<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جمال احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jamalahmadi</link>
        <description>این روزا صدام میکنن شایگان! اینجا بلاگ میکنم بلاگ میخونم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:55:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/887/avatar/EAIMkB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جمال احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@jamalahmadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر آرتیست بودم NFT  مرا می‌کشت</title>
                <link>https://virgool.io/@jamalahmadi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-nft-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-vjqbgcap5uxf</link>
                <description>نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم تا برش‌هایی از اثر NFT  بر روح و روانم را ثبت نکنم. البته من از آن افرادی نیستم که رفتاری چون تاجرهای کت ایتالیایی پوش داشته باشم که در مورد همه چیز به خود جرات حرف زدن می‌دهند. من چیزی را از دست می‌دهم که هیچ وقت نداشتم.برش اول: شله طماطه‌ای که به فاندیشن مرا رساندمی‌خواستم یک اثر را مینت ( MINT) کنم و وارد دنیای NFT  بشوم. MINT  و اینها را تازه از گوشه و کنار شنیده بودم. همه در مورد NFT  حرف می‌زدند.حس عقب افتادگی می‌کردم و ورود به دنیای NFT  به اندازه هر فکر دیگری خوب به نظر می‌رسید.برای این‌کار باید یکی از اثرهام را انتخاب می‌کردم تا بعد می‌رفتم سراغ پلتفرم و اون اثر رو مینت ( MINT) کنم. اما چیزی سر راهم قرار گرفت و آن اینکه من نمی‌توانستم انتخاب کنم. کدام اثر؟ این سوالی بود که همچون افتادن سیب از درخت دلهره در دلم ایجاد می‌کرد.با دوستانم که مشورت می‌کردم آنها مانع از انتخاب‌هایم می‌شدند. پروسه انتخاب مثل زمانی که میخواستیم آثار را برای گالری انتخاب و آماده کنیم زمان بر شده بود.لیلی که تجربه چندین نمایشگاه داشت روزی آمده بود تا شله طماطه‌ای که برایش پخته بودم را ببرد. همینکه می‌خواستم آنچه که در این روزها گذشته را حضورا برای او تعریف کنم. یکی از کارهایی که از من کادو گرفته را نشانم داد.- این چطوره؟+ از چه نظر؟- وقتی داشتی آماده‌اش می‌کردی برام به چی فکر می‌کردی؟+ به این فکر می‌کردم آیا میشه در خواب‌هایی که از تو می‌بینم روزی گیر بیافتم و تا ابد اونجا بمونم. کل خوابهایی که از تو دیدم از مقابل چشمم می‌گذشت.ماهی ها، قاب عکس، ستاره‌ها، کتاب‌ها. وقتی می‌خواستم عروسک‌ها رو بکشم درست یادمه که فکر می‌کردم توسط زنی جادو شدم که دوستش ندارم. حس دوگانه‌ای بود و تنها چیزی که آرومم میکرد کشیدن اینکار برای تو بود.نگاهم کرد و با سرش تاییدی تحویلم داد. چیزی در جوابم نگفت و سکوت بین ما آغاز شد.سرگرم بسته‌بندی کردن شله طماطه شدم گفتم یکم بکشم اینجا بخوریم گفت نه باید برگردم. تا بسته بندی کردن غذا تمام شد صفحه لپ‌تاپ را نشانم داد. سایت فاندیشن بود و اثرم آنجا بود.دیدن آن صفحه نقطه عطفی بود و به شکلی شورانگیز در دلم نشست.با این اتفاق متوجه شدم چیزی که واقعا می‌خواستم به روز شدن و رفتن به مرحله بعد بود. اینکه اینقدر همه چیز برام زمان بر نباشه و گیر نیافتم.بعد از آن صحنه بود که شوری که در زندگی دنبالش بودم را پیدا کردم. حالا NFT قسمتی از زندگی‌ام شده.برش دوم: پنالتی از دست رفته وینسون کمپانی در فینال جام حذفی انگلیسفروش اثر در جهان NFT  تجربه‌ای بود که کمکم کرد در مورد کاری که هر روز انجام می‌دهم حس معناداری پیدا کنم. این را وقتی می‌گویم که با علی در مورد زندگی بعد از دست دادن پنالتی وینسون کمپانی بازیکن منچسترسیتی در فینال جام حذفی انگلیس حرف می‌زدیم. ارتباط این دوتا را فقط من و علی می‌دانیم. مکث کوتاهی می‌کنم و به تناقض‌های آشکار حرفم فکر کنم. NFT پدیده همه‌گیر و به شدت بر پایه تکنولوژی بود که من در اواخر سالهای میانسالی سراغ آنها رفتم. من از چیزی معنا گرفتم که هنوز در معنای بودن یا نبودنش محل بحث است و در تعریفش از کلمات موهومی رمز استفاده می کنند کلمه‌ای که آدم وقتی می‌خواهد به چیزی ناشناخته اشاره کند آن را به کار میگیرد. من همراه با فروش اثر به صورت دیجیتالی در سنین میانسالی چیزی را تجربه کرده‌ام که اثر فیزیکی دقیقی بر من نداشت ولی چیزی را در من آشکار کرده بود: ظرفیت انتزاعی ذهن برای پذیرفتن معانی رازآلود ( رمزآلود)برش سوم: هر چیزی که روی زمین نیست نمیتواند دور ریختنی باشد«وقتی درباره چیزی شک دارید دورش بیندازید.» از وقتی  این جمله را خوانده‌ام با خودم مشکل پیدا کرده‌ام. کلا در دور ریختن تبحر خاصی دارم مثل دور ریختن اجاره نامه، ته مانده سفته ها، چرک نویس‌های روزانه. اما این دور ریختن به تابلوهایی که هیچ وقت به نمایش درنیامده نرسیده و بخش بزرگی از اثاث کشی سالانه به جابه‌جایی تابلوها می‌رسد. با اینکه فایل دیجیتالی آنها را دارم و می‌دانم روزی می‌توانم آنها را چاپ و به نمایش بگذارم ولی با این دور ریختن مشکل و زاویه دارم.روکتو وقتی تابلوهایش را از زیر زمین دزدیدند به دوستش گفت حالا که اینها نیستند چه اتفاقی برای منمی افتد. دوستش که نقاش گمنامی بود اینطور جوابش را داد« چیزی را از دست داده‌ای که هیچ وقت نداشته‌ای دوست من»این نداشتن و از دست دادن را هنگامی تجربه می‌کنم که اثری را از من می‌خرند. حس منگی پیدا می‌کنم و نمیدانم چطور خودم از زیر دست و پای آن خریدار بیرون بکشم. عموما آنقدر از آن پولها تنفر دارم که خرج آنها فقط حالم را بد می‌کند.آخرین باری که یک اثر فروختم بر می‌گردد به یک ماه پیش. به توصیه دوستی اثری در فاندیشن گذاشتم و با قیمت نیم اتریوم قیمت گذاری کردم. به شش روز نکشیده آن اثر را فروش رفت.درست خاطرم است که آن شب نتوانستم تا صبح بخوابم. این اولین فروش دیجیتالی من بود و نمیدانستم دقیقا چه اتفاقی افتاده است. اثر من جایی بود که خودم نبود. ولی می‌توانستم ببینم که روی لپ تاپم قرار دارد.با این حس منگی صبح در را برای پیکی که تخت خوابم را آورده بود باز کردم تا تخت را بالا بیاورد. جوان رعنایی بود و به تنهایی شروع به بالا اوردن تخت ها کرد. خستگی بعد از دوبار بالا آوردن وسایل از چهار طبقه  در صورت او نشسته بود. شروع به گفتگو با او کردم تا هم نفسی چاق کند و هم اینکه آن حالت معذب بینمان از بین برود.از سن و سالش پرسیدم بعد پرسیدم در کنار اینکار چه کاری می‌کند گفت به جز این همش درگیر  NFT  و رمزهای متاورسی است. با تعجبی که فقط خودم از آن سر در می‌آورم گفتم چطور درگیر این کار شده اینطور جوابم را داد.«باید یه چیزی برای دوست داشتن پیدا می‌کردم وگرنه همه چیز رو دور می‌ریختم.»تقابل بین دوست داشتن و دور ریختن همانند ضربه ای بود که به خوابم می‌برد. بعد از حرفهای آن پسر بود که توانستم جمله اول  «وقتی درباره چیزی شک دارید دورش بیندازید.» را بفهمم. این جمله برای اینکه برای من کار کند باید تغییر می‌کرد. و آن این بود «چیزهایی که دوست داری را فقط از خودت دور میکنی از دست نمی‌دهی» با این بیان بود که بیش از بیش درگیر جریان NFT  شدم و خودم را به اهالی دوست دار هنر سپردم.پینوشت: این تیتر را جدی بگیرید. اگر آرتیست بودم NFT  مرا می‌کشتاین یک نوشته خیالی بود! چون من آرتیست نیستم! </description>
                <category>جمال احمدی</category>
                <author>جمال احمدی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 09:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برش اول: قدرت طرد یا ترد</title>
                <link>https://virgool.io/@jamalahmadi/%D8%A8%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%AF-h9lagupszr42</link>
                <description>  یادم نمیاد سال چندم بود، روز دوم سوم بود که مدرسه تشکیل می شد، قبل از اینکه دوستی و آشنایی‌ها صورت بگیرد کلاس ورزش داشتیم، معلم ورزش بعد از کمی گرم کردن ما را به صف کرد و پنج نفر  به عنوان کاپیتان انتخاب کرد، آن پنج نفر شروع کردند به یارکشی هر کسی هم که انتخاب می‌شد می‌رفت و پشت سر کاپیتان می‌ایستاد، همه انتخاب شدند به جز من. از شانس بدی که داشتم در کلاس سی و یک نفری من بودم که سی و یکمین فرد بودم. من هیچ تیمی نداشتم، معلم رو به من کرد و گفت این تیم‌ها یه داور میخوان، شما داور بایست. نمی‌دانم در ذهن آن پنج کاپیتان و یارهای انتخابی چه می‌گذشت که به من اشاره‌ای نکردند. هرچه به این اتفاق فکر میکنم می بینم چقدر این اتفاق کوچک اثر مهمی در زندگی من گذاشت. حس طرد شدن بسیار قدرتمند بود و با تمام وجودم آن را حس کردم. من از آن اتفاق آسیب دیده بودم. حسی که تجربه کرده بودم در دسته دردهای اجتماعی قرار میگیرد. طردشدگی از اجتماع از دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی اجتماعی است. شما نمی‌دانید به چه دلیل این اتفاق افتاده است ولی هشداری دریافت می کنید مبنی بر اینکه، چیزی در اطرافتان درست نیست و شما در پیوند درستی با محیط زندگی خود نیستید.مهم نحوه برخورد ما با این درد است، بعضی‌ها هستند که حاضر به تحمل بیشترین دردهای جسمانی هستند ولی طاقت طرد شدن را ندارند. آنها طرد شدن را بد می‌شمارند و سعی می‌کنند با دیگران هماهنگ شوند. سعی‌شان بر هماهنگی با دیگران سبب می‌شود هیچ چیز منحصر به فردی ارائه نکنند.چرا که هماهنگی نیاز به منحصر به فرد بودن ندارد. از مجموعه عکس نگاه کن - عکاس نیوشا توکلیان دسته‌ای دیگر طرد شدن را در آغوش می‌گیرند و می‌روند سمت ساختن حیاط خلوتی برای خود. حیاط خلوتی که در آن هیچ کس برای تعامل و گفتگو نیست. این دسته یا به جنون می رسند و یا با در پی گرفتن شیوه‌ای از خلق خود را نجات می دهند سلین و ویوین مایر از بهترین نمونه‌های این دسته هستند. در میان این دو طیف هرکس باید شیوه‌ای برای خود دست و پا کند چرا که طردشدگی بسیار نزدیک ماست و هر لحظه ممکن است قسمتی از احساسات ما را تا ابد سیاه کند. من؟ روش من برای مواجه با طردشدگی ساده است، هر طردشدگی را بزرگ نمی‌بینم چرا که من نمی‌تونم مستقیم بر هر عامل بیرونی کنترل داشته باشم. اگر از سمت عاملی مداوم طرد شوم آن را بررسی میکنم. طرد شدن مداوم از سمت فرد یا گروهی بیشتر از آنکه به آن فرد یا گروه برگردد به من مربوط می شود.سعی کنم.از خودم بپرسم چه رفتارهای مشابه‌ای انجام می‌دهم که موجب این می‌شود گه مدام در موقعیت طرد شدن قرار بگیرم. این پاسخ راهی به سوی برخورد با طردشدگی جلوم باز میکنه. اگر هم نتونم توجیه‌ای برای طرد شدگی پیدا کنم غمگین می‌شوم! پی‌نوشت: من از آن دسته آدمهایی هستم که چند جمله برای زمزمه کردن خودم دست و پا کرده‌ام. یکی از این جمله ها این است.وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت  این قسمتی از شعر سهراب است.   وسیع باش و تنها و سر به زیر و سختمن از مصاحبت آفتاب می آیمکجاست سایه ؟ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار استو بوی چیدن از دست باد می آید و حس لامسه پشت غبار حالت نارنجبه حال بیهوشی است در این کشاکش رنگین کسی چه می داند که سنگ عزلت مندر کدام نقطه فصل است  نقطه عزیمت من برای نوشتن از تنهایی. پرسش از تنهایی است. اینکه چطور رخ می‌دهد و به دور زندگی ما می‌پیچید و بر همه ابعاد زندگی سایه می‌اندازد. پرسش را  از سهراب یاد گرفتم. او  می‌پرسد و پیش می‌رود. برش تنهایی تلاشی است کوتاه در مورد تنهایی </description>
                <category>جمال احمدی</category>
                <author>جمال احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2019 16:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرعت زندگی ما را له نمی‌کند مگر اینکه خودمان بخواهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@jamalahmadi/%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%85-kjixcmvgahsm</link>
                <description>  تصویری در ذهنم ثبت نشده، این تنها چیزی است که در چهار ماه اخیر می‌توانم در مورد خودم بگویم. اینکه چطور این اتفاق افتاده هم برای خودم نامعلوم است. عمیقا درگیر زندگی خودم هستم و چنان سریع به سمت موضوع و روز بعدی می‌روم که شاید روزی بیاید که از زمان خودم جلو بزنم. این وسط نوعی هولوکاست درونی برای گذشته راه انداخته‌ام هر چه که بود را سوازنده‌ام. حس می‌کنم با این سرعت به عقب نگاه کردن خیانتی جبران نشدنی به خود است.درگذشته در روزهای بد و خوب  خواسته یا ناخواسته به شخم زدن روزمره‌ها و آنچه که بر من می‌گذشت، می‌پرداختم، ولی نمی‌دانم این‌بار چه شده که اصلا میلی به گذشته ندارم. این ندیدن گذشته، مرزهای توان ذهنی‌ام را جابه جا کرده، حالا می‌توانم همزمان با آنچه که در فکرم جریان دارد به آن چیزی که در زندگی در جریان است بپیوندم. دیگر نیاز به سکون ندارم.در جاهایی نمی‌دانم چطور به سرعت آنچه که در زندگی رخ می‌دهد برسم، در این «لحظات ندانستن» بسیار حواس پرت می‌شوم، حواس پرتی‌ام به زمین و زمان «خودم» را ربط می‌دهد. ربط می‌دهد به آهنگ هندی ، از آهنگ هندی مرا می‌کشاند به گفتگویی شبانه با یک همشهری جنوبی و بعد همراه با توپ‌های بولینگ هلم می‌دهد وسط یک شب تا صبح کاری از آنجا هم معلوم نیست این حواس پرتی چطور ادامه پیدا می‌کند. حواس پرتی که نفسش می‌برد، می‌رسم به آنچه که باید انجام بدهم. حس می‌کنم با سریع انجام دادن کارها وارد جایی می‌شوم که به جهان نو ربط دارد. بعد از مدتی آن کارها اهمیت ندارند آنچه که اهمیت دارد سرعت است. سرعت را به مولفه‌ای از زندگی تبدیل می‌کنم. باید به شما بگویم هرچه زندگی سریعتر پیش می‌رود شما شروع می‌کنید به غایب کردن خودتان از صحنه زندگی. مثل همین حالای من که در این چهار ماه هیچ تصویری در ذهنم ثبت نشده است. اینکه می‌گویم چیزی در ذهنم ثبت نشده منظورم این است که لحظه قطعی در ذهنم نیست که بتوانم به آن ارجاع بدهم.لحظه قطعی برای من همان لحظه‌ای است که برسون تعریف کرده او در  مهمترین کتابش، لحظه قطعی را اینطور تعریف می‌کند: «شناخت لحظه‌ای اهمیت یک رویداد در کسری از ثانیه و همین‌طور پیدا کردن فرم و ترکیب دقیقی که روح آن رویداد را بنحو مناسب بیان کند.»من از این لحظه‌ها در این چهار ماه نداشتم که بتوانم به آنها ارجاع بدهم. از آن لحظاتی که در کسری از ثانیه، در ترکیب دقیقی از روح رویداد و خودآگاهی‌ام باشند و به قدر کافی قطعی به نظرم بیایند. از جایی به بعد می‌خواهید باور به خودتان را باز بیابید و سرعت زندگی را در خود کم کنید، می‌نشینید در خانه و هیچ ارتباطی با بیرون ایجاد نمی‌کنید مثل همین حالای من که از چهارشنبه تا جمعه که در ساختمان را باز نکرده‌ام و به سراغ هیچ پنجره‌ای هم نرفته‌ام که ببینم هوای بیرون چه شکلی است. به جای اینکه از «ماشین»زندگی لذت ببرم به تر و تمیز کردنش پرداختم. واضح است که وقتی مشغول تمیزکاری ماشین‌تان هستید، به هیچ جا نمی‌رسید، فرقی هم نمی‌کند که ماشینی که دارید چقدر گران و زیباست.-----آدمی به روش نیاز داردچیزی که در این کش و قوس سرعت زندگی دستگیرم شده این است که، آدمی به روش نیاز دارد. روشی تا بتواند چیزهای مختلف را زیر رو کند و آنچه که باب میلش است را در زندگی جای بدهد.بداند چطور صبح‌هایش را شروع کند. در لحظات حساس چطور مراقب خودش باشد. اطرافش را چطور کنترل کند. چطور به همه چیز نوبت و اولویت بدهد و از بعضی چیزها دست بکشد.روش به ما کمک می‌کند تا در فلان لحظه سرعت باب میل‌مان در زندگی تنظیم شود و به دست خودمان ،خودمان را غایب نکنیم.البته هر چقدر هم روش بدانیم نمی‌دانیم چطور به امور زندگی شروع و پایان می‌دهیم. وسط چیزی، چیز دیگری به وجود می‌آید. لحظات مهم به لحظات عادی می‌چسبند و از آزادی تجربه لحظات مختلف سرخوش می‌شویم.این وسط بعضی‌ها می‌پذیرند که هیچ وقت نمی‌توانیم به من یا خود اصیلی برسیم. آنها اینطور با خود می‌گویند: ما می‌شویم یک «بی خودی»، کسی که هم خودمان است و هم خودمان نیست. چیزی مثل واگن‌هایی در ریل که با ضربه ای جایی از ریل ایستاده و منتظرند. خودشان می دانند واگن هستند ولی مثل یک واگن با آنها رفتار نمی‌شود.این دسته از افراد اگر کمی بخواهند حرفه ای تر رفتار کنند احتمالا کتاب ادیت‌هال «راه ارسطو: خرد باستان چطور می‌تواند زندگی شما را متحول کند» را می‌خوانند تا برای کارهایشان فلسفه ای هم دست و پا کنند و سعی می‌کنند همه چیز را در تلاشی همیشگی برای شادی پایدار ترجمه کنند.افرادی رویه دیگری را پی می‌گیرند. آنان به دنبال فرم می‌گردند. به نظر آنان داشتن زندگی‌ای شاد و متعادل نیازمند نظمی نظامی یا قدرتی قهرمانانه است. آنان با بلوک بندی کردن زمان روزمره سعی در تحمیل فرمی به زندگی هستند. کلاس یوگای چهارشنبه، کلاس زبان نقاشی، ورزش صبحگاهی، خوردن میوه در روزهای فرد خوردن سالاد در روزهای زوج.تلاش آنها برای بلوک‌بندی زمان روزمره از این جهت قابل ستایش است که زندگی‌شان خروجی میابد و بعد از هر بلوک معلوم می‌شود که چه دستاوردی در زندگی داشته‌اند. برای آنها هر ریزه‌کاری کوچک و پیش پا افتاده‌ای به نوعی اهمیت پیدا می‌کند. من آنها با چسبیده شدن دستاورد های بلوک زمانی به من بزرگتری تبدیل می شوند. آنها به انگیزه‌های جهانی نیازی ندارند چرا که بلوکهایشان انگیزه محدودی می‌خواهد. آنان با بلوک بندی کنترل سرعت را در دست می‌گیرند. احتمالا در این روش آنان درگیر گزینه های موجود هستند و برای رسیدن به گزینه های بیشتر زندگی، مجموعه داستان آتش‌باز را نمی خرند اگر هم بخرند و بخوانند آن را به عنوان یک کار فوق برنامه قلمداد می‌کنند!من، یک نوازنده، ورزشکار، شاغل در فلان شرکت هستم! این چیزی است که به آن دست پیدا می‌کنند. من به اینها می‌گویم فرم دار یا تراشیده شده ها!روش عکاسانه: تقطیع، رنگ، زمان،مکان، پیوستگی،‌ زاویه و فاصله با دنیاچه آنهایی که حس می‌کنند بی‌خودی هستند و چه اینهایی که تراشیده شده‌اند هیچ کدام روش‌شان برایم مطلوب نبوده و نیست. من روش عکاسان را در کنترل زندگی پی گرفته‌ام. عکاس کسی است که دیدن برایش پروسه است و ندیدن به همان اندازه دیدن برایش عمل محسوب می‌شود. در روش عکاسی اتکای زیادی فرد باید به خود داشته باشد تا همه چیز را تنظیم کند. در روش عکاسانه المانهای مهم زندگی از این قرار هستند: تقطیع، رنگ، زمان،مکان، پیوستگی، زاویه و فاصله با دنیانه این‌که خودم را فردی جالب می‌دانم، نه این‌که چیزی را تجربه کرده‌ام که به نظرم مهم بوده و بسیار منحصر به فرد بوده است و نه این‌که نتوانسته باشم در برابر انگیزه‌های خودخواهانه‌ام مقاومت کنم و لازم شده خودم را مرکز جهان هستی تعریف کنم. نه تنها چیزی که من را واداشت روش عکاسانه را برای کنترل زندگی پیش بگیرم، این بود که روش عکاسانه به من این امکان را می‌داد که در فرآیند بودن در جهان روزمره تلاش کنم همه چیز در کنترلم باشد. در این روش فرایند دسترسی مستقیم‌تری به جهان اطرافم داشته باشد. من با بلوک‌های زمانی از دنیا فاصله نمی‌گیرم و با بی‌خودی بودن سر به هوا زندگی نمی‌کنم. خودم را دوربین عکاسی فرض می‌کردم که احساسات و اندیشه‌ها و تصورات از داخلش عبور می کنند. تنها مشکل اینکه بر سر شکاف بین تصورت از خودت و خود واقعی‌ات معامله می‌کنی چون که نمی دانی آنکه انجام میدهد چقدر همان است که آنچه هست!اما این روش هم ایرادهای خاص خود را دارد. در نگاه به دیگران، می‌توانم تشخیص بدهم که خشم سرکوب‌شده، حسادت سرکوب‌شده و حتی نفرت سرکوب‌شده -البته در کنار طبقه، جنسیت و جغرافیا- چطور در آن‌چه که انجام می‌دهند و به زبان می‌آورند، نقش دارد، آن هم بی‌اینکه خودشان خبر داشته باشند. من با روش عکاسانه نمی‌توانم این مسئله را در عقاید و دیدگاه‌هایم تشخیص بدهم وقت نمی‌شود خودت را پیدا کنی.بخشی از وجودت چانه‌زنی بین فکرها و تصورات‌ از جهان و خود جهان را پیش می‌برد و بخش دیگر سرعت اتفاقات و زندگی را دنبال می‌کند. این وسط شاید هیچ تصویری در ذهن ات ثبت نشود. مثل من که تصویر این چهارماه در ذهنم نیست.دیدن درد، انتخاب زاویه، زمان مناسب، ندیدن بعضی چیزها، فاصله مناسب، انتخاب، سرعت، رنگ، تقطیع  این عکس برترین تک عکس ورلد پرس فوتو 2019 است </description>
                <category>جمال احمدی</category>
                <author>جمال احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2019 03:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه نقد :  مجموعه &quot;آزاد سازی شهر الحویجه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@jamalahmadi/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%88%DB%8C%D8%AC%D9%87-kwyhybdclks9</link>
                <description>مجموعه &quot;آزاد سازی شهر الحویجه&quot; ثبت شده توسط حسین ولایتی منتخب  دومین دوره  نشان عکس سال مطبوعاتی ایران شده است. مجموعه &quot;آزاد سازی شهر الحویجه&quot; متشکل از شش عکس است. در این شش عکس تنها یک عکس از حضور نظامیان خالیست، عکسی که در آن نظامی ها حضور ندارند مردی همراه با کودکان پرچم سفید در دست دارند که خبر از صلح می دهد. در این مجموعه &quot;پیشروی وجود دارد&quot;( از واژه روایت به عمد استفاده نمی کنم) .نظامی ها روی تپه ای ایستاده اند و در حال تماشا، در قابی دیگر صحنه ای پر از گرد و غبار می بینیم که فضای نبرد را به تصویر می کشد، در دو قاب، حضور مردم و نظامی ها بر سر جنازه ای را شاهد هستیم و در قاب دیگر نظامی هایی که اسیری را محاصره کرده اند را می بینیم. مردی پرچم سفید به دست همراه با کودکان و زنان نیز سوژه دیگری برای ثبت عکاس بوده اند. این شش قاب سعی دارند، ماجرای آزاد سازی شهر  شهر الحویجه را برای ما باز سازی کنند. دو قاب در شب و چهار قاب در روز ثبت شده اند. عکاس در چهار نما، در فاصله نزدیک نسبت به سوژه ها قرار دارد و در دو نمای دیگر از سوژه هایش دور است. هر یک از این شش قاب، زاویه ای از یک نبرد برای آزاد سازی را می خواهند ارائه کند. در قاب &quot; مردان بالای تپه&quot; عنصر نگرانی بسیار مشهود است، در قابی که پرچم سفید در آن به احتزار درآمده است خوشحالی را به وضوح می توان دید، در قاب های قتل، خشونت جنگ به تصویر در می آید و در قاب تانک و گرد و خاک به خوبی می توان تقلایی برای زنده ماندن را مشاهده کرد. آنچه که در این مجموعه به تصویر کشیده شده است یک پیش روی  جنگی است و نه آزاد سازی یک شهر. هیچ نمایی از شهر وجود ندارد، مگر مجموعه آزاد سازی یک شهر نیست؟ پس شهرش کجاست؟! شهر خانه ندارد؟ آن مرد پرچم سفید به دست همراه با کودکان از کجا آمده اند!؟ مگر آنها در شهر آزاد شده با پرچم سفید قدم نمی گذارند. نکته دیگری که در این مجموعه وجود دارد این است که هیچ برخوردی نیز مابین مردم و نظامی ها  دیده نمی شود. مگر لشکری به سمت یک شهر یورش نبرده اند تا آن را از دست عده ای آزاد کنند، نظامی ها به کجا رسیده اند؟ به کدام شهر رسیده اند؟ درست است که عکاس به عنوان انتخاب کننده لحظات می تواند ادعا بکند که این قاب ها را ندیده است یا اصلا این قاب ها را در مجموعه خود مناسب نمی بیند، بله این ادعایست که او می تواند بکند، ولی داستان از این قرار است که این عکاس  انتخاب کننده نیست، بار دیگر به قاب های او نگاه کنید، به جز یک قاب ، همه قاب ها به حضور نظامی ها اشاره مستقیم دارد، آشکار است که او برای گرفتن، این مجموعه  خود همراه لشکر است، دلیل حضور او در آنجا نه انتخاب، استقلال و پیشه عکاسانه اش بلکه حضور نظامی هاست، برای این دلیل نمی توان پذیرفت که این عکاس انتخاب کننده است، او قاب هایی را ثبت کرده که دیده است، هر جا نظامی ها رفته اند او را با خود برده اند. در واقع او به تماشا رفته است تا اینکه پرداختی داشته باشد. او هر جا که نظامی ها بوده اند همراهشان بوده است. او شاید هنرمند باشد ولی قطعا مستقل نیست. ای کاش از نظامی ها دور می شد چرا که در دو قاب حضور جنازه ها کراپ هایی که انجام داده  زاویه دید ما را نسبت به مجموعه عوض می کند. در آن قاب های ، ما را از نظامی ها دور می شویم و به سمت سرنوشت شوم طرف مقابل راهنمایی می شویم. که همان کشته شدن و یا اسارت است. این یعنی اینکه عکاس واهمه ای از ندیدن بعضی از عنصر ها ندارد ولی گویی نظامی ها به او اجازه خروج نداده اند تا از استعدادش استفاده کند. انتخاب این مجموعه عکس به عنوان مجموعه عکس منتخب خبری مطبوعات کمی نشان از حال و هوای مطبوعات ایران و کشور ایران دارد، کارمند های عکاس همراه با نظامی ها! پی نوشت: دومین دوره از دومین دوره  نشان عکس سال مطبوعاتی ایران در خانه هنرمندان پا برجاست. </description>
                <category>جمال احمدی</category>
                <author>جمال احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 17 May 2018 00:56:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور به موضوعات نگاه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jamalahmadi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-w7cm6pqyzq3e</link>
                <description>الان که این پست رو شروع میکنم ساعت یک و هشت دقیقه است، پنج شنبه است و در خانه هستم، حدودا یک ساعتی هست که از #چالش_وبلاگ نویسی خبر دار شدم، چالشی که در آن به مدت سی روز باید بلاگ کنیم. از کلمه چالش خوشم نمیاد ولی از  وبلاگ نویسی بسیار، می خواستم برای اولین پست در مورد &quot;بلاگ&quot; بنویسم، ولی خوندن چند مطلب که در مورد چالش وبلاگ نویسی نوشته شده بود مجابم کرد تا این مطلب رو در مورد چطور به موضوعات نگاه کنیم، اختصاص بدم . اما چرا ؟ مصطفی لامعی مطلبی  در ویرگول منتشر کرده در خصوص اینکه  چگونه هر روز یک پست با کیفیت بنویسیم؟در مقدمه مطلب لامعی اینطور نوشته: تعدادی از دوستان اشاره کرده بودند که نوشتن هر روز یک پست کار دشواری است و ممکن است باعث تولید محتوی بی کیفیت شود. مصطفی در این پست به گفته  خودش سعی می کند تا روش‌هایی را برای پیدا کردن موضوعی برای نوشتن در هر روز مطرح کند. اگر در پیدا کردن موضوع برای نوشتن به مشکل خوردید خوندن این مطلب رو بهتون پیشنهاد میکنم، بعد از اینکه مطلب مصطفی رو خوندم مطلب خانمی به نام  میس فلانجی  در ویرگول رو خوندم که عنوانش این بود &quot; چالش وبلاگ نویسیدر این مطلب میس فلانجی نوشته که : من اتفاقا فکر می‌کنم هزار موضوع هست برای نوشتن و فکر کردن و تامل کردن. به‌لطف زندگی در خاورمیانه،&quot;بعد از خوندن مطلب مصطفی لامعی و میس فلانجی سوالی که برام پیش اومده اینکه چرا با این همه حجم از موضوعات ما کمتر می نویسیم؟ اشکال از کجاست؟ من جواب این دو تا سوال و بسیار دیگه ای از سوالها رو نمی دونم راستش وب فارسی ارث پدری من نیست که نگران این باشم که چرا مطلب های خوب کمتری در اون وجود داره، تنها چیزی که بلدم اینه که یه صدف برگردونم به دریا من قصد دارم در مورد این بنویسم که چطور به موضوعات نگاه کنیم، به نظرم چالش اینه که به موضوعات چطور نگاه کنیم. برای ما موجودات زمینی همیشه موضوعی است که بتوانیم در مورد آن حرف بزنیم ولی به نظرم برای اونایی که به نوشتن مبتلا هستن اینکه چطور گفتن و بیان کردن از خود موضوع مهمتر هست، قبل از اینکه بگم راههای  نگاه به موضوعات چیا می تونه باشه بهتره چند نکته رو بدونیم.یک سوال مهم: آیا من باید بنویسم ؟ &quot;چیزی که ما را از نیستی نجات میده قوه خلق هست&quot; این جمله حکیمانه رو من نمی گم، این جمله رو از کتاب &quot; من برای سخنرانی نیامده ام که مجموعه سخنرانی های مارکز هست و بهمن فرزانه اون رو ترجمه کرده برداشتم.  برای من خلق در نوشتن رخ میده، من برای اینکه نشون بدم قوه خلق من کار میکنه می نویسم، نمی دونم شمایی که این متن رو میخونی در حال خلق چه چیزی هستی( همه ما می تونیم چیزی خلق کنیم کمترین اش خلق بچه است!) مهم ترین نکته نهفته در حرف مارکز به نظرم نه واژه خلق و نه واژه نیستی هست، به نظر من مهمترین نکته نهفته در حرف مارکز ترکیب&quot; نجات دهنده &quot; است، برای من عنصر نجات دهنده نوشتن هست، اگر واقعا فکر می کنید چیزی به جز نوشتن هست که شما رو نجات میده برید اون کار رو بکنید، برید یه کسب و کار کوچیک راه بندازین چیزی رو به وجود بیارین که تو دنیا وجود نداشته، اما اگه مثل من فکر می کنید نوشتن نجات دهنده خوبیه، پیشنهاد میکنم ادامه این مطلب رو بخونید. چطور به موضوعات نگاه کنم ؟کمی صبر کنین من جواب این سوال رو در پاراگراف بعدی خواهم داد، الان میخوام در مورد میم ماقبل از علامت سوال با شما حرف بزنم، من کیم که قرار نگاه کنم، به نظر من نوشتن از دونستن این میم کوچیک شروع میشه، همین که معلوم میشه من کیم، نسبت انسان با موضوعات دورو برش معلوم میشه، و اونوقته که می تونه شروع کنه به خلق! خلق می تونه نوشتن باشه یا هر چیز دیگه ای، قرار نیست یه تعریف همیشگی از خودمون داشته باشیم ولی برای خلق هر چیزی یه تعریف حداقلی لازمه! یکم ببینید چه اثری رو دنیای اطراف میزارید اینطور شاید کمی بتونین به یه تعریف از خودتون برسین .( راههای دیگری هم برای رسیدن به تعریف هست) امیدوارم تکلیفتون با این میم رو زود معلوم کنین، ادامه مطلب که تا الان هم تیتر نداره  به بقیه سوال قرار بپردازد.عکس را در انتخابات ریاست جمهوری 96 گرفته ام.تکرار می کنم : چطور به موضوعات نگاه کنم ؟من نمی دونم شما چه کسی هستین و از چه جایگاهی به دنیا نگاه می کنین، مدیر عامل یه شرکت ششصد نفری هستین یا یه کار افرین یا .... اینم نمی دونم نوشتن( نجات دهنده) رو برای چه هدفی دنبال می کنید، میخواید با نوشتن مهارت های بازاریابی محتوایی تون رو به رخ بقیه بکشید یا اینکه میخواید روزمره نویسی کنین، من از اینا اطلاع ندارم ولی میدونم در هر موقعیت و با هر قصدی که  دارین می نویسین و منتشر می کنین،  راههای زیر کمکتون می کنه در جایگاه قدرتمند تری نسبت به اطراف تون قرار بگیرین و متمایز  باشین: نگاه چند بعدی یا همان بررسی!باید موضوع رو بررسی کنین، بدون بررسی مطلب ها از سطح دانشی کمتری برخوردار هستن و اثر پذیری اونها کمتره، مثلا من اگر روزی میخواستم در خصوص فیلتر شدن بعضی  سایت های ایرانی مطلبی بنویسم، حتما نگاهی می نداختم به مقاله دوستم هما اریان که در سال 2013 با استادش در میشگان نوشته و به اون ارجاع می دادم Internet Censorship in Iran: A First Look تو این مقاله هما همراه با همکاراش نشون میده که بحث سانسور چقدر ریشه ای در کشور ما انجام میشه و در مورد سایت های زیر رنک پانصد و میزان سانسور شدن اونها بحث می کنه . اونها نشون دادن که کجا و به چه صورت سانسور رخ می دهد مقاله اونها از این جهت ارزشمند هست که به صورت ساختاری و ریشه ای بررسی میکنه سانسور در کشور چه ابزارهایی داره. از بحث خودمون دور نشیم، میخوام بگم وقتی میخوایم در مورد یه موضوع بنویسیم اول ببینیم چه بررسی هایی در موردش شده تا وقتی میخوایم در موردش بنویسیم بتونیم چند بعدی نگاه کنیم.انکار کردن را هیچ وقت فراموش نکنیم!سانتاگ ( بزرگترین و قدرتمند ترین فرد در حوزه نقد و نقد عکاسی به نظر من) در مورد اینکه چرا ما از عکسهای چرا چیزی یاد نمی گیریم، در فصل اول کتاب درباره عکاسی اونطور که یادم میاید اینطور می نویسه:ما از انجا که عکس را گذشته ای از  واقعیت می پنداریم که امکان تغییر آن هیچگاه وجود ندارد نگاهی پذیرشی به آن داریم و هنگامی که پذیرش به جای انکار پیشه می کنیم هیچ تفکری به وجود نمی آید. من با این نگاه سانتاگ موافقم وقتی درک و فهم به وجود می آید که انکار اولین واکنش ما نسبت به موضوع و هر پدیده ای باشه، البته مرز انکار و رد کردن بسیار باریک هست، انکار به معنی عدم پذیرش آگاهانه نسبت به یک موضوع هست و رد کردن به معنی کنار گذاشتن ان موضوعه. اگر در مورد موضوعی قصد نوشتن کردید، سعی کنین برای چند لحظه اون رو انکار کنین تا به درک بهتری نسبت به اون برسین. بعد دلایلتون برای انکار اون رو بنویسید و تشریح کنینفرایندی نگاه کردن یا تسبیحی نگاه کردن!برای اینکه نوشته های شما در مورد هر موضوعی ارزشمند باشن، باید یاد بگیریم فرایندی به هر موضوع نگاه کنیم، مثلا اگه شما بخواین در مورد حادثه اسنپ بنویسین که چرا حادثه تجاوز در اون رخ داد، احتمالا بر می گردین می نویسن که خب راننده عوضی بوده  و در مورد راننده های عوضی می نویسین، ولی فرایندی نگاه کردن یعنی اینکه سعی کنین از حادثه  و موضوع فاصله بگیرین و سعی کنین فرایند منتج به این اتفاق رو بررسی کنین مثلا بنویسین چرا این اتفاق افتاده مگر سیستم پذیرش راننده ها به چه صورت بوده و ... البته که نباید این نگاه فرایندی سبب بشه که نوشته شما یه مطلب پر از کلی گویی بشه منظورم از فرایندی نگاه کردن نگاه به پروسه هست اینطور نوشته های شما جان بیشتری خواهند داشت. نگاه پسینی لازمه ولی یعنی چه ؟ هر موضوعی تاریخی برای خود دارد، نگاه پسینی یعنی اینکه در مورد پیشینه موضوع مد نظر اطلاعات حداقلی باید پیدا کنین، در این حالت حرفی نخواهید زد که بسیار پیش افتاده است. در مورد موضوعات تکنولوژی نگاه پسینی شاید زیاد به کار نیاد چون  پیشرفت خیلی سریع رخ میده، ولی در مورد مسائل مدیریت کسب و کار  نگاه پسینی خیلی میتونه در نوشتن به شما کمک کنه، به اول نوشته من برگردین، در مقدمه من از نوشته های مصطفی لامعی و میس فلانجی جملاتی اوردم، اما چرا ؟ برای اینکه شما رو همراه کنم با چالش وبلاگ نویسی و اینکه چرا دارم این نوشته رو می نویسم . فکر کردم در مورد چالش وبلاگ نویسی با یه نگاه به اونچه که در این چالش تولید شده شروع کنم بد نباشه؟ ( بد شده ؟ ) قبل از شروع به پی نوشت نویسی!نگاه فرایندی، پسینی نگاه کردن و همچنین چند بعدی بودن رو اگه در کنار انکار کردن به کار ببندین فکر میکنم هر نوشته شما در مورد هر موضوعی  ارزش بیشتری برای مخاطب ایجاد می کنه و شما رو در جایگاه قدرتمندتری قرار میده. الان ساعت دقیقا پنج هست و من این مطلب را اینجا تموم می کنم. دوست دارم بدونم شما برای نوشتن چطور به موضوعات نگاه می کنینپی نوشت :نمی دونم چرا صدام می کنن شایگان! بگذریم. لابه لای این نوشته من یه خوراک مرغ درست کردم و مهمون نازنینی داشتم که برایم کتابی اورده از نزار قبانی، در حین نوشتن این مطلب در کاناپه پشت سرم دراز کشیده و پشت سر هم برایم شعر خواند و شعر خواند. این مطلب به این دلیل کمی طولانی شد چون مهمان نازنین ام صدایی به زیبایی شعر های نزار قبانی داشت وگرنه دست از نوشتن بر می داشتم و با او همکلام می شدم! </description>
                <category>جمال احمدی</category>
                <author>جمال احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2018 17:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با مدیر محتوای ایوند در کافه محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@jamalahmadi/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-elzjv86npjpb</link>
                <description>نشست دوازدهم : چطور وارد بازار کار محتوا شویمدوازده هفته پشت سر هم، بدون هیچ هیاهوی خاصی سعی کردم رویدادی را داشته باشم که در هر هفته، حرفی برای شنیدن در آن وجود داشته باشد، هر هفته، به موضوعی فکر کردیم، برای هر جلسه طرح خاصی ارائه کردیم هفته های اول در فرمت کارگاهی برگزار شد، هفته هایی هم در فرمت ارائه بود، و حالا روند گفتگو با مدیران محتوا را در پیش گرفتم و سعی می کنیم از خلال گفتگو و طرح سوال های مختلف با مهمان هر هفته به ارائه تجربه بپردازیم. در طول جلسه افراد می توانند سوال های خود را از میهمان بپرسند. و حالا این هفتهبا حامد درخشانی مدیر محتوای ایوند خواهیم بود و در مورد اینکه چطور وارد بازار کار شویم به گفتگو خواهیم نشست خوشحال میشیم در جمع ما باشیدچهار شنبه ساعت چهار و شش هفته پیش چطور گذشت؟هفته پیش در خدمت رامین محمودی عزیز بودیم، رامین محمودی مدیر محتوای و مدیر سئو آژانس تبلیغاتی نوین هست با او در مورد تولید کننده ها حرف زدیم، جلسه ای بسیار پربار که همینجا باز از رامین عزیز تشکر میکنم که تجارب خودش رو در اختیار ما قرار داد. چند تا از عکسهای جلسه هفته پیش رو در ادامه می تونید ببینید رامین محمودی چقدر سوال پرسیده شد  پی نوشت: قصه آشنایی با ویرگول البته به قبل تر ها بر می گرده، ولی در حلسه یازدهم اونجا با خانم شاملو آشنا شدم، که وقتی ازش پرسیدم کجا می نویسی گفت ویرگول می نویسم :)</description>
                <category>جمال احمدی</category>
                <author>جمال احمدی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2017 17:18:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>