکر و بررسی با مدل خودش میاد و از عمقی به مسائل میپردازه که برای من تلنگر زننده هست. از مباحث مربوط به نبود یک عدالتخانه مستقل در کشور گرفته تا مباحث مربوط به حقوق زنان و سانسور و آزادی رو همگی در زمانی که مطرح کرد به بالابردن آگاهی عمومی کمک کرده.یک خصوصیت دیگه از جادی که برای من روشنایی بخش مسیرم بوده، روحیه فوق العاده و سرشار از انرژی جادی هست. ظلم‌هایی که در حق جادی شده و سنگ‌هایی که در مسیرش قرار دادن، شاید اگر خیلی کمتر از اون مقدار رو من و امثال من تجربه می‌کردیم، دلایل کافی داشتیم برای ناراحتی زیاد و اعلام انزجار و خشم کردن از زندگی و سرنوشت ولی جادی سرشار از زندگیه و همینطور که خودش میگه «بخندید چون این مهمترین چیزیه که دارید و نذارید ازتون این رو بگریند» و خودش قطعا یک الگو برای این نحوه شاد زیستن هست.یک خاطره هم از جادی توی ذهنم مونده که به نظرم بازگو کردنش میتونه مفید باشه. چندین سال پیش فعالین اکوسیستم در رویدادی افطاری دعوت بودن که جادی هم حضور داشت و از طرف حاکمیت هم نمایندگانی از وزارت ارتباطات و کمیته فیلترینگ هم به مراسم آمدن. جادی پس از اینکه متوجه شد این افراد هم حضور دارند مراسم رو ترک کرد و در این مورد هم توییت کرد که دوست نداره با این افراد یکجا به گپ و گفت بشینه.بسیاری از فعالین از جمله خود من این استراتژی رو داشتند که از این دیدارها فرصتی برای صحبت، اصلاح و تغییر در نگاه حاکمیت و نزدیک کردن نگاه تصمیم گیران به نگاه فعالین استفاده کنند ولی جادی که اون زمان وبلاگ کیبورد آزادش مجددا فیلتر شده بود حتی حاضر به بودن توی اون جمع با افرادی که فیلتر و سانسور میکنند و بعد ادعای گفتگو و مذاکره دارند هم نشد. افرادی که خودکامه هستند و هیچ صدایی جز صدای خودشون رو حق نمی‌دونند، جادی به درستی میدونست که این سیستم با مذاکره اصلاح پذیر نیست و تغییر اونها از مسیر مذاکره حداقل انجام نمیشه. با کسی که می‌کشه، فیلتر می‌کنه، سانسور میکنه و دشمن آزادی هست، مذاکره کردن هیچ معنایی نداره.امیداورم جادی هرچه زودتر صحیح و سلامت از زندان آزاد بشه و مثل همیشه پر انرژی و شاد به زندگیش ادامه بده و به آگاهی بخشی برای وجدان عمومی جامعه قدم برداره و مسیرش رو افراد بیشتری ادامه بدن. به امید آزادی برای جادی و همه آزادی‌خواهان و گسترده شدن هرچه بیشتر آگاهی در جامعه.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 19:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوپولیسم زاییده شرایط پوپولیسم پذیر است</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D9%BE%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D9%BE%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ttnmm9aqud8c</link>
                <description>Photo by Yuriy Rzhemovskiy on Unsplash  روزنامه ایران پنجشنبه ۱۳ آذر یادداشتی به قلم امیر ناظمی رئیس سازمان فناوری اطلاعات با عنوان «پوپولیسم مطالبه‌گری» منتشر کرد که در این یادداشت ایشان نقد کرده بودن که مطالبه گری هم می‌تواند توسط پوپولیست‌ها مصادره شود و این پدیده زمانی رخ می‌دهد که پرسشی مطالبه گرانه از فردی که مسئولیتی در قبالش ندارد، پرسیده شود. ایشان همچنین از پیامدهای این پدیده به پنهان شدن پاسخگوی اصلی اشاره کرده بودند. با ذکر خلاصه این یادداشت که متن کامل آن بر روی آرشیو روزنامه ایران قابل دسترس است، نیاز است که با نگاهی دقیق و از زاویه‌ای دیگر به این موضوع پرداخته شود.اگر بخواهیم این فرضیه را بپذیریم که افرادی هستند که به دنبال منحرف کردن افکار عمومی و روحیه مطالبه‌گرانه افراد به سمت فرد غیر مرتبط هستند، همانقدر که به آن افرادی که مطالبه غیرمرتبط کرده‌اند نقد وارد است، به همان میزان و بلکه بیشتر به سیستمی که به دلیل نبود جریان آزاد اطلاعات، شفافیت، آگاهی بخشی و آموزش‌های لازم، شرایط را برای زایش چنین پدیده‌ای بوجود آورده است، نقد وارد است. پدیده‌های مخرب همانند میکروب‌هایی هستند که نیاز به شرایط مطلوب برای رشد و خودنمایی دارند و بهترین راه برای مقابله با آنها پیشگیری قبل از وقوع است.به بیانی دیگر اگر مطالبه گران وزیر ارتباطات را برای گرانی قیمت گوشی و لپ تاب و یا فیلترینگ مخاطب قرار می‌دهند، شاید بهتر باشد به جای تقبیح مطالبه‌گران و برچسب عوام گرایی به آنها زدن، ریشه مشکل را در کم کاری خودمان در اطلاع رسانی و آموزش جستجو کنیم که چرا حوزه وظایف و ماموریت و اقدامات خود را به اندازه کافی شفاف نکرده‌ایم. یک استارتاپ زمانی که محصولی تولید می‌کند وظیفه معرفی ماموریت محصول برای کاربران نیز به عهده خود همان تیم است و اگر مخاطبان درک درستی از ماموریت آن محصول پیدا نکنند، اینکه آن تیم مخاطبان را به عوام گرایی محکوم کند که مشکل از شماست که محصول ما و ماموریتش را درک نمی‌کنید آیا رویکردی برای بهبود و حل مشکل است و یا مسیری برای سرپوش گذاشتن بر روی ریشه مشکل؟ و این انتخابی مهم برای قرار گرفتن در شاهراه مسئولیت ‌پذیری است.به صورت مشخص مجلس قانون «پایانه‌های فروشگاهی و سامانه مودیان» را یک سال پیش به دولت جهت اجرا ابلاغ کرده است. طبق قانون مذکور کارگروهی متشکل از پنج عضو شامل سازمان مالیات، وزارتخانه‌های «ارتباطات و فناوری اطلاعات»، «صنعت، معدن و تجارت» و «اطلاعات» و بانک مرکزی جهت سیاست گذاری اجرای این مصوبه تشکیل شده است. این قانون تاثیرات جدی بر روی کسب و کارها و بخش خصوصی خواهد گذاشت و چه در زمان قانون گذاری و چه در مدت یکسال برنامه ریزی اجرایی بعد از ابلاغ قانون، هیچگونه نظرخواهی از ذینفعانی که تاثیر جدی بر روی فعالیت آنها گذاشته می‌شود، انجام نشده است. و در نهایت استارتاپ‌های فین‌تک عصر روز شنبه ۸ آذر تنها ۵ ساعت قبل از اجرای این قانون از جزئیات مطلع شدند که با اعتراض آنها به دلیل ایراد جدی در اجرا که با روح و متن قانون فاصله جدی داشت، اجرای آن به تعویق افتاد.حال سوال این است که اگر استارتاپ‌های فین‌تک، وزارت ارتباطات و نماینده تام‌الاختیار این عضو کارگروه را مخاطب قرار می‌دهند و مطالبه می‌کنند که چرا در این مدت از آنها نظرخواهی نشده است آیا راهکار این است که پاسخ گفته شود ریاست این کارگروه عضو دیگری است و اجرا کننده مصوبه نیز دستگاه دیگری و من به اشتباه مخاطب قرار گرفته‌ام و مطالبه گری پوپولیسم رخ داده و یا راهکار مطلوب‌تر این است که با پذیرش مسئولیت، نقص‌های خود در اطلاع رسانی از اقدامات سازمان متبوع به ذینفعان این حوزه  را پذیرا باشیم و سعی در ایجاد تعامل واقعی برای اجرای نص صریح قانون داشته باشیم؟</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 12:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستایی به بزرگی هند</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%AF-tt0tylj0tki3</link>
                <description>عید امسال سفری به هند داشتم که تجربه بی نظیری بود. سفر کردن همیشه تجربه های خوبی به همراه داره اما دیدن جاهایی که ممکنه نظیرش کمتر وجود داشته باشه همیشه اون مقصد رو متفاوت میکنه و بدون شک هند یکی از این مقصدها است.واکنشی که افراد معمولا بعد از اینکه متوجه می شوند به هند سفر کرده ام نشان می دهند، ماهیچه‌های صورتشان را منقبض می کنند و می پرسند «همینجوری که میگن کثیف و شلوغ بود؟» و جواب من به این سوال این است که «هند تابلو بسیار بزرگی است که کثیفی و شلوغی هم جزوی از این تابلو بزرگ و بی نظیره و بستگی داره که بخوای چطور به این تابلو نقاشی بی مانند نگاه کنی».جمیعت و جمعیت و جمعیتاولین چیزی که در هند به چشم میاد، جمعیت بسیار زیادشونه. در حال حاضر یک میلیارد و سیصد و شصت میلیون نفر (هفده برابر ایران) در کشوری به مساحت دو برابر ایران زندگی میکنن! با نرخ رشد جمعیتی هم که داره به زودی مقام اول پر جمعیت ترین کشور دنیا رو از چین می گیره.تبعات این جمعیت تقریبا در همه چیز نمود پیدا میکنه و سبک زندگیشون کاملا تحت تاثیر این مقدار زیاد از جمعیت قرار گرفته. درک این جمعیت و اینکه چطور این سیستم شلوغ کار می کنه اصلا ساده نیست! و وقتی خیلی از اتفاقات عجیب این کشور رو دنبال می کنی میشه رد پای این رو پیدا کرد که یکی از دلایل شکل گرفتن اون اتفاق، جمعیت بسیار زیادی هست که در هند زندگی می کنه.یکی از تفاوت های زندگی شهری و روستایی، رعایت شدن قوانینی مثل ایستادن در صف، رانندگی بین خطوط و قوانین دیگری که لازمه رعایت در محیط های پر جمعیت تر است. ادعایی که در مورد هند می توان کرد، یک روستا به وسعت یک کشور است چرا که قوانین شهر نشینی که لازمه رعایت در محیط های پر جمعیت است هیچکدام در آن رعایت نمی شوند! در اکثر مواردی که در  ادامه از این کشور توصیف خواهم کرد شما هم به این ادعا بیشتر پی خواهید برد.به عنوان مثال خیابان های آسفالتی هم برای ماشین استفاده می شود و هم برای عبور حیواناتی مانند گاو و گوسفند و شتر. نه اینکه فکر کنید این صحنه در حومه شهرها اتفاق می افتد که دقیقا در قلب شهر و شلوغ ترین نقاط مرکز شهر این صحنه ها را خواهید دید.یا به عنوان مثالی دیگر، قطار وجود دارد ولی بلیط قطار به معنی بلیط صندلی قطار نیست و دقیقا یعنی اینکه این بلیط رو بگیر و هر جایی از این قطار تونستی سوار شو و برو! حتی شده روی سقف! فکر کنید توی مترو تهران ایستگاه امام خمینی سوار شده اید و جای نفس کشیدن نیست با این تفاوت که قرار است هشت ساعت در این وضعیت روی پا به ایستید تا به مقصد برسید. تعجب من این بود که دست فروشان داخل قطار چطور مثل گربه می‌ توانستند از بین این جمعیت رد بشن و غذا و هزار چیز جور واجور دیگه بفروشند.در هند خیلی صف رعایت نمیشود و اگر کسی در صف قطار یا هواپیما بیاد جلوی شما از روی بی احترامی اینکار را نمی کند و البته اگر شما هم این کار را بکنید آنها نیز عصبی نمی شوند!رقص هندیدر هند با توریست ها مانند یک هنرپیشه برخورد میشه. همه به شما نگاه و توجه می کنند و درخواست عکس گرفتن با شما را می کنند و این سیل از توجه و محبت شما را به وجد میاره. اگر بتوانید به یک مراسم عروسی در هند بروید، با شدیدترین نوع این توجهات روبرو می شوید از اصرار زیاد برای دعوت به عروسی تا بهترین کیفیت پذیرایی حتی بیش تر از عروس و داماد! البته عروسی پیدا کردن در هند کار خیلی سختی هم نیست چون هم جمعیت زیاده و هم علاقه مندان به ازدواج و علاوه بر این معمولا قسمتی از مراسم عروسی در خیابان همراه با موزیک و رقص و برگزار می شود. شاد بودن یکی از بارزترین خصوصیات هندی ها است. شادی هایی از جنس شادی های عمیق و واقعی که وقتی در مراسم های آنها حضور پیدا می کنید به خوبی می توانید این شادی رو حس کنید و ببینید. و یکی از بهترین لحظاتی که این شادی به منصه ظهور می رسه هنگام رقص است. رقص هندی همراه با خنده و تحرک بسیار زیادیه و حرکاتشون به نوعی هست که وقتی نگاه کنی نا خودآگاه تو هم خندت میگیره و بعد متوجه نمیشی که به این مدل رقصیدن میخندن یا این خنده جزوی از رقصشونه! هرچی که هست واقعا یکی از شادترین رقص های دنیا است.یک نکته جالب در مورد ازدواج در هند اینکه هنوز بیشتر ازدواج ها به صورت سنتی و از طریق خانواده ها انجام می شود و آشنایی پسر و دختر قبل از ازدواج را چیز خیلی مدرن و خلاف عرفی است. جشن هالیزمان سفر من مصادف شده بود با جشن هالی که در این جشن شرکت کنندگان به هم رنگ پرتاب می کنند. همیشه در عکس و فیلم این جشن را دیده بودم و حالا که خودم قرار بود در این جشن شرکت کنم اشتیاق زیادی داشتم.جدای از داستان پشت این جشن که البته همراه با خرافات بسیار زیادی است، جشن هالی جشنی سرشار از خنده، شادی، موزیک، رقص و البته رنگ است. تقریبا همه مردم کشور هند در این روز درگیر این جشن هستند و کوچیک و بزرگ بهم رنگ می پاشند و شادی میکنند. شما اگر حتی فردی خجالتی از نوع شدید هم باشید کافیه که توی جمعشون برید تا توی کسری از ثانیه ببینید که از نوک سر تا نوک انگشت پاتون رنگی شده و دارید با اونها همراه موزیک هندی بالا و پایین می پرید.بوق زدن در هندرانندگی در هند وحشتناک ترین در نوع خودش است. بر عکس بودن محل فرمان ماشین به اندازه کافی دلهره آور است اما نوع رانندگی هندی ها این دلهره را چند صد برابر افزایش می دهد. خیلی از توریست‌های اروپایی وقتی به ایران سفر می کنند شاید رانندگی عجیب ایرانیان جزو اولین چیزهایی باشد که به چشمشان بیاید، مطمنم اگر این افراد به هند سفر کنند، رانندگی ایرانیان را خیلی هم قانونمند خواهند دانست!خط کشی در خیابان اصلا وجود نداره و رانندگی بین خطوط و حق تقدم هیچ معنی نداره. تعداد وسایل نقلیه شامل ماشین سواری و سنگین، موتور و سه چرخه و البته حیوانات در خیابان وحشتناک زیاده و به طرز عجیبی این سیستم در هم حرکت می‌کنند و بوق هم که یکی از مشخص‌ترین ویژگی‌های رانندگی در هند است و اگر بگم راننده‌های هندی از بوق بیشتر از ترمز استفاده می‌کنند به هیچ عنوان اغراق نکرده ام.اما تفاوت اصلی که این مدل رانندگی با رانندگی ما ایرانیان وجود داره اینه که تمام این حرج و مرج در فضایی کاملا شاد و دوستانه اتفاق می‌افته! هندی ها اصلا ادم های عصبی نیستن و در مدتی که در هند بودم حتی یک درگیری خیابانی هم به خاطر رانندگیشون ندیدم. اگر این مدل از رانندگی در ایران بود با وضعیت عصبانیتی که ما از هم داریم تعداد دعوا ها و کشته های ناشی از دعواهای خیابانی به راحتی چندین برابر می شد.روحیه شاد بودن و عصبی نشدن یک پدیده نهادینه در هندی ها است. این شادی از فرهنگ و آموزه های دینی سرچمشه می گیره و من در چندین موقعیت پر تنش این مورد رو تجربه کردم  که عصبانی نمی شند و خودشون رو کنترل می کنند که کاملا در ذهنم ماند و تحت تاثیر قرار گرفتم. غذای های هندیتندی غذاهای هندی مثال زدنی است. تقریبا تمام رستوران ها وقتی غذایی سفارش می دهید از شما سوال می پرسند که این غذا میخواهید تند باشه یا غیر تند؟ اگر بگوید غیر تند، با هر لقمه ای که میخورید تمام اعضای بدنتون از تندی میسوزه و اگر گزینه تند رو انتخاب کنید که دیگه کلا نمیتونید اون غذا رو بخورید. یکبار که برای تست یک غذای تند دریایی سفارش دادم به قدری حالم بد شد که خیلی از قسمت های اون شب رو یادم نیست! کلا هندی ها دوست دارند همه چیز رو تند بخورند حتی آب میوه هاشون هم اسانس فلفل داره. اخه اب انار تند چجوری میتونه جذاب باشه خوردنش؟بسیاری از هندی ها گوشت نمی خورند و غذاهای بسیار زیادی دارند که بر پایه گوشت نیست که البته ریشه دینی هم داره، چون بسیاری از مذاهب هندی برای حیوانات احترام زیادی قائل هستند و پیروانشان را از خوردن گوشت منع کرده اند و این رفتار نسل به نسل منتقل شده است.تاج محلمن خودم خیلی اهل مکان های تاریخی یا مذهبی نیستم و بیشتر ترجیح می دهم طبیعت و جاهای بکر را بگردم. قبل از رفتن به تاج محل هم خیلی حس خاصی نداشتم اما خب به عنوان یکی از تورستی ترین مکان های هند و البته دنیا تصمیم به دیدن آن گرفتم. ولی نتیجه بازدید از تاج محل، باعث شد پیش داوری من نسبت به این مکان تاریخی تغییر کند. تاج محل واقعا یکی از زیباترین و گیراترین بناهایی هست که تا به حال دیده ام. خصوصا وقتی داستان‌های ساخت این بنا را بدانید جذابیت آن را بیشتر می‌کند. این بنا معماری بسیار زیبایی دارد و سنگ هایی که در ساخت آن به کار رفته در نوع خود منحصر به فرد هستند که باعث می شود محو تماشای آن شوید.  این بنا نمادی از عشق است. یکی از پادشاهان هندی بعد از مرگ همسر سومش که بیشتر بقیه او را دوست داشته، این مقبره را برای او می سازد. امان از عشق!بهشت ادیانفکر نکنم هیچ کشوری اینقدر تنوع مذاهب و ادیان داشته باشد. مردم هند به شدت خرافاتی هستند. تقریبا تمامی ماشین ها یک نخ از میوه هایی مانند فلفل و لیمو به آنها آویزان است که اعتقاد دارند برای آنها خوش شانسی می آورد. و یک درصد هم فکر نمی کنند که اگر بهتر رانندگب کنند بیشتر شانس بیاورند تا نخ میوه آویزان کنند. یک بار از یک راننده پرسیدم که چرا اینقدر بوق میزنی الان که تو جاده هستیم و کسی جلوت نیست که! و جوابش این بود که بوق که برای هشدار نیست، شما وقتی ترمز و بوق را باهم فشار دهی خوش شانسی می آورد! و من هم کاملا قانع شدم. اکثرا در خانه و محل کارشان نماد و سمبل هایی از دین دارند که اعتقاد دارند باعث خوش شانسی است.بی دلیل نیست که این همه ادیان و فرقه‌های مختلف در هند بوجود آمده است، اگر سیلیکون ولی بهشتی برای شروع  کسب و کارهای تکنولوژی محور است، هند هم می توان بهشت ادیان و فرقه‌ها دانست. محیط و پارامترهای بسیار مناسبی برای رشد ادیان در این کشور وجود دارد و نمونه هایی از ادیان وجود دارد که پیامبر آن دین نتوانسته در کشوری که فعالیت خود را شروع کرده رشد کافی بدست آورد ولی بعد از مهاجرت به هند به دستاوردهای قابل توجه ای دست پیدا کرده است.هندی ها افراد پا منبری بسیار خوبی هستند و به سرعت تحت تاثیر حرف قرار می گیرند که این یک پارامتر بسیار مهم برای نفوذ دین است. البته خب این نیاز بازار باعث شده که سخنوران هندی بسیار قابلی نیز در این محیط رشد کنند. از طرف دیگر جمعیت بسیار زیاد هند باعث می شود که اگر حتی درصد کمی از این جمعیت پیرو آن دین شوند، برای خود عدد قابل توجهی از پیروان پیدا کنند.فیلم هندیفیلم بخشی جدا نشدنی از سبک زندگی هندی ها است و زمان زیادی برای فیلم دیدن اختصاص می دهند. چیزی که توی ذهن من از سینمای هند قبل از سفر به این کشور داشتم، جلوه های ویژه اغراق آمیز بود که اخه چرا اینقدر غیر قابل باور هستند. تصمیم گرفتم این علاقه عجیب هندی ها به فیلم را در یک سینما در کنار آنها تجربه کنم.هر جمعه در هند یک فیلم با گرید A بر روی پرده می رود که مهمترین فیلم هفته است و بهترین سینما ها به آن اختصاص می گیرد و صندلی های سینمای این فیلم ها همیشه پر است. در شهر جیپور یک سینمای بسیار معروف به اسم Raj Mandir است که به گفته پوستر بزرگی که بیرون این سینما نصب کرده اند، سومین سینما جذاب دنیاست! و البته واقعا سینمای جالب و بزرگی بود که معماری قدیمی و زیبایی داشت.این سینما بیشتر از ۱۲۰۰ نفر گنجایش داره که تمامی صندلی های آن پر می شود و تجربه ای شبیه به استادیوم می دهد تا سینما! فیلمی که در آن زمان نمایش داده می شد فیلمی بود در خصوص جنگ هند و پاکستان که شبیه به فیلم هالیوودی ۳۰۰ بود البته با جلوه های ویژه هندی! فضای کشور هم به خاطر چالش های اخیری که بین دو کشور بوجود امده بود ملتهب بود و اماده نمایش چنین فیلمی بود که سوپر استار آنها نیز در فیلم بازی کرده بود.تجربه فیلم هندی دیدن در چنین سینمایی در کنار هندی ها واقعا بی نظیر بود و کاملا مشابه به استادیوم رفتن با همان هیاهو و هیجان! در هر صحنه خنده دار با تمام وجود سینما میخندید و در تمام صحنه های درگیری دست و جیغ و هورا همراه بود. وقتی این واکنش های مردم را در سینما می دیدم بهتر می توانستم کاربرد جلوه های ویژه اغراق امیز را درک کنم، چرا که خوراک خوبی برای خنده و شادی و هیاهوی بیشتر در سینما های هند ایجاد می کرد.یه نکته دیگه اینکه تمام فیلم های هندی که توی سینما میبینید بین دو نیمه داره و یه وقت استراحت میدن وسط فیلم که تماشاچی ها برن بیرون استراحت کنند و دوباره برگردند ادامه فیلم رو ببینن،دقیق تجربه استادیوم رفتنه!سفر من در حدود یک ماه طول کشید و تنها موفق شدم چند شهر رو ببینم و بسیاری از شهرهای دوست داشتنی دیگه و طبیعت های بکرش در شمال کشور رو نتونستم ببینم و آرزوی سفر دوباره به این کشور توی قلبم گرم می مونه.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 20:11:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجمی از عظمت و زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%AD%D8%AC%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lbhkb2y96c6o</link>
                <description>سفر به برزیل قسمت سوماین مطلب قسمت سوم سفرنامه من به برزیله و قسمت‌ اول و دوم رو اگر قبلش بخونید بهتر در جریان سفر قرار می‌گیرید. داستان سفر من و دوستم نیما از ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ شروع شد. در شهر Sao paulo یک ماشین کرایه کردیم و به سمت جنوب این کشور زدیم به دل جاده‌های برزیل. قسمت قبلی داستان اینجا تمام شد که جاده و اتفاقات ما رو کشوند به روستایی به اسم cambara do sul که آرامش و زیباییش مسحور کننده بود و تصمیم گرفتیم چند روزی رو اونجا بمونیم و از همه چیز جدا بشیم.شب توی روستای cambara do sul یه اتاق خیلی مرتب توی تنها هاستل اون روستا گرفتیم و ما هم تنها مهمانان اون هاستل بودیم. فردا صبح اسب‌هایی که روز قبل هم باهشون به تماشای غروب رفته بودیم، آماده و زین شده منتظر ما بودن. به همراه یه راهنما بسمت آبشاری که در نزدیکی روستا قرار داشت حرکت کردیم. مسیر برای سوارکاری عالی بود. مراتع و تپه‌های سرسبز، برکه‌های پر آب، بازی ابر و خورشید در آسمان و گله اسب‌های وحشی تصاویری بود که توی مسیر دو ساعته تا آبشار میدیدیم. به غیر از ما و راهنما هیچ کس دیگه‌ای توی این مسیر نبود و همش این احساس رو داشتیم که داریم سرزمین‌هایی رو کشف می‌کنیم که کسی تا به حال ندیده!cambara do sul دشت‌های روستای  صدای سقوط آب دیگه به گوش میرسید اما هنوز نتونسته بودیم ببینیمش. اسب ها رو بستیم به درخت و زین‌هاشون رو هم گذاشتیم پایین که استراحتی بکنن و پیاده به سمت پایین ابشار رفتیم. بعد از عبور از درخت‌های متراکم به یکباره ابشار نمایان شد و مبهوت زیباییش شدم. این آبشار توی اون منطقه معروف بود و بکر بودنش زیباییش رو چند برابر کرده بود. توی استخری که پایین آبشار به صورت طبیعی درست شده بود شنا کردیم. آبشار بزرگی نبود ولی وقتی بخش کوچکی از فشار آب بهت می‌خورد تازه میفهمیدی که اصلا شوخی بردار نیست. بعد از آبتنی رفتیم و مسیر بالای آبشار رو از داخل رودخونه‌ای که میومد و به بالای ابشار می‌رسید رو هم پیاده روی کردیم. صحنه‌ای که از بالا به پایین ابشار رو نگاه می‌کردم و اب‌ از سطح جدا میشد تا سقوط کنه واقعا جذاب بود.cambara do sul آبشار روستای سوار اسب‌ها شدیم و همون مسیر بی‌نظیر رو برگشتیم. برای ناهار یه کلبه‌ای رو بهمون معرفی کردن که گوشت گیرل شده سرو می‌کرد. صاحب این کلبه یه زوج باحال و تحصیلکرده‌ای بودن که بعد از بازنشسته شدن از شهر دیگه‌ای مهاجرت کرده بودن به این روستای بکر و زیبا تا توی دل طبیعت بقیه زندگی رو بگذرونن. و چون خودشون خیلی مهمونی قبلا میگرفتن و غذای گیرل توی مهمونیاشون میدادن حس کرده بودن که به این کار هم خیلی علاقه دارن و یه جورایی رستوران خدمونی درست کرده بودن توی کلبشون. وقتی فهمیدن ما از ایران این همه راه اومدیم سنگ تمام گذاشت و یه استیک مثل همونایی که توی تام و جری بود که گوشت قرمز خیلی جذاب با یه حلقه چربی سفید دورش برامون گریل کرد و باید بگم خوشمزه‌ترین گریلی بود که تا حالا خوردم.بعد از ناهار برگشتیم به روستا و تصمیم گرفتیم که بعد از ظهر دره دیگه‌ای به اسم fortaleza canyon رو بریم و ببینیم. این دره به بزرگی دره Itaibezinho نبود ولی طبیعتش سبزتر و درخت‌هاش متراکم‌تر بودن. مناظرش واقعا تمام حس رو درگیر خودش می‌کرد. حسی که وقتی لبه اینجور دره‌ها مثل Itaibezinho و fortaleza می‌ایستی و به انتهای افق نگاه می‌کنی به اون دور دست‌ها خیره میشی و عظمت منظره و صدای طبیعت تو رو به آغوش خودش می‌کشه یکی از بهترین حس‌هایی که یک نفر می‌تونه تجربه کنه.fortaleza canyonروز اخری که توی روستای cambara do sul بودیم دیگه هوا بارونی شد و وقتی اونجا بارون می‌گرفت خیلی جایی توی اون بارون نمیشد رفت. با نیما هم یکمی کلاهمون رفته بود توی هم و باهم حرف نمی‌زدیم. به نظرم ادما وقتی زمان زیادی رو توی شرایط متفاوت کنار هم باشن تازه میشه رابطه یه محک واقعی بخوره چون تازه اختلاف سلیقه‌ها و تفاوت‌هاست که خودش رو نشون میده. وقتی ادما توی شرایط عادی باشن و الزامی برای کنار هم بودنشون نباشه همه چیز خوبه چون خیلی باهم ارتباطی ندارند ولی هنر ارتباط برای وقتی هست که دو نفر مثلا یک ماه باهم زندگی می‌کنند و یاد می‌گیرند چطور باید اختلاف‌هاشون رو مدیریت کنن و این از اون تجربه‌های ارزشمندیه که توی سفر بدست میاد.در مورد اختلافات باهم صحبت کردیم و باعث شد که باهم دوباره اکی شیم. روز تعطیل بود و برای ناهار همون خانوم مدیر پارک دعوتمون کرده بود و توی اون هوای بارونی بهترین گزینه بود. به جز ما دوتا دوستای دیگه‌اش رو هم دعوت کرده بود و از اینکه مهمون ایرانی هم داشت خودش هم ذوق کرده بود! جمع خیلی گرمی بود و بهمون اینقدر خوش گذشت که رفتیم و از هاستل وسایل رو برداشتیم و شب همونجا موندیم تا فردای اون روز دیگه از همونجا راه بیفتیم به سمت شهر foz do iguacu.آبشار iguazuدوباره زدیم به جاده‌های رویایی برزیل، جاده‌های سبز و مناظر دل انگیز. تا شهر foz do iguacu حدود ۱۶ ساعت باید رانندگی می‌کردیم! تصمیم گرفتیم که همه مسیر رو پشت هم رانندگی نکنیم که هم خسته نشیم و هم زیبایی جاده‌ها رو توی روز رانندگی کنیم و ببینیم. حدود ۷ ۸ ساعت رانندگی کردیم و دیگه غروب شده بود که بین راه یک شهر رو انتخاب کردیم (هرچی فکر کردم و گشتم اسمش رو پیدا نکردم) و اونجا یه هاستل گرفتیم و چون مسیر خیلی طولانی رانندگی کرده بودیم فقط رفتیم و دوش گرفتیم خوابیدیم و صبح که صبحانه رو خوردیم دوباره به سمت مقصد به حرکت افتادیم.بعد از ظهر بود که رسیدیم به شهر foz do iguacu. از صبح روز قبل که راه افتاده بودیم تمام مسیر این دو روز بارون اومده بود وقتی به این شهر هم رسیدیم همچنان بارون میومد. این شهر یکی از توریستی‌ترین شهرهای برزیل هست و مهمترین جاذبه هم آبشار iguazu هست که یکی از معروفترین آبشارهای دنیاست. این شهر و آبشار توی مرز مشترک برزیل، آرژانتین و پاراگوئه هستش و مرز جدایی این سه کشور فقط یه رودخونه هستش. بعد از گرفتن هاستل و خوردن ناهار تصمیم گرفتیم بریم مرز آرژانتین و پاراگوئه رو ببینیم و حالا که تا اینجا اومدیم میشه رفت اون دوتا کشور رو هم دید یا نه! اول آرژانتین رو رفتیم که بررسی کنیم و با ماشین راه افتادیم به سمت مرز آرژانتین. از بازرسی برزیل رد شدیم و هیچکسی هم نپرسید که آقا کجا دارید می‌رید شما؟! هیجان داشتیم و خوشحال بودیم که اگه بدون ویزا بریم آرژانتین وای که چقدر خوب میشه. اینم از مواردی که یه ایرانی ازش شاد میشه که بتونه بدون ویزا بره توی یه کشور دیگه! خلاصه پلی که روی رودخونه مرز بود رو رد کردیم و رسیدیم به بازرسی ورود به آرژانتین. نیما گفت چقدر خوب میشه اینجا هم کسی گیر نده و همینجوری بریم که بهش گفتم حالا فکر کن اینجا هم گیر ندن ولی موقع بیرون اومدن گیر بدن و جولومون رو بگیرن. چقدر بخندیم. تو همین حال بودیم که بازرسی جلومون رو گرفت، مدارک خواست و ماهم پاسپورت‌ها رو بهش دادیم که وقتی دید خیلی جا خورد که ایران کجاست اصلا! بعد که رفت از چند نفر استعلام کرد بلاخره برگشت و گفت ویزا باید داشته باشید و ما هم گفتیم خوب بهمون ویزا بدید! که گفت اینجا نمیشه و باید توی کنسولگری بگیرید و دور بزنید برگردید. هیچی دیگه خورد توی پرمون و دور زدیم. قبل از برگشتن به سمت برزیل یه freeshop بود که توی خاک ارژانتین و قبل از بازرسی بود که گفتیم حالا که توی خاکشونیم بذار بریم یه دوری توی این freeshop بزیم. موقع برگشت گفتم حالا خوبه بازرسی برزیل جلومونو بگیره که چرا رفتی بیرون و همین وسط پل مجبور شیم بمونیم ولی نه بابا بازرسی برزیل اصلا هیچ کاری باهمون نداشت و از همونجا رفتیم سمت مرز پاراگوئه. برخورد آرژانتین رو که با ایرانی‌ها دیدیدم دیگه اینجا هم خیلی امید نداشتیم که بتونیم بریم داخل کشورشون.از مرز برزیل که اومدیم بریم بیرون دیگه حتی بازرسی هم نداشت این طرف. از پل روی رودخونه مرزی رد شدیم و رسیدیم به بازرسی پاراگوئه، استرس داشتیم که اینجا هم بهمون گیر بدن که نمی‌تونید وارد بشید ولی در کمال تعجب دیدیم که اصلا هیچکسی توی اتاق بازرسی نیست و رد شدیم. با خودمون گفتیم احتمالا جلوتر بازرسی می‌کنن و همینجوری که می‌رفتیم من توی نقشه میدیدم که داریم همینجوری توی خاک پاراگوئه میریم جلو و تلفن هم رومینگ شد و داریم از اولین شهر هم دیگه یواش یواش خارج میشیم! باورمون نمی‌شد که به همین راحتی وارد کشور پاراگوئه شدیم مخصوصا که ما ایرانی‌ها هرجا میریم هزار جور بهمون گیر میدن تا وارد کشورشون بشیم و البته که باعث تاسفه. به هرجهت خوشحال بودیم و رفتیم یه آب میوه هم توی کشورشون خوردیم و عکسم انداختیم که توی پاراگوئه هم بوده باشیم. بعد برگشتیم دوباره برزیل و به هاستلی که گرفته بودیم.  آبمیوه فروش پاراگوئههمونطوری که گفتم مهمترین جاذبه این شهر آبشار iguazu هست و ما از همون اول که مقدمات سفر رو اماده می‌کردیم برای دیدنش اشتیاق داشتیم و لحظه شماری می‌کردیم. چند روزی بود که بارون میومد و خدا خدا می‌کردیم که امروز دیگه نیاد تا بتونیم در بهترین شرایط از آبشار بازدید کنیم. صبح که پاشدیم دیدیم بارون نمیاد و خوشحال راه افتادیم. آبشار iguazu توی پارک ملی این شهر قرار داره و توی این پارک تورهای مختلفی وجود داره که شما می‌تونید یه روز کامل رو اونجا بگذرونید و سرگرم باشید. آبشار توی مرز مشترک با آرژانتین هستش و از هر دو کشور میشه رفت و این آبشار رو دید. وقتی رسیدیم به پارکینگ دوباره بارون گرفت ولی چاره‌ای نبود و مصمم بودیم که بریم و ببینیمش. دوتا بارونی پلاستیکی خریدیم و بعد از پرداخت هزینه ورودی، وارد پارک شدیم. یک سری اتوبوس بود که باید سوار می‌شدیم و بسته به اینکه کجای پارک می‌خوای بری می‌تونستی ایستگاه مورد نظرت پیاده بشی. اخرین ایستگاه اتوبوس ایستگاهی بود که می‌شد از اونجا پیاده روی رو شروع کنی و در امتداد ابشار ادامه بدی تا بررسی به پایین ابشار. وقتی توی ایستگاه اخر پیاده شدیم بارون دوباره از شانس خوب ما بند اومد.چند قدمی بیشتر نرفتیم تا اولین منظره از آبشاری که اینقدر منتظرش بودیم رو دیدیم. عظمت و زیباییش قدم‌هامون رو شل کرد، همه بدنم یخ کرده بود از حجم زیبایی که میدیدم. حسش واقعا توصیف ناپذیره. فقط نگاهت بود که خیره می‌شد به این شاهکار.iguazu اولین صحنه از آبشار   یک مسیر ۱۵۰۰ متری در امتداد آبشار برای پیاده روی درست کرده بودند که می‌رسید به پایین ابشار و توی مسیر هم ایستگاه‌هایی برای عکاسی و دیدن بهتر ابشار درست کرده بودن. این مسیر رو پیش رفتیم و تمام ایستگاهاش می‌ایستادیم و خیره میشدیم به آبشار. برای توصیف بهتر این ابشار باید بگم که فقط یک آبشار نیست و مجموعه‌ای از هزاران آبشار کوچیک و بزرگ هستش که از ریخته شدن آب رودخانه iguazu در یک دره بزرگ بوجود اومده. هر طرف رو که نگاه می‌کنی آبشار هست و حجم ابی که داره میریزه پایین و خیلی‌ها رو هم اصلا نمی‌تونی ببینی و باعث میشه که تازه عظمت این آبشار و متوجه بشی. وقتی اب سقوط میکنه و برخورد میکنه به سطح پایین ابشار از شدت برخورد مقدار زیادیش پودر میشه و برمیگرده توی هوا و فضای مه الود خیلی جالبی رو درست می‌کنه.در انتهای مسیر پیاده روی که نزدیکترین ایستگاه به پایین آبشار بود یک مسیر پل مانند درست کرده بودن که میشد بری روی رودخونه و از روبرو آبشار رو ببینی. من وقتی روبروی این همه زیبایی و قدرت قرار گرفتم و پودر آب روی صورتم می‌پاچید واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم و احساساتم تماما درگیر زیباییش شده بود، زیبایی این پدیده واقعا با کلمات قابل توصیف نیست. اونجا فقط ساکت ایستاده بودم و خیس خیس نگاهش می‌کردم و به تمام لحظات خوب زندگیم و افراد نزدیکم فکر می‌کردم. در انتهای مسیر هم دوتا اسانسور بود که میشد باهشون رفت بالا و از بالای ابشار هم منظره رو نگاه کرد.آبشار از نمای بالا و پل روی رودخانهبعد از مسیر پیاده، یک تور که معروفترین تور پارک بود رو خریدم که بریم. این تور شامل جنگل نوردی و رفتن با قایق تا پای ابشار بود و اصطلاحا می‌گفتن زیر آبشار دوش میگیرید. یک تیکه از جنگل نوردی با قطارهای برقی مخصوص بود و یک تیکه هم پیاده روی بود تا برسی به کنار رودخونه و سوار قایق بشی. جنگل‌های اینجا واقعا متراکم بود و قسمت‌های دست نخورده رو به هیچ عنوان نمیشد از میزان تراکم زیاد شاخه و درخت حتی ازش با پای پیاده عبور کرد و فقط مسیری که خودشون باز کرده بودن رو میشد رفت. اکوسیستم جانوری اونجا هم خیلی متفاوت بود و پر بود از پروانه که بزرگی بعضی از اونها به اندازه یک صفحه آ۴ هم می‌رسید.وقتی که جنگل نوری تمام شد رسیدیم پای رودخونه و توی گروه‌های ۱۵ نفری سوار یک قایق بادی با موتور پر قدرت می‌شدیم. از توی رودخونه حرکت کردیم به سمت ابشار. وقتی نزدیک یکی از آبشارهای بزرگش شدیم تازه می‌شد قدرتش رو فهمید، تقریبا از ۲۰ متر دیگه جلوتور به هیچ وجه نمیشد رفت و همون پودر آبی که از برخورد اب با سطح آب بلند میشد کوچکترین نقطه خشکی توی بدنت نمیذاشت. تا تونسیم ابشار رو از پایین و بالا نگاهش کردیم و تا جایی که می‌شد بهش نزدیک شدیم تا این معنای واقعی زیبایی و عظمت رو ازش لذت ببریم. امیدوارم که یک روزی همه قسمتشون بشه و این ابشار رو بتونن ببینن.مسیر به سمت ابشار از داخل رودخانهتوریستی‌ترین شهر برزیل Rioاز سفر یک ماهه ما تقریبا یک هفتش مونده بود. روز بعد از بازدید از آبشار، می‌خواستیم ماشین رو توی همون شهر به نمایندگی شرکتی که ازش ماشین رو گرفته بودیم تحویل بدیم و با هواپیما به rio de janeiro بریم. اما وقتی که هزینه‌ی اضافه تحویل ماشین توی اون شهر رو بهمون گفتن بیخیال شدیم و تصمیم گرفتیم همه اون مسیر رو تا Rio رانندگی کنیم، چیزی نزدیک به ۱۸ ساعت! برزیل کشور خیلی بزرگیه (تقریبا ۸ برابر ایران) و فاصله بین‌ شهرها هم خیلی زیاده ولی خب ما چون وقت زیادی برای سفر داشتیم و از رانندگی توی جاده‌هاش هم لذت میبردیم ترجیح می‌دادیم که با ماشین سفر کنیم. یک چیزی که توی جاده‌های برزیل خیلی به چشم میاد افرادی هستن که با موتورهاشون سفر میکردن. موتورهای بزرگ، لباس های تیره ، ریش‌های بلند، عینک آفتابی و به صورت گروهی توی جاده حرکت می‌کنند، درست مثل توی فیلما. صبح روز بعدی که فهمیدیم باید مسیر رو تا Rio با ماشین بریم حرکت کردیم. ۱۰ ساعتی رانندگی کردیم تا رسیدیم به sao paulo و رفتیم همون هاستلی که اونجا اول سفر بودیم و شب رو اونجا خوابیدم و دوباره صبح روز بعدش به سمت Rio، توریستی ترین شهر برزیل راه افتادیم.بعد از ظهر بود که رسیدم rio de janeiro. یک شهر بزرگ، پر جمعیت و البته ساحلی. ریو شهر معروف به ساحل، فوتبال، رقص، قهوه، مجسمه مسیح و خیلی چیزهای خوب دیگه! این شهر طبیعت بسیار زیبایی داره که البته ما توی برزیل طبیعت زیبا کم ندیده بودیم ولی تفاوتی که Rio داشت این بود که ساختمان‌ها و زندگی انسانی وارد دل طبیعت شده بود و بر خلاف طبیعت دست نخورده‌ای که جاهای دیگه برزیل دیده بودیم اینجا توی طبیعت و کوه و ساحل پر بود از ساختمان و آسمان خراش. copacabana معروفترین ساحل این شهر و می‌شه گفت یه جورایی معروفترین ساحل دنیا هم هست. یه هاستل نزدیک به این ساحل گرفتیم. هاستل خیلی خوبی بود. یه توضیحی هم در مورد هاستل‌ها بدم شاید خوب باشه. هاستل‌ها، اقامت‌ گاه‌هایی هستند مثل خوابگاه که شما می‌تونید اتاق خصوصی و یا تخت برای خوب توی یک اتاق مشترک بگیرید. از نظر قیمتی خیلی ارزان‌تر از هتل هستند و مهمترین مزیتش جو صمیمی بین همه مهمانان هست و اکثرا محیط‌های خیلی خوبی برای آشنا شدن با بقیه و گرفتن اطلاعات برای سفر هست. ما ایرانی‌ها کمتر به هاستل میریم اما کلا بین جوانان کشورهای دیگه هاستل خیلی محبوبه برای سفر چون هم قیمتش خیلی مناسبه هم مکان خیلی خوبی برای آشناییه.روزی که رسیدیم ریو آخر هفته بود و بعد از غذا خوردن توی یکی از رستوران‌های لب ساحل و کمی قدم زدن توی ساحل رفتیم که شب Rio رو ببینیم. خیابون معروفی هست به اسم Lapa که توش پره بار، رستوران و کلاب هست و آخر هفته پر میشه از جوون‌ها برای خوش گذرونی. با تمام حرف‌هایی که در مورد برزیل هست که کشور عشق و حاله باید بگم که توی این کشور شما خیلی از صحنه‌هایی که صحبتش میشه نمی‌بینید. ما توی یک ماهی که سفر کردیم تنها جایی که دیدیم که خیلی شفاف به خوش گذرونی میپردازن Rio بود و برای خود برزیلی‌ها هم اینجا یه جورایی با بقیه جای برزیل براشون متفاوته. و البته میشه گفت اینقدر توی خوش گذرونی دیگه زیاده روی میکنن که کم کاری شهرهای دیگه رو به خوبی به دوش میکشن! خیلی دیگه وارد جزییات این خیابون نمی‌شم و مثل هر مرکز دیگه‌ای که برای اینجور کارها ساخته شده است البته با چاشنی برزیلی!اتفاقی بد که اون شب افتاد این بود که کنار خیابون یک موتوری گوشی من رو از توی دستم زد و رفت که رفت! کلا برزیل کشور نا امنی هست و Rio نا امن‌ترینشه و خیلی باید مراقب وسایلتون باشید. چون دیگه گوشی نداشتم این قسمت اخر سفر عکس نگرفتم که بتونم اینجا بذارم البته گرچه عکس هم گرفته بودم خیلی قابل نمایش نبود.روز دوم رفتیم ساحل و چون تعطیلی اخر هفته بود خیلی شلوغ بود. توی ساحل هر نوع ورزش ساحلی که فکرشو بکنید می‌تونید پیدا کنید. به وضوح میشه توی ساحل عشق برزیلی‌ها به توپ و فوتبال رو دید و یک متر به یک متر داشتن با توپ بازی می‌کردند و البته خیلی هم با استعداد هستند توی این کار. مثلا یه صحنه‌ جالبی که من دیدم این بود که سر چهارراه افراد بی بضاعتشون پشت چراغ قرمز رو پایی میزدن و حرکات نمایشی انجام میدادن تا از ماشین ‌ها پول بگیرند! خلاصه اینکه ماهم یکمی باهشون توی ساحل گرم گرفتیم و از هنر ناب ایرانی‌ها هم توی ورزش‌های مختلف بهشون نشون دادیم :))بعد از ساحل هم تصمیم گرفتیم بریم ورزشگاه ماراکانا رو ببینیم که بهمون گفتن امروز فینال هم هست و بتونید برید فوتبال ببینید خیلی خوش میگذره. دیگه چی بهتر از این میشه اخه؟ توی فوتبالی‌ترین شهر دنیا باشی بعد بری فینال ببینی! وقتی رسیدیم ماراکانا فهمیدیم که اشتباه بهمون گفتن و فینال یه ورزشگاه دیگه هستش! ماهم گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم بذار مارکانا رو حداقل ببینیم. دیگه تا ماراکانا رو دیدیم و رسیدم به اون یکی ورزشگاه، ده دقیقه اخر بازی بود و هرچی اصرار کردیم که ما از ایران اومدیم که این بازی رو ببینیم، راهمون ندادن و اصلا باورشون نمیشد که ما برزیلی نیستم که اومدیم فوتبال ببینیم! ولی همون فضای بیرون ورزشگاه هم خیلی باحال بود.شب هم رفتیم و همون copacabana که جذابیت‌های خاص خودش رو توی شب هم داشت. بعد از اینکه کمی از جذابیت‌ها فقط نگاه کردیم برگشتیم هاستل که فردا بریم و معروفترین جذابه این شهر یعنی مجسمه مسیح رو ببینیم.مجسمه در بالای یک کوه قرار داره که از اونجا میشه Rio رو کامل زیر پا نگاه کرد و برای رفتن به اونجا هم میشد با اتوبوس رفت و هم با قطار. مسیری که قطار می‌رفت برامون جذابیت بیشتری داشت. قطار از مسیری پر از درخت کوه رو رفت بالا تا رسیدیم دقیقا پای مجسمه. حس عجیبی بود وقتی چشممون بهش افتاد. اینکه همش این مجسمه رو توی عکس و فیلم‌ها دیدی و حالا دقیقا روبروته. چیزی که از خود مجسمه برای من جذاب‌تر بود منظره‌ای بود که از اونجا می‌شد Rio رو دید. از اونجا طبیعت بی‌نظیر Rio و البته اینکه چه شکلی با زندگی انسانی گره خورده رو میشد دید.یکی دیگه از جاذبه‌های پر طرفدار این شهر کوهی هست به اسم sugarloaf که اون مسیر رو با تله کابین باید رفت و بالای اونجا هم مناظر فوق‌العاده‌ای برای تماشا وجود داره و ما توی یه یکی از بارهای اونجا حدود دو ساعت نشستیم و فقط به مناظر خیره شدیم و چون دیگه روز اخری بود که توی Rio بودیم و فردا باید برمی‌گشتیم به Sao فقط ریلکس کردیم توی این منظره. توی ۴ روزی که Rio بودیم دو جلسه هم رفتیم آموزش موج‌سواری که خیلی لذت بخش و البته سخت بود اما بازهم مثل ورزش‌های دیگه روی نیما رو کم کردم :)۵ آپریل آخرین روز سفرمون در برزیل بود و بعد از اینکه توی Rio ناهار رو خوردیم به سمت Sao paulo راه افتادیم که راه به راه بریم به سمت فرودگاه و ساعت ۱ شب پرواز کنیم به سمت دبی. جاده برگشت واقعا دیگه داشت سنگ تمام می‌ذاشت و تمام زیبایی‌هاش رو داشت به رخمون می‌کشید و تصویری که به وضوح توی ذهنم حک شده یک آسمان زیبا با رنگ‌های قرمز و نارنجی از غروب آفتاب هستش.منظره غروب توی مسیر برگشت از Rio و عکس با گوشی نیمابعد از رسیدن به فرودگاه ماشین رو تحویل دادیم و برای پرواز check in کردیم و طرف هم که فهمید از ایران اومدیم دوتا جای خوب بهمون داد و طول ۱۴ ساعت پرواز تا دبی اصلا اذیت نشدیم. در مورد هواپیماهای رفت و برگشت هم بگم که از جدیدترین هواپیماهای قاره پیمای امارات بود و واقعا مجهز و دیدنی بودن، حتی اینترنت وای فای هم داشتن و وقتی روی خشکی پرواز می‌کردند می‌تونستی به اینترنت وصل بشی. هواپیمای غول پیکر دو طبقه که طبقه بالا بیزینس و فرست کلاس و طبقه پایین اکونومی بود. یه چیزی که توی هواپیما برام جالب بود این بود که خلبان گفتش که این هواپیما ۲۶ خدمه از ۲۰ کشور جهان داره که به ۵۰ زبان دنیا صحبت می‌کنن! وقتی رسیدیم دبی، ساعت ۱۰ شب به وقت دبی بود و ۹ ساعت تا پروازمون به تهران زمان داشتیم. هواپیمایی امارات این قانون رو داره که اگه ترانزیت بیشتر از ۸ ساعت باشه توی دبی هتل بهتون میده و ترانسفر به هتل و فرودگاه. ما هم از اون ۸ ساعت سعی کردیم نهایت استفاده رو کردیم و یه تاکسی گرفتیم و رفتیم چندجا از جاهای معروفش رو دیدیم و صبح هم برگشتیم تهران. امیدوارم مطابی که نوشتم برای کسایی که قصد سفر به برزیل رو دارند کمک کنه. هزینه ما برای سفر یک ماهه برای تعطیلات ۹۷، مجموعا برای دو نفر ۵۱۰۰ دلار شد که بلیط رفت و برگشت هم ارزون‌ترین قیمتی که تونستیم پیدا کنیم نفری ۶ میلیون تومان بود.نظراتتون رو بهم بگید که سفرهای بعدی در نظر بگیرم و تجربیاتی که به اشتراک میذارم کاربردی‌تر بشه.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Fri, 10 Aug 2018 17:04:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت وعده داده شده</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dzni7nqtuj3w</link>
                <description>سفر به برزیل قسمت دوماین مطلب قسمت دوم سفرنامه من به برزیل است. قسمت اول و اتفاق‌هایی که در اول سفر برای من افتاد رو می‌تونید اینجا بخونید. سفر من از ۲۲ اسفند ۹۶ از شهر Sao paulo شروع شد. اونجا یه ماشین کرایه کردیم و زدیم به دل جاده‌های زیبای برزیل به سمت جنوب این کشور. قسمت اول اینجا تمام شد که رسیدیم به شهر florianopolis که یه شهر ساحلی با مناظر فوق العاده بود. سال تحویل در Lagoinha do Leste سال تحویل در برزیل ساعت ۱۴ بود و می‌خواستیم برای اون موقع یه جای خاص باشیم که با انرژی گرفتن یه سال خوب رو شروع کنیم. یکمی جستجو کرده بودم و یکی از معروفترین جاذبه‌هاش رو مد نظر داشتم به نام Lagoinha do Leste. این مکان یه ساحل بکر و دست نخورده بود که بین دو دامنه کوه محصور شده بود و تنها راه دسترسی به اونجا از طریق پیاده روی توی جنگل بود (البته این رو قبل از اینکه برسیم اونجا نمیدونستم). توی این ساحل یه دریاچه فوق العاده هم بود که وقتی از دامنه کوه بالا می‌رفتی می‌تونستی توی یه تصویر ساحل اقیانوس و دریاچه محصور بین درختان رو ببینی. این ساحل یکی از معروفترین جاذبه‌های عاشقان سفرهای ماجراجویانه هست که اگه اسمش رو گوگل کنید عکس‌های خیلی جالبی می‌تونید ازش ببینید.خب این قطعه بهشتی رو برای لحظه سال تحویل انتخاب کردیم و دیگه چی بهتر از این؟ من پیشنهاد کردم که با دوچرخه از هاستل تا اونجا رو بریم و نیما اولش خیلی اکی نبود ولی وقتی اشتیاق من رو دید اونم راضی شد. ساعت حدود ده و یازده صبح بود که با دوچرخه راه افتادیم به سمت این ساحل رویایی. مسیر خیلی جذاب و هیجان انگیزی برای رکاب زدن بود. توی مسیر هرجای جذابی می‌دیدیم می‌ ایستادیم که هم خستگی در کنیم هم لذت ببریم. یه تیکه از جذاب‌ترین قسمت‌های مسیر جاده‌ای بود که در امتداد اقیانوس بود و وقتی با دوچرخه توی این جاده پا میزدیم و آبی خوشرنگ اقیانوس رو میدیم واقعا لذت بخش بود. بعد از ۱۶ کیلومتر رکاب زدن رسیدیم به جایی که نقشه نشون می‌داد. ساعت شده بود ۱ ظهر و من فکر می‌کردم که یک ساعتی هم وقت داریم تا برای سال تحویل آماده بشیم. بعد از اینکه از محلی‌های اونجا محل دقیق اون ساحل رو سوال پرسیدم تازه فهمیدم که باید حدود ۱ ساعت یک مسیر جنگلی رو توی کوه پیاده روی کنیم تا به اون ساحل برسیم و اگه بخوایم از دامنه اونجا هم بریم بالا که تصویر معروف اقیانوس و دریاچه در یک قاب رو ببینیم، ۱ ساعت دیگه هم اون مسیر طول می‌کشه. چاره‌ای نداشتیم و دوچرخه‌ها رو قفل کردیم و با اینکه مسیر زیادی رو دوچرخه سواری کرده بودیم، تصور زیبایی اون ساحل بهمون انگیزه می‌داد و زدیم به دل مسیر پیاده روی. همینجور که پیاده روی سنگینی در جنگل می‌کردیم و داشتیم از  آرزوهامون توی سال جدید برای همدیگه می‌گفتیم، اولین صحنه از اون ساحل زیبا کم کم نمایان شد و  از زیباییش حیرت زده شدیم. نزدیک ساحل بودیم که یه منظره خوب رو انتخاب کردیم و همونجا نشستیم تا سال جدید رو تحویل بگیریم. بعد از تبریک سال جدید بهم دیگه و ماچ و روبوسی راه افتادیم و رسیدیم به لب ساحل. به غیر از ما شاید ده نفر دیگه کلا توی اون ساحل بود و جای بکر و واقعا دست نخورده‌ای بود. سریعتر می‌خواستیم برسیم به بالای کوه و از لب ساحل مسیر رو ادامه دادیم به سمت بالا. بعد از تقریبا یک ساعت دیگه پیاده روی، رسیدیم به بالای کوه. وقتی از اون بالا به منظره پایین نگاه می‌کردم مطمئن شدم که این بهترین سال تحویلی هست که تا حالا داشتم. قاب تصویر خیره کننده بود و هنوز سال شروع نشده دعای حول حالنا الي احسن الحال برای من برآورده شده بود.Lagoinha do Leste اون بالا درحال لذت بردن و عکاسی بودیم که بارون پودری مانندی شروع به خیس کردن صورتمون کرد و دیگه تصمیم گرفتیم کم کم برگردیم. ۲ ساعت تا پیش دوچرخه‌ها باید پیاده روی می‌کردیم و توی مسیر برگشت بارون شدید شد و باعث شد با سرعت خیلی بیشتری انرژیمون بسوزه. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم توی مسیر چند نفری رو دیدم که تازه داشتن می‌رفتن به سمت ساحل و برام سوال شد که الان چرا می‌رن چون خورشید داشت کم کم غروب می‌کرد. با یکیشون صحبت کردم و گفت شب می‌رن کنار دریاچه کمپ میزنن و می‌خوابن و صبح کنار دریاچه یوگا کار می‌کنن. بعد از اینکه به دوچرخه‌ها رسیدیم بارون همچنان شدید می‌بارید و بعد از کمی پا زدن، حس کردم دیگه واقعا نمیشه ادامه داد و تمام روز فعالیت بدنی شدید داشتیم و الان حسابی خیس بودیم، سردمون شده بود، ناهار نخورده بودیم و خورشید تقریبا دیگه نزدیک غروب کردن بود. به نیما گفتم بهتره توی همین روستاهای اینجا بریم و یه اتاق پیدا کنیم و شب رو بمونیم. با سختی فراوان تونستیم یه جا رو پیدا کنیم و چون هیچ لباس و وسیله‌ای برای اقامت شب همراهمون نبرده بودیم، فقط دوتا حوله تونستیم بگیریم که بپیچیم دور خودمون تا لباسمون تا فردا حداقل کمی خشک بشه. صبح روز بعد هنوز خستگی فعالیت سنگینی که داشتیم توی تنمون بود. شب قبلش توی سوپر مارکت یه چیزی شبیه سمبوسه گرفتیم و خوردیم که باعث شد من مسموم هم بشم که دیگه قشنگ سختی به غایت خودش برسه!صبحانه‌ای هم نتونستیم بخوریم و تمام اون مسیر رو با اون حال خراب و پایین‌ترین درجه انرژی پا زدیم تا وقتی رسیدیم که دو چرخه‌ها رو تحویل بدیم ساعت شده بود ۱ ظهر و بیشتر از ۲۴ ساعت بود که یه وعده غذای درست حسابی نخورده بودیم.رفتیم یه مرکز خرید و بعد از اینکه غذایی خوردیم و برگشتیم به هاستل به خاطر خستگی و مسمویت من دیگه خیلی کاری نتونستیم بکنیم. بیشتر استراحت کردیم تا تجدید قوا کنیم. florianopolis ساحل های بسیار معروفی دارد و یکی از مقصدهای پرطرفدار برای موج سواری و ورزش‌های ساحلی است. ما خیلی نتونستیم اونجا ورزش ابی انجام بدیم و تصمیم گرفتیم به سمت مقصد بعدی بریم و موج سواری یاد گرفتن رو بذاری برای شهر ساحلی بعدی. مقصد بعدی شهری بود به اسم Gramado.شهر شکلاتحدود ۶ ساعت باید رانندگی می‌کردیم. جاده‌ها فوق‌العاده زیبا بود و پوشش گیاهی از درخت و جنگل به دشت و چمنزار تغییر کرده بود. شهر Gramado با شهرهای دیگه برزیل که تا حالا رفته بودیم، متفاوت بود. اونجا دیگه خبری از ساحل نبود و از سطح دریا ارتفاع می‌گرفت. مردم اینجا لباس گرم می‌پوشیدن و زمستون‌ها میگفتن اینجا برف هم میاد. ما هم که لباسامون برای یک بزریل ساحلی مناسب بود کمی جا خورده بودیم. به عید پاک (easter) داشتیم نزدیک می‌شدیم و تمام شهر پر بود از نماد خرگوش و شکلات. این شهر به شکلاتاش هم معروف بود و مغازه های شکلات فروشی مبسوطی داشت. نمای اکثر ساختمان‌ها با سنگ و معماری شهر قدیمی بود ولی سبک زندگی افراد مدرن بود و خودشون هم می‌گفتن تحصیلکرده‌تر و متمدن‌تر از افراد شمال برزیل هستند که البته ادعای خیلی اشتباهی هم نبود.خورشید نزدیک به غروب کردن بود که دریاچه معروف شهر (black lake) رو رفتیم و دیدیم. دریاچه کوچیک و زیبایی بود و یک دور کامل دورش پیاده روی کردیم. این شهر یکی از شهرهای توریستی برزیله اما نه برای خارجی‌ها که توریست‌هاش اکثرا خود برزیلی‌ها هستند که برای تعطیلات میان اونجا. بار و رستوران‌های خیلی شیک و خوبی داره و ما اون شب رفتیم و یکمی از گوشت‌های برزیلی خوردیم و لذت بردیم. موقع خوردن شام به نیما گفتم بذار بهشون بگم تولد تو هستش تا ببینیم چجوری سوپرایزت می‌کنن. حالا با مکافات رفتم به گارسون حالی می‌کنم که این رفیق ما تولدشه و سوپرایزش کنید بعد از ده دقیقه پانتومیم بازی کردن بالاخره متوجه شد و بعد از خوردن شام چند نفری اومدن سر میز و یه کیک کوچیک اوردن و همگی شروع کردن تولدت مبارک به زبان پرتغالی براش خوندن.هاستل خیلی خوبی توی Gramado پیدا کردیم و چون وسط هفته هم بود هیچکسی به غیر از ما و دو نفر دیگه توی هاستل نبود. توی هاستل یه مسافر دیگه بود که برای مصاحبه کاری اومده بود به این شهر و می‌تونست یکمی دست و پا شکسته انگلیسی صحبت کنه. اون بهمون گفت که برای فردا یا می‌تونید برید یه آبشار که نزدیک شهر هست و یا اینکه دره‌ای که حدود ۱۰۰ کیلومتری با اینجا فاصله داره. فردا بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم بریم دره Canyon do Itaibezinho، وسیله‌ها رو هم گذاشتیم توی ماشین که اگر برنامه جدیدی پیش اومد پابند وسیله‌های داخل هاستل نباشیم و اصلا هم نمی‌دونستیم که چی در انتظارمونه!پیش به سوی ناشناخته‌هامسیر به سمت دره عالی بود، منظره‌هایی از دشت‌های سرسبز، کلبه‌های چوبی، برکه‌های اب و اسب‌های وحشی ازاد بود که ما رو به وجد می‌آورد. من این منظره‌ها رو فقط توی تلویزیون دیده بودم از طبیعت سوئیس و اتریش. یک ساعتی که رانندگی کردیم جاده آسفالت تمام شد و افتادیم توی جاده خاکی. اینترنت دیگه خط نمی‌داد، چراغ بنزین ماشین هم روشن شده بود و هیچ ماشین دیگه‌ای هم توی مسیری که ما می‌رفتیم، نبود. حدودا چهل دقیقه‌‌ای توی مسیر خاکی رانندگی کردیم و استرس من هم به خاطر بنزین زیاد شده بود که به یه کلبه رسیدیم و من رفتم که ازش در مورد بنزین و میسری که داریم میریم سوال بپرسم. همونجور که در ابتدا گفتم پیدا کردن افرادی که انگلیسی بلد باشند توی شهرهای توریستی برزیل هم کار سختیه، اینجا که دیگه آخر دنیا بود! یه خانم حدود ۴۵ سال اومد دم در و وقتی دید که انگلیسی حرف میزنم خیلی جا خورد که کی هستیم و اونجا چیکار می‌کنیم که تازه پرتغالی هم بلد نیستیم حرف بزنیم. با هزار جور سختی و خلاقیت در ارتباط گرفتن، فهمیدیم که این خانم مدیر پارکی هست که دره Itaibezinho توش قرار داره و راهنماییمون کرد که از کدوم سمت باید بریم برای دیدن دره، از کجا می‌تونیم بنزین بزنیم و کجا میتونیم اقامت کنیم. وقتی فهمید از ایران اومدیم باورش نمیشد و خیلی ذوق کرده بود و دوستش توی کلبه رو صدا زد و گفت بیا ایرانی ببین! بعد از استقبال گرمش، ازش خدافظی کردیم و رفتیم به سمت دره.مناظر اطراف جاده به سمت درهرسیدیم به دره و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم از اطلاعات اونجا راهنمایی بگیریم که کدوم سمت باید بریم و چکار باید بکنیم. همه کارکنان اونجا پرتغالی صحبت می‌کردن و اینقدر خودشون رو سفت می‌گرفتن که همه تلاش‌های ما برای ارتباط گرفتن کوچکترین نتیجه‌ای نداد. شانس آوردیم و یکی از بازدیدکنندگان که می‌تونست انگلیسی صحبت کنه مشکل ما رو فهمید و ما رو راهنمایی کرد که دوتا مسیر برای پیاده روی و بازدید از دره وجود داره یه مسیر ۱ ساعته که ۲۰ درصد دره رو می‌تونید ببینید و یک مسیر ۳ ساعته که ۸۰ درصد دره رو می‌تونید ببینید. من واقعا دوست داشتم مسیر طولانی تر رو بریم، یه نگاهی یواشکی به نیما کردم و می‌دونستم هنوز اون تجربه سخت جنگل نوردی و دوچرخه‌سواری توی ذهن و بدنشه. اونم ذهنمو خوند و  گفت که من که میدونم اون مسیر رو دوست داری بری، تو قراره این سفر ما رو به کشتن بدی، بریم آقا بریم (البته واژه‌ دیگه‌ای به کار برد). پیاده روی خیلی دلچسبی بود و مسیر بدون شیب و همواری بود که باید از بین مراتع و درختان کوتاهی می‌رفتیم. رسیدیم به اولین ایستگاهی که می‌شد دره رو دید، عظمت دره رو وقتی دیدیم، خشکمون زد. چیزی که می‌دیدم رو نه باور می‌کردم و نه از زیباییش سیر می‌شدم. دره‌ای بسیار بزرگ و با ارتفاع حدود فکر کنم ۱۵۰ تا ۲۰۰ متر که ما فقط داشتیم بخشی از این دره رو میدیدم. دره پر بود از درخت‌های متراکم، آبشار و ته دره هم رودخونه‌ای بود که البته به دلیل تراکم درختان و ارتفاع زیاد خیلی راحت نبود دیدنش. دره رو از چند ایستگاه نگاه کردیم و نیم ساعتی هم نشستیم لبه دره و از عظمت و سکوت دره لذت بردیم.Canyon do Itaibezinhoساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که بازدیدمون از دره تمام شد. روستای cambara do sul  که نزدیک‌ترین آبادی به دره بود رو بهمون معرفی کرده بودن تا اونجا بزنین بزنیم. مسیر دره تا روستا، جاده خاکی بود و حدود ۲۰ دقیقه طول کشید. یه رستوران همون اول روستا بود که تصمیم گرفتیم اونجا ناهار بخوریم. وارد رستوران شدیم و هیچکسی غیر ما نبود، فردی که برای سفارش گرفتن امده بود تا دید انگلیسی صحبت می‌کنیم خود صاحب رستوران رو اورد که اون هم به سختی انگلیسی صحبت می‌کرد و وقتی فهمید از ایران اومدیم خیلی ذوق زده شد. صاحب رستوران تعریف کرد برامون که توی شهر دیگه‌ای زندگی می‌کرده و یه مدتی هم توی فرانسه برای یه گروه تاتر که یه ایرانی هم توی اون گروه بوده آشپزی می‌کرده و این شهر رو چون خیلی آرامش داره برای بازنشستگیش انتخاب کرده. پشت رستوران یک دریاچه فوق العاده بود که زیباییش مبهوتمون کرد. این روستا و طبیعت اطرافش یه گنج کشف نشده بود که آرامش و زیباییش  به ما غالب شد. انگار جایی رو پیدا کردیم که همیشه دنبالش بودیم. مردم روستا هم از اینکه می‌دیدن ۲ تا ایرانی اومدن به روستاشون خیلی هیجان زده بودن و واقعا دوستانه برخورد می‌کردن. تصمیم گرفتیم چند روزی رو همونجا بمونیم و لذت ببریم. بعد از خوردن ناهار، از صاحب رستوران پرسیدیم اینجا کسی اسب اجاره می‌ده؟ که خودش زنگ زد به دوستش و هماهنگ کرد که برای غروب بریم به یه تپه‌ای توی روستا که غروب افتاب رو از اونجا ببینیم. اینقدر برخوردش مهربانه بود که خودش هم تا خونه دوستش بردمون.دریاچه پشت رستورانخانواده‌ای که می‌خواستیم ازشون اسب اجاره کنیم خیلی جالب بودن و زندگیشون مثل این کارتن‌هایی بود که توی بچگی می‌دیدم. خانمی اومد به استقبالمون که یه نوزاد دختر توی بقلش بود و حیاط خونه پر از حیوانات مختلف، هفت و هشت تا سگ، مرغ و خروس و تعدادی اسب. تا اسب‌ها رو زین کردن ما با نوزادشون که واقعا مثل ماه می‌موند سرگرم شدیم و بعد از آماده شدن اسب‌ها به همراه پسر جوان خانواده، و سگ ها به راه افتادیم. چمنزارهایی که داخلش اسب سواری می‌کردیم مثل رویا می‌موند. بعد از اینکه از تپه مورد نظر بالا رفتیم دیگه خورشید داشت غروب می‌کرد و همینجوری که داشتم به زیبایی غروب افتاب روی اسب نگاه می‌کردم حس کردم زندگی چیزی دیگه فراتر از این نمیتونه باشه و دوست داشتم بقیه زندگیم رو همونجا بمونم. تجربه اسب سواری خیلی برامون لذت بخش بود و وقتی که برگشتیم با اون خونواده صحبت کردیم که فردا یک مسیر طولانی‌تر رو فردا با اسب بریم.اسب سواری و منظره در غروب آفتابقسمت سوم (آخر) را اینجا می‌توانید بخوانید.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Thu, 03 May 2018 19:53:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمینی ۸ برابر بزرگتر از ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@jahandarmilad/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DB%B8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-d2fydraffbke</link>
                <description>سفر به برزیل قسمت اولویزای برزیلسال ۹۶  خیلی درگیری‌های کاری داشتم و نتونسته بودم که سفر طبیعت گردی دلچسبی برم و آخرین سفری که رفته بودم عید همان سال بود که با دوستم نیما رفته بودیم کوبا و مکزیک.تقریبا دو ماه مونده بود به عید ۹۷ که با نیما تصمیم گرفتیم هرجوری شده برای تعطیلات عید یه سفر پر ماجرای طولانی بریم که تلافی سفرهایی که توی سال نرفتیم در بیاد. مقصد رو گذاشتیم برزیل. یکی از روزهای بهمن‌ ۹۶ بود که تهران برف سنگینی اومد و همه جا تعطیل شد. مدارک رو برداشتیم رفتیم سفارت برزیل توی زعفرانیه. خدا خدا میکردیم که سفارت تعطیل نباشه و بعد از چند بار که آیفونشون رو زدیم بالاخره جواب دادن و رفتیم داخل. خانمی که توی سفارت بود گفت ۲۰ روزی زمان میبره و خودشون تماس میگیرن. ازش خواهش کردیم که اگه امکان داره زودتر نتیجه رو بهمون بگن چون می‌خوایم زودتر بلیط هواپیمایی که رزرو کردیم رو بخریم. حرفی که می‌خواست بزنه رو مزه مزه کرد و بعد از یه نگاهی به اطرافش گفت شما برید بلیطتون رو بخرید و ویزاتون رو اکی شده بدونید :)یک هفته بعدش زنگ زدن و رفتم ویزاها رو گرفتم و دیگه افتادیم دنبال مقدمات سفر. برای اینکه بلیط‌های رفت و برگشت ارزون‌تر بشه زمان رفت رو گذاشتیم ۲۲ اسفند ۹۶ و برگشت رو هم ۱۸ فروردین ۹۷ یعنی تقریبا یک ماه سفر. از چند تا آژانس قیمت گرفتیم و کمترین قیمتی که پیدا کردیم  ۷ میلیون ۲۰۰ هزار تومان بود. اخر خودمون آنلاین، مبلغ ۶ میلیون و ۱۰۰ هزار تومان تونستیم پیدا کنیم و دیگه معطل نکردیم و همونو خریدیم.پرواز به Saoهرچی به عید نزدیکتر می‌شدیم، دلار هم داشت گرون‌تر و نایاب‌تر می‌شد. آخر سر با کلی معطلی و توی صف ایستادن و بردن بلیط و ویزا و به صرافی تونستیم نفری ۲ هزار دلار از صرافی بگیریم و ۵۰۰ دلار هم از قبل داشتیم که اون رو هم بردیم. سفر ما سه‌شنبه ۲۲ اسفند ساعت ۲۳:۵۵ شروع شد و از فرودگاه امام خمینی به سمت دبی پرواز کردیم. توی قسمت ترانزیت فرودگاه دبی نزدیک ۸ ساعت توقف داشتیم که مشغول گشتن توی فرودگاه شدیم. وقتی توی فرودگاه دبی فرصت از دست رفته‌ای که این صنعت هوایی می‌تونسه برای کشور ما داشته باشه رو می‌بینی و اینکه مثل خیلی از فرصت‌های دیگه با بی تدبیری از دست رفته، فقط افسوس می‌خوری. بگذریم، مقصد ما از دبی به شهر sao paulo در برزیل بود و من توی فرودگاه سعی کردم به چند نفری توی اپلیکیشن couchsurfing پیام بدم ببینم چی میشه اصلا؟ و آیا میشه بریم خونه یه برزیلی و تجربه زندگی باهاشون رو تجربه کنیم؟ جالب اینکه دوتا اکی دادن و ما هم با یکیشون نهایی کردیم و قرار شد بعد از رسیدن بریم پیشش.شروعی نه چندان درخشانساعت ۱۷:۳۰ به وقت sao paulo پرواز ما نشست و رفتیم توی فرودگاه تا یکمی از پولمون رو تبدیل کنیم تا  تاکسی بگیریم و بریم پیش دوست برزیلیمون. اولین استقبال گرم توی فرودگاه اتفاق افتاد و صرافی توی فرودگاه بعد از اینکه پاسپورت ایرانی رو دید یکمی برندازش کرد و گفت ما به ایرانی‌ها نمیتونیم خدمات بدیم! داستان رو همینجا ابتدای سفر نگه دارید تا یک نکته مهم در مورد سفر به برزیل بگم.برزیلی‌ها انگلیسیشون وحشتناک بده و فقط پرتغالی که زبان اصلیشون هست میتونن صحبت کنن و کمی هم اسپانیایی چون شبیه زبان پرتغالی هست رو متوجه میشن و این باعث می‌شد که ارتباط گرفتن باهشون خیلی خیلی برای ما سخت بشه. انگلیسی بلد نبودن فقط شامل مردم عادی نمیشه و خیلی عجیب و البته خنده دار بود که حتی قسمت پذیرش هتل‌ها هم انگلیسی نمی‌فهمیدن. این مشکل در rio de janeiro (توریستی‌ترین شهر برزیل) کمی قابل تحمل‌تر بود ولی در شهرهای دیگه اگه بگم در حد یک hello هم انگلیسی نمیدونستن اغراق نکردم. این نکته رو گفتم که هم اگر خواستید به برزیل سفر کنید در نظر بگیرد و هم توی داستان‌های این سفرنامه در نظر بگیرید که ارتباط چقدر باهشون سخت بود. خب دیگه برگردیم به فرودگاه و ادامه داستان.پولمون رو نتونستیم تبدیل کنیم و با دشواری زیادی نهایتا یه تاکسی فهموندیم که مارو ببره به مکانی که می‌خوایم. فاصله فرودگاه تا اونجا ۴۰ دقیقه‌ بود اما اینقدر این فرایند تاکسی گرفتن و خروج از فرودگاه سخت بود که ۴ ساعت بعد از فرودمون یعنی ساعت ۹ شب رسیدیم محل قرار.نیویورکِ برزیلاولین تجربه من توی  couchsurfing خیلی هم جالب از آب در نیومد. خونه خیلی کثیفی بود. خونش توی اون هوای گرم و شرجی کولر نداشت، آب اون شب قطع بود و نمی‌شد دوش بگیری یا حتی دستشویی بری! خلاصه دیگه با سختی شب اول رو گذروندیم و تصمیم گرفتیم که فرداش بریم یه هاستل. صاحبخونه می‌تونست کمی انگلیسی صحبت کنه. حالا که نشد خونش بمونیم، حداقل یکمی اطلاعات ازش بگیریم که بدونیم کجاها رو مثلا بریم بگردیم. ولی متاسفانه هیچ اطلاعاتی در مورد برزیل نداشت! حتی rio de janeiro هم نرفته بود و همش سرش تو کامپیوتر و خرید و فروش بیت‌کوین بود. آخر سر ازش پرسیدم چرا درخواست منو برای مهمون شدن قبول کردی؟ گفت اولین بارش بوده که مهمون قبول کرده و چون ایرانی بودیم و دیده که منم استارتاپ دارم و تونستم جذب سرمایه هم کنم براش داستان جذاب شده و درخواست من رو توی couchsurfing قبول کرده!روز دوم یه هاستل خوب پیدا کردیم و اونجا تازه تونستیم یکمی استراحت کنیم و دوش بگیریم و خستگی پرواز طولانی کمی از تنمون خارج بشه. sao paulo شهر خیلی بزرگیه و خودشون مثال میزنن که نیویورکِ برزیل هستش. نزدیک به ۱۲ میلیون جمعیت دارد و یک شهر توسعه یافته و مدرن است. و خب همه ویژگی‌های شهرهای اینچنینی مثل ترافیک، اتوبان، مترو، سرعت بالای زندگی، بار و رستوران های زیاد رو داشت. دیدنی های این شهر یک خیابون معروف به اسم Paulista Avenue بود که شرکت‌های بزرگ و مراکز خرید توی اون قرار داشتن. یک پارک معروف هم در وسط شهر است (دقیقا مثل نیویورک) به اسم Ibirapuera Park که همه اونجا معمولا مشغول ورزش هستن.Paulista Avenueشهر sao خیلی برای ما جذابیتی نداشت و تصمیم گرفتیم که یه ماشین کرایه کنیم و به سمت جنوب برزیل رانندگی کنیم. برزیل کشور خیلی بزرگیه (تقریبا ۸ برابر ایران) و فاصله بین شهرها خیلی زیاده و یکمی این موضوع نگرانمون کرده بود اما نهایتا روز چهارم صبح زود sao paulo رو به مقصد florianopolis ترک کردیم.با ماشین در دل جاده‌های برزیللذت سفر تازه برای ما شروع شد. رانندگی در جاده‌های فوق العاده مثل جاده‌های بکر شمال ایران، البته با کیفیت خیلی بالاتر و بسیار بسیار طولانی‌تر. لذت دیدن منظره‌های جذاب توی جاده به همراه موزیک‌های خاطره انگیز سر ذوقمون اورده بود و از تصمیمی که گرفته بودیم برای سفر کردن با ماشین واقعا خوشحال بودیم. تا اولین مقصد ما ۹ ساعت راه بود و  توقف بین راه برای ناهار و لذت توقف های بین مسیر باعث طولانی‌تر شدن هم شد و تقریبا یک ساعت مانده بود تا مقصدی که انتخاب کرده بودیم که به شهری رسیدیم که از دور برج‌های آن توجه ما رو جلب کرد و تصمیم گرفتیم نگاهی به این شهر بندازیم. منظره‌ای از جاده‌های برزیلتوقف در balneario camboriuورود ما به این شهر با هدف یک توقف کوچیک چند ساعته بود ولی بعد از ورود به شهر جذب ساحل و زیبایی‌های آنجا شدیم و تصمیم گرفتیم که دو شبی آنجا بمانیم. شهر balneario camboriu یک شهر کوچک در امتداد ساحل بود که برج سازی به شدت آنجا رشد کرده بود و برج‌های بی‌نظیر و بسیار گرانی آنجا ساخته شده بود. شهر خیلی لوکسی بود، رستوران‌ها و ماشین‌های گران‌قیمت و افرادی که می‌شد از لباس‌ها و نحوه رفتارشون ثروتمند بودن رو دید. ساحل این شهر یکی از جدیدترین و مدرن‌ترین ساحل‌ها بود که تا به حال من دیده بودم. همه تجربه و تخصصی که بشر در ساحل سازی بدست اورده بود رو، اینها برای ساخت این ساحل به کار گرفته بودن. همه چیز در ساحل فوق‌العاده و به اندازه بود، مسیر برای دوچرخه و اسکیت، مسیر پیاده روی، فضا برای بازی‌های ساحلی، رستوران‌ها و بارها در فضای درست، برج سازی‌ها به قاعده و با مناظر فوق العاده و خلاصه همه چیز به گونه‌ای بود که لذت بی اندازه از ساحل ببری. برداشت من از ساکنین این شهر، افراد بسیار ثروتمندی بود که از شهرهای مختلف برزیل به اینجا نقل مکان کرده بودن  و اینجا خونه‌ای برای دوران بازنشستگی و یا تفریحات آخر هفته خریده بودن تا در ساحل به دوستانشون معاشرت کنند و یا با قایق شخصیشون به آب بزنند.ساحل balneario camboriuشهر florianopolis مقصدی برای موج سوارانبعد از دو شب اقامت در شهر balneario camboriu به سمت شهر florianopolis حرکت کردیم. شهر florianopolis از دو قسمت مدرن و سنتی تشکیل شده بود که در قسمت مدرن اکثر ادارات دولتی، ساختمان‌های بلند و مراکز خرید بود. و در قسمت سنتی که منطقه توریستی بود، اکثر هاستل‌ها، طبیعت و جذابه‌های گردشگری بود. قسمت توریستی، سواحل خیلی خوبی داشت که از جاهای مختلف برای موج سواری به اینجا میومدن. یک دریاچه خیلی آروم هم داشت که در کنار سواحل اقیانوس جذابیت و منظره‌های بی مثالی می‌ساخت.  مناظر این شهر فوق‌العاده بود وقتی از بلندی های کوه‌های اطراف مناظر رو نگاه می‌کردی کیف لازم رو می‌بردی. ظهر که رسیدیم به این شهر یک هاستل گرفتیم که منظره عالی به دریاچه داشت و بعد از استراحت کوتاه اماده شدیم که بریم آخرین شام سال ۹۶ رو بخوریم. یک پیتزا فروشی خوب پیدا کردیم و با نوشیدنی‌های خوب یک پیتزا سبک خوردیم و رفتیم توی شهر که خب متاسفانه چون سه‌شنبه بود توی شهر خیلی خبری نبود و رفتیم کنار دریاچه کمی خلوت کردیم و بعد تصمیم گرفتیم بریم بخوابیم که آماده بشیم برای فردا که سال تحویل بود.florianopolisقسمت دوم را اینجا می‌توانید بخوانید.</description>
                <category>milad</category>
                <author>milad</author>
                <pubDate>Tue, 01 May 2018 01:01:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>