<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آشور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jahangiri_reza96</link>
        <description>طغیان کن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 02:46:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3645705/avatar/O6Z5aM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آشور</title>
            <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگشت به خود</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-wkkwsmztzn4n</link>
                <description>آزاد باششعری ناقابل تقدیم عزیزانم:نه رو میدم به غمنه جون میدم به دردمن فراموش میکردمچی واسه من بودنه شبای سردنه سراب مرگحتی تنهاییمن رو نترسوندمن داشتم برمیگشتم به خودمدست کودکی توی دستم بودیه قایقی چوبی کنار این ساحلپاهام میرفتن ولی قلبم موندمن یه ققنوسم زیر خاکسترزاده میشم باز با طلوع خورشیدتو جهان پر از تاریکی و ظلمتیه بذر پر از نور در حال رشدیممن با انزوام، به کجا میرسمتو قلب سکوت، خدا میشه کشفبه دور از جماعت بی هدف و لشبار دیگه میکنم مسیرمو کجتو افق قطب و شعله های سبزقدم های استوار میشکافه مرزوبه دور از افیون و هرگونه لغزشپاکی رو هدیه کن به دریای نبض وا غرش دیروزم چیزی باقی هستبه قلب خطر هنوز راهی هستمن هیچی ندارم تا بدم از دستپس با آغوش باز با سیاهی میرقصمنگاهی دوباره به شفق های قطبیاز دور نگاه نافذ یه گرگیکه روی کوه یخ ایستاده با اقدارمیگه آزاد باش حتی اگه مُردینه کودک دیروز نه پیر فرداامروز رو دریاب بیخیال اشباحسایه ها خزیدن توی خاطراتپس حق تو از بی عدالتی بردار</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 00:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبه ی آشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-xssbvsxlz85s</link>
                <description>نیزه ها به پشتمرو به روم صف کشیده دشمنمن زندم حروم زاده هااینو میگفتم با لب های خشکمپاروی عمرمشکسته تو دریای مواج غربتآشنا هم حرفامو نشنیدحرفای دلمو با بغضم میخوردممن همونم که 8 سال تو تنهایی پوسیدهمونی که رخ ماه زندگی رو بوسیدمرهمم نشد حتی ودکای روسی مث گنجشکی که بی قراره رو سیمچشمامو چرخوندم از آدماکه اشکامو نبینن مبادانبینن زخمای عمر رفته ی منوکه دلخوش میکردم به این سراباو تو حسرت دریا، تن به آب نخوردماهی حوضمون هم اون گوشه میمردمن این روزا خیلی گفتم نشداما یه روز میشه پس خدایا شکرت که غمامو هیچ وقت مادرم ندیدبابا ممنون ازت که هنوزم به یادمیخواهرم نیستی ولی تو ستارمیتو شبایی که میکنه حتی ماه من کمینذهن من آشفتستورو کجا بردمواسه اینکه این شبا خوابمون نرهستاره نشمردملبه ی آشوبمشمشیرم تو دستمصف کشیده دشمنهنوزم عاشق و مستمسادگی رو بشکاف از سینه ی شعرمزندگی من جالبهامااز دیده ی عبرتغرورتو بشکن به دیدنم بیانگاه کنغروب جمعس 🖤نیزه ها به پشتم/ رو به روم صف کشیده دشمن غروب ج</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا یکم غر بزنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%BA%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-p98blsjo6z2z</link>
                <description>دیدی بعضی از روزا هر چقدر هم آدم مثبت و خوش انرژی باشی دوست داری غر بزنی. من امروز از اون روزامه. صرفا جهت اینکه خالی بشم دارم مینویسم. همه ی حرفام به شدت سست و پراکنده خواهد بود.مطالعه این پست بر همگان واجب می باشد. خود درون مناگر امروز من به کسی ابراز علاقه کردم و اونم گفت من از ته قلب دوست دارم نمیدونم باور کنم یا نه؟دکتر صدر خدابیامرز راست میگفت: جامعه ی ما به سمت قهقهرایی رفته که همه چیز دروغین شده و دیگه کلمات معنای خودشون رو از دست دادن.اگر تو روزگار قدیم قول و قسم به معنای قطعیت بود امروز فقط تلاشی برای راهبرد اهداف شده.من دارم جایی زندگی میکنم که برای موفقیت باید 2 برابر هر فرد هم سن خودم تو ایران تلاش کنم و هر ایرانی باید 5 برابر هم سن خودش انرژی بزاره تا به جایی برسه. چرا من باید ده برابر جون بکنم و آخر سر هم یه زندگی معمولی داشته باشم؟چرا باید بعد 10 سال کار یه رانا پلاس 1401 داشته باشم. واقعا اگر اینجا ثبات داشت و همه ی پارامتر ها مثل بقیه جهان بود، کمتر از بنز زیر پام نبود آیا؟اوکی حالا شرایط بد، پس چرا ما خودمونم داریم بدترش میکنیم؟ چرا تو یه راسته مغازه یه چیپس رو از یه برند رو باید 5 تا قیمت مختلف داشته باشه؟ ما از کی انقدر بی وجدان شدیم که حاضریم برای دو قرون بیشتر سر هم وطنمون کلاه بزاریم! ما کی انقدر بی رحم شدیم؟ ما فقط میخوایم از هم بکنیم که آخر‌ش چی بشه؟ تو دادگاه که میری از صمیمی ترین رفیقا بگیر تا اعضای خانواده، حتی پدر و پسر و برادر با برادر دارن تو سر و کله هم میزنن؟ یعنی اعتماد پر کشید و رفت؟ پونزده سال پیش تو یه جمع بیست نفره نوجوون یه نفر سیگار می‌کشید و اون بد ترین و بی ادب و... خطاب میشد ولی الان 19 نفر با افتخار سیگار میکشن و اون یه نفر رو سوبر و ترسو و... عنوان میکنن. کسی که هنوز مرد نشده. از اون بدتر سیگار و دود و دم انقدر عادی سازی شده که دخترامون هم به سمتش رفتن. یعنی وقتی میری تو پارکا و کافه ها دخترا بیشتر پای بساط قلیون میرن تا پسرا. آخه چرا من نمیخوام راجع به زندگی دیگرون نظر بدم ولی چی شد یهو اکثریت کشش پیدا کردن به دخانیات و مواد و مشروب... آیا واقعا فرار از واقعیت اکنون باعث این پدیده شده؟ (پدیده رژ لب رو مطالعه بفرمایید) چرا انقدر آدم های اهل مطالعه کم شدن. از کی آدم هایی که به دنبال آگاهی رفتن انقدر افسرده شدن؟ چرا اونا نمیتونن تو جامعه هم پیدا کنن. از کی دانش توی کتاب خز شد و اینستا نماد ورودی اطلاعات به قشر وسیعی از جامعه ی ما شد. کلیپ های یک دقیقه ای برای ما پرتی حواس و عدم تمرکز آورد و متن های بالای 5 خط برای ما حوصله سر بر شد؟ پر کردن کلیپ های ایستا شد زندگی حقیقی و واینر ها و یوتبر ها شدن الگو های مردم؟ از کی زندگی ما از عمل خالی شد و شدیم شعار و شعار و شعار؟ دلم میخواد انقدر این سوال پرسیدن هارو ادامه بدم تا از فشار مغزم خون دماغ بشم و بی‌حال پخش زمین بشم. اورژانس بیاد بالا سرم و بگن سکته مغزی کرده و برم تو کما چند سال و چند دهه بیدار نشم تا همه ی اینا تموم بشه. ممنونم که تحملم کردید ❄️معرفت و رفاقت که به جای خود داره.</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 14:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه ی دنیا به درک واصل شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88%D8%AF-fr26pd5wz2lz</link>
                <description>همه ی دنیا به درک واصل شود یا من چایم را ننوشم؟ من می‌گویم بگذار دنیا به درک واصل شود اما من باید همیشه چایم را بنوشم.شرکت کتری برقی را پر از آب میکنم و دکمه اش رو میزنم. به سمت میز کارم میروم. صدای جیر جیر استخوان هایم بلند شد. زوارم زنگ زده دیگر، نیاز به روانکاری دارد. از جسمم بیش از حد کار کشیدم و از ذهنم بیشتر از آن. روی صندلی می‌نشینم و به مانیتور کامپیوتر خیره میشوم.حس میکنم قرن ها از اتفاقات اخیر می‌گذرد. خشم و نفرت درونم فوران می‌کند. آینده به شدت نا مشخص است. همه ی جوانب مختلف زندگی من، عدم قطعیت را فریاد می زند. برنامه ریزی عملا معنایی ندارد. به خودم تلنگر میزنم. باید این افکار منفی را از خودم دور کنم.چقدر در مشکلاتم تنها به نظر میرسم. من تا چقدر دیگر باید قوی باشم و به روی سختی های زندگی چشم بپوشم. آیا رنج های من انتهایی دارد؟ من هیچ همراهی نداشته ام. نخواستم منت کسی چتر بالای سرم باشد. در لحظه های شوم زندگی من که غرق در تاریکی مطلق بود و ارواحی بیگانه شانه به شانه ام سابیدند و رفتند. من تنها بودم و تنها ادامه دادم. من تکیه گاه بودم و به کسی تکیه ندادم. من همه را خنداندم و هیچ کس اشک هایم را پاک نکرد. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. من با همین کم و کاستی ها ادامه می‌دهم. من شکست خوردم و شکست خوردم و شکست خوردم اما شکستم را نپذیرفتم و تا موقعی که در این زندگی باشم به مبارزه ادامه می‌دهم. من بی نهایت بی رحم شده ام. آدم تشنه ای که سیراب نمی‌شوم. من همه چیز و همه کس را فدای راهم کردم. من نسبت به خودم هم سخت گیر شده ام. ندایی از درونم میگفت رها کن خبری نیست اما نمیتوانم. من برای زندگی بی هیاهو و پر از آرامش ساخته نشده ام. من دوست داشتم آدم خوبی باشم اما نشد. خواستم, ها از ته دل هم خواستم اما نگذاشتند. هدف هایم ملموس بودند آنقدر که نوزاد به مادر نزدیک است. آنقدر که میخواستم وقایع روزم را برایت شرح بدهم اما نشد. گاهی انگار نمی شود. یعنی روزگار جوری کنار هم می‌چیند که نشود. من سکوت کردم و با بُهت به تصاویر مخدوش ماه ها قبل خیره شدم. کاش هر چیز که باید بشود در زمان خود بشود و ذوق ما باقی بماند. کتری به جوش آمده و من غرق در افکارم در کجا سیر میکنم.+آقای شریفی لطفا چای رو ردیف کن و یک فنجان... - باشه مهندس.قندونم خدمتت. +قند نمی‌خورم. -براچی مهندس؟ +( توی ذهنم میگم آخه باشگاه میرم) -  کاری دیگه نداری؟ و منی که هزاران کار روی سرم ریختن و حوصله ی صحبت با هیچکسیو ندارم. اصلا گور پدر همه و همه چی؟! میخوام الان از چای تلخم لذت ببرم 🖤</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شک ابراهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%B4%DA%A9-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-olijg2qgisbk</link>
                <description>میگن وقتی میفهمی یه شعر واقعا شعره که وقتی نوشته شد خود شاعر هم از این اینکه اون رو نوشته تعجب کنه و به وجد بیاد، خلاصه این از اون شعراس. الهام گرفته شده از مفاهیم اگزیستانسیالیسم. امیدوارم لذت ببرید:ما پرتاب شدیم تو این جهان بی معناباید بسازیم معنارو فردا تجربه شد دلهره هربار تشنه تر زدیم لب به دریامن، دارم افسرده میشم خاطره ای تلخ از دیشب تلخی میوه از ریشس شک ابراهیم و من قربانیشم باید فکر کرد، باید فکر کرد از فکر زیاد بشی ولگرد باید وسوسه رو به تنت بچسبونی و باید یه مدت این چارچوبو ول کرد تازه میفهمی کجای کاری میلرزی به خودت خدا کجایی؟ تو زمین سستت دنبال ایمانی و تو قلب خالی اسم کیو میاریعشق،پوشالی ترین پناه آخر بیمارتهیه مورفین گرم،تو یخبدونی که می‌سازه بتیه بُت که ابراهیم کلیمم میبازه بشقسم به خنجر توی دستت میشناسمت تو میشناسی منو؟یکم بیا جلو غریبی نکنمن خود توئممنی که یه روزی ما بوده نه تویه نجوا از پشت بوته هاسوزان و گرم راه صحرامن خیلی بهت نیاز داشتمکجا بودی تا حالا! نمیبینی؟ منو تو شنزار نمیبینی ؟منو تو این آسمون پهن، تو کوه بلند نمیبینی؟ من که خیلی وقته تو خودم گممدیشب شک و راه دادم اتاق خودم من حتی با خودمم غریبه شدممن کسیم که دنبال زندگی نیستنه تو تاریکی نور و میبینم نه میون بدی خوب و میبینم نه توی بدنم روحو میبینممنو رها کن من کافر و بی دینممیدونم چقدر تنهایی،آدما همه کردن ولتروزگار باهات خوب تا نکرد، همش زخم زد بهتولی فقط یه بار دیگه، یه بار دیگهروشن کن شعله ی امید رو تو دلتموقع بازی، لبخند کودک رو یادت بیاربیا دستت رو بگیرم، یه بار دیگه با من بیابیا پاک کنم از سر و روت، گرد فراموشی خاطراتتوفعلا مرگ رو بیخیال، معنا میگیره قصه با توجنگ بین سرخ و آبیپ. ن:خوشحال میشم، نظرتونو برام بنویسید. تو قلب خالی اسم کی و </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 21:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران وجودی</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-iv06bgpcq3e2</link>
                <description>از 16 سالگی بحران وجودی من شروع شد و به مدت چند سال هر روز به خودکشی فکر میکردم.  در دوره نوجوونی مجبور شدم مطالعه های زیادی انجام بدم. تو زمینه فلسفه ی غرب، مخصوصا اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر برام راه گشا بود.یادم میاد کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، کتاب هستی و نیستی رو با دقت مطالعه کردم. آلبر کامو و نیچه و داستایوسکی زیاد میخوندم.به شرق هم پرداختم و عرفان هندی و مطالعه کردم.کتاب عهد عتیق و عهد جدید و تلمود و قرآن رو به فارسی خوندم.کتاب های روانشناسی و جامعه شناسی هم نگاهی انداختم.کتاب هایی مربوط به زمان، کهکشان ها و فیزیک کوانتوم و راجع به ماهیت این جهان نیز.به نظرم همه درگیر این موضوع میشن ولی اینکه تو 20 سالگی به سراغش بره خیلی بهتره تا یک عمر درگیر چرایی باشه. من خیلی از آدم ها رو دیدم که هنوز میگن ما برای چی زنده ایم؟ هدف زندگی چیه؟ و از این قبیل سوالات.من سعی کردم همون موقعی که نیاز بود به سراغش برم و این خلا رو هر چه سریعتر پر کنم. چون باید از پایه و اساس شخصیتم رو بر روی چیزی به نام اخلاق تعریف میکردم. اخلاقی که من تعریف میکنم و در تمام طول زندگی بر مبنای اون عمل و رفتار میکردم. گاهی این اصول دست خوش تغییرات کوچکی میشن ولی بنیاد اون ها همیشه استوار بوده و هست.منظورم از اخلاق اون قوانینی هست که بهش رسیدم و تمام جوانب زندگی من رو شامل می‌شد. اون سوالاتی که باید پاسخ داده می‌شد و پاسخ هایی که قوانین من تو زندگی شدن. اینکه خوبی و بدی چی هستن که در طول مباحث اصل وجودی انسان هستن.وجود مقدم بر ماهیت است. مثل چاقو که برای بریدن ساخته شده ولی انسان ابتدا به این جهان پا میزاره و بعد به زندگی خودش معنا میده.اینکه انسان ذاتا آزاده ولی به این معنا نیست که هر کاری که میتونه رو انجام بده. چون چیزی وجود داره به نام مسئولیت پذیری که در ادامه ی اون مسئولیت اجتماعی خلق میشه که میگه من نمیتونم دروغ بگم چون اون عمل رو دارم تبلیغ میکنم و بازتاب اون عمل در جامعه در نهایت به من آسیب میزنه(ژان پل سارتر) و این مسئولیت هر انسان رو به ترس و دلهره وا میداره. اینکه انسان بودن فقط به بودن نیست و هدف ما در این جهان تبدیل به ابر انسان شدن(نیچه).باید تکامل پیدا کنیم و ما محکومیم به انسان برتر شدن و فرجام تبدیل به بهترین ورژن خودمون در همه ی ابعاد هستیم.ختم داستان این دغدغه باید باعث دلهره در درون وجود و قلب هامون بشه. (سورن کیرکگارد)Exist... بدم و فکر به چرایی بودن رو پشت سر گذاشتم.</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 15:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-mom8trmniiaj</link>
                <description>سلام دوستان حالتون چطوره؟ امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. تو این زمستون سرد، قلب هاتون گرم و پر مهر باشه.با اینکه این روزا تقریبا حال هیچکس خوب نیست ولی من سعی میکنم امیدم رو حفظ کنم و انرژی مثبت به همه بدم. دوست دارم لبخند به روی صورت همه بیارم. آینده ی روشن رو براشون ترسیم کنم.در آغوش بگیرمشون و بگم همین که الان هستی یک معجزه ی واقعیه.این روز ها خیلی درگیرم. مشغله کار زیاد شده و پروژه ی sap انبار رو بهم سپردن. با یک کارگروه متشکل از نیرو های فنی، انبار و هلدینگ داریم کدینگ و اصلاح مشخصه فنی انجام میدیم. نمیخوام خیلی پیچیده اش کنم ولی حدود 17 هزار آیتم رو داریم سامان دهی کنیم، دیگه خودتون حجم کار رو در نظر بگیرید. الان هم که این متن رو براتون مینویسم 13 روز پشت سر هم سرکارم 😂انباربعد از ظهر ها یک روز در میون باشگاه میرم. حقیقت با اینکه خیلی خستم ولی زورم میاد بدنم افت کنه و دوباره به روزای کسالت بار و ضعیف خودم برگردم.هفته ی پیش بود بعد از یه چرت ظهرانه ی جمعه ی دل انگیز با صدای گوشی از خواب بیدار شدم. دوستم بود بهم گفت سریع آماده بشم که بزنیم تو دل طبیعت بکر اطراف خونمون. یه چای مشتی درسته کرده بود با مقداری کلوچه ی گرم. آسمون بی نهایت پاک بود. تکه های ابر مثل پر تو رخت خواب آبی پهن شده بودن. درخت ها و گیاه ها سبز بودن. از اون روزایی بود که واقعا زندگی رو میشد لمس کرد و ارتباط عمیق با محیط گرفت.من خودم دوست دارم گاهی پا برهنه روی چمن راه برم. روی گل راه برم. پامو بزارم توی رود خونه. برگ های سبز رو نوازش کنم. گل های مختلف رو بو کنم. میخوام با خاستگاه خودم برگردم. من با این دنیای صنعتی بیگانم. با بوی دود و آسفالت و سیمان غریبم. من هر وقت که از روزمرگی خسته میشم به تاریخ رجوع میکنم. اینکه اجدادمون چطور راه خودشون رو پیدا کردن. چطور به زندگی‌شون معنا دادن و حتی چطور عاشق شدن؟!فیلسوفانه حرف زدن بسه 😂 اگر به من باشه تا سال ها میتونم براتون روضه بخونم. میتونم کتاب ها بنویسم. ولی زیبایی به کم بودنه. به قانع بودن و لذت بردن از حداقل هاست. به اینکه میشه تو این روز های بد یه دوست رو دعوت کنی،کنارش بشینی و بهش امید بدی. با بودنت خوشحالش کنی. ما کی باشیم که وجودمون رو حتی برای عزیزانمون دریغ کنیم 😉آتیشابرهابفرما چای </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 22:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>28 شهریور</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/28-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-n1hrm4gywhxp</link>
                <description>ورود به سی سالگی خیلی عجیبه. هم حس و حال جوونی دارم هم احساس میکنم دیگه دارم کم کم پخته میشم. دوست دارم ببینم چه دستاوردی تا الان داشتم و از حالا به بعد میخوای چکار کنم؟دارم فکر میکنم تا الان خیلی کارا کردم و خیلی کارا هم نکردم. میدونم از بهترین ورژن خودم هنوز فاصله دارم.هر اتفاقی که افتاده گذشته و نگاهم به آیندس از اینکه الان احساس خوشبختی میکنم شکی نیست و میخوام این احساس خوب رو با همتون به اشتراک بزارم. امسال قراره اتفاقاتی خوبی بیوفته، خیلی برنامه دارم،امیدارم به خواسته هام برسم. امیدوارم ‌شما هم به خواسته هاتون برسید. 1404.06.28</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 18:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو این مدتی که نبودم...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-e33xgxtt52xo</link>
                <description>چیزی به ذهنم نمیاد. چیزی به ذهنم نمیاد. نویسندگی از یادم رفته و افتادم یه جای دور و ساکت. نمیدونم چطور این همه فکر رو منسجم کنم. شاید بتونم بار دیگه از زندگیم بنویسم. شاید بتونم برای یک بار دیگه قدرت قلمم رو نشون بدم. من باید با خودم کلنجار برم.با خودم بجنگم. انرژی زیادی مصرف کنم. ولی باید بنویسم. نوشتن همیشه برای من جزئی از زندگی بوده و هست. نوشتن یعنی خود زندگی. از گذشته بیاموز اما بار آن را بر دو‌ش نکش. چراغ را اگر پشت سرت نگه داری، جلو پایت را تاریک می کند. تجربه کردمعکس بالا مقدمه ی خوبی برای شروع صحبت کردن با شماست. پدرم مکانیک صنعتی و مادرم معلم بود. هر دو بعد بازنشستگی هم چند سال به کارشون ادامه دادن و تا امسال که بصورت خود خواسته بلاخره بازنشست شدن. خواهرم هم پرستار شد و از پارسال اون هم مشغول به کار شد.زندگی خانواده ی من اغلب در کار خلاصه میشد.و اما من که از دوران نوجوانی در پیمانکاری پدرم کار می کردم و به مرور تجربه هایی کسب کردم که امروز تو 30 سالگی نتایج فداکاری هاشو فهمیدم. بعد از دوران خدمت سربازی جذب شرکت کاغذسازی شدم و جمعا حدود 10 سال تو این شرکت فعالیت داشتم.عوامل زیادی دست به دست هم دادن که آروم آروم از محیط شرکت متنفر بشم.1.با تغییر مدیریت جو شرکت به سمت زیرآب زنی و جاسوس بازی رفت.2.حقوق کم3.کار زیاد و مسئولیت سنگین4.احترام قائل نشدن برای تخصص و مدرک5.قرار گرفتن در یک شرکت مرده و بدون پیشرفتو...خلاصه...من بعد از 10 سال کار کردن در کاغذسازی تصمیم مهمی برای زندگیم گرفتم. 1 ماه مطالعه کردم و اطلاعات و دانش خودم رو ارتقا دادم. مصاحبه کاری تو یکی از بهترین شرکت های منطقه دادم. بعد از یک هفته بهم گفتن که استخدامی و روز اول خرداد 1404 شروع به کارم بود.شرکت تولید MDF، روکش هایگلاس و ملامینه با صنعت روز دنیا واقعا وسوسه انگیز بود. حقوق بهتر اما کار زیاد و نظم و قانون بیشتر که چالش خوبی برای من میشد.هفته ی اول واقعا برای من سخت بود. از محیط جدید و آدم های جدید احساس غریب بودن بهم دست می‌داد. من این تجربه رو دوران خدمت داشتم و میدونستم که این حس گذراست و با زمان دادن همه چی به روال عادی بر میگرده و بیشتر جا میوفتم و همین طورم شد.یادمه روزای اول از رفتنم پشیمون و کمی از کار اذیت شده بودم. گوشیم زنگ خورد و فامیلمون بود. یه مرد 65 ساله که مرد دنیا دیده ای بود و من و اون یه جورایی رفیق هم بودیم. گفت خوشحالم برات که رفتی دنبال پیشرفت و نقطه ی امنت رو ترک کردی و از شرایط کار پرسید. یه جمله گفتم: راضیم ولی سخته. بهم گفت: اگر تا موقعی که جوونی سختی نکشی پس کی میخوای سختی بکشی؟! همین جمله باعث ادامه ی من شد.به عنوان کارشناس مکانیک به سرعت ارتباط خوبی با همکارام گرفتم و رئیسم الان خیلی بهم اعتماد داره و منو یه جورایی جانشین خودش میدونه و در حال حاضر این چرخدنده ی کوچک تو صنعتی بزرگ خودش رو جا کرده و به امید روزی که به جاهای بهتر برسم.من از یک جای تاریک به سمت نور حرکت کردم. اگر چه مسئولیت بیشتری روی دوشم افتاد ولی رضایت قلبی سراسر وجودم رو گرفته و خودم رو یه آدم زنده و پویا میبینم.صبح تا عصر سرکارم و بعد ظهر استراحت مختصری میکنم. متاسفانه خاموشی برق دقیقا از ساعت 6 تا 7.30 عصر خورده و زمانیه که من تازه خسته و کوفته از سرکار اومدم. تو این گرمای خوزستان واقعا ضدحال ترین اتفاق همینه. خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه.شب های اگر انرژی داشته باشم باشگاه میرم و اگر نداشته باشم کمی راجع به صنعت مطالعه میکنم و نقشه های خط تولید رو بررسی میکنم. در نهایت هم کارهای خونه مثل خرید و نظافت باغ و... رو انجام میدم.آخر شب ها هم با دوستان جمع میشیم و چند دست مافیا می‌زنیم. بعضی از شب ها شبگردی میکنیم. بعضی از شب ها هم گیم می‌زنیم. البته این روزهای مرداد ماه شب ها شرجی میشه و مجبورم بعضی از اوقات تو خونه بمونم و فیلم و سریال نگاه کنم.بعد از دو ماه سرکار رفتن و زندگی روتین، یکی از رفیقام تماس گرفت که تور رفتینگ شهرکرد جور کرده و اصرار که باید منم بیام. با دوستان به مقصد تور شهرکرد 3 روزه از اهواز راه افتادیم. فقط خواستیم حتی شده برای 3 روز، از این جهنم فرار کنیم.نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه پس سر فرصت به صورت دقیق داستان سفرم رو مینویسم. خلاصش اینه خیلی خیلی خوش گذشت🙂امیدوارم این روز ها هم برای شما به وفق مرادتون باشه و همیشه شاد و پرکار باشید. از زندگی لذت ببرید و خودتون مرتب به چالش بکشید. هیچ خبری نیست. این ذهن و بدن یه روزی از بین میرن و این تنها حقیقت این جهانه و شما باید یک روزی تصمیم بگیرید و که با ترس هاتون مواجه بشید و مسیری که دلتون میخواد رو شروع کنید و مهم ترین نکته ای که من همیشه و همیشه برای هر عزیزی که ببینم میگم اینه که &quot; چیز های خوب به مرور ساخته میشن&quot;من باور دارم که بهشت زمین در نحوه ی نگاه مثبت ما به زندگیست شما چطور؟؟با دوستان قدیم و جدیده.</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 21:28:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-dlhw6hd7q3jk</link>
                <description>میخوام بات تا فردا برقصم دیدم امروز برگ ها می ریختن میخوام تا انقلاب رنگ ها برقصم باد که پیچید میون شکوفه ها فهمیدم این حقیقت دروغ باز تو مسیر رنج شلوغه تا که رسیدم آروم به دروازه ی باغ نشستم آروم رو صندلی چوبی هجومی مبهم از شعله های برگ ها انعکاس زندگی تو قطره های بارون من دیدم زندگیمو تو تن اندام مرگ هامن ديدم سقوط ستاره روتو حرارت شروع دوباره رونگین آسمون سیاه شب هاتو ازم گرفتی اعتقاد و باورویه سیب از درخت افتادکشف کردن قانون جاذبهتو به من بگو باید چندبار بیوفتمهزاران سقوط برای رنج روح لازمهدیوار کشیدم تنها شدم تا شاید من رو ببیننباید کشته میشدم یا باید میکشتمتا فردارو ببینمغرق فکر بودم طوفان شروع شدمن رو از رو صندلی محکم هلم داداز عقب افتادم تو باغ پر از برگرو زمین بودم و روحم پرواز... منی با تن لت و پار و لاغر منی با قلبی پر از براده ی آهن منی که روی دلم جای داغ هست و قفسی بدون میله ساختم از اتاقم این لحظه های آخر داره میاد یادم که من نه تو اتاقم نه‌ حتی توی باغموقتی گفتی توی دلت جا هست بغضی ترکید و دل رو دادمخودمو رو زمین کشیدمو محکم پرت دادم روی تخت آسمون رو بغل کردم خودمو دیدم هربار توی ابردست گذاشتی رو شونه ی من رخنه کردی به روح یه مردزندگی چقدر دردناک و پوچه اگه شب رو نخوابی تو آغوش یه زنبهار بهونه ی خوبی بودکه از اتاق بزنیم بیرونآزادیمو فدا کردم تا تنها نباشمتو این جهان پر از نفرت آیا هنوز جایی برای عشق هست؟ تو این جهان تاریک و بی رحم میشه با عشق،به روی رنج ها چشم بست ؟دل دریایی من، بوشهر 1404پ.ن:خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم و گفتم صرفا عرصه خالی نمونه. شعرم گفتم چون از حوصله خارجه کامل ننوشتم. پ.ن2: این شعر رو نوشتم که عاشق بشم نشد که نشد... </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 04:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل با CHATGPT</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-chatgpt-ounfova1zjmd</link>
                <description>حوصلم سر رفته بود. حس بیرون رفتن رو هم نداشتم. دراز کشیده بودم تو رخت خوابم و به سقف خیره شده بودم. یه لحظه احساس تنهایی مطلق کردم. دوست داشتم با یکی حرف بزنم. دوست نداشتم آشنا باشه. دوست داشتم با یه غریبه درد و دل کنم. اینستا رو دو سال پیش پاک کرده بودم. راه دیگه ای به ذهنم نمی‌رسید. مغزم قفل شده بود که ناگهان برنامه چت جی بی تی رو دیدم. یه ایده ی جالب به ذهنم رسید. میخواستم هر چی تو این روزگار ناراحتم میکنه رو بیان کنم. از مشکلاتم شروع کردم. الحق که هوش مصنوعی خیلی با حوصله و مودبانه صحبت می‌کرد 😂 من یه کلمه میگفتم و اون در جوابم دو خط تایپ می‌کرد. انگار ذهنم رو میخوند و میدونست چطور منو آروم کنه. خیلی با هم صحبت کردیم و که این فقط فقط بین و من و اون باقی میمونه. در آخر بهش گفتم دلم گرفته. گفت دوست بری طبیعت گردی کنی. گفتم آره. گفت کجا دوست داری بری و منم طبیعت دلخواهم رو وصف کردم. یه جایی شبیه بهشت که چند بار تو دنیای واقعی بهش سر زدم. اما این تصویر یه جلوه ی دیگه داشت. شبیه خواب میموند. پ.ن: شما هم اگر دلتون گرفت و کسی رو پیدا نکردین، حتما این رو‌ش رو امتحان کنید. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 07:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگینم</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-ccqjo00nfuiy</link>
                <description>نسخه صوتی هم اضافه شد. غمیگنم مثل دختری که میبنده زخمای پدر مثل کوه یخ آب بشه حرفای دلم ترک خوردم درست مث آجرای زرد ولی وا ندادم هیچوقت تو ماجرای درد همه میگن واسه بچه ها آشیونه هست اما ما درسامونو دادیم ناشیونه پس روی کمر بدون  جای تازیونه سرده پس دعا میکنم که بشکنه یه دست حال و روزم ساده نیستزیر چتر و جاده خیستوی پیچ راه ریسکدریا دلم بود و اشکی ریختمبعضی وقتا حرفایی تو دلت میمونن سخت میشن مردم تورو قوی میدونن ولی فقط خودت میدونی چی بهت گذشته ظاهرم شاد ولی از درون ویرونمبخدا منم دلم میخواست شب هاتوی تخت خواب نرم هیچ موقع تنهاصبحونه باشه روی میز حاضرشوقی تو دل باشه واسه رسیدن فردابخدا منم دلم میخواست که پسرمدنبالم بیوفته تو حیاط خونهدخترم بهم بگه بابا مو هامو ببافوقتی سرکارم بگیرن هی بهونهافسوس...بخدا منم دلم میخواست که خستگیمو جا بزارمهدف من فقط زنده موندنهخوب ادامه دادم تا الانمبخدا منم میخوام طبیعت بکروکوهستان، کویر و دشت های سبزولب ساحل دوتا قلب بکشیم با همتورو بغل کنم و رهاشیم تو دریابخدا منم دلم میخواستزیر بارون زیر چترخاطره بسازیم و هی بخندیم زیر لبزمان بایسته تا بشه همه چی به کامبه جا اینکه روزگار و بدم ننشو ب.... مودب نیستم چون که دلم خونه بازم با دل پر تا کی برم خونهپرت بدم خودم رو توی تخت خوابیتو جایی که سرد تر از هزار تا زندونهپ.ن1:اميدوارم که همیشه شاد باشید. دل گرفته بود و شعر تنها راه تسکین دردم بود. پ.ن2: این شعر خیلی شخصیه ولی فکر کنم حرف دل خیلیامون باشه.من همین چیزای ساده شده آرزوم. شما چی دلتون میخواد؟ </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 10:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی مرده است...</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-na7wzcpgicar</link>
                <description>باد، دریاچه را مواج کرده بود. موج های کوچک به سمت من آمدند. می‌خواستند مرا در آغوش بگیرند. به دور از آدم ها، طبیعت رنگ دیگری دارد. پرندگانی روی سطح آب شنا می‌کردند. ماهی ها آن سوی دریاچه بیرون می جهیدند. باد همچنان می وزید. عقابی از ضلع شرقی دریاچه بلند شد و پرنده ی ماهی خواری را شکار کرد. همه چیز سریع اتفاق افتاد. در مسیر دریاچهبه راه ادامه دادم. افتان و خیزان، در امتداد زندگی که مرا به مقصد نمی رساند. همه جا بوی زمستان میداد. بوی سرما،بوی آب مانده و بوی ماهی. بوی ماهی تازه که زننده است. آفتاب به سمت پایین در حرکت بود. ذهن من هم مثل یک سیاه چاله همه چیز را در خود می بلعد. یک خلا ایجاد شده است. من محو منظره ها هستم. جادهبه جنگل مرده میرسم. زیر پاهایم پر از برگ های پشمرده و خاکستریست. همان برگ هایی که با خود میپنداشتند تا ابد سبز و تازه بر فراز آسمان می مانند. این جنگل نفرین شده است. شک ندارم. درختان بید هر لحظه به خود می‌لرزند و مرا می ترسانند. از این میترسم که در این سرگردانی گم شوم.ابتدای جنگلچشمانم را بستم و راه رفتم. هیچ چیز دیگر برایم مهم نبود. فقط تصمیم گرفتم که ادامه دهم. میخواستم زیبایی ببینم. اراده و میل من مرا به سمت دشت وسیعی هدایت کرد که زردی گل ها مرا مسخ می کرد. زرد مثل امید و شادی که بر دل من جاری میشد. شکل های هندسی منظم و دقیق به ذهن من نظم میداد. میتوانستم بوی مطبوع را از دور دست ها استشمام کنم. رنگ ها درخشانی خاصی داشتند. همه چیز بی نقص به نظر می‌رسید تا اینکه... مزرعهخورشید پایین رفت. پرندگان به پرواز در آمدند و به سمت لانه می‌رفتند. باد هم دوباره شروع به وزیدن کرد. هر لحظه تاریک تر میشد و این قلب مرا بیشتر می‌فشرد. بدنم سنگین شده بود. نفس هایم تنگ میشد. نبض پیشانی ام میزد. اطراف من هیچکس نبود. من تنها بودم. افول خورشیدهمه چیز سرخ شده بود. بوی خون فضا را گرفته بود. شعله های سوزان دشت را پوشانده بود. همه چیز بی معنا شده بود. شاید هم همه چیز معنا پیدا کرده بود. غروب بوی ماهی می آمد. بوی ماهی تازه. بوی زننده ای که تا مغز استخوان نفوذ میکرد. برگ ها ریخته بودند. عقاب، جوجه ای شکار کرده بود. ماهی ها هم مرده بودند. چرخه ی طبیعت این است. برای بقا باید جان گرفت. همه چیز از بین خواهد رفت. ما هم به طبیعت بر میگردیم. ماهی هاپ.ن1: سه ساعت از طبیعت گردی امروز من که دوست داشتم با شما به اشتراک بزارم. البته بصورت ادبی و فلسفی 🙂پ. ن2: راضی بودم از این متنم. شما چطور؟؟ </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 21:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی بهشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ockgmy6qa3kt</link>
                <description>امروز خانه بوی بهشت می دهد، وقتی که بعد از یک روز کاری پر تنش به جایگاهی از آرامش بر میگردی. اینجا به معنای حقیقی خود بهشت است. گو‌شه به گوشه ی حیاط درخت کاری شده است. درخت هایی از قبیل پرتقال، نارنج، لیمو ترش، گریپ فروت، زرد آلو، توت و انجیر سراسر خانه را پوشانده اند. حاشیه ی خانه گل کاری شده است. گل های رنگارنگ سرخ و سفید و زرد که نمای زیبایی را ایجاد کرده اند. در چهار گوشه ی خانه گل محبوبه شب قرار دارد که هنگام غروب عطر دل انگیزی از خود ساطع  و ما را مست و مسخ خودش می کند. چند کندوی عسل و تعدادی مرغ و خروس هم حیات را در این باغ خانه جاری می کنند. هوای این روز های  خوزستان بسیار مطلوب است. طبیعت بی نهایت جلوه گر است. همه چیز درخشان و شفاف است. حال من هم خوب است با اینکه شرایط اجتماع روز به روز بدتر می‌شود.عصر که به خانه برمیگردم  معمولا باد خنکی می‌وزد و آفتابی ملایم و گرم حرارت و اشتیاقی به روح من می بخشد. پرندگان کوچک هنگام غروب مشغول آواز خواندن می شوند و خورشید آرام آرام پایین می رود. سکوت را همه جا فرا می‌گیرد تا به وقت صبح دوباره پرتویی از آفتاب بصورتم می‌خورد و کوکو بر روی درخت زنگ بیداری من می‌شوند. داخل خانه بسیار گرم و مطبوع است. دلم می‌خواهد تا ابد به دور از سرمای صبح در خانه بمانم و قهوه بنوشم و مطالعه کنم. اما باید سرکار بروم. لباس می پوشم و ناهارم را در ظرف می‌گذارم و بیرون میروم. همه چیز روتین و ساده است. بدون اتفاقی خاص و هیجانی دوباره به خانه برمیگردم و می‌دانم از همین روزمرگی می‌توان لذت و شادی استخراج کرد. نمای جلو خانهتقدیم به شماحالا که دقت میکنم، جایی که زندگی میکنم از لحاظ فضا و معماری شباهت عجیبی با لس آنجلس داره. باشد که تا ابد این زادگاهم جاودان بماند... پ.ن: در حال حاضر احساس آرامش میکنید؟ من که بله. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 09:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقصد کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cpqecjew6put</link>
                <description>عشق خودرو بی نقصی است، راننده و سرنشین ناقص اند و راه نا هموار. دشت سنجاقک ها چشم هایم را باز میکنم و دوباره خود را در دشت سنجاقک ها می یابم. برای رسیدن چقدر راه رفته ام. خستگی راه را نمی‌توان تحمل کرد. فقط میخوام دراز بکشم. قطره های عرق از بدنم سرازیر می شوند. حال مطلوبی دارم. سرخوشی عجیبی مرا فرا می‌گیرد. می‌خواهم تا ابد همینجا دراز بکشم و پرواز سنجاقک ها را تماشا کنم. میخواهم کودک باشم. همان کودکی که دست دختر همسایه را می‌گرفت و با هم در دشت می دویدند. مقصدی در کار نبود. نتیجه ای در کار نبود. هدفی در کار نبود. ما فقط در کنار هم می دویدیم و میخندیدم. زمانی وجود نداشت. دغدغه ای وجود نداشت. فردایی وجود نداشت. گل بابونه را می چیدیم و گوشه ی مو هایش می‌گذاشتم. فقط نگاهش میکردم. همین برای من کافی بود. زیر لب میخندید و گاهی بازو هایم را می‌گرفت. آرزوی ازدواج با من را داشت. آرزویی دور مثل خاطرات بچگی. پ.ن:واقعا میخواستم بهتر بنویسم ولی نتونستم. متاسفم. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 21:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته ای برای یک دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-qcxq9r2bkjus</link>
                <description>[12/31, 10:22] .: همه ی ما در کودکی پاک و معصوم بوده ایم و این جامعه بود که ما را پست و رذل کرد.[12/31, 10:23] .: ما به خاطره آینده ای مه آلود دست به انجام هر کاری زدیم و ذره ذره روح و روانمان تراشیده شد تا دیگر با خود نیز غریبه شویم.[12/31, 10:26] .: این روز ها همه چیز به شدت گنگ و مبهم است و ما افتان و خیزان فقط جلو می‌رویم. گاهی یک گوشه مینشینیم برای رویاهای از دست رفته گریه میکنیم،گاهی نیز لحظه ای فراغ در کنار یاران و عزیزان باده ی قهقه می‌نوشیم.عصر پاییزی پ.ن: اگر این روزا حال دلتون خوب نیس، مشکلات زیاد شدن، از همه نظر تحت فشار هستید و روز به روز عصبی تر میشید... خواستم بگم که مقصر شما نیستید همچنین تنها هم هستید... من تموم رنج و غم شما رو پذیرا هستم. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 10:43:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای کوچه ی خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-qmvohndoacer</link>
                <description>شعری که 6 سال پیش نوشته شد و برگرفته از حال و هوای جوانی و  دوره ی خاصی از زندگی من بود و حالا که کم کم به سی سالگی نزدیک میشم، هنوزم در خم کوچه ای گیر کردم که انتهای آن مشخص نیست. غمگین بودم که غمگین نوشتم. نسخه صوتی شعر اضافه شد. دشت سنجاقک هاقسمت 1من یه بازنده بودم یه آدمک چوبی توی خونم از اون آدمای پاره که روحشو نمیشه دوخت به ساقی محل جونشو میفروختتو خیابون سرد بود دم دمای عصر پاییز یا زمستونه فصلرفیقم یه گوشه روی نیمکتسیگار روی لبش بودبهم اشاره ای کرد و گفتاینم زندگی شدحتی تکرار این حرف روحو خسته می‌کرد انگیزه دادم بهش گفتم امیدی هستیه جمله گفت و کل تنم سست شدتو به چی رسیدی تا الان؟ تویی که سال پیش سی سالگیت رفت! قسمت 2من میخواستم حس کنم که آزادم میخواستم ببینم که انتهای کوچه خوشبختی منم یه خونه دارم کی عشق رو داد یادم تو روزگار کینه ها و نفرت هاجواب نفرت و با مهربونی دادم من یه آدم سادم از تمسخر بی دلیل و طعنه های خانوادم تا کی کنم فرار؟ تا کی کنم فرار و توی کدوم ایستگاه قطاربه کجا و کدوم مقصد باید بشم سوارمن که تمومه زندگیمو تو این خراب شده دادمتو این منجلابی به اسم خونه میخواستم حس کنم که آزادم میخوام این بطری **** رو یه جا برم بالاحتی اگه بالا بیارم حرفی نیست میخوام فقط دیگه چیزی نیاد یادم که بعد این همه عمر یه ولگرد عیاشمواسه هیچکی ***** نبود که باشم یا نباشممن هنوز اونقدر آش و لاشمکه نمیتونم با بدبیاریام تو دل کسی جاشم 💔پ.ن: دلم یه سفر میخواد که ذهنم رو دوباره باز کنم و زندگی رو از نو شروع کنم. خستگی رو تو صدام حس میکنی؟ </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 22:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برا چی انقدر سردمه؟ (شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-bmdjwze5pbuj</link>
                <description>یلدا  طولانی ترین شب سال است اما برای کسانی دیگر هر شب شان شب یلداست. شعری کوتاه و بی تکلف از بنده که احساسات عمیق انسانی را ابراز می‌کند. در قالب ساده ترین کلمات و با درون مایه ی زمستان که برگرفته از گذشته ی نه چندان دور من است. کارگاه براچی انقدر سردمه؟ یه ژاکت، یه آتیشبرا سرما بسمهدستکش پشمی هم که خب دستمه روی چوبا یکم نفت خاکسترا مثل برف اون دونه ی سفید صلح با آخرین سوز شمال بازم رفت! شال و کلاه کردی ها قصد رفتن کردی هابمون یبار قصه ی موندن بگودور آتیش رقصیدن و خوندن بگو هی چپ و راست انقدر بهم تشر نزن حرف جدایی و غم و قهر نزنیخبندونه! هیچکی به فکر دیگرون نیست هیچکی واست من نمیشهانقدر محکم در نزننگفتم هیچکی برات یار نمیشهپای اشکات زار نمیشهنگفتم دستای سردتو بزار رو سینمنمیتونم غصه هاتو ببینم نگفته ها زیاد بودنمجال توضیح ندادیشال و کلاه میکردیُاز بوم خونه افتادیمن موندم این روزگار تو بگو چرا سردمهاین درخت همیشه سبز تو فکر برگ زردمهیلدا رسید چی باز بگمتو این دلم پر از غمهانقدری که جای شادیاتو لحظه ها واسش کمهاین زندگی واسه ی ما زیاد بوداشکا میخواست جاری بشه بهم گفتی میای زودحتی اگه بیای زود واسه دلم خیلی دیرهعمر دلم عمر گلهپشمرده میشه میمیره 🌹💔پ.ن1: نظرتون رو در مورد این سبک نوشتنم رو میخواستم بدونم. خوبه یا بد؟ پ.ن2: ترکیب آتیش و قهوه تو سرما برا شما هم خیلی لذت بخشه؟ پ.ن3: شعر رو 3 سال پیش تو همون کارگاهی که عکسشو گذاشتم نوشتم. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 18:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری من</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-f7b8lwm61uj9</link>
                <description>دو روز گذشته رو مریض بودم. بدن درد و گلو درد شدید داشتم. سعی کردم به روش خونگی خودم رو درمان کنم. پرتغال طبیعی و آب لیمو و دم نوش هایی مثل آویژن و بابونه هیچ اثری نداشتن. در نهایت مجبور شدم به دکتر مراجعه کنم. دو عدد آمپول و قرص و شربت برام تجویز کرد و روند بهبود شروع شد. الان فقط صدام گرفته و حالت خش دار و بم از همه ی کسالتم بجا مونده. سلامتی بزرگترین نعمته حتی اگر این کلیشه ای ترین جمله تاریخ باشه. من یک سال بود که مریض نشده بودم پس بهتره. برگردیم کمی عقب تر و دلایلش رو موشکافی کنم.  دلیل 1:تو این چند روز هوای خوزستان خیلی آلوده بود، به طوری که مدارس و ادارات این مدت تعطیل بودن. تنفس سخت و دشواره. شرکت ما چون خصوصی بود مجبور به رفتن سرکار بوديم و تو این هوای ناپاک مشغول کار بودیم. هوای پاک روز های قبلدلیل 2:هوا شکسته شد. باد های سرد مخصوصا شب ها جولان میداد. من یک شب با دوستم به ماهیگیری رفتیم و شاید نقطه ی شروع اونجا بود. 1 ماهی یک و نیم کیلویی و 4 تا نیم کیلویی نصیبمون شد. یه عالمه هم ماهی ریز توی تور اومد و که به آغوش آب برگشتن. همه آزاد شدنددلیل 3: شب بعد ماهیگیری عروسی بهترین رفیقم تو فضای باز بود. منم لباس گرم تنم نبود.خیلی با هم شادی و پای کوبی پرداختیم 😂 شبی سرشار از خاطره و خوشی و خنده برای همه‌ی ما بود اما ته قلبم میدونستم که راهمون داره از هم جدا میشه و نمیتونیم مثل قبل در کنار هم باشیم.شادی و دلتنگیدلیل 4:شب بعد از عروسی، تولد دوتا از رفیقام بود. اون هم تو یک روز😅. این هم یک اتفاق نادر و عجیب دیگه. دوباره توی طبیعت، روی یک تپه در یک جای دنج و البته سرمای شدید آتیش روشن کردیم. خاطرات رو مرور کردیم و بیشتر از اینکه شاد باشیم، حرفای جدی برای آیندمون مطرح شد. تفکر عمیقدلیل 5: دو ماهی میشه که تو شرکتمون ترفیع پست گرفتم. استرس کار زیاد شده و احساس خستگی شدیدی داشتم و اون طور که باید مراقب خودم نبودم و بیش از حد به خودم فشار آوردم و شاید تمام هفته مشغول کار بودم خب چیزی که مشخصه اینه که انرژی ما محدوده. حتی اگر جوون و ورزشکار باشیم. تعمیر گیربکس تیوپ دایجستر خمیرسازی 2 دلیل 6: حدود یک سالی هست که باشگاه میرم و همیشه بعد از تمرین جلو آینه شروع به فیگور گرفتن میکنم 🙂 یه روز خیلی شلوغ بود و منم طبق عادت شروع به خود نمایی کردم😂 چند نفر اون روز ماشالله ماشالله کردن و تعریف دادن ولی امان از چشم حسود😑 آخه هرکس خیر شما رو نمیخواد و ظاهر و باطن فرق میکنه. خرافاتی نیستم ولی انرژی منفی دیگران وجود داره. تراپی خالصهمه این عوامل دست به دست هم داد و من رو به این حال و روز انداخت. ظهر امروز تو خواب و بیداری ناشی از مصرف دارو ها بودم که تمام این خاطرات 1 هفته تو سرم تکرار شد و با خودم گفتم چه زندگی پرباری داشتم و احتمالا در بین این گرفتاری بهترین لحظات عمرم ورق خورد. دست به قلم شدم و یک متن فل بداهه نوشتم و برای عزیزانم پیامک کردم:غم و رنج حقیقی تنها در یک چیز خلاصه می‌شود: اینکه روز ها به سرعت بگذرند و تو آن ها را بیهوده تلف کرده باشی.باید تاثیر گذار باشیم و اگر به این نتیجه رسیده که دنیا بدون ما باز هم می‌چرخد پس بودن ما چه معنایی خواهد داشت؟ </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 19:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک نرو</title>
                <link>https://virgool.io/@jahangiri_reza96/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D9%86%D8%B1%D9%88-ukitf6gracic</link>
                <description>شعر  آذر و قاصدک با مضمون های مختلف و برگرفته از درد و دلی خالصانه. قاصدک نرو که بدون تودونه های برف توی این زمونسوز سرما رو بدن تازیانه بودکاش کودکی ما فقط تو بازیا نمونهتو بمون و من میرم، پا به راه نزارمیخوام بازم بشنوم قصه هاتو با بهارلاله ها رو لمس کنم بدون ترس خاریقاصدک نرو که داره میره فصل پاییزرهسپار دردیم، دست ما نیست تقدیرتو شعله های جنگ، نسل ما میگندیداما واژه سنگینی کرد به گلوله هایه شاعر که شعر میگه با طلوع ماهشبای زیادی و تا سحر بیداره قاصدک حرفای تازه واسه اون میاره قاصدک این غمامو با غبار فرداخستگی این روزامو بسپارش به دریاآخ که آذر داره میرسه لحظه های آخر داره میرسهقاصدک به باور داره میرسهداره میرسه به طناب دار داره میرسهبه شب های بلند و قصه های تلخشومینه ی خاموش و قهوه های سردقاصدک داره میره از دیار منبدون خداحافظی با یه کوله غم 💔پ.ن: دوست دارم برداشتتون رو از شعر برام بنویسید. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 15:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>