<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جین آستین مناطق محروم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jane</link>
        <description>یه کم از اینور اونور، ولی بیشتر از دل خودم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/85379/avatar/SysCLk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جین آستین مناطق محروم</title>
            <link>https://virgool.io/@jane</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک نقطه در دل برای شروع حیات یا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-xbmc2o1lk8gm</link>
                <description>همین‌طور که نشسته‌ام یکهو ته دلم خالی میشود و از فضای خالی دلم انگار یک دست سیاه بالا می‌آید در حلقم که وادارم می‌کند بخواهم هرچه هست و نیست را بالا بیاورم. بعد سرم سبک و گیج می‌شود و بعد از این حال یک بغض بزرگ گلویم را می‌گیرد و نفسم به شماره می‌افتد. گاهی این بغض میترکد و با صدای بلند گریه می کنم و گاهی که صبورترم سرم را تکیه می‌دهم و می‌گذارم که نفسم آرام شود تا بتوانم از جا برخیزم. بر اساس راهنمایی‌های Chat GBT و دستور پ باید تا این حس تهوع به سراغم آمد خودم را به آشپزخانه برسانم لقمه‌ کوچکی بخورم تا حالم بهتر شود. ولی مشکل ‌اینجاست که وقتی شروع می‌شود دیگر بلند شدن و لقمه‌ای گرفتن و اصلا هر کاری کردن از کنترل من خارج است. پ می‌گوید این حالت تهوع‌ها طبیعی است. اما برای من حس دیگری دارد. حس جنگیدن با یک نیروی سیاهی عظیم از درون که جان میگیرد و بزرگ میشود و تمام روحم را میبلعد.مشغول پر کردن فرم NHS هستم که یکی از سوالها در مورد افسردگی است. تیک مربوطه را می‌زنم. بعد شک میکنم که آیا این کار درست است یا نه، که من که هیچ‌وقت به صورت کلینیکال تحت تشخیص و درمان افسردگی نبودم و شایبد به همین دلیل نباید این تیک را بزنم. بعد دوباره فکر می‌کنم اگر چه هیچ‌وقت دنبال درمان و تشخیص نبوده‌ام ولی اگر افسردگی نبود چرا پس از ۴-۵ سال گذشته برایم اینطور گذشت؟ چطور توانستم این همه سال را هیچ کاری نکنم. فقط بنشینم و مطلقا به یک سیاهی بزرگ و ترسناک زل بزنم و تصور کنم که چطور میتوانم از مرز باریک بین این سیاهی و خودم عبور کنم و با این سیاهی یکپارچه شوم!؟از وقتی خبر را شنیده‌ام دیگر به عبور از آن مرز فکر نکرده‌ام. انگار چشم از سیاهی برداشته باشم (چه اتفاق خجسته‌ای) ولی سیاهی دست از سرم برنمیدارد. از توی دلم شروع به رشد میکند و از حلقم بالا می‌آید و من هی عق میزنم. من با تعجب دست روی شکمی که هنوز برامده نشده میکشم و نمی‌فهمم! نمی فهمم نقطه‌ای از بدنم که الان سرچشمه یک حیات است چرا به این شکل مبدا سیاهی درونم شده و مرا از درون میخورد. دست میکشم روی شکمم و به خودم میگویم که میخواهم دوستت بدارم و این نیروی سیاه بزرگ و بزرگ‌تر میشود و تمام توانم را میگیرد.زندگی بازی‌های عجیبی دارد. من که تا قبل از خبر این بارداری هفته‌ای ۴-۵ روز باشگاه میرفتم، مدام با خودم میگفتم بعد از بارداری هم همین روند را ادامه میدهم. انقدر ورزش و فعالیت می‌کنم که بدنم در این مدت اصلا افت نکند. طبیعت اما بازی‌های خودش را دارد. روند خودش را میرود و کاری با قول و قرارهای تو ندارد. حالا در همین هفته‌های اول مقهور بازی طبیعت شده‌ام. در برنامه‌ریزی‌هایم به مسیرهای پیاده‌ای که میتوانم بروم فکر میکنم، به اینکه بروم تا کجا و از کجا تا بالای کدام تپه را بروم و بعد از انجا کجا و .... امروز در یک پیاده‌روی در مسیری که به ندرت شیب داشت بعد از ۴۰ دقیقه حالم بد شد و با دلدرد و رنگ زرد و حال بد به خانه آمدم و به خودم و همه برنامه‌ریزی‌ها و خیالاتم فحش دادم. بقیه روز را هم روی مبل دراز کشیدم و به روبرو خیره شدم! شاید بپرسید چرا به روبرو خیره شدم؟ چون مغزم کشش خواندن کتاب ندارد و نگاه کردن به صفحه گوشی هم حالم را بد میکند و حمله‌های حالت تهوع را بیشتر. تنها دلخوشی امروزم این بود که با مادرم تماس تصویری داشتم، در حیاط نشسته بود و مشغول پختن رب گوجه فرنگی بود. خبر را هنوز بهش نداده‌ام، خواستم کمی زمان بگذرد بعد بگویم. حقیقتش میترسم از اینکه هی برای من فکر و دغدغه پیدا کند، نمیخواهم بداند که چه‌قدر حالم بد می‌شود. که مرده متحرکم این روزها و اگر پ و مراقبت‌هایش نبود معلوم نبود چه بر سر من میامد. نمیخواهم از راه دور غصه بخورد. اما دلم پرمیکشد که الان کنارش بودم. دلم پر می‌کشد برای این که خانه باشم و برایم یک سبزی‌پلوی خوش عطر بپزد و بابا برایم صبح‌ها نان تازه و خوشمزه‌ترین پنیرهای لیقوان را بخرد و من در گرمی آفتاب حیاط دراز بکشم و یادم برود که چه‌قدر این روزها برایم سخت میگذرد.قرار است راحتتر شود گویا. Chat GBT میگوید! ولی فعلا که زمان متوقف شده و فعلا این موجودی که درون من رشد میکند دارد روح زندگی را کامل در خود میبلعد.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 18:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر لوندر و بوی باروت</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%88-%D9%84%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-xdvoclohxfrx</link>
                <description>۱- وسط جنگ و بهاریم. چه ترکیب عجیبی!گل‌های لوندر پشت پنجره گل داده‌اند، غنچه‌ها توی حیاط یکی یکی در حال باز شدن‌ هستند. دلم میخواهد عکس بگیرم و برای خواهرم بفرستم. دلم میخواهد از بوته‌های خیار و گوجه‌‌ای که کاشتم عکس بگیرم و برای بابا بفرستم تا خوشحال شود! یادم میفتد که اینترنت ایران قطع است و هیچ دسترسی به هیچ‌کدوم‌شان ندارم. بعد یادم می‌آید که ایران جنگ است. که تا همین دیروز خواب راحت نداشتم از فکر اینکه خواهر و بچه‌هایش توی تهران هستند و تهران زیر آتش بمباران است. بعد چشم‌های خواهرزاده‌م را تصور می‌کنم، نگاه مضطربش از صدای انفجارها. بعد دلم میگیرد که چرا یک بچه باید کودکی‌ش اینطور بگذرد. بعد بغضم میگیرد از ترس از آینده‌ای که نزدیکانم تحمل می‌کنند. بعد همینطور دنیا دور سرم میچرخد و میچرخد و یادم میرود که بهار است و گلها گل داده اند و غنچه‌ها قشنگند!۲- بین رفرش کردن فیدها و از این کانال به اون کانال خبری رفتن مغزم هنگ کرده است. هیچ خبری را تا آخر نمی خوانم، هیچ چیزی توجهم را جلب نمیکند. نه بی‌خبری آرامش میدهد نه انبوه خبرها ! انگار چیزی درونم تشنه‌ی هیجانی است که دریافت نمیکند. هیجانی که با اینکه برای آن تشنه است ولی در عین حال از آن میترسد و نمی‌خواهد اتفاق بیفتد. در واقع انگار مغزم از اتفاقی هراس دارد که نباید بیفتد و انقدر از آن میترسد و از این ترس در عذاب است که میخواهد هرچه زودتر با آن روبرو شود و هراس را تمام کند. به خودم میگویم از خانواده بی اطلاعم ولی اینکه بد نیست، اگر اتفاقی بیفتد به من میگویند. بعد یکهو ترس برم میدارد که چطور خبر بدهند؟! اصلا شماره تماس من را دارند؟ همین که هنوز اتفاقی از شهر پدری گزارش نشده را  به فال نیک میگیرم تا خودم را آرام کنم. دوست دارم فکر کنم که الان در خانه‌باغ دور هم نشسته‌اند. حوض را آب کرده‌اند. بچه‌ها در حال بازی و تفریح توی هستند. هندوانه‌ای قاچ کرده اند و دور هم دارند گل میگویند و میخندند. که مامان و خاله‌ام، که بعد مدت‌ها دوباره پیش هم هستند، دارند پچ‌پچ میکنند و ریز ریز میخندند. بابا با یک سبد میوه که از باغ چیده در رفت و آمد است و بچه‌ها با بیل‌های کوچک شان افتاده‌اند به جان باغ و زمین را میکنند. که مثلا از آن بعداز‌ظهرهای کشدار است که منتظری گرمای هوا شکسته شود که نفسی تازه کنی. انگار مثلا با رفتن خورشید و آمدن شب اتفاق جالبی در راه است ولی در ادامه بعدازظهر کشدار یک شب کشدار است که به صدای سریالهای تلوریزیون و فوتبال دیدن هدر می‌رود. انگار دلم برای همین بیهودگی ساده تنگ شده است. ۳- هرچند روز یکبار اینترنت گوشی مامان و بابا وصل می‌شود، با کیفیت ت...می یک تماس نصفه نیمه با من می‌گیرند که از حال خود باخبرم کنند. در تمام مدت تماس در تلاشند که بگویند همه چیز در امن و امان است و من بیهوده نگرانم. من اما حرف‌هایشان را،‌ خنده‌ها و شوخی‌هایشان را باور نمی‌کنم. از بین حرف‌ با این و آن گاهی تظاهرها و دروغ‌هایشان برای من رو می‌شود و فرو میریزم. از فکر اینکه میخواستند از تهران بروند ولی بنزین پیدا نکردند،‌ از فکر اینکه از ترس و اضطراب از دم غروب تا صبح فردا به زیرزمین خانه پناه میبرند، از فکر کردن به اینکه کاری از دستم برنمیاید و بدتر از آن، مشکلات‌شان را از من پنهان می‌کنند تا نگرانم نکنند دیوانه می‌شوم. در یکی از تماس‌ها مامان گفت خدا رو شکر که تو رفتی و جات امنه،‌ اشک در چشمم حلقه زد. خواستم بگویم که من اما میخواهم توی این مصیبت،‌ وسط این اتفاق‌ها، همان نگرانی‌ها و مشکلات شما را داشته باشم، که کنارتان باشم،‌ همان ترس ها و اضطراب‌ها را با هم تجربه کنیم، که دوست دارم در احساس شماسهمی داشته باشم. بغض گلویم را گرفت و حرفم برید. خدا را شکر که اینترنت نصفه و نیمه و کیفیت پایین تصویر نگذاشت که اشکم را ببینند.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 19:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هجران و بیم موج و گردابی چنین....</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-j8yy30shms8w</link>
                <description>توی تاریکی اتاق کنار هم دراز کشیدیم، توی سکوت عجیبی فرورفتیم هردو، سکوتی که بعد از یه طوفان سخت شروع میشه و می‌دونی  آرامشش کوتاه‌مدته و باز هم طوفان‌هایی در پی داره، سکوتی که به خاطر خسته و ناتوان شدن هر دومونه وگرنه طوفان هنوز تموم نشده -من  این سکوت رو خیلی خوب می‌شناسم.پشتت رو به من می‌کنی و دستم رو دورت حلقه می‌کنم، درلحظه انگار داره خوابت می‌برهیهو پرت میشم به اون سال، همون سالی که بین‌ من و الف پر از این سکوت بود، شب‌هایی که خسته از گریه و ناتوان از ادامه، کنار هم دراز به دراز می‌افتادیم و از فرط تنهایی و بی‌کسی هم رو بغل میکردیم و می‌خوابیدیم.نفسم تند میشه، ضربان قلبم بالا میره، اشک بی‌امان از چشمم راه می‌گیره، از تکرار دوباره اون شب‌ها می‌ترسم، از تلخی‌ای که بعدش میاد و دامن ما رو می‌گیره، از این تیغی که روی لبه‌اش راه داریم میریم، الان فقط ترس مطلقم!دفعه اول انقدر نمیترسیدم، سرم داغ بود و فکر میکردم سخت‌ترین روزهاش همینهایی هستن که داره می‌گذره! الان ولی ترس مطلقم.ترسیدم و جرات ندارم چیزی بگم.بغضم می‌ترکه، اشک صورتم رو خیس کرده، هنوز تلخی اون شب‌ها از ذهنم نرفته که حالا دوباره باید با این یکی روبرو شم.پ از گریه‌ام بیدار میشه، میاد سراغم، از ترسم چیزی بهش نمی‌گم، فقط می‌گم &quot;دلم برات تنگ میشه.&quot;نمی‌دونم شاید امیدوارم این یه جمله رو بعدا وقتی یاد این  شب میفته -اولین شبی که رابطه‌مون و خودمون رو روی لبه این  تیغ قرار دادیم- یادش بیاد، شاید التیامی باشه برای ناراحتی و اندوهش!شروع می‌کنه به بوسیدن‌م و گفتن اینکه تو مال منی و من مال توام. توی دلم خنده‌ام میگیره و به خودم میگم جوون ساده‌دل من، کاش  همه‌چی همینقدر فانتزی بود، ولی خودت نمی‌دونی که تو زودتر از چیزی که فکرش رو کنی، و خیلی راحتتر، میگذری و فراموش می‌کنی!جایی می‌خوندم قدرت آدم‌ها در بازسازی خودشون بعد از اینکه چیزی رو از دست میدن خیلی به متعلقات‌شون بستگی داره، هرچی تعلق خاطر فرد بیشتر باشه سریعتر بهش در ریکاوری کمک می‌کنه.میبینی تو پر از متعلقاتی! انقدر که می‌تونی همین الان این رابطه رو تموم کنی و درجا فرداش انقدر سرت رو شلوغ کنی که تا دوماه حتی متوجه عدم حضور من نشی!برای من اما این بار فرق می‌کنه، دفعه قبل فکر می‌کرذم تعلق خاطر دارم به کارم، به تو، دوستام، خانواده ام. الان هیچ‌کدوم رو ندارم. الان حتی به خود زندگی کردن هم تعلق خاطر ندارم! کم نبوده صبحایی که بیدار شم و با خودم بالا پایین کنم که امروز برای خودکشی کردن چطوره! ولی فکر کردن به رنج تو من رو منصرف می‌کرده. تو الان تنها طنابی هستی که من رو زندگی متصل کرده و من از رها شدن از این طناب می‌ترسم.کاش این‌ها رو می‌دونستی!پی‌نوشت: یادگاری از خیلی قبل. ثبت بشه که یادمون نره چه روزایی گذشته!</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 15:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای نیمه، مغز فقیر</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-whb7izqi1rjb</link>
                <description>خواب دیدم که یه جوری که نمی‌دونم چطور بود دستم به پیج اینستات رسیده بود، بعد دیدم توش یه عالمه عکس‌های قشنگ از من گذاشته بودی، دقیقا هم بعد از جدایی عکس‌ها رو گذاشته بودی و از دلتنگی و علاقه‌ات به من نوشته بودی. از اینکه چه‌قدر خوشحال بودی که من رو توی زندگیت داشتی و چه‌قدر سخته نداشتنش.... توی خواب دنبال یه خلوت بودم برای خودم که بشینم همه پست‌ها و نوشته‌هات رو بخونم. از قدیمی‌ترینش که هنوز دقیقا عکسی از من نبود شروع کرده بودم، جایی که هنوز داشتی سربسته حرف میزدی، ولی ته دلتنگی‌ حرفهات رو میکشیدم تا به خودم برسه. بعد توی خواب زمان کش میومد. هر کار میکردم سریعتر بخونم تا برسم به اونایی که عکس دو نفره گذاشتی، هی نمی‌رسید. خوابم کش اومد و کش اومد و از خواب پریدم.اینا رو می‌نویسم که یادم باشه نه چیزی که توی خواب دیدم واقعیت داره و نه اون چیزی که توی ذهن من میگذره. اینا همه‌اش illusionهای مغزه که بخواد افکار خراب خودش رو واقعی جلوه بده. مینویسم تا یادم باشه واقعیت اینه که تو خیلی سریع‌تر از من اون زندگی رو ترک کردی. تو خواستی من رو کامل پاک کنی،‌خواستی ردی از هم توی زندگی هم نداشته باشیم. واقعیت اینه که تو هیچوقت جرات این رو نداشتی که برای کسی که از دست دادی بخوای علنی ابراز ندامت کنی یا حتی ابراز علاقه. برای من تو رفیق بودی - یا حداقل میخواستم باشی- و برای تو من رفیق به حساب نمیومدم. واقعیت اینه که تو هیچ‌وقت ازم تشکر نکردی به خاطر اون همه تغییری که توی زندگیت دادم،‌ شاید واقعا اون تغییرات رو دوست نداشتی! واقعیت اینه که خواب من واقعی نبوده و نیست. و من این رو الان خیلی خوب می‌دونم.بیدار که شدم از به یادآوردن خوابم خنده‌ام گرفت یهو،. از اینکه ذهن فقیر بدبخت من حتی توی delusion هم نتونسته جملات عاشقانه مستقیم تو رو خطاب به من بازسازی کنه،‌ که چه‌قدر تو خواب تلاش کردم زودتر به اون پست‌های عاشقانه‌تر برسم هی زمان کش میومد و نمی‌رسیدم و اخرش بیدار شدم. میبینی؟ اون پست و حرف‌های عاشقانه دروغیه که حتی خواب هم نمی‌تونه واقعی جلوه‌اش بده!این روزها که ماجراهای عاشقانه «یا و میم» رو دارم دنبال میکنم شبیه زخم سرباز شدم. نمیدونم  واقعا حسم چیه؟ آیا حسادت به اینه که کلوژر من بد بوده و برای اونها خوب تموم میشه؟ یا حسرت اینه که کاش ماجرای من با درد کمتری تموم میشد؟ یا استرس اینه که قراره همه‌چیز براشون خراب شه و نمی‌دونن هنوز؟ یا انزجار از اینه که برای اونا هم به هموون سختیه و دارن با بلاگری قشنگ و شیک نشونش میدن و این من رو منزجر میکنه! منزجرم میکنه که اون همه درد شکستن رو بیای بزک کنی و شبیه یه داستان قشنگ به خورد مردم بدی!‌ مردم باید بدونن درد داره، درد داره،‌درد داره!شاید هم درد دارن میکشن و با این شیک و رمانتیک نشون دادنش میخوان که خودشون رو گول بزنن!‌ این فکرا فقط PST من رو بیشتر میکنه!خلاصه حرفای بالا چی میشه؟ فکر می‌کنم حالم بهتر از قبله،‌همین که این خواب‌ها رو باور نمی‌کنم، همین که وقتی به تو فکر میکنم دیگه دلم تنگ نمیشه (بین خودمون بمونه حتی به سختی به یادت میارم) و فقط از دستت عصبانی میشم و همین که عصبانیتم از دستت دیگه اونقدر نیست که به نفس نفس بیفتم...اصلا همین که فرق بین افکار منفی و واقعیت‌ها رو دارم کم‌کم میفهمم، همینا نشونه مثبتهبا همین قدمهای کوچیک مورچه‌ای به سمت بهتر شدن پیش میرم،‌امیدوارم البته</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 17:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظاره‌گر تنها!</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-iu9mjuiiwzrf</link>
                <description>نشستم توی اتاق روی تخت و از پنجره دارم بیرون رو نگاه میکنم. منظره بیرون پنجره به شکل عجیبی زیباست. انگار نشستم توی یکی از اون نقاشی‌های بچگی: آسمون آبی آبی، ابرهای خیلی سفید و پنبه‌ای،‌ خونه‌های قرمز با سقف شیروونی وسط سبزی درختا و سفیدی شکوفه‌ها،‌ اینجا و اونجا وسط چمن‌ها گل‌های زرد خودرو، گلهای نرگس زرد که توی باد تکون میخورن،‌ تپه‌های سبز توی افق... عجیب قشنگه و من رو پر از حیرت میکنه. بعد دلم میگیره. دلم میخواست الان مامانم یا بابام،‌ یا خواهرم و بچه‌هاش، یا چند تا از دوستام الان اینجا بودن که این زیبایی رو باهاشون شریک بشم. بعدش از خودم عصبانی میشم. همیشه همین کار رو میکنم. توی نبود اطرافیانم به جای لذت بردن از چیزهای قشنگی که میبینم و دارم فقط به نبودن اون‌ها فکر می‌کنم. از اون طرف هم وقتی اون اطرافیان هستن اوضاع اونجور که دلم میخواد پیش نمیره و باعث میشه نتونم بازم لذت ببرم. مثلا اونا شاید اونجوری که من از پرواز یه ابر پنبه‌ای توی آسمون ذوق میکنم،‌ ذوق‌زده نشن و بعد خوشحالی من رو هم خراب می‌کنن.هر کی من رو ببینه فکر میکنه خیلی درونگرام، ولی مدت‌هاست به این نتیجه رسیدم که من یه آدم خیلی برون‌گرام، صرفا اینکه در بیان احساساتم و نیازهام مشکل دارم، که ریشه‌اش برمیگرده به مدل سرکوب‌شده‌ای که بزرگ شدم دلیل بر درونگرایی من نیست. میدونم که آدمی هستم که انرژی‌م رو از جمع میگیرم، از بودن آدم‌ها،‌ دیدن آدم‌ها،‌ ولی جدیدا به این ویژگی خودم شک کردم. نمی‌دونم نیاز مبرمم به تایید دیگران باعث برونگرایی من شده، یا برونگرا هستم و به خاطر این نیاز همیشگی تشدید شده. یه شکل مسخره‌ای برای لذت بردن از یک زیبایی یا یک حس خوب، باید بتونم اون رو با کس دیگه‌ای شیر کنم تا لذتم کامل شه. و احتمالا قابل تصوره که با وضعیت اسفبار زندگی اجتماعی چند وقت اخیرم چه‌قدر در این زمینه ناامید شدم.بابت این ویژگی از خودم بدم میاد. دلم میخواست میتونستم بیشتر مثل «پ» باشم. اون برای اینکه از یه چیزی لذت ببره به هیچ کس احتیاج نداره، چه بسا که خیلی وقتا ترجیح میده اصلا توی اون منظره قشنگ با خودش خلوت کنه و مجبور نباشه اون رو با آدمی شیر کنه که شاید یه کم شرایط رو از باب طبعش خارج کنه، واسه همین هم سفر تنهایی خیلی بهش میچسبه. اما من در این زمینه معلولم متاسفانه. باید حتما برای لذت بردن از یه چیزی تماشاگر بیرونی داشته باشم، به تماشاگر بیرونی‌ام اون چیزی که میخوام ازش لذت ببرم رو نشون بدم، چه بسا که تماشاگر بیرونی اون رو طور دیگه‌ای بخواد و من که ادم «سرویس‌بده‌ای» هستم اون چیز رو به خواست تماشاگر بیرونی‌ام تغییر میدم و اگر تماشاگر بیرونی‌ام اون حس رضایتمندی و تاییدی که دنبالش هستم رو به من نده، سرخورده و ناراحت میشم. اکثر وقتا میبینی کلی زحمت کشیدم برای لذت بردن از یه حس خوب یا یه اتفاق خوب، آخر قضیه هم خسته‌ام از زحمت کشیدن! نه اونجوری که میخواستم تونستم ازش کیف کنم، چون به خاطر بقیه عوضش کردم و نه اون تایید و تمجیدی که انتظار داشتم رو گرفتم. من میمونم و حس خستگی و سرخوردگی.دلم میخواد این چرخه معیوب رو بشکنم و از کار بندازم ولی متاسفانه راهش رو نمیدونم.دلم میخواد فکر کنم که همین آگاه شدن از این عیبم شاید قدم اول باشه،‌ حالا بماند که ۳۶ سالمه و عمر با ارزش جوونی‌ام رو اینطوری هدر دادم و شاید باید یه کم قدم‌ها رو سریعتر بردارم که بیشتر از این زندگیم رو به فنا ندم.شاید هم باید به جای عصبانی شدن از خودم باید بپذیرم که همینم دیگه، قبول کنم خودم رو همونطوری که هستم و از این جنگ همیشگی با خودم درست بردارم. راه کدومه نمی‌دونم!</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 17:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین آهستگی یا تبعید به آهستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-sqbcrkygmbxv</link>
                <description>بعضی حرف‌ها مثل خنجر می‌مونن. شاید بی‌هوا زده بشن ولی تیزی‌شون کار خودشون رو میکنه. میبره و زخم عمیق خودش رو به جا میذاره. رفته بودیم به یه مهمونی،‌ همین طور که داشتیم از هر دری حرف میزدیم و شوخی میکردیم، در جواب یکی از شوخی‌های من که در مورد همسر دوم بود، یکی یهو برگشت گفت ببین اینم دیدگاه زن سنتی جامعه است که بهت قبلا می‌گفتم! من شوکه شدم. چرا باید وسط این حرف‌هایی که به وضوح از سر مسخره‌بازی زده می‌شد این حرف رو میزد!‌ چرا وسط اون همه آدم که داشتن در این مورد شوخی می‌کردن فقط شوخی من بود که برداشتی از طرز تفکرم! بود که دیدگاه زن سنتی جامعه است! منی که این همه توی زندگیم بدبختی کشیدم که حقوق ساده‌ام رو به عنوان یه زن پس بگیرم، که همه زندگیم در جنگ با اطرافیان پدرسالارم گذشته و هنوز هم داره میگذره،‌ چرا به این متهم میشم؟ اون آدم مگه از من چی دیده؟ جوابش ساده بود: چون من هنوز بعد از مهاجرتم نتونستم سرکار برم! و همین یه دلیل ساده برای اینکه بهت برچسب بزنن که سنتی هستی کافیه. کسی نمی‌دونه این مدت سرکار نبودن برای خود من چه فشار و استرسی داشته، که چه‌قدر همه توان روحی‌ام رو هی جمع کردم که بشه، که هی به در بسته خوردم و نشده. لال شدم. سینه‌ام سنگین شد، سرم پر شد از حرفهایی که دوست داشتم داد بزنم و بهش بگم و لال شدم. دوباره لال شدم و نسشتم تو خودم. دوباره شکستم تو خودم. دوباره خودم موندم و خودم و بار درد همه سال‌هایی که مهم نیست چه‌قدر بگذره، رد و اثرش تا ابد برام میمونه. مهمونی تموم شد و اومدیم خونه. اومدیم خونه و خودم رو دوباره بغل کردم دلداری دادم. تنهایی‌م رو تو آغوش کشیدم و سرم رو گذاشتم روی زانوی خودم و سر خودم رو نوازش کردم. خودم رو نوازش کردم و به خودم گفتم حتی به یه ورت هم نباشه که کی چی میگه! کی مگه میدونه که چه مسیر طولانی و پررنجی رو طی کردی تا برسی به همین! همین نقطه پیزوری که الان توش وایسادی. که چه‌قدر توش تنها موندی و از دست دادی و بازم رفتی و رفتی. کسی مگه میدونه برای همین زن سنتی نبودن، برای همین سنت شکستن، برای خودت بودن چه‌قدر هزینه دادی! مگه چند نفر تو دنیا پیدا میشن که تجربه کرده باشن دیوونه‌بازی‌ها و جسارت‌هایی که تو کردی. شاید هیچ‌وقت نتونی به کسی بگی،‌ ولی خودت که می‌دونی از پس چی‌ها برمیای. به همین دونستن خودمون قناعت کنیم که این آدما مثل باد و هوا میان و میرن. بعد به این فکر کردم که چه‌قدر تلاش‌ کردم و دارم تلاش می‌کنم تا دوباره بتونم برای دوستی‌های از دست رفته جایگزینی دست و پا کنم و چه‌قدر این تلاش‌ها هی به در بسته میخورن. نتیجه‌اش میشه همین دورهمی‌ها با ادمهایی که اشتباه قضاوتت میکنن،‌ادم‌هایی که بودنشون کنارت دردی ازت دوا نمی‌کنه. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که تلاش بیجا فایده‌ای نداره، چاره در تمرین آهستگیه.یه مهمونی دیگه بودیم که بچه‌ها از دوست‌هاشون داشتن میگفتن و من دیدم کسی رو اونطوری نمیشناسم که بهش بگم «دوستم» و برای دیدنش برنامه بریزم، دلم براش تنگ بشه و باهام وقت بگذرونه. ایران هم که بودیم «پ» از دیدار با این دوست به اون دوست در رفت و آمد بود و یه لیست بلند بالا از ادمایی که میخواست ببینه و یه عالمه درخواست دیدار از کلی آدم که میخواستن ببیننش و هی گله میکرد از کم بودن وقتش و  کوتاهی زمان.من! من این وسط فقط خونواده‌ام رو برای دیدن داشتم که اونا رو هم بعد ۲ روز دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دیدم یه جوری ریشه ندارم تو ایران که انگار نه انگار سی و خرده‌ای سال اونجا، توی اون کشور زندگی کردم. منی که از ۷ روز هفته ۶ روزش رو وسط شلوغی و خیل رفیقام! میگذروندم، منی که کافی بود یه پیام بدم تا ۳۰ نفر رو جمع کنم یه جا! من با اون همه ریشه و خاطره! حالا همین‌قدر بی ریشه!آدم وقتی ریشه‌هاش رو از دست میده طول میکشه، خیلی طول میکشه که دوباره ریشه بزنه، اینه اونجایی که باید تمرین صبر کنم و آهستگی رو یاد بگیرم.اگر این سال‌ها یه چیز رو بهم یاد داده باشن همین آهستگیه. همین که مهم نیست چه‌قدر تلاش کنی بعضی چیزها آهسته تغییر میکنن. مهم نبود که من چه‌قدر دست و پا میزدم برای فرار از افسردگی شدیدی که بعد از جدایی و تروماهای بعدش سرم اومد. خوب شدن اون زخم‌ها زمان لازم خودشون رو میخواستن که یواش یواش بهتر شن. درخت بی‌ریشه زندگی من هم همینه، مهم نیست که چه‌قدر ناامیدانه تلاش کنم که زودتر دوست پیدا کنم، که مثلا ریشه بزنم. زمان میبره تا دوباره بتونم به آدم‌ها اعتماد کنم، زمانش که برسه، ادم مناسبش که پیدا بشه، یهو میبینی ریشه‌ها خودشون سبز میشن و جوونه میزنن. شاید هم هیچوقت دوباره ریشه نزنن، شاید تا اخر عمرم همین قدر بیریشه و بی‌کس بمونم! ولی بازم نمیخوام بجنگم باهاش،‌ بذار اونی که میخواد بشه بشه. فعلا فقط فصل تن دادنه! تن دادن به چریان اتفاق‌هایی که زندگی در مسیرت قرار میده.تمرین صبر و آهستگی!</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 20:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در چرخش</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D8%B4-xposvegyrc5l</link>
                <description>اول) یه عکس از دارآباد و برف و کوه‌های شمال تهران توی یه کانالی دیدم. یادم افتاد دارآباد رفتن‌ها و همه خاطره‌هاش... الان حتی نمیتونم بگم خوب یا بد. یادم اومد جه قدر با کوه‌های اون شهر خاطره دارم. چه‌قدر از این ور به اون ورشون رو از مسیرهای متفاوت طی کردم. چه سختی‌ها و طوفان‌هایی دیدم. چه قدر خاطرات خوب داشتم. بعد یادم اومد که از یه زمانی به بعد باید همه خاطره‌ها رو دور میریختم. بعد شهر دیگه برام بیگانه بود. نه بودن توی اون مکان‌ها دیگه حس خوب داشت  و نه دیگه  آدم‌هایی دور و برم بودن که زبون خاطراتم رو بفهمن و بتونم خاطراتم رو باهاشون ورق بزنم. دو سه سالی طول کشید تا کم‌کم شهر رنگ جدید برام بگیره... خاطره‌های جدید توی مکان‌های جدید با آدم‌های جدید. حالا هم که اومدیم توی شهر جدید و کشور جدید همون حسه. آدمهایی که زبون خاطراتم رو نمی‌فهمن. مکان‌های جدید بدون حافظه و خاطره..... ولی یه فرق اساسی داره و اونم اینه که برای من قدم زدن و زندگی کردن توی تهران و حتی توی خیلی از شهرهای ایران مثل نگاه کردن به یه دفتر قدیمی بود که صفحه‌های زیادی ازش کنده شده بود و دفتر نیمه پاره مونده بود و شهر جدید مثل یه دفتر جدید و نو هست که از تمیزی برق میزنه. شاید برای همینه که وقتی برای قدم زدن میرم بیرون و خیابونهای این شهر بدون خاطره رو میبینم وسط همه حس‌های دلتنگی و غربتی که دارم یهو میبینم دلم میخواد این شهر رو بغل کنم. من این دفتر نو رو بیشتر از دفتر پاره قدیمی دوست دارم یا حداقل میخوام که دوست داشته باشم.2- یه عکس دیدم از اصفهان برفی،‌ میدون امام و سی و سه پل برفی... دلم پرکشید برای اون لحظه اونجا بودن. چند تا از عکسها رو به پ نشون دادم،‌دلش گرفت و گفت خیلی دوست داشت اونجا باشه. بعد که بقیه عکس‌ها رو با خودم میدیدم یاد کلی خاطره از اصفهان افتادم. عجیبه که توی یه مدت کوتاه این همه این شهر توی ذهنم رسوخ کرده. یادم افتاد که حاضر نبودم هیچی رو با لذت لب حوض وسط میدون نشستن و شب تا دیروقت میدون و انعکاس نور رو توی حوض تماشا کردن عوض کنم. آروم‌ترین جای جهان وسط همهمه‌ی عجیب داخل میدون... چیزی که همیشه من رو شگفت‌زده می‌کرد. اونجا همیشه شلوغ بود ولی در عین شلوغی همیشه همهمه‌ها و سروصداها انگار خیلی دور بودن ازت... دور دور... توی پس‌زمینه. بقیه عکس‌ها رو به پ نشون ندادم دیگه، یه نفر هم کمتر غصه بخوره بازم بهتره.3-  سر صبونه داشتیم در مورد یکی از جروبحث‌های قدیم‌مون حرف می‌زدیم. بعد یهو انگار دوباره اون عصبانیت قدیمی توی من زنده شد. از همون‌ها که وقتی میومد سراغم فکر انتقام ولم نمیکرد و توی ذهنم یه بار، دو بار،‌سه بار و شاید تا ۱۰ بار مرور میکردم جزییات اینکه چطوری اگر خودم رو بکشم بیشتر ناراحتی روی دل این آدم میذارم و خودکشی رو بهترین گزینه انتقام میدیدم. این بار ولی فرق داشت و خیلی جدید بود. این بار به جای آسیب به خودم به این فکر میکردم که میتونم همون موقع به این آدم آسیب بزنم. شاید ترسناک به نظر برسه ولی من فکر میکنم این خودش یه پیشرفت باشه برای من. مثلا فکر میکنم با خودم که اگر الان به مشاورم این رو میگفتم خوشحال میشد و بغلم میکرد که آفرین وارد مرحله بعد شدی و بالاخره موفق شدی نوک پیکان خشمت رو به سمت آدم دیگه‌ای غیر از خودت بگیری و این یعنی یه قدم به بهبود نزدیک شدن. شاید هم نه،‌ شاید خیلی خطرناک و بد باشه. ولی توی سر من که احساس خوبی داشت.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 21:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات با طعم نعنا و شوید</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-b9plaitkfrbr</link>
                <description>از وقتی مهاجرت کردم یک جور رابطه احساسی عجیب بین من و سبزی‌خشک - نعنا و شوید خشک- شکل گرفته که برای دیگران غیر قابل درک است.از روز اولی که مهاجرت کردیم و بسته دو کیلویی نعنا و شویدخشکِ دست‌سازِ مامان را لای لباس‌ها جا داده بودم تا همین الان که این سبزی‌خشک شده ادویه و افزودنی تقریبا تمام غذاها. روی سالاد می‌ریزم، توی دوغ می‌ریزم، روی ماست، توی کینوای پخته شده، روی نیمرو، توی برنج، توی ساندویچِ هم.... این اخیر که مریض شدیم بدتر هم شد، هیچ چیزی را بدون شوید و نعنا نمی‌خوردیم.دو شب پیش که بی‌حال و مریض بودم با اخرین توان باقیمانده یک عدس‌پلوی ضربتی برای دوتامان درست کردم. غذا که آماده شد، اولین قاشق را که در دهان گذاشتم فهمیدم ای دل غافل، این غذا با این دردِدل من سازگار نیست. گرسنه و ضعیف و بغض کرده روی مبل توی خودم فرو رفته بودم که مامان مثل فرشته مهربان توی فضای بالاسرم ظاهر شد و یه مشت شوید خشک تحویلم داد. بغضم را قورت دادم و سریع متوسل شدم به همان همیشگی، شویدخشکِ دست‌ساز مامان. شوید را که زدم انگار آبی بر آتش، انگار یهو همه دل‌درد‌ها خوب شد و همه بغض‌ها پرید. اما چرا سبزی خشک؟!اساسا سبزی از قدیم در ارتباطات خانوادگی ما نقش خیلی مهمی داشته. آماده‌سازی این سبزی‌ها یک جورهایی love language مادر پدرم است. یعنی کلا خانوادگی با زبان سبزی‌‌ها با هم ارتباط برقرار می کنیم. مثلا توی خیلی از مکالمات‌مان می‌پرسند شوید خشک داری؟ نداری برات بفرستیم. یا مثلا وقتی دور  هم جمع شده‌اند و میپرسم غذا چی دارین؟ و میگویند شویدپلو، میفهمم که بهشان خیلی دارد خوش میگذرد. یا مثلا وقتی میخواهم به مامان نشان بدهم همه‌چیز امن و امان است یه شویدپلو درست می‌کنم و عکسش را میگیرم برایش میفرستم که خیالش راحت باشد اینجا همه‌چیز هست و کمبودی نداریم. فروشگاه هم که می‌روم جلوی قفسه سبزی‌ها وقتی دارم دسته‌های جعفری و نعنا را برمیدارم، پشت چشمی برای شویدها نازک می‌کنم که یعنی خودم بهترش رو خونه دارم: شویدخشکِ دست‌سازِ مامان.ایران که بودم، وقتی هنوز راه ارتباطی با خانواده در حد یک‌ رانندگی ۳-۴ ساعته بود این پل ارتباطی قرمه‌سبزی بود. بسته‌های قرمه سبزی که مامان درست می‌کرد مایه مباهات کل خانواده بود. بابا با غرور میگفت که چطور با دست‌های خود سبزی‌ها را کاشته و اب داده و با دقت چیده. مامان با افتخار میگفت که با چه دقتی سبزی‌ها را پاک کرده، با ترکیب طلایی خودش مخلوط کرده، چه‌قدر تمیز شسته، چه‌قدر خوب ریز کرده و کامل سرخ کرده و بسته‌بندی کرده. بعد من این بسته‌های مباهات را توی کشوی فریزر روی هم می‌انباشتم و به هر کس که سررشته‌ای از قرمه‌سبزی داشت پز میدادم که من هیچ‌وقت سبزی بازاری نمی‌خرم چون کیفیت نداره و قرمه‌سبزی با سبزی‌های مامانم، یه چیز دیگه است.ان‌وقت‌ها هم محوریت دغدغه‌های مامانم حول و حوش قرمه‌سبزی بود. هر چندوقت یک بار چک می‌کرد که توی فریزر به تعداد کافی بسته‌های قرمه‌سبزی آماده داشته باشم. اصلا خودم وقتی قرمه‌سبزی‌های توی فریزر تمام‌ میشد استرس میگرفتم الان یهویی اگر بخوام قرمه‌سبزی درست کنم چه خاکی بر سر بریزم. این‌ کانال معطر سبزی‌ها سال‌هاست که پنجره  تبادل احساسات درونی بین اعضای خانواده بوده و در این ارتباط هر جمله‌ای معنای خاص خودش را دارد. &quot;هنوز شوید خشک داری&quot; یعنی خیلی وقت از اخرین دیدارمان گذشته و کاش زودتر ببینمت. &quot;مامان نهار شویدپلو گذاشته&quot; یعنی جات خیلی خالیه و کاش اینجا بودی. &quot;امروز شویدپلو درست کردم برای خودمون اینم عکسش&quot; یعنی دلم‌براتون تنگ شده ولی تو را به خدا نگران من نباشید. &quot;برات شوید خشک کردم&quot; یعنی زودتر بیا دیگه لعنتی. &quot;هیچ شویدی عطر شویدهای تو رو نداره&quot; یعنی شماها مهربون‌ترین مامان بابای دنیایین و الخ.خلاصه که این شویدهای خشک مثل ستاره‌های ریزِ در کهکشان راه شیری یک پل هوایی زده‌اند از لندن به دامغان که مرا به پدر و مادرم متصل می‌کند، فقط با این فرق که ستاره‌ها نور دارند و شویدها بو.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 16:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین زمان؟؟ بله حتما!</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-iku4hgznthdl</link>
                <description>سر صبح بود،‌ از وسط هزار و یک خواب دیده و ندیده توی رختخواب بیدار شده بودم و به یه نقطه سیاه درونم زل زده بودم. وسط کش و قوس‌های اول صبح و از هر دری حرف زدن بودیم که پرسید تو یه زمانی خیای بی‌پروا بودی،‌ نترس و دیوونه، چی شد اون دختر دیوونه؟ گفتم سرم خورد به سنگ!‌ گفتم و بعدش یه رود بزرگ روون شد توی قلبم،‌ روون شد و روون ششد و تبدیل شد به یه آبشار بزرگ،‌به آبشار بزرگ و بلند و وحشی،‌ با آبشار درون قلبم یکی شده بودم، با تک تک قطرات آب توی آبشار نه، با خود آبشار،‌جوری که هی میریزه و کف میکنه و غرق میشه توی جریان قوی‌ای که از پرتاب خودش ایجاد میکنه و تموم نمیشه،‌دوباره میریزه و میریزه،‌با هم ترسش میریزه،‌ با همه وجودش میریزه،‌میریزه و تموم نمیشه... دلم میخواست داد بزنم بگم که من دیگه اون آدم قبلی نیستم،‌ که شکستم،‌ که دیگه انقدر شکستم که حتی خودم هم خودم رو نمیشناسم. که چن ساله خرده شکسته‌هام رو بغل کردم و کز کردم یه گوشه، نشستم زل زدم به این تکه‌هاش شکسته و منتظر معجزه‌ام،‌ معجزه‌ای که بیاد و این تیکه‌ها رو به هم بچسبونه و منی رو بهم نشون بده که میشناسمش. که دلم برای رها و بی دغدغه زندگی کردن تنگ شده،‌برای زندگی توی لحظه،‌ برای نگران نبودن،‌برای راضی بودن به چیزی که هست.من معنی رضایت از لحظه رو خوب میدونم! یه روزی بود که میگفتم اگر الان بهم بگن که یه ماشین زمان هست که میتونه من رو برگردونه به یه زمانی توی قبل و بذاره یه تصمیمی رو عوض کنم من هیچ گزینه‌ای ندارم، از هر اتفاقی که تا الان برام افتاده راضیم!الان من انقدر با اون ماشین زمان گزینه دارم برای رفتن و تغییر دادن که از تصورم خارجه. اصلا یه قسمت از من الان توی گذشته و تصمیماتش نشسته، چشم امید داره با ماشین زمان برم و نجاتش بدم. ولی نجات‌دهنده‌ای در کار نیست. این رو میدونم و هنوز یه قسمت از من نمیتونه بگذره. انگار هیچ راهی نداره اون قسمتی از خودت رو که در گذشته جا گذاشتی دوباره پس بگیری!پی‌اس: خیلی وقته نیومدم و ننوشتم. شاید دوباره تونستم شروع کنم. از کجا معلوم!؟</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 19:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی که تو بودی (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%B1-cygpa4jxiif3</link>
                <description>(از دست‌نوشته‌های قدیمی برای پ)چرا برای تو بنویسم؟!چرا همه چیز شده تو؟!همه چیز پر شده از تو...... تویی که نیستی... که خیالی... که واقعی نیستی..... همه چیز پر شده از خیال.... از وهم منانگار دنیام توی مه غلیظی فرورفته......تنهام توی این مه.... توی مسیری که نمی‌شناسم.... باید بترسم ولی نترسیدم... دلم قرصه به یه چیزی... نمی دونم چی... اما دلم قرصه، توی مه بیشتر و بیشتر فرو میرم و توی غلظت مه یه تصویر یه مقصد رو دنبال میکنم.همه جای این مه از عطر یک خیال آکنده شدهمیچرخم سر در گریبون.... تا یه جایی مه بره کنار و بتونم ببینمهرچی بیشتر میگردم، مه غلیظتر میشه و مقصد دورترتا حالا توی جنگل مهی گم شدی؟! حس عجیبیه.... یه جوری دورت رو میگیره که انگار همه جا پره و در عین حال همه جا خالیه... هست و نیست..... خود وهمهدرست مثل تو..... همه چیز.... همه جا.... همه وقت هستی و پر کردی همه چیز رو.... و ادم تا میاد لمست کنه، درکت کنه، میبینه که خیال بوده.  هیچ جا نیستی هیچوقت نیستی... با اینکه هستی، هیچی نیستی.دیروز که راه میرفتم با خودم فکر کردم من از اول هم می دونستم.... همون شب، همون لحظه، حتی نه بعد از خدافظی، همونجا که نشسته بودم میدونستم که چه قدربعدش قراره این قرار من رو بی قرار کنه، همونجا پشتم لرزید از فکر این درد، میدونستم این میشه.باید کنار میذاشتمت، همونجور که گذاشته بودم. باید دور میشدم. باید دور بشم ولی این مه..... خیال تو.... هرچی دور میرم با من میاد.فکرکنم زیادی دارم توی سرم تفتت میدم!باید یه جوری تف کنم فکرت رو از سرم.... ولی نمیشه، انگار جدا نیستی، انگار عجین شدی با همه چیاخ چه دلم هوای جنگل کردنم بارون و هوای مه الود و خش خش برگاچه چیزا رو که دارم از دست میدم به خاطر تو!خیلی بی انصافیه که دوستم نداشته باشیخیلی زیادخیلی خیلی زیادو تو بی انصاف ترینی</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 15:55:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه یکی مانده به آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-we09rpltc0dp</link>
                <description>این آخرین نامه من به توئه و این هم یکی از بزرگترین دروغ‌های دنیاست!هم من و هم تو میدونیم که هیچ کدوم از اینها پایان حرفهای من به تو نیست.من هنوز حرفهای نگفته زیادی به تو دارم و هر روز روز این حرفها رو توی دلم به تو میزنم. افسوس دارم. افسوس دارم از روزها و فرصتهایی که کنار تو داشتم و اونها رو هدر دادم. انگار اونها رو کم زندگی کردم. الان هم که نشستم و زندگی از لای انگشتهای باز من میریزه و بیشتر هدر میره..... و من با خودم میگم عیبی نداره.... چون دیگه داشتن و بودن این زندگی اینقدرا برام ارزشمند نیست. انگار بعد از تو خیلی چیزا ارزش نداره.با خودم فکر میکردم این اخرین نامه رو بنویسم برات و بهت بدم. با خودم فکر میکردم توی این نامه بهت بگم که چه قدر خوب بودی و من چه قدر از تو ممنونم بابت پروازها و شدن‌ها... قدر شدن‌ها رو الان می‌دونم که دیگه از پس شدن‌هام برنمیام. دوست داشتم توی این نامه بهت بگم که نبودن تو رو هیچی پر نمی‌کنه و بهت بگم که ارزشمندتر و بهتر از اون چیزی هستی که فکر میکنی.دوست داشتم این حرف‌ها رو بهت بزنم تا همه حس‌های بدی که نسبت به خودت گرفتی تموم شه. که بدونی مساله بهتر و بهترین نبوده... که عشق و دوست داشتن فارغ از این مقایسه‌هاست. که نرفتم از پیشت چون خوب نبودی. که خوب بودی و من روزگار خوشی رو در کنار تو داشتم. که تو نه جدا از من، که بخشی از من بودی و من بدون تو ناقصم. معلولم.دوست دارم بدونی... تو دوست نداری بدونی... تو داری فراموش میکنی و هر یادآوری برات عذاب اور خواهد بود. برای همین هم این نامه به دست تو نمیرسه و مثل همه نامه های دیگه نوشته میشه و این گوشه ذخیره میشه و من هیچ وقت باهات خداحافظی نمی‌کنم.تو رو... محبتت رو... یادت رو... همین طور که این نامه‌ها رو یه گوشه ریختم و هر از گاهی یواشکی بهش سر میزنم توی دلم نگه‌میدارم. اون گوشه... برای عذاب خودم... برای اینکه یادم بیاد که ادم قدرنشناسی هستم و ارزش بعضی از خوبی‌ها رو نداشتم. که بدونم خیانت کردن و گذر کردن راحت نیست.این اخرین نامه من به تو نیست. نهمن از تو خداحافظی نکردم هیچ وقتهیچ وقت باهات خداحافظی نکردم و هیچ وقت به این فکر نکردم که روزی خواهد بود که از تو بی خبر باشم و نبینمت. اون روز برای من اخر دنیا بود و الان به طرز عجیبی به اخر دنیام رسیدم.برای من رفتن مثل شوخی بود. مثل قایم موشک بازی و الکی مهمونی بازی کردن و حالا تو رو و خونه رو گم کردم.نشستم توی اتاقی که در بالکنش بازه. بالکن خوبی داره و هوای خنک بهاری از در میاد تو.... از پنجره این اتاقم ماه همیشه دیده میشه. به خونه ای که با هم داشتیم فکر کردم. هیچ وقت باد خنک و ماه رو نداشتیم. من و تو اهل زندگی توی همچین خونه ای بودیم و در عوض همیشه توی خونه‌هایی که با ما تناسبی نداشت زندگی میکردیم.من و تو خیلی لحظه هامون رو برای ساختن اینده قربانی کردیم. آینده‌ای که فکر میکردیم میاد و بعد که اینده ای با هم نداشتیم همه اون تلاشها انگار پودر شدن و رفتن هوا. گرچه لحظات خوش زیادی با هم داشتیم ولی دلم برای همه سخت گرفتنهای اون روزها میسوزه.دلتنگی برای تو چیزی نیست که بهش عادت کنم. حتی مطمئن نیستم دلتنگی باشه اسم این حس. کسی که عضوی از بدنش رو از دست میده و به خاطرش درد میکشه دلتنگ اون عضو نیست. نداشتنش براش درد داره و نداشتن تو الان همون درد رو داره. فکرها و نگرانی‌های زیادی هستن که میان سراغم. فقط درد نبودنت نیست. خاطرات روزهای تلخی که گذشت و رد خودش رو روی من به جا گذاشت... زخم‌هایی که هنوز هم دردناکه.... تنهایی که توی بدترین روزها اذیتم کرد و سایه‌اش هنوز هم با منه. و ترس و نگرانی از اینکه تو هم همینقدر حالت بد باشه! کاش حداقل حال تو خوب باشهکاش حرف میزدی باهام و حداقل از حالت خبر داشتم و میدونستم که خوبیبعضی روزا از دستت عصبانی میشم. چند وقت پیش یاد اسباب کشی ام افتادم و از تو عصبانی شدم. میدونم خیلی از این عصبانیت‌ها نابجاست ولی این رو هم میدونم که اون روزها اگر اینقدر تنها و دور از تو نبودم خیلی از اتفاقها نمی افتاد.من هیچ وقت با تو خداحافظی نکردم. هر چند بارها و بارها تو فکر کردی که من بریدم و برای من همه چیز تموم شده. برای من هیچ وقت تو تموم نشدی. مگه میشه تموم شی؟ تو قلب من بودی.... تو مغز من بودی... تو روح من بودی.. تو سپر محافط من بودی... تو انرژی و انگیزه من بودیمن هیچ وقت باهات خداحافطی نکردم. حتی بعد از جابجایی عکس تو رو روی دیوار گذاشتم و خواستم رسم جدیدی در دنیای جدایی و طلاق ایجاد کنم. که بهترین دوستم باشی و همسر قدیمی... ولی نشد.. شکست خوردم و از این شکست بیشتز از هر چیز دیگه ای نازاحتم.من میدونستم نمیتونم با تو هیچ وقت خداحاظی کنم. از روز اول میدونستم.ولی تو خداحافظی ات رو کردی. تو رد من رو از هرجا که میتونستی پاک کردی. تو گفتی &quot; دلم برات تنگ میشه&quot; و من نفهمیدم این خداحافظی تو بود. من نفهمیدم و درجوابش برات گوجه و شامپاین فرستادم و فکر کردم دوستی‌ها و باهم بودن‌ها همین‌قدر راحتهکاش این نامه اخرین نامه به تو بود. کاش خداحافظی از تو ممکن بود.کاش این همه جای خالی تو توی زندگی پررنگ نبود.نهحرفای من به تو تموم نمیشه. من توانایی خاحافظی با تو رو ندارم. این بار رو هم نامه یکی مونده به اخر حساب کن. بذار بدونم یکبار دیگه این فرصت رو دارم که برات اخرین نامه‌ام رو بنویسم.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 02:04:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوسِ بی‌خبری</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-sgitiofcn843</link>
                <description>انصاف نیست این روزهای کروناییِ غمگین به دلتنگی با تو گره بخوره. انصاف نیست در حالی که گوشه‌نشین خونه‌ام دائم این سوال که الان کجای این شهری من رو از درون بخوره. همه خوشحالیم قبلا این بود که ازت خبر داشتم. که می‌دونستم کجا زندگی می‌کنی، که گاهی گذری از کوچه‌ات رد می‌شدم، به پنجره خونه‌ات نگاه می‌کردم و آرزو می‌کردم الان اتفاقی ببینمت. خوشحال بودم که هفته‌ای دو سه بار پیام دادن‌ها ما رو از حال هم باخبر می‌کرد. که خیالم راحت می‌شد قبل از اینکه توی غم غرق شم تو احوالم رو می‌پرسی و حرف می‌زنی و غم کمرنگ میشه. خوشحال بودم که وقتی غم بهت فشار می‌آورد می‌خواستی بریم بیرون یا یه جایی یه جوری هم رو ببینیم یا اینکه ناراحتیت با عصبانیت خودش رو نشون میداد، هر وقت هم این دو حالت نبود می‌دونستم که حالت خوبه و خیالم راحت بود. الان این همه بی‌خبری رو با چی پر کنم؟استرس گذروندن این دوران مسخره با بی‌خبری از تو عجین شده انگار. اصلا کل اخبار کرونا و بیماری برای من شده این که بدونم حالت خوبه الان یا نه! نکنه خوب نباشه حال‌ت! نکنه توی این روزهای قرنطینه دور از دوست دخترت و تنها توی خونه مونده باشی و غصه بخوری! نکنه شب‌ها تنها می‌خوابی! نکنه شب‌ها روی تخت از شدت تنهایی تو خودت مچاله میشی! به آبا فکر می‌کنم. آبای تو! پیر بود. نگرانش‌م. نکنه کرونا بلایی سر آبا بیاره. بعد تو که این همه آبا رو دوست داری از غمش مچاله شی و من کنارت نیستم که آرومت کنم. نکنه مشکلات مالی بیاد سراغت و اذیتت کنه!دیشب وسط همه نگرانی‌هام خوابیدم. خوابیدنم با کابوس دیدن شروع شد و یادم نمیاد چه کابوس‌هایی: ترس یادم هست و لرزیدن و ناآرومی زیاد! یه جا وسط خواب‌های آلوده انگار رسیدم به یک خوابِ عجیب. مثل  پیدا کردن یک سرپناه توی طوفان شدید بود. یه پیام از تو اومد که گفتی &quot;دلت تنگ شده و می‌خوای من رو ببینی&quot; توی خواب پرواز کردم سمتت. اومدم خونه مامان و بابای تو. توی اتاق نشسته بودی. مامان‌ت رو دیدم. دلم براش خیلی تنگ شده بود. نزدیک یک سال بود که ندیده بودمش و موقع رفتن حتی ازش خداحافظی هم نکرده بودم. با خوشحالی رفتم سمتش. تلخ و سرد بود و من اونجا توی خواب از این موضوع خیلی تعجب نکردم. اتاقت رو نشونم داد که بیام پیشت. آبا رو دیدم و با ذوق زیاد پریدم که بغلش کنم. اخم کرد و من رو پس زد. به ترکی گفت&quot; چرا خودت رو مثل الاغ میندازی روی من&quot; و من عقب رفتمو توی دلم داشتم فکر می‌کردم که خوب حق داره، سنتیه، یه زمانی درسته عروس محبوبش بودم ولی الان قطعا حالش از من به هم میخوره.به دل نگرفتم و از همون دور حالش رو پرسیدم. اومدم توی اتاقی که تو نشسته بودی. روی در کمد وسایل بچه آویزون بود. مامان‌ت گفت دلارام باردار شده و من که از عموشدن تو  و باباشدن سهند یهو ذوق کردم. یه کادو روی میز اتاق بود. مامان‌ت اومد کادو رو به من داد و گفت &quot;تولدت مبارت، گرچه دل خوشی ازت نداریم ولی نمی‌تونیم فراموشت کنیم. امسال هم برات کادو گرفتیم&quot; و من که پر از ذوق شدم اون لحظه. تقریبا خوشحال‌کننده‌ترین کادوی امسالم بود. کنارت نشسته بودم روی تخت و حرف می‌زدیم. دیدم یه گوشی داغون دستته. گفتی گوشیت شکسته و فعلا وضع مالی‌ت خوب نیست که گوشی جدید بخری. پریدم از جا که من می‌خرم چرا نگفتی و تو هی میگفتی خره! دیگه الان زن و شوهر نیستیم. نباید پول‌هات رو برای من خرج کنی.... بابا از در اومد تو.... چه‌قدر دلم براش تنگ شده بود. اونم دلش برام تنگ شده بود. بغلم کرد و اشکش راه گرفت. اشک من هم....از خواب که بیدار شدم آروم بودم. دیدم اون خواب همه المان‌های آرامش‌بخش من رو داشت. کنار تو بودن به وقت نیازت، نگاه کردن به چشم‌های آدم‌هایی که روزی عزیز بودن برام و یهو بی‌خداحافظی از زندگی‌شون محو شدم. حتی نگاهِ پر از نفرت آبا که بهم آرامش می‌داد انگار... اون خواب همه المان‌های آرامش بخش من رو داشت و این‌ها چیزاییه که من توی واقعیت ازشون محرومم. کاش حداقل خبری از تو داشتم. فقط در این حد: اون خوبه، اوضاع کاری‌ش مثل قبله و فرقی نکرده. از خونه‌ای که توش زندگی می‌کنه راضیه و رابطه خوب و محکمی با دوست‌دخترش داره! یا اون داره راحت به زندگی‌ش ادامه میده و روزای تلخش تموم شده!  همین. همین یه جمله رو میخوام که شب سر راحت بذارم و بخوابم.همین یه جمله</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 04:16:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید در یک جهانِ موازی...</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-szba6kx3znpf</link>
                <description>مثل آدمی که هذیون بگه... نه مثلش نه! عینا همون آدمی که هذیون بگه... دارم هذیون میگم. می‌خوام هذیون بگم.دیدید این پیرزن‌ها و پیرمردهایی که کل دلخوشی‌شون اینه که دنبال یکی بگردن و خاطرات هزار بار تکرار شده‌شون رو براشون مرور کنند. مهم نیست صحبت از چی و کجا باشه، یه جوری به خاطرات خودشون ربطش میدن و خاطره قدیمی رو مرور می‌کنن. حتی بعضا ربط هم نمیدن. دوست دارن که فقط بگن. تعریف کردن اون خاطره برای بار هزارم برای اونا حس زندگی کردن اون لحظه و اون خاطره رو برای بار هزارم داره.شدم همون مادربزرگ تکراری قصه! سر هر چیزی دوست دارم بزنم به کوچه خاطرات قدیم و خاطره‌های قدیمی رو برای بار هزارم تعریف کنم. انگار این روزها جایی برای طعم خوش نذاشتن و فقط و فقط باید به روزهای قدیم پناه برد و پشت درهای خونه آبی قایم شد و نذاشت غم این روزها راهش رو به اون خونه باز کنه.توی ذهنم این روزای قرنظینه در خونه قدیمی تصور می‌کنم. &quot;م&quot; و &quot;س&quot; هستن. قرنطینه برای ما معنی نداره و می‌دونیم آخرش از این همه رفت‌وآمد به این خونه مریض میشیم. ترس من اینه که &quot;الف&quot; باشه اونی که مریض میشه... &quot;همیشه زود مریض میشه اینقدر که سیستم دفاعی بدنش ضعیفه&quot; با خودم میگم.برای این روزای دلگیر سریال گذاشتیم ببینیم. شب‌ها تا صبح به شلم و عرق و ورق می‌گذره و سریال.من دورکارم. تعطیل نیستم دورکارم و هزارتا کار دارم. باید هی برم سر لپتاپم و به کارهام برسم و دلم پیش بچه‌هاست. &quot;الف&quot; با لحنی که توش ناشیانه ادای لات‌ها رو درمیاره میگه: &quot;بش..ش توش بابا&quot; و با &quot;م&quot; می‌خندن. من لجم می‌گیره. از این همه بیکاری اون دوتا و همیشه کار داشتن خودم لجم می‌گیره و یه چیزی برای سر &quot;م&quot; پرت می‌کنم. شام رو &quot;م&quot; می‌پزه. چون عاشق آشپزیه و من از آشپزی کردنش بدم میاد. هر بار که غذایی می‌پزه مجبورم تا دو متر شعاع گاز رو پاک کنم و کل آشپزخونه رو تمیز کنم. ولی باز هم لذت می‌برم. چون &quot;س&quot; رو دارم و &quot;س&quot; فرشته نجات من برای تمیزکردن و مرتب کردنه. روی مبل دم شومینه دراز کشیدم و به آهنگ فرانسوی‌ای که خونه رو پر کرده گوش میدم و خوشحالم که این فرصت رو برای خنک کردن مغزم دارم. با آهنگ پام که روی دسته مبله ریتم گرفته و دارم از پت و مت عزیزم در آشپزخونه استوری می‌گیرم. روش می‎‌نویسم &quot;دارن برام شام درست می‌کنن&quot; با علامت آدمک با دو چشم قلبی و توی مغزم از نسیم خنکی که می‌وزه و سینه‌ام که این همه سبکه شادم. فکر می‌کنم ریتم زندگی همینه دیگه.شب نشده در رو میزنن. در این خونه رو خیلی می‌زنن. انواع آدم‌ها سرزده و هماهنگ کرده. &quot;مهمون باید خودش بیاد&quot; این رو من به خودم میگم. چهار پنج تا از بچه‌ها با چیپس و پفک و آناناس میان تو. یکی‌شون میگه ما مزه خودمون رو آوردیم و می‌خندن و می‌خندیم. روزایی که خندیدن سخت نبود.خونه تا آخر شب شلوغ میشه و می‌دونم که اومدن این همه آدم یعنی من تا 3-4 روز برای کار کردن بدبختم. می‌دونم که شب همه می‌خوابن. همیشه می‌خوابن. البته اگر بخوابن.دم دمای صبح که داره خورشید میزنه از روی پاهای ادم‌های خواب رفته میپرم و پنجره رو می‌بندم. &quot;الف&quot; روی مبل خوابش برده و گردنش کجه. صداش می‌کنم که سرجاش بخوابه. با خودم فکر می‌کنم &quot;چه وقت خوابه&quot;! خورشید داره می‌زنه. سرخی آسمون شرق از پنجره دیده میشه و من که دم پنجره دارم سیگار می‌کشم. در حسرت یارم. آره در حسرت یارم و خسته‌ام و دلتنگ و سبکم هنوز.همه خوابن و من تا 7 صبح دم پنجره به سیگار و چایی میگذرونم. چند بار تا الان تلگرامم رو چک کردم. لست‌سینش رو دیدم و فکر کردم که کی خوابیده و کجا. میرم که بخوابم. نیستم. روی هوام. توی این خونه نیستم. روی هوام. روی هوام و اون موقع نمی‌دونم این روی هوا بودن به خاطر بال‌هایی هست که بعدا قطع‌شون می‌کنم. دراز می‌کشم روی تخت و دست &quot;الف&quot; دورم حلقه میشه(یادم نیست. شاید هم نمیشه) و یه قطره اشک که از چشم من میریزه.توی خیالم اون خنده‌های الکی، آدم‌هایی که اون موقع دلت به محبت‌شون گرم بود برای گذشتن از این روزهای تلخ و مزخرف کافی بودن. مثل مسکنی که می‌خوری.دوست داشتم این روزها سبک‌تر بودند/بودم. دوست داشتم روون بودم مثل آب و با خودم سبکی و روشنی رو حمل می‌کردم ولی متاسفانه نگهبان تاریکیم این روزها. هر کی هم نزدیک من باشه همین به سرش میاد. دوست داشتم انقدر سبک بودم که تلفن دستم می‌گرفتم و به &quot;ن&quot; زنگ می‌زدم و اول یه دل سیر پشت تلفن بهش غرغر می‌کردم و از &quot;مزخرفی کارم&quot; و &quot;بی‌انگیزگی روزها&quot; و &quot;آشغال بودن این ممکلکت&quot; می‌گفتم و اون هم چهارتا فحش نثار دوست‌پسرامون و هر چی پسره می‌کرد و بعد از دری وری گفتن قطع می‌کردم و نفس عمیق می‌کشیدم که &quot;آخیش خنک شدم&quot;دوست داشتم توی واتساپ برای &quot;الف&quot; می‌فرستادم &quot;چطوری؟چه خبرا؟&quot; و اون سریع بعدش با واتساپ زنگ میزد. من شاکی میشدم که این گدابازی‌ها چیه و شماره‌اش رو می‌گرفتم. بعد پشت تلفن برام تعریف می‌کرد کجاست و چی کار می‌کنه. می‌گفت خوبه یا نه. میگفت این روزا رو چطور می‌گذرونه. خیالم راحت میشد که روزای سختش خوب دارن میگذرن و دهنم رو باز میکردم به غر و غر. غر میزدم که می‌خوام از کارم دربیام و تشویقم می‌کرد. بعد غر می‌زدم از &quot;پ&quot; و نصیحتم میکرد که اسب نباشم این‌قدر و من مثل یه بچه خوب به حرفش گوش می‌دادم. بعد غر می‌زدم و می‌زدم و اون هی دلداری میداد و گوش میداد و بعد یه نفس عمیق می‌کشیدم و ازش تشکر میکردم به خاطر همه صبوری‌هاش. همین قدر سبک. همین قدر راحت. همین قدر نزدیک.سرب راه گلوم رو بسته و حتی نمی‌تونم کلمات یومیه‌ام رو بگم چه برسه به غرغر و درددل. چه برسه به زنگ زدن به &quot;الف&quot; و حال پرسیدن.میگم به خودم که این روزها کرونا برای من ترس نداره. ترس من اینه که کرونا هم بیاد و بره و من هنوز با این همه دلتنگی زنده بمونم. این ترسناکتره برای من.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 16:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-jngpqhvtn6qt</link>
                <description>کرونای عزیز سلام الان که این نامه به دست تو میرسه نمیدونم به دیدار هم نائل شدیم یا نه ولی امیدوارم حداقل اگر دیدار داشتیم با هم دیدار مفصلی بوده و دوا و درمون نتونسته منجر به جدایی من و تو بشه.کرونای عزیز، تو رو خدا برای ما فرستاده که یه کم از بار سنگین این روزا کمک کنی. کرونای عزیز، نمی‌دونم چه‌قدر در مورد شرایط زندگی توی ایران می‌دونی ولی یه دلیل اینکه اونقدر که باید ملت ازت نترسیدن به خاطر اینه که بلایی که تو سرشون میاری از زندگی عادی که خیلیاشون دارن بهتره. تازه تو که خوبی. بلایی سر آدم نمیاری. یه سرفه است و تب. فوقش تنگی نفس. کرونای عزیز، این مردم بدبخت نفسی ندارن که نگران تنگی‌اش باشن. قضیه اینه که تو برای یک ویروس جدی بودن توی این مملکتی که سر یه تشییع جنازه و نمایش همبستگی ملی 50 نفر می‌میرن زیادی شوخی هستی. تو هنوز خیلی کار داری تا به پای اون مامور پدافند برسی که 176 نفر رو با موشک توی آسمون زد. اونم کی، درست در لحظه حساسی که از پریدن و مهاجرت شاد بوده دلشون. که تازه همون مامور هم گویا گردنش از مو باریک‌تر بوده. کرونای عزیز، افسرده نشو. عجیب نیست اینجا اگر آدم‌ها تحویلت نگیرن خیلی. در عوضش فرستادیمت توی چهارتا کشور درست و حسابی که تا دلت بخواد هول برشون داره و برات بروشور چاپ کنن و قرنطینه کنن و تو هم حال کنی که خیلی خطرناکی.کرونای عزیز، کاش جدی‎تر بودی و حداقل خیالمون راحت میشد که بلای آخری. خدا هم انگار جادوش ته کشیده و دیگه نمی‌تونه عذاب درست و حسابی نازل کنه. واسه همین داره خرد خرد میزنه. شاید هم روحیه سادیسمی‌اش اوت کرده و می‌خواد زجرکش‌مون کنه ولی انصافا تو مردونگی کن کرونا. ببین بین این همه آدم همون‌هایی رو بردار ببر که زندگی براشون از جهنم هم سخت‌تره. اونایی که امید دارن، اونایی که دلی برای بستن دارن، اونایی که آرزویی برای فرداشون دارن، رو راحت بذار. دسته بعدی هم اونایی رو ببر که مثل زالو افتادن روی زندگی‌مون و دارن امید و آینده و زندگی‌مون رو میبلعن. کرونا، تو ویروسی. میگن نباید از ویروس انتظار زیادی داشت. ولی انصافا حالا که اومدی یه جوری پاک کن گند این سال 98 رو که وقتی از این قرنطینه لعنتی آدما دراومدن چشمشون به یه سال خوب و روز خوب روشن شه. اصلا هر کسی که این سال تباه 98 رو تنش زخم گذاشته بردار ببر. بذار فقط سرخوشا بمونن. خلاصه که ادم باش کرونا. آدم باش و این بار بی من نرو!</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 19:16:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود اندیشی- شروعی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-v80bo8vfvyc0</link>
                <description>چند ماه اخیر به واسطه اتفاقای زیاد و زیاد پشت سر هم از جنبه‌های مختلف آسیب دیدم. در طول و عرض همه اتفاقها تلاشم این بوده که نذارم یا حداقل وانمود کنم که این اتفاق‌ها نمی‌تونن تاثیری روی زندگیم بذارن و همه چیز روال عادی خودش رو طی خواهد کرد. که مثلا اونقدر قوی هستم که یک طوفان به این بزرگی من رو از جا نمی‌کنه.امروز که توی پیله تنهایی‌ام نشستم و به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم زخمی‌ام. می‌بینم همه جام آسیب دیده و نه فقط شاخه‌هام که تنه و ریشه و همه زندگیم به خاکستر نشسته.الان یکی یکی زخم‌های اون روزها سر باز می‌کنن و عفونت کردن. دیگه به این سادگی‌ها خوب شدنی نیستن.باید باور کنیم که گاهی ناراحت شدن حق ماست. اگر از دست میدیم غصه خوردن حق ماست. اگر بهمون توهین میشه عصبانی شدن و نشون دادنش حق ماست. باید بذاریم کنار این نقاب کامل بودن و قوی بودن رو. باید بذاریم طوفان بشکنه شاخه‌ای رو که شله. چه بسا که با شکستن این شاخه برای طوفان‌های بعدی ضد ضربه‌تر شیم.به خودمون حق بدیم که گاهی اشتباه کنیم. اشتباه کردیم که کردیم. یاد بگیریم تکرارش نکنیم ولی خودمون رو به خاطرش هی ملامت نکنیم.به ما یاد ندادن. حداقل به من که یاد ندادن. به من یاد ندادن هیچ وقت خودم رو دوست داشته باشم. که برای خودم و لذت خودم و راحتی خودم کاری کنم. به من یاد دادن که هروقت به خودم فکر کردم یا اصلا کاری کردم که کیف کردم عذاب وجدان داشته باشم. با همین روحیه من همه عمرم، هر کاری کردم که باعث حس خوبم میشد از یه طرف هم به من عذاب وجدان میداد.به من یاد ندادن که اگر چیزی می‌خوام فریاد بزنم و بخوامش. که خواستن از نظر بابای من بزرگترین گناه بود. باید چیزی نمیخواستی. هر وقت هم یه چیز کوچیکی می‌خواستی برات مثال می‌آورد و مقایسه که اون و اون و اون رو ببین. اونا هیچی نمی‌خوان.من یادگیرنده خوبی هستم متاسفانه .درسای پوچی که به من دادن رو خوب یاد گرفتم. اینه که الان سی سالمه و هنوز نمی‌دونم چطوری باید بفهمم الان دلم چه غذایی می‌خواد. سی سالمه و هنوز نمی‌دونم باید از کارم چه انتظاری داشته باشم. هنوز نمی‌دونم غیر از فداکاری و از خود گذشتگی کردن برای پارتنرم چه کار دیگه‌ایی باید براش بکنم. هنوز نمی‌تونم مهر و محبت یه آدم دیگه رو بپذیرم و و وقتایی که می‌پذیرم هم با عذاب وجدان همراهه.ولی خوبیش اینه که یادگیرنده خوبی‌ام. حالا یاد می‌گیرم که چطوری به خودم نزدیک‌تر شم. حالا میخوام یاد بگیرم که به خودم اجازه بدم اشتباه کنم. بخوام. حقم رو طلب کنم. وقتی ناراحت میشم، ناراحت شم و به بقیه بگم که ناراحت شدم. وقتی غمگینم به خاطرش خودم رو عذاب ندم و بذارم غمم راه بگیره تا تموم شه.مثل بچه‌ای که تازه داره حرف زدن یاد میگیره دارم یاد میگیرم از حسم صحبت کنم. بدم در این کار هنوز. می‌دونم. ولی عیبی نداره. غلط حرف میزم احتمالا. چرت . پرت خواهم گفت و به خاطر اشتباهاتم مسخره خواهم شد. مثل بچه ای که تازه داره حرف زدن یاد میگیره ولی یک بار برای همیشه این رو میخوام تمرین کنم.چون الان می‌دونم، تا زمانی که خودم رو نبینم هیچ آدم دیگه‌ای رو نمی‌تونم ببینم. نتیجه روزها و روزها فداکاری و از خودگذشتگی تهش میشه سرخوردگی و حس قدرنشناسی. که می‌دونم اینها تقصیر منه و سعی می‌کنم (یعنی می‌خوام که سعی کنم) درستش کنم. اگر در این زمینه تجربه‌ای داشتین یا تمرینی میشناسید که می تونه به من کمک کنه خوشحال میشم بشنوم.و یه چیز دیگه از این چند ماه گذشته:چند ماه اخیر،بد – خیلی خیلی بد – درگیر افسردگی بودم. افسردگی خیلی چیز ناجوریه. یه جوری یه جا گیر می‌کنی که انگار راه حلی نداره. انگار تازه کور شده باشی و  از پله‌های زیادی مجبور باشی بری پایین. نمیدونی قدم بعدیت یه پله است یا لبه پرتگاهی. جلوت خالی مطلقه و پشت سرت هم همه چیز فروریخته. ترس داری از قدم برداشتن.  چشمت هیچی نمی‌بینه. چیزی برای لمس وجود نداره. هر قدم که برمیداری فکر میکنی اخرین سقوطه. بعضی پله ها بلندترن و بعضی کوتاهتر. گاهی پات پیچ میخوره. گاهی میخوری زمین و بلند میشی و باز باید قدم بعدی رو برداری و نمی دونی! نمی دونی اون سمت اون قدم چی منتظرته. از فکر کردن زیاد گیج شدی. صدای اطرافیان هست دائم که هی دارن میگن چرا تندتر نمیره. چرا قدم برنمیداره. چرا پله ها رو تموم نمیکنه. ناظر بیرونی داره تو رو جلوی یه سری پله مرتب میبینه و اینکه تو مثل احمق‌ها لب هر پله بیخودی  داری دست دست میکنی. ملامت میشی که منفعلی. که تقصیر خودته که کند میری... غول افسردگی رو کسی نمی‌بینه. هیچ کس نشستنش روی سینه‌ات و چنگ انداختنش به قلبت رو نمی‌فهمه ولی این غول واقعیه. واقعی و ترسناک و هیچ کس جز اون کسی که افسردگی داره نمیتونه حضور سنگین اون غول رو بفهمه و حس کنه.موضوع اینه که تهش تو تنهایی. تنها برای طی کردن همه اون پله‌ها. کسی نیست دستت رو بگیره. اگر کور بودی آدمها میدیدن و بهت کمک میکردن ولی چون افسرده‌ای و کسی متوجه رنجت نیست باید تنهایی زیر بار همه ملامت‌ها و ملالت‌ها این پلکان رو طی کنی.مهربون‌تر باشیم با افسرده‌های دور و برمون. با آدمهایی که ناراحتن. دسست برداریم از پروپاگاندای &quot; شاد باش و پاشو فردات رو بساز&quot;. به ادمها کمکی رو بدیم که میخوان. اگر فقط گوش شنوا میخوان فقط گوش باشیم. اگر بغل میخوان بغل بدیم بهشون. اگر راهنمایی میخوان بهشون بگیم &quot;پاشو فردات رو بساز&quot;مهربون‌تر باشیم با افسرده‌های دور و برمون. مهربون‌تر باشیم. گاهی یه حرف کوچیک ما همون آخرین قطره‌ایه که کاسه صبر یک ادم رو لبریز میکنه.بدونیم و بفهمیم که هیچ کس مثل اون ادم افسرده بیشتر در رنج نیست. رنجش رو مضاعف نکنیم.</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 21:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه‌تمام</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-bcnz8q5lywpl</link>
                <description>دریا.. دریا... تا چشم کار میکنه دریاتا چشم کار میکنه ابر و آسمونِ سربیتا چشم کار میکنه رویا...رویا... رویا...رویاتا پوست احساس میکنه باد تند و  سردِ زمستونی تا جون تحمل داره زمستون و زمستون و زمستونتا جایی که میبینی طوفان و طوفان و طوفانطوفان پشت طوفان - سیل پشت سیل - درد پشت درد&quot;کجاست جای نشستنو پهن کردن یک فرش و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور&quot;یاد شعر مسافر سهراب افتادم. خیلی وقته نخوندمش. باید دوباره بخونم، حالا که دوباره مسافرم.. توی این جادهجاده جاده جادهتا چشم کار میکنه جادهراه راه راه......راهِ بی‌پایانراهِ ناشناختهتنهایی زیاد....تنهایی‌های زیادانتخاب با ما بوده. ما خواستیم که اینطور بشه. خودمون بار سفر بستیم. خودمون خواستیم. خودمون راه افتادیم... خودمون مسخ شدیمما همون نهنگ‌های احمقی هستیم که معلوم نیست به چه خیال خام و سرابی خودمون رو به شن‌های ساحل سپردیم.واقعا ما همون نهنگ‌هایی هستیم که به خیال خام و سراب خودمون رو به شن‌های ساحل سپردیم؟سوال سوال سوالسوال‌های بی‌جوابجواب جواب جوابجواب‌های بی سر و تهانتظار انتظار انتظار... تموم نشدنی و خسته کنندهتوی سرم بازار مسگرهاست و دلم سرِقنات گناباداشباح آدم‌ها... خیالاتشون میان و میرن. انگار قرن‌هاست هیچ کسی رو ندیدمکلمه‌ها کلمه‌ها کلمه‌هامیان و میرن... جریان سیال ذهن من، عین همین باد بی وقفه میوزه و سیلی به صورتت میزنه و میرهقصه‌ها و قصه‌هاست که توی ذهنم تموم میشه و ناتموم روی کاغذاز همه قصه‌هایی که میان و میرن فقط یه اسم می‌مونه. یه اسم اول یک صفحه و یک صفحه خالی و دلم که با اون قصه و آدم‌هاش درد کشیده و سفر کرده و رنج کشیده...جریان سیال ذهنجریان بی وقفه اتفاق‌هازمان - چیزی که برای ما نمی‌ایسته. چیزی که الان نمیگذره. چیزی که باید هفته پیش و توی روزهای خوش نمیگذشت و گذشت. و الان باید بره و ..... ثابت موندهثابت مونده روی ساعت 6:59 دقیقه صبح ... دم طلوع، روی سرسره نیمه کاره خیساز راه میرسی. بدون انتظار. بد موقع!! همون موقع که تازه تونستم سیگاری رو با مشقت با فندک خرابم روشن کنم و جسم لرزونم رو روی سرسره خیس جا بدم. از راه میرسی with nothing to sayI&#x27;ve got nothing to sayسکوت طولانی و طولانی... طلوع آفتابی که از پس لحاف سنگین ابرها دیده نمیشهدستی که گرفته میشه و سردهنگاهی که مهری ندارهبوسه‌ای که رد و بدل نمیشهزمان روی اون سرسره وایساده... با قطه اشکی که توی چشمم یخ میزنهنگاهی که به افق گره خورده.. افقی که تموم نمیشهزمانی که نمیگذرهدستی که گرم نمیشهنگاهی که دلسوزی داره.. محبت نهآسمونِ ابری که باز نمیشهزمستونی که من رو رها نمیکنهو بدتر از همه ... بوسه‌ای که رد و بدل نمیشههر چی هست طعم تلخ نیکوتینه... ضعف سیگارهای زیاد و غمِ بی‌دلیلِ روزهای رفتهغم‌های بی‌دلیل! بی‌بهانه - الکی&quot;سخت نگیر&quot; این جمله‌اته. میپیچه توی سرم -- نگرفتم!&quot;خوب نیست به یکی دیگه وابسته باشی&quot;میپیچه حرفهات توی سرم - مثل یک پتک میکوبه... &quot;نباش&quot; .. پتک... &quot;وابسته نباش&quot;... پتک ...&quot;رها باش&quot;...پتکبی حسم از ضربه‌های هماهنگ و یکنواخت این پتکماهیگیرا از آب ماهی می‌گیرن. تلاش زیاد برای امرار معاش توی این سرمای استخوان‌سوز. با خودم میگم مردم چه سخت زندگی میکننمیخونه &quot;تک برگ سبز باغ انارم&quot;  و من یاد پیراهن سبزرنگ میفتم... و شکوفه بادومچند ساله شدم؟ چند قرن گذشته؟ زمان کش میاد. من رو کش میاره.. من کش نیستم آدمم، پاره میشمپاره میشه بند احساساتمپاره میشه رشته افکارمسرسره خیس . ساعت 6:59 دقیقه صبحآماده کرده بودم که چی میخوام بگم... گفتم؟ نه!سکوت محضدستی که سرد موندهنگاهی که دیگه نیست... دلیلی برای اندوه؟ - نه بابا.&quot; سخت نگیر&quot;یاد گرفتیم که سخت نگیریم.بوسه‌ای که رد و بدل نمیشه.-&quot;گریه کردی؟&quot; -نه (اولین دروغ)اولین دروغ؟ که چی؟ بگو که گریه کردی اونقدر که چشات تموم شدن. چی کار میخواد کنه؟ چی میخواد بگه؟ بگه &quot;سخت نگیر&quot; و دست سردش رو به گونه‌ات بکشه و تمام!دریا تموم نمیشه. همونطور باد تندی که از جانب اون میاد. ابراها تا ته آسمون رو پر کردن. انگار کشیده شدن تا خود روسیه و از اونجا تا قطب شمال ... و همین طوری سرمای قطب رو میارن و میریزن روی گونه‌های مندستی که سرده و سخت مینویسهجریان سیال کلماتی که تموم نمیشهبوسه‌ای که رد و بدل نمیشهتو که میری من که می مونم روی سرسره خیسبا یک طلوعِ بی‌خورشیدبا بادهای قطب‌ِ شمال و هق هق گریه(یادگاری از روزهای دور- ساحل چمخاله)</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 19:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشنو از نی....</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C-wngzotlumfuw</link>
                <description>در احوالات بعد از جدایی خیلی‌ها خیلی چیزها گفتن. خیلی فیلمها ساخته شده از دعواها و کشمکش‌ها، از خودخواهی‌ها و خودبینی‌ها... اما چهره واقعی رنج جدایی سخت به تصویر کشیده شده.فیلم marriage story رو میدیدم. نه اینکه فیلم خوبی باشه  که خیلی جاهاش میلنگه و روی اعصابه. ولی توی چندتا صحنه‌اش استیصال و رنج درد بعد از جدایی رو خوب به تصویر کشیده، هرچند رنجی که به تصویر کشیده یک دهم چیزی نیست که در حالت واقعی احساس میکنی.سخت‌ترین بخش قضیه بغض و پشیمونی هست که زیر بی‌تفاوتی‌ات پنهان می‌کنی که نفهمه شک داری.. که دوباره دلگرم نشه. اینکه سعی می‌کنی مثل یک تیکه سنگ با اطمینان و بی‌احساس رفتار کنی و درونت هزارهزار رودخونه اشک جاریه.. سیلی که هنوز آثار ویرانی‌اش هست و از بین نرفتهبرای منی که عالم و آدم ازم دور بودن و نزدیک‌تر از یارم کسی رو نداشتم به تنهایی این بغض رو یدک کشیدن خیلی سخت بود. توی تنهایی‌ها روی خودم چنبره زدن و ریختن و ریختن و هر لحظه فروریختن! آواری که هنوز آثار ویرانی‌اش هست و از بین نرفتهمثل یک صخره جلوی امیر می‌ایستادم و لحظه‌ای بعد توی گوشه دستشویی روی زمین با بغض و گریه به خودم می‌پیچیدم. لحظه‌های دلتنگی... لحظه‌های دلتنگی برای همه از دست رفته‌ها.. .لحظه‌های دلتنگی برای روزهای خوش قدیم- برای خنده‌ها - خاطرات خوش که مثل آب راه گرفتن از دستت میرن و تو نمی‌تونی نگشهون داری... که برای نگه‌داشتنش از این طوفان ویرانه تو کافی نیستی... طوفانی که هنوز هست و می‌وزه و آثار باقیمونده رو با خودش می‌بره.لحظه‌های عذاب وجدان - عذاب وجدان برای قلبی که شکستی... چشم‌هایی که به اشک نشوندی. دستی که رها کردی. که خواهش می‌کرد رها نکنی و تو وسط مه غلیظی که داشت خفه‌ات می‌کرد حتی نمی‌تونستی پیداش کنی چه برسه به اینکه اون دست رو بگیری.سردرگمی‌های بعد جدایی- سردرگمی به خاطر از دست دادن تصویری که دورنمای زندگی آینده‌ات بود. که این تصویر رو با هم می‌ساختید و یکهو این تصویر غیب میشه و هیچ. تو هستی و تو... بدون گذشته - که خاطرات گذشته از دستت رفتن- و نه آینده‌ای - که تصویر آینده‌ات با زندگی مشترکت از هم پاشیده -زیاده قصه این جدایی... زیاده رنجش... زیاده نگفته‌هاشرنجش منعکس شده توی &quot;طلاق‌نامه&quot; هایی که گاهی روزها خطاب به تو می‌نوشتم و باهاش گریه می‌کردم و از ترس اشک و بغض سنگینش هیچ‌وقت دوباره نخوندمش. شاید روزی جرات کردم و دوباره اون فولدر رو باز کردم و اینجا منتشرش کردم.بغض عجیب این روزها و تو که کنارم نیستی. نیستی تا با هم به این همه عصبانیت فحش بدیم ناامید شیم، به هم امید بدیم. ناراحت شیم حرف بزنیم آروم شیم. دست هم رو بگیریم و برای یک لحظه حس کنیم که خوبه وسط این سال بلوا همدیگه رو داریم. بخندیم و قوی شیم برای روزای تلخی که میان. که وقتی پشتت گرمه از طوفان چه باااک</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 11:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز- لاله</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-fpms1qnyw31j</link>
                <description>با کاپشن آبی وسط نارنجی‌های پارک لاله کشیده بودمش، مربوط میشد به شبی که با هم رفته بودیم پارک لاله. یه جایی وسط یه راه پر از برگ و نارنجیِ فوق‌العاده قشنگ رقص‌کنان و چرخ‌زنان ازش فاصله گرفتم و واز دور وایسادم به تماشاش. میخ بود سرجاش و خیره – خیره با اون دو تا چشم درشتش – نگاهی که من رو می‌کشهیادم مونده بود این تصویر و چند روز بعد براش این نقاشی رو کشیدم. وقتی تموم شد نگاهش کردم و دیدم چه‌قدر خودشه – شبیه تصویری که ازش داشتم وقتی اولین نوشته بلاگش رو می‌خوندم که اسمش لاله بود—نوشته‌ای که بعدا صد بار دیگه خوندم!به همین خاطر اسم نقاشی‌اش رو گذاشتم لاله.دوباره لاله‌ایم....آذر. ساعت 9 شب. هوا بارونی. زمین خیس و براق. پر از برگ. نارنجی. نارنجی. نارنجی. با یک لکه آبی وسطش. یه لکه آبی که همه دنیای منهدلم میخواست بپرم و بچسبم به آبیش، گرماش، گرمای تنش، بوی گردنشدر آغوش گرفتن و فشردن دیگه جواب نمیداد، یه نقطه ای هست یه نقطه عجیب، که دیگه بغل و چسبیدن جواب نیست، دلت میخوای بری توش، جزیی ازش شی، جزیی ازت شه، توش تموم شی، اون نقطه بودم... بازوش رو محکم گرفته بودم و صورتم رو بهش چسبونده بودم. &quot;خوبه که قدش بلنده و سر من به شونه‌اش میرسه&quot;  با خودم فکر می‌کنم.چسبیدم بهش و دلم براش تنگه. عجیب تنگه. انگار خواستنی که به داشتن نمی‌رسه هیچ‌وقت. دلم تنگشه و نمی‌دونم بیشتر از این چطور می‌تونم داشته باشمش.بعد همونطور که با گرمی گردنش گرم میشدم کفتر فکرم پرواز کرد و رفت و رفت تا روزای دور، اولین قرار، اولین دست گرفتن، اولین بوسیدن...رفت و رفت تا اولین قدمهای دونفره توی خیابون 16 آذر—زمستونی که سرد نبود.زمستونی که پر از طوفان بود!دیدم چه راه درازی رو با هم طی کردیمچه فراز و نشیب‌هایی، چه قصه‌هاییپر از شوق شدم برای بعدشاشک پر شد توی چشمم از سختی‌هاش و خنده راه گرفت روی لبهام برای روزهای خوب بعدکی میدونه؟ شایدم از راه برسن...</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 18:35:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحی چنانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%85-vcksd2xc4tbf</link>
                <description>میریزه سقف دنیایی که تو ستونش نباشی.روی تخت نشستم بی حس- صبحه باز- صبحه و من دارم فکر میکنم با امروزم چطوری روبرو شم!?یکی درونم میگه &quot;نترس&quot;یاد امیر میفتم. کنارش وسط هال دراز کشیده بودم و اشکهاش رو پاک می‌کردم. می‌گفت می‌ترسم و من بهش می‌گفتم نترس!می‌گفت: دنیا بدون تو کنار من تموم میشه، مثل مرگ میمونه...و من بهش میگفتم: که نه مرگ نیست، نترس. من کنارت هستم تا هر وقتی که بخوای – نگفتم تا وقتی که بخوام،چون فکر میکردم که نمیخوام- گفتم تا &quot;هر وقتی بخوای&quot; و از یه جایی به بعد نخواست دیگه و من رفتم.یاد گرفت که با این دوری کنار بیاد. بهش یاد دادم که با این دوری کنار بیاد و اومد. گفت: چرا خونه نمیگیری بری؟گفتم: میخوای برم؟ گفت: تکلیفم نامعلومه، برو دیگه....رفتم. در عرض یک هفته رفتم. در سکوت و تنهایی و بدون اشک – در ظاهر البته –طوری رفتم که هیچ کس نمی‌رفت. در عرض یک هفته وسایلم رو جمع کردم و خونه رو ترک کردم. هیچ‌کس نمی دونست. فردای اثاث‌کشی رفتم شرکت انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. زندگی جریان داشت هنوز و من نمیفهمیدم چرا؟ باید سقف دنیا میریخت!باید دنیا خراب میشد. باید گریه می‌کردم.باید گریه می‌کرد. چرا پشت سرم گریه نکرد؟ گریه کرد و به من نگفت؟ دلم میشکنه اگر گریه نکرده باشه و دلم بیشتر میشکنه اگر اون شب گریه کرده باشه!به خودم میگم نترس. نخواست دیگه کنارش باشی. اگر بخواد هستی. فقط باش. یاد بگیر که باشی. قوی باشی. که موقع خواستن و نیازش بهش کمک کنی. فقط نترس!جایی باش که باید باشی. اروم باش. حل شو. نترس.آروم میشم از شنیدن کلمه &quot;نترس&quot; با صدای امیر توی سرم. و دلتنگ اون صدا میشم. چند روز پیش ویدئویی رو می‌دیدم که توش داشت آواز می‌خوند و من زیرش نوشته بودم &quot;کوه بدون صدای تو نمیشه&quot;حالا امیر نیست و کوهها هستن. سقف دنیای بیرون نریخته اما دنیای من- خونه من- همون خونه ای که زیر سقفش دراز کشیده بودم و امیر رو آروم میکردم...میریزه سقف دنیایی که تو ستونش نباشی و ..... ریخته دنیای منولی صدای تو- هر چند دارم فراموشش میکنم- به من میگه نترس!</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 11:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای بعد ددلاین</title>
                <link>https://virgool.io/@jane/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%AF%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-aqxaduawswwl</link>
                <description>از ددلاینم دو روز گذشته.پنجشنبه پیش با خودم قرار گذاشتم که تا روز دوشنبه خوب شم و اگر نشدم خودم رو راحت کنم. ساعتهای زیادی رو توی نت دنبال بهترین روشها گشتم. کم‌دردترین که نکنه از ترس دردش منصرف شم.فکر کردم به عنوان اولین آسیبی که به جسمم می‌زنم اول از همه تمرین کنم سیگار رو روی پوست دستم خاموش کنم. با خودم فکر می‌کردم که اگر این آسیب رو بتونم به خودم راحت بزنم پس هر کار دیگه‌ای رو می‌تونم بکنم.ولی دلم نیومد. 5 تا سیگار روشن کردم و تا ته کشیدم و دلم نیومد روی دستم خاموش کنم. با خودم فکر کردم &quot;خاک بر سرت&quot; هنوز اینقدر سیر نشدی که فقط خودت رو بسوزونی.. چرا فکر می‌کنی به ته خطت رسیدی!از بلوف زدن بدم میاد.بدم میاد که اینا که میگم الکی باشه.بدم میاد که ادعای یه چیزی بکنم و انجام ندم. واسه همین هم از خودم شاکی شدم.شاکی که چه‌قدر سخت‌جانی.. رها کن بره باباو هنوز دو دستی به این زندگی چسبیدم!دوروز از ددلاینم میگذره!شب قبل از ددلاینم به این فکر کردم که الان حالم بهتره - بهتر از پنجشنبه حداقل - و لزومی نداره الان این کار رو کنم. بعد به اون روم که ناراحت شده بود که تو به من قول داده بودی و پس چی شد و اینا گفتم &quot;هر موقع اراده کنی و بخوای هست&quot;چیزی که بهش زیاد فکر میکنم پیمانه. از خسته بودن و رفتن بهش گفتم - از تصمیم قطعی نه! نباید بدونه، بدونه نمیذاره- انقدر گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد که مردم براش- بی‌حال افتاد و شروع کرد به لرزیدن و نفس نکشیدنتوی دلم گفتم کی میخواد بغلت کنه وقتی بیای ببینی نیستم! کی آرومت کنه عشق؟ کی؟و دلم سوخت  و از خودم بدم اومداز ضعیف بودنم برای خوب شدن- این حسیه که زیاد دارم- گیر کردمگیر کردمنه راه پس دارم و نه راه پیشنه جلو میرم و نه میتونم به عقب برگردمگیر کردم: برای خوب شدن بیش از حد ضعیفم و برای شکستن و خرد شدن بیش از حد قویگیر کردم وسط این حالدو روز از ددلاینم گذشته و عصر چهارشنبه است و من حیرونم. حیرون از هفته‌ای که مثل یک قرن گذشته برامحیرون این که ددلاین بعدیم کی باشه. ددلاینم یا مایل استونم مثلا! برای خودم یه چیزی رو ست کنم و بگم اگر این شد پس تمومه دیگهچه قدر سخت میگیریم زندگی رو... مگه اومدن ما فقط بر اساس یک تصادف نبوده- چرا رفتنمون نباشه؟و کجاست این DEAD-LINE نهایی!</description>
                <category>جین آستین مناطق محروم</category>
                <author>جین آستین مناطق محروم</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 18:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>