<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجموعه داستان‌های جمشید محبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jamshidmohebbi</link>
        <description>نیای من ماهی کوچکی بود که روزی در تلاطم امواج خروشان مُرد. خودم اما مثل سامورایی سخت‌جانی که هر چه بر او تیر می‌زنند، فرو نمی‌افتد؛ ایستاده‌ام و زُل زده‌ام توی چشم زندگی/ jamshidmohebbi@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25375/avatar/yKvUGi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</title>
            <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان| دنیای «سیزیف»ها</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81%D9%87%D8%A7-oa0zoidqezpx</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - بهمن 1400درّه زیر برف غنوده است، درّه زیر برفی سنگین غنوده است؛ صخره‌ها مدفون، درختان سر گران و حیوانات در خوابند. تک و توک خرگوشی از بیشه‌ای بجهد و یا گوزنی خرامان بگذرد. سطح رودخانه یخ بسته، اگرچه آن وسط همچنان جوی باریکی جاریست؛ انگار که قطره‌ی اشکی بر جلای آیینه‌وار گونه‌ی نگاری. از این بالا تلألؤ آفتاب کم‌جان «فوریه» روی کلاه‌های سپید درختان کاج به تماشا کردن دریا می‌ماند، وقتی که آرام است. «رابرت ام گلد‌فیش» همچنان تفنگ به دست لابلای درختان می‌چرخد پی شکار؛ خستگی‌ناپذیر می‌نماید، بس که لذت می‌برد احتمالا. آدمی که آغشته به لذت باشد، نمی‌فهمد نشستن خستگی به جانش را، همچنان که گذر زمان را. تا اینجای کار یک خرگوش زده و انداخته توی ساک چرمی دست‌دوز دور شانه‌اش. وقتی خرگوش را از گوش‌هاش بالا گرفت و برانداز کرد، بی‌اختیار سر گرداند سمت کلبه‌اش در منتهاالیه شرقی دره؛ درست همین بالا که من کمین کرده‌ام روی پشت بامش. نشسته، پاها را ستون کرده‌ام به دودکش آجری کلبه و با تفنگ TAC-50 دوربین‌دارم منتظر زمان مناسبی هستم تا شکارش کنم! بله، برنامه‌ی من کشتن رابرت ام گلد‌فیش، رئیس اداره‌ی مرکزی بیمه «سیاتل» است!امروز می‌توانست آخرین روز زندگی گلد‌فیش نباشد؛ همه چیز به خود آدم بستگی دارد. اگر رئیس اداره‌ی مرکزی بیمه نبود، لزومی نداشت رشوه بگیرد و خب مشخصاً اگر رشوه نمی‌گرفت، این کلبه و «شورولت» قرمزه را هم نداشت، وقتی صاحب این‌ها نبود، طبیعی است که حتی به ذهنش هم نمی‌رسید که آخر هفته‌ها یک ساعت راه را بکوبد و بیاید این طرف‌ها برای شکار. بدون جاه‌طلبی و احتمالا زد و بند و له کردن آدم‌ها؛ حالا او همان کارمند ساده‌ی اداره‌ی بیمه بود که ماه به ماه حقوقش را می‌گرفت و امروز هم می‌توانست کنار زن و دو تا دخترش بنشیند توی خانه، آبجویش را بخورد و در حالی که همسرش او را مردی بی‌عرضه و پاپتی قلمداد می‌کرد که هرگز نخواهد توانست آرزوهای زنانه‌اش را برآورده کند، بازی تیم شهرش «سی‌هاکس» را تماشا کند. در میان همه‌ی شخصیت‌هایی که «سلینجر» خلق کرده، «سیمور» گل سرسبد است؛ یک آدم ممتاز و ویژه. ممتاز است، چون دنیا به هیچ طرفش نبود. زندگی برایش بازیچه بود، همچنان که مرگ با همه‌ی بزرگی و ترسناکی‌اش. سیمور به واقع بلندبالاتر از هر بلندبالایی بود؛ موجودی بی‌اتصال به هر آنچه بوی تعلق می‌داد. ازدواج کنی، در اوج یک خوشبختی ظاهری با زنیکه‌ی خوشگلت بروی سفر و بعد از مصاحبت با یک کوچولوی لعنتی، تصمیم بگیری زندگی را غافلگیر کنی، مرگ را حتی! من هم مثل بقیه، مثل عوام؛ همیشه معتقد بودم که سیمور بخش پررنگ و مهمی از شخصیت خود سلینجر بوده که خب تا مدت‌ها نمی‌توانسته آن را بروز بدهد، چه؛ توی جامعه‌ی آمریکایی آن روزها و چه بسا همین دوره و همه‌ی دوره‌های بعد از ما این طور آدمی بودن، قابل درک نیست، پذیرفتنی نیست. درکت نمی‌کنند، پس در نتیجه تو را نمی‌پذیرند؛ اینست که گوشه گرفته بود از آدم‌ها. سلینجر را می‌گویم. بله، واقعا معتقد بودم که سیمور خودِ خودِ سلینجر است تا اینکه با یکی که کله‌ش بیشتر از من کار می‌کرد، درباره‌ش حرف زدم. یارو حرف‌های گُنده‌ای بهم زد؛ مثلا گفت که سلینجر با همه‌ی شخصیت‌هایی که خلق کرده بود، زندگی می‌کرد، هر روز خدا باهاشون زندگی می‌کرد؛ با سیمور، «زویی» و حتی اون پسره؛ «هولدن کالفیلد». اینها همه دورش بودند. یعنی بودند که خلق شدند، نه اینکه خلق شوند و بعد بمانند و بچسبند به زندگی سلینجر. سیمور؟ همان‌طور که مرشد «گلس»ها بود، در واقع مراد و مرشد خود سلینجر هم بود. هی پسر! یارو حرف‌های گُنده‌ای بهم زد.آقای گلدفیش رو ببین؛ ایستاده، تکیه به درختی پیر، تفنگش را انداخته به شانه و دارد با دستمالی حوله‌ای سرِ کچلِ عرق کرده‌اش را خشک می‌کند. صورت گوشتالودش سرخ شده و هیکل چهارشانه‌ اما کوتاهش توی پالتوی بژ چهارخانه زار می‌زند. دست می‌کند توی جیب مخفی پالتو، فلاسک کتابی را بیرون می‌کشد و با لذت جرعه‌ای می‌نوشد. سه هفته است روش سوارم؛ تک تک کارها و برنامه‌های روزانه‌اش را می‌دانم. همیشه تنها برای شکار می‌آید؛ شب را در کلبه می‌گذراند و صبح زود می‌زند توی جنگل برای شکار تا نزدیکی‌های ظهر که معمولا با دو تا خرگوش یا کبک برمی‌گردد، دوش می‌گیرد، شکارش را کباب می‌کند و با مشروب می‌خورد و بعد از حدود یک ساعت استراحت، راه می‌افتد سمت شهر. برای دخترهایش متاسفم؛ بی‌صبرانه منتظرند تا پدرشان از شکار برگردد و به روال هر هفته آنها را به سینما ببرد، بعد بروند کنار ساحل و بستنی بخورند. آنها نمی‌دانند که این بار این اتفاق نخواهد افتاد و بعد از این، هیچ وقت دیگر.سیمور برای من همیشه نقطه‌ی مقابل اون یارو احمقه «سیزیف» بوده است. او که حتی بعد از مرگ هم باز دنبال زنده شدن بود و کلی این در و آن در زد برای بیشتر بودن، بیشتر زندگی کردن، بیشتر به دست آوردن؛ و خب این دقیقا درد همیشگی و تاریخی آدم‌های این دنیاست. ما همه سیزیف هستیم؛ آدم‌هایی دنبال بیشتر و بیشتر و بیشتر و خب باید بگویم این بیشتره هیچ‌وقت ته نداشته؛ همیشه باز هم خواسته‌ایم، بیشتر خواسته‌ایم و خواسته‌های‌مان هیچ‌گاه تمامی نداشته‌اند. بله، بله قبول دارم که بخش عمده‌ی پیشرفت نسل انسان خصوصا در حوزه‌ی تکنولوژی حاصل همین خوی سیزیفی بوده اما آدم‌های کله‌پوک امروزی هیچ متوجه نیستند که در قبال هر چه به دست آورده‌اند، چیزهایی را نیز از دست داده‌اند، آن هم چه چیرهایی! چه می‌فهمند؟ تعریف‌شان از زیستن متفاوت است. همین گلدفیش الدنگ؛ یک فقره رشوه‌ی کلان گرفته از مافیای سیاتل تا اجازه ندهد یک برگ کارشناسی از حتی احتمال ساختگی بودن آتش‌سوزی کارخانه در پرونده باشد و بدین ترتیب باعث شود چیزی در حدود سیصد میلیون دلار از جیب دولت برود. حالا هم که دادگاه دنبال جمع‌آوری شواهد است، همان مافیا مرا از نیویورک استخدام کرده تا دخل این مردک را بیاورم که یک وقت نتواند علیه‌شان شهادت بدهد؛ نه اینکه خودشان آدمکش نداشته باشند. برای‌شان مهم بوده که طرف یکی از خودشان نباشد.زندگی آدم‌هایی مثل گلدفیش سراسر بیهودگی است؛ جان می‌کَنند تا برسند آن بالا و تازه آنجا متوجه می‌شوند که این بالایی که بهش دست یافته‌اند در واقع دامنه و پایین یک بالای بالاتر است و به همین ترتیب سراسر عمر بیهوده‌شان صرف رسیدن به بالاترها و بالاترها می‌شود و دست آخر هم مرگ. آیا من با پیشرفت و موفقیت آدم‌ها مخالفم؟ بله که مخالفم! پیشرفت به چه قیمتی؟ تعریف انسان امروزی از پیشرفت در واقع به دست آوردن پول و قدرت بیشتر برای بهتر بودن و بهتر زیستن نسبت به بقیه‌ی آدم‌هاست. این چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم پیشرفت در واقع نوعی رقابت در چارچوب اجتماع و کلونی آدم‌هاست؛ هر چه جمعیت کره‌ی زمین بیشتر می‌شود، دایره‌ی این رقابته هم تنگ‌تر. ممتاز بودن سیمور و آدم‌هایی شبیه او همین‌جا خودش را نشان می‌دهد؛ از این دایره زدند بیرون. سیزیف‌های ذهن‌شان را کشته و دفن کرده‌اند. سلینجروار از کلونی هیپنوتیزم شدگان فاصله گرفته‌اند و «معنا» تولید می‌کنند. بله، بله؛ نیاز واقعی انسان، تولید معناست.رود در امتداد درّه جاری است؛ زیر آفتاب کم‌جان فوریه می‌درخشد و در امتداد درّه پیش می‌رود، حتی زیر آن یخ‌های قطور سطحی. می‌دانم که پیش می‌رود. آب هیچ‌گاه به سرچشمه بازنمی‌گردد، همیشه پیش می‌رود و همیشه صبور است؛ مثل صبر شکارچی برای شکارش. صدای تیر می‌شنوم و با دوربین تفنگم گلدفیش را می‌پایم. تیرش به خطا رفته و خرگوشی جست‌وخیزکنان از تیررسش دور می‌شود. مردک مستاصل شده و پوف می‌کند. نگاهی به ساعت «رولکس» طلایی روی مچش می‌اندازد و راه کلبه را در پیش می‌گیرد. به نظر می‌رسد برای امروز به همان یک خرگوش توی ساک چرمی‌اش قانع است. حدود سیصد متر دیگر به راحتی می‌توانم بزنمش اما تصمیم دارم صبر کنم. می‌گذارم همان‌طور از بیراهه بالا بیاید. توی دنیای سیزیف‌ها، پایان یک زندگی سیزیفی باید هم یک مرگ همان شکلی باشد. قدم‌ها را شمرده برمی‌دارد و به صورت مارپیچی بالا می‌آید. انصافاً مهارت زیادی در بالا کشیدن خود دارد. پا پشت تخته سنگ‌ها یا بیخ درخت‌هایی که رو به بالا از تعدادشان کاسته می‌شود، می‌گذارد و مطمئن صعود می‌کند. هر قدمی که برمی‌دارد به مرگ خویش نزدیک‌تر می‌شود.تا زمینِ صاف مقابل کلبه چند قدم بیشتر نمانده و گلدفیش حسابی به نفس، نفس افتاده است؛ آنچنان که آهویی رمیده از کمند شیری. نشانه می‌گیرم و آماده می‌شوم. کاملا خونسردم و هیجانی در خودم احساس نمی‌کنم؛ از هیچ نوعش. TAC-50 مثل بچه‌ای که تازه از شیر گرفته باشند، توی دستم آرام و در عین حال مشتاق است. انگشت اشاره‌ی دست راستم روی ماشه آماده اجرای دستوری است که به زودی مغزم صادر خواهد کرد. گلدفیش برای لحظاتی توی نقطه‌ی کور قرار گرفته و نمی‌بینمش اما همین حالاهاست که سر برآورد. روی خط سیر حرکتش متمرکز شده‌ام و می‌توانم پیش‌بینی کنم که توی همان خط فرضی پیش بیاید، هر چند توی این شغل باید انتظار هر نوع تغییری، حتی در کمترین زمان ممکن را داشت. عجله‌ای نیست؛ دیر یا زود فرو خواهد افتاد. انگشت اشاره‌ام منتظر است اما فشاری هم نمی‌آورد که چرا دستور شلیک نمی‌رسد؟ طوری تربیت شده که آمادگی لازم برای لغو عملیات را هم داشته باشد، حتی اگر ماشه تا نیمه راه رفته باشد. ذهنم خالی است و روی هدف تمرکز کرده‌ام ... مماس با سطح زمین، سرش را که می‌بینم، شلیک می‌کنم؛ «بنگ» و صدا در امتداد درّه می‌پیچد ... به همین سرعت. مُردن یک لحظه است. گلدفیش با حفره‌ای کوچک روی پیشانی خون‌آلودش پس می‌افتد و هیکل درشتِ نخراشیده‌اش، درست مثل سنگی که جزای گناهان سیزیف بود تا انتهای درّه غلت می‌خورد و سقوط می‌کند. بعد از این؛ آن چند ثانیه تماشای پایین رفتن گلدفیش از مسیری که به سختی بالا آمده بود، جزو مهمترین بخش‌های زندگی و شخصیت من خواهد بود؛ تا سیزیفی دیگر، بالا آمدنی دیگر و به یک باره سقوط کردنی دیگر./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%85%D9%88-dr2booe4jerd  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF-m1ymftm5pljh  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D9%86%D9%85-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-fiflpyohwe4f </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 20:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| فقدان معنا در زندگی جاکومو</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%85%D9%88-dr2booe4jerd</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - مرداد 1400سیفون را می‌کشم، دست‌هایم را می‌شویم، با آرنجم چراغ را خاموش می‌کنم و از توالت می‌آیم بیرون. یادم می‌افتد که دست‌هایم را خشک نکرده‌ام. برمی‌گردم داخل، دوباره کلید برق را با آرنجم می‌زنم تا چراغ روشن شود، بعد دست‌هایم را خشک می‌کنم و در همین حین نگران می‌شوم که مبادا کم‌کم دارم «آلزایمر» می‌گیرم. نوک پنجه‌ی پاها بلند می‌شوم و توی آینه نگاهی به قیافه‌ام می‌اندازم. هر چه می‌گذرد، بیشتر شبیه «دَنی دِویتو» می‌شوم، البته با بینی عقابی. کلاه «داک‌بیل» مخملِ زیگزاگیِ خاکستری رنگم را از سرم برمی‌دارم و خوب زُل می‌زنم به چند تا شوید مویی که آن وسط‌ها خودنمایی می‌کنند، اگرچه دور تا دور کله‌ام همچنان پرپُشت است، پرپُشت و سفید، یک‌دست سفید؛ چین‌های پیشانی و و زیرچشم‌هایم را خوب برانداز می‌کنم. دستی به ریش و سبیل ماشین شده‌ام می‌کشم که در واقع امتداد همان موهای دور سرم هستند و به چانه‌ که می‌رسم از کوچولو و نوک‌تیز بودنش کِیف می‌کنم. زنم آن‌موقع‌ها که زنده بود از تقارن بینی عقابی و چانه‌ی نوک تیزم لذت می‌برد. اگر بود، همچنان مثل آن قدیم‌ها اجازه نمی‌داد چانه‌ی به آن خوش‌دستی را با ریش بپوشانم.سر راهم به سمت قرارگاه، رادیو را روشن می‌کنم؛ ترانه‌ی «فلیچیتا» را پخش می‌کند. قرارگاه در واقع عنوانی است که به پشت پنجره‌ی شمالی آپارتمانم داده‌ام؛ آنجا که دوربین دو چشمی «سلسترون» را سوار کرده‌ام روی سه‌پایه‌ای که دو سال و نیم پیش بعد از درگذشت همسرم خریدم و صندلی راحتی پایه بلندم را هم گذاشته‌ام پشتش. می‌نشینم آنجا و در حالی که پاهایم تاب می‌خورند، آپارتمان‌های آن‌طرف خیابان را دید می‌زنم. به قرینه‌ی بلوک‌های سمت ما، سه تا بلوک کنار هم هستند که هر کدام دوازده طبقه دارند و هر طبقه متشکل از چهار واحد است. دو تا از واحدها رو به ما که بلوک‌های جنوبی محسوب می‌شویم و دو تای دیگر هم رو به شمال واقع شده‌اند که باز آنها هم به سه بلوک قرینه در ضلع شمالی خود مُشرف می‌شوند. بدین ترتیب من به هفتاد و دو واحد مسکونی روبرو دید دارم. قبل‌ترها که زنم زنده بود، یواشکی، وقت‌هایی که خواب یا بیرون از خانه بود، دوربین دوچشمی سلسترون را از توی چمدان بالای کمد لباس‌ها برمی‌داشتم و خانه‌های مردم را دید می‌زدم، چون با این کارم به شدت مخالف بود اما وقتی مُرد دیگر راحت شدم؛ سه پایه‌ای خریدم و دوربین را همیشه حاضر و آماده می‌گذارم پشت پنجره، مگر وقت‌هایی که «فدریکا» بهم سر می‌زند. آن وقت مجبورم دوربین و سه‌پایه را از هم جدا و توی کمد لباس‌ها پنهان کنم. فدریکا همسر «آلبرتو»ست که توی همین واحد کناری من زندگی می‌کنند. آلبرتو جز بعضی آخر هفته‌ها که زنش به خانه‌ی خواهرش می‌رود و ما قایمکی دخترهای رقاصِ پولی می‌آوریم به خانه‌ی من نمی‌آید؛ با هم مشکل داریم. او طرفدار «یوونتوس» است و من یک «تورینو»یی اصیل و قدیمی محسوب می‌شوم. جز این، خب تقریبا در هیچ زمینه‌ی دیگری هم اشتراک نظر نداریم و البته از اینکه توی مشاجره‌های‌شان همیشه طرف فدریکا را می‌گیرم، لجش در‌می‌آید. بهم می‌گوید؛ «هی ماسیمو! تو یه احمقی که همیشه سرت توی زندگی دیگرانه. یه پیرمرد فضول و احمقی» و خب من هم در عوض همیشه «گورخر پیر» صدایش می‌کنم. یک‌جور کنایه است به تیمی که اَزش طرفداری می‌کند. «گورخرهای تورین» و «بانوی پیر» در واقع القاب تیم فوتبال یوونتوس محسوب می‌شوند. به گورخرها معروفند چون لباس مسخره‌شان شامل خط‌های سیاه و سفید است و خب من برای اینکه لج ماسیمو را دربیاورم همیشه گورخر پیر صدایش می‌کنم، حتی وقت‌هایی که با هم در صلح هستیم!به قرارگاه که می‌رسم اول دفترچه‌ی گزارش‌ها را از روی میز کنار صندلی پایه بلندم برمی‌دارم و نگاهی بهش می‌اندازم. با یک بررسی اجمالی می‌شود گفت که همه‌ی همسایه‌های روبرو در ثبات نسبی به سر می‌برند، جز «جاکومو» که هنوز نتوانسته با مرگ زن و دو پسرش در تصادف سه ماه پیش کنار بیاید. نگرانش هستم. فوری دفترچه را می‌بندم و دوربین را تنظیم می‌کنم روی آپارتمان شماره‌ی هشتصدوچهار؛ واحد شرقیِ طبقه‌ی هشتمِ بلوک بی دو. هنوز از سر کار برنگشته است. گشتی توی بقیه‌ی واحدها می‌زنم؛ خانم «گوالتی‌یِری» مثل همیشه خوش‌پوش و با اشتیاق مشغول آشپزی است که خب نشان می‌دهد امشب میهمان دارد و میهمانانش هم معمولا پسر، عروس و نوه‌هایش هستند. «سیمونا»ی موطلایی تنها فرزند «فالکونه»ها مشغول انجام تکالیفش است و مشخصاً پدر و مادرش هنوز به خانه برنگشته‌اند. همیشه دلم می‌خواسته نوه‌ام باشد یا دست‌کم نوه‌ای می‌داشتم که شکل او بود. «آندره‌آ» پسر علاف و بیکار «چِرچی»ها جلوی آینه وزنه می‌زند و از دیدن بدن ورزیده و عضله‌ایش لذت می‌برد. جوان است دیگر؛ چه چیزی بهتر از اینکه آدمیزاد از چیزی که هست کِیف کند؟ راستش ته دلم همیشه به جوانی و خوش‌هیکل بودنش غبطه خورده‌ام. کلی دوست‌دختر دارد. آقا و خانم «اسکالونی» در مراحل اولیه‌ی عشقبازی هستند که مسلماً طبق اصول اخلاقی‌ام سریع از آنها عبور می‌کنم. راستش هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دهم شاهد روابط خیلی نزدیک همسایه‌ها باشم، همانطور که هیچ‌وقت حاضر نمی‌شوم وقتی لُخت هستند، تماشای‌شان کنم، مگر اینکه مثل قضیه‌ی یک سال پیش که خانم «پینامونتی» توی حمام سکته کرد، احساس کنم خطری تهدیدشان می‌کند. اسکالونی‌ها پارسال به اینجا نقل مکان کردند و تا الان آخرین تغییر مجموع نُه بلوک محسوب می‌شوند. در آپارتمان‌های دیگر خبر خاصی نیست، اینست که برمی‌گردم به واحد جاکومو؛ هنوز چراغ‌هایش خاموشند. به خودم می‌گویم؛ این مرد از دست خواهد رفت. آهی می‌کشم و پا می‌شوم، می‌روم جلوتر تا با چشم غیرمسلح غروب خورشید را تماشا کنم. غروب‌های «تورین» معرکه‌اند.نمی‌دانم کِی چرتم می‌برد که با جروبحث همسایه‌ی بغلی از خواب می‌پرم. هوا تاریک شده و آلبرتو با آن صدای زنگ‌دارش یکریز داد می‌زند: «به حرفم گوش نمیدی پیرزن احمق. گفتم من اون قرص‌های آشغال رو نمی‌خورم، یبوست میاره ... می‌تونی اینو بفهمی پیرزن احمق؟ می‌تونی؟ هان؟ می‌تونی یا نه؟» و خب این‌جور وقت‌ها فدریکا یواشکی سه ضربه به دیوار مشترک‌مان می‌کوبد که علامت کمک خواستن است. پا می‌شوم و می‌روم جلوی در آپارتمان‌شان. فدریکا در را برایم باز می‌کند و خودش می‌رود سمت آشپزخانه. پیش می‌روم و با فاصله می‌نشینم کنار آلبرتو. گونه‌های بیرون زده و صورت نتراشیده‌اش رقت‌انگیزند. شلوار پارچه‌ای خانگی‌اش زانو انداخته و حلقومش از فرط لاغری حسابی چروکیده به نظر می‌رسد. مثل یک فرمانده سختگیر می‌گویم:- هی گورخر پیر! چند بار باید بهت یادآوری کنم که حق نداری سر فدریکا داد بزنی؟ هیچ می‌دونستی اگه این زن مهربون و دوست‌داشتنی نبود، الان داشتی توی گوه خودت غلت می‌زدی؟ ور دار اون قرص لعنتی رو بخور تا به زور فرو نکردم توی حلقت ...- چی؟ تو یابوی پیرِ احمق بخوای به زور به من قرص بدی؟ اوه فدریکا ... بیا ببین این احمق چی می‌گه. ماسیمو ... ماسیمو ... تو فقط یه پیرمرد احمقِ بوگندویی که حالم اَزت به هم می‌خوره. حالا هم از خونه‌ی من برو بیرون. زود باش ...- آلبرتو کفر منو در نیار. زود باش اون کوفتی رو بخور. یبوست بگیری بهتر از اینه که برای همیشه به درَک واصل بشی.کمی خم می‌شوم، قرص را از روی میز کوچک کنار نشیمن برمی‌دارم، با تحکم می‌گذارم توی دست آلبرتو و در ادامه لیوان آب را هم می‌دهم بهش. با اکراه قرص را می‌خورد. می‌داند که دیگر مثل قدیم‌ها زورش بهم نخواهد رسید. یک بار جوری بازوهایش را فشار دادم که نزدیک بود استخوان‌هایش بشکنند. از آن موقع به بعد اَزم حساب می‌برد. قرص را که می‌بلعد، زبانش دوباره باز می‌شود که حالا دیگر گورم را از خانه‌اش گم کنم. فدریکا از آشپزخانه بلند می‌گوید: «برای شام بمون. دارم پاستا درست می‌کنم» که دعوتش را رد می‌کنم و پا می‌شوم راه می‌افتم سمت در. فدریکا ادامه می‌دهد: «پس قبل از خواب برای قهوه بیا حتما» و بی‌هوا زیرلب ترانه‌ی «بِلا چائو» را زمزمه می‌کند. براندازش می‌کنم؛ دامن سورمه‌ایه که خال‌های ریز سفید دارد را پوشیده با یک تی‌شرت زردِ نخی گشاد و حسابی سرخوش است. در ادامه سر می‌چرخانم و نگاهی به آلبرتو می‌اندازم؛ با دلخوری غُر می‌زند: «اون تخته نرد احمق رو هم بیار، خیلی وقته طعم باخت رو نچشیدی» و چشم‌های گود رفته‌اش را می‌دوزد به چشم‌هایم. کلاه داک‌بیل مخملِ زیگزاگیِ خاکستری رنگم را برمی‌دارم و با انگشت کوچک نمی‌دانم کدامیک از دست‌هایم کف کله‌ام را می‌خارانم؛ بعد با بی‌میلی سر تکان می‌دهم و در حالی که زیر لب می‌خوانم «بِلا چائو ... بِلا چائو ... بِلا چائو ...» برمی‌گردم به آپارتمان خودم.نزدیک نیمه‌شب است و من نشسته‌ام به تماشای زندگی بی‌رنگ و روی جاکومو؛ یک ساعتی است که ولو شده روی زمین، تکیه به دیوار خیره مانده به تابلوی رنگ روغن بزرگی از پرتره‌ی زنش و دارد ته بطری «بوربُن» را درمی‌آورد. سایه‌ی موهای مجعد و نامرتبش روی دیوار به بوته‌ای پُف کرده می‌ماند. توی این چند ماه حسابی لاغر شده است. دوربین را می‌چرخانم سمت پرتره‌ی «اَلِساندرا» که بی‌اغراق زن زیبایی بود؛ زن‌های بورِ چشم‌آبی زیاد دیده‌ام توی زندگی طولانی‌ام اما ترکیب چشم‌های آبی با ابروها، مژگان و موهای بی‌نهایت بلندِ یک‌دست مشکی کمیاب است، واقعا کمیاب است. شاید اگر کسی برای اولین بار این صحنه را ببیند با خودش تصور کند که جاکومو از آن عاشق‌های دل‌سوخته است که می‌مُرده برای زنش اما من که از اولین روز حضورشان در آن آپارتمان حواسم بهشان بوده، خیلی خوب می‌دانم که یک زندگی معمولی داشته‌اند. مثل بیشتر زن و شوهرها همدیگر را به اندازه‌ی لازم دوست داشتند، چالش‌های‌شان را  خصوصا در مورد پسربچه‌ها یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتند و خب این وسط گهگاه دعوا و مرافعه هم می‌کردند. شاید بعضی‌ها هم با خودشان بگویند که جاکومو دچار افسردگی شده است. افسردگی؟ بهتر است رازی را فاش کنم؛ چیزی به نام افسردگی وجود ندارد! اینها همه‌اش حقه‌ی کثیف متخصصان حوزه روان است تا جیب مردم را خالی کنند. اگر از من بپرسند، خواهم گفت؛ جاکومو دچار فقدان معنا در زندگی‌اش شده است.صبح با صدای در زدن کسی از خواب بیدار می‌شوم. سراسیمه از چشمی نگاه می‌کنم؛ فدریکاست. کُت و دامن سبزه را پوشیده که روی سینه‌اش یک پر خوشگل دارد و رُژ لب حنایی زده است. برمی‌گردم توی اتاق خواب، کلاه داک‌بیل مخملِ زیگزاگیِ خاکستری رنگم را که آویزان میله‌ی کناری تاج تخت است، برمی‌دارم و می‌گذارم سرم، باز راه می‌افتم سمت در، با احتیاط بازش می‌کنم و آن جلو می‌ایستم تا نتواند توی خانه‌ام را ببیند. فدریکا کمی مشکوک شده و هی کیف دستی‌اش را تاب می‌دهد اما در نهایت به روی خودش نمی‌آورد. گِله می‌کند که چرا دیشب برای قهوه نرفتم که توی همان عالم گیجی بعد از بیداری بهانه‌ای می‌تراشم و اَزش دلجویی می‌کنم. بهم اطلاع می‌دهد که دارد به خانه‌ی خواهرش می‌رود و اَزم می‌خواهد تا سر شب که برمی‌گردد، حواسم به آلبرتو باشد، خصوصا ساعت مصرف قرص‌هایش. همچنین تاکید می‌کند که برای ناهارمان توی ظرف‌های جداگانه پاستا گذاشته است؛ بخوریم و دعوا هم نکنیم! بعدش صورت همدیگر را می‌بوسیم و زنِ تپلِ مهربان مثل پنگوئن راه می‌گیرد سمت آسانسور. دوباره برمی‌گردم به رختخواب اما دیگر خوابم نمی‌برد. پا می‌شوم قهوه‌ی از دیشب مانده را می‌گذارم گرم شود، بعد می‌روم توالت و بعدش هم لیوان قهوه به دست راهی قرارگاه می‌شوم؛ خبر خاصی نیست. روز تعطیل است و مردم هنوز خوابند. بی‌اختیار سراغ جاکومو را می‌گیرم؛ همان جای دیشبی خوابش برده است.چهل و سه سال پیش من و بعدش آلبرتو اولین کسانی بودیم که در مجموع نُه بلوک، اینجا ساکن شدیم. آن موقع نوساز و همه‌اش مال ارتش بود که به عنوان خانه‌ی سازمانی در اختیار پرسنل قرار می‌گرفت اما هفت، هشت سال بعد بالادستی‌ها به این نتیجه رسیدند که همه‌ی چهارصدوسی‌ودو واحد را واگذار کنند. هر کدام از پرسنلِ ساکن که مایل بودند، می‌توانستند واحدی را که در آن سکونت داشتند را با اقساط بلند مدت به صورت کسر از حقوق بخرند اما بقیه به جای دیگری منتقل می‌شدند. خیلی کمتر از صد خانوار ماندگار شدند، چون آن وقت‌ها اوایل عضویت ما در ارتش بود و آدم‌ها با خودشان می‌گفتند که وقتی قرار است در طول چند دهه‌ی پیش رو سازمان متبوع‌شان خانه‌ی مجانی در اختیارشان بگذارد، چرا باید بابتش پول بپردازند؟ من اما اینجا را دوست داشتم و ماندم و خب آلبرتو هم به هوای من ماند. همان موقع من و آلبرتو شدیم مسئول فروش واحدها به مردم. آن وقت‌ها هنوز مجرد بودیم. تک تک این واحدها را ما دو تا فروختیم و به همین دلیل تمام خانوارهای ساکن در مجموع نُه بلوک را می‌شناختیم؛ تک تک‌شان را. بعدتر چند تایی آپارتمان‌شان را به آدم‌های جدیدی واگذار کردند؛ با این‌حال باز هم به نحوی من در جریان قرار می‌گرفتم. احترام زیادی بین اهالی دارم، هر چند این جوان‌های تازه به دوران رسیده احساس نمی‌کنند که لازم است امور را با من در میان بگذارند.آلبرتو تلفن می‌کند و با شیطنتی بچگانه می‌پرسد که آیا امروز خبری از دخترهای رقاصِ پولی هست یا نه؟ اَزش می‌پرسم نوبت اوست که دست توی جیبش کند یا من؟ می‌گوید: «البته که تو. ماسیمو یادت نیست؟ یعنی این‌قدر خرفت شدی که یادت نمی‌آد دفعه قبل مجبور شدم به فدریکا بگم پوله رو گم کردم و بعدش چه غوغایی به پا کرد؟» و یابوی پیرِ خرفت خطابم می‌کند. تازه یادم می‌آید؛ قضیه مال سه هفته‌ی پیش است. نگران می‌شوم که مبادا کم‌کم دارم آلزایمر می‌گیرم و گوشی را قطع می‌کنم. آلبرتو بلافاصله دوباره تماس می‌گیرد و من یادم می‌آید که جواب سوالش را نداده، قطع کردم. بهش می‌گویم نزدیک ظهر باقیمانده‌ی پاستای دیشب و قرص‌هایش را بردارد و به آپارتمان من بیاید تا از توی سایت، هر کدام از دخترها را که می‌پسندد، سفارش بدهیم.کمی کتاب می‌خوانم، چند دقیقه‌ای «پورن» می‌بینم و لباس‌هایی که دیروز شستم را اُتو می‌کشم. ساعت‌های این دوره و زمانه کُند پیش می‌روند، زپرتو شده‌اند. قهوه‌ی تازه دَم می‌کنم و پشت میز با چند تکه بیسکویت می‌خورم. پا می‌شوم و تا سر و کله‌ی آلبرتو پیدا نشده، می‌روم حمام، دستی به سر و رویم می‌کشم و دوش می‌گیرم. بعد از حمام خوش‌تیپ می‌کنم، عطر می‌زنم و یک‌راست می‌روم می‌نشینم روی صندلی پایه بلندم پشت دوربین دو چشمی. جاکومو بیدار شده اما جایی است که نمی‌بینمش. شاید بیرون رفته باشد ... اما نه ایناهاش؛ دارد مثل روح توی خانه می‌چرخد. این مرد از دست خواهد رفت. هنوز لباس‌هایی که دیروز پوشید و رفت سر کار، تنش است. ژولیده و به هم ریخته است. می‌ایستد جلوی آینه و ماتش می‌برد. خوب حالش را می‌فهمم؛ مردِ توی آینه را نمی‌شناسد، انگار که آدمی غریبه باشد. طرف، آن جاکومویی که می‌شناخته، نیست. نه سبک زندگی‌شان شبیه هم است و نه آرزوهایی که داشتند و دارند. شبیه هم هستند اما در واقع دو آدم کاملا متفاوت و غریبه‌اند. آدم توی آینه دیگر همانی نیست که جاکومو هر روز صبح قبل از رفتن به اداره توی آینه براندازش می‌کرد، حتی خانه‌اش هم دیگر همان خانه نیست. آپارتمانی که زمانی محل آسایش و آرامشش بوده، حالا شبیه سلول تنگ و تاریک یک زندان دورافتاده است. دیوارها بی‌روح و خاکستری‌اند. هر رنگی هم که داشته باشند، باز از نظر او خاکستری و بی‌روح دیده می‌شوند. از نظر جاکومو پرداختن به هر کاری بیهوده به نظر می‌رسد و زمان مثل آدامسی نفرین شده یک‌سره کش می‌آید. شوقی نیست، انگیزه‌ای نیست، چون دیگر دلیلی وجود ندارد؛ دلایلی که کنار هم معنای وجودی هر یک از ما را شکل می‌دهند. این‌ها علامت افسردگی است؟ نه، نه؛ این مزخرفات را باید ریخت دور. این مرد فقط معنای زندگی‌اش را از دست داده است، همین و بس؛ تا دیروز به عنوان شوهرِ یک زن زیبا و پدرِ دو پسر آینده‌دار برمی‌گشت خانه، خانه‌ای که لبریز از شور زندگی بود. زنش خوشحال یا حتی اخمو و ناراحت به استقبالش می‌رفت، پسرها می‌پریدند توی آغوشش و هر کدام چیزی برای تعریف کردن داشتند. حتی می‌خواهم بگویم ساکت هم که بودند، معنای زندگی همدیگر محسوب می‌شدند. جاکومو خودش را در آنها می‌دید. رفتنش، آمدنش، پول درآوردنش، برنامه‌ریزی کردنش، توی رختخواب رفتن و خوابیدنش و حتی وقت‌هایی که توالت می‌رفت هم می‌دانست که ممکن است پسرها خوب نظافت را رعایت نکرده باشند. همه‌ی زندگی این مرد با تمام چالش‌های تلخ و شیرین به واسطه‌ی بستگی تمام‌عیاری که به خانواده‌اش داشت، معنا پیدا می‌کرد و حالا همه‌ی آن رشته‌ها به یک باره بُریده شده بودند. حالا توی آینه جاکومویی را می‌دید که بی‌کس است، آن زندگی قبلی را ندارد. برای کی پول دربیاورد؟ برای کی قوی باشد؟ برای کی شده مصنوعی و اجباری لبخند بزند؟ به کی چیز یاد بدهد؟ غرولندها و عاشقانه‌های کی را گوش کند؟ هیچکس ... مطلقاً هیچکس؛ خب پس این جاکومو قطعاً آنی که همیشه از خودش سراغ داشته و تصور می‌کرده، نیست. شادی؟ عیاشی؟ هرزه‌گی؟ مشروب؟ مواد مخدر؟ یک عالمه قرص ضدافسردگی؟ نه، نه؛ به هیچ وجه! این‌ها درمان درد جاکومو نیستند. بگذار این روان‌درمانگرهای کله‌پوک هر چه می‌خواهند، بگویند. چیزی که جاکومو لازم دارد معناست. باید بتواند دوباره به زندگی‌اش معنا بدهد. جکوموی تازه‌ای بشود. جوان‌تر از من است و هنوز کلی وقت دارد.پا می‌شوم قهوه‌ی دیگری برای خودم می‌ریزم و وسط نوشیدنش بی‌هوا و بی‌دلیل می‌زنم زیر گریه. کلاه داک‌بیل مخملِ زیگزاگیِ خاکستری رنگم را برمی‌دارم، سرم را تکیه می‌دهم به کابینت آشپزخانه و یکریز گریه می‌کنم. یک قطره از اشکم هم می‌چکد توی فنجان قهوه. کمی که سبک‌تر شدم، قهوه‌ام را تمام می‌کنم و فنجان را آب می‌کشم. رادیو را روشن می‌کنم؛ اخبار می‌گوید که خب حوصله‌اش را ندارم و به همین دلیل موج را عوض می‌کنم؛ یکی از آهنگ‌های «اِروس رامازوتی» را پخش می‌کند. این مرد صدای محشری دارد. متن آهنگ مرا یاد همسر درگذشته‌ام می‌اندازد و دلم باز برایش تنگ می‌شود. بی‌اختیار شروع می‌کنم به رقصیدن و او را تصور می‌کنم که دست‌هایش را به دست‌هایم سپرده و با آن دهان گشاد و دندان‌های مثل اسب درشتِ خوشگلش می‌خندد؛ یکسره می‌خندد.توی حال خودم هستم که تلفن خانه زنگ می‌خورد. رادیو را خاموش می‌کنم و گوشی را برمی‌دارم. دخترم «گابریلا» غُر می‌زند که چرا همیشه گوشی تلفن همراهم خاموش است؟ بهش نمی‌گویم که صبح‌ها یادم می‌رود روشنش کنم و او ادامه می‌دهد که عصر می‌رسد تورین و چند روزی پیشم خواهد بود. گابریلا توی «میلان» خیاط است، خیاط مُد. چقدر خوشحال می‌شوم، انگار که دنیا را بهم داده باشند. قربان صدقه‌اش می‌روم و می‌گویم که منتظرش هستم. بهش اطلاع می‌دهم که اینجا ساعت‌ها زپرتو هستند و کُند پیش می‌روند. چند دقیقه بعد به ذهنم می‌رسد به آلبرتو زنگ بزنم و بهش بگویم که امروز خبری از دخترهای رقاصِ پولی نخواهد بود اما بعد به خودم می‌گویم؛ بگذارم بیاید و بعد خبردارش کنم تا حسابی کِنف شود. پا می‌شوم دستی به خانه بکشم اما تصمیم می‌گیرم؛ صبر کنم تا آلبرتو هم بیاید که بتوانم حسابی اَزش کار بکشم. برمی‌گردم قرارگاه و بعد از اینکه گزارش روزانه از همسایه‌های روبرو را تکمیل کردم، دوربین را از سه پایه جدا می‌کنم و هر دو را به علاوه‌ی دفتر گزارش‌ها توی جاسازم در کمد لباس‌ها پنهان می‌کنم.آلبرتو که می‌آید، ظرف‌های پاستا را انگار که سنگین‌ترین بار دنیا باشند، رها می‌کند توی آغوش من. خیلی زود متوجه می‌شوم که به ناشیانه‌ترین شکل ممکن سلفون روی ظرف‌ها را عوض کرده است؛ سلفونی که رویش نوشته سیمونه روی ظرف کوچکتر کشیده شده و کلی از لبه‌هایش اضافه آمده و مچاله شده اما سلفون ظرفی که رویش نوشته آلبرتو حتی به لبه‌ی ظرف بزرگتر هم نمی‌رسد. بهش می‌گویم: «ای گورخرِ پیرِ کفتارصفت. بازم تقلب؟ ورداشتی سلفون روی ظرف‌ها رو عوض کردی که پاستای بیشتری بخوری؟ می‌میری بدبخت، می‌میری. بفهم» و می‌برم ظرف‌ها را می‌گذارم توی یخچال. خیلی قبل‌ترها و بعد از اینکه من و آلبرتو سر سهم غذا دعوا کردیم، فدریکا تصمیم گرفت غذای هر کدام‌مان را در ظرفی جداگانه بریزد. اوایل اسم‌های‌مان را روی کاغذی می‌نوشت و می‌چسباند به در ظرف‌ها که خب آلبرتو کاغذها را جابجا می‌‌کرد. بعد رفت ماژیک خرید و اسم‌های‌مان را با ماژیک پاک‌شو نوشت روی‌شان که باز آلبرتو تقلب کرد؛ یعنی اسم‌ها را پاک کرد و جابجا نوشت که خب مشخصاً می‌توانستم دست‌خط مزخرف او را از خط فدریکا تشخیص دهم و حالا هم که سلفون‌ها را جابجا کرده است.دو تا قهوه می‌ریزم و می‌نشینم کنار آلبرتو و باهاش در مورد جاکومو حرف می‌زنم. مثل خودم خوشتیپ کرده و حالا حسابی از نیامدن دخترها دمغ است. معترض می‌شود که چرا فدریکا همیشه غذای بیشتری برای من می‌کشد؟ می‌گذارم حسابی غُرهایش را بزند؛ بعد بی‌تفاوت به آنچه می‌گوید، بحث را عوض می‌کنم و نظرش را درباره راه انداختن یک میهمانی می‌پرسم؛ فردا شب که فدریکا و گابریلا هم خسته نباشند. بعد با احتیاط و کم‌کم بهش می‌گویم که چطور است جاکومو را هم دعوت کنیم. آلبرتو به یک باره فوران می‌کند. با کف دستش می‌کوبد روی ران پایش و می‌گوید: «آهان ... پس بگو ... ای شیادِ پیرِ احمق ... که می‌خواهی دختر مطلقه‌ت رو بندازی به یه کارمند بانک هان؟ یابوی پیر ...» و افسوس می‌خورد که چرا زودتر متوجه موضوع نشده است. بهش بد و بیراه می‌گویم و بحث‌مان بالا می‌گیرد. خوب از خجالت هم که در می‌آییم، یکهو می‌گوید:- فکر بدی هم نیست. به خاطر گابریلا می‌گم البته احمق جون. به خودت نگیری ها. اما ... اما بهتر نیست قبلش موضوع رو با دختره هم در میون بذاری؟- نه، نه ... واقعا که کودنی آلبرتو. می‌خوام همه چیز طبیعی باشه. اگه قراره اتفاقی بیفته، خودشون باید به این نتیجه برسن. می‌فهمی چی می‌گم؟- آره، آره ... تو باید سیاستمدار می‌شدی سیمونه. یه سیاستمدار مثل همین احمق‌هایی که الان سرِ کارند.- آره، آره ... همین کارو می‌کنیم اما باید فدریکا رو در جریان بذاریم. نه؟ موافق نیستی؟- آره، آره ... کار ما دو تا پیرمرد احمق نیست. کار رو باید سپرد به فدریکا. اون می‌دونه چطور قضیه رو پیش ببره.راضی و خرسند از نقشه‌ای که چیده‌ام، کلاه داک‌بیل مخملِ زیگزاگیِ خاکستری رنگم را روی سرم جابجا می‌کنم و پا می‌شوم می‌روم آشپزخانه؛ لیوانی را زیر شیر آب پر می‌کنم و برمی‌گردم پیش آلبرتو توی سالن نشیمن. لیوان آب را با یک حبه قرص می‌گیرم جلویش و هیچ نمی‌گویم. می‌خواهد طفره برود اما می‌داند که دنده‌هایش را خرد خواهم کرد و فدریکا هم نیست که به دادش برسد، اینست که با اکراه قرص و لیوان آب را می‌گیرد و هیچ نمی‌گوید./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-sl8rw5jzv0sc  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D8%B4-tabfmabsdfwr  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-gcgd8lpstwex </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 22:14:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| در خلال زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-sl8rw5jzv0sc</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - تیر 1400 مونااتاق بزرگه‌ی ویلای «کلاردشت» را تقریبا تبدیل کرده‌ایم به یک بیمارستان کوچک؛ اوووم ... شوهر شصت‌ونُه ساله‌ی بیمارم زیر دستگاه است و پرستاران به صورت شیفتی اَزش مراقبت می‌کنند، اگرچه امشب هر دوی‌شان را مرخص کرده‌ام تا در اتاق‌های‌شان استراحت کنند. هر دو خانم، پنج سال از من کوچکتر و دقیقا سی ساله هستند؛ شوهرم عاشق زن‌های سی ساله است. اوووم ... اعتقاد دارد زن‌های سی ساله به میوه‌های تابستان می‌مانند؛ رسیده و شیرین!وارد اتاق شوهرم می‌شوم؛ آه ... چهره‌اش رنگ باخته‌تر شده و زیر دستگاه به سختی نفس می‌کشد. سرطان شبیه موریانه‌ای پرکار تمام ریه‌اش را جویده و از بین برده است. نگاهی به ساعت می‌کنم؛ اوووم ... یازده و سه دقیقه و هنوز چهار دقیقه تا لحظه‌ی موعود باقی است. می‌نشینم لبه‌ی تخت شوهرم و دستم را می‌گذارم روی سینه‌اش؛ درست همان‌جایی از درون پوسیده است. هوشیاری کمی دارد اما نه آن‌قدر که متوجه حرف‌هایم نشود. چشم و گوشم به تیک تاک ساعت است و همزمان برایش حرف می‌زنم. اوووم ...  بهش می‌گویم؛ یکی از اصلی‌ترین دلایلی که حاضر شدم زنش شوم این بوده که می‌خواستم اَزش انتقام بگیرم. در واقع همیشه دلم می‌خواسته با دو تا دست‌هایم محکم گلویش را بگیرم و فشار دهم و خفه‌اش کنم. با دو تا دست‌هایم گلویش را می‌گیرم و خیلی کم فشار می‌دهم و می‌گویم: «این‌جوری ... دقیقا این‌جوری ...» و ادامه می‌دهم که البته دیگر نیازی به صرف این‌همه انرژی نیست، چرا که کافیست لوله‌ی هوا را از دهانش در بیاورم و ... تمام. آه ... هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود و این‌طوری در واقع بهش لطف هم کرده‌ام؛ چون بنا بر نظر قاطع پزشکانِ گران‌قیمتش، بیش از چند روز زنده نخواهد بود و هوای پاک کوهستان هم بیش از این هدر نخواهد رفت!آه ... به لحظه‌ی موعود نزدیک می‌شویم. بهش می‌گویم که وقتی پنج سال پیش آن اتفاق افتاد، ساعت دقیقا یازده و هفت دقیقه‌ی شب بود. چرا ساعتِ دقیقش یادم است؟ اوووم ... چون تمام آن دوازده دقیقه‌ای که مرا دولا کرده بود روی میز کارش و داشت بهم تجاوز می‌کرد، چشمم به عقربه‌های ساعتِ روی دیوار مقابل بود؛ تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... تیک ... آه ... چه طولانی گذشت آن دوازده دقیقه‌ی لعنتی.دستی به لوله‌ی هوای توی دهانش می‌کشم و می‌گذارم با چشم‌های بی‌فروغش برق شرارت را در نگاهم ببیند. پیشانی‌اش عرق کرده از ترس و چشم‌هایش می‌دَوند. زیر آن یکی دستم که ستون کرده‌ام روی تشک، گرم می‌شود. ملافه را کنار می‌زنم؛ اوه ... پیرمرد خودش را خیس کرده است. آه ... پاهایش؛ رگ‌های آبی‌شان پیداست. برایم جالب است؛ با اینکه می‌داند چند روز یا در نهایت یک هفته بیشتر زنده نیست، با اینکه توی زندگی کاری‌اش بارها و بارها شاهد جان سپردن بیمارانِ زیر دستش بوده، همچنان از مرگ می‌ترسد. اوووم ... کی فکرش را می‌کرد «دکتر داود مهریزی» جراح معروف مغز و اسطوره‌ی جامعه‌ی پزشکی در زندگی سالم، این‌طوری به «فاک» برود؛ نه سیگاری، نه «دِرگی»، نه استرسی ... آه ... بی‌خیال‌ترین مرد دنیا ... ورزش و رژیم غذایی سالم، روزی یک گیلاس شراب شیراز و رابطه‌ی جنسی منظم - حتی شده به زور - اما با این وجود، اوووم ... سرطان یقه‌اش را گرفت.لب‌هایش جمع شده و گونه‌هایش بیرون زده‌اند. از آن گردنِ کلفت و شانه‌های پهن، جز تفاله‌ای از پوست و استخوان نمانده است. با لوله‌ی هوای توی دهانش وَر می‌روم و می‌گویم: «آه ... یادته یه شب درباره‌ی آرزوهای دفن شده‌مون حرف زدیم؟ یادته بهت گفتم دوست داشتم جور دیگه‌ای عروس بشم؟ اوووم ... حالا درسته که اون موقع خواستگار پر و پا قرصی هم نداشتم اما ... یادته بهت گفتم وقتی بمیری ثروتت رو برمی‌دارم و می‌رم با یکی که هم‌سن و سال خودمه ازدواج می‌کنم؟ یادمه گفتی؛ هر برنامه‌ای دارم، برای بعد از شصت سالگیم بریزم، چون تا اون موقع سر پا خواهی بود ... آه ... برای سی سال آینده برنامه می‌ریختی، در حالی‌ که پنج سال هم دووم نیاوردی» و باز با لوله‌ی هوای توی دهانش وَر می‌روم. اوووم ... آشکارا عصبی شده است.دقیقا دوازده دقیقه عذابش می‌دهم و بعد به اطلاعش می‌رسانم که قصد ندارم مرگش را جلو بیندازم؛ حتی یک خبر شگفت‌انگیز هم بهش می‌دهم؛ اوووم ... به اطلاعش می‌رسانم که او را بخشیده‌ام! او را به خاطر اینکه پنج سال پیش بهم تجاوز و آینده‌ام را تباه کرد، بخشیده‌ام. حدود دو سال طول کشید اما بالاخره و با کمک روانکاوم توانستم ببخشمش، چون این بهترین درمان برای خودم بود. بعد از آن ... اوووم ... بعد از آن، زندگی قابل تحمل‌تر شد.سیروسآخر شب از شرکت که می‌زنم بیرون، دلم مشروب و زن می‌خواهد. پروژه تقریبا تمام است و من تصمیم می‌گیرم برای رفع خستگی هم که شده، زودتر یک جشن کوچولو برای خودم بگیرم. جلوی اولین بارِ سر راه توقف می‌کنم و داخل می‌شوم. زن‌های آلمانی هیچ‌وقت چنگی به دل نزده‌اند اما خب بودن‌شان همواره بهتر از نبودن‌شان است. پشت پیشخوان روی یک صندلی تکی می‌نشینم و «ویسکی اسکاچ» سفارش می‌دهم. نگاهی به دور و بر می‌اندازم و از بودن در جمع آدم‌هایی که خوشحالند، احساس رضایت می‌کنم. برای فرد تنهایی مثل من در شهر و کشوری که آدم‌ها چندان اهل ابراز احساسات نیستند، بودن در جمع مست‌های خوشحال و مهربان یک موهبت است.گوشی تلفن همراهم را از جیب کت تک کتانم درمی‌آورم و مستقیم می‌روم سراغ توییتر؛ خب اگرچه به عنوان یکی از مدیران اقتصادی خوشنام شهر «کُلن» وجهه‌ی قابل توجهی در حوزه‌ی کاری‌ام دارم اما باید بگویم در وجهی دیگر؛ از آن روزمره‌نویس‌های قهارم. روزمره‌هایم را البته در «اکانت» فارسی‌ام می‌نویسم. شخصی‌تر است. اکانت تجاری‌ام در واقع بیشتر توسط دستیارم اداره می‌شود و توییت‌ها به زبان آلمانی و بعضا انگلیسی است. بدین ترتیب فالوورهایم کما بیش از وضعیت زندگی و کارهای روزانه‌ام آگاهند؛ اینکه چهل و یک سالم است و تنها زندگی می‌کنم؛ شغل و دغدغه‌ها و خصوصا گذشته‌ام. مثلا بچه‌های شرکت و خصوصا تیم همکارانم را به خوبی می‌شناسند، بس که در موردشان توییت کرده‌ام و خب بله، بله؛ حواسم به وجهه‌ی کاری و حریم خصوصی‌ام هست. این‌طور هم نیست که همه چیز را بنویسم، بیشتر همان مرور خاطرات گذشته در ایران، وابستگی عاطفی‌ام به مامان و اینکه وقتی مُرد خیلی آسیب دیدم و در نهایت کَندم و آمدم آلمان؛ یازده سال پیش.توییتر را باز می‌کنم، چهار تا پیام خصوصی دارم. به ترتیب از بالا؛ کاربر «هیپوتالاموس» نوشته که ابراز نگرانی‌ام درباره‌ی هجوم پناهجویان آسیایی‌تبار به آلمان به نوعی نژادپرستانه است و مگر خود من از کجای زمین سر از آلمان درآورده‌ام؟ جوابی برایش ندارم، چون در واقع برداشتش از توییت من از پایه اشتباه بوده و ضمن اینکه حوصله‌ی بحث کردن هم ندارم. «نازنین» اَزم پرسیده؛ برای اینکه بتواند به آلمان بیاید و اقامت بگیرد، چکار باید بکند؟ معمولا هفته‌ای چند تا از این موارد دارم؛ تهش هم می‌رسد به اینکه حاضر شوم باهاش ازدواج صوری بکنم یا یکی را برای این کار معرفی؛ حتی یک بار خانمی عکس‌های تقریبا لختی از خودش فرستاده و تضمین کرده بود که از بودن باهاش پشیمان نخواهم شد. خب بله، بله در جا بلاکش کردم، چون ممکن بود وسوسه شوم. واقعا بدن خوبی داشت. کاربری با عنوان «دیگچه» شعر قشنگی از «هلالی جغتایی» فرستاده بود که در جواب برایش گل فرستادم و تشکر کردم. آخرین پیام از خانمی به نام «مونا زندی» است؛ خودش را همسر پدرم معرفی کرده و به اطلاعم رسانده که بابا در آستانه‌ی مرگ است؛ به دلیل سرطان ریه و آرزوی دیدن مرا دارد. شماره‌ی تماس و چند تا عکس هم از مراسم عقدشان فرستاده که می‌شود گفت با عکس پروفایلش متفاوت است. اینجا صورتی زاویه‌دار، بینی قلمی و ابروهای پُری دارد و خوشگل است خیلی اما توی عکس‌هایش با پدرم تُپل است؛ شبیه «مهشید» زن «اِبی» حسابی تپل است و البته رسیده و شیرین!نمی‌شد سرضرب بهش اعتماد کنم؛ اینست که قضیه‌ی متفاوت بودن عکس‌هایش را برایش نوشتم و جالب اینکه خیلی زود با فرستادن عکسش کنار پدر جوابم را داد. بعد هم نوشت: «همین حالا. ساعت نزدیک سه‌ی صبحه و من بالا سر پدرتون هستم. زیر دستگاهه و دکترها گفتن چند روز بیشتر زنده نمی‌مونه. می‌دونم با هم قطع رابطه‌این اما خب چون اصرار داشت شما رو از نزدیک ببینه، به اجبار مزاحم‌تون شدم» و شکلک گریان هم فرستاد. وضع پدر وخیم به نظر می‌رسید و قشنگ می‌شد فهمید که زنه خیلی جوان‌تر از خودش است. تاپ لیموییِ تنگی پوشیده بود با موهایی مش و از عکس پروفایلش هم جا افتاده‌تر به نظر می‌رسید. نوشتم: «الان توی واتس‌اپ باهاتون تماس تصویری می‌گیرم» و بعد شماره‌اش را ذخیره کردم و زود از بار خارج شدم.مونااوووم ... می‌توانستم یکی را بفرستم دنبالش یا حتی باهاش هماهنگ کنم که از همان فرودگاه تاکسی دربستی بگیرد و بیاید کلاردشت اما ترجیح می‌دهم خودم بروم تهران دنبالش. توی این یکی دو روز حسابی با سیروس آشنا شده‌ایم؛ «چَت» می‌کنیم، حرف می‌زنیم و یک عالمه هم تماس تصویری داشته‌ایم، حتی چند کلمه‌ای هم با پدرش صحبت کرد و دکتر به زور دستی برایش تکان داد. آه ... آن اول که برای سیروس توی توییتر پیام گذاشتم؛ به نظر می‌رسید حرفم را باور نکرده اما چند دقیقه بعد که تماس تصویری گرفت و وضعیت پدرش را توضیح دادم، گفت که در اولین فرصت خودش را به ایران می‌رساند. فرداش توی واتس‌اپ پیام گذاشته بود که رفته بررسی کرده و متوجه شده که من جزو قدیمی‌ترین فالورهایش هستم و این سوال برایش پیش آمده که چرا هیچ‌وقت آشنایی نداده‌ام؟ اوووم ... برایش توضیح دادم که خودم همواره تمایل به چنین کاری داشته‌ام اما به خاطر آن اختلافات قدیمی با پدرش، بهتر دیدم که آشنایی ندهم. برایش تشریح کردم که پدرش هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد در مورد تنها فرزندش باهام حرف بزند، اوووم ... واقعا هیچ‌وقت حرفی زده نشد. دکتر حتی با فامیل‌های من و خودش هم رفت آمد نداشت. برای او همه چیز در کار خلاصه می‌شد؛ جراحی‌های بیشتر و درآمد بیشتر. اوووم ... سوای ورزش روزانه، تنها وقت‌های غیرکاری پدرش، قرار تنیس چهارشنبه عصرها با رفقا در باشگاه «انقلاب» و قبل از ظهرهای جمعه بود که در خانه می‌ماند.توی یکی از چت‌ها برای سیروس نوشتم؛ «ما حتی روابط زناشویی درست و حسابی هم نداشته‌ایم توی این پنج سال. بیشتر هم‌خونه بوده‌ایم انگار و تازه اگه ایشون توی خونه پیداش می‌شد» که خب مشخصا دروغ بود. آه ... دکتر روی سه چیز به شدت حساس بود؛ ورزش روزانه که معمولا عصرها در خانه انجام می‌شد و بعدش دوش می‌گرفت و می‌رفت مطب، یک روز در میان سکس منظم - حتی اگر پریود بودم هم راه دیگری پیدا می‌کرد - و اوووم ... صرف صبحانه در خانه، حتی اگر تا نزدیکی‌های صبح در بیمارستان بود، باز هم برای صبحانه به خانه می‌آمد و صبحانه را هم همیشه مفصل صرف می‌کرد، بعدش هم یک گیلاس شراب شیراز. این برنامه غیرقابل تغییر بود.سیروستوی پرواز تهران هستم و دارم گفت‌وگوهای‌مان با خانم مونا زندی، همسر پدرم را مرور می‌کنم. پرسیده بود؛ رابطه‌ام با پدر از چه زمانی آن‌قدر وخیم شد که کار به قطع کردن آن از سوی دو طرف بکشد؟ خب ما در واقع هیچ‌وقت رابطه‌ی گرم و صمیمانه‌ای نداشته‌ایم. پدرم هیچ وقت مرا قبول نداشت. بهم محبت نمی‌کرد؛ مثلا یادم نمی‌آید حتی یک بار دست به سرم کشیده باشد، مرا در آغوش گرفته یا مثلا با خودش به محل کارش برده باشد. هیچ‌وقت بهم نگفته پسرم، همیشه سیروس صدایم کرده؛ همیشه او گفته و من شنیده‌ام و این‌طور نبوده که مثلا دست بیندازد دور گردنم و نظرم را در مورد چیزی بپرسد. نزدیکترین ارتباطی که ما دو تا باهم داشته‌ایم، مربوط می‌شد به لحظه‌ی تحویل سال؛ خیلی رسمی دست می‌دادیم و روبوسی می‌کردیم، در حالیکه مامان سفت مرا به آغوش می‌کشید و زیر گوشم نجوای عشق و آرزوهای خوب سر می‌داد.وقتی بچه بودم بارها برایم پیش آمده بود که احساس کنم شاید فرزند پدرم نیستم. شاید سرراهی بوده‌ام. شاید مرا از یتیم‌خانه گرفته باشند. بزرگتر که شدم از مادرم پرسیدم؛ آیا پدرم، پدر واقعی من است یا او مرا از مرد دیگری حامله شده است؟ مامان آن موقع زد توی دهانم و تا مدت‌ها بابت این سوال اَزم دلگیر بود اما بعدتر بهم اطمینان داد که پدرم، پدر واقعی من است و فقط چون هیچ‌وقت محبت ندیده، در نتیجه بلد هم نیست محبت کند؛ وگرنه همیشه توی خلوت بهش می‌گفته که دوست ندارد تنها فرزندش کم و کسری در خلال زندگی داشته باشد و انصافا هم همین‌طور بود؛ همیشه هر چه لازم بوده در دسترسم قرار داشته است.یازده سال پیش که منشی مطب بابا آمد درِ خانه و ادعا کرد که اَزش باردار شده است؛ مامان نابود شد. پدر به هر ضرب و زوری بود، دهان دختره را بست و تطمیعش کرد تا نطفه را سقط کند و همین‌طور هم شد اما بعد از آن قضایا، مامان دیگر آن مامان سابق نشد. یک روز عصر که پدر برای ورزش و استراحت آمد خانه، دید که ای دل غافل؛ مامان خودکشی کرده است. وقتی فهمیدم، دیوانه شدم؛ توی همان بیمارستان به پدرم حمله کردم و جوری با مشت کوبیدم توی دهانش که سه تا از دندان‌هایش شکست. بعد از آن دیگر هیچ‌وقت با هم حرف نزدیم؛ از خانه قهر کردم و رفتم خانه‌ی خاله «سودابه» و بعد هم که دایی «فرامرز» کارهایم را کرد، آمدم آلمان و ماندگار شدم.موناسوار بر پله برقی که می‌آمد پایین؛ از همان دور شناختمش؛ اوووم ... با توجه به فیلم‌های خانوادگی آرشیو دکتر، می‌شد گفت؛ کلیت قیافه‌ی سیروس به مادرش کشیده؛ چشم‌های مشکی، ابروهای پرپشت، موهای لَخت به عقب شانه شده و بینی عقابی اما ته چهره‌اش می‌شد آثار دقیقی از دکتر را دید، خصوصا فرم گونه‌ها و چانه‌اش که گرد و گوشتی بود. نزدیک‌تر که شد، برایش دست تکان دادم و وقتی به هم رسیدیم، بغلش کردم. اوه ... مشخصا جا خورد اما لازم بود.توی مسیر بازگشت از فرودگاه بهش پیشنهاد دادم شام را توی یکی از رستوران‌های سنتی تهران میهمان من باشد که بی‌هیچ تعارفی پذیرفت و بدین ترتیب سر صحبت باز شد. گفتم:- اوووم ... به عنوان زن‌بابایی که پنج سال اَزت کوچیکتره، نمی‌دونم چی باید صدات کنم. آآآ راستش اومدنی داشتم فکر می‌کردم اگه قرار باشه منو مامان صدا کنی، خیلی مضحک به نظر می‌رسه نه؟- شیش سال فکر کنم و همون سیروس صدام کنید.- و تو؟- مونا خانوم خوبه؟- مونا.- البته.در ادامه از وضع پدرش پرسید که اظهارات پزشکان را عینا بهش منتقل کردم و دیگر بحث کشید به دکتر و گذشته و روابط‌شان. گفت: «پدرم همیشه بزرگترین گره‌ی زندگی من بوده ...» و از اینکه چیزهای زیادی درباره‌اش می‌دانم ابراز تعجب کرد.بعد از شام که دیگر راندیم سمت جاده چالوس، اَزم خواست بیشتر از خودم برایش بگویم؛ اوووم ... اینکه چطور با پدرش آشنا شده‌ام، چه شده که کار به ازدواج کشیده، چون اساساً دکتر از آن تیپ مردها بوده که چندان به چارچوب زناشویی پایبند نمی‌ماند. مستانه خندیدم و خاطرنشان کردم که دکتر هم دیگر آن آدم سابق نیست، دست‌کم توی این پنج سالی که زن و شوهر بوده‌ایم، مشکلی از این بابت پیش نیامده است.اوووم ... من تا هشت سالگی توی یکی از شهرستان‌های اطراف «شیراز» زندگی می‌کردم؛ با پدر و مادرم. بابام کارگر ساختمان بود؛ بیشتر گچ‌کاری. بعدش کوچ کردیم شیراز و چهار، پنج سال بعدش هم تهران. وقتی سه سالم بود، مامانم یک دختر دیگر را هم حامله شد اما مُرده به دنیا آمد و گویا به خاطر یکسری از اختلالات، رحمش از کار افتاد؛ آه ... بعد از آن اتفاق دیگر بچه‌دار نشد که نشد. تا بابام بود، امورات‌مان می‌گذشت. سال آخر دانشگاه که بودم، بابام به خاطر دیابت سکته کرد و مُرد و بعدش دیگر من مجبور شدم اینجا و آنجا منشی‌گری کنم و خرج زندگی را در بیاورم. سیروس پرید وسط حرفم و پرسید: «چرا توی رشته‌ی دانشگاهی‌تون مشغول به کار نشدین؟» که یک جور عجیبی نگاهش کردم و گفتم: «آه ... چون اینجا ایرانه عزیزم و در ضمن من مردم‌شناسی خوندم ... اوووم ... توی دانشگاه تهران ... اوووم، دانشگاهش تاپ بود اما رشتهه به لعنت خدا نمی‌ارزید. تا تهش خوندم که صرفا مدرکه رو گرفته باشم» و ادامه دادم که وقتی بیست‌ونه سالم بود، منشی پدرش شدم و یک سال بعد نزدیکی‌های نیمه شب دکتر بهم تجاوز کرد. پوووف ... معتقد بود زن‌های سی ساله به میوه‌های تابستان می‌مانند؛ رسیده و شیرین! باکره بودم که البته دکتر فکرش را هم نمی‌کرد. معتقد بود دروغ می‌گویم، اگرچه مطمئنم که خودش خیلی خوب این را فهمیده بود. آه ... آن شب سه ساعت بعد از رفتنش توی مطب ماندم و یکریز گریه کردم، بعدش هم بهش پیام دادم که دارم می‌روم کلانتری و بعدش هم پزشکی قانونی تا اَزش شکایت کنم. خلاصه که حسابی تحت فشار قرار گرفته بود. هوووم ... پیشنهاد پول خوبی کرد تا قضیه فیصله پیدا کند، آن‌قدری که آن موقع می‌شد باهاش یک آپارتمان برای خودم و مادرم بخرم و از سال‌ها اجاره‌نشینی خلاص شویم اما من دنبال یک انتقام سفت و سخت بودم و اینست که پایم را کردم توی یک کفش که باید عقدم کند، آن هم با مهریه‌ی بالا. اوووم ... تصمیم داشتم از همان فردای عقدکنان، هر روز با یک مرد بخوابم، حتی پای مردها را به خانه و مطب و بیمارستان‌هایی که باهاشون کار می‌کرد باز کنم تا آبرو و حیثت برای بابات نماند اما راستش نتوانستم. هی امروز و فردا کردم و در نهایت هم دیدم نمی‌توانم تن به چنین کاری بدهم، در حالی که من فقط به همین دلیل با دکتر ازدواج کردم.اوووم ... بعد از ازدواج، بخش‌های روشن‌تر وجود دکتر را هم دیدم؛ تشویقم کرد تحصیلاتم را در رشته‌ی روانشناسی ادامه دهم، بروم پیش روانکاو و خلاصه یکی دو سالی باهام راه آمد تا کم‌کم توانستم باهاش کنار بیایم. آه ... اشتراکات کمی داشتیم و داریم اما خب گذشتیم و گذشت. سیروس پرسید:- بعدترها هم اَزش انتقام نگرفتید؟- انتقام؟ اوووم ... نه، نگرفتم. همان اوایل ازدواج، مامانم درگذشت و سرم گرم سوگواری بود و بعدتر هم دیگر بخشیدمش؛ البته این بخشیدنه حاصل دو سال روانکاوی مداوم بود. ببین سیروس، عزیزم ... اوووم ... بازگویی این داستان هنوز هم بعد از این ‌همه سال اذیتم می‌کنه اما چرا برات گفتم؟ اوووم ... بحثِ همین بخشیدنه‌ست. تا روزی که نتونی پدرت رو ببخشی، او همچنان بزرگترین گره‌ی زندگیت باقی می‌مونه. به قول روانکاوم؛ تو فکر می‌کنی با بخشیدنش در واقع داری چشم می‌بندی روی همه‌ی ستم‌هایی که بهت روا شده اما در واقع این تنها راه درمانه، تنها راه باز شدن همیشگیه این گره. آه ... می‌فهمی حرفمو عزیزم؟- گفتنش راحته مونا خا ... مونا جان ... یعنی واقعا تونستی از ته دل ببخشیش؟- سخته عزیزم اما ... اوووم ... تنها راهه؛ تا دستش از دنیا کوتاه نشده، دلت رو باهاش صاف کن. آدم بدی نیست.نزدیک «مرزن آباد» یکی از پرستارها تماس گرفت که حال دکتر وخیم‌تر شده و چه بسا نفس‌های آخرش باشد. چیزی به سیروس نگفتم.سیروستمام مسیر تهران تا کلاردشت را با مونا جان حرف زدیم؛ زن پخته‌ای است، خیلی زن پخته‌ای است و مرا هم خوب می‌شناسد؛ بس که احتمالا سرک کشیده توی آرشیو فیلم‌های خانوادگی پدر و خب مشخصاً سال‌هاست صفحه‌ی مرا در توییتر دنبال می‌کرده و همین کافیست تا بتواند منِ روده‌درازِ روزمره‌نویس را بشناسد. درباره‌ی رابطه‌ی ویران شده‌ام با پدر حرف زدیم و قهر یازده ساله. در مورد تنهایی هم حرف زدیم. فکر کردم بپرسد؛ &quot;خب چرا زن نمی‌گیری؟&quot; اما بهم گفت که درمان تنهایی، رفاقت است. همین است که می‌گویم زن پخته‌ای است و چقدر خوب و عمیق مرا درک می‌کند.توی جاده که توقف می‌کنیم برای چایی و هواخوری؛ با خودم می‌اندیشیدم؛ این زن بدون اینکه من بدانم و حتی بخواهم، شده نامادری‌ام، یکی از اعضای خانواده، همسر پدرم و خب لاجرم برای من همیشه زن بابا می‌ماند، حتی اگر دور از جان، پدری بر جا نباشد. زن بابا؛ واژه‌ی غریبی‌ست. همان نامادری را ترجیح می‌دهم؛ شبیه‌تر است به مادر، اگرچه دو واژه‌ی متضادند. بعد بی‌هوا از دهنم می‌پرد که اگر چند سال - مثلا دو دهه - بزرگتر بود، چقدر خوب‌تر می‌شد؛ چه بسا می‌توانست مثل مامانم باشد. دلم برای مامانم تنگ شده است. گفت که نیازی نمی‌بیند نقش مامانم را بازی کند و ادامه داد که آدم‌ها سر جای خودشان است که قشنگ و چشم‌نوازند، یعنی اگر قرار باشد نقش یکی دیگر را بازی کنند، دیگر خودشان نیستند در واقع. آدم باید خودش باشد. اینها را گفت و اضافه کرد که اگر مایل باشم، می‌توانیم با هم رفیق باشیم؛ از نظر او اشکالی ندارد. این شد که دستم را درزا کردم که با هم دست بدهیم برای رفیق شدن اما او مرا در آغوش گرفت و زیر گوشم گفت: «رفیق‌ها دست نمی‌دن، همدیگه رو بغل می‌کنن» و خب من هم بغلش کردم؛ محکم و صمیمی.دوباره که راه افتادیم، داشتم با خودم فکر می‌کردم؛ مونا جان راست می‌گوید؛ جای یک رفیق همیشه توی زندگی من خالی بوده است.نزدیک مرزن آباد با تلفن همراه مونا جان تماس گرفتند؛ صدای مبهم و مضطرب زنی بود. بعد که تلفنش را قطع کرد بر سرعت اتومبیل افزود که خب احتمالا می‌تواند نشانه‌ی حال بد پدر باشد.موناواقعیت این است که آنچه در مورد مهریه‌ام به سیروس گفتم، دروغ بود؛ اوووم، مهریه‌ام بدک نیست اما نه آن‌قدر که ... آه ... سهم من و جوانی بر باد رفته‌ام از دارایی‌های متعدد دکتر باشد. پارسال از زیر زبان وکیل شوهرم کشیدم بیرون که دکتر وصیت‌نامه تنظیم کرده است؛ سهم من؟ هه ... سیصد سکه‌ی تمام، مهریه‌ام و یک آپارتمان فسقلی صدوسی متری توی «ظفر» غربی. بقیه‌اش؟ آه ... پیرمرد زِپرتو همه را زده به نام تنها فرزندش سیروس. بقیه یعنی چی؟ اوووم ...بقیه یعنی ... ویلای هشتصد متری «زعفرانیه» که توش زندگی می‌کنیم، مطب صدوبیست متری «جردن»، آپارتمان صدوهشتاد متری «فرشته»، بیست‌وپنج درصد سهام مالکیتی بیمارستان «عرفان»، ویلای هزاروپانصد متری کلاردشت، دو تا آپارتمان نوسازِ فکر می‌کنم دویست متری در «یزد» و یک ویلای حدوداً هزار متری در زادگاهش «مهریز» نزدیک همان یزد. به همه‌ی اینها چند تکه زمین زراعی حول و حوش «شهریار» یا «اسلامشهر»، حدود یک میلیارد تومان سهام و تقریبا سه میلیارد تومان سپرد‌های بانکی مختلف هم اضافه می‌شوند.آه ... من شده بمیرم هم از ویلای زعفرانیه نمی‌روم ظفر بنشینم؛ آنجا خانه‌ی من است و برای رسیدن بهش از جوانی‌ام گذشته‌ام. راه‌حل؟ اوووم ... اول به کشتن دکتر فکر کردم اما خب دیگر دیر شده بود و آن مرتیکه‌ی آشغال همان اوایل تشخیص بیماری‌اش وصیت‌نامه را تنظیم و اسناد را به نام سیروس کرده بود. راه‌حل بعدی؟ اوووم ... پول‌ها به کی می‌رسد؟ سیروس. کی آلمان زندگی می‌کند؟ سیروس. با این‌همه پول توی آلمان چکار می‌شود کرد؟ پادشاهی. سیروس چیست؟ مردی مجرد و تنها که روانش پر است از سوراخ‌های عاطفی پر نشده. اوووم ... نقشه؟ بهش نزدیک می‌شوم، نقاط ضعفش را انگولک می‌کنم، به هم که ریخت، آغوشم را برایش باز می‌کنم اما نمی‌گذارم واردم شود، باهاش رفاقت می‌کنم اما نمی‌گذارم واردم شود، الکی عاشقش می‌شوم و دیوانه بازی درمی‌آورم که بدون او می‌میرم اما همچنان نمی‌گذارم واردم شود، هی  به پر و پایش می‌پیچم اما نمی‌گذارم واردم شود، اوووم ... آن‌قدر کرم می‌ریزم و نمی‌گذارم واردم شود تا بالاخره غریزه بر اخلاق بچربد، یک گوشه‌ای خفتم کند و مجبور شود بهم تجاوز کند، همان‌طور که باباش مجبور شد؛ اگرچه این یکی احتمالا کارش بیشتر از دوازده دقیقه طول بکشد! وووی ... بنیه‌ی خوبی دارد. اوووم ... خب دیگه؛ بیمار آماده است؛ تجاوز؟ آن هم به زنی که همسر پدرت بوده و باهاش پیمان رفاقت بستی؟ هوووم ... ‌بعد از آن دیگر افسارش مثل پدر پفیوزش دست خودم خواهد بود ... حسابی خوش می‌گذرد. اوووم ... چقدر وقت دارم؟ آهان؛ این به حال دکتر بستگی دارد؛ هر چه بیشتر دوام بیاورد، بهتر است. زمان لازم دارم، چون آدم‌هایی مثل سیروس، شخصیت آناناسی دارند؛ سخت می‌شود بهشان نفوذ کرد اما همین که وارد شوی، تمام است. درونِ آناناسی‌ها برعکس بیرون‌شان، لطیف و پراحساس است. اوووم ... مردهایی که کمربندشان شُل است به میوه‌های تابستان می‌مانند؛ رسیده و شیرین!/ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7-s46y7oe9a77m  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D8%B4-tabfmabsdfwr  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-klgoz5n4nhgc </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 20:34:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| مادر همه‌ی دروغ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7-s46y7oe9a77m</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - خرداد 1400ایستاده بودم توی تراس اتاقم در طبقه‌ی سوم هتل «نووتل» شهر «ششم اکتبر» به سیگار کشیدن و همزمان داشتم زن‌هایی که توی استخر رو باز محوطه، شنا می‌کردند یا روی تخت‌های اطرافش زیر سایبان‌های سفید لمیده بودند را هم تماشا می‌کردم. چند تایی مرد هم بودند اما من توجهی بهشان نداشتم. استخره از آن بالا شکل صفحه‌ی گیتار بود، مثل عدد هشت انگلیسی. زن‌ها را نگاه می‌کردم که مایوهایی در رنگ‌های مختلف به تن داشتند؛ زرد، گل‌بهی، قرمز، نیلی و به نظرم می‌رسید توی استخر با نخل‌هایی که دور تا دورش کاشته شده بودند، شبیه ماهیان رنگارنگی بودند که در آبگیری امن و آرام در هم می‌لولیدند.ته‌سیگارم را روی نرده‌ی جلوی تراس خاموش کردم، یواشکی انداختمش دو تراس آن طرف‌تر و برگشتم داخل اتاق. «زویی» هنوز روی تخت، خواب بود؛ خواب عصرگاهی. تن سفیدش توی تاپِ بندی سفیدِ کوتاهی که پوشیده بود لای ملافه‌های یکدست سفید تختخواب، صحنه‌ی منحصربفردی ایجاد کرده بود؛ موهای فر و قرمزش تنها رنگ متفاوت آن قاب یک‌دست سفید به حساب می‌آمد، انگار که کسی یک گلوله توی سرش خالی کرده و بالشت را به گند کشیده باشد. بدین ترتیب احساس می‌کردم توی صحنه‌ی قتل ایستاده‌ام و نباید به چیزی دست بزنم! تی‌شرتی از گوشه‌ی چمدانم برداشتم و تن کردم. زویی خواب‌آلود زیر لب غر زد: «اَندرو این‌قدر تنبلی که ... هنوز لباساتو نچیدی توی کمد ... دو روزه توی این هتلیم ...» و باز خوابش برد. زویی عشق سابقم بود که به نوعی دوست‌دختر «مَتیو» محسوب می‌شد. همان‌طور ایستاده تماشایش کردم و از ذهنم گذشت؛ واقعیت اینست که دو سال پیش همین موهای قرمز، صورت کشیده و کک‌مکی، لب‌های باریک و صد البته خنده‌های گُنده‌اش دلم را برد و باعث شد عاشقش شوم که ای کاش نمی‌شدم. کاش هیچ‌وقت نمی‌دیدمش. کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند. کاش! چنان عمیق خوابیده بود که انگا نه انگار همین چند لحظه پیش داشت بهم غر می‌زد. از صبح زود لابلای «اهرام جیزه» این طرف و آن‌طرف رفته و هر هفت نفرمان حسابی خسته شده بودیم. زویی با توجه به خُرخُرهای وحشتناک متیو ترجیح داده بود در اتاق من استراحت کند. ما البته آن همه راه را از «آمریکا» برای بازدید از اهرام به «مصر» نیامده بودیم؛ برنامه‌ی اصلی‌مان «کویر سفید» بود. ما که می‌گویم؛ منظور هفت عضو گروه کویرنوردی «NEV-257» است. به عنوان کویرنوردانی حرفه‌ای، کویر سفید به همراه «کویر لوت» در «ایران» و همچنین «کویر کالاهاری» در «بوتسوانا» همواره جزو اهداف اصلی گروه بوده که داشتیم اولی را محقق می‌کردیم. نگاهی توی آینه به خودم انداختم و به نظرم رسید تی‌شرته چندان مناسب قرار ملاقاتم با «پِگی» نیست.گروه را در واقع دو سال پیش من و زویی تشکیل دادیم. آن موقع من سی‌ویک سالم بود و زویی بیست‌وهفت. با هم در سفری که به «کویر سنگ‌های سیاه» در «نوادا» داشتیم، آشنا شدیم. هر دو در یک ایالت زندگی می‌کردیم با این تفاوت که خانه‌ی من در «لاس‌وگاس» بود و او اهل شهر کوچکی به نام «گُلدفیلد» که البته با ماشین فقط حدود دو ساعت‌ونیم با من فاصله داشت. چند ماه بعد توی گردهمایی انجمن کویرنوردان ایالت با یک زن و شوهر میانسال آشنا شدیم به نام‌های «بروس» و «لورا» که لورا دوست جوان‌تری داشت به نام «جودی» و قرار شد با هم برنامه‌ی یک سفر به «کویر چیهوهان» نزدیک مرز «مکزیک» را بچینیم. با این حساب اعضای گروه به پنج نفر رسیدند تا حدود یک سال پیش که زویی دو مرد حدوداً سی ساله به نام‌های «جیمز» و دوستش متیو از اهالی همان گُلدفیلد را بهمان معرفی کرد که علاقه‌مند بودند عضو گروه شوند. بدین ترتیب گروه‌مان شکل رسمی‌تری به خود گرفت. اسم گروه را در انجمن کویرنوردان NEV-257 ثبت کردیم. ابتکار لورا بود؛  NEVسه حرف ابتدای اسم ایالت‌مان (نوادا) و کد 257 هم برگرفته از ترتیب تعداد نفرات گروه در دوره‌های مختلف که به ترتیب دو، پنج و هفت نفر بوده است.تی‌شرت قرمزه را از تنم درآوردم و باز از داخل چمدان یک پیراهن آستین کوتاه چهارخانه‌ی سفید و سبز برداشتم و جلوی آینه پوشیدم؛ به نظرم مناسب بود، خصوصا در ترکیب با شلوار جین سورمه‌ای‌ام. دستی به ریش کم‌پشت و موهای مجعد و تقریبا طلایی‌ام کشیدم، عطر زدم و آماده شدم اتاق را برای قرار ملاقات با پگی در بار هتل ترک کنم. نزدیک در بودم که زویی به زور سرش را بالا آورد و دل‌مرده پرسید: «با کی قرار داری ... اَندرو» که نگاهی سرسری بهش انداختم و بی‌توجه از اتاق خارج شدم.پگی زن حدوداً چهل ساله‌ای بود با اصلیت فرانسوی؛ روز اولی که رسیدیم به شهر توی «موزه‌ی بزرگ» همان که نزدیک اهرام است، باهاش آشنا شدم. باستان‌شناس بود، عضو یکی از تیم‌های حفاری و انگلیسی را خیلی روان صحبت می‌کرد. آن موقع من داشتم توی موزه گشت می‌زدم و او هم داشت یک گوشه‌ای برای دانشجوهای مصری توضیحاتی می‌داد. سرزنده و خوشگل بود؛ موهای سیاه و براقش را دم‌اسبی بسته بود، دور چشم‌هایش را مثل زن‌های عرب سرمه کشیده بود و با وجود قد نسبتاً بلندی که داشت، زن توپُری محسوب می‌شد. نه اینکه عاشقش شده باشم، نه؛ فقط می‌خواستم باهاش بخوابم. این کاری بود که معمولا توی سفرها زیاد اَزم سر می‌زد، البته به جز آن یک سال و چند ماهی که زویی توی زندگی‌ام بود. چطوری مخش را زدم؟ من هیچ‌وقت مخ هیچ زنی را نزده‌ام؛ رابطه‌ها اتفاق می‌افتند! رفتم نزدیک و تمام آن دقایقی که داشت برای دانشجوهای بازدیدکننده حرف می‌زد، زُل زدم بهش. چشم اَزش برنمی‌داشتم و این توجهش را جلب کرده بود. بعد که دانشجوها رفتند، خودم را معرفی کردم و به بخشی از حرف‌هایش ایراد گرفتم. هیچ اطلاعاتی در مورد آن «فرعون»های لعنتی نداشتم، بلکه فقط چرت و پرت می‌گفتم تا بیشتر حرف زده باشیم اما خب زود دستم را خواند. چهار تا انگشتش را گرفت جلوی دهانم و گفت:- این‌قدر مرد شدی که رُک و راست منظورت رو بگی؟- اَزت خوشم اومده ...- بله، اَزم خوشت اومده اما احتمالا یه مسافر هستی که قراره چند روز دیگه اینجا رو ترک کنه، درسته؟- درسته.- باشه باهات قرار می‌ذارم اما یادت باشه دفعه بعد که اونطور با چشم‌های سبز هرزه‌ت زُل می‌زنی توی چشم‌های یه زن و دلش رو می‌لرزونی، قبلش مطمئن بشی که طرف شوهری، چیزی نداشته باشه ...وحشت‌زده اَزش پرسیدم؛ یعنی می‌خواهد بگوید که متأهل است؟ اما او راه افتاد سمت در خروجی و همزمان که دست چپش را بالا می‌برد تا انگشت خالی از حلقه‌اش را ببینم، ادامه داد: «من پگی‌ام ... ساعت پنج بعد از ظهر جلوی درِ موزه منتظرم باش» و رفت.توی بار هتل چند دقیقه‌ای معطل شدم تا پگی برسد. این قرار دوم‌مان بود. خوشگل کرده بود و دور چشم‌هایش همچنان سورمه داشت. چیزی نوشیدیم و بعد پگی پیشنهاد داد که مرا ببرد یک جای خاص. نیم ساعتی رانندگی کردیم سمت بیرون شهر و بعد پیچیدیم سمت جایی شبیه نخلستان. خنکای مطبوعی داشت. توی نخلستانه جایی بود که پگی گفت بهش می‌گویند «قهوه‌خانه» که همان «کافی‌شاپ» خودمان است و تویش قهوه و چای و قلیان کوزه‌ای عربی سِرو می‌شود. دو تا قهوه سفارش دادیم و پگی یک قلیان هم برای خودش گرفت و شروع کرد به کشیدن. توی چند ساعتی که آنجا بودیم؛ با پگی کلی حرف زدیم و به شناخت بیشتری از یکدیگر رسیدیم. مثلا اینکه فهمیدم یازده سال پیش شوهر و پسرش را توی یک تصادف از دست داده و تا آن روز که با من آشنا شده، فقط دو تا مرد به طور جدی توی زندگی‌اش بوده‌اند؛ یکی چهار ماه و دیگری سه روز. پیش خودم حدس زدم آن دومیه احتمالا مثل من مسافر بوده است. اواخر شب که پگی مرا تا هتل رساند، اَزم پرسید آیا دلم می‌خواهد محل زندگی‌اش را ببینم؟ البته که دلم می‌خواست اما مشکل اینجا بود که صبح زود قرار بود راه بیفتیم سمت کویر سفید. اَزش پرسیدم آیا دوست دارد ما را همراهی کند که جواب درستی نداد. مرا پیاده کرد و رفت.وارد اتاقم که شدم، لباس‌هایم مرتب توی کمد آویزان و چیده شده بودند که خب مشخصا کار زویی بود. برایم یادداشت گذاشته بود که درِ اتاقم را قفل نکنم تا صبح بتواند بیاید و بیدارم کند و در ادامه طعنه زده بود؛ با توجه به شب‌گردی‌ام با آن زنه که نمی‌داند کیست، احتمال اینکه خواب بمانم زیاد است. باز در ادامه به کنایه نوشته بود که قبل از خواب حتما دوش بگیرم! رفتم توی تراس، سیگاری گذاشتم لای لب‌هایم، فندک را گرفتم زیر یادداشت زویی و چند لحظه صبر کردم تا خوب بسوزد، بعد سیگارم را باهاش گیراندم و کاغذ سوخته را رها کردم تا آرام آرام تاب بخورد و خاکسترش را باد ببرد. سیگارم را که کشیدم، برگشتم داخل اتاق؛ به پگی پیام دادم و شب بخیر گفتم، در را قفل کردم و رفتم توی تخت.داستان جدایی من و زویی خیلی دردناک بود؛ برای هر دوی‌مان. اگر بگویم هر دو به شدت عاشق هم بودیم، ادعای بیراهی نیست. توی یک سالی که با هم رابطه‌ای نزدیک و عاشقانه داشتیم، سه بار به سفر رفتیم ـ که دو بار آخر گروه‌مان پنج نفره بود ـ و بقیه اوقات هم معمولا از گُلدفیلد می‌راند و می‌آمد تا لاس‌وگاس پیش من. هیچ‌وقت نشد که من بروم به شهر او. آن اواخر زویی اَزم باردار شد که بدون اطلاع من رفته و سقط جنین کرده بود. وقتی فهمیدم به شکل دیوانه‌واری عصبانی شدم. اوایل که آشنا شدیم، بهم گفته بود دختری تنهاست که پدرش مُرده، تنها برادرش در «نیورک» ساکن است و او با مادرش زندگی می‌کند؛ هیچ مردی هم جز من توی زندگی‌اش نیست اما خب دروغ گفته بود، چون بعد از یک سال که قضیه‌ی سقط جنین پیش آمد و کمی بعدتر هم جیمز و متیو که همشهری‌اش بودند به گروه اضافه شدند، کم‌کم متوجه یک‌سری تناقض در رفتار و گفتارش شدم و بعدتر هم که کشف کردم با متیو رابطه دارد؛ خیلی پچ‌پچ می‌کردند و یک وقت‌هایی هم دو تایی همزمان غیب‌شان می‌زد. در نهایت توی یکی از سفرها که زویی نیمه شب به طور پنهانی از پیش من که ظاهراً خواب بودم برخاسته و رفته بود توی چادر متیو، مچ‌شان را حین عملیات گرفتم و حتی کار به زد و خورد بین من و متیو کشید. تازه آن شب بود که فهمیدم متیو دوست‌پسر زویی قبل از ازدواجش با فردی به نام «تام» بوده است! چی؟! ازدواج؟ بعد جیمز، دوست چندین ساله‌ی متیو مرا کنار کشیده و برایم شرح داده بود که؛ بله، ازدواج. زویی چند سالی است که شوهر دارد. در واقع بعد از قطع رابطه با متیو با شوهرش آشنا می‌شود و خیلی زود هم ازدواج می‌کنند اما یک سال بعد دوباره سر و کله‌ی متیو پیدا می‌شود و به همدیگر برمی‌گردند اما باز پس از چند ماه که همزمان با هر دوی‌شان بوده با متیو قطع رابطه می‌کند و چند ماه بعدترش با من آشنا می‌شود. توی این یک سال و چند ماه همزمان رابطه‌اش با من و شوهرش را مدیریت می‌کرده تا اینکه بار دیگر متیو سراغش را می‌گیرد. کمی بیشتر از یک ماه با هر سه‌ی ما رابطه داشته که سرانجام دستش رو می‌شود.من بعد از آن رخداد هولناک حسابی به هم ریخته بودم؛ از طرفی باورم نمی‌شد چنین اتفاقی افتاده باشد و از طرفی هم هنوز به شدت زویی را دوست داشتم. بروس و همسر مهربانش لورا نقش زیادی در حفظ گروه و بهبود روابط ما سه نفر ایفا کردند. اوضاع کم‌کم آرام شد و من با اینکه واقعاً برایم سخت بود، دیگر کاملا خودم را از این رابطه‌ی چند وجهی بیرون کشیده بودم. نمی‌توانستم و از من بر نمی‌آمد زنی که عاشقش بودم را با چند مرد دیگر شریک باشم، آن هم چه زنی؟ دروغگوی بی‌انصافی که احساساتم را به بازی گرفته و بیش از یک سال فریبم داده بود اما خب، مشکل این بود که زویی به اندازه‌ی من منطقی با قضیه برخورد نمی‌کرد و حاضر نبود قیدم را بزند؛ مدام به بهانه‌های مختلف بهم نزدیک می‌شد، ابراز ندامت و اظهار عشق می‌کرد که تصمیم داشته در فرصتی مناسب و بعد از اینکه طلاق گرفت، قضیه را بهم بگوید و خب خنده‌دار اینکه در همین حال هم باز همچنان رابطه‌اش با شوهره و متیو را حفظ کرده بود، اگرچه مدعی بود هیچ‌کدام‌شان را دوست ندارد؛ هیچ مردی را جز من دوست ندارد! در واقع زویی نمی‌توانست از هیچ‌یک از ما سه نفر دل بکَند و خب برای بودن با هر یک از ما هم دلایل خودش را داشت. مدام بهم می‌گفت قصد دارد از شوهرش جدا شود و متیو را هم دَک کند اما در عمل هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. تقریبا مطمئنم که او همین حرف‌ها را به متیو هم زده بوده است؛ هر چند برای متیو اهمیتی نداشت که زویی با چند نفر در رابطه باشد. او فردی به شدت وابسته و آویزان بود که بدون زویی تقریبا از هم می‌پاشید.صبح با سر و صدای زویی چشم از خواب گشودم؛ یکسره می‌کوبید به در و صدایم می‌کرد. به سختی خودم را از تختخواب کشیدم بیرون و در را برایش باز کردم. وضعیتم را که دید، عذرخواهی کرد، بازویم را گرفت و در حالی که می‌گفت؛ &quot;هنوز وقت هست ... یه کم دیگه بخواب عزیزم&quot; مرا به بسترم بازگرداند. در ادمه چرخی زد، روبدوشامبرش را درآورد و در حالیکه فقط لباس زیر تنش بود، آمد توی تخت؛ می‌دانست سفید رنگ محبوبم است. برافروخته گفتم:- مدت‌ها گذشته و تو هنوز دست برنمی‌داری. باید تمومش کنی زویی. تمومش کن وگرنه این آخرین سفرمون خواهد بود. من بالاخره این گروه نفرین شده رو ترک می‌کنم. خواهی دید.- فقط بهم بگو اون زنه که باهاش قرار می‌ذاری کیه؟- زویی ... زویی دست بردار. رابطه‌ی ما تموم شده‌ست، چرا نمی‌خوای بفهمی؟ تو حق نداری وارد زندگی خصوصی من بشی. می‌فهمی؟- تموم شده نیست اَندرو ... خودتم اینو خوب می‌دونی ... تو هنوز عاشقمی ... منم ...- پووووووف ... برای هزارمین بار بهت میگم که دوست داشتن دلیل نمیشه ما یه رابطه‌ی اشتباه رو ادامه بدیم. هیچ به اون شوهر بدبختت فکر می‌کنی؟ هیچ متوجهی که اون حقش نیست زنش ...- خفه شو ... خفه شو اَندرو ... خفه شو، خفه شو، خفه شو، خفه شو ... تو از کجا می‌دونی که اون جای دیگه سرش گرم نیست؟ مردی که حواسش به زندگیش باشه یه بار نباید از زنش بپرسه چرا هیچ وقت خونه نیستی؟ چرا هیچ‌وقت برای سکس پیش‌قدم نمیشی؟ چرا ...حرف‌های تکراری‌اش را قطع کردم و سوال همیشگی را پرسیدم که با این اوصاف چرا طلاق نمی‌گیرد و او مثل دفعات قبل جواب داد:- می‌گیرم اَندرو ... بهت قول میدم ... به زودی اَزش طلاق می‌گیرم ... حالا بغلم کن ...- هه ... تو از حدود یک سال پیش مدام داری می‌گی که به زودی قراره طلاق بگیری اما ... این به من مربوط نیست البته، چون تو حتی اگه طلاق هم بگیری، هیچ جایی توی زندگی شخصی من نخواهی داشت. قطعاً نخواهی داشت، قطعاً و این ...- اما چرا؟- قبلا هم بهت گفتم. تو بزرگترین دروغی که ممکن بود رو بهم گفتی. مادر همه‌ی دروغ‌ها رو. این بخشودنی نیست. نمی‌تونم زویی، دست خودم نیست. تصور اینکه یک سال تمام منو با تصویری دروغین از خودت فریب دادی، دیوونه‌م می‌کنه. من اون زویی معصومی که از خودت برام ساختی رو دوست داشتم، نه هیولایی که الان هستی. من عاشق اون زویی بودم و اون زویی هم همون شب که توی رختخواب متیو دیدمش در لحظه برام مُرد. حرفمو قبول کن زویی ... اون دختری که عاشقش بودم، مُرده. تمام.در ادامه برای اینکه کار به جاهای باریک نکشد، غلت زدم و از آن طرف تخت آمدم پایین، یک راست رفتم سمت حمام و پشت بهش گفتم: «برگرد توی اتاقت پیش متیو، وگرنه مجبور می‌شم مثل اون دفعه زنگ بزنم بیاد ببرتت» و در حالیکه دستگیره‌ی درِ حمام توی مشتم بود، برگشتم طرفش با دست دیگرم به سراتاپایش اشاره کردم و ادامه دادم: «می‌دونی که وضعیت چندان جالبی نیست» و وارد حمام شدم و در را پشت سرم قفل کردم. چند دقیقه بعد شنیدم که با مشت کوبید به درِ حمام و در حالی که از صدایش مشخص بود دارد گریه می‌کند، داد زد: «احمق من فقط برای تو لخت میشم ... هنوز اینو نفهمیدی؟» که ناگفته پیداست به هیچ‌وجه حرفش را باور نکردم.با توجه به اینکه زویی زودتر از موعد بیدارم کرده بود، زودتر از بقیه جلوی درِ هتل آماده بودم. آفرودها هم هنوز نرسیده بودند اما در کمال تعجب پگی آنجا بود! هیچ فکر نمی‌کردم بخواهد همراهی‌مان کند. بی‌اختیار قدم تند کردیم سمت هم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. گفت: «نمی‌دونستم دقیقا چه ساعتی قراره راه بیفتین، اینه که ریسک نکردم ...» و لبخند زد. بهش گفتم؛ این سرمه‌ای که دور چشم‌هایش می‌کشد، دیوانه‌کننده است. دست کرد لای موهایم، مرتب‌شان کرد و پرسید که چرا همیشه بوی خوبی می‌دهم؟ بعد سرش را جلو آورد و همدیگر را بوسیدیم. بهش پیشنهاد دادم تا ماشین‌ها می‌رسند و بچه‌های گروه می‌آیند پایین، برویم صبحانه بخوریم. قبول کرد، دست انداخت دور گردنم و همین‌طور که وارد هتل می‌شدیم، گفت: «از اون دسته مردهایی هستی که علاوه بر جذابیت، میشه روشون حساب هم کرد اما حیف که چند روز دیگه می‌ری ...» و ایستاد، چشم‌های سیاه لامصبش را دوخت به چشم‌هایم و افسوس خورد.ناگفته پیداست که زویی از همان سر صبح که پگی را با من پشت میز صبحانه دید، حسابی عصبانی بود اما خب تا چند ساعت بعدش هیچ واکنشی نشان نداد. باهام سرسنگین بود و من خوب می‌دانستم دلیل این بی‌محلی، پگی نیست. صبح پَسش زده بودم و هر وقت این اتفاق می‌افتاد، غرور زویی جریحه‌دار می‌شد و انگار که تصمیم بگیرد دیگر قید مرا بزند، نسبت بهم بی‌تفاوت می‌شد اما این حالت معمولا بیشتر از چند ساعت یا در نهایت یک روز طول نمی‌کشید. آرام‌تر که می‌شد باز عشق، دلتنگی، وابستگی یا هر اسمی که هر کس می‌خواهد روی احساس آن زن دیوانه بگذارد در وی زنده می‌شد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده؛ همان زویی گرم و صمیمی همیشه می‌شد و بهم می‌پیچید. آن روز این اتفاق نزدیکی‌های روستای «الفرافره» افتاد؛ جایی که بعد از نزدیک به پنج ساعت رانندگی، ایستادیم به استراحت کردن، چون بعد از آن دیگر وارد کویر سفید می‌شدیم و احتمالا تا قبل از غروب که جای مناسبی برای چادر زدن پیدا کنیم، توقفی در کار نبود. همان‌جا بود که وقتی خرت و پرت‌هایی که گرفته بودیم را جا دادم توی آفرودها و برگشتم سمت ماشینی که با پگی سوارش بودیم، دیدم زویی نشسته عقب جای من کنار پگی و دارند بیشتر آشنا می‌شوند، چون صبح که پگی و بچه‌ها را به همدیگر معرفی کردم، زویی زیاد تحویلش نگرفت. ما مجموعاً سه تا «تویوتا لندکروزر J70» بودیم که هر کدام راننده داشتند و راننده‌ها در واقع راهنما هم محسوب می‌شدند. توی یکی بروس و لورا و جودی بودند، آن دیگری زویی و جیمز و متیو و آخری هم من و پگی که بعد زویی هم به ما ملحق شد. بدین ترتیب رفتم جلو نشستم کنار راننده و البته گوشم به حرف‌های زویی بود که ببینم به پگی چه می‌گوید.توی چند ساعتی که کویر سفید را می‌گشتیم و از تماشای مجسمه‌های گچیِ طبیعی حاصل فرسایش و شن‌های سفیدی که مثل موج، سراسر بیابان را پوشانده بودند، لذت می‌بردیم؛ زویی تقریبا داستان کامل آشنایی و عشق‌مان، سفرهایی که رفتیم، نحوه‌ی تشکیل گروه NEV-257 و در نهایت گندهایی که توی رابطه‌مان زده بود را صادقانه برای پگی تعریف کرد. لابلای همه‌ی اینها هم هر از گاهی اَزش می‌پرسید که آیا ما دو تا با هم خوابیده‌ایم یا نه که هر بار پگی بهش جواب می‌داد: «نه زویی ... هنوز به اون مرحله نرسیدیم» تا طرف‌های عصر که هر دو چُرت‌شان برد و راننده‌ها کم‌کم راندند سمت جایی که قرار بود شب را آنجا بگذرانیم.جاگیر که شدیم و چادرها برپا شد، بچه‌های گروه ترجیح دادند کمی استراحت کنند و قرار شد برای تماشای غروب ـ که زمان چندانی هم تا آن نمانده بود ـ دور هم جمع شویم. من نگران نحوه‌ی مدیریت جای خواب پگی بودم، خصوصا برای شب. طبعاً توی چادر من می‌خوابید اما خب اگر زویی تصمیم می‌گرفت قشقرق راه بیندازد، اوضاع کمی بی‌ریخت می‌شد. چادرها را به صورت نیم‌دایره زیر تخته‌سنگ قارچی شکل بزرگی برپا کرده بودیم. زویی اصرار داشت چادر مشترکش با متیو کنار چادر من باشد که مخالفت کردم و بحث که بالا گرفت در نهایت بروس و لورا دخالت کردند و چیدمان چادرها به ترتیبی شد که مدنظر من بود؛ یعنی چادر راننده‌ها ـ که برزنتی و بزرگ بود ـ شد آن سر نیم‌دایره، کنارش چادر جیمز، بعد چادر زویی و متیو، چادر جودی و در نهایت چادر بروس و لورا و این سر نیم‌دایره هم چادر من و میهمانم. پگی همان اول کار که زویی بابت جانمایی چادرها سر و صدا راه انداخته بود به بهانه‌ی بررسی آن اطراف یکی از ماشین‌ها را برداشته و از کمپ دور شده بود. وقتی برگشت، زویی که انگار منتظرش بود، جلو رفت و با صدای بلند، جوری که من هم بشنوم، گفت: «اوه خانوم باستان‌شناس ... داشتیم نگران‌تون می‌شدیم» و لبخندی مصنوعی زد. پگی جواب داد: «جای نگرانی نیست، چون من قبلا بارها اومدم اینجا ... تقریبا همه جاشو بلدم» و رفت از پشت ماشین کوله‌اش را برداشت. زویی که کمی کِنفت شده بود، گفت: «واو ... چه عالی ... در هر حال خوشحالم که باهامون اومدی ... آم ... راستی وسایلت رو می‌تونی بذاری توی چادر جودی. مطمئنم که یه امشبو می‌تونه تحملت کنه ... » و خواست راهنمایی‌اش کند سمت چادر جودی که پگی دستش را پس زد و با لحنی خشک و قاطع جوری که بتواند زویی را تحقیر کند، جواب داد: «نیازی نیست، ما خودمون چادر داریم» و راه افتاد سمت من که نگران جلوی چادرم ایستاده بودم. وقتی رسید به من، لب‌هایم را عمیق بوسید، کوله را از روی شانه‌هایش یله کرد روی شن‌ها و در حالی که وارد چادر می‌شد، تقریبا دستور داد که کوله‌اش را ببرم داخل و کمک کنم لباس‌هایش را عوض کند.بعد از آن جنگ سرد زنانه‌ی مختصر، زویی به بهانه‌ی سردرد توی چادرش مانده بود؛ نه برای نوشیدن قهوه و تماشای غروب بیرون آمد و نه برای شام، در حالیکه زویی همواره عاشق نشستن دور آتش توی کویر بوده است. خوب می‌دانستم که انتظار دارد برای دلجویی بروم سراغش تا برایم ناز کند و من نازش را بخرم و بدین ترتیب بتواند ضرب‌شستی به پگی نشان دهد که یعنی &quot;هوی زنیکه؛ دیدی هنوز عاشقمه ... پس دُمت رو بذار روی کولت و بزن به چاک&quot; اما خب من این کار را نکردم. شاید گوشه‌ای از قلبم غمگین بودم بابت اینکه بعد از سال‌ها که منتظر سفر به اینجا بودیم، حالا که یکی از مهمترین آرزوهای‌مان محقق شده، زویی مسخره‌بازی درمی‌آورد و خودش را از لذت آن شب استثنایی که شاید تا سال‌های سال، دیگر تکرار نشود، محروم می‌کند. توی این فکرها بودم که پگی پیشنهاد داد؛ چراغ قوه‌ای برداریم و کمی آن دور و اطراف قدم بزنیم. حسی بهم می‌گفت؛ زویی دارد گریه می‌کند. دلم فشرده شد. پگی را فرستادم توی چادرمان دنبال چراغ قوه و از جودی خواستم سری به زویی بزند. تا پگی برگردد، جودی هم از راه رسید و بهم اطلاع داد که زویی دارد گریه می‌کند. دلم فشرده‌تر شد.قدم‌زنان کمی از کمپ دور شدیم و توی سکوت پیش رفتیم. بعد از چند دقیقه، پگی دستم را گرفت و مرا که توی فکر بودم به خودم آورد. لبخند زد و پرسید؛ خوبم؟ که تصدیق کردم و دستش را فشردم. باز پرسید؛ دلم می‌خواهد ببوسمش؟ بوسیدمش؛ عمیق و آرام و طولانی. طعم لب‌هایش برای چند لحظه مرا از فکر زویی بیرون آورد. گفت:- برای زویی ناراحتی؟ من خیلی تند رفتم؟- اوووم ... ما خیلی وقته رویای این سفر رو داشتیم. هر هفت‌تامون. خیلی طول کشید تا بتونیم پول‌هامون رو جمع کنیم و به اینجا بیاییم ... و حالا ... می‌دونی پگی؛ ما چند نفر دیوونه‌ی طبیعتیم، خصوصا کویر. گردشگرای معمولی نیستیم. ما این‌جور جاها خود واقعی‌مون رو پیدا می‌کنیم و از چیزی که هستیم، لذت می‌بریم و خب به عنوان حرفه‌ای‌های این کار یه سری رکورد هم ثبت می‌کنیم. زویی بر اساس یه سری توهمات عاشقانه داره خودشو از لذتی که سال‌ها منتظرش بوده، محروم می‌کنه ... این چیزیه که آزارم میده.- مطمئنی این اسمش عشقه؟می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. همه‌ی این حرف‌ها را بارها از زبان روانشناسان و روانکاوانی که بعد از جدایی‌مان بهشان مراجعه کردم، شنیده بودم. حتی می‌دانستم؛ همین که نزدیکش هستم، این قضایا را در او تقویت می‌کند. می‌دانستم که اگر جدا شده‌ایم باید درست و حسابی جدا شویم که یعنی یکی‌مان باید گروه را برای همیشه ترک کند که هیچ‌وقت همدیگر را نبینیم و این چیزها. می‌دانستم نباید این‌قدر در قبال زویی احساس مسئولیت کنم، نباید مدام مراقبش باشم، نباید نگران احوالش باشم، نباید از این بترسم که یک وقت بدون من بزند به کله‌ی معیوبش و بلایی چیزی سر خودش بیاورد اما اگر توی آن موقعیت رهایش می‌کردم و دختره‌ی دیوانه خودکشی می‌کرد، چه؟ آن وقت روانشناس‌ها و روانکاوهای محترم می‌توانستند درمانی برای عذاب وجدان من پیدا کنند؟ موضوع این است که علم توان پاسخگویی به همه‌ی پیچیدگی‌های یک رابطه را ندارد. خب، این قبول که زویی چیزی شبیه یک هرزه است، این هم قبول که عشقش بیمارگونه است و فلان و بهمان اما اگر همین آدم هرزه‌ی بیمار بر اثر شوک ترک شدنش از سوی من، خودش را می‌کُشت، هیچ‌وقت نمی‌توانستم خودم را ببخشم؛ هیچ‌وقت. نمی‌گویم قرار است تا ابد همین شکلی بماند، قطعا روزی، دیگر چیزی بین من و زویی باقی نمی‌ماند اما زمان لازم بود تا او هم به همین نتیجه برسد. پگی گفت:- و اگه نرسید چی؟- معلومه که می‌رسه ... عزت‌نفس آدم‌ها کار خودشو می‌کنه.- به عنوان یه زن بهت قول می‌دم که داری اشتباه می‌کنی. فقط دو راه وجود داره که زویی دست از سرت برداره ... یا با مرد بهتری آشنا بشه یا زن بهتری رو کنار تو ببینه ...بعد پگی بهم خبر داد که با کسر مرخصی‌های باقی مانده، دوره‌ی مأموریتش در مصر تقریباً تمام است و او باید به «پاریس» برگردد: «روزی که توی موزه دیدمت، تقریباً مطمئن بودم که عمر رابطه‌ی ما بیشتر از چند روز نخواهد بود اما خب با خودم گفتم ... بذار این چند روز آخر رو با یه مرد جذاب بگذرونم ... در هر حال بهتر از تنهاییه ...» و ادامه داد: «این میزان احساس مسئولیتت در قبال زویی شاید از نظر علم روانشناسی چندان طبیعی نباشه اما در هر حال برای یه زن دلگرمی بزرگیه و خب نشون میده که میشه روت حساب کرد ...» و خب با همین حرف‌ها رسید به جایی که پیشنهاد بدهد باهاش عازم فرانسه شوم و مدتی با هم آنجا زندگی کنیم. با توجه به موقعیتی که داشت، خیلی زود و راحت می‌توانست از سفارتخانه برایم ویزا بگیرد و در نهایت هم اگر به این نتیجه می‌رسیدیم که به درد هم نمی‌خوریم، می‌توانستم در پایان مدت اعتبار ویزا یا حتی زودتر، برگردم آمریکا. پگی در تکمیل حرف‌هایش گفت:- هی اَندرو ... به نظرم هم تو و هم زویی به این فاصله احتیاج دارین.- اما ..- اما چی؟ نگرانی در نبودت بلایی سر خودش بیاره؟ خب این فرصت رو بهش بده ... اشتباهت اینجاست که فکر می‌کنی اون زن دیوونه‌ی توست ... نه اَندرو ... تو اگه کمترین اهمیتی براش داشتی، اون هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد مردهای دیگه‌ای هم توی زندگیش باشن. اگه این‌قدر که می‌گی عاشقته، چرا به خاطرت همه چیزو ول نمی‌کنه؟ مرد خوبی هستی اما متاسفانه زویی نقطه ضعف بزرگت رو می‌شناسه و خیلی هم خوب اَزش استفاده می‌کنه. خرجشو از شوهرش درمیاره، بارشو می‌ذاره روی دوش متیو و خب عروسک فانتزی‌های جنسی و عاطفی‌اش هم تویی ...- کافیه لطفاً ...برگشتیم به کمپ و من اگرچه از حرف‌های پگی دلچرکین بودم اما کاملا بهش حق می‌دادم. همان شب وسط عشقبازی توی چادرمان بهش اطلاع دادم که برای یک دوره‌ی بیست روزه باهاش به پاریس خواهم رفت.لازم بود موضوع سفرم به پاریس را با اعضای گروه در میان بگذارم. روز بعد که نزدیک ظهر برگشتیم هتل، توی لابی و قبل از اینکه بچه‌ها به اتاق‌های‌شان بروند، قضیه را بهشان گفتم. کسی مشکلی نداشت جز زویی که خشکش زد اما چون متیو آنجا بود، چیزی به روی خودش نیاورد. پگی با توجه به اینکه توی مسیر با چند تماس تلفنی هماهنگی‌های لازم را انجام داده بود، مستقیماً راهی سفارت فرانسه شد تا مدارکم را تحویل دهد و در اولین فرصت ویزایم را بگیرد. با توجه به نفوذی که داشت، احتمالا تا پس‌فردا که زمان پروازمان بود، آماده می‌شد. برای اینکه در دسترس زویی نباشم از جیمز خواستم وسایلم را به اتاقم منتقل کند و خودم هم برگشتم تا به پگی در اقامتگاهش بپیوندم.شبی که روز بعدش قرار بود همراه با پگی به فرانسه پرواز کنیم، یواشکی به هتل برگشتم تا وسایلم را بردارم. سه ساعتی از نیمه شب گذشته بود و من تقریبا مطمئن بودم که زویی در اتاقش خواب است. وارد اتاقم که شدم، دیدم روی تخت من دراز کشیده؛ بیدار بود. چشم‌هایش از شدت گریه ریز و قرمز شده بودند. وسایلم را جمع کرده و چمدانم را بسته بود؛ با نظم و وسواسی که اَزش سراغ داشتم، مطمئن بودم که چیزی را از قلم نینداخته است. نگاه‌مان در هم گره خورد. نگاهش ناامید و رنگ باخته بود. چیزی نگفتم، او هم چیزی نگفت. پیش رفتم، چمدان و کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و برگشتم سمت در؛ عجله داشتم تا قبل از اینکه بخواهد دیوانه‌بازی در بیاورد، آنجا را ترک کنم. بی‌رمق و با صدایی دورگه شده از گریه گفت: «یعنی حتی ارزش یه خداحافظی رو هم ندارم؟» که گفتم &quot;خداحافظ&quot; و زدم بیرون. تقریبا تا جلوی در هتل یک نفس رفتم و خودم را به پگی رساندم که توی ماشین منتظرم بود. وسایلم را داخل ماشین جا دادم اما قبل از اینکه بخواهم خودم هم سوار شوم احساس کردم زویی توی اتاقم روی تخت چمباتمه زده و دارد ضجه می‌زند. پاهایم خشک شده بودند و نمی‌توانستم تکان بخورم. حسی بهم می‌گفت؛ زویی در خطر است. از ذهنم گذشت؛ بهتر بود آن‌طور تنها توی اتاق رهایش نمی‌کردم. اگر بلایی سر خودش می‌آورد چه؟ قطعاً تا نزدیکی‌های ظهر هیچ‌کس اَزش خبردار نمی‌شد و کار از کار می‌گذشت. برای اولین بار آرزو کردم؛ کاش متیو کنارش بود. پگی پیگیر بود که چرا سوار نمی‌شوم؟ چیزی را بهانه کردم و اَزش خواستم وسایلم را به اقامتگاهش ببرد و آنجا منتظرم بماند. فکر کنم فهمید موضوع از چه قرار است، چون به یک‌باره دنیایی از عصبانیت ریخت توی چشم‌هایش، هر چند سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت: «زیاد منتظرم نذار» و محکم پدال گاز را فشار داد./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D8%B4-tabfmabsdfwr  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B1%DB%8C%DA%A9-hik7tqcmj5yz  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-pjpwv4psezzf </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 13:21:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| ملاقات در ورشو</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D8%B4-tabfmabsdfwr</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - اردیبهشت 1400من تا آن موقع که با «آلیشیا» در «ورشو» آشنا شدم، آدم‌های زیادی را از خودم ناامید کرده بودم و خب، چیزی که هست؛ هیچ‌وقت ککم هم نگزیده بود. من از همان زمان که به عنوان پسربچه‌ای بی‌دست و پا شناخته می‌شدم، آدم‌های زیادی را از خودم ناامید کرده بودم؛ پدرم را ـ بارها ـ معلم‌هایم، پسرهای گروه «دیوانه‌ها» که وقتی فهمیدند نه عُرضه‌ی کشتن حیوانات را دارم و نه توی دعواهای گروهی مدرسه جرأت رویارویی پیدا می‌کنم، خیلی زود مرا کنار گذاشتند، چند دختری که در فاصله‌ی چهارده تا بیست سالگی باهاشون سَر و سِر داشتم، همرزمانم که همواره معتقد بوده‌اند شجاعت و قاطعیت لازم برای سرباز بودن را ندارم و حتی مادرم را وقتی که اَزم خواست به ارتش نپیوندم اما به حرفش گوش ندادم. نمی‌خواهم بگویم آدم خودخواه و بی‌عاطفه‌ای هستم یا یک همچین چیزی اما خب، چیزی که هست؛ من این‌طوری بار آمده و بزرگ شده‌ام. این ویژگی‌ام شاید به خاطر مناسبات نه چندان دلپذیرم با پدرم بوده یا شاید هم اندیشه‌های «پیشوا» جوری از همان بچگی با روانم آمیخته که هیچ‌وقت احساس نکرده‌ام لازم است به خاطر خوشایند دیگران از خودم و احساساتم چشم‌پوشی کنم.سوای خنگ بودنم در مدرسه که کفر معلم‌ها را درمی‌آورد و همچنین اخراج از گروه دیوانه‌ها؛ یکی از مواردی که به شکلی ملموس دریافتم کسی را از خودم ناامید کرده‌ام در دوازده سالگی‌ام رخ داد. اولین روزهای تابستان 1931 بود و در «مونیخ» هر جا که می‌رفتی، مردم دو نفری یا در گروه‌های چند نفره از مردی اتریشی‌الاصل صحبت می‌کردند که ایده‌هایش می‌توانست به نجات «آلمان» از وضعیت متزلزل موجود بینجامد؛ «آدولف هیتلر» همان که در کتاب جنجالی‌اش «نبرد من» خون وطن‌پرستان واقعی را به جوش آورده بود و من به چشم خودم می‌دیدم؛ آنها که سواد داشتند، کتاب او را مثل «انجیل» دست گرفته و برای دیگرانی که سواد نداشتند، می‌خواندند.من از هشت سالگی دستفروشی می‌کردم و پول‌هایم ـ هر چه که در می‌آوردم ـ را به پدرم می‌دادم. چیزی که هست؛ آدم خسیسی بود، آدم فوق‌العاده خسیسی بود. از مدرسه که برمی‌گشتم، چیزی خورده نخورده دسترنج مادرم را که بنا به فراخور فصل می‌توانست ساندویچ‌های لقمه‌ای، شربت، بافتنی یا هر چیز دیگری که بشود فروخت باشد را توی سینیِ چوبیِ مستطیلیِ لبه‌داری که با بندی چرمی از گردنم آویزان بود، می‌چیدم و راهی خیابان‌ها می‌شدم. هر چه در می‌آوردم را به توصیه مادرم می‌دادم به آقای پدر تا برای آینده‌ام پس‌انداز کند. اواسط دوازده سالگی توی پرسه‌های همیشگی‌ام در خیابان‌ها برای دستفروشی، یک «هرکولس Pre-War» خوشگل توی ویترین مغازه‌‌ی دوچرخه‌فروشی دیدم که عقلم را دزدید؛ مشکی و براق بود با یک زین چرمی که زیرش دو تا کمک فنر داشت. روی گلگیر جلو آن بالون معروف با حرف H داخل لوزی حسابی چشمم را گرفته بود و مزیتش بر دوچرخه‌های سایر بچه‌ها این بود که یک دینام شش ولت سه وات روی چرخ جلو داشت که رویش نوشته بود؛ &quot;ساخت آلمان&quot; و این چیزی بود که می‌توانست مایه‌ی برتری من بر سایر همسالانم شود، خصوصا شب‌ها.چیزی که هست؛ حق خودم می‌دانستم پدرم پول خرید آن دوچرخه را بهم بدهد اما خب این‌طور نشد. شب‌های زیادی پافشاری کردم؛ هر بار که او خسته و بی‌حوصله از سر کار برمی‌گشت، بهش التماس می‌کردم و حتی مادرم هم چند بار واسطه شد اما پدرم زیر بار نمی‌رفت که نمی‌رفت؛ تا اینکه یک شب خونم به جوش آمد و توی رویش ایستادم که &quot;پول خودمه ... به خاطرش کار کردم ... پولمو بده&quot; و خب این همان لحظه‌ی تاریخی بود. پدرم خشکش زد. باور نمی‌کرد چنین چیزی را اَزم بشنود. با همین دو تا چشم‌هایم فرو ریختنش را دیدم. نگاه مأیوس و منجمدش تا سال‌ها از خاطرم نمی‌رفت. آن شب پدرم را از خودم ناامید کردم، اگرچه توانستم به دوچرخه‌ی محبوبم برسم.پدرم آن اوایل که به دنیا آمده بودم، خیلی بهم افتخار می‌کرده است؛ چون من درست روزی که «آدولف هیتلر» به حزب پیوسته بود به دنیا آمده بودم و این از نظر پدرم معنی و مفهوم خاصی داشت، حتی بارها بهم گفته بود که در جریان «کودتای آبجوفروشی» مرا قلم‌دوش کرده و قصد داشته به هیتلر و همراهانش بپیوندد اما چیزی که هست؛ در میانه‌ی راه مادرم هراسان خودش را به او رسانده، کف سنگفرش‌های خیابان زانو زده و دو تا پاهای شوهرش را محکم بغل کرده تا مانع رفتنش شود، مبادا که مرا ببرد و توی آن بلبشو به کشتن بدهد.پدرم کارگر کارخانه‌ی ذغال‌سنگ و از شیفتگان اندیشه‌های پیشوا بود. همیشه تعریف می‌کرد که در مقطعی از جنگ جهانی اول با هیتلر در یک جبهه می‌جنگیده‌اند، هر چند آن موقع هیچ شناختی از او نداشته است. پدرم یک سال قبل از هیتلر عضو حزب «کارگران» آلمان شده اما معتقد بوده که حزب، جهت‌گیری کارآمد و درستی ندارد تا اینکه بعدتر پیشوا رئیس حزب شد و در ادامه ساختار ناسیونال سوسیالیست مورد نظرش را پیاده کرد و بدین‌سان حزب در مسیری نو پیشرفت خارق‌العاده‌ای کرد؛ هیتلر، صدراعظم شد و حزب «نازی» قدرتمندترین در سراسر اروپا.سال 1939 که پیشوا تصمیم گرفت به «لهستان» حمله کند، من بیست ساله و عضو ارتش بودم. مادرم مخالف پیوستنم به ارتش بود؛ گریه می‌کرد و نگران بود که مبادا کشته شوم. می‌گفت؛ اگر گلوله‌ای صاف می‌آمد و می‌خورد وسط پیشانی‌ام چه؟ ارتش را بر اساس آموزه‌ها و هدایت‌های پدرم انتخاب کرده بودم؛ معتقد بود که بهترین راه خدمت به حزب و پیشوا پیوستن به ارتش است. توی دوره‌ای که آدم‌ها تا خرخره مسیحی بودند، پدرم همواره یک آدم سیاسیِ ملی‌گرا بوده؛ هیچ‌وقت هم کَکش برای دین و مسیح و کلیسا و این‌جور چیزها نگزیده، اگرچه هر یکشنبه خانوادگی به کلیسا می‌رفتیم و آداب و رسوم مذهبی‌مان را به جا می‌آوردیم اما برخلاف مادرم، پدر ایمان درست و حسابی نداشت. معتقد بود؛ بیش از حد مسیحی بودن، مانع پیشرفت کشور می‌شود. من ترکیبی از هر دو بودم؛ مادرم توانسته بود مرا یک مسیحی نسبتاً معتقد بار بیاورد و پدرم هم موفق شده بود باورهایم را حول همان ناسیونال سوسیالیست مورد تاکید پیشوا شکل دهد، هر چند خواندن چند باره‌ی کتاب پیشوا هم در گرایشم به نازیسم بی‌تاثیر نبود. با توجه به اینکه پدرم سواد چندانی نداشت، من در تمام طول دوران نوجوانی موظف بودم هر شب بخشی از زندگینامه‌ی خودنوشت هیتلر را برای پدرم بخوانم و بدین‌ترتیب خودم هم خواسته یا ناخواسته با مفاهیم مورد تاکید در این کتاب خو گرفته و رشد کرده بودم.ارتشی بودن یک عیب بزرگ داشت و یک موهبت استثنایی؛ به عنوان یک ارتشی می‌بایست دستورات مافوق‌هایت را بی‌چون و چرا اطاعت می‌کردی، حتی اگر باهاشون مخالف بودی، حتی اگر معتقد بودی طرف از بُزی آبستن در مزرعه‌ای دوردست هم کمتر می‌فهمد اما خب، چیزی که هست؛ به عنوان یک ارتشی، زن‌ها همیشه عاشقت بودند.شب قبل از اعزام به سمت لهستان قصد داشتم از ارتش فرار و بدین ترتیب پیشوا را هم از خودم ناامید کنم اما فرصتش پیش نیامد. حسابی ترسیده بودم و تفنگ توی دستم خیس عرق می‌شد. دلم نمی‌خواست بمیرم. هیچ تصویر واضحی از جنگی که در پیش داشتیم توی ذهنم نبود. اگر گلوله‌ای صاف می‌آمد و می‌خورد وسط پیشانی‌ام چه؟ اگر مجبور می‌شدم آدم بی‌گناهی را بکشم چه؟ فکر کردن به همه‌ی این چیزها دیوانه کننده بود و خب چیزی که هست؛ وقتی این حجم از فشار ذهنی را تحمل می‌کنی، ناخودآگاه دهانت باز می‌شود و توی خوابگاهی که تا خرخره بوی عرق تن‌های کوفته از تمرین‌های آموزشی می‌دهد با همرزمانت در موردش حرف می‌زنی. اول با «دیتر» که کنارم نشسته بود و تا حدودی به همدیگر نزدیک بودیم، شروع کردم. گفت: «چیزی نمیشه آندریاس، پاشو دیگه بگیریم بخوابیم. الانه که خاموشی بزنن» و خودش دست گذاشت روی شانه‌ی من و از پشت سرم خزید توی تخت فنری‌اش. «لوتار» دماغ گنده که توی تخت بالایی دراز کشیده بود، گفت: «ما قرار نیست بمیریم پسر» و خب چون این را کمی بلند گفت، دلقک‌های آن طرف خوابگاه هم شنیدند. یکی‌شان که «کورت» نام داشت و یکی از دندان‌های جلویی‌اش شکسته بود، فریاد زد: «هی آندریاس! تو فقط یه احمق بی‌خایه‌ای ...» و خب چیزی که هست؛ با این حرفش کل خوابگاه بهم خندیدند و ولوله راه افتاد. «هرمان» مو فرفری گفت: «ما این جنگ رو خیلی راحت‌تر از اونی که فکرش رو بکنی، می‌بریم، پس به مردن فکر نکن» و «تیمو»ی چشم ریز ادامه داد: «به زن‌هایی که قراره ترتیب‌شون رو بدیم فکر کن پسر ...» که «رودی» آب دهانش را قورت داد، زد روی زانویش و با اشتها پی حرف تیمو را گرفت: «یه عالمه زن لهستانی ... » و بدین ترتیب فضای بحث از تبادل نظر در مورد عواقب جنگ پیش رو رفت به سمت روابط جنسی با زن‌های اسیر لهستانی. بچه‌ها مستانه می‌خندیدند و هر کدام شکلی فانتزی از نحوه‌ی تجاوز به زن‌های لهستانی را ترسیم می‌کردند. «سباستین» که هیکل خیلی درشتی داشت و سردسته‌ی دلقک‌های آن طرف خوابگاه بود، در حالی که هنوز لباس فرم به تن داشت، جلو آمد و دو دستی از روی شلوار مارک «هوگو باس» ارتشی، آلتش را به رُخم کشید و گفت: «این ... تنها چیزیه که از ما به لهستانی‌ها می‌رسه پسر ... حتی اگه به خاطرش گلوله بخوریم ... فهمیدی؟» که جوابش را ندادم و بعد هم دیگر خاموشی زدند.آنچه همرزمانم پیش‌بینی کرده بودند، تقریبا به حقیقت پیوست. ما خیلی زود مقاومت ارتش لهستان در مرزهای غربی‌اش را شکستیم و آنها را تا ورشو عقب راندیم. ارتش آلمان از سه جناح شمال، غرب و جنوب به لهستان حمله کرد. من توی یکی از گردان‌هایی بودم که از غرب وارد لهستان شدند. روستا به روستا و شهر به شهر پیش می‌رفتیم؛ همه جا را آتش می‌زدیم، بیشتر می‌کُشتیم و کمتر اسیر می‌کردیم تا بالاخره رسیدیم به پشت دروازه‌های ورشو. فرماندهان مطمئن بودند که ارتش لهستان توان بازیابی خود را ندارد و خیلی زود تا مرزهای رومانی عقب خواهد رفت. در هر حال ما شهر را محاصره کرده بودیم و با حملات هوایی وسیعی که صورت می‌گرفت در نهایت توانستیم کنترل سه دژ کلیدی شهر را در اختیار بگیریم، بعد پادگان اصلی ورشو تسلیم شد و در نهایت ما پیروزمندانه وارد شهری ویرانه و سوخته از فرط بمباران شدیم.از زمان اعزام به سمت مرزهای لهستان تا اشغال ورشو بیشتر از چند هفته طول نکشید اما همین چند هفته تاثیر بسیار عمیقی بر من گذاشت. خوب می‌فهمیدم که دیگر آن آندریاس سابق نیستم؛ مرگ را از نزدیک دیده بودم که چه شکلی است، غارت را، تجاوز را، خون را، خون زیاد، خونی که از رگ‌های بریده فوران می‌کرد، خون ماسیده بر اندام‌ها و مهمتر از همه آدم کشته بودم. اولین کسی که کشتم یک نوجوان ریزاندام لهستانی بود؛ پشت خاکریز تفنگش را نشانه گرفته بود سمت من که دیتر زیر گوشم فریاد زد: «شلیک کن پسر» و من بی‌اختیار و تا حدودی وحشت‌زده ماشه را چکاندم. ماشه را چکاندم و گلوله وارد چشم چپ آن بچه شد. فرصت چندانی برای مواجهه‌ی روانی با اولین قتل زندگی‌ام نداشتم؛ چند دقیقه بعد یکی دیگر را هم کُشتم و بعدی و بعدی تا اینکه بر اثر شدت حملات هوایی و توپخانه‌ای ارتش آلمان، لهستانی‌ها مجبور به عقب‌نشینی شدند. در پایان اولین روز نبرد به نظرم رسید چیزی حدود هشت لهستانی را از پا درآورده‌ام و چیزی که هست؛ چهره‌ی برخی از آنها حتی در خاطرم هم نمانده بود.با آلیشیا توی یک کلیسا در ورشو آشنا شدم. کلیسا که می‌گویم؛ تنها جای آن اطراف بود که تا حدودی از بمباران جان سالم به در برده بود و خب چیزی که هست؛ خیلی راحت می‌شد حدس زد که کسانی به آنجا پناه برده یا حتی برخی از افراد مسلح لهستانی در آن کمین کرده باشند. وظیفه‌ی پاکسازی کلیسا را به جوخه‌ی ما سپرده بودند، اینست که سر صبح با احتیاط وارد آنجا شدیم. ظاهرا و در نگاه اول خالی به نظر می‌رسید؛ بخش‌هایی از سقف فرو ریخته بود و نیمکت‌ها خاک‌آلود بودند. تمام شیشه‌ها بر اثر صوت انفجار شکسته و دیوار غربی از دو قسمت ترک‌های عمیقی برداشته بود. آرام آرام پیش می‌رفتیم و پاکسازی می‌کردیم. به صحن که رسیدیم، ناگهان کشیشی از پشت محراب بیرون پرید و در حالی که صلیب کوچکی که به گردنش آویزان بود را بالا گرفته بود، چیزهایی می‌گفت. من توی حرف‌هایش دو کلمه‌ی &quot;خدا&quot; و &quot;مسیح&quot; را تشخیص دادم. کشیشه همین‌طور پیش می‌آمد و استغاثه می‌کرد، بعد ناگهان دست کرد توی یقه‌ی رَدایش تا چیزی بیرون بیاورد که خب یکی از بچه‌ها ـ احتمالا سباستین ـ بهش فرصت نداد و یک گلوله نشاند درست وسط سینه‌اش. چیزی که هست؛ حکم تیر داشتیم. با صدای شلیک گلوله به یک‌باره صدای جیغ‌های تعدادی زن در فضای کلیسا پیچید و ما با چشم‌های خودمان دیدیم که یک دسته‌ی حدوداً بیست نفری از زنان وحشت‌زده مثل مورچه‌هایی که آب در لانه‌شان افتاده باشد از پشت محراب بیرون ریختند و هر کدام به سویی گریختند. یکی دو نفرشان همان ابتدای کار با شلیک بچه‌ها از پا در آمدند و در ادامه به دستور سرجوخه پخش شدیم توی کلیسا تا بگیریم‌شان. من و کورت مامور شدیم دو تا زنی که فرار کردند سمت نردبان مناره‌ای که به ناقوس ختم می‌شد را دستگیر کنیم.دو زنی که من و کورت موظف شدیم دستگیرشان کنیم، ترسیده و پریشان از پله‌های نردبان بالا می‌رفتند و صدای نفس‌های بریده‌شان در مناره می‌پیچید. اولی که زنی میانسال و نسبتاً چاق با موهایی کوتاه بود را توی همان پاگرد اول گرفتیم. کورت با قنداق تفنگش زد توی چانه‌ی زنه و سرنگونش کرد، بعد نشست روی شکمش و از من خواست بروم سراغ آن دیگری که جوان‌تر و چابک‌تر بود و داشت به سرعت نردبان را بالا می‌رفت. تا خود ناقوس بالا رفته بود که بهش رسیدم و چون دیگر راه فراری نداشت، سعی می‌کرد در دایره‌ای حول ناقوس بچرخد و در فرصتی مناسب از چنگم بگریزد. چیزی که هست؛ تفنگم را به سمتش گرفتم تا اگر خواست بهم حمله کند، امانش ندهم. دخترِ جوانِ سفیدِ بلندبالایی بود با چشم‌های درشتِ سیاه و موهایی مشکی که پشت سرش بافته شده بود؛ بیشتر از بیست و سه چهار سال بهش نمی‌خورد. سارافون سورمه‌ای گلدار کوتاهی پوشیده بود که به زور تا ساق پایش می‌رسید و روی آن هم یک ژاکت بافت قهوه‌ای کهنه. دست‌هایش را دو طرف بدنش باز کرده بود، انگار که بخواهد تعادلش را حفظ کند و در جریان نفس، نفس زدن‌های مداومش، پلاک طلایی رنگی که به زنجیری نازک آویخته بود، روی سینه‌ی سفیدش بالا و پایین می‌شد. پلاکه شکل کبوتری در حال پرواز بود و با هر بار بالا و پایین شدن سینه‌ی دختر جوان این‌طور به نظر می‌رسید که انگار واقعا دارد پرواز می‌کند. از پاگرد اول صدای ناله‌های زن اول که کورت داشت بهش تجاوز می‌کرد به گوش می‌رسید. دختر جوان حسابی ترسیده و چشم‌هایش روی تفنگم قفل شده بود. با اشاره‌ی لوله‌ی تفنگم تحکم کردم که دست‌هایش را ببرد بالا و روی زانوهایش بنشیند اما دختره در عوض همانطور با دست‌های باز عقب، عقب رفت و توی زاویه‌ی دو باریکه‌ی دیوار پناه گرفت. همچنان که تفنگ را به سمتش گرفته و آماده شلیک بودم، بهش نزدیکتر شدم. داشت به شدت می‌لرزید و در نهایت وقتی رسیدم بهش، انگار که تسلیم شده باشد، پاهایش سست شدند و همان‌طور که تکیه داده بود به آرامی ولو شد روی زمین.ایستاده بودم بالای سر دختره و تصمیم داشتم بگردمش تا مبادا سلاحی چیزی همراهش باشد اما او به تصور اینکه قصد دارم بهش تجاوز کنم، افتاد به التماس کردن؛ ضجه می‌زد و مقاومت می‌کرد. با حرکات دست و سر اَزش خواستم آرام باشد. کلاه‌خود «اشتالهلم»م را برداشتم تا چهره‌ام را واضح‌تر ببیند و به هر نحوی بود سعی کردم حالی‌اش کنم که فقط قصد دارم زیر لباس‌هایش را بگردم اما او همچنان سرش را به علامت نفی تکان داد و وحشت‌زده خودش را مچاله کرد کنج دیوار. آن‌طور که غاصبانه بالای سر دختره ایستاده بودم و او در نهایتِ ضعف و بی‌پناهی زار، زار می‌گریست، دلم را می‌فشرد. از پنجره‌های طاقی دور تا دورمان نگاهی به شهر انداختم؛ جا به جایش چیزی در حال سوختن بود و دودی سیاه قد می‌کشید سمت آسمان. با احتیاط خم شدم تا گردنش را بگیرم، بخوابانمش روی زمین و تفتیشش کنم اما او به تندی نوک لوله‌ی تفنگم را مشت کرد و گذاشت روی گلویش. چشم‌هایش مثل گنجشک‌هایی که زمان مدرسه گیر بچه‌های گروه دیوانه‌ها می‌افتادند دو دو می‌زدند. به آلمانی دست و پا شکسته‌ای گفت: «لطفاً منو ... بُکش ... لطفاً ...» و لوله‌ی تفنگ را بیشتر به گلویش فشرد. تفنگ را به زور از دستش بیرون کشیدم و آویختمش پشت کمرم. روی پنجه‌ی پا نشستم و چانه‌اش را بالا گرفتم. می‌لرزید، حسابی می‌لرزید و بی‌اختیار اشک از چشم‌هایش روان بود. چیزی که هست؛ باید به این دختره‌ی زبان‌نفهم حالی می‌کردم که قصد ندارم بهش تجاوز کنم و این سخت‌ترین کار دنیا در آن لحظه‌ها بود. حس عجیبی داشتم؛ مخلوطی از ترحم و عاطفه. دلم می‌خواست اَزش محافظت کنم و اجازه ندهم دست هیچ آلمانی دیگری به او بخورد. چانه‌اش را رها کردم و با نوک انگشت‌هایم اشک‌هایش را روبیدم. بهش لبخند زدم و سعی کردم با نگاهی مهربان این اطمینان را در او ایجاد کنم که قصد ندارم بهش آسیب بزنم. قمقمه‌ام را از فانوسقه باز کردم، گرفتم جلوی لب‌های خشکیده‌اش و کمی بهش آب نوشاندم که با ولع سر کشید. همین‌طور که درِ قمقمه را می‌بستم، خودم را معرفی و چند بار روی نحوه‌ی تلفظ اسمم تاکید کردم. باز بهش لبخند زدم و در حالی که با انگشت بهش اشاره می‌کردم، سرم را به حالتی سوالی تکان دادم و او بعد از کمی مماشات با صدایی خفه و هنوز ترسیده گفت؛ &quot;آلیشیا&quot; و لب‌هایش همانطور لرزان توی هوای رها ماند. اسمش را چند بار تکرار کردم و باهاش دست دادم؛ انگار که جنگی در کار نیست و ما دو تا در شرایطی برابر ـ و نه به عنوان غاصب و اسیر ـ با هم آشنا شده‌ایم. در ادامه بهش توضیح دادم که قصد دارم نجاتش دهم! اَزش خواستم همانجا پنهان شود و تا شب پایین نیاید. به سختی بهش فهماندم که شب بازگشته و او را به جای امنی منتقل خواهم کرد. باورش نمی‌شد به همین راحتی از دام قتل و تجاوز و اسارت گریخته باشد. با خوشحالی لبخند کمرنگی زد و انگار که بخواهد عبادت کند، دست‌هایش را تا روی سینه‌اش بالا آورد، انگشتانش را در هم گره کرد و سرش را به علامت تشکر رو به پایین تکان داد.کورت کارش با زن میانسال را تمام کرده بود و داشت یکسره صدایم می‌کرد که هر دو زن را ببریم پایین پیش سرجوخه. آلیشیا را گوشه‌ای پنهان کردم، قمقمه‌ی آبم را برایش گذاشتم و گلوله‌ای به سمت گوشه‌ای از کف چوبی آنجا شلیک کردم. صدای گلوله در ناقوس پیچید و چند برابر شد و آلیشیا را ترساند. خود من هم جا خوردم. کورت فریاد زد: «ای احمق! اونجا چه خبره؟ زنده‌ای؟» که بهش اطمینان دادم زنده‌ام و فقط مجبور شدم دختره را خلاص کنم. وقتی خواستم راه بیفتم سمت نردبان، آلیشیا از جا جهید، دستم را گرفت و وقتی کاملا به سمتش برگشتم، مرا در آغوش کشید. احساساتی شده بودم. کف دو دستم را گرفتم دور صورتش و توی چشم‌هایش خیره شدم؛ آرام‌تر بود، اگرچه هنوز مضطرب به نظر می‌رسید. قرار شب‌مان رو دوباره باهاش فیکس کردم که به تأیید سر تکان داد و برگشت همان گوشه‌ای که پنهان شده بود. رفتم سمت نردبان اما بی‌اختیار برگشتم و دوباره نگاهش کردم؛ زیبا بود.از نردبان که پایین رفتم و در پاگرد اول به کورت ملحق شدم، اَزم پرسید که آن بالا چه خبر بود و من خیلی سرسری جوابش را دادم که دختره بهم حمله کرد و مجبور شدم بُکشمش. کورت یک جور مشکوکی براندازم کرد، بعد زنی را که بهش تجاوز کرده بود را پیش کشید و از همان بالا پرتش کرد پایین. از نردبان رفتیم پایین، کورت زنه را که آسیب دیده بود دوباره با مشت و لگد بلند کرد و راه افتادیم سمت در ورودی، جایی که سرجوخه انتظارمان را می‌کشید. چند دقیقه‌ی بعد که همه برگشتند، سرجوخه آمار گرفت و بعد تعداد اُسرا را هم شمرد و توی دفترچه‌اش ثبت کرد؛ چهارده اسیر، همگی زن.تا شب همه‌ی فکر و خیال من این بود که با دختره آلیشیا چکار باید بکنم؟ چطور باید فراری‌اش می‌دادم و چیزی که هست؛ این کار چه عواقبی می‌توانست برایم داشته باشد؟ در نهایت هم به این نتیجه رسیدم که با موتور بروم دنبالش، سوارش کنم و نزدیک مواضع نیروهای مردمی ورشو که هنوز هم گوشه و کنار شهر مقاومت می‌کردند، رهایش کنم تا خودش را به جای امنی برساند.شب به هر ترتیبی بود توانستم از کمپ جیم بزنم و خودم را به کلیسا برسانم. موتور را خاموش و گوشه‌‌ای پنهانش کردم، چراغ قوه به دست داخل شدم و به سرعت خودم را اتاقک ناقوس رساندم اما خبری از آلیشیا نبود. قمقمه‌ام را همانجایی که پنهان شده بود، گذاشته و گردنبندش را که پلاکی به شکل کبوتری در حال پرواز داشت را هم دور گلوی قمقمه آویخته بود. سرخورده و ناامید پاگرد به پاگرد پایین آمدم و صدایش کردم، حتی محوطه‌ی کلیسا را هم گشتم و اجساد بعضا برهنه‌ی چند زنی را که صبح کشته شده بودند را هم بازبینی کردم اما خب، چیزی که هست؛ مشخصا آلیشیا آنجا را ترک کرده بود.وقت برگشتن به کمپ با خودم فکر می‌کردم؛ اگر روزی جنگ تمام شود، آیا خواهم توانست برگردم ورشو و آلیشیا را دوباره پیدا کنم؟ آیا تا آن موقع زنده می‌ماندم؟ اگر گلوله‌ای صاف می‌آمد و می‌خورد وسط پیشانی‌ام چه؟/ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-xqkgp3qcikmb  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-otpy7sgosvnc  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%8E%D8%B2%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-bokui1qic1ft </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 14:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| با غریبه‌ای حرف بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-xqkgp3qcikmb</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - فروردین 1400هنوز آشفته و ترسیده و گمگشته بودم اما بر اثر یک جور باور درونی اطمینان داشتم که اگر همین‌طور در مسیر رودخانه‌ی خشکیده پیش بروم، بالاخره به شهر خواهم رسید. چند صد متر جلوتر که دیگر رمق چندانی در پاهایم نمانده بود، کم‌کم صداهای ناهنجار مختص شهرها به گوش می‌رسید؛ دوره‌گردی سبزی تازه می‌فروخت، چند تا بچه دنبال هم می‌دویدند و بالای سرم تاپ و توپ راه انداخته بودند، اتومبیل‌های گذری بی‌حوصله بوق می‌زدند و بعضا به سرعت با صدای غرش اگزوزهای‌شان عبور می‌کردند، حتی صدای گوشخراش بریدن چیزی فلزی با آن ابزاری که نمی‌دانم اسمش چیست اما قبلا دیده‌ام که اَزش جرقه می‌جهد هم از ساختمان نیم‌ساخته‌ی کناری به گوش می‌رسید. کم‌کم متوجه شدم؛ خوابی که می‌دیدم قطع شده و حالا بیدار شده‌ام اما با این حال همچنان چشم‌هایم بسته بودند، نمی‌توانستم بازشان کنم؛ پلک‌هایم سنگین بودند انگار که روی‌شان شیره‌ای چسبناک ماسیده باشد. هوشیارتر که شدم به ذهنم رسید این سنگینی پلک‌ها مال آرامبخش قوی دیشب است که قبل از خواب خوردم. دست چپم را بالا آوردم و روی پلک‌هایم را مالیدم. کم‌کم توانستم چشم‌هایم را باز کنم، هر چند پلک‌هایم همچنان مقاومت می‌کردند؛ اولش همه چیز تار بود، آنقدر تار که تصور کردم هنوز گرگ و میش دَم طلوع است و تا خورشید بزند، می‌شود یک چُرت دیگر هم خوابید. دلم نمی‌خواست بیدار شوم اما ترجیح می‌دادم دوباره به ورطه‌ی آن خواب دلهره‌آور نیفتم؛ خواب گم شدنم در بیابانی بی‌آب و علف از اینها که توی فیلم‌های وسترن آمریکایی نشان می‌دهند. پلک‌هایم را که بیشتر مالیدم، اتاق خواب روشن‌تر شد. خورشید داشت سرسختانه با پرده‌ی آبی پشت پنجره می‌جنگید اما مطمئن بودم که از پس ضخامتش برنخواهد آمد. نگاهی به ساعت مچُی مستطیلی «سِیکو»ی قدیمی‌ام روی میز عسلی کنار تخت انداختم؛ نزدیک هشت بود. چرخیدم سمت مخالف و خب راستش از اینکه جای شوهره را خالی می‌دیدم، خوشحال شدم! حتما دیگر تن لَش‌اَش را برده بود سر کار. ملایم و بی‌قید دخترک را صدا کردم و وقتی جوابی نیامد، خیالم راحت شد. چند دقیقه‌ای توی تختخواب به این طرف و آن طرف غلتیدم و بدنم را کِش دادم، بعد نیم‌چرخی زدم و سرم را فرو کردم توی بالشت شوهره و عمیق نفس کشیدم؛ منِ درونم فریاد زد؛ «خیلی پَستی بهرام ...» و تازه این موقع بود که یاد نقشه‌ام افتادم. مثل برق گرفته‌ها پا شدم و سیخ نشستم توی جایم؛ بله، امروز وقتش است. امروز که روز محبوبم است، باید نقشه‌ام را عملی و کار را تمام کنم. امروز؛ پنجشنبه بیستم اردیبهشت انتقامی که مستحقش هستم را از شوهر عوضی‌اَم می‌گیرم.پا شدم و چرخی توی خانه زدم؛ دخترک خواب بود. از ذهنم گذشت؛ اگر پای او وسط نبود، خوب می‌دانستم چکار باید بکنم. رفتم جلوتر و گونه‌اش را بوسیدم. گیسوانش بوی عطر شوهره را می‌داد. از ذهنم گذشت؛ یعنی هنوز زندگی‌مان را دوست دارد؟ بغض گلویم را گرفت اما با بی‌رحمی پس‌اَش زدم و به خودم یادآوری کردم که باید خیلی قوی‌تر از اینها باشم، خیلی ... خیلی. با توجه به خریتی که امروز قرار بود اَزم سر بزند، لازم بود سخت‌تر باشم، سرسخت‌تر، بی‌رحم‌تر؛ حتی با خودم. سری به آشپزخانه زدم؛ عنتر خان حسابی از خودش پذیرایی کرده بود. در حالت عادی با این صبحانه‌ی مفصلی که برای خودش درست کرده بود و بساط ورزش و دمبل و ترازوی وزن‌کشی، باید صد بار از خواب می‌پریدم بابت دست و پا چُلفتی بودن و سر و صدا کردنش اما مشخص بود که تأثیر آرامبخشه عالی بوده است. به خودم سپردم بیرون رفتنی چند ورق دیگر اَزش بگیرم، شاید هم یک بسته‌ی کامل می‌گرفتم. یک بسته؟ یعنی داروخانه‌چی نمی‌گفت؛ &quot;خانوم این همه قرص آرامبخش رو می‌خواین چیکار ... مگه قصد خودکشی دارین؟&quot; که البته گوه خورده، به او ربطی ندارد اما قبول دارم که یک بسته زیاد است. همان چند ورق کفایت می‌کند. بی‌توجه به ریخت و پاش آن مرتیکه، پیچیدم سمت حمام؛ فرچه، کاسه، اُکسیدانِ نُه و رنگ موی «لورئال»م را از کابینت زیر روشویی برداشتم و نشستم روی در توالت فرنگی به ترکیب رنگ مو با اکسیدان.تا موهایم رنگ بگیرند از سر بی‌میلی و نوعی اجبار نهادینه شده خانه را جمع و جور کردم؛ در حالی که واقعا دلم می‌خواست کثافت‌کاری‌های شوهره را همانطور به حال خودش رها کنم، هر چند کار کردن کمکم می‌کرد بیشتر روی جزئیات نقشه‌ام فکر کنم. در ادامه صبحانه‌ی دخترک را آماده کردم و تا بیدار نشده، رفتم دوش گرفتم.آن‌طور که من خوشتیپ کرده بودم، بی‌گمان پای هر مردی برایم می‌لغزید و این، کارم را راحت می‌کرد، خصوصا که خوشگلی ذاتی و چشم‌های روشنم هم همیشه توجه زیادی جلب می‌کرده است. قبل از اینکه از خانه خارج شویم برای آخرین بار خودم را پای آینه قدی برانداز کردم و مطمئن شدم که امروز با مردی غریبه همبستر خواهم شد!دخترک را که سپردم به مهد کودک، بابای یکی از بچه‌ها چشمم را گرفت. دختره فکر کنم اسمش «هلیا» بود و معمولا با مادرش به مهد می‌آمد. با مادره چند باری سلام و احوالپرسی کرده بودم. شوهرش خوب چیزی بود؛ قد بلند و کت و شلواری. احتمالا یا رئیس بانک بود یا مدیرکلی، چیزی. خواستم بهش نخ بدهم اما یکهو به فکرم رسید؛ خوبیت ندارد شوهر آن زن بیچاره را از راه به در کنم، هر چه نباشد چشم توی چشم می‌شدیم و من دلم نمی‌خواست به خاطر یک انتقام ساده از همسر خیانتکارم، هر بار که زنه را می‌بینم، یاد خوابیدنم با شوهرش بیفتم. در نهایت تصمیم گرفتم بی‌خیال طرف شوم.چند تا خیابان را پیاده طی کردم تا حسابی از مهد کودک دخترک دور شوم و بعد یک‌وَری و همچین لَوند طور ایستادم کنار خیابانی عریض تا به اصطلاحِ این دختربچه‌های تازه‌بالغ «اُتو» بزنم! یکی دو نفری برایم بوق زدند اما چون مدل ماشین‌شان پایین بود، محل‌شان نگذاشتم. حالا که قرار بود در پاسخ به خیانت همسرم، متقابلاً بهش خیانت کنم و درست و حسابی اَزش انتقام بگیرم، ترجیح می‌دادم با یک آدم چشم و دل سیر بخوابم! چند دقیقه‌ای گذشت تا اینکه یک مرسدس بنز نقره‌ای خوشگل از این جدیدها که برقی هم هستند، کمی جلوتر از من توقف کرد. آنطور که توی فیلم‌ها دیده بودم، پشتم را کردم بهش و چند قدم در مسیر مخالف پیش رفتم. زیاد مطمئن نبودم به خاطر من ایستاده باشد اما خب وقتی دنده عقب گرفت، فهمیدم که خود جنس است! در این بخش از نقشه، لازم بود کمی بی‌توجهی نشان دهم و عقب و جلو بروم که طرف فکر نکند از این زن‌های پولی هستم. تا فرایند لازم را روی مرسدسیه پیاده کنم، چند اتومبیل دیگر هم به هوایم توقف کردند و یه نیمچه ترافیکی آن گوشه‌ی خیابان ایجاد شد؛ این همه مرد مشتاق، آن هم سر صبح که باید پی کار و زندگی‌شان باشند؟! برای اینکه به قول خواهرشوهره «تابلو» نشود، با عجله سوار همان مرسدس بنز نقره‌ای شدم و با یک جور پریشانی ساختگی گفتم: «لطفا هر چه زودتر منو ازاینجا دور کنید» و در ادامه پیاز داغ پریشانی‌ام را بیشتر کردم.طبق نقشه و بر اساس فیلم‌هایی که دیده بودم، طرف باید شروع می‌کرد به چاپلوسی تا من بتوانم اَزش امتیاز بگیرم و شرط و شروط بگذارم اما او فقط گفت: «کجا برم؟» که در جواب گفتم کمی جلوتر پیاده‌ام کند، چون قصدم از سوار شدن فقط این بوده که از آن موقعیت زننده نجات پیدا کنم. بعد هم شروع کردم در مورد هوسرانی مردهای جامعه و فساد اخلاقی ریشه دوانده در میان‌شان صحبت کردن. نگاهی طعنه‌آمیز بهم کرد و لبخند زد. ساده لباس پوشیده بود اما قشنگ معلوم بود که مایه‌دار است؛ مایه‌دارها شکل خاصی دارند. آنها هم مثل بقیه صورت‌شان را اصلاح می‌کنند، حمام می‌روند، نظیفند و مثل همین آقا پیراهن و شلوار می‌پوشند اما چیزی در کلیت‌شان وجود دارد که نشان می‌دهد با بقیه فرق دارند. وقتی اَزش خواستم کمی جلوتر نگه دارد و اَزش بابت لطفی که در حقم کرده، تشکر کردم، توجهی به خواسته‌ام نشان نداد؛ در عوض گفت:- عطر مرغوبی زدی، لباس‌هات همه مارک و اصلند و خب مشخصا روسپی نیستی، چون اضطراب داری. زنی با این مشخصات اونطور یه‌وَری کنار خیابون نمی‌ایسته فقط برای اینکه می‌خواد ماشین بگیره؛ یا خودش ماشین داره یا آژانس می‌گیره یا هم برای تاکسی‌ها دست تکون میده. اگه زنی با این مشخصات اونطور با لِنگ‌های باز کنار خیابون ایستاد، خب مشخصا دنبال طعمه‌ست ... دیگه بدگویی در مورد مردهای هوسران تُف سربالاست. اینجا موضوع عرضه و تقاضاست. اگر عرضه‌ای نباشه، تقاضاهای احتمالی هم در کار نخواهند بود.- هه ... متاسفانه دیدگاه‌تون ابزاریه؛ اون توی جنگل و بین حیواناته که ماده‌ها رفتار جذب کننده بروز میدن و نرها جذب میشن. در جوامع انسانی مفاهیم فرهنگی و اخلاقی گسترش یافته‌ای وجود داره که از بدو تولد بهشون یاد میده زن‌ها می‌تونن رفتارهای آزادانه داشته باشن، هر چند که برخی از این رفتارها اشتباه یا مغایر با هنجارهای موجود باشه. عرضه و تقاضا مفهومی متعلق به دنیای اقتصاد، بازار و کالاهاست ... زن‌ها کالا نیستند ... حالا هم بزنید کنار لطفا، چون می‌خوام پیاده شم ...مَرده حسابی جا خورد. یک خرمایه‌ی تقریبا میانسال که فکر می‌کرد به خاطر ماشین زیر پایش و احتمالا یک عالمه دارایی دیگر، می‌تواند هر جور نگاهی که دلش می‌خواهد به آدم‌ها داشته باشد. فهمیدم که زیر لب گفت: «شعر نگو بابا ...» اما در هر حال خودش را جمع و عذرخواهی کرد که منظوری نداشته و اجازه خواست مرا به مقصدم برساند. در حالت عادی ممکن نبود کوتاه بیایم اما چون حین اجرای نقشه‌ام بودم با کمی مماشات عذرخواهی‌اش را پذیرفتم و اَزش خواستم برود «پالادیوم» سمت «زعفرانیه» که گفت؛ اتفاقا خودش هم آن طرف‌ها کار دارد و بعد هم می‌رود خانه‌اش توی «ولنجک» و اگر مایل باشم، بهش ملحق شوم. خب؛ رسیده بودم به نقطه عطف اول نقشه‌ام؛ می‌رفتم به خانه‌اش و تمام اما چیزی نگفتم. راستش ترسیدم. یکهو به خودم آمدم و دیدم قضیه دارد جدی می‌شود و اگر کمی کوتاه بیایم، توی همین چند ساعت آینده دست‌های مردی غریبه تمام تنم را خواهد کاوید! چرا ترسیدم؟ مگر همین را نمی‌خواستم؟ مگر نمی‌خواستم به شوهره خیانت کنم و بسوزانمش تا بفهمد این فقط زن‌ها نیستند که باید زیر فشار خردکننده‌ی تحمل خیانت شریک زندگی‌شان له شوند؟ چرا، چرا، همین را می‌خواستم اما امروز نه ... امروز فقط شماره می‌گیرم ... و بی‌اختیار، انگار که بلند بلند فکر کنم، عبارت &quot;امروز فقط شماره می‌گیرم&quot; را بر زبان آوردم و مرد مرسدسیه هم شنید؛ به اندازه‌ی چند ثانیه سرش را چرخاند سمت من و یک جور عجیبی نگاهم کرد. برای اینکه قضیه را جمع کنم، تکرار کردم: «امروز نه ... امروز فقط شماره‌تون رو می‌گیرم ... شاید یه وقت دیگه» و بعد در مقابل اصرارش که من هم شماره‌ام را بهش بدهم، مقاومت کردم.توی طبقه‌ی سوم پالادیوم روی صاحب یکی از مغازه‌ها نظر دارم؛ مدت‌هاست. وقت‌هایی که با شوهره برای خرید یا گردش به آنجا می‌رویم به بهانه‌ی لباس دیدن، پشت ویترین مغازه‌اش می‌ایستم و سیر نگاهش می‌کنم. خیلی جذاب است لعنتی؛ پسرِ سفید و بور و قد بلند با شانه‌هایی پهن که قطعا خیلی از من کوچکتر است. خوش لباس است، یک عالمه مؤدبانه حرف می‌زند و چشم‌هاش مثل خودم رنگی است. یک بار غیرمستقیم نظر شوهره را در موردش پرسیدم. در واقع همینطور که ایستاده بودیم پشت ویترین و ظاهراً داشتیم لباس‌ها را نگاه می‌کردیم، خودم را زدم به بی‌تفاوتی و پرسیدم: «الان صاحب این مغازه همون پسره‌ست که نشسته پشت میز؟ توی این سن کم چطور این‌قدر سرمایه داره؟» و در ادامه برای اینکه رد گم کنم از پدرهای پولدار و آقازاده‌هایی حرف زدم که با اتکا به دارایی‌های پدرشان، ره صد ساله را یک شبه طی می‌کنند. شوهره چشم ریز کرد و پرسید: «کدومو میگی؟ اون بچه خوشگله؟...» و خب دیگر بقیه‌ی حرف‌هایش را نشنیدم. بچه خوشگل؟ یعنی با این برچسب، تحقیرش کرد؟ در این که پسره مثل ماه خوشگل بود، بحثی نیست اما از اینکه با لحنی تحقیرآمیز او را بچه خوشگل خطاب کرده بود، هیچ خوشم نیامد.پشت ویترین مغازه‌اش ایستاده بودم و داشتم براندازش می‌کردم. تنها بود. تصمیم گرفته بودم بروم داخل و باهاش آشنا بشوم. امروز فقط شماره‌اش را می‌گرفتم و چند روز دیگر، شاید همین پنجشنبه‌ی بعدی باهاش می‌خوابیدم. اگر زن داشت چی؟ اولاً که بهش نمی‌خورد زن داشته باشد، بعدش هم مگر آن زنیکه‌ای که با شوهر تُخمی من می‌خوابد به من فکر کرده که من دغدغه‌ی متأهل بودن یا نبودن پسره را داشته باشم؟ احساس می‌کردم صورتم داغ شده و اَزش حرارت ساطع می‌شود. از من بعید بود به خاطر رویارویی با یک جوجه پسر اینطور استرس بگیرم. هر طور بود رفتم داخل و سر صحبت را باهاش باز کردم؛ اینکه خیلی می‌آیم پاساژ اما هیچ‌وقت نشده که اَزش خرید کنم، چون پشت ویترین که می‌ایستم و نگاهم بهش می‌افتد، خریدن کردن از یادم می‌رود. پسره اولش کمی جا خورد اما خیلی زود نخ را گرفت و دو تایی چند دقیقه‌ای لاس زدیم. گفت که امروز پنجشنبه است و کم‌کم پاساژ شلوغ خواهد شد. در واقع منظورش این بود که &quot;یا برو سر اصل مطلب یا بزن به چاک&quot; و من تصمیم گرفتم بروم سر اصل مطلب. لابلای تعاریفی که اَزش می‌کردم، پرسیدم؛ دوست دختر دارد یا نه که گفت؛ یکی هست اما زیاد جدی نیست. اَزم پرسید؛ آیا عاشق شده‌ام که گفتم؛ نه، فقط اَزش خوشم آمده: «در این حد که یه تایم کوتاهی با هم باشیم و بعد هر کی بره سرِ زندگی خودش» که خب آن‌طور که من روی عبارت «سرِ زندگی خودش» تاکید کردم، پسره گرفت که متأهلم. این را پرسید و من هم تأیید کردم. بعدش دوباره پرسید؛ تا کجا قرار است پیش برویم و من جواب دادم: «تا تهش ... اما فقط یه تایم کوتاه ...» و خب بدین ترتیب دومین شماره‌ی آن روز را هم گرفتم و از مغازه‌اش زدم بیرون.دلم قهوه می‌خواست اما نه قهوه‌های سردستی کافی‌شاپ‌های پالادیوم را؛ دلم قهوه «لمیز» می‌خواست و این است که یک تاکسی دربست گرفتم و راهی شدم سمت میدان «ونک» همیشه شلوغ. دور میدان چشمم که به دادگاه خانواده افتاد، بدنم لرزید و چهره‌ی بی‌گناه دخترک آمدم جلوی چشمم. خودم را جمع کردم و وارد کافه شدم. حسابی شلوغ بود و جا گیر نمی‌آمد، اینست که رفتم سر میز مردی که کله‌اش را کرده بود توی «لپ‌تاپ» و تند تند مشغول تایپ کردن بود، گلویی صاف کردم و اَزش اجازه خواستم که سر میزش بنشینم. سری تکان داد و &quot;خواهش می‌کنم&quot;ی گفت و کمی خودش و وسایلش را جمع و جور کرد. موهایش یک عالمه فر بود، ته‌ریش داشت و عینکی گُنده با قاب مشکی هم به چشم زده بود. بهش نمی‌خورد بیشتر از سی سال داشته باشد. وقتی تایپ می‌کرد، حلقه‌ی طلایی نگین‌دار توی انگشت متأهلی‌اش مدام به چشمم می‌آمد. با احتیاط اَزش پرسیدم: «شما نویسنده‌این؟» و آماده بودم که اگر برخورد سردی کرد به روی خودم نیاورم. سر بلند کرد و با آرامشی رشک‌برانگیز توضیح داد که نویسنده نیست، بلکه ژورنالیست است. ژورنالیست یعنی خبرنگار؟ باز توضیح داد که در واقع خبرنگار به مفهوم کسی که می‌رود و خبر تهیه می‌کند نیست، بلکه بیشتر ستون‌نویس است، تحلیلگر، یادداشت‌نویس. بی‌اختیار «آهان» بلندی گفتم و دوباره اَزش پرسیدم؛ حالا چی دارد می‌نویسد؟ باز با حوصله توضیح داد که از صبح توی همین دادگاه خانواده‌ی دور میدان بوده و دارد یک گزارش تحلیلی برای روزنامه‌اش تهیه می‌کند که فردا منتشر خواهد شد. اسم روزنامه و صفحه‌ای که گزارشش در آن چاپ خواهد شد را هم بهم گفت که توی دفترچه‌ی یادداشت «پاپکو»ام نوشتم. نوشتم، چون می‌خواستم بهش نشان دهم موضوعش برایم اهمیت دارد و بدین ترتیب طرف جذب شود. دفترچه را بستم و گذاشتم روی میز. بااختیار و حساب‌شده از دهانم پرید که «چرا مردها همش به زن‌هاشون خیانت می‌کنند که کار به طلاق بکشه؟» و او همان‌طور فیلسوفانه تشریح کرد که خیانت موضوعی دو طرفه است و صرفا این‌طور نیست که فقط مردها خیانت کنند، بعدش هم طلاق‌ها معمولا دلایل وحشتناک‌تری هم دارد: «اینطور که من بررسی کردم، طلاق‌هایی با موضوعات مالی خیلی بیشتر از خیانت و این چیزاست» و باز به تایپ کردن ادامه داد. دوباره اَزش پرسیدم؛ آیا خودش هیچ‌وقت به زنش خیانت نکرده که قاطع گفت نکرده و از پس همین یکی هم به زور برمی‌آید! بی‌محابا گفتم: «یعنی اگه همین الان یه زن خوشگل و سکسی روبروت نشسته باشه و اَزت بخواد باهاش بری خونه‌ش یا ببریش خونه‌ت ... جوابت قطعا نه خواهد بود؟» که با همان حالت شاخ درآورده جواب داد:- الان دارین بهم پیشنهاد میدین؟- مرد شنیدن چنین پیشنهادی هستی؟سر تکان داد و با لبخندی حکیمانه گفت: «مردونگی نمی‌خواد که ... نامردی می‌خواد.» و با چشم‌های سگ‌توله‌اش زُل زد توی چشم‌هایم. گفتم: «شوهر من که ظاهرا خیلی وقته نامردش بوده ... حالا زنش هم می‌خواد تلافی کنه ... پایه‌ای؟» که خب این بار رسماً برق از سرش پرید. گفت:- خانوم گرفتی ما رو؟ دوربین مخفیه؟- نه گرفتمت و نه دوربین مخفیه ... فقط یک بار انجامش می‌دیم؛ روز و جاش رو هم من تعیین می‌کنم.در ادامه دوباره دفترچه یادداشت را از روی میز برداشتم، صفحه‌ی سوم را باز کردم و زیر اطلاعات مربوط به روزنامه‌اش نوشتم؛ «ژورنالیست - مو فرفری - کافه لمیز» و اَزش خواستم شماره‌اش را بهم بگوید. مثل یک پسر خوب شماره‌اش را داد و بیشتر از آن وقت من و خودش را نگرفت.از کافه که زدم بیرون، نگاهی به ساعت مچُی مستطیلی سِیکوی قدیمی‌ام انداختم؛ هنوز چند ساعتی وقت داشتم، اینست که تصمیم گرفتم میدان ونک را رو به بالا قدم بزنم تا پارک «ملت» و آنجا هم مورد مناسبی پیدا کنم، شماره‌اش را بگیرم و بعد دیگر بروم مهد سراغ دخترک و سر آخر هم خانه. هوای اردیبهشت همیشه محشر است؛ نه سر صبحش آن‌قدر سرد می‌شود که تنت را بگزد و نه مثل الان سر ظهرش آنقدر گرم که گُر بگیری. راه می‌رفتم و سخاوتمندانه اجازه می‌دادم نسیمِ باردار و دلپذیر اردیبهشت با گیسوانم بازی کند و دل رهگذران را ببرد. پارک ملت چون نزدیک‌ترین پارک به خانه‌ی ماست، اینست که سوراخ سُنبه‌هایش را خوب می‌شناسم. سمت زیرگذرها نباید می‌رفتم، چون معمولا پاتوق جوانان شکست خورده و مواد فروش‌هاست. آن طرف سمت دریاچه هم مناسب نیست؛ علاوه بر توی چشم بودن، هر کی از هر جای شهر می‌رسد، ناخودآگاه سر از آنجا در می‌آورد اما برعکس، قسمت شمالی که میزهای شطرنج و آلاچیق‌ها قرار دارند، جایی است که معمولا آدم‌های درست و حسابی تردد می‌کنند. توی یکی از همین آلاچیق‌ها بود که با آقای «ف» آشنا شدم؛ متشخص، در انتهای میانسالی، ترکه‌ای با موهای مجعد و یک عالمه شبیه «بهروز وثوقی» بود. شلوار کتان سورمه‌ای با تی‌شرتی بنفش پوشیده و یک کاپشن بهاره‌ی مارک «فیلا» هم تنش کرده بود. نشسته بود به کتاب خواندن و فلاسک چایی با کمی تنقلات هم کنار دستش بود. داشت سیگار می‌کشید و این فرصت خوبی بود که به بهانه‌ی فندک بهش نزدیک شوم. با خوشرویی سیگارم را روشن و دعوت کرد یک استکان چایی میهمانش باشم که بلافاصله پذیرفتم.سیگارهای‌مان را در سکوت کشیدیم و او کتابش را گذاشت کنار و مشغول ریختن چایی شد، همزمان از تنقلاتش هم بهم تعارف کرد. دو تا پسته برداشتم و اَزش تشکر کردم. خودش را معرفی کرد، چایی را گذاشت کنار دستم و گفت:- شما هم مثل من از کار فرار کردین اومدین اینجا؟- چطور مگه؟- خب من خودم پنجشنبه‌ها از بیمارستان می‌زنم بیرون و میام چند ساعتی اینجا می‌شینم، بعد میرم رستواران گیلکی خیابون بغلی از خجالت چربی و کلسترولم در میام و باز دوباره برمی‌گردم بیمارستان. این کار هر پنجشنبه‌امه ... پنجشنبه‌ها روز محبوبمه ... یه جوریه، هیچ شبیه شنبه تا چهارشنبه نیست. پنجشنبه‌ها سرخوش‌ترم.بهش گفتم که پنجشنبه‌ها روز محبوب من هم هست. ادامه داد: «فکر کنم بازم زود قضاوت کردم. از تیپ و لباس‌هاتون حدس زدم مال یکی از این شرکت‌های تجاری اطراف باشین ... دارم روش کار می‌کنم» و وقتی دید من تعجب کردم، پی حرفش را این‌طور گرفت که «زود قضاوت کردن رو می‌گم. خیلی سخته اما سعی می‌کنم پیش‌داوری نکنم آدم‌ها رو» که برایش روشن کردم توی هیچکدام از شرکت‌های آن اطراف کار نمی‌کنم. گفتم: «اومدم یکی رو پیدا کنم و باهاش به شوهرم خیانت کنم ... یه جور انتقامه ... اون مدت‌هاست داره با یه زن دیگه بهم خیانت می‌کنه و خب حالا نوبت منه» و رویم را برگرداندم تا اشکی که داشت توی چشمم حلقه می‌بست را نبیند. با یک جور بی‌تفاوتی غیرمعمول گفت: «چایی‌تون سرد نشه» و خودش جرعه‌ای از چایی‌اش نوشید. استکان بلوری دهان‌گشاد کنارم را برداشتم و بین دو تا دست‌هایم نگه داشتم. گرمای ملایم و لذت‌بخشی داشت. نمی‌دانم چرا اما بی‌اختیار به حرف افتادم که از خودم بدم می‌آید؛ از اینکه زنی هستم که شوهرش بهش خیانت کرده از خودم بدم می‌آید؛ از اینکه ماه‌هاست شوهر تن‌پرورم به ورزش علاقه‌مند شده و دنبال آب کردن شکم بی‌صاحاب مانده‌اش است از خودم بدم می‌آید؛ از اینکه وقتی هفته‌ی پیش به طور تصادفی گفت‌وگوی جنسی او و معشوقه‌اش را توی گوشی‌اش دیدم و به جای اینکه بزنم توی دهانش، هیچ نگفتم از خودم بدم می‌آید؛ از اینکه شب‌ها خواب نداشتم و وقتی آن الدنگ خواب بود «چَت»‌های‌شان را می‌خواندم و تحقیر می‌شدم از خودم بدم می‌آید؛ از اینکه از سر صبح مثل هرزه‌ها دوره افتاده‌ام و شماره‌ی مردها را جمع می‌کنم از خودم بدم می‌آید و گفتم و گفتم و گفتم تا بالاخره بغضی که مدت‌ها راه گلویم را بسته بود، ترکید و اشک‌هایم بی‌امان جاری شدند.دو ساعتی برای آقای ف حرف زدم، همه چیز را برایش تعریف کردم؛ نه فقط از زندگی زناشویی‌ام با شوهره و چالش‌هایی که بین‌مان وجود دارد، بلکه از مادرم که یک دیکتاتور واقعی است و هیچگاه فرصت ابراز وجود بهم نداده، حتی با وجود اینکه خودم سال‌هاست مادر شده‌ام. از ازدواج زودهنگامم آن هم وقتی که تازه بیست‌ویک سالم شده بود و هنوز آنچنان که باید طعم زندگی را نچشیده بودم؛ چرا؟ چون مامان معتقد بود طرف پولدار است و از این شانس‌ها فقط یک بار در زندگی برای هر آدمی پیش می‌آید، تازه اگر پیش بیاید. برای آقای ف حرف زدم؛ از آرزوهایی گفتم که همه‌ی نوجوانی‌ام صرف پروریده شدن‌شان شد تا در جوانی برآورده شوند اما تا به خودم بجنبم باید شوهرداری می‌کردم و هنوز از او فارغ نشده، دخترکم به دنیا آمد. همیشه دلم می‌خواسته رانندگی یاد بگیرم، دوست داشته‌ام برای یک بار هم که شده تک و تنها به سفری جاده‌ای بروم و ماه‌ها هیچکس هیچ خبری اَزم نداشته باشد. گرافیک خواندم که شرکت خودم را راه بیندازم و مثل خیلی از زن‌هایی که توی جامعه می‌بینم، مستقل باشم، ارزش و جایگاه اجتماعی پیدا کنم اما تهش چی شد؟ دارم می‌رسم به سی سالگی و جایگزین همه‌ی آرزوهایم مردی شده که مثل آب خوردن بهم خیانت می‌کند و حتی این‌قدر شجاعت و وجودش را ندارد که بیاید توی رویم بایستد و بگوید که دیگر مرا نمی‌خواهد. بگوید که دلش زن دیگری را خواسته تا دست‌کم بتوانم بروم یقه‌ی مادر پلیدم را بگیرم که دیدی پول خوشبختی نیاورد؟آقای ف به ناهار دعوتم کرد؛ توی همان رستوران گیلکی که تعریفش را کرده بود اما دعوتش را رد کردم. حالم خراب بود. احساساتی شده بودم. آقای ف همین‌طور که داشت وسایلش را جمع می‌کرد، گفت: «توی حرفاتون گفتین که امروز از سه تا مرد مختلف شماره تلفن گرفتین برای اینکه بعداً به یکی‌شون زنگ بزنین و باهاش از شوهرتون انتقام بگیرین. خب حالا که باید از هم جدا بشیم، فکر می‌کنم من هم به اندازه‌ی اونا حق داشته باشم که بهتون شماره بدم» و اَزم قلم و کاغذ خواست. سرخورده و وا رفته، دفترچه یادداشت و خودکار آبی مارک «بیک» ته کیفم را بهش دادم. بدون اینکه حتی سعی کند نظری به شماره‌های آن سه مرد دیگر بیندازد، توی صفحه‌ای تازه و یکدست سفید شماره تلفنی نوشت و زیرش اضافه کرد؛ «جناب دکتر داریوش پیرنیا»، بعد یک خط عرضی کامل کشید و زیرش شماره‌ای دیگر نوشت و باز زیر شمارهه اضافه کرد؛ «خانوم دکتر فرانک گیویان» و دفترچه یادداشت و خودکار را بهم برگرداند. آقای ف گفت:- یادتون باشه؛ راز فرو نریختن در وسیع بودنه. هر چقدر وسیع‌تر باشین در واقع قوی‌ترید.- منظورتون چیه؟آقای ف لبخندی زد و ادامه داد:- مهم نیست. شماره‌هایی که براتون نوشتم، بالایی شماره‌ی یه روانکاو حاذقه که خیلی می‌تونه کمک‌تون کنه. اول به ایشون مراجعه می‌کنید و بعد هر وقت زمانش رسید، بهتون میگه برید پیش اون خانومه که شماره‌شو پایین‌تر نوشتم. اون خانوم همسرشه و زوج‌درمانی می‌کنه. مطمئن باشین این دو تا بهترین شماره‌هایی‌ست که امروز گرفتین. قول میدم خیلی به کارتون بیاد ...- روانکاو؟ روانکاو برای چی؟آقای ف سیگاری روشن کرد، کیسه‌ی وسایلش را دست گرفت و در حالیکه بی‌خداحافظی می‌رفت، گفت: «کمکتون میکنه از شوهرتون انتقام بگیرین ... و همین‌طور از مادرتون ... قول میدم» و رفت، بی‌اینکه حتی یک بار برگردد و پشت سرش را نگاه کند.با دخترک که برگشتم خانه، احساس خیلی بهتری داشتم. سبک‌تر شده و با وجود اینکه همچنان پریشان بودم اما دست‌کم احساس خفگی نمی‌کردم. بچه را نشاندم پای کارتون و خودم دراز کشیدم روی کاناپه به بررسی عملکرد امروزم. از اینکه نقشه‌ام به طور کامل عملی نشده بود، احساس دوگانه‌ای داشتم. از خودم پرسیدم؛ اگر الان زنی بودم که با مردی غریبه هم‌آغوش شده است، چه حسی به خودم داشتم؟ شماره‌هایی که جمع کرده بودم را از نظر گذراندم و به شخصیت هر کدام‌شان فکر کردم، همین‌طور به این هم فکر کردم که امروز خودم را بدجوری به مخاطره انداخته بودم. به همصحبتی با آقای ف هم فکر کردم که چه گوش شنوایی داشت و چقدر حرف زدن باهاش خوب بود. دو دل بودم که آیا به توصیه‌اش گوش بدهم یا نه اما خب راه بهتری هم به نظرم نمی‌رسید. با این امید که روانکاوه خودم را زیر سوال نبرد و طرف مردها را نگیرد، زنگ زدم به دفترش و از خانم منشی وقت گرفتم، بعد آدرس را پرسیدم و توی دفترچه‌ی یادداشت پاپکواَم زیر شماره‌هایی که آقای ف برایم نوشته بود، یادداشتش کردم. قبل از قطع کردن تلفن، خانم منشی تاکید کرد که شنبه سر ساعت آنجا باشم./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF-dlryzp9ajhlq  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-k5pwajutt11n  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-zz5r8571dqmu </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 11:57:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| چراغ‌های خانه‌ام روشن‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF-dlryzp9ajhlq</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - اسفند 1399خانه‌ام تاریک است؛ تاریک که می‌گویم نه به معنای مطلق آن، بلکه منظورم شکل معمولش است، یعنی اینجا که دراز کشیده‌ام روی کاناپه و همزمان که با نوک سبیل نازک و جوگندمی‌ام ور می‌روم، دارم توی کانال‌های مختلف تلگرامی وِل می‌چرخم، فقط چراغ‌های هالوژن کم‌جان دور سقف آشپزخانه و چراغ مخفی بنفش رنگ دور تا دور سالن پذیرایی روشن‌اند؛ ریسه‌های چینی مزخرف! همسایه‌ی طبقه‌ی بالا میهمان دارد. همسایه‌ی طبقه‌ی بالا هم که همیشه میهمان دارد، حتی این وقت سال که شب عید است و قاعدتا باید گرم خانه‌تکانی باشند؛ حدس می‌زنم پدر و مادر «مینو» خانوم و خانواده‌ی خواهرش باشند. خواهرش «سیما» شوهر خوش‌مشرب و حرافی دارد به نام «مهران» با دو پسربچه که وقتی با پسر مینو خانوم یک‌جا می‌افتند، آتش می‌سوزانند. پسر مینو خانوم چند سالی از بچه‌های خواهرش کوچکتر است. خود مینو خانوم یک سالی بزرگتر از خواهرش است اما دیرتر از او ازدواج کرده و اینست که سن تنها فرزندش از خاله‌زاده‌هایش کمتر است. اینها یک خواهر سومی هم دارند به نام «نوشین» که باز بزرگتر از دو تای دیگر است و اینطور که «منوچهر» شوهر مینو خانوم برایم گفته در کانادا زندگی می‌کند؛ بدین ترتیب نوشین یک سال از مینو خانوم و دو سال از سیما بزرگتر است. باز بر اساس تعریف‌های منوچهر؛ این سه تا خواهر در واقع شیر به شیر بوده‌اند، یعنی پدر و مادرشان هر سال بچه درست کرده‌اند به امید اینکه پسردار شوند و بعد که سه تا دختر پشت هم آورده‌اند به این نتیجه رسیده‌اند که بهتر است عملیات را روی همان سومی که سیما باشد، متوقف کنند.توی این سه سالی که همسایه‌ایم، هیچ‌وقت نوشین را توی دورهمی‌های‌شان ندیده‌ام. همین‌قدری اَزش می‌دانم که خیلی سال پیش اینترنتی عاشق یک مرد کانادایی می‌شود و می‌رود آن سر دنیا باهاش ازدواج می‌کند اما خب زندگی‌شان زیاد دوام نمی‌آورد. گویا چند سالی است که جدا شده‌اند و بچه ‌هم ندارد؛ بقیه‌شان یعنی پدر و مادر مینو خانوم، سیما و شوهرش زیاد می‌آیند و می‌روند و از سر همین رفت و آمد مداوم و خب رفاقتی که با منوچهر دارم، آشنا شده‌ایم با هم و سلام و علیک داریم. وقتی به ساختمان ما آمدند، مینو خانوم پا به ماه بود؛ «شایان» را همین‌جا به دنیا آورد. در واقع آپارتمان‌شان را از خودم خریده‌اند. چند سال پیش دو تا خانه‌ی کلنگی کنار هم را مفت خریدم و کوبیدم و یک ساله ساختمان را ساختم. همه‌ی کارهایش را هم خودم کردم از نقشه‌کشی تا اجرا و نظارت. همیشه دوست داشتم لابلای این همه ساخت و ساز، چیزی هم بسازم برای خودم و جوری بسازمش که بشود تا پایان عمرم را با آسایش تویش بگذرانم، اینست که با همه‌ی ساختمان‌های اطراف فرق دارد؛ شخصی‌ساز است به قول معروف.داستان آشنایی‌ام با منوچهر به قبل از همسایگی‌مان برمی‌گردد؛ خانه‌ی پدری‌اش را مشارکتی ساختیم. آن موقع هنوز مجرد بود و رفاقتی نداشتیم؛ رابطه‌مان بیشتر کاری بود. خودش از سرشناسان بازار تایرفروش‌هاست اما توی هر چیزی که بشود خرید و فروخت و دلالی کرد، دست دارد. تا حدود یک سال بعد از اینکه خانه‌ی پدری‌اش را ساختیم، خبری اَزش نبود تا اینکه تماس گرفت و آشنایی داد و یک پروژه‌ی تجاری پیشنهاد کرد. توی این مدت ازدواج کرده بود؛ با همین مینو خانوم. گفت که با هم‌صنفانش پول روی هم گذاشته‌اند و جایی را توی همان بازار خریده‌اند و می‌خواهند پاساژ بزنند. پروژه، پروژه‌ی نان و آبداری بود. کار را قبول کردم و در اِزای حق دلالی‌اش آپارتمان طبقه‌ی بالا را به نامش زدم؛ رفیق شده بودیم دیگر.وقتی اسباب‌کشی کردند، من سفر بودم و بعد که برگشتم، گلی و هدیه‌ای گرفتم و چشم‌روشنی بردم خانه‌شان. اولین بار بود که مینو خانوم را می‌دیدم؛ دلم لرزید و جوری که هیچ از خودم انتظار نداشتم، محجوب شدم. دست خودم نبود اصلا. حواسم به حریم‌ها و حرمت‌ها بود اما مهرش بدجوری به دلم نشست و کاری هم از من برنمی‌آمد؛ خانوم بود واقعا. بعدترها فقط توی آسانسور یا جلوی در ورودی می‌دیدمش و سلام و احوال‌پرسی معمول. آن اوایل یکی دو بار به خانه‌شان رفتم اما بازدیدم را پس ندادند و کم‌کم حالی‌ام شد که مینو خانوم اگرچه عاشق میهمانی گرفتن و این چیزهاست اما از رفیق‌بازی خوشش نمی‌آید و ترجیح می‌دهد پای رفقای شوهرش به خانه‌اش باز نشود.وقت شام خوردن‌شان که می‌شود، بسته‌ی سیگار و فندکم را برمی‌دارم و می‌روم توی تراس می‌نشینم به سیگار کشیدن و گوش دادن به صداهایی که از طبقه‌ی بالا می‌آید؛ شوهر خواهره باز خالی می‌بندد و مجلس را گرم می‌کند. زن‌ها توی آشپزخانه دوره گرفته‌اند و دارند بساط شام را آماده می‌کنند. صدای خنده‌ی منحصربفرد و جذاب مینو خانوم هر چند دقیقه یک بار به گوش می‌رسد و هر بار من با اینکه از ذهنم می‌گذرد؛ «چه دل خوشی داره» از اینهمه سرزندگی و شوری که در وجود این زن است، لذت می‌برم. سیما خواهر مینو خانوم پدرش را خطاب قرار می‌دهد که «بابا جون برای شما ماست می‌ریزم، سالاد نخوری ها» و شوهرش اعتراض می‌کند که «بذار بخوره بابا ... یه شب که هزار شب نمیشه ...» اما هنوز حرفش تمام نشده، یکی بهش می‌توپد. بحث بالا می‌گیرد و همهمه می‌شود و در نهایت سیما در پایان جمله‌ای نامفهوم با یک «... همین که گفتم» بلند قدرت نفوذش را به دیگران دیکته می‌کند.کم‌کم به بخش محبوب من نزدیک می‌شوند؛ دور میز نشسته‌اند به شام خوردن و گپ زدن و تعارف کردن. صدای لعنتی قاشق و چنگال‌هایی که در برخورد با ظرف‌ها سمفونی با هم بودن را به اوج می‌رسانند، مسخم می‌کند. مینو خانوم از همه چیز برای همه می‌کشد: «مامان از این کشک بادمجونه بچش ببین خوب شده ... پسرا ژله هم هست ها اما به شرط اینکه غذاتونو کامل بخورین ... بابا جون برنج خواستی بکشی از اون دیس کوچیکتره بکش، برات جداگونه کم‌روغن درست کردم ... آقا مهران از این کتف سوخاری‌ها بذارم براتون؟ ... وا، آبجی برس به شوهرت دیگه داره برنج خالی می‌خوره ... عزیزم تو چیزی نمی‌خوای؟ قورمه‌م همونطوری شده که دوست داری ها ...» و همین‌طور دور هم می‌گویند و می‌شنوند و می‌خندند. در ذهنم همه چیز به یک واژه ختم می‌شود؛ خانواده؛ این بی‌همتای بی‌بدیلِ آرامش‌بخش. خانواده یعنی همه چیز؛ بدون شک، خانواده یعنی همه چیز.بچه که بودم خانه‌ی کاهگلی بزرگ و حیاط‌دار پدربزرگم توی «بم» همیشه همین‌طور پر از میهمان بود. میهمان که نمی‌شد گفت البته؛ خودی‌هامان بودیم؛ ما و عموها و عمه‌ها و بچه‌های‌شان تا اینکه زد و زلزله بیشتر از نیمی از آنها را به خاک سپرد. من آن موقع همین‌جا توی «تهران» درس می‌خواندم و همزمان کار هم می‌کردم و اتفاقا چند ماهی بود که با همسر سابقم آشنا شده بودیم؛ تازه تازه شده بود دوست دخترم. از خانواده‌ی ما فقط پدرم زنده ماند که بعد از چند سال سکته کرد و مُرد و برادر کوچکترم که ازدواج کرد و رفت شهر همسرش «مشهد» و چه بشود که چند سال یک بار همدیگر را ببینیم. با این حساب؛ درسم که تمام شد تا بخواهم به خودم بجنبم، ازدواج کرده و توی همین تهران ماندگار شده بودم. زلزله خانواده‌‌ام را از هم پاشید، خانواده‌های‌مان را از هم پاشید؛ خانواده یعنی همه چیز.قبل‌ترها اسفند ماه طعم ویژه‌ای برایم داشت؛ همه چیز دیگرگون بود، لذت می‌بردم از هوا، آدم‌ها که در جوش و خروش بودند، خانه‌ها که پرده‌های‌شان را می‌گرفتند برای خانه‌تکانی، درخت‌ها که جوانه‌های‌شان دل می‌برد، گل‌فروشی‌ها که شمعدانی‌ها را می‌چیدند کنار یک عالم گل‌های بهاری دیگر جلوی مغازه، بانک‌ها که مدام پر و خالی می‌شدند از مردمی که اصرار داشتند شب عیدی یک عالمه پول نقد توی دست و بال‌شان باشد، حتی اگر قرار بود بعد از عید همان پول‌ها را دوباره به بانک‌ها برگردانند، خیابان‌ها که به شکل دیوانه کننده‌ای پرترافیک‌تر از همیشه می‌شد و پیاده‌روهای پر از دستفروش؛ دستفروش‌هایی که همه چیز می‌فروختند به آدم‌هایی که شب عید همه چیز می‌خریدند. قبل‌ترها اسفند ماه یاد عاشقانه‌هام می‌افتادم اما خب بعدتر که آرشیتکت‌تر شدم و کلی ساختمان ساختم و پول روی پول گذاشتم و حواسم پرت شد به صفرهای حساب بانکی‌ام، دیدم که ای دل غافل؛ چند تا اسفند ماه آمده و رفته و من هیچ نفهمیده‌ام از آن همه زیبایی؟هنوز توی تراس نشسته‌ام و غرق تنهایی خویشم؛ با خودم می‌اندیشیدم کاش زن سابقم ترکم نمی‌کرد، کاش می‌توانست مرا ببخشد، کاش آن حماقت اَزم سر نمی‌زد، کاش روی زندگی‌ام ریسک نمی‌کردم، کاش زمان به عقب برمی‌گشت؛ به سال‌ها پیش که زنم مُچم را با معشوقه‌ام گرفت و اَزم جدا شد. حالا که دنیا دیده‌تر شده‌ام و پخته‌تر، تازه فهمیده‌ام که نباید می‌گذاشتم برود؛ شده با التماس باید نگهش می‌داشتم و دنیایم را به پایش می‌ریختم، بچه‌دار می‌شدیم؛ خانواده می‌شدیم. خانواده یعنی همه چیز.صدای خنده‌ی دلربای مینو خانوم رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. چیزی به سرعت از ذهن و دلم می‌گذرد؛ &quot;خوش به حال منوچهر که چنین زنی دارد.&quot; اما چطور این اندیشه از وجودم گذر کرد؟! یعنی دارم حسادت می‌کنم؟ جا می‌خورم از احوال خودم! نه، نه، مطمئنم که حسادت نیست؛ حتی دوست ندارم غبطه بخورم به بالایی‌ها. ته دلم را صاف می‌کنم و خوب می‌گردم؛ می‌بینم انصافا تنها حس پررنگی که دارم لذت بردن از این همه زیبایی است. برای‌شان خوشحالم و قاعدتا خوب می‌دانم که هیچ زندگی بی‌نقصی هم وجود ندارد. آنها هم بالاخره مشکلات خودشان را دارند اما خب همین که وقتی با همند، این‌قدر حال‌شان خوب است، دیگرانی مثل مرا هم زیبا می‌کند. مینو خانوم دارد مانده‌ی غذاها را برای میهمانانش بسته‌بندی می‌کند تا با خودشان ببرند و همزمان برای سیما تحلیل می‌کند که نوشین تصمیم درستی گرفته که می‌خواهد برگردد ایران و ماندگار شود. سیما در تایید حرف‌های او می‌گوید: «سخته غربت واقعا، خصوصا که تنها هم باشی. باز تا وقتی اون الدنگ کانادایی بود، سرش گرم بود آبجیم ...» و مینو خانوم پی حرفش را می‌گیرد: «حالا مطمئنی کار و باراشو کرده؟» و بعد سیما با جزئیات تشریح می‌کند که از شرکتی که تویش کار می‌کرده، بیرون آمده، خانه‌اش را هم باید تا چند روز دیگر تحویل بدهد و دیگر خب خودش است و دو سه تا چمدان.***درِ آپارتمانم را که به رویش باز کردم، اول به نظرم رسید مینو خانوم است. همان شکلی بود دقیقا؛ قد کوتاه، چشم‌های نسبتا درشت و پیشانی بلند که کمی هم برجسته بود با طره‌های موی خرمایی‌اش که از دو طرف صورتش آویزان بودند. گفت: «سلام، سال نوتون مبارک. من نوشین هستم، خواهرزن آقا منوچهر و شما هم باید آقای عیش‌آبادی باشین ... خسرو خان ... درسته؟» و خواست که اگر اجازه می‌دهم داخل شود و چند دقیقه‌ای وقتم را بگیرد! خب معلوم است که حسابی جا خورده بودم و بُهت از صورتم می‌بارید. در طول تمام آن دقایقی که اَزش پذیرایی می‌کردم، لبخند محوی به لب داشت و منتظر بود بنشینم که بالاخره نشستم و او رشته‌ی کلام را به دست گرفت. گفت که متوجه است از دیدنش جا خورده‌ام و بابت این موضوع عذرخواهی کرد. راحت و بی‌تکلف رفتار می‌کرد، انگار که سال‌هاست مرا می‌شناسد یا مثلا دارد از فروشگاه خرید می‌کند. گفت: «چهل‌ویک سالتونه، آرشیتکت هستین، یک بار قبلا ازدواج کردین و جدا شدین و از خانواده هم فقط یه برادر دارین که توی مشهد زندگی می‌کنه ... درسته؟» که تایید کردم و او ادامه داد که اساسا فردی منطقی است و سن و سالش خیلی وقت پیش از دوره‌ی قایم شدن توی پستو و منتظر خواستگار نشستن گذشته است، پس می‌رود سر اصل مطلب. اصل مطلب؟ بله، اصل مطلب این است که چند ماهی است خواهرهایش به پیشنهاد منوچهر مرا برای ازدواج با او در نظر گرفته‌اند و قرار است پس فردا مینو خانوم میهمانی بگیرد و مرا هم دعوت کنند تا خواهر بزرگه مرا ببیند و برانداز کند و به اطلاع بقیه برساند که آیا اصلا اَزم خوشش آمده یا نه تا اگر آمده بود، بعدها منوچهر به یک نحو آبرومندانه‌ای موضوع را با من در میان بگذارد و دستش بیاید که آیا اصلا قصد ازدواج دارم ـ که توی عالم رفاقت می‌دانست که بدم هم نمی‌آید ـ یا نه و اگر دارم، نظرم در مورد نوشین که توی آن میهمانی ـ که تازه قرار است پس‌فردا شب برگزار شود ـ دیدم، چیست؟ گفتم: «به نظر دوربین مخفی میاد» و سعی کردم مصنوعی هم که شده، لبخند بزنم. گفت: «می‌دونم یه کم عجیب به نظر میاد شبیه فیلم‌ها اما ... اما واقعیتش همون‌طور که گفتم؛ سنم از این خاله‌زنک بازیا گذشته و راستش حوصله‌م نکشید منتظر بشینم، ببینم پلن به پلن نقشه‌ی منوچهر و خواهرهام چطور قراره پیش بره. با خودم فکر کردم و دیدم بهتره خودم پا شم بیام هم ببینم‌تون و هم موضوع رو باهاتون در میون بذارم ... اما خب ... ناگفته پیداست که این ملاقات باید بین خودمون دو تا بمونه ... پس فردا که اومدین مهمونی به روی خودتون نیارین که قضیه رو می‌دونین ...» و چشمکی زد و پرسید: «باشه؟» که سر تکان دادم و گفتم: «خب، حالا چیکار باید بکنیم؟» و آنچنان گیج و طفلکی شده بودم که نوشین ناخودآگاه زد زیر خنده که «خدا منو بُکشه، ببین چیکار کردم باهاتون ... حسابی به هم ریختین» و من فکر کردم که حتی خنده‌هایش هم شبیه مینو خانوم است. خلاصه که تصمیم گرفتیم فارغ از نقشه‌های بقیه و موضوع ازدواج، بیشتر با هم آشنا شویم و از خودمان حرف بزنیم. نشان به آن نشان که بیشتر از پنج ساعت گپ زدیم؛ از خودمان گرفته تا کتاب و سینما و کانادا و مهاجرت و غربت و حتی اون یارو الدنگ کاناداییه که زمانی شوهر نوشین بود.عزم رفتن که کرد؛ بهش اصرار کردم برای شام بماند. تعارف کرد اما در نهایت به این شرط که دو تایی آشپزی کنیم و اینطور نباشد که او تنهایی بنشیند این سر سالن پذیرایی دَرندشت خانه‌ام و من آن طرف توی آشپزخانه وقت بگذرانم، قبول کرد که بماند. با هم آشپزی کردیم و همانجا بود که بهش گفتم؛ امروز عجیب‌ترین و در عین حال هیجان‌انگیزترین روز زندگی‌ام در حداقل یک دهه اخیر بوده است. نخودی خندید و تایید کرد که «آره ... روز عجیبی بود» و اَزم در مورد زن سابقم پرسید. چیزی در مورد اینکه بهش خیانت کردم، بروز ندادم و سر جمع و کلی توضیح دادم که آن موقع‌ها هر دو جوان و خام بودیم و زندگی را اشتباهی می‌فهمیدیم. پرسید: «اگه برمی‌گشت ... اگه برگرده، قبولش می‌کنین؟» که برایش توضیح دادم؛ آخرین خبری که اَزش دارم، مربوط به دو سال پیش است که بچه‌ی دومش را به دنیا آورده بود و اضافه کردم: «اگه می‌شد برگردوندش، حاضر بودم همه‌ی زندگیمو بدم ...» و آه کشیدم. نوشین کنترل شده چهره در هم کشید و عذر خواست که ناراحتم کرده است اما چند ثانیه بعد باز ادامه داد: «هنوز دوسش دارین؟» که به دروغ گفتم: «نه، دیگه حتی خیلی وقت‌ها یادم هم نمیاد ... خیلی سال گذشته ... زمان زیادیه» اما خب خودم می‌دانستم که هنوز هم دوستش دارم؛ همان‌طور که سه زن دیگری که هر کدام مقاطعی توی زندگی‌ام بودند را.نوشین بحث را عوض کرد؛ از سرمای کانادا گفت که دیگر او را به ستوه آورده بود و حرف پشت حرف تا در نهایت به اینجا رسیدیم که من اَزش پرسیدم، چطور توانسته زندگی باکیفیت آنجا را رها کند و برگردد به جهان سوم خودمان. نوشین چند دقیقه‌ای در تایید حرف من از کیفیت بالای زندگی در غرب و خصوصا ارزش و اهمیتی که برای کرامت انسانی آدم‌ها قائلند، صحبت کرد و در ادامه معایب مهاجر بودن را برشمرد؛ اینکه به هر حال یک نگاه تحقیرآمیز کلی به مهاجران، خصوصا اگر از خاورمیانه باشی، وجود دارد و هر چقدر هم که رشد کنی و بالا بروی باز به نوعی شهروند درجه دوم محسوب می‌شوی؛ اینکه خیلی از این‌هایی هم که رفته‌اند بعد از چند وقت پشیمان می‌شوند، خصوصا اگر آدم‌های ذاتا شرقی و گرمی باشند اما خب برای اویی که خانه و زندگی‌اش را پول کرده و رفته آنجا، بعد با هزار مصیبت خودش را در جامعه جدید جا انداخته، فکر کردن به بازگشت هم ترسناک است. بعد ادامه داد: «منم که می‌بینید برگشتم، واقعیت اینه که شکست خوردم. یه ازدواج اشتباه داشتم که همه چیزم رو روش قمار کردم و خب نشد ... بعد از طلاق خیلی زور زدم که سر پا بمونم و می‌شد هم که بمونم اما یه شب نشستم و فکر کردم که آخرش چی؟ تا کی باید بجنگم برای اثبات این موضوع که توی مسیر درستی هستم؟ اون اوایل قرار بود مینو رو هم ببرم پیش خودم که تا کارام اوکی بشه و جا بیفتم و ازدواجم سر بگیره و این حرفا، زد و شوهر کرد و بعدش هم که منوچهر اصلا زیر بار مهاجرت نرفت» و خب این وسط نوشین وقتی دید جوری غرق گوش دادن به حرف‌های او هستم که گوجه‌ها دارند زیر دستم می‌ماسند، آمد و چاقو را از دستم گرفت و خودش با مهارت شروع کرد به خرد کردن بقیه‌ی مواد سالاد شیرازی. این راحت بودنش توی رفتار خیلی برایم جذاب بود. من دو تا چایی برای خودمان ریختم و نشستم پشت میز ناهارخوری و او ادامه داد: «سیما هم که کلا این قضیه‌ی مهاجرت رو قبول نداره. میگه اگه ما توی کشور خودمون به یه افغانی که حتی زور زده پزشک و مهندس شده، احترام گذاشتیم، اون وقت مردم کشورای دیگه هم به ما احترام میذارن. بیراه هم نمیگه البته ... خب می‌دونید آقا خسرو ... ما سه تا خواهر خیلی به همدیگه وابسته‌ایم و همین‌طور به پدر و مادرمون. دوری و تنهایی خیلی بهم فشار می‌آورد. دلم پر می‌کشید برای خانواده‌م ... اون شب کذایی که میگم نشستم و فکرامو کردم، دقیقا همین مسائل توی ذهنم بود. تهش قرار بود چی بشم؟ با ناسا برم مریخ؟ من از زندگی آرامش و لذتش رو می‌خواستم که اونجا نداشتم، اینه که دلمو زدم به دریا و برگشتم» و بعد خیلی فرز و چابک غذا را هم کشید توی ظرفی که کنار دستش بود و آورد گذاشت روی میز، کنار سالاد شیرازی، از توی یخچال نوشیدنی برداشت، چرخی زد دور آشپزخانه، بعد آمد نشست روبروی من آن سر میز و گفت: «دیگه زحمت بشقاب و قاشق، چنگال با خودتون، چون جاشونو بلد نیستم ...» اما انگار که یکهو چیزی به خاطرش آمده باشد، تندی گفت: «ببخشینا جناب عیش‌آبادی من این‌قدر راحت و پررواَم ... اگه حس می‌کنین دارم به حریم آشپزخونه‌تون تجاوز می‌کنم، بهم بگین که دیگه شیطونی رو بذارم کنار» و زد زیر خنده. بهش گفتم که رفتارش اصالت دلنشینی دارد و اینکه خود واقعی‌اش را بروز می‌دهد، برایم خوشایند است. گفت که این را از غربی‌ها یاد گرفته است و بعد تا من از جایم بلند شوم به آوردن ظرف‌ها، ادامه داد: «راستش یکی از دلایل برگشتنم هم شما بودین. بس که منوچهر تعریف‌تون رو کرده و از اخلاقیات خوب‌تون گفته ...» و منِ احمق بی‌هوا از دهنم پرید: «با این حساب برای ازدواج با یه خارجی رفتین کانادا و برای ازدواج با یه ایرانی برگشتین وطن» که خب مشخصا خیلی بهش برخورد و ناراحت شد، اگرچه مطلقا چیزی به روی خودش نیاورد. تا من بخواهم گندی را که زده بودم، جمع کنم، شام را سرسنگین خورده بودیم و کم‌کم داشت دیرش می‌شد. ابراز ندامت کردم که حرف بیهوده‌ای زدم اما نوشین گفت: «سخت نگیرین آقا خسرو، برخورد اوله. هر دوی ما هم آدمای باتجربه‌ای هستیم. کی میدونه آینده چی میشه؟ شاید زن یکی دیگه شدم اصلا ...» و با نمک‌ترین قهقهه‌ی زنانه‌ی دنیا را زد.وقت رفتن باز تاکید کرد که منوچهر و خواهرش چیزی از ملاقات‌مان نفهمند که بهش اطمینان دادم همین‌طور خواهد بود. تا آستانه‌ی در بدرقه‌اش کردم و منتظر شدم آسانسور برسد. در را باز کرد و قبل از اینکه وارد آسانسور شود، گفت: «ببخشین آقا خسرو ... می‌تونم یه سوال شخصی بپرسم اَزتون؟» و پرسید: «اگر همسر احتمالی آینده‌تون اصرار داشته باشه سبیل‌تون رو کامل بتراشین، این کارو می‌کنین یا روش تعصبی چیزی دارین؟» که جا خوردم، اگرچه آن لحظه محو شکلک شیرینی بودم که روی صورتش نشانده بود. گفتم که هیچ تعصبی روی سبیلم ندارم و لبخند زدم. همراه با چشمکی دلبرانه برایم دست تکان داد و گفت: «قرار فردامون یادتون نره» و رفت. درِ آپارتمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. خانه پر از زندگی شده بود. موبایلم را برداشتم و دوباره صفحه‌ی اینستاگرامش را باز کردم. همین‌طور که به سمت اتاق خواب می‌رفتم، گذاشتم همه‌ی چراغ‌ها روشن بمانند./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-mpuli7javkh5  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-vvwx0gkyoiqs  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-qc7psfhskuj0 </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 21:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| دوری بیش از حد نزدیک غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-mpuli7javkh5</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - بهمن 1399مفهوم «غربت» برای «لانا بودمر» دختر پنج ساله‌ی «اِریک» و «اِلینا» بودمر در حضور یا عدم حضور پدر و مادرش خلاصه می‌شد؛ مثل آن دفعه که توی تعطیلات سال نو برای اولین بار «سوئیس» را ترک و به یکی از شهرهای ساحلی «آمریکا» سفر کردند. آنجا برخلاف آنچه والدینش ادعا و مدام در گفت‌وگوهای‌شان تکرار می‌کردند؛ لانا هیچ احساس غربت نمی‌کرد. نمی‌فهمید منظور آنها از اینکه نمی‌شود به آنجا احساس تعلق پیدا کرد و مردم آن شهر غریبه‌پذیر نیستند، چیست یا چرا دل‌شان برای شهر خودشان «زوریخ» تنگ شده است. تا وقتی آن دو تا باهاش بودند، هیچ جای دنیا احساس غربت نمی‌کرد اما خب کافی بود آنها نباشند، آن وقت همه چیز به طرز عجیب و غیرقابل باوری غریبه می‌شد؛ حتی خانه. یعنی تا وقتی پدر و مادرش یا حتی یکی از آنها خانه بود، آنجا جای همیشگی زندگی بود با چیزهایی که متعلق به هر سه تای‌شان بود اما همین که گاهی پیش می‌آمد و برای ساعاتی در خانه تنها می‌شد؛ به نظرش می‌رسید فضایی غریب بر آنجا حکمفرماست و اشیا آن چیزهای آشنای همیشگی نیستند.وقتی پدر و مادر لانا کشته شدند، او توی مهد کودک بود. مادرش از سر بی‌حوصلگی‌های روزمره با همسرش تماس گرفته و او را به صرف قهوه در کافه‌ی همیشگی دعوت کرده بود. عصر یکی از روزهای اواخر تابستان بود. اِلینا تی‌شرتی سفید که رویش تصویری از «بریتنی اسپیرز» در حال اجرا چاپ شده بود و شلوار جین آبی سنگ‌شور شده‌ی تقریبا نویی پوشید، موهای خرمایی‌اش را سرسری از فرق سر به دو طرف شانه و پشت سرش رها کرد و در حالی که با صدای بم همیشگی‌اش تلفنی به شوهرش گوشزد می‌کرد زودتر سر قرار حاضر شود تا از آن طرف بتوانند به موقع دخترشان را از مهد کودک تحویل بگیرند از خانه خارج شد. چیزی که اِلینا بودمر آن موقع حتی فکرش را هم نمی‌کرد، این بود که دیگر هرگز به آن خانه، خانه‌شان باز نخواهد گشت؛ نه او و نه شوهرش اِریک.کافه‌ی همیشگی در واقع کافه‌ای معمولی در مرکز شهر بود که سال‌ها پیش اِریک و اِلینا آنجا با هم آشنا شده بودند. اِلینا آن موقع بیست‌وهفت ساله بود و دلش شوهر می‌خواست؛ واقعا دلش شوهر می‌خواست. او پشت یکی از میزهای چیده شده توی پیاده‌رو نشسته بود به نوشیدن قهوه و خواندن کتاب که خنده‌های بلند جمعی مردانه توجهش را جلب کرد. یکی از آن چند مرد مثل خودش قد بلندتر از بقیه بود با صورتی کشیده و اصلاح شده که دندان‌های مرتب و سفیدی هم داشت. اِلینا به مَرده لبخند زد و مَرده هم همچنان که داشت می‌خندید برایش سر تکان داد. چند دقیقه بعد آن آقای قد بلند آمد سر میز اِلینا و باهاش به خوش و بش پرداخت. اواسط بهار بود و پیاده‌روی جلوی کافه مملو از آدم‌هایی که مشغول گپ زدن، مطالعه و شکم‌چرانی عصرگاهی بودند. مَرده خودش را معرفی کرد؛ اِریک و بدین ترتیب آن دو خیلی ساده بدون هیچ تعلیق دراماتیکی با هم آشنا و در ادامه دوست شدند. دقیقا یک سال و سه ماه و هجده روز بعد از اولین دیدار، اِلینا به اطلاع اِریک رساند که دلش شوهر می‌خواهد؛ یکی که بتوانند بقیه‌ی عمر را دور از هیجانات عاشقانه‌ی مخصوص جوان‌ها باهاش بگذراند. دلش نمی‌خواست چرخه‌ی معروف &quot;شیرینی عشق تازه و تلخی جدایی&quot; مدام توی زندگی‌اش تکرار شود. دلش عشق‌های تازه و مردهای تازه نمی‌خواست. اِلینا دنبال نوعی ثبات عاطفی در زندگی‌اش می‌گشت و با توجه به اینکه خانواده‌ای نداشت ـ جز یک خواهر کوچکتر که سال‌ها اَزش بی‌خبر بود ـ بسیار راغب به نظر می‌رسید تا خودش با مردی مناسب تشکیل خانواده بدهد و به آن آرامشی که مدنظرش بود، برسد. اِریک خیلی زود و با اشتیاق از این ایده استقبال کرد و هر دو موضوع را با پدر و مادر اِریک در میان گذاشتند.وقتی پدر و مادر لانا کشته شدند، او توی مهد کودک بود. زن و شوهر در کافه‌ی همیشگی قرار گذاشته بودند و توی پیاده‌روی جلوی کافه پشت میزی که اولین بار با هم آشنا شده بودند، نشسته بودند به نوشیدن قهوه که یکی از آن بنیادگراهای افراطیِ همیشگی تاریخ با یک ماشین وَن بزرگ از خیابان خارج و با سرعت از روی آدم‌هایی که توی پیاده‌روی جلوی کافه نشسته بودند پشت میزها رد شده بود. جز اِریک و اِلینا بودمر، چهار مرد و زن دیگر هم در این اقدام تروریستی کشته شدند و تعداد زیادی مجروح هم سر از بیمارستان‌ها درآوردند. عصر آن روزِ اواخر تابستان هیچ‌کس برای تحویل گرفتن لانا به مهد کودک نرفت.لانا حتی توی مهد کودک هم احساس غربت می‌کرد؛ این را البته هیچ‌کس نمی‌دانست، چون یک دختربچه‌ی پنج ساله کلمات لازم برای بیان احساس غربتی که او را فرا می‌گرفت، نداشت. تا قبل از پنج سالگی همه‌ی روز را با مادرش در خانه می‌گذراند اما بعد والدینش تصمیم گرفتند برای اجتماعی‌تر شدن فرزندشان اقدامی بکنند، اینست که لانا را به صورت محدود به مهد کودک سپردند؛ بدین ترتیب که اِلینا ظهر دخترش را به مهد کودک می‌رساند و عصر تحویلش می‌گرفت. قرار بود لانا این چند ساعت را با همسالانش بگذراند و تحت نظر مربیان مهد، نحوه تعامل با آنها را فرا بگیرد.وقتی پدر و مادر لانا کشته شدند و او به اصطلاح یتیم شد به واقع تا مدت‌ها تعریف درستی از موقعیت خودش نداشت. کی از یک بچه‌ی پنج ساله انتظار درک چنین مصیبت بزرگی را دارد؟ این کمال بی‌انصافی است! موضوع اصلی این است که عبارت &quot;یتیم شدن&quot; توصیف دقیقی از بلایی که سر لانا آمده بود، محسوب نمی‌شد. لانا در واقع بی‌همه‌کس شده بود. پدر و مادرش را در یک لحظه از دست داده بود، پدربزرگ و مادربزرگش که در واقع همان پدر و مادر اِریک بودند به ترتیب در یک و چهار سالگی لانا از دنیا رفته بودند و کسی هم چیزی در مورد خاله‌اش نمی‌دانست. یک لانای بی‌همه‌کس و تنها، فقط می‌توانست به دست‌های قانون سپرده شود.مرکز حمایت از کودکان تا پیدا شدن ردی از نزدیکان احتمالی لانا، تصمیم گرفته بود او را به یکی از خانواده‌های مورد اعتماد بسپارد، اگرچه تجربه به کارشناسان و مددکاران مرکز نشان داده بود که بعید است خبری از خاله‌ی کذایی دخترک بشود و بر همین اساس آنها خانواده‌ای را انتخاب کرده بودند که بتواند لانا را به عنوان فرزند بپذیرد و بزرگ کند.روز اولی که دختر پنج ساله‌ی اِریک و اِلینا بودمر وارد خانه‌ی جدیدش شد، احساسی متفاوت با چند هفته‌ی گذشته نداشت. از وقتی مادرش او را به مهد کودک سپرده و دیگر هیچگاه بازنگشته بود، لانا به شکلی مداوم احساس غربت و ناامنی می‌کرد و حالا هم در واقع همان حس را داشت. پدر و مادر جدیدش به نظر مهربان و دلسوز می‌رسیدند و حتی یک برادر هشت ساله هم پیدا کرده بود که اتاقش را با او شریک شده بود اما با وجود همه‌ی اینها لانا احساس می‌کرد یک چیزی کم است. ورای همه‌ی آدم‌های خوبی که احاطه‌اش کرده بودند تا او کمترین آسیب ممکن را ببیند، دخترک همچنان احساس غربت می‌کرد. لانا دختری درونگرا بود که واکنش‌هایش به همه‌ی این تغییرات یکباره و ناگهانی نمود بیرونی چندانی نداشت تا اطرافیان بتوانند با تفسیر آن نمودها به نتیجه‌گیری دقیق‌تری در مورد او برسند. تنها واکنش ملموس او صرفا سکوت بود و زُل زدن به یک نقطه. پرخاشگری نمی‌کرد، گریه نمی‌کرد، حتی خودش را خیس هم نمی‌کرد ... فقط سکوت و زُل زدن به یک نقطه.آخرین باری که اِلینا خواهر کوچکترش «اِمیلی» را دیده بود، چند روز بعد از مرگ پدر و مادرشان بود. آن موقع اِلینا بیست‌ویک سال داشت و تصمیم گرفته بود «استریپتر» شود. اِمیلی خواهر بزرگترش را مسئول مرگ والدین‌شان می‌دانست، چرا که آنها با عجله‌ای که به خاطر نجات دادن اِلینا داشتند، تصادف کرده و مُرده بودند. اِلینا تصمیم گرفته بود در یکی از «کاباره»های شهر مشغول به کار شود و خب این موضوع را هم به اطلاع پدر و مادرش رسانده بود اما آنها حتی فکرش را هم نمی‌کردند که دخترشان واقعا بخواهد تن به این کار بدهد. حرف‌هایش را جدی نگرفته و گذاشته بودند به حساب سرکشی اوایل دوره جوانی اما وقتی اِلینا عکسی از خودش در لباس لُختی و پرزرق و برق مخصوص استریپترها در حالی که از آن میله‌ی معروف (تیرک بورلسک) آویزان بود را برای مادرش فرستاد، زن و شوهر بیچاره تقریبا دیوانه شدند. هر دو به سرعت سوار اتومبیل شده و با سرعت رانده بودند سمت کاباره‌ای که حدس می‌زدند عکس دخترشان در آنجا گرفته شده است. این حادثه باعث شد اِلینا این شغل را شروع نکرده برای همیشه کنار بگذارد اما خواهرش اِمیلی هیچ‌وقت نتوانست او را ببخشد. چند شب به طور مداوم با هم دعوا کردند و در نهایت اِمیلی برای همیشه خانه را ترک کرد. خانه را برای همیشه ترک کرد و اِلینا دیگر تا آخر عمر کوتاهش هیچ‌وقت دوباره او را ندید.تنها ردی که اداره حمایت از کودکان و پلیس از اِمیلی پیدا کرده بودند، مربوط می‌شد به استفاده از یک کارت اعتباری. آن کارت دو سال پیش در یک فروشگاه زنجیره‌ای در جنوب سوئیس مورد استفاده قرار گرفته بود و بر همین اساس هم آنها موفق شدند با مراجعه به آدرس مربوط به آن کارت، اِمیلی را پیدا کنند؛ زنی میخواره و ولگرد که در زیرزمین یک ساختمان قدیمی زندگی می‌گذراند. به قول مددکار پرونده؛ اِمیلی مدت‌ها پیش از دست رفته بود. او هم مثل خواهرش اِلینا قد بلند و کشیده بود و البته به مراتب زیباتر، اگرچه ظاهر ژنده و پریشانش رغبتی به تماشا کردنش در هیچ مردی ایجاد نمی‌کرد. خانه‌اش در حقیقت شبیه انباری و پر از خرت‌وپرت‌هایی بود که از گوشه و اطراف شهر جمع‌آوری کرده بود؛ شیشه‌های خالی مربا، جاروهای شکسته، صندلی‌های بدون پایه و خلاصه هر چیزی که آدم‌ها آن را به دلیل آشغال و بی‌استفاده بودن، دور انداخته بودند. توی آن زیرزمین نمور و سیاه فقط به اندازه‌ی یک تشک فنری کثیف روی زمین و مسیری باریک تا دستشویی نشانه‌هایی از زندگی انسانی به چشم می‌خورد. اِمیلی نه شغل مناسبی داشت و نه هوش و حواسش به جا بود. همواره شیشه‌ای الکل در جیب پالتوی پاره‌ای که تابستان و زمستان بر تن داشت، دیده می‌شد و از بوی متعفنی که به اطراف می‌پراکند، می‌شد فهمید که سال‌هاست حمام نرفته است. با این اوصاف امکان نداشت لانای پنج ساله‌ی معصوم را به زنی که حتی توان نگهداری از خودش را هم نداشت، بسپارند. سرنوشت پرونده مشخص بود اما مسئولان مربوطه به لحاظ آیین‌نامه‌ای و قانونی موظف بودند جریان را به طور کامل برای اِمیلی شرح و وضعیت پرونده‌ی خواهرزاده‌اش را توضیح دهند. بدین ترتیب او به اداره‌ی مربوطه فراخوانده شد و آنجا در مورد لانا برایش حرف زدند، خواهر و شوهرخواهرش که به آن شکل دردناک کشته شده بودند و آینده‌ای که دخترک می‌توانست در خانواده‌ی جدیدش داشته باشد.برآورد همه‌ی مسئولان پرونده‌ی لانا این بود که خاله‌اش با توجه به وضعیت اسفباری که دارد با سپردن دخترک به خانواده‌ای که اداره حمایت از کودکان انتخاب کرده بود، موافقت و از خودش سلب مسئولیت خواهد کرد اما خب آنها اشتباه می‌کردند. اِمیلی بر اساس ذهنیتی که از خواهر بزرگترش داشت، حدس می‌زد او فاحشه‌ای چیزی شده و توی همه‌ی این سال‌های گذشته هم مثل خود او آواره و آسیب‌دیده بوده است اما وقتی فهمید اِلینا یک زندگی قابل قبول و دختری پنج ساله داشته، جا خورد. باورش نمی‌شد اِلینا بعد از مرگ پدر و مادرشان توانسته خودش را جمع و جور کند. خود اِمیلی بعد از آن حادثه به نوشیدن پناه برد و الکل به مرور زمان همه چیزش را اَزش گرفت.فهمیدن این موضوع که دختری پنج ساله توی دنیا زندگی می‌کند و نفس می‌کشد که به نوعی به او ربط پیدا می‌کند، حسی عجیب در اِمیلی برمی‌انگیخت؛ گویی رشته‌هایی پاره شده در درونش دوباره پیوند خورده باشند. نوعی کشش در خودش نسبت به لانا احساس می‌کرد که طعمی آشنا و خوشایند داشت، انگار که در غربت بی‌پایان سرزمینی بیگانه، فرد آشنایی ببینی؛ یک هم‌ریشه، یکی منشعب شده از خودت اما خب به اِمیلی اجازه‌ی ملاقات با خواهرزاده‌اش داده نشد و او فقط توانست یک بار از دور آن هم با حضور دو مأمور پلیس لانا را هنگام بازی در پارک تماشا کند، فقط یک بار اما همین یک بار چنان نیرو و انگیزه‌ای در اِمیلی ایجاد کرد که آن زن تصمیم گرفت هر طور شده به زندگی عادی بازگردد و حضانت خواهرزاده‌اش را در اختیار بگیرد.بعد از گذشت یک سال لانا هنوز با خانواده‌ی جدیدش کنار نیامده بود؛ البته از نظر دیگران همه چیز بی‌نقص بود و دخترک توانسته بود به محیط و پدر و مادر جدیدش عادت کند اما در درون لانا هنوز هم آن حس غربتی که وقتی پدر و مادرش نبودند، تجربه‌اش می‌کرد، وجود داشت. پدر و مادر جدیدش او را در آغوش می‌گرفتند و مثل دیگر فرزندشان به او نیز محبت می‌کردند اما لانا همچنان حس می‌کرد چیزی در این میان کم است؛ یک جای خالی ملموس وجود دارد که حتی با محبت هم پر نمی‌شود. در این بین اگرچه احساس ناامنی‌اش تا حدودی کاهش پیدا کرده بود اما همچنان فکر می‌کرد در جایی خیلی دور و میان غریبه‌ها زندگی می‌کند. از سوی دیگر؛ اِمیلی توی این یک سال توانسته بود با اراده و توانی که هیچگاه از خودش سراغ نداشت تحت نظارت دادگاه پیشرفت‌های قابل توجهی بکند؛ اعتیاد به الکل را ترک کرده بود و پس از نقل مکان به زوریخ و سر و سامان دادن به وضعیت خانه‌ی پدری‌اش، شغل مناسبی هم پیدا کرده بود. بدین ترتیب کم‌کم به او اجازه داده شد مدیریت بخشی از اموالی که از والدین خودش و همچنین دارایی‌های خواهرش برجای مانده بود را برعهده بگیرد به این شرط که به طور منظم در گروه‌های درمانی ترک الکل حضور داشته باشد. این اواخر حتی به اِمیلی اجازه داده شد که خواهرزاده‌اش را از نزدیک ببیند. او تحت نظارت مددکار اداره حمایت از کودکان به خانه‌ی زن و مردی که لانا به آنها سپرده شده بود رفت و او را دید و در آغوش گرفت. اِمیلی آن روز نمی‌توانست جلوی گریه‌اش را بگیرد به همین دلیل خیلی زود آنجا را ترک کرد اما حالا مطمئن‌تر از قبل، می‌دانست که دلیل مهمی برای زندگی کردن دارد.لحظه‌ی مواجهه با اِمیلی یکی دیگر از مهمترین مقاطع زندگی لانا تا آن زمان محسوب می‌شد، لحظه‌ای که این دختر شش ساله به کشفی بزرگ در رابطه‌اش با آدم‌ها نائل شد. در ظاهر و از نگاه دیگران او همان لانای ساکت و گوشه‌گیر بود که چند دقیقه اتاقش را ترک کرد، از پله‌ها آمد پایین، زنی را که به او گفته بودند خاله‌اش است دیده و بعد از یک بغل کوچولو برگشته بود بالا توی اتاقش. از نظر دیگران او هنوز با خاله‌اش اُخت نشده بود و غریبگی می‌کرد اما این یک اشتباه استراتژیک در تحلیل رفتار لانا محسوب می‌شد، چون همان یک بغل کوچولو باعث شد لانای شش ساله بعد از یک سال و چند ماه تحمل حس فرساینده‌ی غربت، احساس آرامشی عمیق بکند، شبیه حسی که کنار پدر و مادرش داشت.لانا بعد از آن ملاقات کوتاه با خاله‌اش هر روز به او فکر می‌کرد؛ هر روز توی تختخوابش دراز می‌کشید، عروسک محبوبش که یک میکروب دست و پا دراز و بنفش بود را در دست می‌گرفت و به لحظات کوتاهی که توی آغوش خاله اِمیلی‌اش بود، فکر می‌کرد. بالاخره هم در خلال همین فکر کردن‌ها بود که دختر کوچک اِریک و اِلینا بودمر کشف کرد؛ آنچه باعث می‌شود حس غربت از بین برود، فقط حضور آدم‌ها نیست، بلکه در واقع «بو»ی آنهاست؛ آن زن که می‌گفتند خاله‌ی اوست، بویی شبیه به بوی مادرش داشت. این بو همان بویی بود که به لانا احساس آرامش می‌داد، احساس ارزش داشتن، مهم بودن، دوست داشته شدن و مهمتر از احساس خویشی و پیوند. لانا بودمر در شش سالگی توی اتاق خانه‌ی پدر و مادر موقتش کشف کرد که اگر می‌خواهد احساس غربت نکند، باید بوی کسانی که دوست دارد را به خاطر بسپارد./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fu3fufctzgsf  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D8%9B-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gxlubdmmmx9t  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%87%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1%D9%87%D8%A7-hribjvqj308r </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 20:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| صدای تو خوشبوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fu3fufctzgsf</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - دی 1399اصل اینکه عاشقش شدم، برمی‌گردد به بوی خوب صدایش! صدایش بوی فوق‌العاده‌ای داشت؛ تلخِ خنکِ باطراوت، انگار که بعد از بارانی چند ساعته در جنگلی از درختان بلوط قدم بزنی و پای هر درختی رایحه‌ای از گل‌های وحشی مشامت را بنوازد. بهش می‌گفتم؛ &quot;صدای تو خوشبوست&quot; آنطور که «سهراب سپهری» سروده؛ «صدایم کن؛ صدای تو خوب است ...» و راستش به نظرم می‌رسد سهراب به لحاظ شخصیتی یک گل آفتابگردان بوده، همانطور که من هم هستم. من یک گل آفتابگردانم که عاشق مردی با صدایی خوشبو شدم، مردی که آبی رنگ بود؛ آبی لاجوردی و وقتی که برای اولین بار بغلم کرد و بوییدمش، وسط شب حس کردم آفتاب مرا در آغوش کشیده است. مردی که عاشقش شدم، خورشید بود. مردی که عاشقش شدم، خودِ خورشید بود.اگر کسی پیدا شود و از دوستان و نزدیکانم بپرسد که «ساغر» چطور زنی‌ست، بی‌گمان بیشتر آنها خواهند گفت؛ هنوز هم عجیب و غریب هستم با موهایی همچنان شلخته و هدفونی گُنده روی گوشم. این هدفون گُنده همیشه روی گوشم بوده، چون بوی صدای بعضی از آدم‌ها اذیتم می‌کند. نوجوان که بودم، رفیق شفیقم بود اما بعدتر که تنها شدم و سهمم از دنیا شد یک آپارتمان نُقلی وسط شهر، فقط وقت‌هایی که مجبور به مراوده با غریبه‌ها باشم و حس کنم صدای طرف ممکن است بدبو باشد، اَزش استفاده می‌کنم. اولین بار که متوجه قضیه شدم، یازده سالم بود؛ مامانم برای شام قرمه‌سبزی بار گذاشته بود و من داشتم با این حس وَر می‌رفتم که عطرش شبیه آن مار بوآ توی صفحه‌ی اول «شازده کوچولو»ست که بعد از بلعیدن شکارش شبیه یک کلاه به نظر می‌رسید. بابام تازه از سر کار برگشته بود خانه و داشت با آب و تاب داستان تصادفی که توی مسیر دیده بود را برای مامان تعریف می‌کرد. من آن موقع نشسته بودم به تماشای تلویزیون که حس کردم بویی تند و شیرین مشامم را می‌آزارد. اولش تصور می‌کردم مامان توی دستشویی خوشبو کننده زده اما بعدترها متوجه شدم هر وقت بابا حرف می‌زند، دقیقا همان بو منتشر می‌شود؛ توی خانه، رستوران و خصوصا اتومبیلش. خیلی سال گذشت و بوهای مختلف صداهای خیلی از آدم‌ها را شنفتم تا بالاخره یاد گرفتم هدفونی گنده روی گوشم بگذارم و موسیقی گوش کنم تا مجبور نباشم درگیر بوی صدای کسی شوم. بدترین بویی که در خاطرم مانده، بوی صدای خانم «ستوده» استاد درس «گرافیک محیطی» توی ترم چهارم دانشگاهم بوده؛ خب، مشخصا بعد از همان جلسه اول رفتم و از کلاسش انصراف دادم. صدایش بوی دپوی زباله می‌داد!بابام را خیلی دوست دارم؛ درست است که بوی صدایش اذیتم می‌کند اما آن بیچاره که تقصیری ندارد. در عوض بوی تنش شکل ساحل دریاست و رنگ پوستش طعم پرتقال می‌دهد. من طعم پرتقال را خیلی دوست دارم. با مامانم هیچ‌وقت مشکلی از این دست نداشته‌ام؛ نه صدایش بود دارد، نه بویش شکل مشخصی و نه رنگ پوستش طعمی. مامانم از نظر من یک خنثی به حساب می‌آید که خب این نعمت بزرگی برایم محسوب می‌شود. خنثی بودنش باعث می‌شود همیشه بتوانم بهش پناه ببرم. او اولین کسی بود که بهم اطمینان داد بابت این متفاوت و عجیب بودن نباید خجالت بکشم و مضطرب شوم. بهم یاد داد در موردش با همکلاسی‌هایم حرف نزنم تا از مسخره شدن در امان بمانم و همچنین گفت که نباید فکر کنم موجود ناقصی هستم، بلکه فقط متفاوتم. این نسخه‌ی مامان البته فقط تا اوایل نوجوانی کارساز بود و هر چه بزرگتر می‌شدم، می‌دیدم که نمی‌توانم خیلی از احساساتم را با دیگران به اشتراک بگذارم، چون عملا درکم نمی‌کردند. این باعث شد از همان اول، دایره‌ی آدم‌های زندگی‌ام محدود باشند و بیشتر وقت‌ها با تنهایی‌ام کنار بیایم. بهترین رفیقم؟ بدون شک شعرهای سهراب. از همان نوجوانی دنیای شعرهایش را خوب می‌فهمیده‌ام، یعنی آنجا که گفته؛ «پُرم از سایه‌ی برگی در آب» یا «میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند» خوب می‌فهمم که منظورش چه بوده است. گاهی با خودم اندیشیده‌ام؛ بیشتر اینهایی که سهراب می‌خوانند، چه بسا اصلا نمی‌فهمند او دارد چه می‌گوید و شاید فقط لذت می‌برند اَزش، وگرنه چطور می‌شود آنهایی که مدعی بودند سهراب را می‌فهمند، نتوانند من و دنیای مرا درک کنند؟!با «آراد» اواخر تیر ماهِ بهترین سال زندگی‌ام توی یکی از صعودها آشنا شدم؛ خوب یادم است که «سبلان» بود. آراد دو سال بعد از من عضو گروه‌مان شد. توی آن دو سال چندتایی از بچه‌ها جدا و نفرات جدیدی هم اضافه شده بودند. سرپرست گروه‌مان روی تعداد اعضا حساس بود و معمولا جوری مدیریت می‌کرد که هیچ‌وقت بیشتر از یازده و کمتر از پنج نفر نمی‌شدیم. بدین ترتیب وقتی تعداد به عدد مرزی پنج نزدیک می‌شد، او نفرات جدیدی پیدا و به گروه اضافه می‌کرد. من آن موقع تازه بیست و چهار سالم شده بود. مثل همه‌ی اوقاتی که قرار صعود داشتیم، یک چهارشنبه شبی دور میدان «ونک» جمع می‌شدیم و با وَن «تویوتا هایس» خوشگل سرپرست گروه راه می‌افتادیم سمت شهر و بعدش هم قله‌ی مورد نظر. رسم داشتیم تازه‌واردها همان اول کار توی وَن رو به بقیه خودشان را معرفی کنند و آشنا شویم. من خب بیشتر مواقع هدفون را می‌گذاشتم روی گوشم و با خودم فکر می‌کردم؛ بهتر است ریسک نکنم! بدین ترتیب صدای طرف را نمی‌شنیدم و فقط وقتی که بقیه خوشامد می‌گفتند، من هم سری تکان می‌دادم. بنابراین آن موقع که آراد خودش را معرفی کرده بود، من صدایش را نشنیده بودم. بچه‌ها تا نزدیک نیمه‌شب بگو و بخند داشتند و پانتومیم بازی کردند تا فضا صمیمی‌تر شود. من اما چپیده بودم ته ون و هدفون به گوش، سرم توی لاک خودم بود. بعدش هم که به دستور سرپرست و مسئول  فنی گروه خوابیدیم تا برای صعود فردا آماده باشیم.صبح که توی «لاهرود» توقف کرده بودند برای استراحت و صبحانه، من همچنان خواب بودم و تازه یک ساعت بعد که رسیدیم «شابیل» و قرار شد وَن را بگذارند و با دو تا «لندروور» اجاره‌ای برویم تا پناهگاه شرقی به زور بچه‌ها چشم از خواب گشودم. تا پناهگاه شرقی در ارتفاع سه هزار و هفتصد متری حدود یازده کیلومتر با لندروورها در مسیری سنگلاخی پیش رفتیم و بعد از اینکه لوازم و وسایل اضافی‌مان را سپردیم به اتاق امانات، حدود یک ربع نرمش کردیم. ساعت کمی از دَه گذشته بود که با سرقدمیِ سرپرست گروه، مسیر پاکوب شده را کشیدیم بالا. به جز سرپرست و دو تن از دوستانش که میان‌دار و عقب‌دار گروه بودند، بقیه نفرات برای اولین بار بود که در دامان سبلان زیبا کوهنوردی می‌کردیم و خب ناگفته پیداست که همه‌ی ما شوق وافری برای رسیدن به قله و تماشای دریاچه‌ی زیبایی که جا خوش کرده بود آن بالا داشتیم.نزدیکی‌های ساعت چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم به قله؛ بچه‌ها حسابی خسته شده بودند اما خب به مقصد رسیده بودیم و تجربه‌ی لذت راه رفتن در ارتفاع چهار هزار و هشتصد و یازده متری و مواجهه با دریاچه‌ای مسحور کننده در چهره‌ی همه‌ی ما هویدا بود؛ اینکه در بخش‌هایی از مسیر توانسته بودیم وسط تابستان سپیدی و سرمای برف را لمس و گلوله برفی به سمت هم پرت کنیم به اندازه‌ی خوردن هلویی شیرین و آبدار وسط زمستان متفاوت و فرخ‌بخش بود. من می‌میرم برای هلو؛ من در تمام فصول سال می‌میرم برای هلو. هر کدام گوشه‌ای ولو شدیم تا نفسی چاق کنیم و در این بین هم تولد یکی از بچه‌‌های گروه را با کیک بیسکویتی کوچکی جشن گرفتیم. من دور از بقیه هدفونم را برداشته و اجازه داده بودم باد در گوش‌هایم بپیچد؛ بوی خوبی داشت. رها شده بودم و احساس سبکی می‌کردم. آسمان به قدری بهم نزدیک بود که حس می‌کردم می‌توانم دست دراز کنم و ابرها را بچینم؛ سفید و طوسی درهم‌شان مزه‌ی پشمک می‌داد؛ همانقدر شیرین و چسبناک.راه رفته را برگشتیم تا پناهگاه اما خب با توجه به اینکه آخر هفته بود و گروه‌های متعددی برای صعود آمده بودند، اتاق خالی گیرمان نیامد، اینست که قرار شد توی محوطه‌ی پناهگاه چادر بزنیم. اگر باران نمی‌گرفت، می‌شد همان بیرون شب را به صبح رساند. گوشه‌ای جمع شده بودیم تا سرپرست گروه از رایزنی با مدیر پناهگاه برگردد. بچه‌ها بعضا گپ می‌زدند یا موسیقی گوش می‌دادند؛ من هم هدفون و کلاه نقابدارم را برداشته بودم تا گیسوان پریشانم را مرتب کنم و دوباره موهایم را پشت سرم با کش ببندم. همان موقع بود که برای اولین بار صدای آراد را شنیدم؛ داشت با یکی از دخترهای گروه در مورد عدد محبوبش حرف می‌زد. جرعه جرعه آب می‌خوردند و حرف می‌زدند. هنوز هم کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایش را به خاطر دارم. داشت می‌گفت: «اعتقاد چندانی به خوش‌شانسی اعداد و این حرف‌ها ندارم اما خب حالا که اصرار می‌کنی باید بگم از عدد هشت بیشتر خوشم میاد و ... و دلیلی هم براش ندارم» که همان لحظه زمان از حرکت بازایستاد و بوی دل‌انگیزِ لعنتیِ لامصب صدایش مفتونم کرد. بو که می‌گویم؛ انگار که بعد از بارانی چند ساعته در جنگلی از درختان بلوط قدم بزنی و پای هر درختی رایحه‌ای از گل‌های وحشی مشامت را بنوازد.وقتی رفتیم از اتاق امانات وسایل‌مان را بگیریم و برگردیم به محوطه، جوری برنامه‌ریزی کردم که به نظر رسید من و آراد خیلی اتفاقی داریم چادرهای‌مان را کنار هم برپا می‌کنیم. دعا می‌کردم دوباره سر و کله‌ی مهسا پیدا نشود. نگاهی به طرف اتاق امانات انداختم و وقتی دیدم هنوز لوازمش را تحویل نگرفته، نفس راحتی کشیدم. آشکارا دست و پایم را گم کرده بودم اما خب ما خانم‌ها بلدیم چطور توی اینگونه موقعیت‌ها چیزی به روی خودمان نیاوریم! با راهنمایی سرپرست گروه قرار بود یکی یکی که وسایل‌مان را می‌گیریم، دور دایره‌ای فرضی چادرمان را علَم کنیم و خب با توجه به اینکه من پشت سر آراد وسایلم را گرفته و دنبال او راه افتاده بودم، این شد که کنار هم شروع کردیم به چادر زدن. مشغول بودیم که نگاهی بهم انداخت و &quot;خسته نباشید&quot; گفت. لبخند زدم و بی‌مقدمه گفتم: «شما آبی هستین ... آبی لاجوردی» و بعد که دیدم متوجه منظورم نشده، ادامه دادم که رنگ عدد هشت، آبی لاجوردی است و تازه وقتی این را گفتم، متوجه شدم که شاید پیش خودش فکر کند، داشتم به حرف‌هایش با «مهسا» گوش می‌دادم، اینست که شروع کردم به توضیح دادن این موضوع که خیلی اتفاقی حرف‌های‌شان را شنیده‌ام. گفت: «رنگ قشنگی داره ... حالا بیشتر از قبل دوستش دارم» و تا کار چادرها تمام شود، رنگ بقیه عددها را هم اَزم پرسید:- اون‌وقت یک چه رنگیه؟- زرد.- هوم ... اصلا بهش نمیاد. دو چی؟در جوابش گفتم: «اگه نگید اینم بهش نمیاد، صورتی» و خب هر دو لبخند زدیم به این معنا که عدد زنانه و ملوسی است. این شد که آراد رشته‌ی کلام را به دست گرفت و بابهانه و بی‌بهانه از هر دری سخنی گفت. هیچ فکر نمی‌کردم اینقدر پرچانه باشد، هر چند برای کسی که چنین صدای خوشبویی داشت، چه چیز بهتر از یکریز حرف زدن؟ هر چه پیشتر می‌رفتیم، بیشتر به این حسم اطمینان پیدا می‌کردم که آراد اَزم خوشش آمده، بدجوری اَزم خوشش آمده است.بعدترها شب‌های منحصربفرد متعددی را با آراد گذراندم اما آن شب پای قله‌ی سبلان چیزی بین‌مان رخ داد و حال و هوایی داشتیم که تا عمر دارم، فراموشش نمی‌کنم. تا نیمه‌های شب حرف زدیم و حرف زدیم و من همچون باده‌نوشی بی‌پروا که پیاله پشت پیاله می‌نوشد و باکش نیست از بامداد خمار، مست می‌شدم از بوی صدای آراد، جعد موهای پرپشتش که تا سر شانه‌هایش ریخته بود و چشم‌های لامصب سیاهش که طعم و عطر «جوز هندی» می‌داد؛ همانقدر بی‌همتا و خاص.نزدیکی‌های صبح، همانطور که روی سکویی رو به قله نشسته بودیم و دل باخته بودیم به رد نور «هد لامپ»های چند گروهی که در حال صعود بودند، بی‌هوا دلم شور افتاد؛ بامداد خمار! یعنی صبح که برگردیم لاهرود و بعدش هم تهران، همه چیز بین من و او تمام می‌شود؟ سایه‌ی سیاه بال‌های پرنده‌ای خیلی بزرگ روی قلبم سنگینی می‌کرد. جوان بودم و نازک طبع؛ بی‌هوا زدم زیر گریه. اشک ریختم و شانه‌هایم لرزید. آراد جا خورده بود و به نظرم رسید احتمالا در آن لحظه‌ها نداند که چکار باید بکند اما خب اشتباه می‌کردم. با توجه به تجربه‌های متعددی که از رابطه با کلی دختر قبل از من کسب کرده بود ـ که خب این را البته بعدها فهمیدم ـ بی‌اینکه چیزی بگوید با احتیاط بغلم کرد و وقتی بغلم کرد، همه‌ی آن همه تاریکی به یکباره رنگ باخت؛ آنطور که شب ناگهان خودش را به روز می‌بازد. عمیق بوییدمش و همان موقع بود که فهمیدم آراد شکل خورشید است؛ خودِ خورشید است.آرام‌تر که شدم، اَزش پرسیدم؛ چطور توی آن چند ساعت به اندازه‌ی سال‌ها با هم بودن صمیمی شدیم و آیا او هم به همان اندازه‌ای که من باهاش احساس خویشی می‌کنم، بهم نزدیک است؟ گفت که هست و به شوخی یا جدی ادامه داد: «یه دلیلش اینه که من یه خانوم‌باز حرفه‌ایم ... یه دلیل دیگه‌ش هم اینه که تو با همه‌ی دخترایی که می‌شناسم، فرق داری ... » و مردانه‌ترین لبخند تاریخ را بهم زد. گفتم: «اما تو باهام نمی‌مونی مگه نه؟ هیشکی بیشتر از یکی دو ماه با من نمی‌مونه، حتی دوستای دخترم ... آراد من خیلی عجیب غریبم نه؟» که جواب داد:- این قضیه‌ی بو و رنگ و این چیزا رو میگی؟ مگه شوخی نبود؟- نه آراد، شوخی نیست. من واقعا بوی صداها رو می‌شنفم. رنگ‌ها برام مزه دارن، بوها شکل دارن ...- و عددها رو رنگی می‌بینی.بی‌اینکه چیزی بگویم، سرم را به علامت تایید تکان دادم و خودم را باختم.رابطه‌ی ما بیشتر از یکی دو ماه طول کشید؛ چهار سال. آراد سی و یک ساله شده بود و من بیست و هشت ساله. رسیدیم به روزی که تنها مردی که عاشقش شدم اَزم خواستگاری کرد. به قول خودش؛ تنها اتفاقی که می‌افتاد این بود که می‌رفتیم زیر یک سقف و بچه‌دار می‌شدیم وگرنه توی این چهار سال ما همه‌ی بالا و پایین‌های یک زندگی مشترک را از سر گذرانده بودیم. خب معلوم است که قبول کردم، دلیلی وجود نداشت که قبول نکنم. او همانی بود که می‌خواستم. مرا می‌فهمید و دنیای عجیبم را درک می‌کرد؛ مهمتر اینکه من عاشقش بودم. بله را گفتم و ازدواج کردیم و چهار سال دیگر هم به همین منوال گذشت.هیچ وقت نفهمیدم آدم‌ها چرا بعد از ازدواج عوض می‌شوند، تغییر می‌کنند و بعد که به خودشان می‌آیند، می‌بینند به اندازه‌ی چند دنیا از اویی که زمانی همه‌ی دنیای‌شان بوده، فاصله گرفته‌اند. چطور می‌شود مردی یا زنی قبل از ازدواج کامل‌ترین و رویایی‌ترین تصور ما از یک همسر است اما بعد از چند سال زناشویی تازه به این نتیجه می‌رسیم که طرف، اویی که باید باشد، نیست. پس کیست آن گمگشته‌ی ما؟ به نظر می‌رسد انتظارات برآورده نشده باعث می‌شوند زن و شوهر به مرور از هم دلسرد شوند و همزمان با این دلسرد شدن، بیشتر در خودشان فرو بروند، کمتر با طرف‌شان حرف بزنند و آرام آرام به قدری از هم فاصله بگیرند که یک روز چشم باز کنند و ببینند که در دوردست‌های هم ایستاده‌اند. اینکه در پنهان کردن زوایای خود واقعی‌مان از شریک زندگی‌مان به قدری پیش برویم که یکهو به این صرافت بیفتیم که دیگر حرف مشترکی با هم نداریم، اتفاقی است که نه از روی خواست منطقی و مقطعی، بلکه نادانسته و از سر واکنش به بهتر بودن و بهتر دیده شدن در طول زمان رخ می‌دهد. ازدواج‌مان آنقدرها هم که آراد پیش‌بینی کرده بود، آسان پیش نرفت. من مدت‌ها بعد از ازدواج تازه فهمیدم که این مقوله چیزی فراتر از یک رابطه‌ی دو نفره‌ی زناشویی است؛ فراتر و خیلی پیچیده‌تر. من هر روز و هر لحظه برای کمتر عجیب به نظر رسیدن مقابل همسرم، خانواده‌اش و حتی فامیل‌هایش تلاش کردم و بدین ترتیب ناخواسته از دنیای معمول و ظاهرا معقولی که شوهرم در آن زندگی می‌کرد، فاصله و حتی مقابلش گارد گرفتم. من نتوانستم به طور کامل خودم باشم و آراد هم اگرچه آنچه بودم را می‌فهمید و می‌پذیرفت اما در مواجه با دنیای بیرون از خانه، روابط اجتماعی، نشست‌ها و برخاست‌ها و غیره لای منگنه قرار می‌گرفت. نمی‌شد اَزش انتظار داشته باشم با فامیل‌هایش معاشرت نکند، چون بوی صدای‌شان برای زنش آزار دهنده است. نمی‌شد میهمانی نرفت، دید و بازدید نکرد ... نمی‌شد؛ هر چقدر هم که آراد ملاحظه‌ام را می‌کرد و طرف مرا می‌گرفت باز توی خودم حس می‌کردم که یک پای زندگی‌اش لنگ است.من تصمیمم را گرفته بودم اما آراد زیر بار نمی‌رفت. حاضر به جدایی نبود و از طرفی هم نمی‌توانست بفهمد که چرا دیگر حاضر نیستم با او زندگی کنم. نمی‌توانست بفهمد که دیگر نمی‌توانم نقش یک زن خوشبخت را بازی کنم در حالیکه می‌دیدم برایش کم و ناقابلم. دلم می‌خواست تنها باشم، تنها زندگی کنم و مجبور نباشم هر روز توی صورت مردی نگاه کنم که اگرچه همچنان دوستش داشتم اما مدام این حس را اَزش می‌گرفتم که اگر با زن دیگری ازدواج کرده بود ـ زنی که مثل من عجیب نبود ـ چه بسا خوشبخت‌تر می‌شد. آراد با زنی معمولی که مشکلی با رفتن به میهمانی و سینما، مراوده با آدم‌ها و بچه‌دار شدن نداشت، قطعا خوشبخت‌تر می‌بود. من از زن‌های حامله بیزارم؛ بوی بدی می‌دهند. نوزادها بوی بدی می‌دهند و مزه‌شان تلخ است. من هیچ وقت حاضر نشدم تن به باردار شدن بدهم، چون واقعا حالم را بد می‌کند اما غرورم هم قبول نمی‌کرد آراد با این شکل مسخره از نخواستن من کنار بیاید و دَم نزند. دلم نمی‌خواست این فاصله ما را به جایی برساند که یک روز چشم باز کنم و ببینم در حالیکه هنوز زنش هستم، دارد خوشبختی را با زنی دیگر تجربه می‌کند. به هیچ وجه تحمل خیانت را نداشتم.بعد از یک سال و دو ماه سر و کله زدن با آراد، بالاخره راضی‌اش کردم به جدایی اما شرط گذاشت. اولش که گفت؛ طلاق نگیریم و همینطور جدا زندگی کنیم که خب زیر بار نرفتم و در نهایت اَزم قول گرفت که ارتباط‌مان قطع نشود. قرار شد برایم همان آراد قبل از ازدواج باشد، هر جور که من بخواهم، هر طور که من بخواهم اما باشد، توی زندگی‌ام بماند، معاشرت داشته باشیم، عاشق هم بمانیم، مسافرت برویم و در لحظه هر حسی که به همدیگر داریم، اَدایش کنیم. من با این فرض که آراد بعد از طلاق با زنی تازه آشنا می‌شود، ازدواج می‌کنند و همانطور که همیشه دلش می‌خواسته، بچه‌دار می‌شوند و آن وقت دیگر حتی یاد من هم نخواهد افتاد، شروطش را هر چه که بود، قبول کردم؛ قبول کردم و طلاق گرفتیم و خلاص!من به آنچه می‌خواستم، رسیده بودم؛ آنچه که فکر می‌کردم درست است. از مردی که فکر می‌کردم برایش کم و ناقابلم جدا شدم؛ از مردی که مطمئن بودم مانع خوشبختی‌اش هستم، طلاق گرفتم و بعدش خب هر کدام در خانه‌ی مستقلی ساکن شدیم اما روزها و ماه‌ها و سال‌ها به همین منوال گذشت و آراد پایبند من ماند؛ نه زن گرفت و نه تا آنجا که من می‌دانم به زنی اجازه داد وارد حریمش شود. چهار سال است که جدا شده‌ایم و اگرچه جدا از هم زندگی می‌کنیم اما همچنان عاشق یکدیگریم و رابطه‌ی عاشقانه‌مان ادامه دارد. عجیب است؟ خب همه می‌دانند که من زن عجیبی هستم!/ پایانبیشتر بخوانید:  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-da9jll9jalcd  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-bsawffwbz48x  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-dyrmf8tnv6tn </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 14:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| من خیلی وقت است که مُرده‌ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-da9jll9jalcd</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - آذر 1399من خیلی وقت است که مُرده‌ام و این مرا می‌ترساند؛ بدنم از دو روز پیش شروع به پوسیدن کرده است. گوشت بخش‌هایی از صورت، بازوی راست و شکمم تجزیه و روده‌هایم فاسد شده‌اند. پوست روشنم به کبودی گراییده و حتی در بخش‌هایی از بدنم کاملا پودر شده؛ پودر شده و همراه با دسته‌هایی از موهای سر و ریش انبوهم این طرف و آن طرف آپارتمانم پراکنده است. امتداد لب‌هایم در سمت راست صورتم به اندازه‌ی یکی‌، دو سانت کاملا فاسد شده و دندان‌های عقبی‌ام به وضوح دیده می‌شوند. استخوان گونه‌ی چپم بیرون زده و حفره‌ی زیر چشمم گودتر و گودتر شده؛ یکی از همین روزهاست که چشمم قُلپی از کاسه‌اش بیفتد بیرون. شبیه «زامبی»ها شده‌ام و از دیدن خودم توی آینه وحشت می‌کنم. خیلی گرسنه‌ام. وقتی داشتم می‌مُردم هم حسابی گرسنه‌ام بود اما خب حواسم هست که مُرده‌ها چیزی نمی‌خورند و من احتمالا تا زمانی که روح سرگردانم جایی که نمی‌دانم کجاست، آرام بگیرد باید این گرسنگی را تحمل کنم. روحم البته فقط سرگردان نیست، سرکش هم هست و بی‌رحم. روح سرگردانِ سرکشم قساوتمندانه به تماشای اضمحلال تدریجی کالبدی نشسته که سی‌وچهار سالِ تمام خانه‌اش بوده و راستش خیلی راحت دارد با این موضوع کنار می‌آید، آن هم در حالی که من بدجوری ترسیده‌ام؛ بله، ترسیده‌ام و بوی گند بدنم که در حال تجزیه شدن است، لحظه‌ای راحتم نمی‌گذارد.آپارتمانم بوی تعفن گرفته و تعجب می‌کنم که چطور همسایگان ابلهم هنوز توجه‌شان به بوی گندی که کل ساختمان را برداشته، جلب نشده است! چند روز دیگر باید از مُردن من بگذرد تا متوجه شوند که کسی اینجا به درَک واصل شده است؟ اگر «نیلا» ترکم نکرده بود، شاید توی یکی از همین روزها سر می‌رسید و جنازه‌ام را پیدا می‌کرد، هر چند او احتمالا حالا با آن پسره توی «لُس‌آنجلس» آویزان تهیه‌کننده‌های حرامزاده‌ی «هالیوود»ی است تا به رؤیای بازیگری‌اش جامه‌ی عمل بپوشاند. بدم نمی‌آمد آن لحظه‌ای که با جسد بی‌جانم روبرو می‌شود را تماشا کنم. آیا متأثر یا چیزی توی این مایه‌ها می‌شد؟ مطمئنا از اینکه مرا برای همیشه از دست داده، کَکش هم نمی‌گزید اما احتمالا یه کوچولو افسوس می‌خورد و چه بسا خاطره‌ای شیرین از آن همه سال با هم بودن‌مان به ذهنش خطور می‌کرد. خب، آن لحظه ـ اگر فرا می‌رسید ـ باید امیدوار می‌بودم یاد وقت‌هایی که کُتکش می‌زدم نیفتد؛ یاد مُشت‌های قدرتمندم که وقتی از شدت عصبانیت به صورتش می‌کوبیدم، او را چند متری پرت می‌کرد یا آن یکشنبه‌ی کذایی که با لگد چند تا از دنده‌هایش را شکستم!نیلا انصافا هم به درد بازیگر شدن می‌خورَد؛ صورت عروسکی و موهای بلوندش بدجوری جذابش کرده‌اند. بدنش به قدری نازک و قلمی است که وقتی توی آغوشم جا می‌گرفت، انگار که بچه‌ای را بغل کرده باشم. قوی و عضلانی بودنم را دوست داشت، قوی و عضلانی بودنم را خیلی دوست داشت و حرفم این است که با هم خوب بودیم، یعنی به جز وقت‌هایی که من عصبانی می‌شدم با هم خوب بودیم. نقطه ضعف نیلا این است که خیلی حرف می‌زند و متاسفانه در مورد همه چیز خیلی حرف می‌زند و خب حرفم این است که آدم‌ها باید بلد باشند یک وقت‌هایی هم سکوت اختیار کنند و وقتی که لازم است این کار را بکنند، باید بتوانند از پسش بربیایند که اگر نیایند، خب کار به مُشت و لگد می‌کشد. خوب می‌دانم که این سودای بازیگری‌اش به جایی نخواهد رسید؛ پرس‌وجو کرده‌ام که می‌گویم. بیست و هشت سالگی برای بازیگر شدن دیگر دیر است اما خب هر چه گفتم توی کله‌ی پوکش فرو نرفت که نرفت، البته آن پسره‌ی احمق هم نقش پررنگی در هوایی کردن نیلا داشت. من که تقریبا مطمئنم پسره هیچ پُخی هم نبود توی هالیوود و فقط برای اینکه نیلا را از راه به در کند بهش قول‌های الکی داد. دست آخر هم مثل روز برایم روشن است که آنجا توی هالیوود خراب شده از نیلای من سوء‌استفاده می‌کنند و بعد مثل یک تکه آشغال می‌اندازندش دور. اگر زنده بودم، کاملا مشخص است که تا خود لس‌آنجلس می‌رفتم و دخل آن پسره‌ی مفعول و هر تهیه‌کننده‌ای که دستش به نیلا خورده بود را می‌آوردم اما خب متاسفانه من مُرده‌ام و حالا دیگر کسی نیست که مراقب نیلا باشد. نیلا دختر ساده و زودباوریست و خب حالا که مُرده‌ام، مطمئنم آنجا توی لس‌آنجلس حسابی بهش سخت خواهد گذشت. حرفم اینست که تا وقتی کسی را داری که مراقب توست، بخش عمده‌ای از زخم‌هایی که روزگار می‌تواند به آدم‌ها بزند را از سر می‌گذرانی. مثل بچه‌ای که پدر و مادرش هوایش را دارند و آن عنتر فکر می‌کند دنیا همیشه همین‌قدر قشنگ است اما خب به محض اینکه افسار زندگی‌ات می‌افتد دست خودت، آن وقت است که زخم پشت زخم بر روح و روانت می‌نشیند و زمانه پوستت را می‌کَند. من خوب می‌فهمم که دارم چه می‌گویم؛ منی که از بچگی مجبور بوده‌ام روی پای خودم بایستم و به عنوان یک طفل معصوم با دنیای وحشی بیرون از خانه بجنگم، خوب می‌فهمم که دارم چه می‌گویم. منی که حتی توی خانه هم امنیت و آرامش نداشتم، خوب می‌فهمم که دارم چه زِری می‌زنم! حرفم این است که اول جوانی وقت مُردنم نبود. من تازه یاد گرفته بودم که چه جوری مُچ روزگار را بخوابانم.من خیلی وقت است که مُرده‌ام و خب، خبر بد اینکه همه‌ی ما روزی به خاطر خیل گناهانی که اَزمون سر زده، خواهیم مُرد! من خیلی وقت است که مُرده‌ام و خب بدون اینکه حق هیچ انتخابی داشته باشم، این مرگ نابهنگام در عنفوان جوانی یقه‌ام را گرفت؛ یقه‌ام را گرفت چون آمار گناهانم زده بود بالا. من به عنوان مردی شرور که همه جور کثافتکاری توی زندگی کوتاهش کرده بود، ریق رحمت را سر کشیدم و می‌خواهم بگویم اگر این قدر زود به فنا رفتم، تنها و تنها به این خاطر بوده که آمار گناهانم زده بود بالا. حرفم این است که گناهِ زیاد آدم را به فنا می‌دهد.آخرین روز زنده بودنم، روز عجیب و پرحادثه‌ای بود؛ نزدیکی‌های ظهر توی آغوش زنی که شب قبلش توی بار با هم مست کرده بودیم، بیدار شدم و تا خودمان را جمع و جور کنیم و زنه بزند به چاک، یک ساعتی وقت برد. گرسنه‌ام بود اما توی خانه چیز زیادی برای خوردن نداشتم، پولی هم ته جیبم نمانده بود. کمی از ته مانده‌ی «کنیاک» دیشب را سر کشیدم و از زور سر درد یکی دو تا قرص از کشوی میز عسلی کنار تخت برداشتم و بی‌اینکه بدانم چی هستند و برای چه مرضی کاربرد دارند با جرعه‌ای از همان کنیاک رفتم بالا. دنبال شلوارم که می‌گشتم، تازه فهمیدم زنه کیفش را جا گذاشته است؛ از این کیف‌های کوچولو که خانم‌ها توی میهمانی دست می‌گیرند و راستش به لعنت خدا هم نمی‌ارزند، بس که کوچکند و چیز زیادی نمی‌شود توی‌شان گذاشت. کیفه را باز کردم؛ یک قوطی کاندوم سه‌تایی که دو تا بیشتر تویش نبود و احتمالا آن یکی دیگر را دیشب استفاده کرده بودیم، یک رُژ لب تیره رنگ ـ توی مایه‌های بنفش یا یک کوفتی از همین خانواده ـ و یک حلقه‌ی طلا. حلقه را برداشتم تا بعدا همراه با کارکرد آن روز بدهم به «راجرز» و پول خوبی بگیرم. از سگ‌دونی‌ام زدم بیرون و به دنبال طعمه خیابان‌ها را گشت زدم تا بالاخره توی کوچه‌ی پرتِ پشت رستوران «فلفل سبز» پیرزنی را دیدم که لخ‌لخ‌کنان داشت خودش را می‌کشید سمت درِ سیاه و کثیف ساختمانی فرسوده. پیرزنه را خفت کردم که شکار بدی هم نبود؛ کمی پول، یک گردنبند که به نظر مروارید می‌رسید و یک ساعت «رولکس» مردانه‌ی قدیمی که احتمالا یادگار شوهر مُرده‌اش بود، گیرم آمد. پیرزنه برخلاف پول و گردنبند، در مورد ساعته مقاومت کرد و داد و فریاد راه انداخت. دو تا کارگر رستوران که تازه از در پشتی بیرون می‌آمدند برای گذاشتن آشغال‌ها و احتمالا بعدش دود کردن یک نخ سیگار، صدای پیرزنه را شنیدند و دویدند سمت ما. ساعت را به زور کَندم و فرار کردم. موقع عبور از خیابان یک تاکسی کوبید بهم که با سمت راست بدنم خوردم زمین اما خب از ترس دستگیر شدن، هر طور که بود پا شدم و زدم به چاک. تا برسم به زیرزمینِ راجرز، بالا تنه‌ام از خون سرخ شده بود. راجرز سر و گردنم را با آب گرم و یک حوله‌ی چرک شُست، زخم سمت راست سرم را بخیه زد و بعدش هم باندپیچی‌اش کرد. جنس‌ها را بهش دادم و او هم بعد از کسر هزینه‌ی خدمات درمانی‌اش، دو تا صد دلاری گذاشت کف دستم و زود راهی‌ام کرد، مبادا اینکه کسی تعقیبم کرده باشد. وقتی رسیدم خانه و ولو شدم روی تخت، تازه یادم افتاد که فراموش کرده‌ام حلقه‌ی زن دیشبیه را بدهم به راجرز. حلقه را از جیب شلوارم درآوردم و گذاشتمش روی کیف زپرتی‌اش کنار تخت. وقتی خوابم برد، نمی‌دانستم این خواب آخر است و توی خواب خواهم مُرد؛ خوابیدم و توی همان خواب هم مُردم. الان دو روز است که زنده نیستم اما اگر از من بپرسند، می‌گویم؛ خیلی وقت است که مُرده‌ام!خوب که فکرش را می‌کنم، می‌بینم حیف بود که بمیرم؛ یعنی نه اینکه اصلا نمیرم، بلکه نباید اینقدر زود می‌مُردم. کلی آرزو داشتم. داشتم زور می‌زدم پول دزدی‌ها و خرده‌فروشی‌های مواد را جمع کنم و یک سرمایه‌گذاری درست و حسابی بکنم؛ مثلا سهام بخرم یا با کسی شریک شویم و یک کاسبی قانونی و پرسود راه بیندازیم. شاید هم رستورانی باز می‌کردم که یکی دیگر از آرزوهای تمام نشدنی نیلا بوده و آن وقت او را هر جا که بود، پیدا می‌کردم و دو تایی زندگی‌مان را سر و سامان می‌دادیم. من هیچ‌وقت نتوانستم زندگی کنم؛ آنطور که همه‌ی آدم‌های معمولی زندگی می‌کنند و خب وقتی نتوانی طوری که دلت می‌خواهد زندگی کنی، در واقع مُرده‌ای و مُرده بودن را زندگی می‌کنی. من بچگی سختی داشتم؛ مادرم معتاد بود و پدرم یک دستفروش پیزوری که به زور خرج زندگی را درمی‌آورد. جایی که من بزرگ شدم، بچه‌ها خلافکار نمی‌شوند، بلکه خلافکار به دنیا می‌آیند. هر جای دنیا پا بگذاری و بگویی توی «ایست سنت لوئیسِ ایلینوی» بزرگ شده‌ای، طرف مطمئن خواهد بود که یک اسلحه زیر لباست پنهان کرده‌ای. با چنین پیشینه و برچسبی، آدم حسابی شدن برای امثال من کار غیرممکنی است اما من واقعا تصمیم داشتم به وضعیت رقت‌انگیزی که همه‌ی عمرم خودش را بهم تحمیل کرده بود، پایان دهم و کاری کنم که سرم به تنم بیارزد اما خب اجل مهلت نداد و مرگ، ناغافل یقه‌ام را گرفت.یادآوری فلاکت‌هایی که بر من گذشته حالم را خراب می‌کند. به نظرم می‌رسد کمی توی خانه قدم بزنم و مراقب باشم که سمت آینه نروم. خوب که دقت می‌کنم، می‌بینم حالا دیگر چیزها برایم بی‌اهمیت شده‌اند. مثلا همان دوش حمام؛ قبلا برایم مهم بود که همیشه سالم باشد و درست کار کند. مدام سوراخ‌های ریزش را با سوزنی چیزی تمیز می‌کردم تا رسوب آب کارکردش را مختل نکند اما حالا می‌بینم حتی قرار نیست دیگر اَزش استفاده کنم. لباس‌هایم؛ خصوصا آن پیراهن جین آبیه که خیلی دوستش داشتم، قالیچه‌ی پای تخت که جا به جایش رد خاکستر سیگار است، کمد لباس‌های نیلا که تا همین دو روز پیش هر روز چند بار سرم را فرو می‌کردم تویش و نفس عمیق می‌کشیدم یا خلاصه هر چیز دیگری که زمانی برایم معنا داشت و بهم معنا می‌داد، حالا به نظرم دور از دسترس می‌رسد. حالا می‌دانم که مُرده‌ام و آدم مُرده دیگر به هیچ‌کدام از اینها نیازی ندارد.بعد از مدتی بیهوده قدم زدن در خانه به این نتیجه رسیدم که حتی با اینکه مُرده‌ام، لازم است کار مفیدی بکنم، اینست که با خودم فکر کردم برای کمک به زودتر تجزیه شدن بدنم، دندان‌ها و ناخن‌های دست‌ها و پاهایم را بکِشم. بر همین اساس توی کابینت زیر ظرفشویی دنبال انبردست می‌گشتم که شنیدم یکی مداوم به درِ آپارتمانم می‌کوبد؛ آه ... پس بالاخره بوی فساد تنم به مشام همسایه‌های الاغم رسیده بود. رفتم پشت در و از چشمی بیرون را نگاه کردم. به نظر زنی میانه اندام می‌رسید با موهای سیاه بلند و صورتی آشنا. در را باز کردم؛ جوانی‌های مادر درگذشته‌ام بود. جا خوردم و مضطرب شدم اما خیلی زود به ذهنم رسید که شاید مامانم آمده تا روح سرگردان مرا به جایی که نمی‌دانم کجاست ببرد و پیش خودش به آرامش ابدی برساند. گفتم: «مامان؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ تو سال‌هاست که مُرده‌ای ... قبل از بابا ... یادت نیست؟» و بی‌اختیار بغلش کردم. بوی مادرم را نمی‌داد. زنه معذب و کمی ترسیده خودش را از آغوشم کشید بیرون و در حالیکه پاکت همبرگر «مک‌دونالد» و یک لیوان قهوه‌ی «استار باکس» را بالا می‌گرفت، گفت: «سلام ... منم ... اوم ... راستش یه کم غذا آوردم و خب راستش ... راستش کیفمو توی خونه‌ی تو جا گذاشتم ...» و وقتی دید او را به جا نمی‌آورم، ادامه داد که «ورونیکا» است و چند شب پیش توی بار با هم آشنا شدیم و بعد هم آمدیم به آپارتمان من. گفتم: «خب راستش می‌دونی ... من ورونیکا رو یادمه ... با هم نوشیدیم و بیلیارد بازی کردیم و شب خوبی هم داشتیم ... نه واقعا ورونیکا رو یادمه اما باید بگم تو ورونیکا نیستی. قد و بالا و حتی موهات شبیه ورونیکاست اما صورتت نه ... صورتت، صورت مامانمه» و در ادامه برای مامانم شرح دادم که دو روز است مُرده‌ام و گذشته از اینکه خیلی از مُرده بودن می‌ترسم، حالم هم از بوی تعفن جسدم به هم می‌خورد. زنه خنده‌ای مصنوعی تحویلم داد و اضافه کرد که آن شب هیچ فکر نمی‌کرده اینقدر شوخ و بذله‌گو باشم: «تو مُردی؟ صورتت پوسیده؟ ... ها ها ها ... مرد خوش‌مشربی هستی اما راستش نمی‌تونیم ادامه بدیم. می‌فهمی که ... یه شب و دیگر هیچ ... فقط اون کیف رو به من بده ... همین» و وقتی اصرار مرا به مُرده بودن دید با حالتی عصبی انگار که دیگر کفرش درآمده باشد، بهم گفت که نه تنها نمرده‌ام، بلکه ـ سوای سرم که باندپیچی شده ـ همه جای بدنم هم سالم است، زیر چشم چپم چاله‌ای و استخوانی که بیرون زده باشد، دیده نمی‌شود، صورتم تجزیه نشده، موهای سر و ریش و سبیل انبوهم همچنان سر جای‌شان هستند و ضمنا هیچ بوی تعفنی هم در کار نیست. دستش را گرفتم و بردمش توی اتاق خواب و گفتم: «اوناهاش ... می‌بینی؟ جسدم داره می‌پوسه و تو الان داری با روح من حرف می‌زنی ...» اما او سرش را به علامت نفی تکان داد که چیزی روی تخت نیست. بسته همبرگر و لیوان قهوه را گذاشت روی میز، کنار کیف و حلقه‌اش و رو به من گفت: «می‌تونی لطفا یه لیوان آب بِهم بدی؟» و خب تا من بروم آشپزخانه و برگردم، او حلقه و کیف را برداشته و رفته بود. از خودم پرسیدم؛ حلقه و کیف آن زن به چه درد مادر مُرده‌ام می‌خورد؟ چرا مامانم وسط این ترس و تعفنی که تا خرخره‌ام بالا آمده، یکهو تنهایم گذاشت، درست مثل وقتی که بچه بودم؛ یکباره می‌گذاشت و می‌رفت و تا چند روز خبری اَزش نمی‌شد. بعد هم خمار و داغان برمی‌گشت و می‌افتاد به جان بابام که چرا هیچ‌وقت به اندازه‌ای که لازم است، پول درنمی‌آورد؟اگر از من بپرسند بین بوی تعفن جسدی که در حال تجزیه شدن است و بوی یک همبرگر مک‌دونالد، کدامیک بیشتر شامه‌ی آدمی را تحریک می‌کند، پاسخ خواهم داد؛ البته همبرگر به شرط اینکه دو روز تمام چیزی نخورده باشی! در واقع حرفم این است که اگر نمُرده بودم، آن بسته‌ی ساندویچ و لیوان قهوه می‌توانستند بهترین چیزهای روی زمین باشند اما خب من مُرده‌ام و حواسم هست که مُرده‌ها چیزی نمی‌خورند و من احتمالا تا زمانی که روح سرگردانم جایی که نمی‌دانم کجاست، آرام بگیرد باید این گرسنگی را تحمل کنم./ پایانبیشتر بخوانید:  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-whxfltfez35i  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-hegpep8pt1n1  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AA%D9%90%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1-dameq32ksyrl </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 10:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| ما گاهی راه خانه را گم می‌کنیم؛ به هوای خاطره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-whxfltfez35i</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - آبان 1399خودمان را می‌بینم که دست‌ها، پاها و دهان‌های‌مان را بسته‌اند و توی محفظه‌ای فلزی شبیه یک تانکر، برهنه و دراز‌کش کنار هم رها شده‌ایم. سیاهیِ مطلق است و نفس کشیدن مشکل‌ترین کار ممکن. بوی عجیبی می‌آید. من همانجا کنار «لیلا» افتاده‌ام اما در عین حال دارم خودمان را می‌بینم، انگار که دو تا از من وجود داشته باشد. فضای تاریک و بسته‌ی تانکر وحشت‌زده‌ام کرده و حس می‌کنم زنده به گور شده‌ام. می‌ترسم ... می‌ترسم. لیلا را نمی‌بینم اما می‌دانم که هست، می‌دانم که کنارم بیهوش افتاده و تب کرده است. نوک دسته‌ای از گیسوانم زیر شانه‌ی راست او گیر کرده و کشیده می‌شوند؛ درد از ریشه‌ی موها تا مغز استخوانم را می‌سوزاند. گرمای سوزان تنش که چسبیده به پهلویم را حس می‌کنم و خس‌خس نفس‌هایش که به سختی بالا می‌آیند. پاهایم کرخت شده‌اند. سعی می‌کنم برخیزم یا دست‌کم در حالت نشسته قرار بگیرم اما نمی‌توانم. بی‌اختیار شروع می‌کنم به جیغ کشیدن و تکان دادن لیلا. صدایش می‌کنم ... صدایش می‌کنم و تکانش می‌دهم اما بی‌فایده است؛ لیلا واکنشی نشان نمی‌دهد یا نمی‌خواهد نشان دهد. حس می‌کنم زیرم خیس است. من همانجا توی تاریکی و سکون هوا کنار لیلا افتاده‌ام اما در عین حال دارم خودمان را می‌بینم، انگار که دو تا از من وجود داشته باشد. می‌بینم که خون به طرز غیرقابل مهاری از بین پاهای لیلا راه گرفته و کم‌کم توی تانکر بالا می‌آید. تقلا می‌کنم و زور می‌زنم لیلا را تکان دهم اما توانی ندارم. از خودم تعجب می‌کنم، چون همیشه فکر می‌کرده‌ام زورم بیش از این‌ها باشد. چطور اینقدر ناتوان شده‌ام؟ مستاصل و وا داده گریه می‌کنم، ضجه می‌زنم و کمک می‌خواهم. خون توی تانکر بالا می‌آید و به زودی هر دوی ما را در خود خواهد بلعید. باید پا شوم ... باید پا شوم. زور می‌زنم اما نمی‌توانم. نفوذ خون توی گوش‌هایم را حس می‌کنم؛ بی‌صدا و حجیم شبیه گدازه‌های آتشفشان که با طمأنینه راه می‌گیرند توی سراشیبی قله از بین پاهای لیلا جاریست و توی تانکر بالا می‌آید. چیزی به پایان نمانده. لبخندی محو روی صورت لیلا ماسیده است. هر طور شده سرم را می‌کشم روی شانه‌ی لیلا تا زمان بیشتری برای خودم بخرم. از لیلا فقط لب‌هایش مانده که آنها هم به زودی زیر خون دفن می‌شوند. جیغ می‌زنم ... با همه‌ی توان جیغ می‌زنم و خون، دهانم را می‌پوشاند. طعم تلخ و تهوع‌آورش وجودم را می‌آلاید و کم‌کم احساس خفگی می‌کنم. با ته مانده‌ی توان، بینی‌ام را بالا می‌گیرم تا اندک ملکول‌های باقیمانده‌ی هوا را استنشاق کنم. خون بی‌رحمانه بالا می‌آید و در نهایت همه‌ی مرا می‌بلعد. خفه می‌شوم ... خفه می‌شوم و از خواب می‌پَرم! تمام تنم از عرق خیس است. حس می‌کنم توی تشک فرو رفته‌ام؛ خیس و چسبناک. نفسم به شدت تند شده و سینه‌ام تا جای ممکن بالا و پایین می‌شود. سوتین مثل زنجیری دور سینه‌ام فشار می‌آورد. توی آن هیر و ویر به خودم غُر می‌زنم؛ چرا هر شب قبل از خواب فراموش می‌کنم سوتینم را باز کنم؟ زیر لب می‌گویم: «لعنت بهت لیلا ... چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ ... چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ ... چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ ...» و صدای قلبم را می‌شنوم که تالاپ تالاپش کل اتاق را برداشته است. نگاهی به شوهرم می‌اندازم؛ به پهلو خوابیده و همچون مُرده‌ای بی‌جان آرام است. دلم می‌خواست بیدار بود و بغلم می‌کرد. همانطور درازکش می‌مانم تا قفل عضلاتم باز شود. اولین بارم نیست که اسیر کابوس‌های اینچنینی می‌شوم. کابوس لیلا سال‌هاست که با من است.آرام‌تر که می‌شوم، پاهایم را از زیر لحاف بیرون می‌کشم و از تختخواب آویزان می‌کنم. آرنجم را ستون می‌کنم و می‌نشینم لب تخت. صبر می‌کنم تا گیجی‌ام برطرف شود و چشمانم به تاریکی اتاق عادت کنند. شوهرم همچنان خواب است. به صدای نفس‌هایش گوش می‌دهم؛ منظم و یکنواختند. توی ذهنم می‌گویم: «خوش به حالش که کابوس نمی‌بینه» و آرام برمی‌خیزم.از اتاق خواب که بیرون می‌آمدم، نهایت تلاشم را کردم تا سر و صدا نکنم. حوصله نداشتم به شوهرم توضیح دهم که چرا از خواب پریده‌ام، حتی در این حد که بگویم &quot;می‌رم آب بخورم&quot; اگرچه خواب او سنگین‌تر از چیزی است که با سر و صداهای جزئی مختل شود. سری به اتاق دخترکم می‌زنم و از همان جلوی در براندازش می‌کنم؛ مثل یک تکه شیرینی عسلی خوابیده است. صورت معصومش آرام‌ترم می‌کند. راه می‌گیرم سمت آشپزخانه؛ شیر آب را یک ذره باز می‌کنم، دست‌هایم را مرطوب کرده و به صورتم می‌کشم. با زبانم چیزی شبیه به ناودان درست می‌کنم و می‌گیرم زیر باریکه‌ی آب. چند ثانیه کافیست تا همه‌ی دهانم پُر شود. شیر را می‌بندم و دست به کمر آبِ توی دهانم را جرعه، جرعه قورت می‌دهم. از توی کابینت جعبه‌ی سیگار و فندکم را برمی‌دارم و به تراس پناه می‌برم.چیزی به صبح نمانده؛ شب همچنان روی هم تلنبار است اما خوب می‌شود فهمید که خورشید به همین زودی‌ها پرده‌ی تاریک و ضخیمش را خواهد دَرید. خنکای اول پاییز به صورت و سرشانه‌هایم می‌خورد و من مور مورم می‌شود. دست می‌برم زیر تاپم، انگشت شستم را پشت سرم شبیه قلاب تا می‌کنم و بعد با یک حرکت قزن سوتین را می‌کشم پایین و دو دستی بازش می‌کنم. دست‌هایم را یکی، یکی از آستین‌های حلقه‌ای تاپم می‌برم تو و بند سوتین را رد می‌کنم و کامل که درش آوردم، از نقاب بین دو تا کاپ آویزانش می‌کنم روی بند رخت استیل گوشه‌ی تراس کنار رخت‌های تازه شسته شده؛ کاملا خیس شده است. می‌نشینم روی یکی از صندلی‌های پلاستیکی زرد رنگِ سلیقه‌ی آقای شوهر و نخی سیگار روشن می‌کنم. از خودم می‌پرسم؛ چرا هنوز هم بعد از این همه سال کابوس لیلا رهایم نمی‌کند و بی‌اختیار پرت می‌شوم به هفده سال پیش.وقت‌هایی که بابا نبود، مثلا برای کاری می‌رفت به مرکز استان؛ یواشکی، بدون اینکه مامان متوجه شود، سوئیچ نیسان آبی‌اش را برمی‌داشتم و با ماشین می‌رفتم مدرسه. سوئیچ را برمی‌داشتم و می‌گذاشتم توی کیفم، سلانه از پله‌ها می‌آمدم پایین و از خانه می‌زدم بیرون. کوچه‌ی تنگ‌مان را تا خیابان تند می‌رفتم و چشم می‌گرداندم ببینم بابا ماشین را کجا پارک کرده است. برای یک دختر چهارده سال با کلی رویای پسرانه، ماشین سواری یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای ممکن بود. نزدیک مدرسه ماشین را توی یک فرعی دنج پارک می‌کردم و بقیه راه را پیاده می‌رفتم تا کسی مرا سوار بر آن غول آبی رنگ نبیند. همان اول صبح به لیلا گرا می‌دادم که امروز ماشین آورده‌ام و مثل دفعات قبل می‌توانیم درس آخر را بپیچانیم و برویم بیرون از شهر کوچک‌مان گشتی بزنیم.آن روز لعنتی هم همین کار را کردیم؛ زدیم بیرون از شهر سمت «فرح‌آباد» که رودخانه‌ای داشت و دار و درختی. جای باصفایی بود فرح‌‌آباد که معمولا آخر هفته‌ها خانواده‌ها برای تفرج یا جوان‌ترها برای عرق‌خوری به آنجا می‌رفتند. با لیلا قدم می‌زدیم کنار رودخانه و از رویاهای‌مان می‌گفتیم. من دوست داشتم مهندس مکانیک شوم و او پرستار یا معلم. هیچکدام هنوز دوست پسر نداشتیم و داشتیم یکی یکی پسرهای فامیل و کسبه و همسایه‌ها را بررسی می‌کردیم که کدامیک برای دوستی بهترند یا حتی ازدواج. همینطور در امتداد رودخانه پیش می‌رفتیم سمت سوله خرابه‌ها که مجموعه‌ای از چند سوله‌ی صنعتی متروکه بود و سال‌ها پیش توی‌شان ایزوگام تولید می‌کردند اما بعدتر صاحبش ورشکست شد و گذاشت رفت خارج.اصل اینکه چرا رفتیم توی سوله خرابه تقصیر من بود. توله سگ سفید و مشکی خوشگلی دیدیم که من گیر دادم باید بگیرمش و وقتی فرار کرد سمت سوله خرابه، دنبالش رفتیم. نزدیک سوله لیلا حس بدی داشت و می‌ترسید اما به زور من هم که شده هر دو وارد آنجا شدیم. چند تایی از دستگاه‌های تولید ایزوگام هنوز آنجا بودند و اگرچه از کار افتاده به نظر می‌رسیدند اما حسابی جذبم کردند. لیلا دنبال توله‌سگه بود اما من حواسم پرت مکانیسم دستگاه‌ها شده بود و وارسی‌شان می‌کردم، ببینم چطور کار می‌کنند؛ اینست که از هم دور شدیم تا چند دقیقه‌ی بعد که صدای جیغ و داد لیلا را شنیدم. دویدم سمت صدا و از پشت دیوار نیم‌ریخته‌ی سوله‌ی بغلی دیدم که دو تا مرد آفتاب سوخته شبیه کارگرهای باربری دوره‌اش کرده‌اند و دارند به زور لباس‌هایش را درمی‌آورند. حالت طبیعی نداشتند؛ به نظر مست یا نشئه می‌رسیدند و تا لیلا بخواهد فریاد دیگری بزند، یکی‌شان دستمال قرمزِ کثیف و روغن‌مالی شده‌ای را چپاند توی دهانش، بعد زانو زد مقابلش و تا آن مرد دیگر که دست‌های لیلا را از پشت گرفته بود و داشت با کمربندش به هم می‌بست‌شان کارش را تمام کند، پاهای دختر معصوم را با یک دستش گرفت و در حالیکه لیلا داشت ضجه می‌زد و به پهنای صورت اشک می‌ریخت با دست دیگرش شلوار فرم مدرسه‌اش را درآورد. من خشکم زده بود. وحشت کرده بودم و دهانم خشک شده بود. هیچ اختیاری از خودم نداشتم و مثل برق‌گرفته‌ها فقط می‌دیدم که آن دو هیولا چطور دارند لیلا را تکه و پاره می‌کنند. ترسیده بودم و چیزی توی ذهنم می‌گفت که اگر جلو بروم، ممکن است بلایی که داشت سر لیلا می‌آمد، سر من هم بیاید. صحنه‌هایی که می‌دیدم باورکردنی نبود؛ آن دو مرد با خنده‌هایی مستانه‌ و الفاظ جنسی زننده‌ای که مدام خطاب به لیلا بر زبان می‌آوردند، هر چه می‌خواستند با او می‌کردند و من حتی توان نفس کشیدن هم نداشتم. خون از بین پاهای لیلا راه گرفته و او بین دو مردی که در حال تجاوز بهش بودند، بیهوش شده بود. آشکارا می‌لرزیدم و ترس همه‌ی وجودم را آغشته بود با این حال نیرویی غریزی مرا به فرار ترغیب می‌کرد. کمی که خودم را باز یافتم، متوجه شدم شلوارم را خیس کرده‌ام. آرام و بی‌صدا چند قدمی رو به عقب رفتم و وقتی مطمئن شدم کسی صدای پایم را نخواهد شنید، برگشتم و شروع کردم به دویدن. موقع فرار یک کامیون حامل تانکر آب یا گازوئیل را دیدم که آن سوی همان سوله‌ای که لیلا تویش گرفتار شده بود، پارک بود. به ذهنم رسید شماره‌ی پلاکش را حفظ کنم اما وحشت چنان بر من غلبه کرده بود که فقط می‌دویدم تا خودم را به نیسان بابا برسانم.چند روز بعد پیکر بی‌جان لیلا را پایین‌دست رودخانه پیدا کردند و من ویران‌تر از قبل شدم. چیزی به کسی نگفته بودم و نگفتم و نمی‌شد هم گفت. چه می‌گفتم؟ توی شهری که معنای تجاوز و تن‌فروشی یکسان بود، چه می‌گفتم؟ چطور توضیح می‌دادم که ما همراه آن دو مرد نبودیم، بلکه قربانی رذالت‌شان شدیم؟ بر فرض هم که می‌گفتم، چه می‌شد؟ همه توی شهر جار می‌زدند که دختر فلانی با دو مرد فرار کرده رفته فرح‌آباد و خودش را در اختیارشان گذاشته است. خانواده‌ی لیلا از ترس بدنامی حتی اجازه ندادند جسد دخترشان را به پزشکی قانونی مرکز استان منتقل کنند تا کالبدشکافی شود یا اینکه بخواهند شکایتی بکنند، پیگیر شوند که دخترشان این چند روز کجا بوده و چه بلاهایی سرش آمده؛ چه بسا کشته یا بهش تجاوز شده باشد. موضع آنها این بود که لیلا توی رودخانه غرق شده، همین و بس. در چنین فضایی من چه می‌گفتم و اگر می‌گفتم آیا پدرم قبول می‌کرد که بی‌عفتی نکرده‌ام؟ هرگز باور نمی‌کرد.به خودم که می‌آیم، می‌بینم روز شده و من به پهنای صورت اشک ریخته‌ام. سیگارِ نکشیده‌ی سوخته را توی زیرسیگاری مچاله و نخی دیگر روشن می‌کنم. چند تا پُک عمیق و بعد به خودم نهیب می‌زنم که بس است دیگر و باید خودم را جمع‌جور کنم. سیگارم را با ولع تمام می‌کنم و برمی‌خیزم. بدنم را با رنجی عمیق و تاریخی کش می‌دهم و از ذهنم می‌گذرد؛ آنقدر خسته‌ام که انگار یک هفته بی‌وقفه خانه را نظافت کرده‌ام. برمی‌گردم تو، نگاهی به ساعت می‌اندازم و تصمیم می‌گیرم دوش بگیرم؛ آب سرد.زیر دوش با خودم می‌اندیشم؛ بدون شک بزرگترین شانس زندگی‌ام این بوده که دانشگاه تهران قبول شدم و بعد هم توی همین شهر ازدواج کردم و ماندگار شدم. زندگی توی آن شهر کوچک و سیاه می‌توانست خیلی قبل‌تر از اینها مرا بکُشد. باز به خودم نهیب می‌زنم که بس است این فکر و خیال‌ها و تصمیم می‌گیرم از درِ حمام که رفتم بیرون، زنی نرمال باشم؛ زن زندگی. سرم را می‌گیرم زیر چتر قطرات ریز و سرد آب و می‌گذارم همه‌ی ذهنم را بشوید و بریزد توی چاهک. می‌دانم که چند ساعت یا چند روز بعد دوباره این افکار مثل گیاهی خودرو و رونده همه‌ی روانم را خواهد آلود؛ اینطور وقت‌ها خودم نیستم، خودم را نمی‌شناسم. به پیرزن آلزایمر گرفته‌ای می‌مانم که راه خانه را گم کرده است. گاه می‌نشینم و چند دقیقه‌ای دور از چشم دخترک گریه می‌کنم، گاه در را می‌بندم و تا جایی که زورم برسد مشت می‌کوبم به دیوارهای اتاق و گاهی هم در خود فرو می‌روم؛ هر چه هست در هیچکدام از این موقعیت‌ها خودم نیستم. اینطور وقت‌ها چیزی در من فوران می‌کند و رگ‌هایم به یکباره کشیده می‌شوند. ضربان قلبم بالا می‌رود و چنان انگشت‌هایم را مشت می‌کنم و می‌فشارم که تا چند دقیقه بعد همچنان از درد ذق، ذق می‌کنند.دوش آب سرد تا حدودی تسکنیم داده است. حوله را می‌پوشم و از حمام مستقیم می‌روم توی آشپزخانه. کتری را آب می‌کنم و می‌گذارم روی اجاق گاز تا جوش بیاید. پنیر و مربا را از یخچال برمی‌دارم و باسلیقه می‌ریزم توی ظرف‌های شیشه‌ای کوچک. بسته‌ی نانی از فریزر می‌کشم بیرون و چند تکه سنگگ چیده شده را می‌گذارم داخل سبد و سبد را داخل مایکروویو. تا کتری جوش بیاید، می‌روم توی اتاق خواب، حوله را درمی‌آورم و آویزان می‌کنم لبه‌ی درِ کمد دیواری. حوله‌ی کوچک‌تری از دِراور در می‌آورم و می‌پیچم دور موهایم. ساعت را نگاه می‌کنم و می‌روم بالای سر شوهرم. بیدار که می‌شود و مرا آن ریختی می‌بیند، ران پایم را بغل می‌کند و می‌کشدم توی تخت. در من می‌پیچد، صورتش را می‌چسباند به سینه‌ام و عمیق نفس می‌کشد ... عمیق نفس می‌کشد و بعد همانطور خواب‌آلود می‌گوید: «مثل صبح زودهای کوهستان خنکی ...» و می‌بوسدم. مقاومت می‌کنم و آمرانه اَزش می‌خواهم رهایم کند: «حوصله‌شو ندارم فرهاد ... پاشو دیرت میشه» و غافلگیرانه چرخی می‌زنم و می‌نشینم روی شکمش تا راه رفته را برگردم. دستهایش را قلاب می‌کند به پهلوهایم و مهربان می‌گوید: «چرا هیچ‌وقت حوصله‌شو نداری عزیزم؟ ... نفسم ... چرا همیشه من باید بخوام؟ چرا هیچ‌وقت تو نمی‌خوای؟» و سرش را بالا می‌آورد تا با بوسه‌ای عاشقانه مجابم کند ... دست می‌گذارم روی سینه‌اش، پَسش می‌زنم و همزمان با صدایی عصبی و دورگه تقریبا فریاد می‌زنم: «گفتم ولم کن ...» و جوری که انگار مشمئزم می‌کند، نگاهش می‌کنم. حسابی بهش برمی‌خورد؛ مرا از روی شکمش تقریبا پرت می‌کند پایین و بدخُلق پا می‌شود می‌رود دستشویی.تا شوهرم آماده شود ولباس بپوشد، صبحانه‌اش را می‌چینم روی میز و ناهارش را آماده می‌کنم برای بردن. صبحانه‌اش را با اخم می‌خورد و آماده‌ی رفتن می‌شود. عذاب وجدان دارم و هی دنبالش می‌روم تا دستاویزی پیدا کنم برای دلجویی، اگرچه محلم نمی‌گذارد. جلوی آینه‌ی میز توالت اودکلن می‌زند به دو طرف گردنش، کیف چرم اداری، گوشی موبایل و سوئیچ را برمی‌دارد و می‌رود توی اتاق کناری، دخترمان را می‌بوسد و راه می‌افتد سمت درِ خروجی آپارتمان. مرا نمی‌بوسد، من هم اشتیاقی نشان نمی‌دهم، اگرچه از سر دلجویی هم که شده، بدم نمی‌آمد پا پیش بگذارم و ببوسمش. پشتِ در، کفش‌هایش را می‌پوشد و سرسنگین یادآوری می‌کند: «عصر جلسه‌ی نوزدهم زوج‌درمانیه؛ جایی نری میام دنبالت» و کلمه‌ی نوزدهم را جوری با فشاری طعنه‌آمیز اَدا می‌کند، انگار که بخواهد بهم بفهماند کلی وقت و انرژی و پول صرف شده اما همچنان نتیجه‌ای  حاصل نشده است. در جواب می‌گویم: «من آدم بشو نیستم فرهاد ... از من ناامید شو ...» و در را پشت سرش می‌بندم./ پایان  بیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmoheb%D9%8Ebi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%8E%D9%8E%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-striun0xjq6h  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84-ettyedk98ckw  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D9%88-ki9g6azg2dsi </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 19:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| شب‌ها می‌خوابیم که نَمیریم از دلتنگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%8E%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-striun0xjq6h</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - مهر 1399توی همه‌ی دنیا فقط یک احمق می‌توانست این جوری در بزند؛ «جولیا» و خب بله، وقتی این را می‌گویم یعنی کاملا اَزش مطمئنم. از خواب پریده بودم و تپش تند رگی روی شقیقه‌ی راستم خبر از سردردی عمیق و کشنده می‌داد که به زودی از راه می‌رسید. قبل از خواب پرده را کشیده بودم اما نفوذ ملایم سرخی غروب از کناره‌های آن که با طوسی کمرنگ و محجوبی درآمیخته بود، نشان می‌داد که دست‌کم هفت ساعت خوابیده‌ام و باز جولیا را از خودم بی‌خبر گذاشته‌ام؛ خب بله، ناگفته پیداست که اینطور وقت‌ها به شدت نگرانم می‌شود، خصوصا این چند هفته‌ی اخیر که به دلیل از دست دادن «استیو» اوضاع روحی و روانی مساعدی هم نداشته‌ام.دوست دیوانه‌ام ول‌کن نبود و بی‌وقفه در آپارتمانم را می‌کوبید. کمی به حالت درازکش توی تخت ماندم تا اوضاع دستم بیاید. لحاف دورم پیچیده بود و به شکمم فشار می‌آورد. خودم را آزاد کردم و برای رهایی از صدای زجرآور و مداوم «گرومپ ... گرومپ» در، چهار دست و پا از تخت پایین آمدم و همانطور از اتاق خارج شدم. بین راه به هر زحمتی بود ایستادم، دستم را به دیوار گرفتم و در میان تاریکی محزونی که داشت به آرامی همه‌ی خانه را می‌بلعید، خودم را رساندم به در آپارتمانم. قفل‌ها را باز کردم، دستگیره را چرخاندم و با دیدن جولیا با صدایی دورگه و پریشان گفتم: «خدا لعنتت کنه ...» و کمی آن طرف‌تر ولو شدم روی کاناپه.جولیا وارد شد، در را پشت سرش بست، چراغ‌ها را روشن کرد و در حالی که حق به جانب می‌گفت؛ &quot;قسم می‌خورم این بار کلیدای خونه‌تو گم نکردم ... باور کن ... فقط یادم نیست اون دسته کلید لعنتی رو توی کدوم یکی از شونزده تا کیفی که دارم، گذاشتم ... باور کن ...&quot; همزمان کیف و کیسه‌ای که همراهش بود را همانجا رها کرد پشت در و آمد و نشست کنارم، لبه‌ی کاناپه. کمی نوازشم کرد و عذرخواست بابت بدخواب کردنم، هر چند معتقد بود توی صنف ما سر شب ساعت مناسبی برای خوابیدن نیست، بلکه یا وقت کار کردن است یا خوشگذرانی. کمی آرام‌تر شده بودم؛ سرانگشت‌های این زن معجزه می‌کرد. دستم را گذاشتم روی ران لُخت پایش و بهش لبخند زدم. لبخند زدن همانا و چیزی حدود بیست دقیقه غُر شنیدن مداوم از جولیا همان. ندامتم می‌کرد که چرا اینطور خودم را گم کرده‌ام؟ چرا کمتر مشتری قبول می‌کنم؟ چرا گوشه‌نشین شده‌ام و دارم خودم را دو دستی تقدیم سگ سیاه افسردگی می‌کنم؟ نصیحتم می‌کرد که مرگ هم بخشی از وجود همه‌ی آدم‌هاست و اگر استیو تصمیم گرفته به زندگی‌اش پایان دهد، باید این را بپذیرم و باهاش کنار بیایم. اَزش خواستم تنهایم بگذارد و با لحن نسبتا بدی هم این را اَزش خواستم اما او در عوض گفت که گوه نخورم و دهانم را ببندم، بعد گوشه‌ی لب‌هایم را بوسید و به زور هم که شده مرا برد حمام، نشاندم توی وان و مثل این تازه مادرهای بی‌دست و پا و شلخته شروع کرد به شستن سر و تنم.دایره‌ی عزیزان من توی زندگی شامل هفت نفرند؛ پسرم «اَندرو» که آن سر آمریکا توی دانشگاه «استنفورد» درس می‌خواند، مادرم که هنوز توی زادگاهم «وِیکو» روزگار می‌گذراند، بابام که وقتی یازده سالم بود توی یک تصادف جاده‌ای کشته شد، شوهر سابقم که خب بله، با اینکه سال‌هاست از هم جدا شده‌ایم و او حالا با خانواده‌ی جدیدش در «لس‌آنجلس» زندگی می‌کند، هنوز هم برایم عزیز است و دوستش دارم. مردی دانمارکی به نام «کریس» که باهاش به شوهرم خیانت کردم و الان دیگر هیچ خبری اَزش ندارم، دوست صمیمی و قدیمی‌ام جولیا و خب بله؛ استیو ... استیو همیشه عزیزم.این درست است که من به فراخور شغلم، توی زندگی با مردهای زیادی بوده‌ام؛ از نوجوان هجده ساله تا پیرمردهای زهوار دررفته‌ی عهد بوقی اما خب توی همه‌ی این سال‌ها فقط سه نفرشان توانستند قلبم را گرم کنند؛ شوهرم وقتی بیست‌ویک ساله بودم، کریس توی بیست‌وهشت سالگی‌ام و پارسال که چهل‌وسه ساله بودم، استیو؛ پیرمرد شصت‌وهفت ساله‌ی جذابی که می‌مُردم برایش.استیو پیرمرد قد بلند و چهارشانه‌ای بود که وقتی اولین بار دیدمش، سرِپا به نظر می‌رسید. اهل مطالعه و فرهیخته بود، خیلی فیلم می‌دید و مثل شاعرها حرف می‌زد؛ همیشه مثل شاعرها حرف می‌زد. قبلا توی همین «نیویورک» استاد دانشگاه بوده و بعدتر در کنار فشار خون بالا و دیابت و این جور امراض متداول سالمندان به طوری غیرمعمول از اختلال «دو قطبی» هم رنج می‌برد. دخترش توی «تنسی» قاضی است و پسرش «جک» توی «وال استریت» اسم و رسمی دارد. تا قبل از اینکه پای من به خانه استیو باز شود، او تنها زندگی می‌کرد. بعدتر پسرش یک پرستار برایش گرفت تا هم کارهای خانه را بکند و هم مراقب زمان مصرف قرص‌هایش باشد. آنطور که استیو برایم تعریف کرده بود؛ زن سیاه پوستی بوده که اصرار داشته حالت‌های دوقطبی پیرمرد با توجه مداوم به آموزه‌های «انجیل» خوب خواهند شد و اینست که مدام برایش موعظه می‌کرده تا در نهایت صبر استیو سر می‌آید و عذرش را می‌خواهد. بعد، همان روز سری به سایت زنان اجاره‌ای می‌زند و از بین آن همه دختر جوان و جذاب، مرا انتخاب می‌کند و سفارش می‌دهد؛ چون معتقد بوده با توجه به سنم، احتمالا بیشتر از دخترهای جوان مراعاتش را می‌کنم. بار اولی که در را به رویم باز کرد از ذهنم گذشت؛ اگر موهای سفیدش را رنگ می‌کرد، امکان نداشت کسی متوجه پیر بودنش بشود. پیراهن و شلوار جین پوشیده بود، صورتش را کاملا اصلاح کرده بود و دندان‌هایش یکدست و سفید بودند. با توجه به اینکه توی شغل ما مشتری‌ها را همان اول کار یک بررسی اجمالی می‌کنیم تا حواس‌مان باشد که با کی طرفیم، برآورد من آن موقع این بود که از آن پیرمردهای پرقدرت است که هنوز پروستاتش کار می‌کند!من کارم را به صورت حرفه‌ای از دوران مدرسه شروع کردم. فکر می‌کنم هفده سالم بود که «کارلوس» همکلاسی مکزیکی‌تبارم پیشنهاد داد در ازای چند دلار ناقابل خودم را در اختیارش قرار دهم و این شد که باهاش رفتم دستشویی مدرسه و آن اتفاق افتاد؛ خوشایند بود! بعدتر، دو تا از دوستان کارلوس و توی یک سال بعدش تعداد دیگری از پسرهای مدرسه به جمع مشتریانم پیوستند که خب باعث شد اسم و رسمی به هم بزنم و گندش در بیاید. با اینکه فقط پنج بار توی دستشویی مدرسه مشتری قبول کرده بودم و معمولا بیرون از مدرسه کار می‌کردم اما در نهایت با شکایت چند تا از خانواده‌ها و معروف شدن بیش از حد من، مدیرها متوجه قضیه شدند و موضوع به گوش مادرم هم رسید. مامانم از ناحیه پای چپ دچار معلولیت است و به همین دلیل بعد از مرگ پدرم، توی شهر داغون و کوچکی مثل وِیکو نمی‌توانست منبع درآمد قابل توجهی داشته باشد، آنقدر که بتواند رویاهای دخترانه‌ی مرا برآورده کند، اینست که بعد از یک جر و بحث نه چندان طولانی گفت: «بدن خودته، هر کاری دوست داری بکن ... فقط مراقب باش گند نزنی ... خب؟» و این شد که من چند ماه باقی مانده‌ی مدرسه را به هر ترتیبی بود، تمام کردم و توانستم از دست مشاور مدرسه و یکی دو تا سازمان حمایتی کوفتی که هنوز هم نمی‌دانم اسم‌شان چه بود، جان به در ببرم، اگرچه آن چند ماه را مجبور شدم کار و کاسبی‌ام را تعطیل کنم و دست از پا خطا نکنم. مدرسه که تمام شد تا شب تولد نوزده سالگی‌ام توانسته بودم تعداد مشتریانم را به دو برابر سال قبل یعنی حدود بیست نفر از هم‌سن و سالانم ارتقا دهم؛ خب، این یک موفقیت بزرگ بود اما کم‌کم داشت پای مشتری‌های بزرگسال هم به قضیه باز می‌شد و مامانم می‌گفت اگر دست‌شان بهم برسد، حالا حالاها ول‌کن من نخواهند بود. خب بله؛ درست هم می‌گفت، چون شهر خراب شده‌ی ما کوچک بود و اگر بین مردها می‌پیچید که من کاسبم، هر روز و هر شب پاشنه‌ی خانه‌مان را از جا درمی‌آوردند؛ ضمن اینکه چند تا از زن‌های آن دور و بر هم حساس شده و دنبال فرصتی بودند تا دماغم را به خاک بمالند!آن اوایل یعنی پارسال، من فقط هفته‌ای یک شب می‌رفتم پیش استیو؛ اگر سرحال بود با هم می‌رقصیدیم، پیتزا سفارش می‌داد که من عاشقشم، دقایقی طولانی قربان صدقه‌ام می‌رفت و خب بله، در کنارش خیلی کوتاه کاری که به خاطرش می‌رفتم آنجا را هم انجام می‌دادیم اما شب‌هایی که خُلقش تنگ بود؛ بیشتر فیلم می‌دیدیم، برایم کتاب می‌خواند و همزمان نوازشم می‌کرد، حرف‌های فلسفی می‌زد و چون یک عالمه چیز بلد بود، می‌توانست به همه‌ی سوال‌های هستی‌شناسانه‌ی من پاسخ بدهد و این وسط یک وقت‌هایی هم بی‌مقدمه می‌خزید توی آغوشم و گریه می‌کرد. من بعد از چند جلسه اخلاق استیو دستم آمده بود، یعنی می‌دانستم وقتی سرخوش است چطور باید باهاش راه بیایم و برعکس وقتی غمگین و افسرده است،‌ چه کارهایی باید و نباید انجام دهم اما خب در هر حالتی که قرار داشت، عاشق حرف زدن بود و همانطور که گفتم؛ مثل شاعرها حرف می‌زد. کافی بود سر صحبت را در مورد موضوعی خاص باز کنم و آن‌وقت آن پیرمرد دوست‌داشتنی می‌توانست ساعت‌ها بدیع‌ترین و دلپذیرترین جملات را برایم پشت هم قطار کند.وقت‌هایی که استیو حالت‌های افسردگی داشت؛ گاهی کارها را نیمه‌تمام انجام می‌داد و من باید حواسم می‌بود که مثلا شیر آب را بعد از استفاده‌ی او ببندم، البته اینطور حواس‌پرتی‌ها مداوم نبود اما خب من سعی می‌کردم هوایش را داشته باشم. اینطور وقت‌ها برخلاف دوره‌های سرخوشی، زود به رختخواب می‌رفت و بدون من! وسط حرف زدن یا فیلم دیدن یکهو خسته می‌شد و پا می‌شد چرخی توی خانه می‌زد، چند دقیقه‌ای خیره می‌شد به عکس‌های زنش روی دیوار، پشت هم آه می‌کشید و زیر لب می‌گفت: «در من، مردی سیگار می‌کشد و پیر می‌شود بی تو» و بعد بی‌اینکه حتی به من شب‌بخیر بگوید، می‌رفت طبقه‌ی بالا توی رختخوابش در حالیکه از صدای جابجا شدنش توی تخت متوجه می‌شدم که یکی دو ساعتی طول می‌کشد تا خوابش ببرد. معلوم بود که زنش را خیلی دوست داشته؛ عکس‌های بزرگ و کوچک زیادی از دوره‌های مختلف زندگی او و بچه‌های‌شان قاب کرده و به در و دیوار خانه زده بود و می‌دیدم که باهاش حرف می‌زند؛ انگار که زنه زنده است و حرف‌هایش را می‌شنود. خب بله، می‌خواهم بگویم؛ من خوشم می‌آمد از اینطور بودنش، اینطور حرف زدنش، اینطور فکر کردنش و نوع نگاهش به زندگی که خب شبیه هیچ‌کدام از آن همه مردی که باهاشون خوابیده بودم نبود، حتی شوهرم، حتی کریس!کم‌کم رفت و آمدم به خانه‌ی استیو بیشتر شد؛ یا خودم می‌رفتم یا خودش دعوتم می‌کرد. به نوعی داشتم آرام و به شکلی غیررسمی جای آن پرستاری که عذرش خواسته شده بود را می‌گرفتم و خب بله، پسرش جک هم در جریان قرار گرفته بود و مخالفتی نداشت. دو تایی با استیو می‌نشستیم به حرف زدن و این حرف زدن ما را بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می‌کرد. از زندگی‌ام برایش می‌گفتم، گذشته‌ی پر فراز و نشیبم و البته دلتنگی‌هایم؛ مثل او که دلتنگ زن درگذشته‌اش بود یا دخترش که کیلومترها اَزش دور بود و یا حتی احتمالا معشوقه‌هایی که توی دوره‌ای از زندگی داشته است. بعد استیو می‌نشست روی مبل یا صندلی و برایم از دلتنگی حرف می‌زد؛ اینکه آدم‌ها هر چه بزرگتر می‌شوند، دایره‌ی دلتنگی‌های‌شان هم گسترده‌تر می‌شود، چون با آدم‌های بیشتری آشنا می‌شوند و در خلال آمد و رفت آنها در خاطرشان، دلتنگی‌های بیشتری برجای می‌ماند: «زندگی برای ما پیرها که سال‌های زیادی رو پشت سر گذاشته‌ایم، اینطوریه که یه روز چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم تقریبا هیشکی دورمون نیست. دیگه خبری از هیچکدوم از اون آدمایی که زمانی به شدت بهشون وابسته بودیم، نیست؛ یا رفته‌ان یا مُرده‌ان ... روالش اینطوریه که تا وقتی سرمون گرم کاری، شغلی، چیزی باشه، میشه تا حدودی دووم آورد اما خب اگه مثل من مریض و از کار افتاده باشی، اوضاع اسفبار میشه. در طول روز آدمایی که زمانی عزیزان‌مون بوده‌ان با خاطره‌هاشون دوره‌مون می‌کنن ... هر طرف رو نگاه می‌کنیم یا دست به هر کاری می‌زنیم، گاهی حتی یه بو، یه لحن خاص و حتی یه کلمه می‌تونه دروازه‌ای باز کنه برای هجوم خاطرات. مگه روان آدمیزاد چقدر توان داره، اون هم آدم خسته‌ای توی سن من» و بعد استیو دلشکسته و محزون برایم تشریح کرد که گاهی حجم این خاطرات و دلتنگی‌ها به قدری زیاد می‌شود که آدمی اگر به میخوارگی نیفتد، برای در امان ماندن از فروپاشی و دق نکردن، فقط می‌تواند به خواب پناه ببرد، هر چند اگر خوابش ببرد! او می‌گفت؛ خواب بهانه‌ایست که آدم‌ها بتوانند برای چند ساعت هم که شده به چیزی فکر نکنند و دلتنگ رفته بودن‌ها نشوند: «در واقع شب‌ها می‌خوابیم که نَمیریم از دلتنگی ... بس که در طول روز خاطره‌ها دوره‌مون می‌کنند!» و آرام گریست. من برای تغییر فضا هم که شده به شوخی گفتم: «پس با این حساب شغل من یه موهبته ... چون شب‌ها تا دیروقت مشغول کارم و به جاش روزها می‌خوابم که خاطره‌ها نتونن بهم حمله کنن» و زدم زیر خنده. استیو، خسته و کم‌رمق شبیه کسی که توی خلسه است، لبخند کمرنگی زد و بهم گفت که معتقد است آدم باارزشی هستم؛ این را طوری گفت که در جا عاشقش شدم ... در جا.اواسط نوزده سالگی، یک روز صبح زود پا شدم، دفترچه‌ی خاطرات، کمی لباس و پول‌هایی که پس‌انداز کرده بودم را ریختم توی یک کوله و برای همیشه از خانه زدم بیرون. برای مامان یادداشت گذاشتم که نه نگرانم شود و نه دنبالم بگردد، چون قرار است بروم یک جای خیلی دور. لب جاده با یک کامیون باری خودم را رساندم به «دالاس» و از آنجا تکه تکه با اتوبوس تا نیویورک آمدم. تقریبا دو روز توی راه بودم و وقتی رسیدم با شهری مواجه شدم که از فرط بزرگی و شلوغی تویش گم می‌شدم؛ این همان چیزی بود که می‌خواستم.بعدترها معمولا هر وقت مشتری نداشتم، سر از خانه‌ی استیو در می‌آوردم و خب چون به اندازه‌ی روزگار جوانی مشتری نداشتم، اینست که زیاد به پیرمرد سر می‌زدم. رابطه‌ام با جک هم دوستانه بود و می‌شد گفت که بهم اعتماد پیدا کرده است. خیلی حواسم به سلامت استیو، خصوصا زمان مصرف قرص‌هایش بود؛ آنقدر روی این مسئله حساس بودم که حتی اگر مشتری هم داشتم، وسط کار زنگ می‌زدم و به استیو گوشزد می‌کردم که مبادا یادش برود فلان قرص را بخورد. خیلی زود بالا و پایین اخلاق و رفتارش دستم آمده بود؛ می‌دانستم که اگر قرص‌های مربوط به اختلال دو قطبی‌اش را مصرف نکند، دچار گیجی و بی‌قراری می‌شود. کوچکترین چیزی عصبانی‌اش می‌کند و جوری غرق می‌شود توی خاطرات گذشته که بعضا مفهوم زمان و مکان در ذهنش به هم می‌ریزد. روانکاوش هر دو هفته یک بار بهش سر می‌زد و تاکید داشت که زیاد باهاش حرف بزنیم، بهش محبت کنیم و در آغوش بگیریمش. من همه‌ی این کارها را می‌کردم، حتی بیشتر و اگرچه چک‌های ماهیانه‌ی جک همواره به دستم می‌رسید اما واقعیت این است که به خاطر پول این کار را نمی‌کردم. هر دوی ما به همدیگر وابسته شده بودیم. استیو جای خالی خیلی از نداشته‌هایم را پر می‌کرد. نمی‌گویم دلم می‌خواست توی همه‌ی سال‌های گذشته پدر یا شوهری مثل او داشتم، نه نه، به هیچ‌وجه؛ تا آن موقع آدمی نبودم که حسرت گذشته را بخورم. نگاه من همیشه به آینده بود. شکست‌های متعددی را تجربه کرده بودم اما همین شکست‌ها بهم یاد داده بودند که در زمان حال زندگی کنم و من توی همان حال از بودن با استیو لذت می‌بردم؛ دنیای وسیع و در عین حال به شدت عمیق درونش آرامم می‌کرد، مهربانی‌اش بهم احساس امنیت می‌بخشید و حرف زدنش ... وای از حرف زدنش.یکی از بزرگترین شانس‌های زندگی من آشنایی با جولیا بوده است؛ آن اوایل که این طرف و آن طرفِ نیویورک وِل می‌گشتم و توی «دیسکو»ها و «بار»های مختلف پی مشتری بودم، چند باری مورد سوء‌استفاده قرار گرفتم. روزهای وحشتناکی بود؛ مردهای گُنده‌ی شرور، روانی‌هایی که دوست داشتند تنم را بسوزانند یا با چاقو زخمی کنند و این جور چیزها تا اینکه یک بار بدون اینکه متوجه باشم، مشتری جولیا را از دستش درآوردم. وقتی فهمید، یکهو دیوانه شد و بهم سیلی زد. جثه‌اش از من بزرگتر بود؛ سیلی دوم، یک ضربه‌ی زانو توی شکمم و ضربه‌ای دیگر با نوک کفشش به ساق پای لُختم. مشتریه که همان اول کار فلنگ را بست و من هم بعد از اینکه حسابی کتک خوردم، افتادم گوشه‌ی دیوار و زار زار گریه کردم. دو ساعت از نیمه شب گذشته بود و جولیا بعد از اینکه چند دوری چرخید، دست آخر هم نتوانست مشتری دیگری پیدا کند. محوطه خلوت شده بود که آمد کنارم نشست و سیگاری روشن کرد؛ هی سوال و سوال و سوال تا در نهایت خوب که از گذشته‌ام اطلاع پیدا کرد، باهام مهربان شد. جولیا بهم جا داد، کمک کرد امنیت داشته باشم و باعث شد توی شغلم خیلی پیشرفت کنم. بین من و جولیا هیچ رازی نیست، هیچ فاصله‌ای نیست ... مطلقا فاصله‌ای نیست.یک شب بین پاهای استیو که روبدوشامبر زرشکی به تن کرده و نشسته بود روی مبل راحتی همیشگی‌اش، چنباتمه زده بودم، سرم را گذاشته بودم روی پای راستش و او داشت بخش‌هایی از کتاب «عقاید یک دلقک» را برایم می‌خواند. بی‌مقدمه از خواندن بازایستاد، دستش را چند دقیقه‌ای گذاشت روی سرم و بعد شروع کرد به نوازش کردن موهایم. گفت: «به درخت سیبی می‌مانی بر بلندای تپه‌ای ...» و من دلم ضعف رفت. اَزش خواستم در مورد اندوه برایم حرف بزند. بهش گفتم وقت‌هایی که دلتنگ می‌شوم، غصه‌ام می‌گیرد، آنقدر که دلم می‌خواهد به آغوش او پناه ببرم و آن پیرمرد دوست‌داشتنی ساعت‌ها برایم حرف بزند و حرف بزند تا غم از خاطرم برود. نمی‌دیدم اما مطمئن بودم که آن لبخند کمرنگِ صمیمی و حمایتگر را بر لب دارد. گفت؛ اندوه در واقع ته مانده‌ی آدم‌هایی است که زمانی با ما درآمیخته و در ادامه اَزمون عبور کرده‌اند؛ آدم‌هایی که شبیه بقیه نبوده‌اند و ما را شبیه بقیه نمی‌دیده‌اند؛ خاص بوده‌اند و ما را خاص می‌دیده‌اند و همین خاص بودن، آنها را در ما و ما را در آنها عمیق کرده است، آنقدر عمیق که تا پایین‌ترین دشت‌های دست‌نخورده‌ی وجودمان نفوذ کرده‌اند، سرزمین‌های بکر درون‌مان را فتح کرده و بی‌جنگ و خونریزی پادشاه قلب‌مان شده‌اند. ما دلتنگ می‌شویم، چون هنوز چیزی از آنانی که برای‌مان عزیز بوده‌اند در ما باقیست. ما خیلی از زخم‌هایی که توی زندگی برداشته‌ایم را دوست داریم، چون آن زخم‌ها یادآور آدم‌هایی هستند که بودن‌شان تبدیل به بخشی از هویت ما شده است. بخش مهمی از آدمی که الان هستیم، متاثر از کسانی است که توی زندگی ما بوده‌اند و در ما ته‌نشین شده‌اند. استیو یکنواخت و دلنشین حرف می‌زد و من احساس می‌کردم در اَمن‌ترین جای جهان نشسته‌ام به واشکافی خودم؛ آدم‌هایی که اَزم عبور کرده‌اند و مسیری که در میانه‌اش به پیرمردی عزیز رسیده‌ام. توی شغل ما، آدم بعد از چند سال کار، نگاهی فلسفی به زندگی پیدا می‌کند؛ اینکه ته همه‌ی دوندگی آدم‌ها، برآورده کردن نیازهایی است که وقتی خوب دقت کنند، متوجه می‌شوند در دسترس‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کرده‌اند.بیست‌ویک ساله که بودم، یکی از مشتری‌هایم عاشقم شد. خب، توی شغل ما از این عشاق زیاد است اما «مایکل» ول‌نکن‌ترین‌شان بود. دوست شدیم و او اَزم قول گرفت که کارم را کنار بگذارم که گذاشتم و سال بعدش با هم ازدواج کردیم. خانواده‌اش چندان راضی نبودند اما در نهایت تصمیم پسرشان را پذیرفتند. مسیر تازه‌ای که توی زندگی‌ام پیدا شده بود را با اشتیاق به آغوش کشیده بودم و سرم گرم شوهرم بود. دو سال بعدش پسرم به دنیا آمد و خوشبختی‌مان را کامل کرد. هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذشت و کم‌کم واقعیت‌های زندگی آن روی سخت زناشویی را هم نشانم می‌دادند. بحث‌ها، مشاجره‌ها و سرد شدن‌ها. خب نقش و عملکرد خانواده‌ی مایکل هم بی‌تاثیر نبود. آنها بچه‌های بیشتری می‌خواستند و من معتقد بودم؛ وضعیت اقتصادی‌مان طوری نیست که بتوانیم بچه دوم را بیاوریم. توی اولین دعوای جدی‌مان که منجر به شکستن لوازم خانه و فحش دادن‌های من شد، بهم گفت: «تو فقط یه هرزه بودی ... اینو هیچ‌وقت یادت نره!» و خب بله، دلم شکست؛ دلم عمیقا شکست و مایکل برای همیشه از چشمم افتاد. از آن اولین دعوای جدی تا روزی که رابطه‌ام با کریس لو رفت، دقیقا سی‌وچهار بار توی موقعیت‌های مختلف این عبارت یا چیزی مشابه این را بهم گفته بود و در نهایت هم از همدیگر جدا شدیم. آن موقع که طلاق گرفتم، بیست‌ونه سالم بود.استیو اعتقاد داشت؛ چیزی درون من هست که هیچ‌یک از آدم‌های زندگی‌ام نتوانسته‌اند کشفش کنند. یک روز اَزم خواست کمک کنم بارانی‌اش را بپوشد و با هم برویم قدم بزنیم. همینطور که راه می‌رفتیم و من بازویش را بغل کرده بودم، گفت که درون من زن دیگری زندگی می‌کند که بخشی از خود من است اما بس که طرد شده و بهش اجازه‌ی بروز نداده‌ام، عادت کرده منزوی و ساکت باشد. زنی توانا که استعداد زیادی در یاد دادن و تربیت کردن دارد. بی‌اختیار یاد بچگی‌های اَندرو افتادم و اشتیاقی که به خوب تربیت کردنش داشتم. استیو اَزم خواست به چیزی فراتر فکر کنم، چیزی اجتماعی‌تر؛ اینکه بتوانم جمعیتی را به سوی آگاهی و صلح پیش ببرم اما برای این کار اول لازم بود خودم به سطحی مشخص از آگاهی و عزت نفس برسم؛ چیزی که شخصا معتقدم کنار استیو و به واسطه‌ی همنشینی با او می‌توانست اتفاق بیفتد. سراسر وجود آن پیرمرد لعنتی منحصربفرد و ناب بود. برای چیزها ارزش قائل بود، برای مفاهیم ارزش قائل بود، برای خاطرات، تجربیات و حتی اشیاء. مثل دیگران، انسان‌ها را بر اساس رنگ و جنس و زادگاه و ظاهرشان طبقه‌بندی نمی‌کرد. با همان نگاه و کلام شاعرانه‌اش می‌گفت: «آدمیزاد رو باید باهاش نشست و چند کلام حرف زد. آدمی رو باید شنید، چشید و لمس کرد ...» و خب، همین بود که کنارش احساس می‌کردم زن مهمی هستم، آدم مهمی هستم و خارج از شغلم مجموعه‌ای از استعدادها و توانایی‌های انسانی و قابل توجه دارم. استیو بهم یاد داد که من فقط در بدنم خلاصه نمی‌شوم، فقط در زن بودنم خلاصه نمی‌شوم. او بهم آموخت که برای خودِ فراتر از جسم و تنم ارزش قائل باشم؛ حتی برای بدنم ارزش قائل باشم، برای فکرم و شخصیتم. با من مثل آدمی ارزشمند رفتار می‌کرد، آن هم منی که همیشه حکم یک اسباب‌بازی را برای مردها داشته‌ام. استیو بهم یاد داد که عیار مرا شغلم، دارایی‌هایم یا جایگاه اجتماعی‌ام مشخص نمی‌کنند، بلکه نگاهی که باهاش دنیا را می‌بینم و می‌سنجم ارزش و سطح شعور مرا تعیین می‌کند. از استیو عزیز چگونه تاثیرگذار بودن را آموختم. کاش خیلی خیلی زودتر سر راهم قرار گرفته بود ... کاش!کریس توی بیست‌وهشت سالگی وارد زندگی‌ام شد؛ دانمارکیِ خوش قد و بالای لعنتی. بدجوری عاشقش شدم، بدجوری ... بدجوری. آن موقع برای کمک به هزینه‌های زندگی توی یک رستوران پیشخدمت بودم. کریس دانشجو بود؛ سال دوم و خب مشخصا چند سالی از من کوچکتر. دروغ چرا؛ هر بار که به رستوران می‌آمد و می‌دیدمش، شُل می‌شدم. کافی بود فقط اشاره کند و بالاخره هم کرد و یکی از آن شب‌ها مرا به آپارتمانش برد. قصد توجیه ندارم اما خب همانطور که گفتم؛ مایکل آن روزها حسابی از چشمم افتاده بود. یک سال بعد از طلاقم درست توی روزهایی که رابطه‌ام با کریس جدی‌تر از هر وقت دیگری شده بود و من برای ادامه زندگی‌ام با او رویاپردازی می‌کردم، درسش تمام شد و یک روز متوجه شدم بی‌اینکه حتی به من اطلاع بدهد، یواشکی برگشته به کشورش. خب؛ شاید هم حق داشت!بعد از طلاق با جولیا زندگی می‌کردم و خب دروغ چرا؛ دور از چشم کریس برگشته بودم به شغل سابقم، حداقل پولش خیلی بهتر از پیشخدمتی بود! با جولیا دو تایی کار می‌کردیم و بعد هم که کریس غیبش زد، کم‌کم خودم را جمع و جور کردم و توانستم یک آپارتمان کوچولو بخرم. مردها قلبم را شکسته بودند و اینست که بعد از رفتن کریس، دیگر اجازه ندادم مردی توی زندگی‌ام جدی شود.وقتی استیو چند هفته‌ی پیش به زندگی‌اش پایان داد و ما را برای همیشه ترک کرد، چیز در من فرو ریخت. نبودن کسی که مرا جوری عمیق‌تر و واقعی‌تر از همه‌ی آدم‌های توی زندگی‌ام می‌فهمید و مایه‌ی آرامشم بود، موجب اندوه عمیقم می‌شد. وقتی پدرم مُرد، دختربچه‌ای بودم که آینده‌ای طولانی پیش رو داشت، وقتی همسرم ترکم کرد، فکر می‌کردم کریس را دارم و بعد از بازگشت بی‌خبر و ناگهانی او به کشورش، اگرچه مصمم بودم چالش عاشقانه‌ی دیگری را تجربه نکنم اما خب ته دلم همچنان امیدوار بودم زندگی، مردی مناسب را سر راهم قرار دهد اما حالا توی این سن و سال و بعد از استیو، چشم‌اندازم به آینده محدودتر و ناامید کننده‌تر شده است. خیلی دلتنگ استیو می‌شوم و این دلتنگی باعث می‌شود رفته بودن‌های دیگر هم بیشتر به چشمم بیایند. دوری پسرم، آن هم پسری که پدرش و خانواده‌ی پدرش را به من ترجیح می‌دهد، نبودن شوهرم که می‌بینم می‌شد من مادر آن خانواده‌ی احتمالا خوشبخت لس‌آنجلسی باشم، کریس که باعث بروز قوی‌ترین احساس عشق در من شد و حتی مادرم با همه‌ی فاصله‌ای که از هم داریم. حالا فقط جولیا را دارم که خب اگرچه نزدیک‌ترین آدم به من است اما خودش را زنی تنها، بی‌خانواده و بازنده می‌داند که تنها کار مفیدش گذران روزها و منتظر مردن و پوسیدن گوشه‌ی آپارتمان محقرش است.بعد از استیو زیاد دلتنگ می‌شوم و غصه‌ام می‌گیرد، آنقدر که دلم می‌خواهد بمیرم. دیگر مثل گذشته حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم، مشتری‌هایم کمتر و کمتر شده‌اند و دیگر حتی میل چندانی به شب‌نشینی‌های همیشگی هم در من دیده نمی‌شود. دوست دارم فقط بخوابم، چون تا وقتی خواب هستم از هجوم دلتنگی در امانم. بعد از استیو دلم می‌خواهد شب‌ها زودتر بخوابم تا همانطور که او می‌گفت؛ نَمیرم از دلتنگی!/ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%85-lx3pk6viooxt  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%9B-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-sj52y3dsc3de  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-xalqnwsuxsng </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 19:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| مردها یادم دادند؛ عشق هیچ مردی را باور نکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%85-lx3pk6viooxt</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - مهر 1399جلوی آینه چرخی زدم و هیکلم را از نظر گذراندم؛ پهلو نداشتم و پوست سفیدم آویزان نبود. صورتم را بردم جلو و خوب پیشانی، دور چشم‌های سیاه و لب‌های نازکم را بررسی کردم. اوهوم ... هنوز می‌شد گفت که جوانم. به خودِ توی آینه‌ام لبخند زدم و بهش یادآور شدم؛ فقط چند ماه است که وارد سی‌وهشت سالگی شده‌ام و لازم نیست تا دو، سه سال آینده نگران پیری باشم؛ تازه بعدش هم میانسال محسوب خواهم شد ... کو تا پیری. خودم را بغل کردم؛ آنطور که شوهرم «آنتونیو» وقتی زنده بود از پشت بغلم می‌کرد و بیخ گردنم را می‌بوسید. نمی‌توانم بگویم دلم برایش تنگ شده، چون بعد از دو سال، حالا دیگر مدت‌هاست که رفتنش را پذیرفته‌ام اما می‌توانم بگویم که جای خالی‌اش هر روز آزارم می‌دهد. من زن مستقلی بار نیامده‌ام؛ شبیه این زن‌هایی که ترجیح می‌دهند تنها و آزاد باشند. من یاد گرفته‌ام که داشتن خانواده بالاترین ارزش‌هاست. من از تنهایی می‌ترسم؛ از اینکه بچه‌ها را تنهایی بزرگ کنم، می‌ترسم. نمی‌خواهم زن مستقلی باشم؛ من به حضور و دلگرمی مردی که بهم عاطفه داشته باشد، نیاز دارم.مامان، طبقه‌ی پایین داشت سر بچه‌ها غُر می‌زد و تا من تختخواب را دور بزنم سمت کمد، تقریبا داد زد: «فرانچسکا ... تو هنوز نرفتی؟» که جواب دادم: «دارم لباس می‌پوشم». پیراهن سفیدِ ساتن دکمه‌دار و دامن گل‌بهی بلندم را برداشتم و برگشتم جلوی آینه. همین‌طور که لباس می‌پوشیدم و موهای یکدست مشکیِ لَخت و بلندم را با کش پشت سرم می‌بستم، دو گزینه داشتند توی ذهنم مباحثه می‌کردند؛ اولی می‌گفت حالا که دامن بلنده را انتخاب کرده‌ام، آن کفش روشنه که پاشنه سه سانتی دارد را بپوشم اما آن دیگری معتقد بود همان صندل ساده بهتر است.قبل از رفتن، دخترم «سانتینا» و پسرم «فدریکو» را بوسیدم و جوری که مامان هم بشنود، قول دادم چند ساعت دیگر برای شام برگردم. فدریکو از اینکه مامان نمی‌توانست دزد خوبی باشد، عصبانی بود. می‌گفت: «نمی‌تونه بدوئه ... همش راه میره و من راحت می‌تونم بگیرمش. دزدا باید سریع بدوئن ...» و من متوجه بودم که باز دارد بهانه‌ی پدرش را می‌گیرد. آخر حرفش به این می‌رسید که اگر آنتونیو بود، حالا حالاها نمی‌توانست او را بگیرد. وقتی شوهرم کشته شد، فدریکو هشت و سانتینا پنج ساله بودند. پسرم با توجه به رابطه‌ی نزدیکی که با پدرش داشت، آسیب بیشتری دید. این را وقتی توی مدرسه رفتارهای پرخاشگرانه بروز داده بود، فهمیدم و با کمک یک روانشناس توانستیم توی این دو سال بخش عمده‌ای از مسئله را حل کنیم اما خب هنوز هم گاهی پیش می‌آمد که بهانه‌ی آنتونیو را بگیرد.از خانه تا بارِ «کیتا آلتا» پیاده کمتر از یک ربع راه بود؛ اهالی البته بار را به اسم صاحبش «وینچنزو» می‌شناختند؛ بارِ وینچنزو. خود او پیرمرد خوش‌مشرب و تُپلی بود که از خیلی سال پیش بار را اداره می‌کرد. بارِ وینچنزو یک جورهایی پاتوق اهالی منطقه محسوب می‌شد. من هم وقت‌هایی که مامان بهمان سر می‌زد از فرصت استفاده می‌کردم، بچه‌ها را می‌سپرم بهش و سری به آنجا می‌زدم. قدم زدن روی سنگفرش‌های قرون وسطایی شهر و تماشای خانه‌های سنگی که هنوز هم سرپا بودند، جزو لذت‌های کوچکم محسوب می‌شدند؛ به همین خاطر تا مجبور نمی‌شدم از ماشین استفاده نمی‌کردم. بخش جنوبی شهر مثل همیشه زنده به نظر می‌رسید، برعکسِ بخش شمالی که معمولا دنج و ساکت است. اساسا «برگامو» شهری دو پاره است؛ آن بخش شمالی بیشتر شامل بافت خیلی قدیمی شهر می‌شود که کلش را می‌توان یک موزه‌ی بزرگ قلمداد کرد؛ معماری سبک گوتیک که جا به جایش هم از همان شیرهای معروف ونیزی نصب شده است. توریست‌ها معمولا می‌روند آن طرف‌ها و طلوع و غروب آفتاب را از آن بالا تماشا می‌کنند؛ محشر است.بار تقریبا خلوت بود. نگاهی به ساعت انداختم؛ اهالی هنوز سر کار یا مشغول استراحت بودند و توریست‌ها هم این وقت عصر توی بخش شمالی به سر می‌بردند؛ معمولا تا بعد از غروب پیدای‌شان نمی‌شد. با وینچنزو خوش و بش کردم و نشستم پشت پیشخوان. پیرمرد بهم گفت که مثل همیشه خوشتیپ شده‌ام. لبخند زدم و از سر اینکه جوابی داده باشم، گفتم که زن‌ها بیشتر مایلند جوان و خوشگل به نظر برسند. خندید و همانطور که دو تا زیتون می‌انداخت توی گیلاس «مارتینی» و هُلش می‌داد سمت من، گفت: «خب البته که خوشگلی. راستش از نظر من همه‌ی زَنا خوشگلند. اصلا زن زشت نداریم. همه‌ی زَنا خوشگلند، حتی پیرهاشون اما فرانچسکا باید بگم همه‌شون خوشتیپ نیستند»، بعد که سر تکان دادنش به علامت نفی تمام شد، انگشت اشاره‌ی کوتاه یکی از دست‌هایش را گرفت سمت من و خیلی جدی ادامه داد: «تو هم خوشگلی فرانچسکا، هم خوشتیپ و این خیلی خوبه» و راه افتاد آن سرِ بار تا به مردی که تازه از راه رسیده بود، بپردازد.مَرده ... همان که تازه از راه رسیده بود، بی‌اختیار یا با اختیار نگاهی به من انداخت؛ گذرا. در جواب وینچنزو چیزی سفارش داد و بعد دوباره نگاهی به من کرد، این بار چند ثانیه بیشتر و من هم نگاهش کردم. زودی نگاهش را دزدید و سرش را انداخت پایین. آرنج‌هایش را تکیه داده بود روی میز و توی چیزی مثل فکری عمیق یا غمی وسیع غرق شده بود. نمی‌شد گفت از من کوچک‌تر است، چون با اینکه موهایش هنوز سیاه بودند، روی شقیقه‌ها و چانه‌اش رد موهای سفید به چشم می‌آمد؛ این یعنی دستِ‌کم چهل سال را پُر می‌کرد. مرد برازنده‌ای بود؛ موهای مجعد، چشم و ابروی مشکی و مهمتر از همه شکمش که «فیت» بود. تی‌شرتی سورمه‌ای با طرح‌های اسلیمی دودی پوشیده بود و شلوار جین ذغالی. چیزی که اَزش خوشم آمد، این بود که کفش پوشیده بود و نه کتانی؛ کفش مشکی «لژ»دار که البته بیشتر برای فصل زمستان‌مناسب بود، نه این وقت سال که گرما بیداد می‌کرد.وینچنزو سفارش را تحویل داد و سر صحبت را باهاش باز کرد؛ اینکه چهل سال است آنجا را می‌چرخاند و همه‌ی اهالی منطقه را می‌شناسد، حتی چهره‌ی خیلی از توریست‌ها هم یادش مانده و در نهایت بعد از سه چهار دقیقه یکریز حرف زدن، نظر کارشناسی داد که با توجه به اینکه آقاهه ایتالیایی را با لهجه‌ی خودمان حرف می‌زند، قطعا توریست نیست و چون او تا به حال یک بار هم توی عمرش آقای ... مَرده خودش را معرفی کرد: «جوزپه پاتزینی» و وینچنزو ادامه داد؛ چون تا به حال یک بار هم توی عمرش آقای پاتزینی را ندیده، پس بعید است که ایشان اهل برگامو هم باشد. وینچنزو نگاهی فاتحانه به من انداخت و زودی سر برگرداند سمت آقای پاتزینی که داشت می‌گفت؛ اهل «تورین» و مسافر است ... از این‌ها که همه‌ی زندگی‌شان توی یک ماشین کاروان جمع شده ... مسافر است و شهر به شهر می‌رود سمت جنوب. من بقیه‌ی مکالمه‌ی آنها را گوش نمی‌دادم، چون ناخودآگاه رفته بودم توی این فکر که مسافرت با یک ماشین کاروان چقدر می‌تواند هیجان‌انگیز باشد.چند دقیقه‌ی آینده را هر کدام سرمان توی لاک خودمان بود. من هر از گاهی از نظر می‌گذراندمش؛ همچنان توی خودش غرق بود و حتی به پیام‌هایی که می‌رسید و باعث روشن شدن صفحه‌ی گوشی تلفن همراهش می‌شد هم توجهی نشان نمی‌داد. بار کم‌کم شلوغ می‌شد، طوری که یکی دو نفری توی ردیف صندلی‌های پشت پیشخوان بین‌مان نشسته بودند. آن‌طرف‌تر دو مرد جوان مشغول بیلیارد بودند، دسته‌ی کوچکی از توریست‌ها که چینی یا ژاپنی به نظر می‌رسیدند دو تا میز را به هم چسبانده و مشغول بگو بخند بودند و دخترکی هم یک گوشه گیتار می‌زد. دلم می‌خواست توجه آقای پاتزینی را به خودم جلب کنم و این حس مرا متعجب کرده بود. چرا؟ چرا باید دلم بخواهد توجه یک مسافر غریبه را جلب کنم؟ دوست داشتم باهاش حرف بزنم، کشفش کنم و وقت بگذرانیم. نیرویی درونی مرا به سمتش می‌کشید، نیرویی که سال‌ها بود تجربه‌اش نکرده بودم. دوباره توی ذهنم مباحثه‌ای به راه افتاده بود. ورِ عاقل‌ترم تذکر می‌داد که این دست احساسات، بی‌معنی و زودگذر است و شب تا قبل از خواب حتی قیافه‌ی طرف هم یادم نخواهد بود اما ورِ پرشورترم معتقد بود؛ که چی؟ معاشرت کردن که آسیبی بهم نمی‌زند. کمی وقت می‌گذرانیم و بعدش هر کدام راه خودمان را می‌رویم. تازه‌شم از الان تا موقع شام کلی وقت داشتم که باید یک جوری می‌گذراندمش. خب، من که کل هفته درگیر بچه‌ها هستم و به کارهای خانه و دانشگاه می‌رسم، چرا نباید با آدم‌ها معاشرت کنم؟ نگاهی به آقای پاتزینی انداختم و ورِ پرشورم اطمینان داد که آدم قابل اعتمادی به نظر می‌رسد. یک جور کاریزمای منحصر بفرد داشت؛ بزرگ و عمیق. ورِ عاقلم مخالفتی با اینکه طرف قابل اعتماد است و وسیع و فهمیده و احتمالا مهربان نداشت، فقط معتقد بود؛ آخرش که چی؟ بعد، قضیه‌ی پارسال را یادم انداخت که در نبود بچه‌ها آن توریست آمریکاییه را برده بودم خانه و باهاش خوابیده بودم و طرف صبح زود بی‌خداحافظی ترکم کرده بود. ورِ پرشورم زودی جوابش را داد که خب که چی؟ طرف که تعهدی نداشت. تازه‌شم تجربه‌ی باحالی بود. ورِ عاقلم طعنه زد؛ اینکه مدام با مردهای غریبه بخوابم و بعدش طرف فلنگ را ببندد، روش مناسبی برای زندگی نیست. نکند یادم رفته که یک مادرم؟ من، مغموم و دل‌شکسته بهش یادآوری کردم؛ توی این دو سال فقط همان یک بار چنین اتفاقی افتاده که تازه آن موقع هم مست بودم اما خب ترفندش جواب داد، چون هیچ دلم نمی‌خواست آن اتفاق دوباره تکرار شود. من از آن دست زن‌ها نیستم که تنهایی‌ام را با خوابیدن با غریبه‌ها پُر کنم. این را به خودم گفتم و قید آقای مسافر اهل تورین را زدم.ورِ عاقلم حسابی اَزم راضی بود اما خب ورِ پرشورم در اقدامی ناگهانی مجبورم کرد بی‌فکر و یهویی به وینچنزو اشاره کنم که مسافره دور بعد نوشیدنی‌اش را میهمان من است. وقتی پیرمرد گیلاس را سُراند سمت طرف و این موضوع را به اطلاعش رساند، دیدم که آقای پاتزینی تعجب کرد و نگاهش را چرخاند سمت من. لبخند زدم و او هم تشکر کرد و دوباره سرش را انداخت پایین. انتظار واکنش بیشتری را داشتم اما به نظر می‌رسید دوباره قصد دارد غرق شود، اینست که کمی خم شدم جلو، گیلاسم را در مسیر نگاهش بالا گرفتم و گفتم: «به سلامتی سبک زندگی محشرتون ...» که دوباره متوجهم شد و باز تعجب کرد و در نهایت گیلاسش را بالا گرفت و هر دو جرعه‌ای نوشیدیم. مصمم بودم اجازه ندهم دوباره مثل کِش برگردد به حالت اولش، اینست که پا شدم رفتم کنارش و اَزش پرسیدم؛ از نظر او اشکالی ندارد که کنارش بنشینم؟ باز جا خورد اما خیلی زود صورتش را با لبخند گرمی پوشاند و تعارفم کرد که روی صندلی خالی کنارش بنشینم. خودم را معرفی کردم و او هم دوباره خودش را معرفی کرد و هر دو به هم اجازه دادیم که یکدیگر را با اسم کوچک خطاب کنیم.نیم ساعتی در مورد زندگی در ماشین کاروان و سفر جاده‌ای حرف زدیم. اشتیاق و هیجان من، او را هم سر ذوق آورده بود. بار کم‌کم داشت شلوغ‌تر می‌شد و همهمه‌ی آدم‌ها حرف زدن را سخت‌تر می‌کرد. اَزش پرسیدم؛ چطور شد که توانست این تصمیم جسورانه را بگیرد و خب او هم در یک جمع‌بندی کلی گفت که دیگر دلیلی برای ماندن در تورین نداشته است. کمی معذب بود و به نظر می‌رسید مضطرب است. وقتی حدسم را باهاش در میان گذاشتم، گفت که شلوغی آنجا آزارش می‌دهد، بعد تشریح کرد که اساسا هر جای شلوغی باعث اضطرابش می‌شود، اینست که بهش پیشنهاد دادم؛ بزنیم بیرون و برانیم سمت بالای تپه برای تماشای غروب خورشید در بخش شمالی شهر؛ اینطوری می‌توانستم توی کاروانش را هم ببینم. با خوشحالی پیشنهادم را پذیرفت و گفت که تعریف غروب‌های برگامو را خیلی شنیده است.تصور من از ماشین کاروان جوزپه در بهترین حالت یک «فولکس واگن ترانسپورتر» دهه‌ی نَود بود که داخلش را کابینت‌کاری کرده باشند اما خب چیزی که دیدم یک «مرسدس بنز» پدر و مادردار تقریبا جدید بود که حسابی مجهز به نظر می‌رسید. آشپزخانه، تختخواب و حتی حمام هم داشت؛ چیز محشری بود. به شوخی از دهانم پرید: «اگر پای بچه‌هام وسط نبود، همین الان باهات همسفر می‌شدم تا خود جنوب» که خب این کلمه‌ی &quot;بچه‌هام&quot;توجهش را جلب کرد و این شد که با چند تا سوال، سرفصل‌های مهم زندگی‌ام را برایش تعریف کردم. در واقع تا برسیم بالای تپه، جوزپه می‌دانست که توی همین برگامو به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام و حتی همین‌جا ازدواج کرده‌ام. اینکه شوهر درگذشته‌ام افسر پلیس مبارزه با مواد مخدر بوده و دو سال پیش توی عملیاتی در شهر «میلان» کشته شده است. بعد از او هیچ مردی به طور جدی توی زندگی‌ام نبوده، پسرم مدرسه می‌رود اما دخترم فعلا توی خانه پیش خودم است. روزها مشغول کلاس‌های دانشگاه هستم که البته دانشجوی مجازی محسوب می‌شوم و مشکل مالی چندانی هم ندارم، چون علاوه بر مقرری شوهرم، ارثی که از پدرم برایم مانده هم کارم را راه می‌اندازد. بعد جوزپه اَزم پرسید؛ در چه رشته‌ای تحصیل می‌کنم که گفتم اقتصاد می‌خوانم و بنابر ژنی که از پدرم به ارث برده‌ام در سرمایه‌گذاری‌های مالی استعداد فوق‌العاده‌ای دارم. هر دو خندیدیم و او به شوخی گفت که با این حساب می‌تواند امیدوار باشد که سرمایه‌اش را در عرض یک سال برایش دو برابر کنم.جای دنج و خلوتی رو به شهر می‌شناختم که بردمش آنجا؛ کاروان را با مهارت پارک و توی یک چشم بر هم زدن میز و صندلی تاشویی را توی محوطه‌ی سنگی کنار ماشین برپا کرد، بعد با احترام اَزم پرسید که آیا قهوه میل دارم؟ تا جوزپه بساط قهوه و نوعی بیسکویت خوشمزه را بچیند روی میز، من نشستم و سیگاری کشیدم. هوا محشر بود و کم‌کم می‌شد آماده‌ی تماشای غروب خورشید شد. همینطور یهویی به جوزپه گفتم که بهش حسودی‌ام می‌شود؛ به ماشین کاروانش که توش همه چیز دارد، به آزاد بودنش که هر جا دلش بخواهد، می‌تواند برود و خودش را نیازمند کسی یا چیزی نبیند و به سبک زندگی فوق‌العاده‌اش. جوزپه لبخند مردانه‌ای زد و گفت: «می‌دونی چیه فرانچسکا؟ شاید باورت نشه اما خب من برعکس، دلم می‌خواست مثل تو یه خونواده داشته باشم ... یه خونواده‌ی واقعی ... خب معمولا آدما دنبال چیزهایی هستند که اونا را ندارند» و با گفتن این حرف‌ها مرا شوکه کرد. حسی بهم می‌گفت؛ دارد غیرمستقیم خودش را بهم نزدیک می‌کند. احتمالا منظورش از خانواده، من و بچه‌هایم هستیم دیگه نه؟ ورِ عاقل و ورِ پرشورم هر دو به اتفاق معتقد بودند که برای گرفتن چنین نتیجه‌ای خیلی زود است. حرف‌شان را قبول داشتم اما با این حال یک لحظه تصور کردم اگر قرار بود جوزپه آن مردی باشد که جای آنتونیو را برایم پر می‌کند، با در نظر گرفتن اینکه هنوز خوب نمی‌شناسمش، دیدگاه کلی و اولیه‌ام در موردش چیست؟ مرد قابل اعتمادی بود، این را تا اینجا مطمئن بودم. کنارش احساس ناامنی نمی‌کردم. هیچ نشانه‌ای حاکی از اینکه بخواهد اَزم سوء‌استفاده کند یا بهم آسیب بزند، دیده نمی‌شد. رفتارش دوستانه و بدون هیجان بود. توی نگاهش مهربانی به وفور دیده می‌شد و کنارش می‌توانستم خودم باشم. جوزپه داشت همچنان به حرف زدن ادامه می‌داد؛ اینکه بزرگترین آسیب زندگی‌اش را از عشق خورده و دیگر عشق را باور ندارد. معتقد بود؛ عشق تنها متعلق به همان لحظه‌ایست که ایجاد می‌شود و برای روزها و حتی ساعت‌های آینده اعتبار ندارد. آدم‌ها به همدیگر می‌گویند &quot;عاشقتم&quot; اما این فقط مال همان لحظه است. اگر کسی فکر کند طرف‌شان در آینده نیز به آن ابراز عشق پایبند خواهد ماند، قطعا سرشان کلاه خواهد رفت، درست مثل او که بعد از چهار سال رابطه‌ی عاشقانه، یک لحظه چشم باز کرد و دید که طرف رابطه‌اش دیگران را به او ترجیح داده و رفته پی زندگی‌اش. جوزپه همچنین گفت که تا مدت‌ها باورش نمی‌شد کسی که دیوانه‌وار عاشقش بوده، توانسته متاثر از نگاهی کاملا منطقی قید او را بزند. اگر عاشق بوده، چطور توانسته از او بگذرد؟ بعد هم بغض کرد و من مجبور شدم برای آرام کردنش، چند دقیقه‌ای او را بغل کنم. مثل یک پسر بچه‌ی ریش‌دار توی آغوشم گریه می‌کرد و شانه‌هایش تکان می‌خوردند. چه تن گرم و مطمئنی داشت. توی آن چند دقیقه‌ای که جوزپه توی آغوشم می‌گریست، با خودم می‌اندیشیدم که هر دوی ما توی زندگی زخم‌هایی خورده‌ایم که خوب شدن‌شان به زمانی طولانی نیاز دارد. او در آغوشم گریه می‌کرد و من حس می‌کردم که چقدر نزدیک او آرام و خرسندم. به وضوح در کنارش احساس آرامش می‌کردم و مطمئن بودم؛ مردی که زنی توانسته باشد اینچنین قلبش را بشکند، نمی‌تواند آدم بدی باشد.جوزپه که آرام‌تر شد، بهش گفتم؛ اگر قضیه آزارش می‌دهد، نیازی نیست به تعریف کردن آن ادامه دهد و در ضمن اگر مایل بود، می‌‌تواند شام را با من و بچه‌ها در خانه صرف کند که گفت؛ اتفاقا حرف زدن در مورد آن شکست بزرگ زندگی‌اش، باعث می‌شود حال بهتری داشته باشد و توصیه‌ی روانشناسش هم همین بوده است. چند دقیقه‌ای در سکوت غروب زیبای خورشید را تماشا کردیم و بعد جوزپه ادامه داد که چهار سال پیش با مردی چند سال بزرگتر از خودش آشنا شد و بعد از مدتی هر دوی آنها حس کردند که کم‌کم چیزی بین‌شان رخ داده است. آنها عاشق همدیگر شده بودند و مثل همه‌ی عشاق دیگر تا ته قضیه پیش رفته بودند. جوزپه دوست داشت همه‌ی باقیمانده‌ی عمرش را با «پائولو» بگذراند اما مشکلی وجود داشت؛ پائولو زن و بچه داشت و این کار را سخت می‌کرد. بارها به جوزپه قول داده بود که به زودی از زنش جدا شده و زندگی مشترکش با او را آغاز خواهد کرد اما این موضوع آنقدر طولانی شد تا اینکه زن پائولو از رابطه شوهرش و جوزپه بو برد و آشوبی به راه انداخت که بیا و ببین. در نهایت هم پائولو در دو راهی معروفِ خانواده و عشقش، اولی را انتخاب کرد. بله، به دلایلی کاملا منطقی ترجیح داد مردی که بارها ادعا کرده بود عاشقش است را رها کرده و برای زنش توجیه کند که رابطه‌اش با جوزپه صرفا یک اشتباه بوده است. من از شنیدن این چیزها خشکم زده بود و حتی آب دهانم را هم به سختی قورت می‌دادم. چطور ممکن بود؟ هیچ به قیافه‌ی جوزپه نمی‌آمد که ...چند دقیقه‌‌ی آینده را متانت به خرج دادم و ته‌مانده‌ی حرف‌های جوزپه را هم گوش کردم؛ اینکه مورد پائولو تنها شکست عشقی زندگی‌اش نبوده و قبل از او هم مردهای دیگری بعد از مدتی او را مثل دستمال مصرف شده دور انداخته بودند، اینکه مردها یادش داده‌اند که دیگر عشق هیچ مردی را باور نکند و اینکه اساسا مقوله‌ی عشق تاریخ مصرف دارد و متاسفانه تاریخ مصرفش هم خیلی کوتاه است. بعد نظریه‌ای با این مضمون صاد کرد که احتمالا در مورد زن‌ها همینطور است و آنها هم به طرف عشقی زن یا مردشان می‌آموزند که عشق هیچ زنی را نباید باور کرد. بهش گفتم: «نمی‌دونم ... اما به نظرم عاشق بشیم و گند بزنیم، خیلی بهتر از اینه که هیچ‌وقت عاشق نشیم» و بعد هم دیگر بهانه‌ی دیروقت بودن و بچه‌ها را گرفتم و خواستم که برگردیم پایین. خوب که دقت می‌کردم، می‌دیدم اساسا احساس خاصی به آن مرد ندارم؛ همچنان معتقد بودم آدم مهربان و بی‌آزاری است اما مطمئن بودم مردی نیست که قرار باشد جای آنتونیو را برایم پُر کند. به نظرم آدم چندان خاصی هم نبود، جز اینکه به شدت از نظر روانی و عاطفی آسیب دیده بود و دلم برایش می‌سوخت.جوزپه مرا تا درِ خانه رساند، بعد همدیگر را بغل کردیم و با اینکه احساس کردم منتظر است دعوتم به شام را تکرار کنم، چیزی به روی خودم نیاوردم و از کاروانش پیاده شدم. وقتی داشت دور می‌شد از ذهنم گذشت؛ اوایل که دیدمش فکر می‌کردم مثل این فیلم‌های رمانس آمریکایی آن لحظه‌ی آخر توی ماشینش نتوانیم از هم دل بکَنیم، هم را ببوسیم و حتی شاید کار به تختخواب توی کاروانش هم بکشد اما حالا ...وقتی وارد خانه شدم، زندگی‌ام به نظر زیبا می‌رسید. خبری از شلوغی بچه‌ها نبود و خانه بوی دستپخت خوشمزه و دلپذیر مادرم را گرفته بود. وقتی با صدای بلند گفتم؛ &quot;من برگشتم&quot; اول سانتینا و بعد فدریکو به سویم دویدند و پاهایم را بغل کردند. مامان ملاقه به دست سرکی کشید و بهم لبخند زد. احساس خوشبختی کردم و از ذهنم گذشت؛ کاش آنتونیو هم بود./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%90%DB%8C%D9%88%D8%A7-dtr9z5pzelqo  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xwnry1piyqst  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-kgjmvmqzrptc </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Sep 2020 17:04:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| مورد پیچیده‌ی من و اِیوا</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%90%DB%8C%D9%88%D8%A7-dtr9z5pzelqo</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - شهریور 1399از یک چیز مطمئنم؛ اینکه دوستش دارم، مدت‌هاست که دوستش دارم اما خب تقریبا همانقدر هم اطمینان دارم که ما دو تا به درد هم نمی‌خوریم. در واقع «اِیوا» به هیچ شکلی نمی‌تواند زن مناسبی برای زندگی مردی مثل من باشد؛ حالا چه به عنوان دوست، دوست دختر و چه حتی همسرم!گاهی دزدکی و بدون اینکه رئیس‌مان متوجه شود، می‌ایستم پشت پنجره‌ی اتاق کارم و از این بالا شهر را نگاه می‌کنم؛ نیویورکِ 1972 به سرعت در حال پیشرفت است و هر روز بر تعداد برج‌هایی شبیه اینی که ما تویش کار می‌کنیم، افزوده می‌شود. نیویورک شهر معرکه‌ایست اما کی می‌داند توی دل این شهر چه جور آدم‌هایی زندگی می‌کنند؟ اگرچه هنوز هم بخش‌هایی از شهر همان بافت خاکستری دهه‌ی پنجاه را حفظ کرده اما NY با سرعتی باور نکردنی در حال تبدیل شدن به شهری رنگی است. خیابان‌ها پر از تبلیغات شده، خصوصا «کوکاکولا» که گندش را درآورده و به هر خیابانی که سر می‌زنی، یکی از آن تابلوهای قرمز بزرگ با نوشته‌ی سفیدش را می‌بینی. توی همین شهر، زن‌های خوب زیادی را می‌شود گیر آورد؛ زن‌هایی که واقعا به درد زندگی می‌خورند و رد خور ندارد که می‌توانند به راحتی مردی مثل مرا خوشبخت کنند اما بدبختانه من یکی از آن دسته زن‌هایی را دوست دارم که بی برو و برگرد به درد زندگی مشترک نمی‌خورند، دست‌کم زنی که من دوستش دارم به درد زندگی با من نمی‌خورد. می‌دانم که نمی‌توانیم همدیگر را خوشبخت کنیم. این را خیلی خوب می‌دانم.اِیوا زنی مستقل و خودخواه است که هیچ میانه‌ی خوبی با ابراز احساسات به مردها ندارد؛ قد بلند با موهایی سیاه، چشمانی ریز و خودخواه است، بسیار خودخواه است. وقتی حرف می‌زند، دهان کوچکش به لطافت گل‌های صبحگاهی، لب‌های باریکِ صورتی رنگش را غنچه می‌کند و من دلم می‌رود برای آن ترکیب موزونِ باشکوه اما وقتی حرف می‌زند، وقتی کلمات را پشت هم ردیف می‌کند و دیدگاه‌های یکسر ضد مردش را بی‌محابا بروز می‌دهد، ترجیح می‌دهم کلیت آن موجود سطحی و پر از نخوت را درسته بگذارم توی سطل آشغال و خلاص!من، اِیوا و هفتاد و هشت زن و مرد دیگر توی یک شرکت فروش همه چیز کار می‌کنیم؛ هر چه شرکت می‌خرد، ما می‌فروشیم. به همه زنگ می‌زنیم از شرکت‌های بزرگ و کوچک گرفته تا مغازده‌دارها و حتی زن‌های توی خانه. گاهی لازم است برای فروش چیزها حتی حضوری هم محصول را عرضه کنیم و خب در یک چنین فضای رقابتیِ پرشوری، هر کارمندی که فروش بیشتری داشته باشد از ارج و قرب بیشتری برخوردار است. من همیشه یک فروشنده معمولی بوده‌ام، یعنی هیچ وقت نشده که جزو پنج فروشنده‌ی برتر ماه شوم اما هیچ‌گاه لابلای آن آخری‌های نگون‌بخت هم نبوده‌ام. همواره آنقدری فروخته‌ام که مدیران شرکت را راضی نگه دارد. اِیوا اما توی این سال‌ها چند باری توانسته جزو آن پنج تای اول باشد و پاداش‌های خوبی بگیرد. این هم شاید به خاطر همان پرستیژی باشد که همواره برای خودش قائل است. یک جورهایی از بالا با مشتری‌ها برخورد می‌کند و بنابر اعتماد به نفس ذاتی‌اش معمولا توی فروش موفق است.چرا دوستش دارم؟ من توی همه‌ی این سال‌هایی که اِیوا را دوست داشته‌ام، بارها این سوال را از خودم پرسیده‌ام اما خب مثل هر کسی که واقعا و از ته دل یکی را دوست دارد، هیچ وقت نفهمیده‌ام چرا تا این حد به موجودی کاملا غریبه با عقاید و سطح شعورم علاقه‌مندم؛ زنِ سفیدِ لاغرِ زیبا که نگاه نافذی دارد، مستقل و خودخواه است و هیچ میانه‌ی خوبی با ابراز احساسات به مردها ندارد. نمی‌دانم باهاش چکار کنم؛ تا وقتی اَزش دورم، جانم برایش در می‌رود، دلتنگش می‌شوم و مدام توی ذهنم تصورش می‌کنم اما همین که می‌آیم سر کار و باهاش برخورد می‌کنم، دلم را می‌شکند؛ محبت که می‌کنم، دریغ از یک تشکر خشک و خالی و ابراز امتنان، توجه که نشان می‌دهم به سردی مرا پس می‌زند و بعد که سرخورده باهاش سرسنگین می‌شوم، او هم به راحتی اَزم فاصله می‌گیرد، انگار نه انگار که باید اَزم دلجویی و بابت رفتار غیراجتماعی و ناپسندش عذرخواهی کند. برای اِیوا هر لطفی که در حقش بکنی، وظیفه‌ات بوده است. درک نمی‌کند منی که برایش قهوه می‌ریزم یا بعضی از مشتری‌هایش را هندل می‌کنم، دارم کاری از سر لطف انجام می‌دهم و خب اینجاست که من به فکر فرو می‌روم که زندگی احتمالی با چنین زنی چطور خواهد بود؟من دوستش دارم اما مطمئنم که او به هیچ شکلی نمی‌تواند زن مناسبی برای مردی مثل من باشد و چه بسا هیچ مردی! تا به حال با هر مردی آشنا شده به سه ماه نکشیده طرف را رها کرده است. معیارهایش برای ازدواج به قدری سختگیرانه و بدبینانه است که از مهندس و کارمند بانک گرفته تا ورزشکار و تاجر، قاطعانه اَزش جواب &quot;نه&quot; شنیده‌اند و رفته‌اند پی سرنوشت‌شان. این البته همواره خوشحالم کرده است. اگر او با مرد دیگری ازدواج کند، من قطعا از غصه خواهم مُرد. تنها دلخوشی‌ام در مورد اِیوا همین است که خیالم راحت است که با هیچ مردی توی رابطه نیست. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید دلیل همه‌ی این نشدن‌هایی که توی زندگی‌اش پیش می‌آید این است که سرنوشت، ما دو تا را برای هم می‌خواهد و اینطوری است که دلم آرام می‌گیرد؛ با این وجود وقتی می‌نشینم و منطقی فکر می‌کنم، می‌بینم زندگی احتمالی ما دو تا قطعا جهنم خواهد شد.اِیوا زن منطقی و محکمی است که هیچ میانه‌ی خوبی با ابراز احساسات به مردها و احتمالا هیچ موجود دیگری ندارد؛ در حالی که نیاز من زنی پراحساس، شاد و مهربان است که حاضر باشد برایم بمیرد. عاشقانه دوستم داشته باشد و زندگی بدون من برایش ناممکن شود. زنی که مرا به عنوان مردش قبول داشته باشد و بپذیرد. دلش بخواهد که مرد زندگی‌اش اَزش حمایت کند و بگذارد من از اینکه می‌توانم مراقبش باشم به خودم ببالم.خوب که فکرش را می‌کنم، متوجه می‌شوم؛ اینکه اِیوا چطور زنی است، مشکل محسوب نمی‌شود؛ به هیچ‌وجه مشکل من این نیست و می‌خواهم بگویم حتی اینکه زن مطلوب و مورد تایید من نیست هم هیچ‌وقت مسئله‌ی اصلی نبوده است. در واقع گره‌ی اصلی ماجرا این است که چرا من باید چنین زنی را دوست داشته باشم؟ چرا در جایی که او را زنی سطحی، رشد نیافته و غیراجتماعی می‌دانم و باید مثل خیلی‌های دیگر برایم اهمیتی نداشته باشد، در عوض دیوانه‌وار دوستش دارم و خب باید بگویم این دقیقا همان چیزیست که مورد ما را سخت و پیچیده کرده است. چه راهی پیش پای مردی که دلباخته‌ی زنی متفاوت با زن مدنظرش شده، می‌توان گذاشت؟ اگر باهاش باشم، زندگی‌ام را جهنم می‌کند و اگر سراغ زنی دیگر بروم برای همیشه دلم پیش او جا می‌ماند؛ می‌افتم توی یک زندگی ریاکارانه و قلابی که تهش یا افسردگی خواهد بود یا طلاق. خب دقیقا همین‌جاست که یکی باید به من بیچاره بگوید چکار بکنم؟یک وقت‌هایی که اوضاع بین‌مان عادی است؛ یعنی از هم سرخورده یا با هم سرسنگین نیستیم، سعی می‌کنم سر حرف را باهاش باز کنم. مثلا توی یکی از همین روزهای معمول کاری که هر دو پای دستگاه فتوکپی ایستاده بودیم، سر حرف را باز کردم و تا کپی‌هایش را بگیرد، بحث را کشاندم به متفاوت بودن مردها و در نهایت اَزش پرسیدم؛ مرد مورد علاقه‌اش چه جور مردی است که اِیوا هم بعد از کمی کلی‌گویی گفت که در درجه‌ی اول؛ قیافه‌ی طرف خیلی برایش مهم است، اینکه خوشگل باشد. بعد که خواستم بیشتر توضیح بدهد، برایم مثال زد که مثلا من شبیه «همفری بوگارت» چهره‌ی داغان و و نخراشیده‌ای دارم، در حالی که او ترجیح می‌دهد با مردهایی شبیه «جیمز دین» یا تهش «اِلویس پریسلی» مراوده‌ی عاطفی داشته باشد. همین‌قدر صریح و بی‌ملاحظه!/ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B1%DB%8C%DA%A9-hik7tqcmj5yz  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-rwwe2qg69fgz  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AF-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-l1ver86rlsv5 </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 15:42:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| کافه ریک</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B1%DB%8C%DA%A9-hik7tqcmj5yz</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - مرداد 1399از وقتی «شکوفه» بیوه شده، کافه را به هوای او نیم ساعت زودتر باز می‌کنم. یک روز به وقت همیشه آمدم و دیدم که جلوی درِ پایین، ولو شده گوشه‌ی پیاده‌رو و دارد چنارهای دوردست را سیاه قلم می‌زند. هیچ وقت به صرافت رنگ روغن نیفتاده توی این سال‌ها، فقط طرح می‌زند؛ سیاه قلم. آن روز چشم‌های میشی‌اش را دوخت توی چشم‌هایم و بهم گفت؛ نزدیکی‌های سحر از خواب می‌پرد و دیگر نمی‌تواند چشم روی هم بگذارد، اینست که همانطور دراز می‌کشد توی رختخواب تا سپیده بزند و پا شود بیاید کافه. توی این چند ماهی که از کشته شدن «امید» می‌گذرد، این کار هر روز شکوفه است. می‌گوید: «جای دیگه‌ای ندارم که برم ریک ... تو هم حق نداری به خاطر من از خوابت بزنی. شب تا دیر وقت اینجایی آخه ...» و شرمنده می‌شود. نوک بینی قلمی‌اش را با دو انگشت شست و اشاره‌ی دست چپم آرام می‌فشارم و بهش می‌گویم: «حرف نباشه ... رفیقیم خب ...» و بدین ترتیب قضیه را فیصله می‌دهم.درِ پایین را باز می‌کنم و وارد راه‌پله می‌شوم. بنای کافه قدیمی است. طبقه‌ی همکف خیاطی «آقا گشتاسپ» است که حکم پیلوت را دارد. چرخش نمی‌چرخد این روزها. چند بار خواسته مغازه‌اش را اجاره بدهد به یکی از این دفاتر پیشخوان اما بس که جای پرتی هستیم، کسی رغبت نمی‌کند. آقا گشتاسپ می‌گوید؛ &quot;فقط دارم پول آب و برق بی‌خود میدم. مشتری‌هام همه حاضری‌خر شده‌اند&quot;. بهش می‌گویم؛ بد نیست یک طراح جوان و به‌روزتر بیاورد اما دلخور می‌شود. می‌گوید؛ &quot;یعنی من دمُده‌ام؟&quot; و بدین ترتیب دهانم را می‌بندد. صبح‌ها خیلی دیرتر از ما حوالی ساعت یازده باز می‌کند. گهگاهی هم قبلش به هوای دستشویی یک چایی میهمان من می‌شود. آقا گشتاسب را دوستش دارم. شکل «نیما یوشیج» است؛ موهای سپید با سری میان‌تهی و سبیلی باریک.کافه، طبقه‌ی دوم است، البته ساختمان، طبقه‌ی سومی هم دارد. مال یکی از این سرهنگ‌های زمان شاه است که چند سال پیش مُرد و تنها دخترش هم آن طرف دنیا زندگی می‌کند. اگر اشتباه نکنم، حتی برای خاکسپاری هم نیامد. آقا گشتاسپ می‌گوید؛ مشکل سیاسی دارد. توده‌ای بوده گویا و شاید همچنان هم باشد.درِ اصلی کافه از همین درهای مرسوم دهه‌ی پنجاه است؛ آهنی با شیشه‌های چهارخانه‌ی مات و نرده‌های دو تکه‌ی عمودی. توی زاویه‌ی نود درجه‌ی درِ اصلی، تابلوی زرنگار کوچکی چسبانده‌ام به دیوار که رویش نوشته؛ کافه. از نظر قانون، اسم کافه‌ی من کافه است! وقتی می‌خواستم جواز بگیرم، طرف گیر داد که نمی‌شود اسمش را بگذارم «کافه کازابلانکا» چون کازابلانکا اسم اجنبی است، بدین ترتیب من هم لج کردم و گفتم پس همان کافه‌ی خالی. او هم برداشت نوشت؛ «کافی‌شاپ کافه» و لبخندی پیروزمندانه تحویلم داد. درِ کافه را که باز کنی، آن سوی سالن مستطیلی، دقیقا روبری در، عکس بزرگی از سکانس پایانی فیلم «کازابلانکا» نصب کرده‌ام. همان که «ریک بِلین» پشت به تصویر دست‌ها را کرده توی جیب بارانی‌اش و دارد پرواز هواپیمایی که محبوبش «ایلسا» را در خود دارد، تماشا می‌کند. آن عکس حکم محراب را دارد برایم. صبح به صبح که کافه را باز می‌کنم و چشمم می‌افتد بهش، بی‌اختیار چند ثانیه‌ای بی‌حرکت زُل می‌زنم به داستانی که پشت آن یک «فریم» است، قلبم فشرده می‌شود و گاهی حتی بغض هم می‌کنم.اسم ریک را امید رویم گذاشته است. هشت سال پیش که اینجا را خریدم و کافه را راه انداختم، اولین مشتری‌ام بود. آمد داخل و نگاهی به یک عالمه عکس «همفری بوگارت» آویخته به دیوارها انداخت، محراب را از نظر گذراند و بلند گفت: «سلام ریک. من امیدم و همین نزدیکی کار می‌کنم. خب، میدونی ... راستش این محله یه کافه کم داشت. منو باید به چشم یه مشتری دایمی نگاه کنی ها ...» و گشادترین لبخند دنیا را تحویلم داد. بعد از آن، همه‌ی مشتری‌های ثابت، مرا ریک و کافه‌ام را کافه ریک خطاب می‌کنند، بس که این امید وراج بود و بلند صدایم می‌کرد. آن اولین روز، بعد از اینکه لبخندش را جواب دادم، بی‌مقدمه گفتم: «اسم رمز؟» که جا خورد. بعد برایش توضیح دادم؛ هر مشتری‌ای که وارد کافه می‌شود باید به دلخواه خودش یک مصراع شعر برایم بخواند و بر اساس آن من بهش میزی خواهم داد. گل از گل امید شکفت و خواند: «غمت کم/ جام دیگر ریز/ که شب جاویدِ جاوید است» و بدین ترتیب مجبور شدم برایش تصریح کنم؛ مهم است که فقط یک مصراع بخواند و نه بیشتر. چشمک زد و بعد به راهنمایی من رفت نشست پشت میز شماره‌ی یازده توی یکی از گوشه‌ها. خب بله، کافه‌ی من علاوه بر اینکه مستطیل بی‌قواره‌ایست، گوشه هم زیاد دارد. کنار پنجره هم کم ندارد اما خب بله، پر از گوشه است. امید می‌گفت؛ اصلش کافه باید کلی گوشه داشته باشد و هر کس با یارش بخزد یک طرفی. با شکوفه همان اوایل همین‌جا آشنا شدند و یک سال پیش هم بالاخره بابای شکوفه بله را گفت و عقد کردند.تا شاگردم برسد، شیر می‌جوشانم برای سر صبح شکوفه. توی آینه خودم را برانداز می‌کنم؛ سر تراشیده، ریش و سبیل انبوه و عینک گرد قاب مشکی. با خودم فکر می‌کنم؛ بابای شکوفه چطور دلش می‌آید اینطور بی‌رحمانه انگشت بگذارد روی زخم دخترش و محکم فشار بدهد؟ چطور می‌تواند برای شکوفه‌ای که فقط چند ماه است عشقش را از دست داده و داغش هنوز تازه است، خواستگار دست و پا کند؟ از طرفی، خودم را که جای باباهه می‌گذارم، تا حدودی بهش حق می‌دهم. شکوفه اگر به همین منوال پیش برود، سر سال نرسیده، قطعا دچار از هم‌گسیختگی روانی خواهد شد. فروغ از چشم‌هایش رفته، تار موهای سفید لابلای خرمن سیاه گیسوان بلندش هر روز بیشتر می‌شوند و یکریز فقط طرح می‌زند و بی‌صدا گریه می‌کند. باید بیشتر هوایش را داشت. شاید با باباش حرف بزنم.شکوفه بعد از کشته شدن امید، خودش را بیوه‌ی او می‌داند. باباش اصرار دارد؛ حالا که فقط عقد بوده‌اند، می‌شود ترتیبی داد که اسم امید را از شناسنامه‌ی دخترک درآورد اما شکوفه زیر بار نمی‌رود. باباهه به شدت دل‌نگران دخترش است. چند باری بعد از رفتن شکوفه، آمده کافه و حرف زده‌ایم درباره‌اش‌. حالا خیالش تقریبا راحت است از اینکه عمده وقت شکوفه توی کافه می‌گذرد و من هم حواسم بهش هست اما این ایده‌ی خواستگار پیدا کردن دیگر به نظرم زیاده‌روی بوده. این درست که حال شکوفه مساعد نیست اما ناگفته پیداست که به زمان نیاز دارد. توی این هیر و ویر خواستگار پیدا کردن دیگر چه مسخره‌بازی مضحکی است؟ دخترک سوگوار است و باید باهاش مدارا کرد و البته مراقبش بود. امید عشقش بوده، سال‌ها همین‌جا جلوی چشم‌های خودم انس گرفته بودند به هم؛ بنابراین طبیعی است که شکوفه حال خوبی نداشته باشد.امید توی شلوغی‌های چند ماه پیش تیر خورد و کشته شد. ریخته بودند توی خیابان تا به چیزی که فکر می‌کردند درست نیست، اعتراض کنند اما به ناگاه گلوله‌ای از جایی آمد و سینه‌اش را شکافت. هیچ‌کس نفهمید کی شلیک کرده و چرا شلیک کرده، آن هم به یک جوانک بی‌دفاع که فقط شعار می‌داده است. بدین ترتیب دست پدر و مادر بیچاره‌اش هم به جایی بند نشد که نشد. خیلی رفتند و آمدند و ته حرف این شد که &quot;می‌خواست نره توی خیابون تا این بلا سرش نیاد&quot; و همین و همین!شکوفه از وقتی امید را از دست داده، اسم رمزش را عوض نکرده و نمی‌کند. هر روز سلانه می‌آید جلوی پیشخوان، می‌پرسم: «اسم رمز؟» و او هر روز می‌خواند: «شکوفه‌ی امیدم و غمم سیاه می‌کند» و راه می‌افتد سمت میز شماره‌ی یازده. مثل همیشه برای خودش شیر و برای امید «اسپرسو» سفارش می‌دهد. سفارش را که می‌برم، می‌گویم: «شکوفه جان قبول نیست ها ... تو هر روز داری همین مصراع رو می‌خونی. می‌دونی که اسم رمزها یک بار مصرفند؟» و لبخند می‌زنم که یعنی زیاد هم جدی نیستم. شکوفه معتقد است؛ شرایطش خاص است و نباید بهش سخت بگیرم. می‌گوید؛ این اسم رمزی بوده که امید روزی که کشته شد و قبلش آمده بود کافه، خوانده است. خوب یادش است؛ شکوفه‌ی امیدم و غمم سیاه می‌کند. می‌گویم؛ دست‌کم اینجا ننشیند توی گوشه‌ای پرت و تاریک. برود جای من بنشید کنار پنجره، پشت میز پنج. همان که رو به محراب است. بنشیند و خیابان را تماشا کند، عبور آدم‌ها را، درخشش نور خورشید روی سقف ماشین‌ها را، بهار را ببیند که یواش یواش دارد از راه می‌رسد. شب عید است بابا ... اما شکوفه قبول نمی‌کند: «ما همیشه اینجا می‌نشستیم ریک ... یادت نیست؟ تازه‌شم من از خیابونا می‌ترسم، توی خیابونا آدم می‌کُشن ...» و بغض می‌کند و بغض می‌کنم.برمی‌گردم پشت پیشخوان و برای اینکه حال و هوای‌مان عوض شود، دستگاه پخش را روشن می‌کنم. «سالار عقیلی» می‌خواند: «می‌رسی آرام با نسیم صبا/ با چشمان سیاه، گیسوان رها/ عشق افسونگر، روح شعله‌وری/ می‌آیی که مرا با خودت ببری» و زیر چشمی شکوفه را می‌پایم. دست از طرح زدن کشیده و زُل زده به صندلی خالی روبرویش که همیشه‌ی این چند سال، جای نشستن امید بوده است. لب‌هایش بی‌صدا همخوانی می‌کنند و قطره‌های درشت از چشمان رعنایش فرو می‌چکد. توی ذهنم می‌گویم؛ چه کردی با این دختر، روزگار؟! سالار می‌خواند: «روح مشترکیم یارا در دو بدن/ من لب‌های تواَم، تو ترانه‌ی من/ ما دو سار غریب، جایی در قفسیم/ هم‌پیمان شده‌ایم تا به هم برسیم» و شکوفه همچنان لب می‌زند و اشک می‌ریزد.مشتری دیگری وارد می‌شود و سلام می‌کند. «رُهام» است. رُهام خداوندگار درونگرایی است با این حال نسبتا گرم حال و احوال می‌کند که خب انتظارش را ندارم. رُهام، حسرت من است؛ به خاطر موهایش! لامصب یک عالمه مو دارد روی سرش و همه هم فِر. کاش نصف موهایش مال من بود! صورت کشیده و استخوانی‌اش را از نظر می‌گذرانم و باهاش گرم می‌گیرم. جواب‌های سردستی می‌دهد و مشخصا فکرش مشغول است. چرا همیشه فکرش مشغول است؟ اَزش می‌پرسم: «اسم رمز؟» و او می‌خواند: «چنین دردی که من دارم، نخواهم زیست تا فردا» و نگاهش را می‌دوزد ته چشم‌هایم. هول می‌شوم و می‌گویم: «مولانا؟» که سرِ پر از موهای بُته‌ایش را به علامت نفی تکان می‌دهد و هیچ احساس نمی‌کند که الان لازم است نام شاعر را بگوید. سکوت بین‌مان که چند ثانیه طول می‌کشد، میز شماره‌ی چهارده را بهش می‌دهم توی گوشه‌ی پایینی کافه و مصراعی که خوانده را  یادداشت می‌کنم توی دفتر شعرم تا بعدا «گوگل» کنم و متن کامل شعر را بخوانم. شکوفه همچنان با سالار می‌خواند: «به هم نزدیک شدیم آرام، چراغان کرد خانه را عشق/ گلی رویید، بهار آمد/ گلستان کرد خانه را عشق» و حالا دیگر اشکی ندارد برای ریختن. توی چشم‌هایش فقط حسرت دیده می‌شود. به خودم یادآوری می‌کنم، حتما وقت بگذارم و با پدرش صحبت کنم.شب‌های عید کافه حال عجیبی دارد، من هم. شب‌های عید روزگار جور دیگری‌ست، زندگی طعم متفاوتی دارد و چیزیست بین غریبی و شعف. حالت خوب است اما در عین حال بیشتر توی خودت غرقی. دلت می‌خواهد همه‌ی روز را قدم بزنی و با آدم‌ها بیامیزی اما در عین حال شبیه قایقی بی‌پارو رها شوی روی موج لغزان دقایق و بگذاری تو را پیش ببرند. شب‌های عید آدم‌های کافه هم حال متفاوتی دارند. عاشق‌ترند انگار.سر شب که شکوفه داشت می‌رفت، بهش می‌گویم؛ هیچ می‌داند که امید خیلی لجباز بود؟ شکوفه سر به تایید تکان می‌دهد که &quot;اوهوم&quot;. بهش می‌گویم؛ آن آخرین روز که امید قبل از او به کافه آمد و آخرین اسم رمزش را خواند، در واقع یک مصراع نخواند: «می‌دونی که از لج من، همیشه بیت رو کامل می‌خوند» و باز شکوفه تایید می‌کند: «آره، همیشه بیت رو کامل می‌خوند و همیشه هم بهم می‌گفت که تو چقدر از دستش کفری میشی» و من ادامه می‌دهم؛ آیا بیت کامل این اسم رمزی که هر روز برایم می‌خواند را می‌داند که دست، دست می‌کند و می‌گوید؛ نمی‌داند. می‌گویم؛ هیچ پیش آمده که برود شعر کاملش را پیدا کند و بخواند؟ شکوفه می‌گوید که چنین چیزی هیچوقت به فکرش نرسیده است. می‌گویم؛ می‌خواهد بیتی که امید خوانده را برایش بازگو کنم؟ شکوفه سر تکان می‌دهد که &quot;آره حتما&quot; و من برایش می‌خوانم: «شکوفه‌ی امیدم و غمم سیاه می‌کند/ مرا خزان نمی‌برد، مرا تبر نمی‌زند» و اَزش می‌خواهم وقت بگذارد و شعر را کامل بخواند. شکوفه موقع رفتن زیر لب تکرار می‌کند؛ مرا خزان نمی‌برد، مرا تبر نمی‌زند./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-k5pwajutt11n  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%85-os4x1q6v19iw  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-uhuqwxwj5dsm </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 15:16:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| مرد میانسال با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می‌آمد اما در حقیقت آنطور نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-k5pwajutt11n</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - شهریور 1387من به عنوان یک مرد آزاد همیشه طرح لوزی را بیشتر از دایره دوست داشته‌ام؛ یعنی معتقدم مشبک لوزی‌شکل، به مراتب قشنگ‌تر از مدل دایره‌ای است، اصیل‌تر هم به نظر می‌رسد؛ چه در و پنجره‌ی «اُرسی» قدیمی باشد و چه مثل این فرش فروشیه کار گذاشته باشندش سردرِ مغازه وسط یک هلالی بزرگ آجری و زیرش هم کاشی مستطیلی یاسی رنگی چسبانده باشند که با خط سبز درشتی عبارت عربی ناخوانایی رویش نوشته شده است. البته اعتراف می‌کنم از زاویه‌ای که من هستم، همین طرح دایره‌ای هم بدک نیست اما قاطعانه باید بگویم؛ در انتخاب رنگ فیروزه‌ای برای آن کمال بی‌سلیقگی به کار رفته؛ یعنی معتقدم یک کار صرفا کلیشه‌ای انجام شده است، آنطور که طراحش - یا معمار، مهندس سازه، دکوراتور یا هر کوفت دیگری که بوده - در حقیقت باید رنگ مشبک را اُخرایی می‌گرفته تا هم با رنگ آجری هلالی جور در بیاید و هم با خط سبز داخل کاشی. حتی باید خود کاشی را هم رنگ دیگری نزدیک به همین خانواده از رنگ‌ها انتخاب می‌کرد، مثلا کِرم سیر. البته از زرد هم می‌شد استفاده کرد اما خب باید پذیرفت خیلی تند و زننده از کار در می‌آمد ولی کِرم سیر حرف نداشت.من از آن دست راننده‌ها نیستم که تا فرصتی پیدا می‌کنند، زِرتی یک تکه دستمال از صندوق عقب در می‌آورند و شروع می‌کنند به سابیدن ماشین و اینقدر هم شعورشان نمی‌رسد که دارند به شخصیت راننده جماعت توهین می‌کنند با این اَداهای زننده! نه این که زبانم لال بخواهم بگویم بر و بچه‌های کارواش آدم‌های بی‌شخصیتی هستند یا کارشان دور از شأن است نه، منظورم این نیست. دستمال کشیدن ماشین برای آنها یک حرفه محسوب می‌شود. این درست که کار چندان پیچیده‌ای هم نیست، آنقدر که یک راننده تاکسی مثل من نتواند از پسش بر بیاید اما می‌خواهم بگویم؛ هر چه هست، شغل کارواشی‌هاست و یک راننده تاکسی متشخص نباید از این کارها بکند. اصلش اینست که هر کس بپردازد به شغل تخصصی خودش. مثل این می‌ماند که یک فوتبالیست به صِرف این که رانندگی بلد است، بیاید بنشیند پشت فرمان تاکسی و دوره بیفتد توی شهر. آیا باید به ریشش خندید یا نه؟خود من وقت‌هایی مثل الان که منتظر مسافرم هستم و کار خاصی ندارم بکنم، می‌گردم دنبال سوژه‌ای برای فکر کردن، چون همیشه اعتقاد داشته‌ام؛ فکر کردن بهترین و مفیدترین کاری است که می‌تواند از یک انسان سر بزند اما خب توی زندگی مواقعی پیش می‌آید که کاری نداری، بکنی ولی روی مود فکر کردن هم نیستی، یعنی شرایط به نحوی است که آدم فکر کردنش نمی‌آید و اگر هم بخواهد زور بی‌خود بزند، آن وقت است که به بیراهه می‌رود و سر از دیار خیال و توهم در می‌آورد. خیلی هم که پرت باشد، می‌رود توی نخ ظرافت جنسی زن‌ها و اوضاع جوری می‌شود که ارگانیسمش می‌ریزد به هم. نه این که بدم بیاید از این موضوع، بر عکس خیلی هم خوشم می‌آید و حتی باید بگویم تا توانسته‌ام زن دید زده‌ام توی زندگی‌ام. بالاخره کشش غریزی است و کِیف خودش را دارد اما باید قبول کرد به عنوان یک راننده تاکسی که یک مسافر دربستی دست به جیب خورده به تورش و هر آن ممکن است طرف از کاری که پیَش رفته، برگردد، آدرس جدیدی بدهد و بگوید: «گازشو بگیر، بریم» نمی‌توانم هر جور فکر و خیالی که خواستم، بکنم.من مواقعی که منتظرم و در عین حال موضوع خاصی هم ندارم برای اندیشیدن، معمولا ماشین را پارک می‌کنم کنار خیابان (یا کوچه، فرقی نمی‌کند؛ حتی زیر تابلوی توقف ممنوع!) و همینطور که نشسته‌ام پشت فرمان، آدم‌ها و چیزهای دور و بَرم را می‌پایم؛ آنطور که انگار دارم کتاب می‌خوانم. این که چشم‌هایم اطراف را برایم توصیف کنند، خوشایند است. گاهی رفتارهای غیرمعمول آدم‌ها، گاهی زندگی شهری حیوانات، گاهی حتی سایه‌ها و خیلی وقت‌ها هم معماری ویژه‌ی یک ساختمان، مثل فرش فروشی خاص سمت راستم، آن طرف پیاده‌رو. این خاص را به خاطر همان سردر و تشکیلاتش می‌گویم.شاید مسخره به نظر برسد اما به هر حال من از مردهایی که موهای جوگندمی دارند، زیاد خوشم نمی‌آید؛ یعنی راستش اصلا خوشم نمی‌آید. نه این که از خودشان خوشم نیاید؛ در حقیقت از همان جوگندمی بودن موهای‌شان خوشم نمی‌آید. شخصا عقیده دارم مو باید یکدست باشد. روی فرم و اندازه حساسیتی ندارم، حتی این که چه رنگی باشد؛ کوتاه، فشنی، وزوزی، سفید، سیاه و حتی قرمز. مهم اینست که رنگارنگ نباشد؛ یکی سیاه، یکی سفید، مثل موی مش کرده‌ی زن‌ها. چه معنی دارد؟ دست خودشان نیست و یک امر فیزیولوژیکی است؟ قبول اما رنگش که می‌شود کرد، نمی‌شود؟ می‌شود اما خیلی‌ها هم دوست ندارند موهای‌شان را رنگ کنند مثل مرد میانسالی که توی درگاه مغازه‌ی مذکور ایستاده بود برای خودش این طرف و آن طرف را تماشا می‌کرد. یارو موهای سرش که جوگندمی بود هیچ، ریش آنکارد شده‌ی نسبتا پر پشتش هم جوگندمی بود، جوری که این جدال سیاه و سفید فرم خاصی داده بود به دو طرف چانه‌اش، آنطور که از دور به نظر می‌رسید ریش پروفسوری دارد اما دقت که می‌کردی، می‌دیدی برخلاف تصورت، طرف ریش یکدستی دارد.برانداز کردن خودش که تمام شد، رفتم توی نخ تسبیح سبز خوش رنگش که آیا سنگ است یا نه؟ به نظر که سنگ می‌آمد. از کجا فهمیدم؟ از آنجا که یک دور دانه‌های تسبیح را یکی یکی رد می‌کرد، بعد به دانه‌ی آخر رسیده، نرسیده تسبیح را به سرعت دور دو انگشت اشاره و سبابه‌اش می‌چرخاند و دانه‌ها که به سرعت روی هم می‌افتادند، مسلسل‌وار «تق»ی صدا می‌کردند از همان جنس صدایی که وقتی چند قلوه سنگ به هم می‌خورند، می شنویم. نکته جالب این که مرد میانسال با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می‌رسید اما در حقیقت آنطور نبود، این کار را یعنی رد کردن یکی یکی دانه‌های تسبیح و به سرعت چرخاندن و مسلسل‌وار صدا دادن دانه‌ها را درست مثل یک ربات انجام می‌داد؛ بی‌تغییر و بی‌کم و کاست! همین شد که وقتی به یک باره تسبیح را جمع کرد کف دستش، مالید به کف دست دیگر و سراند توی جیب راست شلوار پارچه‌ای پاچه گشادش، من جا خوردم؛ چون مثل این هیپنوتیزم شده‌ها محوی تماشای شیرین‌کاری آن مرد با تسبیحش بودم و تقریبا حواسم از چیزهای دیگر پرت بود که طرف آنطور گند زد به احوالم! این شد که طلبکارانه زُل زدم بهش تا با نگاهم بپرسم؛ چرا یک چنین کار دور از شأنی کرده؟ به هر حال باید توجه داشت؛ وقتی یکی با تمام وجود مشغول تماشا کردن کاریست که داری می‌کنی، نباید همینطور هِرتی بزنی توی ذوقش! البته این را هم باید در نظر داشت؛ وقتی کسی دلش با کاری که دارد انجام می دهد نیست، همان بهتر که وقتت را نگیرد. این شعور طرف را می‌رساند. بی‌خود چرا باید با احساسات مردم بازی کرد؟ خود من نه این که نفهمیده باشم، چرا اتفاقا چند ثانیه‌ی آخرِ تماشای نمایش مرد میانسال، یک جورهایی حس کردم که کیفیت تسبیح چرخاندنش افت محسوسی کرده است. بعد هم که زُل زدم توی چهره‌اش، دیدم آن حالت متفکرانه و نیمه‌عارفانه‌ی اولیه را ندارد. بشاش‌تر به نظر می‌رسید و رفته، رفته گویی منتظر وقوع شیرین‌ترین رویداد زندگی‌اش باشد، بی‌تاب می‌نمود.اصلش اینست که چند دقیقه اول نفهمیدم چی را دارد با آن اشتیاق تماشا می‌کند توی منتهی الیه سمت چپش، چون سمت چپ او می‌شد پشت سر من و طبیعی است که در حالت عادی نمی‌توانستم پشت سرم را تماشا کنم؛ این بود که به تکاپو افتادم برای تنظیم آینه‌ی جلوی ماشین، جوری که بتوانم پشت سرم تا هر جای پیاده‌رو را که خواستم، تماشا کنم و البته توجه مرد را هم جلب نکنم؛ چون هم صورت خوشی نداشت که بفهمد دارم توی کارش فضولی می‌کنم، هم اساسا وقتی طرف بو ببرد دارم می‌پایمش و بزند توی خط رفتارهای مصنوعی و جامعه‌پسند، دیگر جان به جانم هم بکنند، حاضر نیستم بروم توی نخش!کمی طول کشید تا بتوانم آینه را جوری تنظیم کنم که تنه‌های قطور چنارهای کنار پیاده‌رو را دریبل کند و پیاده‌روی پشت سرم را نشانم دهد. خبر خاصی نبود؛ یک زنِ به نظر جوان داشت به سمت ما می‌آمد و با تلفن همراهش حرف می‌زد که دیگر نزد و کمی که با آن ور رفت، انداختش توی کیف بزرگ و صورتی رنگی که از بازوی چپش آویزان بود.دورباره نگاهی به مرد انداختم، شاید چیز تازه‌ای دستگیرم شود؛ با همان التهاب اولیه داشت تماشا می‌کرد. آه ... چقدر من گیجم! شاید بتوان این طور ادعا کرد که فاصله‌ی تعجبم از رفتار طرف تا لحظه‌ی نابی که بزنم توی سر هوشم، بس که گیج‌بازی در می‌آورد توی موقعیت‌های حساس، نیم ثانیه بود. یعنی می‌خواهم بگویم؛ تا تعجبم آمد به خودش بجنبد و درست و حسابی شکل بگیرد به صرافت افتادم که «آهان! خاک بریز رو شستم، طرف کف بُر زنه‌س» اما خب چه معنی دارد یکی، هزاری هم که مشغول پاییدن دیگری باشد، این طور زننده زُل بزند به یارو؟ من خودم کارم تماشای این و آن است اما خب جوری هم زوم نمی‌کنم روی طرف که انگار دختر خاله‌ام را دیده‌ام. درست نیست این جور ... هان؟ دختر خاله؟ آهان! باز هوشم نیم ثانیه کم آورد! تو نگو آن زن کس و کار مرد میانسال با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می‌آمد اما در حقیقت آنطور نبود، است که بنده خدا اینطور سفت و سخت می‌پایدش. راستش بعضی‌ها یک‌جورهایی توهم ناموس دزدی دارند؛ یعنی تا این حد مالیخولیایی هستند که فکر می‌کنند یک از خدا بی‌خبری مدام مشغول چوب زدن زاغ سیاه ناموس‌شان است و چه بسا تا به حال چند باری هم او را دستمالی کرده، اینست که همیشه یک جور مرموزی ناموس‌شان را نگاه می‌کنند، طوری که مثلا بهش بفهمانند از همه‌ی بی شرفی‌هایی که در حق وی روا شده باخبرند. این را که می‌گویم بارها به چشم دیده‌ام؛ حرف بی‌خود نمی‌زنم.ساعت را نگاه کردم که دستم بیاید چند دقیقه برای مسافرم توقف کرده‌ام. راستش برای یک راننده که مسافر دربستی به تورش خورده، هیچ چیز بهتر از این نیست که ماشینش را جایی پارک کند و طرف برود چند ساعت بعد پیدایش شود. پولی که از این بابت نصیب آدم می‌شود، تقریبا همان لذتی را دارد که پولی را از روی زمین پیدا کنی؛ آن هم یک پول پدر و مادردار، نه چندر غاز!چرا دروغ بگویم؟ نمی‌توانستم از آینه چشم بردارم. هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم یک مرد میانسال با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می‌آمد اما در حقیقت آنطور نبود، چنین کس و کاری داشته باشد، البته از اینها بعید هم نیست، چون همیشه آن چیزی هستند که نشان نمی‌دهند و دقیقا چیزی که به آن تظاهر می‌کنند، نیستند!طرف (زن خیلی جوان را می گویم) یک شاهکار به تمام معنا بود. این را حالا که نزدیک‌تر شده بود، فهمیدم، حالا که مثل یک مرد نگاهش کردم! کیفش که گفتم صورتی بود به رنگ کفشش اما لباس‌هایش همه سپید بودند. یک چیز نازی بود. من این جور وقت‌ها اولین حسی که بهم دست می‌دهد سرخوش شدن از این موضوع است که یک زن تا چه حد می‌تواند زیبا باشد و با زیباییش آدم را تلطیف کند. می‌خواهم بگویم حتی ارزش مردن دارند بعضی از این زن‌ها بس که قشنگند. پدربزرگم معتقد بود؛ تنها همین زیبایی زن‌هاست که ارزش هر گونه فداکاری را دارد؛ در بقیه موارد آش دهان‌سوزی که نیستند هیچ، زهرمار هم هستند! البته اصلش اینست که من به عنوان فردی اهل دانش و اندیشه، چنین حرف سبکسرانه‌ای را قبول نداشته باشم و قطعا هم ندارم. خود من توی این چهل‌وهشت سالی که از عمرم گذشته، بسیاری از قابلیت‌های متنوع زن‌ها را تجربه کرده‌ام و حتی زن‌هایی را می‌شناسم که دنیا بدون آنها یک جای کارش می‌لنگد؛ بر همین اساس تا پارسال که پدربزرگم در تصادف با یک ماشین سواری کشته شد، بهش می‌گفتم حتی همان یک ویژگی زن‌ها هم برای بالا تا پایین مردها کافیست؛ اگر نگوییم از سرشان زیاد است! جالب این که راننده ماشین سواری هم زن بود!علنا داشتم کس و کار مرد میانسال را دید می‌زدم و این بود که هر از گاهی نگاهی بهش می‌انداختم، مبادا مرا ببیند و غیرتی شود و آبروریزی راه بیندازد. خبری نبود. دو دستش را کرده بود توی جیب‌های جلوی شلوارش، جوری که فتقش کمی برجسته به نظر می‌رسید و همچنان داشت با اشتیاق کس و کارش را تماشا می‌کرد.زنِ خیلی جوان نزدیک‌تر می‌شد و هر چه پیشتر می‌آمد، جذاب‌تر به نظر می‌رسید، حتی توی آینه! بلند بالا بود و به اندازه‌ی مانکن‌ها لاغر اما بر خلاف آنها سینه و احتمالا باسن برجسته‌ای داشت. برای من همیشه جای سوال بوده؛ چطور می‌شود زنی بدنی قلمی داشته باشد و در عین حال برخی اندام‌هایش به قدری برجسته از کار در بیایند که احساس کنی عضوهای جداگانه‌ای هستند، انگار که مثلا دست یک عروسک بزرگ را بچسبانی به بازوی عروسکی کوچکتر. از چند نفر دلیلش را پرسیدم که یکی گفت مادرزادی است و دیگری عملی بودنش را یادآور شد. این دومی اذیتم می‌کند. قبول دارم که خیلی از زن‌ها آنجاها را با عمل جراحی و تزریق ژل برجسته می‌کنند اما حرف من روی آدم‌های طبیعی است و نه «کیم کارداشیان»ها. خلاصه این وسط یک خانمی هم معتقد بود؛ سینه و باسن چنین زن‌هایی درشت نیست بلکه این بدن‌شان است که با ورزش و رژیم غذایی لاغر نگه داشته می‌شود.با خودم اندیشیدم؛ حالا که چیزی نمانده زن خیلی جوان برسد به مغازه کس و کارش، جا دارد وقتی پشت به من در حال خوش و بش با مرد میانسال است، یک دل سیر تماشایش کنم و تا نرفته داخل مغازه مبهوت عدم تناسب بی‌نظیر و توهم‌زای کمر و باسنش شوم!کلاس بی‌خود گذاشتن به نظر من جزو شنیع‌ترین کارهایی است که می‌تواند از کسی سر بزند. چه لزومی دارد؟ چرا من نباید بگویم از دیدن چهره‌ی آن دختر رسما زدم به سیم آخر، آینه را ول کردم و مثل یک مرد برگشتم از شیشه‌ی عقب زل زدم بهش؟ گور بابای غیرتی شدن مرد میانسال. تا می‌خواست به خودش بجنبد، من گازش را می‌گرفتم، می بردم ماشین را پارک می‌کردم توی یکی از خیابان‌های فرعی و خودم یواشکی برمی‌گشتم پی مسافرم. پیدایش که می‌شد، بهانه می‌کردم؛ یکی از آن افسر کله گنده‌ها با موتور «بی ام دبلیو» و سر و وضع خفن از راه رسید و گیر داد که چرا درست زیر تابلوی «توقف ممنوع» ایستاده‌ام و در نتیجه من هم مجبور شدم ماشین را برانم تا خیابان فرعی و خودم پیاده برگردم. اینطوری تازه منت هم سرش گذاشته بودم و چه بسا به خاطر همین لطفم علاوه بر کرایه، یک پولی هم اضافه‌تر می‌داد. اگر هم می‌دیدم اوضاع خیلی خراب است و یارو رفته قلچماق‌های فامیلش را آورده سر وقتم، بی‌خیال مسافر و شرافت تاکسیچی بودن می‌شدم و فرار می‌کردم. جانم که مهمتر است.این را داخل پرانتز بگویم که من در یکی از سیناپس‌های مهم تاریخ زندگی شخصی‌ام پی بردم که نیروی ترس بر نیروهایی مثل کنجکاوی و حتی شهوت غلبه دارد، چرا که بعد از همه‌ی این فکر و خیال‌ها، عین بچه‌ی آدم برگشتم به حالت اولم پشت فرمان و رسما قید تماشای مستقیم زن خیلی جوان را زدم. در ادامه، خیلی عادی انگار که دارم سردر مغازه را نگاه می‌کنم، مرد میانسال را پاییدم مبادا برای قُپی آمدن جلوی کس و کارش هم که شده، خِفتم کند و کار دستم دهد. باز هم نگرانی‌ام بی‌مورد بود. چشم‌های مرد میانسال با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می‌آمد اما در حقیقت آنطور نبود، فقط برای کس و کارش دو دو می‌زد. انگار نه انگار که اصلا من وجود دارم، اینست که حالا راحت‌تر نگاهش می‌کردم بدون این که به خودم فشار بیاورم. التهابش نشان می‌داد دختره نزدیک‌تر شده آنقدر که حتی در میدان دید من هم که رو به پیاده‌رو بودم، قرار گرفت.اصلش اینست که تا آن موقع بعید می‌دانستم بشود حتی از نزدیک هم اشتیاق را در صورتی پوشیده از ریش تشخیص داد اما دیدم که حتی از چند قدمی هم امکان تماشای این رخداد هست. اشتیاق که می‌گویم یک جور شادی دلهره‌آور بود، مثل برق چشمان جادوگرها توی کارتون‌های دوره‌ی کودکی که شبیه یک ستاره چند ثانیه‌ای از وسط مردمک‌شان درخشیدن می‌گرفت و زود هم محو می‌شد یا حتی مثل لبخند یک سیاستمدار وقتی که خود واقعی‌اش است و نقش بازی نمی‌کند! زیاد فکرم را مشغولش نکردم البته. بیشتر دنبال ساختن داستانی برای توجیه رابطه‌ی آن دو نفر بودم. به نظر می‌رسید سال‌هاست آن زن را ندیده. شاید هم پدرش بود و مدت‌ها از دیدار فرزند، محروم. مثلا دخترش در شهر دیگری درس می‌خوانده یا کار می‌کرده و از راه که رسیده، آمده مغازه، بابایش را ببیند، بس که دل‌شان برای هم تنگ شده یا حتی چه بسا دختره از خارجه برگشته باشد - که به دَک و پُزش هم می‌خورد - و پدرش چون نمی‌توانسته مغازه را بی‌صاحب بگذارد و برود استقبال، دختره آمده بابا را ببیند و احتمالا بابت پول‌هایی که می‌فرستاده آن طرف آب اَزش تشکر کند.دختر در سه قدمی پدرش، سر برگرداند به سمت او، لحظه‌ای با غضب یا شاید هم ترس چشم دوخت به صورتش، زود نگاهش را دزدید و راهش را کج کرد سمت منتهی‌الیه پیاده‌رو که جوی آب بود؛ بعد در موقعیتی که بیشترین فاصله را با درگاه مغازه داشت بر سرعتش افزود و از مقابل هر دوی ما گذشت و رفت.مرد میانسال تنه، گردن، صورت و سمت نگاهش را خلاف جهت اولیه گرداند و رفت توی بحر عدم تناسب کمر و باسن زن خیلی جوان که خب قاعدتا عقل از سر هر مرد فهمیده‌ای می‌پراند!زن خیلی جوان به نظر سریع‌تر از وقتی که آمد، رفت. انگار که غیب شده باشد، این بود که مرد میانسال با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می‌آمد اما در حقیقت آنطور نبود، دست راستش را از جیب در آورد و به دست دیگرش که هنوز توی جیب دیگرش بود کمک کرد تا جلوی شلوارش را مرتب کند، بعد نگاهی به من انداخت و انگار که تازه متوجه حضورم شده باشد، سری به افسوس تکان داد که یعنی &quot;آقای راننده تاکسی! می‌بینی چه لاشی‌هایی توی شهر ویلان هستند؟!&quot; و برگشت، رفت توی مغازه تا احتمالا پشت میزی، چیزی بنشیند و منتظر مرتب‌تر شدن جلوی شلوارش شود! این وسط من مشغول خودم بودم که ای آقا! دخترک که کس و کار یارو نبود، پس چرا من فکر کردم بود؟/ پایانبیشتر بخوانید:  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-bxb7bateuhco  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-zucldwsbezfi  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-mosqyurzwmsx </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 10:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| از زنت بدم می‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-bxb7bateuhco</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - تیر 1399من از زنت بدم می‌آید، اگرچه همزمان دو جور حس دیگر هم بهش دارم؛ اَزش می‌ترسم و سرِ آخر بهش حق می‌دهم! اَزش می‌ترسم نه به خاطر عقلِ شیرین و هیبت نداشته‌اش؛ اَزش می‌ترسم چون با آن نیم‌وجب قد و زبان دو متری‌اش خوب توانسته روی تو نفوذ پیدا کند توی این دو سالی که جای مامان جانم را گرفته است. آره خب، یک گوشه‌ی دلم هم بهش حق می‌دهم؛ کاری به اینکه می‌گویند شیرین‌عقل است و از وقتِ شوهر کردنش گذشته بوده ندارم اما خب هر چی که بود، سرِ آخر به عنوان یک دختر، عقدِ مردِ زن‌مُرده‌ای که نزدیک به بیست‌وهفت، هشت سال اَزش بزرگتر است شده و بالاخره آرزوهایی دارد برای خودش. چه بگویم؛ شاید هم جایش را تنگ کرده بودم توی آن خانه! خب، البته بابا جانم ... اینها را دارم توی روی عکست که «بکگراند» گوشی‌ام است می‌گویم ها ... هر دو خوب می‌دانیم که نه دلم می‌آید با گفتن این چیزها خاطر خسته‌ات را مکدر کنم و نه دختر کوچولوت جرأتش را دارد سربالا و درشت حرف بزند باهات. می‌دانم ... می‌دانم که باز می‌گویی دیگر کوچولو نیستم و حالا دیگر شوهر کرده‌ام و خانمی شده‌ام برای خودم اما بابا جانم ... من اگر صد سالم هم بشود، سرِ آخر باز دختر کوچولوی تو هستم، الان که همه‌اش دوازده سالم بیشتر نیست! خلاصه که سرت را درد نیاورم بابا جانم ... سرِ آخر فقط می‌خواهم بدانی که از زنت بدم می‌آید!کار هر روزم است؛ صبح‌های زود که نوبت آب داریم و شوهرم با عجله پا می‌شود برود سرِ زمین بابایش، من با اینکه کوفته‌ام و به شدت دل درد دارم از وحشی‌بازی شب قبلش، سرِ آخر با مکافات پا می‌شوم صبحانه و ناهارش را می‌گذارم برایش توی کیسه‌ی برنج پاکستانی که خودم با همین دست‌هام زیپ و دسته دوخته‌ام واسه‌ش و شده ساک دستی، بعدش دیگر خوابم نمی‌بَرد؛ چمباتمه می‌زنم روی مبل تکی، نور زمینه‌ی گوشی‌ام را تا ته زیاد می‌کنم که همه‌ی زوایای چهره‌ات خوب معلوم شود و یک‌ریز برایت حرف می‌زنم. اینها فقط درد دل است ها ... بابا جانم، یک وقت فکر نکنی دختر کوچولوت درشتی می‌کند برایت ها ... خدا آن روز را نیاورد. آخه بابا جانم من که مثل زنت مامان ندارم، برایش حرف دلم را وا کنم، به خودت هم که جرأت نمی‌کنم از این حرف‌های خاله‌زنکی بزنم؛ می‌ماند «خان ماما» که مامان‌بزرگ خوبی است ها ... ولی دهنش لق است، می‌ترسم چیزی بهش بگویم و بیاید صاف بگذارد کف دست تو و بعدش دیگر من باید بمیرم، چون رویم نمی‌شود توی چشم‌های همیشه خسته‌ات نگاه کنم. اگر زن نمی‌گرفتی که بد تا کند باهام و فراری‌ام دهد از خانه‌ی بابا جانم، می‌ماندم ورِ دلت خودت و کنیزی‌ات را می‌کردم؛ سرِ آخر اگر تو اجازه می‌دادی، درسم را هم ادامه می‌دادم و مثل این زن‌های توی «اینستاگرام» کسی می‌شدم برای خودم. واقعا که از زنت بدم می‌آید. حالا نه اینکه از شوهرم راضی نباشم ها ... اتفاقا دوستش دارم، برایم همه چیز می‌خرد؛ آن از سال پیش که توی بله‌برون یک کلام لب تر کردم؛ از این گوشی‌ها می‌خواهم که اینستاگرام دارد و دو روز نشده با پای خودش رفت از شهر برایم خرید، این هم از وضع خانه و زندگی‌ام که شکر خدا چیزی کم و کسر ندارم. زنت حسرتم را می‌خورد؛ هیچ بعید نیست چشمش دنبال شوهرم هم باشد! از آن سلیطه بعید نیست. ببخشید ها ... بابا جانم ... خیلی از زنت بدم می‌آید.چی داشتم می‌گفتم؟ آهان ... مامان جانم را یادت است که ... مو مشکی، گیسو بلند، ابرو کمانی ... به قول خودت؛ لُعبتی بود ... توی بیست‌وشش سالگی مُرد ... می‌دانی که ... خودش را کُشت؛ یک روز بی‌خبر که تو سرِ کار بودی توی معدن و من مدرسه، رفت بالای پل و خودش را پرت کرد توی رودخانه. سنگ‌ها سرش را از چند جا شکافته بودند. آن روز از مدرسه که برمی‌گشتم، رودخانه سرخ بود. مامان جانم افسردگی داشت؛ آخری‌ها دست به سیاه و سفید نمی‌زد. یادته که چند بار کتکش زدی سر این قضیه. سرِ آخر هم به اصرار خان‌ماما برداشتی بردی‌اش شهر و این دکتر و آن دکتر تا بالاخره گفتند افسردگی دارد و یک مشت قرص. قرص‌ها را نخورد مامان جانم. تو حواست نبود اما من با همین دو تا چشم‌هایم دیده بودم که همه را ریخت توی چاهک توالت.مامان جانم همیشه برایم تعریف می‌کرد؛ شانزده ساله که بوده، بعد از اولین قاعدگی مرا حامله شده است. چقدر هم که از خان‌ماما خوب می‌گفت. خیلی دوستش داشت خان‌ماما را. می‌گفت؛ &quot;مادر شوهرم نیست، مادرمه انگار ... مادری کرده برام&quot; و دعا می‌کرد در حقش. آن اوایل ازدواج‌تان گویا زن‌های فامیل عیب و ایراد می‌گذاشتند روی مامان جانم که &quot;این دختره چرا خونش نمیاد؟&quot; اما خان‌ماما جلوی‌شان در می‌آمده که هنوز بچه‌ست و وقت دارد و وقتی هم که سرِ آخر مامان جانم قاعده می‌شود، یکی از آن همه النگوی توی دستش را چشم‌روشنی می‌دهد به مامانم؛ همان‌ها که پارسال، وقت عقدکنان یکی‌اش را هم داد به من. مامان جانم بعد از من دیگر بچه‌اش نشد. شکمش خراب شد دیگر. خان‌ماما هنوز هم می‌نشیند و پا می‌شود و می‌گوید؛ همین بچه‌دار نشدنه سرِ آخر افسرده‌ش کرد.کاش زن نگرفته بودی بابا جانم؛ خودم بودم که ... دنده‌م نرم، دخترت هستم، جور مامان جانم را می‌کشیدم و کنیزی‌ات را می‌کردم؛ دست‌کم خانه‌ی بابام بود. نه اینکه از شوهرم ناراضی باشم ها ... اما خب دلم توی خانه‌ی پدری‌ام جا مانده است. همان خانه‌ی نیم‌ساخته‌ی داغان. جانم است و آن خانه.مامان جانم که مُرد، بهانه کردی که این دختره درس و مشق دارد و دستش به کار نمی‌رود. من که توی همان ده سالگی هم آشپزی‌ام از این زنیکه بهتر بود. از مدرسه نرسیده، خانه را جارو می‌زدم، مشق‌هایم را می‌نوشتم، شام درست می‌کردم و از معدن که می‌رسیدی، پاها و شانه‌هایت را می‌مالیدم، بلکه ذره‌ای خستگی‌ات در برود. می‌دانم بابا جان ... می‌دانم؛ کار توی معدن ذغال‌سنگ پیر آدم را در می‌آورد ولی آخه خب مگر تقصیر من بود که دست‌هام قوَت نداشت، کوچولو بود ... هان؟ حالا نه اینکه دست‌های این سلیطه دست «رستم» است؟ پا کردی توی یک کفش که من بنیه‌اش را ندارم جمع و جورت کنم، بهانه گرفتی و بالاخره هم کار خودت را کردی؛ تا سال مامان در آمد، رفتی این دختره را گرفتی؛ کوتوله‌ی شیرین‌عقلِ تپلِ سبزه با دست‌های گوشتالود!زنت از همان روز اول هم چشم دیدن مرا نداشت؛ هر بار که دست به سر و گوشم می‌کشیدی و قربان صدقه‌ام می‌رفتی از حسادت چشم‌هایش قلپی می‌زد بیرون. حرص می‌خورد که نمی‌گذاشتی او پاهایت را توی تشت بشوید. اوایل خوب اَزت حساب می‌برد اما ببخشید ها ... هر چه گذشت و هر چه بیشتر راه رختخواب را یاد گرفت، بلد شد که چطور افسارت را بگیرد دستش؛ البته من که می‌دانم کار آن مادر مارمولکش بود. یادش می‌داد چطور جای پایش را سفت کند و سرِ آخر هم دو تایی خوب نقشه‌ای چیدند برای من.حالا من هی دارم از زنت بد می‌گویم، انگار که دیو هفت سر است؛ نه انصافا برای تو زن خوبی بوده توی این دو سال. بهت می‌رسد، جوانتر شده‌ای با او حتی اما خب ... بابا جانم ببخشید ها، هر چی هم که باشد، اصلا تو بگو فرشته ... من اَزش بدم می‌آید. سرِ مامان جان خدا بیامرزم که آمده هیچ، با من هم بد تا کرد. زنت خیلی باهام بد تا کرد بابا جانم.آن اوایل که عروس ما شد، خیلی مهربان به نظر می‌رسید. بهم می‌گفت مثل خواهر نداشته‌اش هستم اما کم‌کم حسودی کرد. حسادت زخم ناسور است بی‌پیر. چشم نداشت مرا توی آن خانه ببیند. رُک و راست توی صورتم گفت که با وجود من دیگر او به چشم شوهرش نمی‌آید، چون خوشگل‌ترم، سفیدم، ناز دارم! گفتم: «عنتر خانوم بابا جانمه ها ... یعنی چی این حرف؟» که محلم نذاشت و سرِ آخر هم شوهرم دادند؛ او و مادر عفریته‌اش.هنوز به یک سال نکشیده بود آمدنش که مرا رد کرد از آن خانه. ببخشید ها ... بابا جانم ... رگ خوابت دستش آمده بود، نگو نه. یکی دو شب شام نذاشت که &quot;هی دخترم، دخترم تاج سرم می‌کنی، بگو یه شب هم دختر جونت شام بذاره ... کلفت که نیاوردین&quot; و توی رختخواب هم چموشی می‌کرد. آن شب که توی رختخواب به حرفت نبود و زنانگی نمی‌کرد، بیدار بودم و شنیدم که بهت گفت؛ &quot;این خونه یا جای منه یا جای دختر لَوندت&quot; و این شد که سرِ آخر پای مامانش را باز کرد به ماجرا.بابا جانم ببخشید ها ... مادر زنت از آن عوضی‌هاست. خوب بلد بود چطور کار را پیش ببرد. اولش اصلا حرف پسر خواهرش را پیش نکشید؛ گذاشت حسابی زنت بهت سخت بگیرد، بعد یواش یواش از این گفت که دو تا دختر کم‌سن توی یک خانه با هم نمی‌سازند و زنت جوان است و شر و شور دارد؛ خوبیت ندارد سر و صدا از اتاق‌تان بیرون برود، دخترت چشم و گوش بسته‌ست، هرز می‌رود. بعد از یک مدت دست گرفت که دخترت دیگر سینه‌دار شده و وقت شوهرش رسیده؛ «بعدشم یکی دادیم، یکی می‌گیریم ...» و با همین یکی دادیم، یکی می‌گیریم، پای پسر خواهرش که می‌شود پسرخاله‌ی زنت را کشید وسط.من که می‌دانم تو دلت راضی نبود به شوهر کردن من. مال و منال پدر شوهرم چشمت را گرفت. با خودت گفتی چند هکتار زمین دارند و دست‌شان به دهن‌شان می‌رسد. پدره، سه تا پسرش را که گذاشته بود بالای سر کار هیچ، کلی هم کارگر داشت. تازه‌شم جهیزیه که نمی‌خواستند هیچ، شیر بهای خوبی هم می‌دادند. با خودت گفتی؛ پول شیر بها را می‌گیری و بالا خانه را که نیمه‌کاره مانده تکمیل می‌کنی، می‌دهی دیوارها را گچ بکشند و جانت خلاص می‌شود از زخم زبان‌های مادر زنت که هی دم به دقیقه غر می‌زد؛ &quot;دختر تازه جوونم رو آوردی توی این خونه خرابه ... خودتم که صبح تا شب توی معدنِ مردم حمالی می‌کنی ... یکی بی‌وقت از نیمچه دیوار بیاد بالای سرت زنت چی داری جواب باباشو بدی؟&quot; و این شد که چشمت را ترساندند. خوب کارش را بلد بود آن مادر زن افعی‌ات.زن پلیدت که آمد، یک سال بیشتر توی خانه‌ات دوام نیاوردم، یعنی نگذاشت که دوام بیاورم. ده سالم بود که زنت شد، یازده سالم بود که افتادند به صرافت شوهر دادنم و حالا توی دوزاده سالگی زن شده‌ام؛ زنِ پسرخاله‌ی زنت. بابا جانم ... کاش دست‌کم می‌گذاشتی دوره‌ی ابتدایی را تمام کنم. چیزی هم نمانده بود، سال آخر بودم. عجله، عجله برداشتی دخترت را دو دستی دادی رفت. ترساندنت که طرف ممکن است پشیمان شود و دیگر پولی دستت را نگیرد! چقدر گریه کردم، چقدر ضجه زدم، گفتم بابا جانم من هنوز بچه‌ام، می‌ترسم ... گفتی نترسم و دیگر بعد از این شوهرم مراقبم خواهد بود. گفتم؛ «من فقط می‌خوام بابا جانم مراقبم باشه ... بابا جانم تو رو خدا ... من از اون آقاهه می‌ترسم، مثل داعشی‌ها یه عالمه ریش و سبیل داره» و خب فایده‌ش چی بود؟ برای اولین و آخرین بار با پشت دست زدی توی دهنم که خفه شوم و خفه شدم و دیگر باهات حرف نزدم، حتی تا الان‌ها که دیگر کار از کار گذشته است. آره خب ... باهات قهرم هنوز اما به ارواح خاک مامان جانم قسم که احترامت سر جاش است. هنوز هم روی چشمم جا داری و برایت می‌میرم اما دلم شکسته؛ نه اینکه شوهرم بد باشد ها ... مهربان است و همانطور که گفتی اَزم مراقبت می‌کند. خیلی خاطرم را می‌خواهد و برعکس تو، هر چه بخواهم، برایم می‌خرد اما شب‌ها ترسناک می‌شود. بابا جانم ... چجوری بگویم؟ ... خوبیت ندارد دختر از این حرف‌ها حتی به عکس باباش بزند اما خب به کی‌بگویم پس؟ بابا جانم ... شوهرم شب‌ها ترسناک می‌شود. مهربان است و نازم را می‌کشد ها ... ولی توی رختخواب خیلی قوی و وحشی است. بیست‌وهشت سالش بیشتر نیست اما لامصب توی رختخواب مثل مردهای چهل ساله زور دارد. دلم درد می‌گیرد، انگار که بند، بند بدنم را از هم جدا می‌کنند. با اینکه حالا یک ذره دوستش دارم اما هنوز هم مثل شب اول حس می‌کنم به قول اینستاگرامی‌ها دارد بهم تجاوز می‌کند؛ آخر، شب اول بهم تجاوز کرد. شب اول نگذاشتم بهم دست بزند ... می‌ترسیدم. اولش نازم کرد و حرف‌های قشنگ زد اما من جیغ می‌کشیدم سرش که عصبانی شد؛ افتاد به جانم و کتکم زد، مثل تو که وقتی آن آخری‌ها مامان پیشت نمی‌خوابید کتکش می‌زدی. بعدش دو تا دست‌هایم را محکم گرفت توی یک دستش و بهم تجاوز کرد که دیگر من از حال رفتم و بیهوش شدم. شوهرم می‌گوید آن شب حسابی ترسیده و فکر کرده من مُرده‌ام. خانم دکتر بهم یاد داده بهش بگویم؛ وقتی من دلم نخواهد و بترسم در واقع دارد بهم تجاوز می‌کند اما او به ریش نداشته‌ام می‌خندد و می‌گوید؛ شوهرم است و من وظیفه دارم راضی‌اش کنم. بعدش هم ببخشید ها بابا جانم ... بعدش هم ... رویم به دیوار ... شرم می‌کنم از گفتنش اما ... بعدش هم انگولکم می‌کند و در حالیکه مثل این هیولاهای توی فیلم‌ها می‌خندد، می‌گوید؛ «زنِ بچه‌سال گرفتم که لذتشو ببرم دیگه ...» و من زیاد معنی حرفش را نمی‌فهمم. من فقط می‌دانم همه‌ی اینها دستخپت آن زن نانجیب توست و اینست که اَزش بدم می‌آید.خانم دکتر؟ نگران نشو بابا جانم ... خانم دکتر دوستم است، آدم بدی نیست. باهاش توی همین اینستاگرام آشنا شدم. دکتر زنان است و یک بار که اَزش دلیل دل‌دردهایم را پرسیدم، سرِ آخر رفیق شدیم. برایم از این قرص‌هایی که شبیه آبنبات است پست کرده که هر وقت درد داشتم، بخورم. یک بار هم بهم یاد داد که اگر دیدم بین پاهایم خونی شده نترسم که بهش گفتم می‌دانم قاعدگی چیست. تعجب کرد اما دیگر حرفش را ادامه نداد.خانم دکتر می‌گوید؛ اینکه توی سن پایین ازدواج کرده‌ام خیلی خطرناک است. هم خطر جسمی دارد و هم خطر روانی. یعنی ممکن است من هم مثل مامان جانم دیوانه بشوم و خودکشی کنم؟ خانم دکتر قول داده یک بار که فرصت کند، بیاید روستای ما و من و زن‌های دیگر را مجانی معاینه کند. می‌گوید؛ منتظر فرصتی است که بتواند یک تیم روانپزشک و روانشناس هم با خودش بیاورد تا با همه‌ی زن و شوهرها جلسه بگذارند و آموزش بدهند اما من بهش گفتم از روانپزشک جماعت بدم می‌آید؛ آنها باعث شدند مادرم بمیرد. به خانم دکتر می‌گویم؛ من توی دنیا فقط از دو نفر بدم می‌آید؛ زن تو و روانپزشک‌ها./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pqqmi3pfslvp  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-zq67e7uf2dsu  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%87%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1%D9%87%D8%A7-hribjvqj308r </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 21:52:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| دیگه به هیچ مردی امیدی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pqqmi3pfslvp</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - تیر 1399ساعت هفت و چهار دقیقه‌ی صبح یک چهارشنبه‌ی اوایل زمستان، «آلارم» گوشی «براندون» به صدا درآمد؛ موجی نرم و خزنده از دور پیش می‌آمد و با صدایی فزاینده به چیزی شبیه صخره برخورد می‌کرد و برمی‌گشت. در سومین برخورد، براندون بدن تنومندش که مجموعه‌ای از عضلات به هم پیچیده و ورزیده بود را از زیر لحاف ساتنِ قطور دو نفره بیرون کشید، روی آرنج نیم‌خیز شد و آلارم را قطع کرد، بعد بار دیگر خود را در بسترش رها کرد و اجازه داد هوشیاری‌اش به تدریج کامل شود. چیزی توی ذهنش مدام هشدار می‌داد که مبادا دوباره بخوابد و جلسه‌ی مهمش در اداره مالیات «منچستر» را از دست بدهد. برای رهایی از این وسواس ذهنی هم که شده توی بستر نشست و با کف دو دست، صورت کشیده و خوش‌ترکیبش را مالید؛ حس کرد با وجود اینکه دیروز اصلاح کرده، صورتش کمی زبر است اما نه آنقدر که بشود دوباره آن را اصلاح کرد. همسرش «اِیمی» که پشت به او خوابیده بود، غلتی زد و ران پای قطور و بی‌موی براندون را بغل کرد؛ «آه برَد ... نمیشه یه کم دیگه بمونی؟» و با چشمانی همچنان بسته بوس خواست. براندون به زحمت سر خم کرد و لب‌های بالا آمده‌ی زنش را از لابلای موهای شبق‌گون انبوهش که روی صورتش ریخته بود، سرسری بوسید. در ادامه بی‌اینکه دلش بخواهد، سر بر بالین گذاشت و چشم‌هایش را بست. احساس رخوت می‌کرد و دلش می‌خواست می‌توانست چند ساعت آینده را بخوابد.نور کم‌جان آن وقت صبح، امیدوار و سرسخت زده بود به قلب تاریکی مملو خانه؛ کم بود اما پیوسته و انگار تمام نشدنی راه باز می‌کرد توی دل تاریکی حجیم و فراگیری که سرود خاموشی بر لب داشت. همچون مه رقیقی در میان انبوه درختان کاج پیش می‌رفت و اجسام را زنده می‌کرد؛ تختخواب که از چوب راش و به رنگ قهوه‌ای سوخته بود، میز توالت، عسلی‌ها، تابلوی شام آخر با قابی مشکی و منبت‌کاری شده و همه‌ی چیزهای دیگر حالا از اندود تاریکی جان به در می‌بردند و کم‌کم زوایای‌شان رخ می‌نمود. براندون چشم باز کرد و نگاهی به ساعت گوشی تلفن همراه «آیفون ایکس» خود انداخت. نور تند و پرقدرت صفحه‌ی گوشی چشم‌هایش را زد؛ هفت و پانزده دقیقه. آرام از تختخواب به زیر آمد و مراقب بود دوباره همسرش را بدخواب نکند. کنار پنجره آسمان را پایید و خودش را تصدیق کرد که حدس می‌زده آن روز هم هوا ابری و آبستن باشد. زنش نالید: «برَد ... کمرمو ناز کن ...» و براندون گیج و خواب‌آلود، آن سوی تخت، کنار اِیمی نشست و کمر باریک و سفیدش را از زیر لباس شب نازکِ توریِ بنفشی که تنش بود نوازش کرد. دستش انگار که عاج خوش‌تراش فیلی را لمس کند، تن استخوانی او را می‌کاوید و به زن آرامش می‌داد.تا براندون آماده شود، پیراهن تترون سفیدش را که شب گذشته خودش توی سینک ظرفشویی شسته و روی رادیاتور پهن کرده بود، اتو بزند و کت و شلوار مناسبی برای جلسه‌ی امروز پیدا کند، کلی وقت تلف شد. دلش ضعف می‌رفت و مایل بود صبحانه‌ی کاملی بخورد شامل دو تا تخم‌مرغ آب‌پز که زرده و سفیده‌اش جدا شده باشند، یک سیب‌زمینی متوسط که آن هم آب‌پز شده باشد، تکه‌ای نان نیمه برشته و یک فنجان قهوه اما خب اگر قرار بود به موقع به اداره‌ی مالیات برسد و جلوی جریمه شدن احتمالی شرکتی که برایش کار می‌کرد را بگیرد، باید راه می‌افتاد. توی چارچوب اتاق خواب ایستاد تا اگر زنش بیدار بود از او خداحافظی کند اما اِیمی لحاف دو نفره را دور خودش پیچیده و با توجه به اینکه نیمی از سرش از لبه‌ی بالشت آویزان بود، خُرخُر می‌کرد؛ این شد که بی‌سر و صدا از خانه زد بیرون و با ماشینش راند تا اداره‌ی مالیات.معمولا هم اینطور است که وقتی از کلی چیزهای مهم صرفنظر می‌کنی تا به موقع برسی سر قرار وامانده‌ات، آن‌وقت می‌بینی که طرف مقابل هنوز نیامده و تو لَجت درمی‌آید از اینکه کلی کار می‌توانستی انجام بدهی و حالا باید بنشینی روبروی مرد میانسال خواب‌آلودی که یک در میان خرناس می‌کشد و بی‌توجه به صدای کر کننده‌ی باران بی‌اَمان بیرون، چرت می‌زند. در واقع براندون انتظار داشت لااقل می‌توانست به جای آنکه با عجله خودش را به دفتر یارو برساند، جایی ماشین را متوقف می‌کرد و یک لیوان قهوه و یک دونات شکلاتی می‌خورد. مرد میانسال که روی تابلوی جلوی میزش نوشته بود؛ «جاناتان کارلایل - کارشناس» توی خواب و بیدار و در حالیکه نور لامپ‌های سقف روی سر طاسش منعکس می‌شد به براندون اطمینان خاطر داد که همکارش به زودی خواهد آمد و با توجه به شدت باران، احتمالا تاکسی گیرش نیامده یا توی ترافیک مانده است. بعد هم تاکید که همه می‌دانند هوای منچستر این وقت سال افتضاح است.صدای «دیلینگ» گوشی براندون نشان از این می‌داد که پیامکی برایش آمده و او تصمیم گرفت قبل از خواندن آن، حدس بزند آن پیامک از طرف کیست؟ آیا همسرش بوده که خبر داده به محل کارش رسیده و لازم نیست براندون نگرانش باشد؟ نه، نه قطعا او نبوده چون براندون به تجربه دریافته بود که زنش اهل این قرتی‌بازی‌ها نیست و اگر تا ظهر هم براندون باهاش تماس نگیرد، هیچ پیش نمی‌آید که اِیمی سراغش را بگیرد، مگر اینکه کار مهمی داشته باشد. آقای «دیکسون» هم نمی‌توانست باشد، چون اگر شعورش را داشت بعد از آن همه تهدید که اگر براندون به موقع در دفترش حاضر نشود، پرونده تخلف مالیاتی شرکت متبوعش را به مرکز خواهد فرستاد، حالا دست‌کم به همکار اَلدنگش اطلاع می‌داد که به هر دلیلی دیرتر در محل کارش حضور پیدا می‌کند؛ از آن گذشته بعید به نظر می‌رسید دیکسون شماره تلفن همراه براندون را از توی پرونده‌ای که الان توی کشوی میز یارو بود، برداشته باشد. می‌ماند دوست‌دخترش «کِیت» که چشم از خواب نگشوده، گوشی دست می‌گرفت و جویای احوالش می‌شد.کِیت پیام داده بود؛ «صبح بخیر عشقم ... کارت انجام شد؟» و خب همین چند کلمه کافی بود تا سرِ دل براندون باز شود و شروع کند به غُر زدن؛ در پیامک‌های پی‌درپی برای کِیت تعریف کرد که صبح دلش نمی‌خواسته از خواب بیدار شود، مجبور شده پیراهنش را اتو بزند و دیگر وقتی برای صبحانه درست کردن نمانده، اینکه دیرش شده و حتی نتوانسته چیزی برای خوردن بخرد و بعد، اینجا توی دفتر منتظر دیکسون احمق است و نمی‌تواند آنجا را حتی برای دقایقی ترک کند و بدین ترتیب بهانه دست آن شارلاتان بدهد که شرکت را جریمه کند و موجب اخراج وی شود. توی چند تا پیامک آخر هم برای اینکه سربه‌‌سر دوست‌دخترش گذاشته باشد، الکی نوشت که دارد با منشی کم‌سن و جذاب دیکسون لاس می‌زند؛ اینکه دختره بهش می‌گوید خیلی خوشتیپ و کاریزماتیک است، آنقدر کاریزماتیک که آدم بی‌اختیار بهش دل می‌بازد. دست آخر هم نوشت؛ دختره بهش پیشنهاد داده می‌تواند بعد از انجام شدن کارش یک ساعتی مرخصی بگیرد و براندون را به صبحانه میهمان کند!براندون درست حدس زده بود؛ قضیه‌ی دختره حسابی کِیت را دیوانه کرده بود؛ حتی با اینکه چند بار زنگ زد و هر بار براندون بهش اطمینان خاطر داد که فقط داشته باهاش شوخی می‌کرده به خرج کِیت نرفت که نرفت. براندون این را خیلی دوست داشت؛ اینهمه حسادت و حساسیت روی خودش را دوست داشت، حتی اگر ظاهری بوده باشد، حتی اگر کِیت فقط این را بهانه کرده بوده که بتواند او را ملاقات کند؛ دوست داشت زنی تا این اندازه دیوانه‌اش باشد و تصمیم بگیرد توی آن وضعیت خودش را به براندون برساند؛ «هر طور شده میام برَد ... باید از دست اون دختره‌ی لاشی نجاتت بدم ... در ضمن صبونه‌م برات می‌گیرم» و اینطور شد که هر چه براندون اصرار کرد؛ باران شدیدتر شده و ممکن است توی مسیر اتفاق بدی برایش رخ بدهد، کِیت قبول نکرد و دوست‌پسرش را مجبور کرد برایش «لوکیشن» بفرستد.کِیت که قطع کرد، دیکسون هم از راه رسید و بدون اینکه حتی یک کلمه بابت تاخیرش عذرخواهی کند، ترش‌رو و عصبانی در حالی که گوشه‌ی سبیل بلند و نازکش را از گوشه‌ی لب می‌جَوید، کارهای مربوط به شرکتی که براندون برایش کار می‌کرد را انجام داد. بعد از چهل دقیقه‌ی نفسگیر، براندون از اداره‌ی مالیات زد بیرون و با فرض قرار دادن اینکه کِیت شوخی کرده و قرار نیست بیاید، خودش را آماده کرد تا ابتدا به رستوان مناسبی برود و بابت موفقیت مالیاتی مهمی که به دست آورده و دفاع محکمی که کرده بود، حسابی از شکمش پذیرایی کند و بعد راهی شرکت شود اما خب حدسش کاملا اشتباه بود، چون کِیت بهش زنگ زد و چند کوچه پایین‌تر کنار ماشین براندون قرار گذاشتند.کِیت سر تا پا خیس شده بود؛ آنقدر خیس که از نوک طره‌های طلایی و کاملا فِرش و همچنین لبه‌های پالتوی قهوه‌ای رنگی که به تن داشت، مثل ناودان آب فرو می‌ریخت. دخترک آشکارا می‌لرزید و این شد که براندون کیسه‌ی حاوی صبحانه را اَزش گرفت و او را نشاند توی ماشین. کِیت زیر نگاه‌های مردی که باورش نمی‌شد آن زن دیوانه بدون وسیله‌ی شخصی آن همه راه را آمده باشد به هوای او، کلاه و پالتویش را درآورد و پرت کرد روی صندلی عقب، سوتینش را که حس می‌کرد کمی جابجا شده از روی بلوزِ بافت سورمه‌ای رنگی که کاملا به تنش چسبیده بود و اندام حجیم و موزونش را نمایش می‌داد، مرتب کرد و بعد از اینکه با یک تکه دستمال کاغذی، قطرات باران را از روی بوت «کاترپیلار» سیاهش زدود و در نهایت رو به دوست‌پسرش لبخندی گشاد و فاتحانه زد. براندون گفت: «تو یه احمقی کِیت، یه دیوونه‌ی احمق لعنتی ... لعنتی ... لعنتی ...» و دو تا لعنتی آخر را با نوعی فریاد از سر ذوق اَدا کرد. در واقع این کار کِیت حسابی براندون را تحت تاثیر قرار داده بود، آنقدر که نفهمید کِی خیمه زده روی دوست‌دخترش و دارد لب‌های سرد و احتمالا خوش‌طعم او را را با ولع می‌بوسد. کمی که آرام شدند، براندون بار دیگر تقریبا داد زد؛ «دیوونه چرا این کارو کردی؟ اگه سرما بخوری چی؟» و کِیت سرخوش و مست فقط گفت: «چون امروز چهارشنبه‌ست و تو فقط چهارشنبه‌ها دوستم داری ...» که خب بیراه هم نمی‌گفت. اگر روزی قرار باشد براندون بمیرد، آن روز قطعا چهارشنبه خواهد بود؛ یکی از همه‌ی چهارشنبه‌هایی که هنوز پیش رو دارد! اگر روزی قرار باشد بمیرد، آن روز قطعا چهارشنبه خواهد بود؛ چون معمولا چهارشنبه‌ها به شکلی عجیب و معجزه‌آسا حالش خوب بوده است. اگر روزی قرار باشد بمیرد، آن روز قطعا چهارشنبه خواهد بود؛ چهارشنبه‌ای آرام که در آن تصمیم خواهد گرفت به زندگی معمولی‌اش پایان دهد. برای براندون چیزی زیباتر از اینکه در یک چهارشنبه‌ی لعنتی که مثل بیشتر چهارشنبه‌های گذشته حالش خوب است، مرگش را رقم بزند، وجود ندارد؛ قطعا وجود ندارد! چهارشنبه‌ها آن براندونی که همیشه است، نیست؛ انسانی متفاوت است و چیزی در او جاریست که گذشته از خودش، حال اطرافیانش را هم خوش می‌کند. این را اولین بار خود کِیت کشف کرده بود؛ می‌گفت عاشق چهارشنبه‌هاست، چون چهارشنبه‌ها مطمئن می‌شد که براندون دوستش دارد؛ مرد کم‌حرف و بداخلاق و سنگدل، بعضی چهارشنبه‌ها احساساتی می‌شد و دلش را می‌برد. حرف‌های قشنگ می‌زد و وقتی آن حرف‌ها را می‌زد، آسمان ابری می‌شد، حتی وسط تابستان! باورش سخت است؟ آره خب اما ردخور ندارد که این اتفاق می‌افتاد!دونات‌های شکلاتی و قهوه‌های سرد شده که به روش چندش‌آور و جلف عشاق صرف شد، زن و مرد دور دهان یکدیگر را تمیز کرده، به هم یادآوری کردند که خوشمزه‌ترین صبحانه‌ی عمرشان را خورده‌اند و بعد از بوسه‌ای طولانی راه افتادند تا براندون ابتدا کِیت را به خانه‌اش برساند و دخترک تا سرما نخورده دوش آب گرمی بگیرد؛ بعد خودش فاتحانه راهی شرکت شود و به رئیس سختگیرِ دیوثش که او را تهدید به اخراج کرده بود، خبر خوش پیروزی‌اش را بدهد. توی مسیر خانه‌ی کِیت بود که براندون پرده از تصمیم وحشتناکش برداشت!کِیت عاجزانه از براندون درخواست کرد که تصمیمش را عملی نکند اما مَرده انگار که افتاده باشد روی دنده‌ی لج، مصمم بود همه چیز را به زنش بگوید؛ اینکه از بی‌توجهی‌های او خسته شده و اینکه دو سال است با کِیت رابطه دارد! معتقد بود توی زندگی با اِیمی دیده نمی‌شود، فرقی با وسایل خانه ندارد و زنش اینقدر از او دور است که دو سال تمام حتی شک هم نکرده که شوهرش با زنی دیگر در رابطه است. کِیت گفت: «اصلا فکر کردی ممکنه دلیلش اعتماد باشه؟ اینقدر بهت اعتماد داره که شک نکرده ...» اما براندون معتقد بود؛ اعتماد قابل نقض شدن است. وقتی نشانه‌های نقض اعتماد وجود دارد، فقط کسی که به طرف مقابلش بی‌توجه است آن نشانه‌ها را نمی‌بیند یا می‌بیند و برایش اهمیتی ندارد.کِیت معتقد بود؛ امکان ندارد زنی متوجه خیانت همسرش شود و به روی خودش و او نیاورد، حتی اگر طرف را دوست نداشته باشد. براندون دستی به گونه‌ی دوست‌دخترش کشید، ماشین را چند سانتیمتری توی ترافیک پیش برد و اَزش پرسید؛ چرا او توی این باران خطر سرماخوردگی را به جان خریده و برای با او بودن، بدون وسیله تا این سر شهر آمده؟ چون مردش برایش مهم بوده است؛ اینکه صبحانه نخورده، اینکه نیاز به همدلی و همراهی دارد اما توی این چهار سالی که از ازدواج او و اِیمی می‌گذشت، هیچ‌وقت اتفاق مشابهی بین آن دو نیفتاده است. هیچ‌وقت اِیمی برای او به آب و آتش نزده؛ هیچ‌وقت برایش مهم نبوده که شوهرش در روزی که جلسه‌ای مهم دارد، لباسی تمیز و اتو کشیده بپوشد و صبحانه نخورده، خانه را ترک نکند. براندون برافروخته ادامه داد؛ اِیمی او را از بالا نگاه می‌کند، یعنی همین که زنش شده بهش افتخار داده است. هر کاری که براندون برایش از سر محبت و علاقه انجام داده، وظیفه‌ی مردانه‌اش تلقی شده و معمولا هم پاسخ عاطفی مناسب را از سوی زنش دریافت نکرده است. برای اِیمی توجه کردن معنایی ندارد، او فقط مورد توجه قرار گرفتن را می‌شناسد. براندون صدایش را بالا برد؛ «می‌دونم که نباید این حرفا رو به تو بزنم اما موضوع اینه که هیچکس دیگه اینقدر بهم نزدیک نیست که اینا رو براش بگم ... هی کِیتی! باور کن اون زن ارزششو نداره؛ اینو مطمئنم» و با فشار نفسش را از بینی داد بیرون.کِیت مغموم و سرخورده به دوست پسرش اطلاع داد که نمی‌خواهد به خاطر او زندگی آن زن و شوهر خراب شود، تمام شود. نمی‌خواهد پای او وسط باشد، چون حتی اگر براندون با دلایل خودش هم اینکار را بکند، باز قضاوت اِیمی و هر کس دیگری این خواهد بود که چون پای زن دیگری در میان بوده، کار آن زن و شوهر به طلاق کشیده است. براندون حالا عصبانی بود و از سر عصبانیت فریاد زد: «اگه اینو نمی‌خوای، پس وسط این زندگی چه غلطی می‌کنی؟» بعد با کف دست کوبید روی فرمان ماشین. کِیت گفت که فقط می‌خواهد دوست‌دخترش باشد؛ فقط همین.توی مسیر بازگشت از خانه‌ی کِیت، براندون کنار پارکی توقف کرد و از ماشین پیاده شد. باران بند آمده بود و درخت‌های لُخت و خیس، زیباتر به نظر می‌رسیدند. شهر هنوز طوسی بود اما همچنان می‌شد طراوت هوا را نفس کشید. براندون گوشی تلفن همراهش را درآورد و با همسرش تماس گرفت. بهش کنایه زد که آیا برایش مهم نبوده که بداند نتیجه‌ی جلسه چه شد و آیا شوهرش توانسته از پس آن دیکسون عوضی بربیاد یا نه؟ اِیمی ابراز تاسف کرد و احتمالا به دروغ گفت که قصد داشته همین ‌کار را بکند اما یکهو به قدری سرش شلوغ شده که نتوانسته بهش زنگ بزند.براندون خیلی خوب حس می‌کرد که اِیمی حواسش به کارش است و عجله دارد که زودتر مکالمه را تمام کند. این بار اما نخواست به خواسته‌ی او تن در دهد؛ به همین دلیل بی‌مقدمه پرسید: «اگه یه روز بفهمی دارم بهت خیانت می‌کنم، چی میشه؟» که نفس اِیمی لحظه‌ای بند آمد و در ادامه از براندون خواست منظورش را شفاف‌تر توضیح دهد. مرد گفت: «این فقط یه سواله و برام مهمه که جواب تو رو بدونم» و منتظر ماند اِیمی برای چند دقیقه هم که شده دست از کار بکشد و صدای کیبورد روی میزش قطع شود. اِیمی جواب داد: «اگه این اتفاق بیفته، میشی چهارمین مردی که بهم خیانت کرده؛ دو تا دوست پسر اوایل جوونیم یعنی «راجر» و «الِک» و شوهر سابقم «دِیو» و خب اون‌وقته که به این نتیجه می‌رسم؛ دیگه به هیچ مردی امیدی نیست. می‌دونی چیه برَد؟ اون سه نفر از زندگیم رفتن بیرون، چون لیاقت منی که صادق و وفادار بودم رو نداشتند و این یه واقعیته ... آه برَد؛ من همیشه سخت کار کردم برَد ... همیشه جون کَندم تا بتونم یه زندگی خوب برای بچه‌ی احتمالیم در آینده بسازم. این منصفانه نیست که  مردهای زندگیم یکی بعد از دیگری بهم خیانت کنند در حالی که باید توی ساختن یه زندگی مناسب در آینده کمک و همراهم باشند.» و دوباره صدای کیبورد به گوش رسید. براندون گفت: «حواست هست که زندگی همین لحظه‌هاییه که داریم خیلی راحت از دست‌شون میدیم؟» اما اِیمی جوابی نداد. صدای کیبورد قطع شده بود و بعد از چند ثانیه فقط صدای گریه‌ی زنش می‌آمد.براندون دستپاچه و نگران شد و به نظرش رسید شاید زیاده‌روی کرده، اینست که گفت: «هی اِیمی، عزیزم ... ببین ... ببین فقط شوخی کردم. این فقط یه شوخی بود، خب؟» و اِیمی در حالیکه با تمام توان سعی می‌کرد جلوی اشک‌هایش را بگیرد و گلویش را صاف کند، جواب داد: خب ... حالا دیگه باید به کارم برسم. بعدا حرف می‌زنیم ... خب؟» و براندون سرخورده جواب داد: «خب. فعلا»./ پایانبیشتر بخوانید:  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-twe0gkaf3g0i  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-kgjmvmqzrptc  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%87%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1%D9%87%D8%A7-hribjvqj308r </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 11:28:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| در اتاق رو به باغ</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-twe0gkaf3g0i</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - خرداد 1399روی مبلِ گوشه‌ی اتاقِ رو به باغ می‌نشینی و پایت را می‌اندازی روی پای دیگرت. انگشت‌هایت را توی هم قفل می‌کنی، سرت کمی کج و رو به عقب است و همزمان چشم‌هایت را ریز کرده و حرکات مرا زیر نظر می‌گیری. هیچ نمی‌گویی. من این طرف اتاق دست و پایم را گم می‌کنم. من این طرف اتاق، دست و پا گم کرده و گنگ هی نوک گیسوان به هم بافته‌ام را دور انگشت اشاره‌ی نمی‌دانم کدام دستم می‌پیچم و خط اُریب فرضی بین‌مان را توی ذهنم اندازه می‌گیرم؛ یعنی چند متر بین ما فاصله است؟ فضای اتاق به غایت سرد و سنگین شده و من زور می‌زنم چیزی بگویم؛ از در و دیوار و سرمای وسط پاییز و باغ برگ‌ریز. تو همانطور که خیره‌ای؛ گاهی سری تکان می‌دهی به تائید، ته‌ریش چند روزه‌ات را می‌خارانی و همچنان هیچ نمی‌گویی. من دستپاچه‌تر می‌شوم.باید کاری بکنم؟ حتما؛ باید کاری بکنم. برمی‌خیزم سمت گوشه‌ای دیگر از اتاق بزرگ که حکم آشپزخانه را دارد و توی دو تا استکان کمر باریک استانبولی چای می‌ریزم. کمی دستم می‌لرزد. چند پر بهار نارنج خشک شده می‌اندازم سرِ چایی‌ها و سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم. جوری که نبینی از کمدِ چوبیِ کهنه‌ی خیلی قدیمی قوطی قرص‌هایم را برمی‌دارم. از سه ورق مختلف سه تا قرص جدا می‌کنم ... پشیمان می‌شوم؛ قرص‌ها را خالی می‌کنم توی قوطی و قوطی را توی سطل آشغال؛ باز جوری که نبینی. سینی به دست برمی‌گردم سمت تو و یک نفس می‌گویم: «تنگ غروبی می‌خواد بارون بگیره ...» و استکان چایی را می‌گذارم روی میز کوچک مقابلت. چایی خودم را می‌برم نزدیک شومینه، همانجا آخرین کُنده‌ی چوبِ مانده را می‌اندازم توی آتش کم‌جان و می‌نشینم روی چهارپایه‌. می‌دانم که داری مرا مطالعه می‌کنی، بنابرین دیگر چیزی نمی‌گویم. در واقع خودم هم می‌روم توی فکر. از ذهنم می‌گذرد؛ چه غروب جمعه‌ی دلگیری! چقدر امروز گناه دارم! گوش می‌سپرم به صدای سوختن چوب و همینطور که نگاهت می‌کنم از خودم می‌پرسم؛ &quot;حال کِی خوش شود&quot; و خب جوابی ندارم. خیره می‌شوم به رد بخار چایی توی دستم. گرمای شومینه آرام‌ترم می‌کند. بعد از چند دقیقه سکوت؛ تو چایی‌ات را برمی‌داری و رو به من نیمچه لبخندی می‌زنی. من هم همینطور.از خواب بیدار می‌شوم. بیدار که نه ... می‌پرم! سردرد زشتِ همیشگی پیشانی و شقیقه‌هایم را آلوده ... توی باغ باران می‌بارد و صدایش به هزاران هزار میخ کوچکی می‌ماند که کسی بر سرم می‌کوبد؛ ممتد و خستگی‌ناپذیر. توی دلم می‌گویم؛ &quot;چی می‌شد همیشه تابستون بود؛ بی‌بارون ... گرم ... روشن&quot; و بعد، فکر می‌کردم چشم‌هایم را که باز کنم؛ روی صندلی ببینمت که نشسته‌ای و مرا نگاه می‌کنی اما نیستی ... پکر می‌شوم. با خودم فکر می‌کنم که &quot;آره، همیشه همینطوری بوده؛ هر وقت خیلی خوشحال بوده‌ام، تهش بدجوری ناامید شدم&quot; و آه می‌کشم. از تختخواب می‌آیم بیرون و همانطور پا برهنه می‌روم آن سوی اتاقِ بزرگِ رو به باغ، می‌نشینم روی مبل؛ آنجا که تا چند ساعت پیش تو نشسته بودی. کتابت نیمه باز کنار استکان خالی روی میز کوچک جلوی مبل است و من تازه یادم می‌آید که باز دچار یکی از حمله‌های مرسوم بیماری بدخیمِ همیشگی شده بوده‌ام؛ آنجا کنار شومینه که حالا به سردی گراییده ... ساعت را نگاه می‌کنم. چیزی به نیمه شب نمانده ... زُل می‌زنم به کتابت ... به باغ که جز توده‌ای سیاه و تاریک و وهم‌اندود نیست ... سرد است. سردم است که تو بازمی‌گردی؛ باران‌زده با یک بغل هیزم تازه شکسته و انگشتت که خون از آن جاری است! نگاهم نگران می‌شود. نگاهت دردآلود است اما با همان نگاه بهم می‌فهمانی که خوبی؛ چه استواری تو در حرف نزدن! من دلم فشرده می‌شود از سکوتت ... از تمام شدن بی‌موقع هیزم و انگشتت که خون از آن جاری است. می‌دَوم تا کمدِ چوبیِ کهنه‌ی خیلی قدیمی و باندی و مرهمی پیدا می‌کنم. توی حال خودم نیستم؛ آشوبم و نمی‌دانم چرا بغض دارم. برمی‌گردم و می‌نشینم روی مبل، تو را که هیزم‌ها را خالی کرده‌ای کنار شومینه می‌نشانم روی زمین پیش پایم و دستت را می‌گیرم به دامانم؛ انگشتت را باندپیچی می‌کنم و بغضم اشک می‌شود. نگاهم را می‌برم سمت باغ تا اشکم را نبینی. باز لبخند می‌زنی بی‌حرف، چانه‌ام را برمی‌گردانی سمت خودت و با انگشت سالم آن دست دیگرت اشک را می‌روبی از گونه‌ام. برای چندمین بار خیره می‌شوم به چشم‌هایت و این بار سعی می‌کنم باز نگاهم را ندزدم. می‌گویم: «ساعت که صفر بشه، تولدمه و تو حتی حرف هم نمی‌زنی ...» و نمی‌دانم چرا حس می‌کنم چشم‌هایت می‌گویند؛ &quot;ساعت صفر که مال عاشقاست&quot;و دمغ می‌شوم. می‌گویم: «برام شعر بخون؛ همونطور که پشت در باغ می‌خوندی ... سهراب، اخوان، فروغ ... هر چی که با صدای تو باشه» و تو باز لبخند می‌زنی، نگاهی به ساعت می‌اندازی و می‌روی از بین هیزم‌هایی که شکسته بودی، چند تایی می‌گذاری توی شومینه و خاکستر را هم می‌زنی. من سرم گیج می‌رود و حالت تهوع دارم؛ تلوتلوخوران می‌روم تا تختخواب و دراز می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم تا حمله را رد کنم.غنوده در بستر اوهام و غرق در کابوسی مبهم، نیرویی خُنک و رونده از کف دست چپم بالا می‌آید و همه‌ی وجودم را روشن و زلال می‌کند. چشم می‌گشایم و می‌بینم که کنارم نشسته‌ای لب تخت و دستم را گرفته‌ای توی آن دستت که سالم است. هنوز خیسی از باران. نگاهی به ساعت می‌کنی؛ صفر است. بی‌مقدمه «شاملو» می‌خوانی: «زیستن/ و ولایت والای انسان بر خاک را/ نماز بردن ...» و من مدهوش صدایت می‌شوم، مدهوش صدایت می‌شوم، صدایت؛ مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا. شعر را که خواندی، دست می‌کشی به پیشانی‌ام؛ تو خیسی یا من عرق کرده‌ام از تب؟ طره‌هایم را نوازش می‌کنی سمت شقیقه‌ها و می‌گویی: «تولدت مبارک ...». لبخند می‌زنم. اَزت می‌پرسم: «تو همونی؟» و تو دستت را می‌گذاری روی شانه‌ام، نگاه نافذت را می‌ریزی توی چشم‌هایم و می‌گویی: «من همونم» که خب مشخصا جواب خوبی است و دلم را آرام می‌کند. دستت را بغل می‌کنم، می‌بویم و می‌بویم و می‌بویم تا پلک‌هایم سنگین می‌شوند.چشم که باز می‌کنم؛ صبح شده و آفتاب پهن است توی اتاق. از پنجره‌ی بزرگ مشرف به باغ، درخت‌ها را نگاه می‌کنم؛ سیب‌ها، صنوبرها، چنارها و سپیدار. به سرم می‌زند بروم توی باغ قدم بزنم. سبدی برمی‌دارم و می‌روم توی ایوان. چشم‌هایم را می‌بندم و نفسی عمیق می‌کشم؛ هوا عالی‌ست ... هوا عالی‌ست. جوری سبُکم، انگار که بیماری شومِ بدخیم از وجودم رخت بربسته؛ نه دردی، نه تهوعی و نه حتی تب. خب امروز تولدم است؛ باید هم روی شانس باشم. قدم می‌زنم و بعد راهم را کج می‌کنم سمت ردیف درخت‌های سیب. شاخه‌های سیب‌های پاییزه هنوز سرسنگینند، بس که دستی نبوده، بچیندشان. چند تا سیب همراه برگ‌های‌شان می‌چینم و بو می‌کنم و می‌گذارم توی سبد. تو قاعدتا روی مبلِ گوشه‌ی اتاق نشسته‌ای به کتاب خواندن. با خودم می‌گویم؛ کاش الان پشت پنجره باشی و نگاهم کنی. بی‌اختیار سر برمی‌گردانم سمت اتاق؛ پشت پنجره نیستی اما صدایت توی گوشم است که داری زیر لب «مرغ سحر» زمزمه می‌کنی: «... دست طبیعت گل عمر را مچین» و من اگرچه نه چندان راضی اما دلگرم لبخند می‌زنم. می‌دانی که؛ ما خیلی از حرف‌ها را توی سکوت می‌زنیم.برمی‌گردم توی اتاق و تو نیستی؛ کتابت نیست، لباست نیست، حتی استکان کمر باریک استانبولی که تویش چای خوردی هم نیست. هراسان به هر گوشه‌ی اتاقِ رو به باغ سر می‌کشم. تو نیستی و پیکر بی‌جان من روی تختخواب آرام گرفته است. هنوز توی همان حالتم که دستت را بغل کرده بودم و لبخند روی لب‌هایم ماسیده است. صدایت را به یاد می‌آورم: «ورنه/ میلاد تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیست/ هم از آن دست که مرگت ...» و باز صدایت را به یاد می‌آورم؛ مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-hegpep8pt1n1  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%9B-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%BE-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%85-pasparwfjtvi  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-cute2nmncj1s </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 11:45:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان| عبور از کوچه‌ی خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-hegpep8pt1n1</link>
                <description>نوشته‌ی: جمشید محبی - اردیبهشت 1399یک کوچه‌ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن و آفتابِ سر ظهر وِلو شده باشد همه جایش، علاوه بر تمام حس‌هایی که در آدمیزاد ایجاد می‌کند، یک جور رخوت خیلی خاص هم توی فضایش موج می‌زند که خیلی زود اثر می‌گذارد رویت، البته نه اینکه مثل همه‌ی رخوت‌های معمول و دَم‌دستی باشد، آنطور که مثلا حال و حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ کاری را نداشته باشی و دلت بخواهد مدام لَم بدهی یک گوشه؛ نه، یک جور رخوت واقعا خاص است، آنطور که به جای حس انباشتگی، حل شوی توی محیط، شبیه تجزیه شدن؛ مثل حبه قندی که ته یک لیوان بلند پر از آب غنوده برای خودش و آرام، آرام جوری شبیه به مرگی تدریجی تهی می‌شود از خود بی‌اینکه از بین برود. هست اما دیگر آنچه بوده، نیست؛ چیزی بی‌خویشتن است و در جریان این بی‌خویشتنی و انحلال با عامل حل‌شدگی‌اش - آب - آمیخته و یکی شده است؛ اینطور حسی است، حس عبور از یک کوچه‌ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن و آفتابِ سر ظهر وِلو شده باشد همه جایش.اواخر دهه‌ی شصت که نسل ما بچه مدرسه‌ای بود و تازه، تازه داشتیم کابوس جنگ را به فراموشی می‌سپردیم، شهرها هنوز هم بافت قبل از انقلاب‌شان را حفظ کرده بودند؛ کوچه‌ها امن بودند، بیشتر ساختمان‌ها همچنان حیاط داشتند و تهش دو طبقه بودند با در نهایت بالاخانه‌ای روی طبقه دوم. دیوارها هِره داشتند، آجر بهمنی قرمز به وفور دیده می‌شد و توی بهار و تابستان، اطلسی‌ها، پیچ‌های امین‌الدوله و موهای در هم پیچیده و پربار از غوره و انگور اَزشان آویزان بودند.بچه زیاد بود توی دوره‌ی ما؛ مثل حالا هیچی بسه، یکی زیاده نبود! مدرسه‌ها را دو شیفته می‌کردند، بس که بچه زیاد بود توی دوره‌ی ما؛ یک هفته شیفت صبح بودیم و هفته‌ی بعدش باید بعد از ظهرها می‌رفتیم مدرسه تا بیخ آفتاب. می‌خواهم بگویم آن اتفاق توی یکی از همین روزهایی که شیفت بعد از ظهر بودم، افتاد؛ نزدیکی‌های امتحانات ثلث سوم. یک روز که از کوچه‌ی همیشگی، کوچه‌ای خلوت که نه زیاد تنگ بود، نه زیاد پهن و آفتابِ سر ظهر وِلو شده بود همه جایش، داشتم قدم‌زنان می‌رفتم مدرسه که دیدمش؛ دختری مثل خودم در ابتدای نوجوانی. نشسته بود پشت پنجره‌ی آلومینیومی آپارتمانی در طبقه‌ی سوم یکی از معدود ساختمان‌های سیمانی آن دوره از اینها که شبیه خانه‌های سازمانی بودند و داشت کتاب می‌خواند. پنجرهه که گفتم آلومینیومی بود، مثل پنجره‌های خانه‌های ما طاقه نداشت، کشویی بود و پرده‌ی توری سفیدی هم آن سمتی که همیشه بسته است، جمع شده بود. دخترِ پشت پنجره موهای یکدست سیاه و براقش را از فرق شانه کرده و لَچک زرشکی گلداری هم شبیه «حنا دختری در مزرعه» پس سرش بسته بود زیر آبشار موها. چشم‌هایش جفت‌ترین چشم‌هایی بود که می‌شد توی همه‌ی دنیا پیدا کرد با ابروهایی به هم پیوسته؛ انگار که باغبانی بخواهد با ظرافت یک جفت گیلاس سیاه و رخشان را جوری بچیند که گره‌ی دُم‌شان باز نشود و آن دو تا ابد همانطور دوقلو و متصل باقی بمانند.من «کلاسور» به دست بی‌اختیار ایستاده بودم به تماشا و تنها زمانی به خودم آمدم که نگاه‌مان گره خورد و هر دو شرمگین شدیم. می‌خواستم به راهم ادامه دهم اما پاهایم اَزم فرمان نمی‌بردند؛ اینست که دخترِ پشت پنجره، پرده را کشید و ناپدید شد.نفهمیدم چطور تا مدرسه رفتم، چیزی از درس‌های آن روز نفهمیدم و زنگ که خورد، بلافاصله دویدم تا کوچه‌‌ای که حالا در نسیم ملایم دم غروب، گرمای روز را از تنش می‌زدود. پنجره بسته بود و خبری هم از دختری با چشم‌های گیلاسی نبود. شب؟ بی‌قرار بودم؛ همه‌ی شب را بی‌قرار بودم و بعد هم چشمم به خواب نرفت که نرفت. تا قبل از ظهر چند بار دیگر به کوچه‌ی خلوت که نه زیاد تنگ بود، نه زیاد پهن سر زده بودم اما پنجره همچنان بسته بود. وقت مدرسه گرچه می‌دانستم دختر پشت پنجره دیگر رخ نخواهد داد اما ته دلم امیدی پررنگ، همچنان مشتاق نگهم داشته بود، اینست که برنامه‌ی درسی‌ام را چیدم توی کلاسور و میان غرغرهای مامان که &quot;ناهار نخورده، نرو&quot; از خانه زدم بیرون.تا پیچیدم توی کوچه، صدای ضربان شدید قلبم پیچید در خلوتی و سکون آنجا. پنجره باز بود و پرده‌ی توری سفید توی نسیم می‌رقصید. دختر نشسته بود به «کوبلن» بافتن و تا مرا دید، خودش را کمی جمع کرد اما این بار گذاشت سیر تماشایش کنم. دستپاچه شده بودم. الان چکار باید می‌کردم؟ بی‌اختیار دستی برایش تکان دادم و لبخند زدم. دختر باز شرمگین شد و نگاهی به اطراف انداخت؛ بعد کوبلن را گذاشت کنار دستش - احتمالا روی میزی، چیزی - و باز پرده را کشید و ناپدید شد. یک کوچه‌ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن و آفتابِ سر ظهر وِلو شده باشد همه جایش، علاوه بر تمام حس‌هایی که در آدمیزاد ایجاد می‌کند، یک جور رخوت خیلی خاص هم توی فضایش موج می‌زند که خیلی زود اثر می‌گذارد رویت، البته نه اینکه مثل همه‌ی رخوت‌های معمول و دَم‌دستی باشد، آنطور که مثلا حال و حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ کاری را نداشته باشی و دلت بخواهد مدام لَم بدهی یک گوشه؛ نه، یک جور رخوت واقعا خاص است، آنطور که به جای حس انباشتگی، حل شوی توی محیط، شبیه تجزیه شدن؛ مثل من که سلول به سلول وجودم با هوای کوچه آمیخته بود و دیگر نای قدم برداشتن نداشتم.فردای آن روز باز توی راه مدرسه، دختری با چشم‌های گیلاسی را پشت پنجره دیدم. نشسته بود و کتاب به دست داشت درس می‌خواند؛ علوم بود فکر کنم. از ذهنم گذشت؛ چقدر زود دارد برای ثلث سوم آماده می‌شود! حالا کو تا امتحانات. آرام‌تر از دو روز گذشته بودم اما همچنان حس می‌کردم صدای قلبم توی کوچه اِکو می‌شود و همه‌ی اهالی آن را می‌شنوند و بهم می‌خندند. مشتاق و تشنه، ایستاده بودم وسط کوچه و دخترِ پشت پنجره را تماشا می‌کردم. او هم اگرچه به روی خودش نمی‌آورد اما معلوم بود که زیرچشمی حواسش بهم هست. بعد از چند ثانیه سرش را که آورد بالا و مرا دید؛ سر تکان دادم و بی‌اختیار با صدایی خفه بهش سلام کردم، آنطور که به معلم‌های‌مان سلام می‌کردیم ... وای باورم نمی‌شد؛ دختری با چشم‌های گیلاسی بهم لبخند زد و او هم سرش را تکان داد و به خودِ خدا با همین دو تا چشم‌هایم دیدم که لب‌هایش تکان خورد و جواب سلامم را داد. پر درآورده بودم از شوق و اگرچه دختر ساکن کوچه‌ی خلوت بلافاصله پرده را کشید و باز ناپدید شد اما چنان رخوت سرخوشانه‌ای وجودم را آغشته بود که بی‌اختیار حل شدم توی خلوت و سکون حاکم بر کوچه‌ای که نه آنقدر تنگ بود که دیوارهایش از فرط نزدیکی، صدای هم را بشنوند و نه آنقدر پهن که پرنده‌های دو بام روبرو همدیگر را نشناسند.بالاخره بخت یاری‌ام کرده بود و قدم اول را به سمت دخترِ پشت پنجره برداشته بودم. رسیده بودم به لحظه‌ای که برایم ترجمان حس بزرگترین سرداران تاریخ بود؛ ایستادن بر دروازه‌ی شهری که مردمش برای مُردن مقابلت صف نکشیده‌اند. شمشیر و سپری نبود، آغوشِ باز بود؛ فتح بدون خون! موقعیتی که حاصل جمع جبری طول و عرض جغرافیایی‌اش می‌شد؛ عدد طلایی. ثانیه‌هایی که هر کدام‌شان برابری می‌کرد با یک دوره‌ی صد ساله از عصر طلایی و من در آستانه‌ی انحلال قند مانند ذرات وجودم در مغناطیس لبخند او، با همه‌ی وجودم، همه‌ی هوایی که در کوچه جاری بود را بوییدم؛ عطر «همیشه بهار» پیچید روی زبانم.آن دوره نمی‌شد به این راحتی‌ها با دختری آشنا شد؛ رابطه‌های تازه پر از شرم بود، همانطور که روابط قدیمی حرمت داشتند و آدم‌ها یک چیزهایی را در حق همدیگر رعایت می‌کردند. گذشته از اینکه امکانات و تکنولوژی‌های ارتباطی خیلی محدودتر از حالا بود، اساساً دخترها هم راحت آشنایی نمی‌دادند؛ نه اینکه دل‌شان نخواهد، می‌خواست اما فرهنگ غالب بهشان یاد داده بود شرمگین باشند و حتی اگر واقعا هم از پسری خوش‌شان آمده، چیز زیادی بروز ندهند. با این حساب من راه‌های چندانی برای ارتباط برقرار کردن با دخترِ پشت پنجره نداشتم. حرف که نمی‌شد بزنیم، چون هر لحظه ممکن بود پدر و مادرش سر برسند یا حتی یکی از همسایه‌ها آن بزرگترین حرمت‌شکنی تاریخ بشریت (!) را ببیند و قضیه باعث رسوایی هر دوی ما و خصوصا او شود. شماره تلفن دادن هم آن موقع‌ها ریسک بالایی داشت؛ چون معمولا بابا و مامان‌ها گوشی را جواب می‌دادند و اگرچه رابطه که کمی پیش می‌رفت، می‌شد این کار را کرد و سر ساعت معینی قرار گذاشت اما برای شروع، راه مناسبی نبود. می‌ماند روش نیاکان‌مان یعنی نامه نوشتن؛ اینست که توی مدرسه نامه‌ای پرشور با همان حس و حال نوجوانی آن موقع نوشتم و سعی کردم کوتاه باشد تا فردا بتوانم لای درز آجر‌های خانه‌ی روبرویی‌شان جاسازی‌اش کنم.فردای آن روز باز همدیگر را دیدیم و باز به هم سلام کردیم و به هم لبخند زدیم. نامه را بالا گرفتم تا ببیند و با ایما و اشاره بهش حالی کردم که آن را تا می‌کنم و می‌گذارم توی درز بین آجرهای خانه‌ی روبرویی‌شان تا هر وقت بیرون آمد، یواشکی آن را بردارد. دخترِ پشت پنجره گنگ شد و فکر کنم زیاد سر در نیاورد چه می‌گویم؛ با این حال چون باید عجله می‌کردم تا کسی نبیند نامه را کجا جاسازی می‌کنم،‌ کارم را انجام دادم و با انگشت اشاره جای نامه را یک بار دیگر بهش نشان داده، برایش دست تکان دادم و قبل از اینکه پرده را بکشد یا کسی ما را حین انجام آن عملیات نفسگیر ببیند به راهم ادامه دادم. وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، نامه‌ام هنوز سر جایش بود. با احتمال دادن این موضوع که حتما وقت نکرده بیاید و نامه را بردارد، راهی خانه شدم و انتظار و انتظار و انتظار؛ لعنت به همه‌ی چشم‌انتظاری‌های دنیا. روز بعد جمعه بود و بعید می‌دانستم بتوانم دختر پشت پنجره را ببینم، چون حتما با خودش فکر می‌کرد؛ از آنجا که مدرسه نمی‌روم از کوچه‌شان عبور نخواهم کرد؛ از طرفی یقینا پدرش هم خانه بود و نمی‌شد آن طرف‌ها آفتابی شد. هیچ‌کس در همه‌ی تاریخ بشریت نفهمیده و نخواهد فهمید؛ من تا صبح آن شنبه‌ی کذایی چی کشیدم از چشم انتظاری. بدون شک بلندترین جمعه‌ی تمام قرون و اعصار، همان جمعه‌ی لعنتی بود.صبح شنبه با هزار امید و آرزو تا درِ خانه‌شان دویدم و قبل از اینکه بروم سراغ جاساز، دور و بر را نگاه کردم تا کسی مرا نپاید. پیرمردی عصازنان داشت وارد کوچه می‌شد اما تا او با آن سرعت لاک‌پشتی‌اش به جایی برسد که جاسازمان را ببیند، کارم را توی جیک ثانیه انجام می‌دادم. با عجله و دستپاچه رفتم سمت درز بین دو آجر و دیدم؛ بله، همانطور که توی نامه‌ام بهش یاد داده بودم، جواب نامه را تا کرده و گذاشته آنجا. نامه را درآوردم، گذاشتم توی جیبم و تا پیرمرده از راه نرسیده، دویدم سمت خانه. دور از چشم مامان یواش رفتم بالاخانه، گوشه‌ای مچاله شدم و با هزار التهاب که چی ممکن است برایم نوشته باشد، نامه را باز کردم و در کمال ناباوری دیدم که نامه‌ی خودم است! چنان توی ذوقم خورده بود که حتی با خودم هم قهر کردم و آن روز و فردایش بی‌اینکه حتی نگاهی به پنجره‌ی خانه‌ی دختره بیندازم از کوچه‌شان؛ کوچه‌ی خلوت که نه زیاد تنگ بود، نه زیاد پهن و آفتابِ سر ظهر وِلو می‌شد همه جایش، عبور کردم و رفتم مدرسه.روز سومی که قهر بودم و همچنان قصد داشتم به دخترِ پشت پنجره بی‌محلی کنم، موقع عبور از مقابل ساختمان‌شان، کاغذی مچاله شده پرت شد جلوی پایم. بالا را نگاه کردم؛ خودش بود و چشم‌هایش بی‌توقف دو، دو می‌زدند. کاغذ را برداشتم، صافش کردم و خواندم. نوشته بود: «باهام قهر نکنین؛ نامه‌تون رو برنداشتم، چون هیچ‌وقت تنهایی نمی‌تونم از خونه برم بیرون ... ببخشین ... ناراحت‌تون کردم» و سر که بالا کردم تا بپرسم چرا، دیدم دارد عکسی از توی آلبومی قطور در می‌آورد. عکس را لوله کرد توی مقوایی استوانه‌ای که با نخی بسته شده بود به چیزی شبیه آهنرباهای دو رنگ قرمز و سبز و از قبل آماده کرده بود، بعد همانطور نشسته تا آنجا که می‌شد، دست‌هایش را از پنجره داد بیرون و رهایش کرد. مقوای استوانه‌ای با آن چیز سنگینی که بهش بسته شده بود، خیلی زود و بدون اینکه اسیر دست باد شود، افتاد پایین. رفتم جلو، محموله را برداشتم، عکس را با احتیاط از داخل استوانه درآوردم و با دیدنش دنیا روی سرم آوار شد.بدون شک اگر آن روزهای اوایل نوجوانی، بینش و پختگی امروزم را داشتم، آنطور سرخورده نمی‌شدم. آنطور قلب دخترک را نمی‌شکستم؛ او را در حالی که تازه بذر آشنایی را در وجودش کاشته بودم، بی‌رحمانه و فقط به خاطر اینکه فلج و ویلچرنشین است، رها نمی‌کردم اما خب بچه‌سال بودم و کم‌ظرفیت. بعد از دیدن آن عکس تا خود مدرسه دویدم و بعد از آن هم تا مدت‌ها از آن کوچه‌ی خلوت که نه زیاد تنگ بود، نه زیاد پهن و آفتابِ سر ظهر وِلو می‌شد همه جایش، عبور نکردم. راهم را برای همیشه عوض کردم و دیگر هیچ‌وقت سراغی از دخترِ پشت پنجره نگرفتم.حالا که بعد از مدت‌ها، بعد از اینکه زندگی راهم را کج کرد سمت دیار غربت و ازدواج و طلاق و شکست و پیروزی‌های مختلف؛ حالا که بعد از سال‌ها برگشته‌ام ایران و تازه از خاکسپاری و مراسم‌های مادرم خلاص شده‌ام و با خواهرم و دختر ماهرخش نشسته‌ایم پای صندوقچه‌ی مامان، می‌بینم که آن زن نازنین عکس و آهن‌ربا را نگه داشته برایم. مامان عادت داشت از دوره‌های مختلف زندگی من و خواهر چیزهایی به یادگار نگه دارد؛ پیش‌بند نوزادی‌مان، اولین کفشی که پوشیدیم، اولین دندان شیری‌مان مثلا و احتمالا عکس توی استوانه‌ی مقوایی که با نخی به یک آهن‌ربا بسته شده را هم همان موقع‌ها از کلاسور یا جیب لباسم برداشته و باز احتمالا به نشانه‌ی اولین باری که عاشق شده‌ام، نگهش داشته است؛ خاصه که بعدتر هم من هیچ‌وقت سراغش را نگرفتم که «مامان یه عکس و آهن‌ربا گم کردم، تو ندیدیش؟» و آه می‌کشم و به عقب که نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی آدمیزاد همواره دردناک است؛ یا زخم می‌خوریم یا زخم می‌زنیم. خواهرم می‌گوید؛ بیچاره دخترِ پشت پنجره. چه روزهایی که چشمانش به انتظار کوچه را پاییده و چه شب‌هایی که سرخورده و غمگین بی‌خوابی کشیده است. خواهرم می‌گوید؛ باید همت به خرج دهم و بگردم، هر طور شده پیدایش کنم؛ اگرچه حتی اسمش را هم نمی‌دانم، هر چند اگر مرا یادش باشد هم حتما اَزم رنجیده است، حسابی اَزم رنجیده است./ پایانبیشتر بخوانید: https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-l48bvt189gnu  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-cute2nmncj1s  https://virgool.io/@jamshidmohebbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D9%88-ki9g6azg2dsi </description>
                <category>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</category>
                <author>مجموعه داستان‌های جمشید محبی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 20:16:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>