<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چکاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jasmineakoo</link>
        <description>Psycho writer _ هی ، بهتره پست هامو نگاه کنی وگرنه میکشمت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-05 08:22:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4849937/avatar/stYhJC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چکاد</title>
            <link>https://virgool.io/@jasmineakoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرزمین خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-bfzix0uj9rx9</link>
                <description>این متن کاملا یهویی به ذهنم رسید و اصلا ویرایش نشده پس پذیرا هرگونه نقد هستم _چی شد که اینطور شد ؟+ همه چیز از آنجا شروع شد که مادر بر روی پسرش بجای مویه، میرقصیدبو میاد ، بو میاد._بوی چیست ؟+ خون خون . _ از کجا می‌آید ؟+از آن ماه ._بله؟ از آن ماه ؟ ماه مگر خونی است ؟+ آری ، آن هم چه خونی . _چه اتفاقی در آن ماه افتاد ؟+........_ چرا سکوت کرده ای ؟+ سکوت من از درد نشأت می‌گیرد._ بیخیال مگر چه اتفاقی افتاد در آن مان ؟+ واقعا می‌خواهی بدانی ؟_ آری +داستان به زندگی مردمان سرزمین خورشید بر می‌گردد .آنها در شادی زندگی می‌کردند.زندگی هایشان عالی بود . اما طمع کردند . _ طمع بر چه ؟+ فردی از لشکریان ضحاک به آنها وعده خوشبختی داد _ مگر آنها خوشبخت نبودند؟ + آری ، خوشبخت بودند ، اما طمع کردند.خوشبختی بیش می‌خواستند . بوی طمع در فضا می‌پیچد. بوی طمعی که به خون تبدیل می‌شود.مردمان طمع کردند. امپراتور خود را بیرون کردند. ضحاک پادشاه جدید خورشید شد ._ خوشبخت شدند ؟ + از همان روز اول بوی خون از دستان ضحاک می آمد.او مردمان را بر نیزه کشید ، تا مار هایش را سیر کند و حاکمیت خود را قوی تر کند _ پس چرا مردمان او را بیرون نکردند ؟+ عده ای زنده ماندن خود را در اطاعت کردن از ضحاک می‌دانستند.معتقد بودند ضحاک ، نماینده خداست . _ پس دیگران چه؟+ آنها بار ها سعی بر بیرون کردن ضحاک کردند . اما هربار بدتر از قبل به صلابه کشید تا اینکه ..... _ تا اینکه چی ؟ + تا اینکه آخرین نبرد فرا رسید. کاوه آهنگر از خورشید برخاست . _ ضحاک چه شد ؟+ می‌گویند عاقبتش یخ زدن بود .این داستان ادامه دارد ...ویرگول جان این داستان بر اساس واقعیت نیست و لطفا منتشرش کن آن ماه نامش چه بود ؟</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 18:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوای مردگان:قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-qfor5tesriv6</link>
                <description>قسمت دو : نورث‌لند_ صدای جیغ است ؟ از کجاست ؟ از کیست؟+ نمی‌دانیم ، باید برویم و باخبر شویم .دوان دوان به بیرون رفتند .جیغ جیغ جیغ ، بلند تر و بلند تر شد . نعره ؟ جیغ ؟_از خانه آقای بلک‌وود است ؟+ گویی همینطور است .در باز شد ، تاریک ، سرد ، خوفناک .قدم اول ، صدای ترک ترک چوپ؟جیغ بلند تر شد .قدم دوم ، صدای زنجیر ؟جیغ بلند و بلند تر شد .جیغ کودک ؟ چه خبر است ؟صدا از طبقه بالا بود ._ فانوس را آتش کن.صدای چکه چکه . صدای چیست ؟+ هی هی ، میشنوی؟ صدای چیست ؟_ چکه قطره آب؟ای کاش چکه قطره آب بود× پس چه بود ؟خون خون خون . خون بود .چکه شدن خون از پله ها .خون جاری بود ، گویی تازه بود .جیغ کشید_ خون؟!اینجا چه خبر است ؟+ بیا ، برویم بالاخنجر در دستانش ، به بالا رفت .گویی چیزی بر کف بود .جنازه ؟ آری جنازه .یکی ؟ نه ، دوتا .چه کسی ؟بلک‌وود و زنش .اما صدای جیغ ؟ از چه کسی بود ؟سایه کوچکی ظاهر بود .چه کسی بود ؟جلو تر رفت .کودک بود .غرق در خون ، رو به رویش دو جنازه ، پدر و مادرش.کودک توانایی راه رفتن نداشت . دو سالش بود .قاتل که بود ؟جنازه ها روی زمین .اما وحشتناک تر چه بود ؟دو سردو سر آویزان ، بر دو نیزه .×سر ؟ منظورت سر انسان؟ جمجمه ؟ کله ؟آری ، سر انسان .سر پدر و مادر کودک .غرق تو تباهی معلق بی فرداآلت قتاله ، شمشیر خونی ، رو به روی کودک افتاده بود ._ هی هی ، نگاه نکن ، صحنه جالبی نیست . دیگران را خبر کن .اما دو فرزند دیگر کجا بودند؟خانواده بلک وود سه فرزند داشت . آن دو کجاستند ؟نفس نفس زنان .بالاخره بیدار شدم .دوباره کابوس ، کابوسی که در کودکی ام اتفاق افتاد.آری آن کابوس واقعیت بود .وقت رفتن است .ارابه ایستاد .دوشیزه مرا در آغوش کشید.خداحافظی تلخی‌ستسوار بر ارابه شدم . یتیم خانه را بدرود گفتم .ثانیه پس از ثانیه گذشت .گذشت و گذشت تا مهمان ناخوانده به نزدم آمد-«نقل مکان ؟ اخیرا شجاعت بسیار خرج داده ای»نادیده اش گرفتم .-« آه تو نمی‌توانی مرا نادیده گیری . من تو هستم »+« ساکت شو ،ای ملعون ، دیگر کافیست »مسیر هموار بود .زیبا بود .خورشید داغ شلاق میزد .درختان و گل بوته ها سبز بودند .جویبار ها جاری بودند.رودخانه باکینگهام از همیشه زیبا تر بود.انعکاس نور روی رود جلوه زیبایی بود .پرندگان مهاجر تالاب ، در فراغ بودند.غرق در فرط زیبایی آن بودم ،چند لحظه ای آرامش خاصی داشتم .گویی باعث می‌شد کابوسم را فراموش کنم_ نمی‌توانی فرار کنی ، آنقدر تورا خواهد خورد که دیگر چیزی باقی نمی‌ماند.در همین حین راوی راوی ها به سخن آمد^^ آهای راوی ، با زندگی دیگران قمار مکن.× خودت میدانی ، این جمله را باید به تو گویند .^^ سر بر سر من نزار ، خودت میدانی عاقبتش چیست .+ دیگر کافیست. بگذارید چند لحظه ای آسوده باشم .چپق بر دهان ارابه‌چی بود .گویی او هم غرق بود .گفتم « آقا! چند ساعت فاصله داریم ؟»گویی نشنید ، پس تکرار کردم« چند ساعت فاصله داریم ؟»اینبار به خود آمد و گفت « چیزی حدود نیم روز »در پی آن مسیر ،چند باری سر صحبت را باز کردم.اگویی ارابه چی مشتاق این کار نبودچیک چیک چیک.قطره قطره میزد .آسمان شروع به گریستن کرد .ابر ها می غریدند و آذرخش بر زمین می‌کوبید .گویی آسمان خشمگین شد.نم نم باران تبدیل به رگبار شد .خاک خشک ، نم دار ، و سپس گِل شد .شلاق بر تن اسب میزد « تند تر ، یالا حیوان »محکم تر و محکم تر ، تند تر و تند تر .مگر نباید آرام تر براند ؟نمیدانم ، نمی‌دانی .گذشت گذشت .خیس خیس شدم .ارابه چی پالتو اش را بر تنم کرد .باران نمی‌خواهد بند بیاید ؟بالاخره ، نزدیک بودیمنمایی کلیفتون قابل مشاهده بود.اسب ها نمی‌توانستند جلو تر روند .ایستاد .-هی پسر ، دیگر نمیتوان جلو تر رفت ، باید کمی پیاده روی کنی،+ ممنون آقا ،به امید دیدار !سر تکان داد ، پیاده شدم .به سوی کلیفتون راه افتادم .آنقدر غرق در افکار بودم که فراموش کردم پالتویش را پس بدهم.باران شدید تر شد ، آذرخش میزد و باد می‌نواخت .تند تر ، تند تر دویدم .امیدوارم اتفاقات خو.....+ خوب ؟ سخن از اتفاق محال مگو . امیدوار؟ چرا جوک میگویی ؟_ اورا نادیده بگیرید ، منتقد است و فریبنده .پس از گذر چند صد متر بالاخره رسیدم.ادامه در قسمت بعدی ....پ.ن1: خیلی سپاسگزارم از گین و هلیا ، که در نوشتن و ایده پردازی این داستان کمک کردن .پ.ن 2: هیچی ^^پ.ن3: شاید کمی حوصله سر بر باشه و مورد علاقه همه نباشه ، درک میکنم.نقد کنیییید . منتظرم </description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب کوهستان</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-bujc64eed4lo</link>
                <description>قبل از شروع بگم که این داستان ادامه دختر کوهستان هست . منتظر نقد و تحلیل ها هستم :)تپانچه در دستان مرد بود دختر را تهدید کرد ، آذر چه کار میکند ؟+ اگر از دستورات پیروی نکنید ، خواهرت را خواهم کشت دختر یکه خورد . -باشد ،خواهم آمد.آذر نگران نباش مرد تپانچه را بر روی سر آذر قرار داد . دختر نمی‌توانست فرار کند.صدای حرکت سنگ ریزه می‌آید . صدای چیست ؟ از کجاست؟+ چه کسی آنجاست ، بهتر است خودت را نشان دهی. صدا ها نزدیک تر شدند . چه کسی آنجا بود ؟ترس بر اطمینان غلبه کرد . مرد سردرگم شده بود .جدی چه کسی در تعقیب آنها بود ؟ناگهان فردی به مرد هجوم آورد، تپانچه را از دستان مرد گرفت و آنرا روی شقیقه اش گذاشت .مرد روی زمین ، می‌خواست التماس بخشش کند ، اما فرصتی به او داده نشد ، صدای مهیب کشیده شدن ماشه .دختر آذر را در آغوش کشید ، از آن مرد می ترسید. او که بود ؟ پشت آن نقاب چه کسی بود ؟. چکادچکاد ، قد بلند فریبنده ، بزرگترین مالک کوهستان. پسر کوهستان و تنومند ترین مرد مازندران . سرد و بی روح . ترحمی در تار و پودش نبود .ـ پدر ؟! چکاد آن دو را در آغوش کشید . + پروردگارا سپاس ، دخترانم در سلامت هستند .چند لحظه ای هق هق کنان در آغوش یکدیگر بودند . ـ پدر جان، خدا میداند چقدر هراسان بودم ؟چگونه به حقه بهرام پی بردید؟ + از همان ابتدا میدانستم . هنگامی که فرار کردید .. قانع شدم.ـ می‌دانستم ، می‌دانستم شما فریب آن پس فطرت را نمی‌خورید حال چه ؟ کجا خواهیم رفت؟+ کوهستان. راوی : باید اعتراف کنم آن لحظه بسیار احساسی بود »دختر و آذر دست در دستان چکاد به کوهستان پناه آوردند. بهرام متوجه لو رفتن حیله اش شده بود .برداشت تپانچه اش را . به سوی کوهستان حرکت کرد . آسمان گریست . غرش آسمان باعث آتش سوزی شد .جنگل تاریک و ساکت بود .زوزه گرگ ها ،خش خش برگ ها، سوت خوفناک باد در بین شاخه ها . تنها روشنایی جنگل ، پرتو های آذرخش بود .نور ضعیفی سو سو میزد . فانوس؟ مشعل؟ شایدم شمع .کلبه ای کوچک در قلب جنگل . در کلبه باز شد . زنی از آن خارج شد .چه کسی بود ؟ گویی انتظار کسی را می‌کشید مریم . دختر صحرا ، فرزند داراب ، معشوقه سابق چکاد ، مادر دختر و آذر . گویی او فرشته نجات بود .گویی منتظر آنها بود .دختر و خواهرش دوان دوان مریم را در آغوش کشیدند . چکاد حرفی نزد . نگاهی رد و بدل کردند . مریم با نگاه مسخ کننده اش گفت : منتظر بودم . باید بروید داخل.به درون کلبه رفتند . چای داغی به همراه سوپ سبزی در حال دم کشیدن بود .مریم گفت : به دهکده آمده بودم . تمام اتفاقات را فهمیدم . حدس میزدم به جنگل فرار خواهید کرد . ـ ممنونم . حال دیگر تو می‌توانی از دختران محافظت کنی. من باید به حساب بهرام برسم .دختر و آذر مخالف بودند . آنها نمی‌دانستند . بهرام به دنبال آنها بود . بهرام همچو گرگ پی انتقام بود .توانست رد پایشان را بزند . چکاد غافل از اینکه بهرام به دنبال اوست . بهرام غافل از اینکه مریم همراه اوست . پس از اتمام شام ، دختر ها خوابیدند . چکاد از مریم عذر خواست .قرار بود چکاد نگهبانی دهد . چکاد دائما نگران بود . از فرط خستگی ، به خواب رفت .در اواسط تاریک شب ، صدایی به گوش می‌رسید . صدای سوختن بود . چکاد که متوجه شده بود ،سراسیمه دختران و مریم را بیدار کرد . حس گناه بند بند وجود چکاد را فرا گرفت .هر طور شده بود باید آنها را خارج کند .کلبه در حال سوختن . بهرام در حال تماشا. کلبه آوار می‌شد بر سر آنها. چکاد تبرش را برداشت و سعی کرد شکافی ایجاد کند . کلبه بیشتر بیشتر می‌سوخت .بنظر می‌رسید آنها نا امید شده اند.صدای ترک خوردن ، محکم تر تبر میزد . پیوسته پیوسته ترک ها تبدیل به شکستی شدند روزنه ای باز شد . دختران و مریم خارج شدند . کلبه آوار شد . به نظر چکاد گیر افتاده است . پسر کوهستان ، مرد تنومند ، این پایان اوست ؟مریم دختران را در حالی که میگریستند دور کرد. بهرام با تپانچه ای در دست ایستاد . ـ چه عجله ای دارید ؟ + ای رذل، تو بودی ، تو کلبه را زدی آتش .ـ آری ، کار من بود . حال هم با تپانچه ای در دست شما را تهدید میکنم . دخترت باید با من ازدواج کند . وگرنه تو و خواهرش را با همین تپانچه نابود خواهم کرد .چکاد به خود آمد. بیهوش بود . بیدار شد . آوار بر سرش خراب شده بود . عشق مریم و دخترانش اورا وادار به تلاش کرد .چکاد قدرتمند ، استوار ، توانست آوار را پس بزند . مریم و دخترانش در خطر بودند . اما چکاد جانی در تن ندارد . نمی‌تواند زنده بماند . پس جانش را برای دخترانش فدا می‌کند . تبر نیمه سوخته را برداشت . دیدش تار بود ، اما می‌توانست بهرام را مشاهده کند.رستم دستان وجود چکاد برخیزید .چکاد به بهرام حمله ور شد . دو مرد تنومند در حال مبارزه .چه کسی پیروز خواهد شد ؟ تپانچه نقش بر زمین شد . تبر در بازوان توانمند بهرام فرو رفت .بنظر چکاد برتر بود . بهرام خنجر را بیرون کشید . خنجر را بر سینه چکاد فرو کرد . رستم دستان بار دیگر توسط شغاد شکار شد .چکاد دیگر توان مقابله نداشت . بدنش را خون فرا گرفته بود . خنجر را بیرون کشید و خون بیشتری جاری شدآماده اتمام کار بود . اما قبل از اتمام ، مریم تپانچه را برداشت . گلوله ای در سر بهرام خالی کرد . هردو نقش بر زمین بودند . چکاد به سختی نفس می‌کشید . آخرین نفس های چکاد . پسر کوهستان ، مرد تنومند ، این بود پایانش ؟خون خون خون . همه جارا خون فرا گرفته .دختران هق هق کنان دست در دستان پدر گذاشتند . به همراه آسمان می‌گریستند. مریم اشک می‌ریخت . تمام خاطراتش را با چکاد به یاد آورد.احساس شرم و گناه وجودش را فرا گرفته بود.اما دیگر چه فایده . چکاد در حال مرگ بود دخترانش را بوسید . گویی می‌خواست چیزی به مریم بگوید .و آخرین حرفش را به مریم گفت .«دوستت خواهم داشت‌»بعد از آن حرف ، قلبش ایستاد . کوهستان در شوک فرو رفت . کوهستان اربابش را از دست داد .روح بی روحش به برای همیشه به کوهستان پناه برد.پی نوشت: این داستان هیچ ربطی به اسم اکانتم نداره .اسم شخصیت ها از آهنگ دار از علی سورنا گرفته شده .</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر کوهستان</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-slfokvnvykgs-slfokvnvykgs</link>
                <description>قبل از شروع باید بگم ، اگه از لحاظ داستانی ، کلمات، جملات ، هر چیزی ، باهاش حال نکردید و خوب نبود ، میتونید توی کامنتا بگید ، میتونید هم نگید .دهکده ای بود ، نامش بود آتشگاهدختری بود ، قامتی کوته ، چشمانی سیاه ، گیسوانش خاکستر، صورتش مسخ کننده ، او دختر کوهستان بود . دختر یکی از اشراف آتشگاه.مرد های دهکده ، اشراف ، اعیان ، بزرگان ، نجبا ، توانگران ، خواستگارش بودند .آوازه زیبایی اش در دهکده های حوالی پیچیده بود.مادرش برای او خواستگاری پیدا کرد .بهرام ، قامتی استوار ، نجیب زاده مازندران ، تار هایش همچون زر ، آبا و اجدادش ثروتمند ، رخسارش بود خشک و بی روح ، در رخسارش ذره ای عاطفه نمی‌توان دید .آیا اندرون قلبش همان طور بود؟روز دیدار فرا رسید . قرار آن دو در بلندی های کوهستان های آتشگاه بود .بهرام همراه گروهی از محافظانش به مقر ملاقات رسید . کلبه ای چوبی در آن آنجا بود . دختری از آن بیرون زد . خودش بود . دختر کوهستان-بهرام که مادرم می‌گفت ، آن مرد است ؟ به نظر بی عاطفه می‌رسد . آه ای کاش راه دیگری داشتمان دو نزدیک شدند . در یک قدمی ایستادند . دختر سرش را پایین انداخت ، شرم وجودش را فرا گرفت . بهرام در ظاهر عاشق شده بود ، برای اولین بار ، لبخندی بر لبانش نقش بست.بهرام با نیشخند مضحکی گفت : دختر کوهستان که میگویند تویی ، ها ها ها ، لقبش برازنده توست ، حال ای دختر ، نمی‌خواهی نام خویش را بر زبان بیاوری ؟دختر سکوت کرد ، او نمی‌توانست عاشق بهرام شود ، اما چه باید می‌کرد ، چه کسی به دادش می‌رسید ؟ بهرام ، آرزو دختران دهکده بود ، چه کسی حاضر بود به او جواب رد دهد.+ باشد ، حالا که نامت را نمی‌گویی لاقل بیا کمی قدم بزنیم .شروع کردند به قدم زدن. کمی که دور شدند ، بهرام شروع کرد+میدانی .. هنگامی که تورا دیدم ، عاشقت شدم ، در یک نگاه ، تو باید با من ازدواج کنی . آری تو باید با من ازدواج کنی .به زودی ترتیب مراسم باشکوهی را میدهم ،تمام ملاک و اشراف را دعوت خواهم کرد ، آنها باید رسیدن من به دختر کوهستان را مشاهده کنند .دختر نامید شد. او نمی‌توانست مخالفت کند ، باید چه می‌گفت .ـ اما احساسات من چه میشود . من شما را دوست ندارم .نمی‌توانم با تو ازدواج کنم .+ ای پست فطرت ، چطور میتوانی در برابر من مقاومت کنی ، احساسات تو برایم اهمیت ندارد . من هر آنچه که میخواهم ، باید داشته باشم ، حال به تو می‌گویم ، تنها دلیل ازدواج من و تو این است که من ثروت پدرت را صاحب شوم. کاری نمی‌توانی برای مقابله با من انجام دهی‌.دختر شروع کرد به گریستن . کاری نمی‌توانست انجام دهد . کسی نمی‌توانست حرفش را باور کند ، خانواده بهرام بسیار ثروتمند بودند ، چطور می‌توانستند نسبت به اموال دختر طمع داشته باشند ؟گذشت و گذشت ، بهرام برای حفظ ظاهر ، به قرار های خود با دختر ادامه می‌داد ، پس از چندین ماه روز موعود فرا رسید.روز عروسی ، دختر باید چه کاری انجام دهد ؟ کسی نمی‌تواند به دادش برسد .خواهرش در حال آماده کردن او برای مراسم بود .دختر شروع کرد به گریستن.+ خواهر جان ، چرا گریه می‌کنی ، تو باید شادمان باشی ، چه اتفاقی باعث اندوهگین بودنت شده ؟ـ بهرام ، او می‌خواهد صاحب اموال پدر شود . تنها دلیل ازدواج او با من این است . کسی حرفم را نمی‌پذیرد . خواهر ، تو باید کاری انجام دهی، نباید بگذاری این ازدواج انجام شود .+ صبر کن ،یعنی او عاشق تو نیست ؟یعنی آن همه تورا تمجید می‌کرد ، آن حرف های عاشقانه ، همه آنها پوچند؟نگران نباش ، نمی‌گذارم دست آن رذل به تو برسد .خواهر تصمیم گرفت دختر را فراری دهد . چند ساعت قبل از غروب آفتاب ، به خروجی مخفی دهکده رفتند . آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند ، اما یکی از محافظان بهرام ، روبه رو آنها ایستاد .+ کجا با این عجله ؟ فکر میکنید میتوانید از دید ارباب مخفی بمانید ؟ آه کور خواندید . بهتر است خودتان برگردید ، وگرنه مجبورم با شیوه دیگری عمل کنم .آیا دختر تن به خواسته بهرام می‌دهد .احتمالا ادامه در قسمت بعدی شایدم پایان .:))</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوای مردگان: قسمت 1: یتیم خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ph3jtmr5pnem</link>
                <description>قبل از شروع بگم که این داستان چند قسمتی هستش. کلی ضعف داره فقط حال نداشتم ویرایش کنم ، اگه بد و غیر قابل مفهوم بود ببخشید.+« این یک رویاست ، یک توهم ، باید بیدار شوی ، آنها چشمان شیطان اند ، گولش را نخور »-« نگاهش همچو جام شرابی‌ست مست کننده .این چطور میتواند یک رویا باشد؟ » +« بیدار شو ، بیدار شو ، این یک رویاست ،بیدار شو ! تو بیماری» ×« خودتو بکش، خودتو بکش، خودتو بکش »نه سال قبل :من می‌نویسم ، راوی خلق می‌کند.من می‌نویسم ،راوی می‌نوازد. اما من کیستم؟  راوی کیست ؟تو باید بیدار شوی ، بیدار شو !»× « زندگی ات یک کابوس است » -« خفه شو راوی ، تو دلیل این کابوسی ، این تاریکی ،این اقیانوس بی پایان ، این بازی بی پایان ، همش زیر سر توست»×« من فقط تو را خلق کردم، این خود تو هستی که باعث مصیبت خودت میشوی» ـ« من باعث مرگ آنها شدم ؟، دیگر از این بدتر نمی‌شود ×«کجاهایش را دیدی ، در ابتدای درد قرار داری ، آنقدر درد خواهی کشید تا آرزوی مرگ کنی » -« از این کار ها ، چه چیزی بدست می‌آوری ؟ چه چیزی ارزش این همه درد و رنج را دارد ؟»×« صرفا این کار ها بخاطر لذت است ، قمار ، سرگرمی .زندگی همین قدر بی رحم است ، من قمار میکنم و تاوان باخت هایم را تو می‌دهی»راوی بر زندگی نویسنده چیره دست ، قمار می‌کند ، آن قدر این کار را ادامه داد که نویسنده بر زندگی خود پایان داد »با نشانه دوشیزه اورتگا ، همکلاسی هایم شروع به تشویق کردند . آن داستان نامش ، «آوای مردگان» بود صبح روز بعد :چندین روز ، این کابوس ها ، خواب را از من دزدیده انددوشیزه اورتگا که متوجه بیدار بودنم شده بوده صدایم زد . به نزدش رفتم. دوشیزه « نوشته‌ات توجه آقای ریچاردسون را جلب نمود ، از امروز دیگر باید به مدرسه شبانه روزی کلیفتون بروی » نویسنده « پس این آخرین دیدار ماست ؟» دوشیزه « امیدوارم همینطور باشد ، باید خداوند را شکرگزار باشید ، مدرسه کلیفتون افراد یتیم را قبول نمی‌کند ، اما در مورد تو  این مورد را نادیده می‌گیرند. لباس هایت و هرچیزی که نیاز داری را آماده کردم ، به محل اینکه درشکه برسد از اینجا خواهی رفت» به نشانه موافقت سر تکان دادم .زندگی در یتیم خانه کابوسی تلخی‌ست ، امیدوارم کودکی دچار آن نشود . باید برای ادامه تحصیل به کلیفتون بروم ، مدرسه ای که صاحب آن جز اشراف بریتانیا‌ست.پس از مرگ پدر و مادرم مرا به یتیم خانه آوردند،استعداد نویسندگی من توجه بزرگان بریتانیا را به خود جلب کرد . خواهرانم ، بث و اگنس که هردو از من بزرگتر هستند ، با مردانی از لندن ازدواج کردند .پنج سالی میشود که در جزمین‌هال«نام یتیم خانه» زندگی می‌کنم.شاید بدترین مکان دنیا باشد. گاهی احساس روانی بودن میکنم +« این موهبتی از طرف خالق توست » - « نمیدانم روانی بودن چه جور موهبتی‌ست» +« این قلم ، این روحیه تاریک ، این تفاوت با دیگران »ـ « من روانی نیستم ، روانی تویی ، اگر تو نباشی هیچ مشکلی ندارم »می‌گویند مدرسه کلیفتون در شهر نورث‌لند قرار دارد . شهری در شمال بریتانیا. می‌گویند آنقدر سرسبز است که حتی زمستان هایش مانند بهار مناطق جنوبی است ـ« نمیدانم چرا مانند دیگران زندگی خوبی ندارم »× « لیاقتش را نداری، همین هم برایت زیادی‌ست، بی‌مصرف هستی و احمق » ـ « می‌توانم این را قبول کنم ، اما من انتخابش نکردم ، خالق بی اخلاقم، آن را انتخاب کرده‌ست ، یعنی تو »× «  قبلاً هم بهت گفتم، تاوان قمار هایم را تو می‌دهی»ـ « تاوان قمار هایت رو خودت می‌دهی ، اما خشمت را بر روی من خالی می‌کنی »روحی تاریک در جسمی بی جان .آنقدر نوشته هام تاریک بودند که بچه های دیگر موقع خواندن آنها چندین ساعت گریه می‌کردند از ترس.اولین رمانم توجه زیادی را جلب کرد ،« آوای مردگان».بعد از اتمام رمان ، دوشیزه اورتگا رمان را برای همان موسسه ، ارسال کرد. شش ماه بعد نامه ای به دستمان رسید که در آن ، گفته بودند من را پذیرفته بودند .پس از این نامه ، دوشیزه اورتگا نامه ای برای آنها پست کرد و شرایط زندگی من را توضیح داد . و می‌خواست بداند آنها مشکلی با این قضیه دارند یا خیر .و شب قبل جواب نامه رسید و آنها هیچ مشکلی با این موضوع ندارند . ـ«حداقل در ازای اینهمه درد ، استعدادی زیبایی دارم ، هرچند که از آن در راه تاریکی استفاده میکنم » ×« این موهبت باعث مرگت می‌شود »-«  تو راوی بی اخلاق من هستی ، اما راوی زندگی تو هم رفتارش مانند توست، همین قدر بی ترحم ؟»×« راوی زندگی من ذره ای ترحم در وجودش ندارد، اما فرق بین  من و او این است ، من با زندگی تو بازی میکنم و او با زندگی هزاران انسان »راوی راوی ها گفت « همه شما جزیی از این بازی تلخ هستید ، می‌بینید ، می‌توانم زندگی هایتان را در چشم بهم زدنی نابود کنم »اما سوالی پیش می‌آید ، چه کسی بر روی زندگی راوی راوی ها قمار می‌کند ؟درشکه رسید ، زمان رفتن فرا رسید . دوشیزه اورتگا برای بدرقه کردن من همراهم آمد . ـ« دوشیزه ، اگر موفق شدم ، مطمئن باش هیچوقت تورا فراموش نخواهم کرد ، »دوشیزه مرا در آغوش گرفت و برای همیشه خداحافظی کردیم تقدیر و سرنوشت ،مرا با خودش به کلیفتون می‌برد‌. باید دید که در آنجا چه اتفاقات تلخی برایم اتفاق می‌افتد.× « تقدیر و سرنوشت ؟ خیر ، این خواسته من بود »درشکه رسید و برای همیشه با یتیم خانه خداحافظی کردم .ادامه در قسمت بعدی. </description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 12:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید گربه بپرستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-rase1eltnwnl</link>
                <description>احتمالا یک بار هم شده که متوجه شده باشد مصری های باستان گربه می‌پرستیدن ، یا تخت تاثیر اونها بودند. اگه هم نشنیده‌اید اشکال نداره. در مصر باستان گربه ها موجودات مقدسی بودند ، که اگر به گنجینه های با ارزش مصری نگاه کنید ، اکثر اونها شکل گربه دارن . چرا مصری ها تحت تأثیر گربه بودن ؟1-معتقد بودند گربه باعث خوش‌شانس و حفاظت هستند :2-گربه ها دو خو مثبت و منفی دارند : می‌توانند خودشون رو لوس کنند و عشق بورزند  و میتونن بی اهمیت وسرد باشن . گربه های فقط به صاحبشان عشق می‌ورزند.3- توانایی گربه ها در شکار جوندگان: هیچ حیوانی مانند گربه نمی‌تواند موش ها و حیوان های افت‌زا را نابود کند . گربه های باعث شدند تا آنها بتوانند از غذا هایشان محافظت کنند چرا گربه ها قدرت فرازمینی دارند ؟گربه می‌تونه کنار بخاری بشینه و چندین ساعت استراحت کنه و از اون حالت لذت ببره ، اما بعضی ساعت از روز اونها غیب میشن . کسی می‌دونه گربه ها کجا میرن؟ چطور غیب میشن و بعد از چند ساعت دوباره بر میگردن و معلوم نیست از کجا اومدن . گربه ها کامل رام نشده اند . برعکس سگ ها . سگ ها قدرت شکارشون رو از وقتی اهلی شدن از دست دادن، یا اینکه کمتر شده ، اما قدرت شکار گربه ، هنوز هم به اندازه وقتی هست که اهلی شدند . بخاطر اینکه گربه های دوست ندارن تحت سلطه کسی قرار بگیرند . اونها وقتی پیش ما هستند ، خودشون رو لوس می‌کنند و عشوه میان ، ولی وقتی تنها میشن ، به دنبال شکار میرن، حتی اگه شکارشون سوسک یا موش باشه . به همین دلیل گربه ها میل شکار و قدرت شکارشون هیچوقت کمتر نشده . حالا از لحاظ غیر علمی نگاه کنیم . گربه های موجودات به شدت گوگولی و نازی هستند ، چطور میشه اونها رو دوست نداشت ، گربه ها درمان افسردگی هستند . من این موضوع رو کامل می‌پذیرم ، و بهش باور دارم . گربه درمان نصفی از مشکلات روانی هست. بعضی ها میگن ، گربه ها بی وفا هستند و فقط وقتی باهات کار دارن که بهتون نیاز دارند . کاملا اشتباهه. گربه ها در ظاهر نشون نمی‌دهند ، اما شواهدی هست نشون می‌دن که گربه ها پس از دست دادن صاحبشون افسردگی گرفتند . و حتی وقتی صاحب جدید پیدا کردند ، بازهم افسردگی شأن درمان نشد. در واقع آدمها وقتی بهت نیاز دارند سراغت میان ، نه گربه ها . خرافات گربه‌ای: گربه سیاه ؟ آیا واقعا گربه سیاه شوم هست ؟چطور می‌تونید همچین حرفی بزنید . منشأ این حرف از وقتی میاد که طاعون در اروپا گسترش یافت ، اونها فکر می‌کردند ، منشأ بیماری از گربه هستش ، و تمام گربه های سیاه رو قتل عام کردند ، اما این کار فقط باعث افزایش بیماری شد ، چون که منشأ بیماری موش ها بودند ، و وقتی گربه ها کم شدند ، موش ها هم بیشتر از قبل شدند و بیماری افزایش یافت .اما حتی بعد از این هم به خرافات ادامه دادند، امروزه برای جادو و سحر از دم و گوش و پا گربه سیاه استفاده می‌کنند . از زمان های بسیار دور ، حیوانات همیشه مورد آزار آدما قرار می‌گرفتند ، برای خرافات ، از گربه بگیر تا جغد و گوسفند . با این حال گربه ارزش پرستیدن داره ، حداقلش دیگه اینطوری به کسی آسیب نمی‌زنی ، آدما بخاطر اینکه دین های مختلفی دارند دائما در حال جنگ هستند ، از جنگ های صلیبی بگیر تا همین حالا . اما کسی که داره گربه میپرسته ، فقط اون گربه براش مهمه ، براش مهم نیست بقیه چه فکری درباره گربه می‌کنند ، اون به گربه پرستی ادامه میده ، برعکس تو اگه به دین یه نفر توهین کنی ، می‌تونه شروع کننده جنگ باشه کاش این فرهنگ آسیب نزدن و مراقبت از حیوان ها در جامعه ما رواج پیدا کنه ، وقتی داری توی خیابون راه میری بعضی گربه هارو می‌بینید که زخمی اند یا چند جاشون قطع شده . نظرتون رو درباره گوربا ها کامنت کنید.</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 11:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمانش.....</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-tnf8unxu9oxd</link>
                <description>«بر اساس واقعیت...»آن روز را مانند روز روشن بخاطر می‌آورمروزی که برای نخستین بار ، موهبت دیدار یار را داشتم.چشمانش ... چشمانش.....چشمانش کل دنیای مرا می‌خرید.نگاهش پاهایم را سست می‌کرد ،ساعت ها می‌توانستم چشم هایش نگاه کنم ،اقیانوس چشمانش مرا غرق خود می‌کرد....چشمانش تار و پود زندگی ام را در هم ربود.جاذبه و گرانش چشمانش ، فضا و زمانم را خم می‌کرد .شراب چند صد ساله نگاهش ،در چشمی بهم زدن مرا مست خود می‌کرد .چشمانش در ثانیه ای مرا خمار خود می‌کرد.چشمانش گران ترین تابلو جهان بود .مونالیزا در برابرش زانو میزد.عطش عشق وجودم را به آتش کشید.تاب خوردن موهایش ،معصومیت چشمانشبراقی لب هایش ......چطور ممکن بود ...او زیبا ترین بوم نقاشی پرودگار بوداما چگونه .....چگونه می‌توانستم یار او شومچشمانش از کل وجود من زیبا تر بودچطور امکان داشت او یار من باشد .سوال سوال سوال....هنگام دیدار او سوالی ذهنم را سوراخ می‌کرد.آیا خالق هایمان یکیست ؟امکان ندارد ، مگر میشود ....خالق او فرشته بودخالق من شیطانمعما : ناسیا کیست، معنیش چیست ؟</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 17:32:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا انسان ها خیانت میکنند ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-ebbooewixnon</link>
                <description>این یه پست آزاده و می‌خوام بدونم از نظر شما چرا آدما خیانت میکنند ؟فاحشه آن مردیست که در زندگی خود از همخوابگی با بزغاله ای هم نمیگذرد انوقت دنبال دختر باکره میگردد_صادق هدایت</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جذاب لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-nsbidhf07m6o</link>
                <description>ساعت 5:55 دقیقه بیدار میشوم .باز هم توانستم شبانه روز دیگری را دوام بیاورم . کی برسد آن روزی که فرشته مرگ روحم را از تن بی جانم خارج کند .امروز میخواهم در مورد روزمرگی ام با شما صحبت کنم .پس از بیداری، به عنوان ناشتا ، وعده ای اظطراب میخورم . طعام مورد علاقه ام نیست اما از خوردن آن لذت میبرم . به عنوان نوشیدنی مقداری قهوه تلخ می‌نوشم ، نوشیدنی مورد علاقه ام است زیرا مانند زندگی ام سیاه و تلخ است .پس از آن دوست دارم به ملاقات مسافر تاریکی ام بروم . ساعت ها می‌توانم بدون وقفه با او معاشرت کنم ، او خود من است . در واقع یکی از چند من است .پس از آن دوست دارم به عنوان ناهار ، مقدار توهم نوش جان کنم ، می‌توان گفت مورد علاقه من است ، دنیای پوچ و خالی مرا به دنیایی پر از معنا و مفهوم تبدیل می‌کند .دوست دارم بعد از ناهار چیز دیگری را وارد معده خود نکنم، اما چه باید کرد ، غم خودش را به زور وارد دهانم می‌کند و مرا مجبور به قورت دادنش می‌کند . غم محیط اطراف مرا تشکیل می‌دهد .اگر شخصی اتاق حقیر مرا تماشا کند ، با خود فکر می‌کند که من دچار افسردگی و غم هستم . اما او نمی‌داند من خود غم و افسردگی هستم .معمولا شبم را در کافه تریا کنار چند من دیگر سر میکنم . گاهی با هم آبجویی به تلخی زندگی می‌نوشیم و گاهی بر سر زندگی یکدیگر قمار می‌کنیم . همه آنها من هستند ، اما متعلق به آنها نیستم .من متعلق به معشوقه ام هستم .بعد از قمار و نوشیدن آبجو ، به اتاق حقیر خود برمیگردم. معشوقه ام از قبل آنجا منتظرم مانده است . دیگران اورا تاریکی صدا می‌زنند ، اما من اورا جذاب لعنتی صدا میزنم .پس از آنکه وارد اتاق شدم اورا در آغوش میگیرم و بوسه ای بر لب هایش میزنم و من در او غرق میشوم . آنقدر غرق که تبدیل به او میشوم .آری من خود تاریکی ام . همه آنان من هستند و من تاریکی.تاریکی ....</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا من معتادم ؟ معتاد درد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-ufp1rcpz6j74</link>
                <description>فکت: این داستان تجربه منه و ممکنه برای دیگران صدق نکنه.یکی از چیز هایی که بهش اعتیاد دارم ، اعتیاد به درد کشیدنه. اصلا نمی‌خواستم در موردش بنویسم ، ولی اتفاقی یه مطلبی راجب مازوخیسم بر خوردم ، این پایین میذارمش.آزارخواهی یا مازوخیسم به انگلیسی masochism یکی از انواع انحراف جنسی است که در آن شخص دوست دارد مورد آزار جسمی یا روانی قرار بگیرد. در مازوخیسم فرد بیمار از مسخره‌شدن، کتک‌خوردن، بسته‌شدن دست‌ها و پاها، تحقیرشدن و اعمالی که در حالت عادی باعث ناراحت‌شدن و یا آسیب‌دیدن یک شخص عادی می‌شود، لذت می‌برد.خب حالا بریم ادامه صحبت هام . دیدید ؟ وقتی میگیم مازوخیسم همه یاد ، سک.س و انحراف جنسی ، میوفتن .یا اینکه از کتک خوردن لذت بردن. با لذت از آسیب زدن به دیگران .آخه از نظر من ، گور بابای سک.س و انحراف جنسی . تنها بخش متن بالا رو که دوست داشتم ، لذت از کتک خوردن ، که البته فقط در صورتی منم طرف مقابل را بزنم .خب حالا نظر من .اعتیاد به درد من اینطوریه که ، یه سری اتفاقات از بچگی برای من میوفته ، یه سری رفتار ها با من میشه ، یه سری چیزا میبینم که اینا باعث میشه من به درد معتاد بشم. مثال:وقتی از بچگی همش در حال فشار از طرف دیگران باشی و دائما از لحاظ روانی درد داشته باشی ، به اون درد معتاد میشی و اگه اون نباشه نمیتونی راحت زندگی کنی ، چون زندگی بدون درد برات تعریف نشده ، انگار که فقط توی رویاهای وجود دارددومین دلیل من بهش میگم تأثیر رفتار . وقتی کمبود محبت داشته باشی ، یا کمبود توجه و دائما تحقیر شدن ، میفهمی که تنها راه جلب توجه و محبت اینه که آسیب ببینید .مثال : وقتی ۷ سالم بود برای اینکه کمی بهم توجه بشه و دوست و فامیل هام به دیدنم بیان ، خودمو انداخت جلوی موتور . و اره جواب داد ، تا یک هفته همیشه کلی از آشنایان میومدن پیشم .پس من هفت ساله ، که توانایی تحلیل زیادی نداشتم ، فهمیدم اگه توجه می‌خوام باید آسیب ببینم . حتی وقتی که باعث شد توی صورتم بخیه بزنم و تا الان جاش بمونه و باعث بشه اعتماد به نفسم از بین بره.سومین. دلیل ، من عاشق کامبک زدن توی زندگیم هستم .یعنی چی ؟ مثال : من عاشق فوتبالم ، و فوتبال رو تا حد حرفه ای ادامه دادم ، اما ،کار هایی میکردم تا مصدوم بشم ، و بتونم از اون مصدومیته برگردم و قوی تر از قبل ادامه بدم. نتیجه : تا یه جایی جواب داد و حس افتخار خیلی خفنی داشت ، ولی آخرین بار ، دچار چنان مصدومیتی شدم که الان هرچقدر سعی میکنم کامیک بزنم دیگه نمیتونم .چهارمین دلیل : درد باعث پیشرفت میشه ، شاید این تنها دلیل مثبتش باشه ، هرچند روش درستی نیست .ما آدما سعی میکنیم از بعضی درد ها قرار کنیم ولی وقتی که نمیتونم فرار کنیم باهاشون مقابله می‌کنیم ،باعث پیشرفتمون میشه و از تکرار اون درد جلوگیری میشه . از لحاظ علمی وقتی یه نفر درد زیادی بکشه ، باعث میشه بخشی از مغزش بزرگ تر بشه که اون بخش مشخص کننده میزان اراده است . برای مثال ورزشکار های حرفه ای ، آتش نشان ها، کوماندو های ارتشی ، اراده زیاده دارند . فقط تنها تفاوت من اینها اینه که من از درد جلوگیری نمیکنم ، من میزنم توی قلبش ، که همین باعث میشه زندگیم به فنا بره . همش گفتم درد ، ولی نگفتم فیزیکی یا روانی . برای من هردوش . از بچگی عادت داشتم مرگ اطرافیانم رو ببینم ، و میدونی.. اولش برام سخت بود ، ولی اینقدر تمام آدمای دورم شروع کردن به مردن که دیگه به عنوان درد پذیرفتمش ، از اون آسیب روحی که بهم می‌زنه لذت می‌بردم و به قدری آدمای دورم مردن ، که دیگه وقتی یکی از نزدیکانم میمیره دیگه هیچ حسی ندارم ، بی حس شدم .و این باعث میشه احساس بدی بهم دست بده که من ممکنه بی عاطفه باشم.و نمیدونم تقصیر منه این اتفاقات یا نه . حالا درد فیزیکی چطوره ، برای مثال ، همه از سردرد ، بدن درد ، درد ناشی از کتک خوردن , درد کبودی ، زخم ، خونریزی ، خون دماغ شدن ، متنفرن ، اما من با اینکه خیلی اذیت میشم ولی بازم دوستش دارم ، و نمیدونم چرا باید به خودم آسیب بزنم ، مثلا وقتی پیش تنها دوستم بودم ، و احساس کردم الان درد می‌خوام ، بهش گفتم بیا بوکس تمرین کنیم ، آخه نه من بوکسورم و نه اون ، و اون روز مثل سگ کتک خوردم ، ولی بازم به دوستم گفتم فردا هم همین کارو می‌کنیم . البته اون فهمید که به مشکلی دارم و دیگه گفت هیچوقت این کارو نمیکنه.حالا چرا ؟ نمیدونم ، من از درد لذت میبرم اما نمیدونم چرا .بخش آخر : الان که بزرگ تر شدم به این نتیجه رسیدم آسیب زدن به خودم برای جلب توجه ، اشتباهه، و به تخم مرغ هام نیست که بقیه بهم توجه کنن یا نه ، تازه برعکس الان دوست دارم بهم بی توجهی کنن . بقیه قسمت های آسیب زدن به خودم هم اشتباهه ولی نمی‌دونم چرا نمیتونم ولش کنم ، انگار توی مغزم کد نویسی شده که باید این کارو انجام بدم . و خوشبختانه مازوخیسم سک‌س رو ندارم ، برعکس چیزی که رسانه ها در مورد مازوخیسم میگن .اگه کسی راهنمایی چیزی داره ممنون میشم برام کامنت کنه ، و لطفا کسی تحقیر نکنه چون ممکنه خوشم بیادو خواهشاً فکر نکنید به این موضوع افتخار میکنم ،دارم مشکلمو بیان میکنم ، دوست ندارم این موضوع وجود داشته باشه . </description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 14:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوالیه خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-hsxym46paszs</link>
                <description>داستان ویکتورقبل از شروع باید بگم این یک داستان بسیار طولانی است و اگه حوصله ندارید ، ولش کنید.در سال 1523 در اطراف لیورپول ، دهکده ای وجود داشت که رهبر آنها ویکتور گرایمز نام داشت ، در سال هایی مردم اروپا در خرافات غرق بودند ، مردم این روستا دارای علم و دانش زیادی بودند .ویکتور ، مراکزی برای دانش آموخته شدن بچه های 7 سال به بالا ساخته بود ، و بچه ها از همان بچگی در حال آموزش بودند ،نجوم ، دفاع از خود ، ریاضیات ، فلسفه ، تاریخ ، و الهیات .ویکتور مردی قوی بود ، چشمان سیاه زاغی ، ابرو هایی پرپشت ، مو های بلند ، صورتی تراشیده ، بدنی تنومند ، روحیه ای خشن و مستحکم ، قد و قامتی بلند ، او همه ویژگی های یک مرد قوی را داشت ، او به ظاهر بسیار قوی و بدون ضعف بود ، اما او هم مانند تمامی انسان ها ضعف داشت .ضعفش امیلی مادیسون بود ، او همسر ویکتور بود ، او زیبا ترین زن دهکده بود ، چشمانی آبی ، موهایی از جنس طلا ، صورتی گلگون ، کمری باریک ، چشمانی مانند آهو ، صورتی کشیده .او بسیار مهربان بود ، و خوش اخلاق.همه اهالی از ویکتور اطاعت می‌کردند ، او می‌توانست به همه دستور دهد ، اما در برابر امیلی ، او پاهایش سست می‌شد ، غرق در زیبایی صورت او می‌شد ، از گل کمتر به او نمی‌گفت ، هیچوقت با او با خشم صحبت نمی‌کرد ، حتی ذره ای صدایش را بلند نمی‌کرد ، آن دو بیشتر از هرچیزی عاشق همدیگر بودند .مانند فرهاد و شیرین ، لیلی و مجنون ، مولانا و شمس ، جک و رز . شاید حتی از آنها هم بیشتر عاشق همدیگر بودند.آن روز ها بهترین روز های دهکده و البته ویکتور و امیلی بود . فصل تابستان بود ، و دهکده در سرسبز ترین حالت خود بود ، رودخانه ای زلال از وسط دهکده رد می‌شد ، بوته های توت ، شاه‌توت ، دهکده را احاطه کرده بودند، دهکده در دشتی بود که آن دشت در بین جنگلی بود که انها رو از همه چیز مخفی می‌کرد .این مخفی بودن بهترین مزیت این دهکده بود ، زیرا آموزه هایی که در این دهکده به افراد داده می‌شد ،با آموزه های کلیسا مخالف بود، در آن زمان مخالفت با کلیسا برابر با مرگ بود ، برای همین ویکتور دهکده را در جایی ساخت که کسی نتواند آن را پیدا کند .او سال ها قبل با تعدادی از مرتد هایی که زندانی کلیسا بودن ، فرار می‌کنند و با هم دهکده را می‌سازند ، ویکتور و امیلی در زندان آشنا شده بودند.برای همین از آن لحظه به بعد آنها تحت تعقیب بودند ، اما 15 سال از ماجرا می‌گذشت و کلیسا بیخیال آن ها شده بود .در طول آن 15 سال ، دهکده فقط 5 نفر جدید را که به آن دشت آمده بودند را پذیرفت. خیلی کم پیش می‌آمد کسی از آنجا گذر کند ، چون که آن جنگل به عنوان جایی خطرناک شناخته شده بود ، بخاطر حیوانات وحشی و دره های عمیق که داشت .در کلیسایی در شهر لیورپول ، کشیشی زندگی می‌کرد به اسم گابریل ، او کسی بود که روی افراد مرتد بسیار حساس بود , و او 15 سال بود که دنبال ویکتور و افرادش بود .روزی گابریل به فردی می‌خورد که در داشت آموزه های کلیسا را زیر سوال میبرد ، گابریل خشمگین شد و در همان‌جا اورا به قتل رساند . وقتی به خود آمد فهمید چه کاری کرده، چند نفری که شاهد این قتل بودن آنرا به کشیش اعظم گزارش دادند ، و حالا گابریل تحت تعقیب بود .او فرار کرد به همان جنگل ها، از جنگ به سختی عبور کرد ، در راه با چند گرگ درگیر شد و بخاطر همین پایش زخمی شد ، وقتی از جنگل رد شد دهکده ای را دید ، به سمت آنجا رفت ، ولی قبل از اینکه برسد از شدت خونریزی بیهوش شد ،اهالی دهکده اورا دیدند و اورا به درمانگاه بردند ، چند روزی او بیهوش بود ، ولی بالاخره به هوش آمد .وقتی که حالش به اندازه کافی خوب شد ، برای رفتن آماده شد ، وقتی داشت از دهکده خارج می‌شد ، نگاهی به خانه بزرگ رییس دهکده انداخت ، و صاحب خانه را دید ، او شوکه شده بود‌ . کسی که 15 سال دنبالش بود را پیدا کرده بود .ویکتور کشیش را نمی‌شناخت ، وگرنه می‌دانست که خطری اورا تهدید می‌کند .کشیش تصمیم می‌گیرد برگردد به شهر و با کشیش اعظم معامله ای کند ، او دهکده را لو می‌دهد و در عوض باید آزاد باشد .کشیش اعظم ابتدا متقاعد نشده اما وقتی شنید تمامی اهالی جز مرتدین بودند. تصمیم گرفت معامله رو قبول کند .دستور داد ارتش بزرگ را به حرکت در آوردند.اول گروهی فرستاد تا راهی در جنگل بسازند تا منجنیق های بتوانند عبور کنند ، و گروهی دیگر را فرستاد تا جنگل را از حیوانات خطرناک پاکسازی کنند .آفتاب طلوع کرده بود ، ویکتور بیدار شد ، بوسه ای بر پیشانی همسرش زد و برای کار های روزمره دهکده آماده می‌شد . ناگهان صدای خیلی مهیب و بلندی آمد ، چیزی مانند انفجار ، همه جا می‌لرزید ، که صدای « به ما حمله شده » را شنید ، بلافاصله شمشیر و تیرکمانش رو برداشت و برای نبرد به بیرون رفت .او حتی فرصت زره پوشیدن را نداشت .او قبلاً شوالیه ای ماهر بود ، و مهارتش در جنگیدن بی نظیر بود ، امیلی که در تیراندازی فوق العاده بود با او باهم به نبرد رفتند .وقتی ارتش بزرگ دشمن را دید کمی ترسید ، اما وقتی کنار امیلی بود ، حاضر بود با هرچیزی مقابله کند .او و امیلی توانستند کلی از افراد دشمن رو از بین ببرند ،فرمانده کلیسا که متوجه آن دو شده بود ، مخفیانه از کناره های دهکده عبور کرد ، و بدون آنکه دیده شود به پشت ویکتور و امیلی رسید .با تیرکمانش تیری به سمت امیلی پرتاب کرد ، تیر به شانه امیلی برخورد کرد ، ویکتور که متوجه شد به سمت او رفت تا از او دفاع کند ، اما همین باعث شد تیری به سینه اش برخورد کند ، اما با این حال سعی کرد از امیلی دفاع کند ، اما یکی از سرباز های دشمن با شمشیرش اورا زخمی کرد ، و روی زمین افتاد ، و بیهوش شده بود .آنها امیلی رو دستگیر کردند، و چون که به ظاهر ویکتور مرده بود اورا به حال خود ول کردند ، و تمامی اهالی دهکده را قتل عام کردند .یک روز بعد وقتی ویکتور بلاخره بیدار می‌شود ، اولش گیج بود ، وقتی به خود آمد دید که دهکده به طور کامل تخریب شده و تمامی افراد هم قتل عام شده اند.همان‌جا اشک از چشمانش جاری شد ، ساعت ها گریه کرد ،او خیال می‌کرد امیلی هم کشته شده باشد. پس از کلی گریه کردن ، می‌خواست بلند شود و جسد امیلی را پیدا کند و برای ادای احترام آن را دفن کند ، اما تیر که به سینه اش خورده بود آنقدر درد داشته که توانایی تکان خوردن را نداشت ، ولی بخاطر عشقی که به امیلی داشت هم می‌خواست بلند شود .وقتی بلند شد متوجه زخمی عمیق در پایش شد ، همان زخمی که باعث بیهوشی او شد .لنگان لنگان و با سختی تمام ،کل دهکده را زیر و روز کرد ولی جسد امیلی را پیدا نکرد ، کمی امید در دلش زنده شد ،اما او نمی‌دانست چه کسانی حمله کردند و امیلی را با خود برده بودند ، و توانایی اش را هم نداشت که به دنبال او بگردد .او تصمیم گرفت به طرف شمال برود ، و به سختی از جنگل رد شد , شانس با او یار بود و جنگل آرام بود .او به پیاده روی ادامه داد ، چند روز و چند شب بی وقفه ، بدون آب و غذا , بلاخره چشمه ای پیدا کرد ، کمی آب نوشید ،و نگاهش به درخت سیبی افتاد که چندتای سیب داشت ، آنها را چید و کمی خورد ، به راهش ادامه داد ، باز هم چندین روز پشت سرم هم ادامه داد ، تا اینکه از حال رفت و وسط جاده ای افتاد .کاروانی از آنجا رد می‌شد که مربوط به یک قبیله شمالی بود که برای تجارت به لیورپول آمده بودند ، در راه برگشت ویکتور را دیدند که افتاده روی زمین ،رییس کاروان تصمیم گرفت آن را با خود ببرند ، او از جنگ بین دهکده و کلیسا خبر دار بود و با توجه به زخمی بودن ویکتور حدس می‌زد او هم جز اهالی دهکده باشد .پس می‌خواست اورا درمان کند و به کلیسا بفروشد.برای همین اورا با خود به قبیله خودشان در شمال بردند .ویکتور حدود یک ماه بیهوش بود ، زخمش عفونت کرده بود ، اما شانس با او یار بود .وقتی بهوش آمد نمی‌دانست کجاست ، فقط متوجه شده بود که او را با دستبند بسته اند و زندانی کردند، او دختری را دید که آنجا نشسته بود ، دختری که اورا نجات داده بود ، با مراقبت های شبانه روزی اش باعث نجات او شد .ویکتور که با او کمی صحبت کرده بود فهمیده بود جریان از که قرار است ، و این را هم فهمید که قرار است به کلیسا فروخته شود .وقتی که رییس کاروان اورا دید که بهوش آمده , تصمیم گرفت به رییس قبیله نقشه اش را ارائه کن.رییس قبیله که برایش مهم نبود به رییس کاروان گفت که هر کاری دلش می‌خواهد انجام دهد.بلاخره روز موعود فرا رسید و وقت آن رسیده بود که ویکتور را انتقال دهند به لیورپول. ویکتور از دختر تشکر کرد ، و دختر هم کمی غذا برای ادامه راه او تهیه کرده بود .کاروان به راه افتاد . وقتی در آستانه خروج از قبیله بود ، رییس قبیله که نامش آیزاک پیترسون بود از پنجره اتاقش داشت به بیرون نگاه میکرد چشمش به زندانی اش یعنی ویکتور افتاد ، چهره اش را کامل ندید اما او بسیار آشنا می آمد.دوان دوان به دنبال کاروان راه افتاد و دستور توقف داد .وقتی آیزاک و ویکتور همدیگر را دیدند ، هر دو در بُهت فرو رفتند ، آنها هم درگیر را می‌شناختند . آنها در دوران بچگی بهترین دوستان هم دیگر بودند ، که آیزاک با پدرش از شهر رفتند و آنها دیگر همدیگر را ندیده بودند تا آن لحظه.بلافاصله در دستان ویکتور را از زنجیر ، باز کرد و هیمدیگر را چند دقیقه بغل کردند و اشک ریختند . « برادر فکر نمیکردم دیگر بتوانیم همدیگر را ببینیم » «ای نامرد تو بدون اطلاع با پدرت مرا ترک کردی ،ولی خوشحالم که می‌بینمت» آیزاک دستور برگشت کاروان را داد و ویکتور را به کاخ خود دعوت کرد ، آنها باهم شرابی زلال نوشیدند و از خاطرات قدیمی برای هم تعریف می‌کردند تا اینکه آیزاک پرسید« ویکتور که بلایی بر سرت آمده است ؟ چرا این اتفاق برایت افتاده »ویکتور ماجرای دهکده و کسانی که به او حمله کردند و امیلی را با خود بردند را توضیح داد ، و اینکه چرا در جاده به سمت شمال راه افتاد. «من تورا به لیورپول نمیفرستم ، تو می‌توانی تا ابد اینجا ساکن بمانی، »« سپاسگزارم اما نمی‌توانم » «چه کمکی میتونم بهت کنم ، هرچیزی قبول برادر جان » « آه ممنونم من باید بفهمم امیلی کجاست و او را نجات دهم » « وقتی ارتش کلیسا به لیورپول برگشت ، افراد من در آنجا بودند برای تجارت ، گفتند زنی را دیدند که باز زنجیر دستگیرش کردند ، کلیسا گفته بود او فردی مرتد و خطرناک است . اما نمیتوانی اورا نجات دهی ، از بازداشتگاه او به شدت محافظت میشه و نمیتونی نجاتش دهی ، من هم نمی‌توانم افرادم را در اختیارت قرار دهم چون بقای قبیله من به رابطه با کلیسا لیورپول بستگی دارد . »ویکتور که بسیار نامید شده بود گفت « نمیدانم باید چه کاری برای فراری دادنش انجام بدهم اما هرکاری میکنم »آیزاک گفت « کاری نمی‌توانی انجام بدی ، من پیشنهاد میکنم اورا فراموش کنی »ویکتور که از این حرفا بسیار خشمگین شده بود کاخ را ترک کرد.او وقتی در حال استراحت و جمع کردن وسایل سفر خود بود ، دخترک را دید که دارد به او نگاه می‌کند .دخترک نزدیک شد و به او گفت« من هم با شما می آیم ، من شنیدم شما و ارباب چه صحبتی می‌کردید ، من تاحالا هدف خاصی در زندگی نداشتم، و هرگز کار مهمی انجام ندادم ، لطفا اجازه دهید من هم همراه شما بیایم »ویکتور نگاهی به او انداخت « حدس میزنم تو پانزده سال بیشتر نداشته باشی ، چرا باید تورا با خود ببرم، نمی‌توانم جان تورا به خطر بیاندازم ،»دخترک بار دیگر التماس کرد ، ویکتور که دلش به حال او می‌سوخت قبول کرد ، ولی به شرط آنکه هر کاری بگوید باید دخترک انجام دهد و سرپیچی نکند.صبح روز بعد قبل از طلوع خورشید آنها به سمت لیورپول راه افتادند ، در راه اتفاق خاصی نیفتاد ، در کل راه فقط دخترک صحبت می‌کرد و ویکتور اصلا حرف نمی‌زد ، حتی نپرسید نامش چیست ، اما بالاخره قبل از رسیدن به شهر ، نامش را پرسید « هی دختر کوچولو ، نام شما چیست ؟» «من الیزابت کراکستون هستم ،میتوانی الی صدایم کنی »آنها با صورت های پوشیده و کلاه هایی بزرگی وارد شهر شدند ، و به رستورانی رفتند و کمی غذای داغ خوردند ، « این غذا واقعا عالی است ، خیلی وقت بود چنین چیزی نخورده بودم » « مگر در قبیله غذا های تان چجوری است ؟»« معمولاً غذای خشک داریم زیرا نگهداری از آنها ساده است و می‌شود طولانی مدت نگه داشت »هنگامی که غذا خوردند ویکتور ، الیزابت رو به مسافر خانه ای فرستاد و به او گفت « باید مخفیانه به بازداشتگاه بروم و ممکن است با سرباز ها درگیر شوم ،اگر برنگشتم به قبیله برگرد »الیزابت کمی مخالفت کرد ولی چون قول داده بود به حرف ویکتور گوش کند ، پذیرفت.وقتی ویکتور به نزدیکی بازداشتگاه رسید ، متوجه شد از آنجا محافظت نمی‌شود و تعداد نیرو های کمی آنجا نگهبانی می‌دهند.وقتی مخفیانه وارد بازداشتگاه شد ، تمام سلول هارا جستجو کرد ولی اثری از الیزابت نبود .یکی از نگاهبانان که در حال رد شدن بود را می‌بیند و با شمشیر به پشت سر او می‌رود . « بهم بگو اون دختر روی که دستگیر شد بود از جنگ با دهکده مخفی کجا بردن » « من من من نمی‌دونم ، قرار شد برای زندانی شدن از اینجا بیرونش کنند و به جای دیگری فرستاده شود ، اما جزییات را فقط مقامات می‌دانند »ویکتور ترتیب نگهبان را داد و تصمیم به برگشتن به مسافر خانه را داشت . وقتی در حال فرار بود پنج نفر از نگهبانان اورا دیدند و اورا محاصره کردند ، ویکتور به دلیلی توانایی بالایش در مبازره توانست چهار نفر را از بین ببرد وقتی داشت نفر چهار را میکشت ، نفر پنج شمشیر خود را بالا برد تا ویکتور رو بکشد ، اما ناگهان تیری به قلب او فرو رفت ، و از پشت سرش الیزابت ظاهر شد .ویکتور بسیار تعجب کرده بود از توانایی تیراندازی اش ، و از این که چطور آمده.« من به تو گفتم که نباید مسافر خانه را ترک کنی» « اینطوری تشکر میکنید وقتی جانت را نجات دادم ؟»آن دو از آنجا رفتند ، همه جا را گشتند, از همه کس سوال پرسیدند ، اما کسی نمی‌دانست امیلی کجاست .ویکتور نامید نشد ، اون به همراه الیزابت ، شروع کرد تمام شهر های انگلستان را جستجو کردن . 5 سال تمام را جستجو کرد ، هیچ جا اثری از امیلی نبود ، بعد از پنج سال دوباره به لیورپول برگشت ، صورتش به کل تغییر کرده بود ، صورتش پر از ریش شده بود ، غم دوری از امیلی ، صورتش را پیر کرده بود و موهایش را سفید ، در این مدت رابطه او با الیزابت بسیار بهتر شده بود ، ویکتور الیزابت را مانند دخترش می‌دانست ، الیزابت که حال بزرگ شده بود ، برای خودش بانویی شده بود ، او بسیار زیبا بود ، ویکتور می‌گفت وقتی اورا می‌دید یاد جوانی های امیلی می افتاد.وقتی وارد لیورپول شد کسی آنها را نمی‌شناخت و نیاز نبود صورت هایشان را بپوشانند . ویکتور نامید شده بود ، تمام انگلستان را جستجو کرده بود. می‌خواست در لیورپول بماند .الیزابت لیورپول را دوست داشت ، برای همین ویکتور تصمیم گرفت خانه ای اجاره کند و در آنجا بمانند .وقتی دوماه از ساکن شدن آنها در لیورپول گذشت ، الیزابت با مردی آشنا شد ، نامش جوزف بود ، و فرزند شهردار بود ، او در مورد رابطه اش با جوزف چیزی به ویکتور نگفت.ویکتور در این مدت اکثر روزش را در می‌خانه می‌گذراند و اکثرا در مورد موضوعات مختلف با مرد های هم سن خودش صحبت می‌کرد ، او معتاد به آبجو شده بود ، غم از دست دادن امیلی اورا از بین برده بود . شاید اگر همان موقع تیر در قلبش فرو می‌رفت درد کمتری برایش می‌آورد .رابطه الیزابت و جوزف بسیار قوی شده بود ، اما همچنان به ویکتور چیزی نمی‌گفت.او عاشق جوزف نبود ، او وانمود به عاشق بودن او می‌کرد تا بتواند با یافتن اطلاعات در مورد امیلی بتواند لطف ویکتور را جبران کند. اما شهردار و مقامات شهر از رابطه جوزف و الیزابت با خیر بودند.بعد از گذشت یکسال که الیزابت مورد اعتماد مقامات برا گرفت ، او می‌توانست هر موقع می‌خواهد به آنجا برود .روزی شهردار برای تجارت یه یکی از شهر های اطراف رفته بود . الیزابت از فرصت استفاده کرد و توانست وارد دفتر شهردار شود ، دنبال پرونده‌های قدیمی گشت و پرونده ای با نام الیزابت پیدا کرد ، پرونده را باز کرد ، اما چیزی به جز سه کلمه در آن وجود نداشت . « ونیز ، کلیسا جامع»پرونده را سر جایش گذاشت ، او نمی‌دانست ونیز کجاست ، برای همین به پیش ویکتور رفت ، از او در مورد آن کلمات پرسید « ویکتور، تو میدانی ونیز کجاست ؟» « اوه آری ، برای چه کاری می‌خواهی بدانی، به هر حال ونیز در ایتالیا است » و کمی پوزخند زد که چرا می‌خواهد بداند ونیز کجاست. اما حرف بعدی الیزابت اورا شوکه کرد « امیلی در ونیز زندانی شده » برای چند دقیقه ساکت بود ، شوکه شده بود اما بعد چند دقیقه الیزابت تمام اتفاقات را در مورد جوزف و دزدیدن مدارک گفت .ویکتور بلافاصله وسایلش را جمع کرد و آماده سفر شد ،الیزابت دیگر نمی‌خواست در حال سفر باشد ، پس به او گفت که نمی آید ، ویکتور هم مخالفتی نکرد . اما الیزابت می‌دانست که ویکتور نباید تنهایی به ایتالیا برود .ویکتور صبح روز بعد به لنگرگاه رفت ، و از شانس خوبی که داشت ، کشتی کوچکی می‌خواست بعد از ظهر به هلند برود .قبل از حرکت کشتی ، الیزابت هم به او رسید و تصمیم گرفت با او به قلب اروپا برود .الیزابت در مورد عذاب وجدانش به ویکتور گفت « به جوزف چندین حرف بد زدم و رابطه ام را با او قطع کردم تا دنبال من نگردد و الان عذاب وجدان دارم » « نباید برای اینکه همراه من بیایی اینکار را انجام می‌دادی، ولی الان که انجامش داده ای دیگر بهش فکر نکن »دو روز بعد کشتی در ساحل هلند لنگر انداخت.آنها به مسافر خانه ای رفتند و کمی استراحت کردند و سپس کمی غذا سفارش دادند تا با خود ببرند .هنگامی که در هلند بودند ، از مردم در مورد ونیز سوال میپرسیدند . چیز های زیادی نتوانستند بفهمند ،ولی نقشه ای برای رفتن به ایتالیا پیدا کردند .یک ماه در راه بودند تا بلاخره به مرز ایتالیا رسیدند . در مرز ، ایستگاه بازرسی وجود داشت ، و چیزی که باعث ترس ویکتور شد ، این بود که رییس ایست بازرسی یکی از فرماندهانی بود که در حمله دهکده نقش داشت .آنها نقشه ای کشیدند ، الیزابت حواس فرمانده را پرت می‌کرد تا ویکتور عبور کند و سپس خودش عبور کند ، نقشه با موفقیت انجام یافت اما وقتی کن آنها کمی دور شدند فرمانده آنها را دید و متوجه شد آن مرد را هنگام عبور ندیده بود ، وقتی که فرمانده به آنها رسید ، وقتی چهره ویکتور را دید ، شمشیرش را در آورد ، ویکتور هم همینطور ، آنها با هم جنگیدند ، فرمانده بسیار غافلگیر شد که ویکتور زنده است .نبرد آنها کاملا برابر بود ، اما پای ویکتور لیز می‌خورد و فرمانده دست ویکتور را زخمی می‌کند ، وقتی که می‌خواست کار ویکتور را تمام کند ، نتوانست چون که الیزابت خنجرش رو در شکم او فرو کرد .ویکتور و الیزابت جایی پناه آوردند که از بقایای که قلعه بود که تخریب شده بود ، الیزابت به شهری رفت و کمی دارو توانست برای ویکتور فراهم کند ، وقتی به پناهگاه بر می‌گردد ، متوجه می‌شود ویکتور آنجا نیست .دنیا بر سر او خراب شده بود ، بسیار می‌ترسید.توانست رد خون ویکتور رو پیدا کند و دنبالش برود ، خوشبختانه زیاد دور نشده بود ، اما خودش تنها نبود ، چهار سرباز اورا دستگیر کرده بودند ، ظاهراً فهمیده بودند که او فرمانده را کشته .الیزابت آنها را تعقیب کرد و وقتی هنگام شب آنها برای استراحت ایستاده بودند ، با تیرکمانش به حساب آنها رسید و ویکتور را آزاد کرد ، اما حال ویکتور نامساعد بود ، زخمش عفونت کرده بود ، الیزابت از دارو ها استفاده کرد تا بتواند ویکتور را شفا دهد ، اما دارو ها فقط سرعت عفونت را کم کرده بودند و ویکتور باز هم در حال بدتر شدن شرایطش بود .الیزابت برای کمک به شهر رفت ، همان شهری که از آن دارو تهیه کرده بود ، پیرمردی بود که دارو ها را به الیزابت فروخته بود . الیزابت به او التماس کرد و توانست اورا راضی کند تا به وضعیت ویکتور برسد .پیرمرد با کمک پسرش توانستند ویکتور را به شهر بیاورند و به خانه اش ببرند.عفونت ویکتور شدید بود ، پیرمرد به الیزابت گفت وضعیت ویکتور نامساعد است و احتمال زنده ماندش بسیار کم است.الیزابت شب تا صبح را گریه میکرد . اما تصمیم گرفت برای ویکتور دعا بخواند .هفت شبانه روز برای ویکتور دعا خواندن تا بلاخره جواب گرفتن . بلاخره ویکتور بهوش آمد ، پیرمرد به او گفت زنده ماندنش معجزه است ، چند روزی را استراحت کرد . تا قوی شود . یکی از این شب ها ویکتور خوابی دید که تا چند روز صحبت نمی‌کرد. او خواب موقعی را دید که به دهکده حمله شده بود ، و همه جای دهکده را خون فرا گرفته ، همه جا اجساد عزیزانش افتاده است ، وا دائما امیلی را می‌بیند که در حال جیغ کشیدن است .باید این را بدانیم که بعد از حمله به دهکده ، ویکتور تا دو سال شرایط روحی بسیار بدی داشت ، و اگر الیزابت وجود نداشت او هرگز نمی‌توانست از غم اتفاقی که برایش افتاده بود زنده بیرون آید .رابطه بین ویکتور و الیزابت ، فراتر از پدر و دختر بود ، آنها بهم دیگر وابسته بودند . ویکتور از آن به بعد همیشه مواظب الیزابت بود و الیزابت هم همین طور .چند روز بعد سربازان مرزبان به در خانه های افراد شهر می روند و دنبال مردی با ظاهری زخمی و بلند قامت و با ریش هایی بلند می‌گردند ، پیرمرد وقتی این خبر را می‌شنود به سربازان می‌گوید که او در خانه اوست و او نمی‌دانست که چنین فرد خطرناکی است .اما الیزابت متوجه می‌شود و زودتر از آنکه سربازان برسند ویکتور را از شهر بیرون می‌برد .ویکتور هنوز حال مساعدی نداشت اما وقتی فهمید که شرایط خوب نیست و باید قوی باشد ، کنی به خودش آمد .آنها به شهر میلان رسیدند . چندروزی را استراحت کردند تا ویکتور کاملا خوب شود . الیزابت هم در این بین به دنبال هر اطلاعاتی در مورد ونیز و کلیسا گشت . او اطلاعات زیادی در مورد ونیز پیدا کرد ، اما خبری از کلیسا جامع نبود .وقتی در حال سوال پرسیدن بود ،مرد سالخورده ای که گوشه خیابان نشسته بود ، می‌فهمد که الیزابت دنبال کلیسا می‌گردداو گفت « آهای دخترک ، من میدانم دنبال چه چیزی می‌گردی اما باید برای مقداری شراب تهیه کنی ، من دیگر توانایی خرید را ندارم » الیزابت به می‌کده ای در آن اطراف رفت و یک بطری شراب پنج ساله برای آن مرد خرید .، «بفرمایید ، اینم از شرابتون , حالا بهم بگید در مورد کلیسا جامع چی میدانید. »مرد چند دقیقه ای ساکت ماند و فقط شرابش را می‌نوشید ، اما وقتی که شراب را نوشید به صحبت آمد « در خود شهر ونیز کلیسا جامع نیست. آنجا نباید به دنبالش بگردید ، کسی نمی‌داند کجاست اما افسانه ای وجود دارد که در آن می‌گویند کلیسایی وجود دارد که در آن زندانی های مرتد را نگه می‌دارند ، مکانش را کسی نمی‌داند ، اما باید دنبال ساختمان متروکه ای که در بالا آن صلیبی برعکس وجود دارد بگردید . کسی نمی‌داند ساختمان واقعی است یا نه و اما اگر پیداش کنی جواب سوالات را پیدا میکنید»آن مرد زبان انگلیسی اش خوب نبود ، و الیزابت نمی‌فهمید چه میگوید ، برای همین متن آن را روی برگه ای نوشت و برای ویکتور برد . ویکتور به زبان ایتالیایی مسلط بود و فهمید او چه می‌گوید.صبح روز بعد به حرکت افتادند ، دو روز بعد به ونیز رسیدند و اتاقی در مسافر خانه اجاره کردند ، و از مردم شهر در کرد ساختمان یا کلبه ای با صلیب برعکس سوال پرسیدند ، کسی چیزی نمی‌دانست ، به غیر از زنی میانسال ، او می‌گفت پدربزرگش در مورد آن کلبه داستان های تعریف می‌کرد ، می‌گفت در غرب 10 ساختمان مشابه آن وجود دارد , اما فقط یکی از آنها ساختمان اصلی است .پس آنها به غرب رفتند ، در همان ابتدای کار کلبه ای یافتند ، تقریبا همان مشخصات را داشت اما صلیبش برعکس نبود ،نصف روز را درحال جستجو بودند و فقط دو ساختمان دیگر که مشابه ساختمان اول بودند را پیدا کردند . شب را در طبیعت ماندند . و صبح دوباره همین روند را در پیش گرفتند ، پنج روز متوالی را صرف جستجو کردند ، و 6 ساختمان دیگر به همان شکل های قبلی پیدا کردند . دیگر نامید شده بودند ، آنها در مجموع 9 ساختمان را پیدا کردند ، و فقط یکی دیگر مانده بود ، اما آن را پیدا نمی‌کردند.الیزابت باهوش بود و در مورد الگو های چیزهایی رو می‌دانست. او داشت به نقشه نگاه میکرد و نقاطی که ساختمان هارا پیدا کردند , او متوجه الگویی در آن ها شد.یک الگو مربوط به یونان باستان ، الگو یک شکلی بود که به مکانی داشت اشاره می‌کرد .آنها به آن مکان رفتند ، اما چیزی آنجا نبود ، هردو بسیار نامید شدند ، ویکتور بسیار ناراحت‌ شد ، اون نمی‌توانست کاری برا پیدا کردن امیلی انجام دهد . از شدت ناراحت روی زمین افتاد ، و معما حل شد ، وقتی او روی زمین افتاد ، صدای عجیب از زمین آمد ، صدای شکسته شدن بود ، وقتی متوجه شدند ، زمین را کمی حفر کردند و به جعبه ای چوبی برخوردند ، جعبه را باز کردند ، و یک نقشه پیدا کردند .طبق نقشه باید به به شمال و سپس به غرب می‌رفتند ، یعنی دقیقا در کوهستان.راه آنجا بسیار صعب‌العبور بود و چند روز طول کشید تا به کوهستان رسیدند ، نگاهی به مناطق اطراف کردند ، و متوجه دره ای شدند که بسیار عمیق و پهن است . وقتی به طرف آنجا رفتند ، کم کم برج های کلیسا را مشاهده می‌کردند .بلاخره امید در دل ویکتور زنده شد ، وقتی نزدیک تر شد فهمید که نفوذ به کلیسا بسیار سخت است و دشوار ، زیرا دور تا دور آن سرباز وجود داشت .وقتی به نقشه نگاه کرد متوجه شد در آن راه مخفی وجود دارد که بدون دیده شده می‌توان وارد کلیسا شد . طبق نقشه باید در سمت شرق کلیسا دنبال بزرگترین درخت آنجا بگردند ، پیدا کردن آن راحت بود ، و سپس راه را پیدا کردند ، یک دریچه مخفی وجود داشت ، که وارد غار می‌شد . چند مشعل هم در آنجا حفر شده بود که با پیدا کردن آنها توانستند با غار راه پیدا کنند .وقتی وارد غار شدند ، چیز عجیبی را دیدند ، نقاشی هایی از افراد مختلف ، در کل راه به آن نقاشی های نگاه می‌کردند ، نقاشی ها جوری بودند مانند یک رمز . و یکی از این نقاشی ها ، چهره امیلی بود ، دوباره حس و حال قدیمی ویکتور برگشت ، حس عشق ، حس محبت ، یاد چشمانش ، موهایش ،دست های ظریفش ، صدایش ، و تمام چیز هایی که در مورد امیلی وجود داشت .الیزابت نیز متوجه رمز آنها شد , روی هر نقاشی عددی نوشته شده بود ، و اگر آن عدد هارا با شماره هر حرف انگلیسی معادل کنیم ، جمله ای بدست می‌آید. « زندانیان»در این نقاشی های افراد زیادی برای ویکتور آشنا بودند ، تمامی مرتد هایی که هیچ اثری از آنها نبود در اینجا بودند .بلاخره به انتهای غار رسیدند ،و دریچه ای وجود داشت ، دریچه مستقیم به سالن سلول ها وصل میشه .نگهبان ها از وجود این راه مخفی بی اطلاع بودند ، چون این راه برای فرار کردم مقامات کلیسا ساخته شده بود.وارد سالن سلول ها شدند . آنجا بسیار اعظیم و بزرگ بود ، وقتی به کسانی که در آنجا زندانی بودند نگاه می‌کردند بسیار عجیب بودند . کسانی که امیدی در چهره نداشتند و فقط نگاه ریزی می‌کردند .سالن سلول ها ، در زیر زمین کلیسا بود ، و فقط روزی یکبار نگهبانان برای غذا دادن به زندانیان به آنجا می‌آمدند.آنها به تمام سلول ها نگاه کردند و بلاخره ، ویکتور به امیلی رسید ، وقتی بهم دیگر نگاه کردند اشک از چشمانشان سرازیر شد ، امیلی بلند شد و دستانش را در دستان ویکتور گذاشت و اما قبل از گفتن هر حرف عاشقانه ای به ویکتور گفت نگاهبان ها به زودی میآیند باید قایم شوید .آن ها قایم شدند و منتظر فرصت مناسب شدند ، و توانستند تمام نگهبان ها را بکشند. و کلید های سلول هارا گیر آوردند و امیلی را آزاد کردند .چندین دقیقه فقط همدیگر را بغل کردند ، و بعد چند دقیقه شروع به صحبت کردند « امیلی پنج سال است به دنبال او میگردم ، و بلاخره به آرزو رسیدم ، دوستت دارم تا ابد » «فقط خدا میداند چقدر آرزو داشتم تو زنده باشی و دوباره دیدار کنیم یکدیگر را ، عاشقتم ویکتور ، » و البته بوسه ای بر لب های یار.چشمان امیلی که پر از اشک بود ، به الیزابت افتاد ، ویکتور داستان الیزابت را تعریف کرد ، و اینکه بعد از اینکه از آنجا بروند الیزابت را باید مثل دخترش دوست داشته باشد .« امیلی جان باید از این جا فرار کنیم از همان راه مخفی که آمدیم برمیگردیم»« عزیزم ویکتور ، باید کسانی که اینجا هستند را آزاد کنیم ، کسانی که اینجا زندانی اند بعضی هایشان چندین دهه اینجا زندانی اند » « هرچیزی که تو بگویی ، عشق زندگی ام »آنها از راه مخفی بیرون رفتند ، همگی گوش به فرمان ویکتور بودند وقتی قرار کردند ویکتور گفت « حال باید چه کاری انجام دهیم ، آنها همه جا به دنبال ما می آیند » «باید به پاپ بزرگ اطلاع دهیم چه اتفاقی برایمان افتاده است » « اما شاید او هم در این داستان نقش داشته باشد » « نه ، او سال‌هاست دنبال افرادی هستند که باعث ناپدید شدن مرتد ها هستند »پاپ بزرگ در آلمان زندگی می‌کرد ، در او در کلیسا کلن بود ، تا آلمان رفتن بزرگ‌ترین چالش برای آنها بود ، معلوم نیست آنها زنده برسند یا مرده به مقصد .آنها بدون اینکه جایی استراحت کنند به سمت آلمان راه افتادند . باید از بین کوهستان ها از مرز عبور کنند تا دیده نشوند ، که این کار چالش های زیادی را دربردارد.سه ماه در مسیر بودند ، فقط تنها غذایشان میوه های بود که در مسیرشان از درختان می‌چیدند .دو نفر از افرادشان در اثر حمله خرس ها کشته شدند ، و تعداد افراد به 18 نفر کاهش یافت ، بعضی از آنها در نقاشی ها نبودند و کسی نمی‌دانست آنها چندسال در زندان زندانی هستند .پس از سه ماه طاقت فرسا ، بالاخره به آلمان رسیدند . مستقیماً به سمت کلیسا رفتند و درخواست ملاقات با پاپ بزرگ را داشتند ، و بلاخره با پاپ ملاقات کردند، تمام اتفاقاتی که افتاده بود را برای پاپ تعریف کردند .پاپ بسیار خشمگین شد اژ افرادی که باعث این اتفاق شدند و دستور داد نیرو هایی برای دستگیری این افراد فرستاده شوند ، اما متوجه شدند کلیسا محاصره شده ، افراد کلیسا با برون رفتند تا مبارزه کننده ، امام تمامی آنها کشته شدند ، دشمن به کلیسا نفوذ کرد ، و آن 18 نفر و پاپ را محاصره کردند .پاپ دستور داد آنها از آنجا بروند ولی دشمن به پاپ گوش نیمداد و می‌خواستند تا پاپ اعظم جدید را معرفی کنند .ارتش آلمان از این اتفاق با خبر شده بود و خود را به کلیسا رساندند ، وقتی آنها رسیدند ، درگیری شروع شده بود ، فقط پاپ و الیزابت و ویکتور و امیلی زنده مانند اند ، قبل از اینکه آنها هم کشته شوند ارتش ، وارد شد و تمام دشمنان را به هلاکت رساند .همانطور که معلوم بود فساد در جامعه به بالاترین حد خود رسیده بود در حدی که افرادی علیه پاپ بزرگ حمله کردند ، پاپ دستور داد تمام آن افراد فاسد دستگیر شوند ، و به امیلی و ویکتور و الیزابت ، خانه ای زیبا در شهر برلین هدیه داده شد تا باقی عمرشان را در آنجا زندگی کنند‌.امیلی و ویکتور 10 سال دیگر در کنار هم زندگی کردند و در آخر به طرز مشکوکی به قتل رسیدند.از امیلی و ویکتور یک فرزند  دختر حاصل شد به اسم شارلوت . هنگامی که پدر و مادرش فوت شدند او 6 سال سن داشت.الیزابت هم با مردی یونانی ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد و باقی عمرش را تصمیم گرفت در ایرلند شمالی بماند.نتیجه : همیشه در بزرگترین جامعه ها هم افرادی هستند که از دین برای اهداف خودشان استفاده می‌کنند ، و افراد بی گناه قربانی آنها می‌شوند.THE END?</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 08:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از تنهایی مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-dkjokzpgzzy9</link>
                <description>وقتی صحبت از تنهایی میشه ،همه این تصور کلیشه ای رو دارند که یک نفر کنار اتاقش توی تاریکی نشسته و تو عالم خودش مشغول فکر و خیاله . که البته تا حدی درسته .نکته: «چیزایی که قراره در این بلاگ گفته بشه تجربه شخصی هست و دلیل بر درست بودن یا غلط بودن آن برای همه نداره»بریم سراغ ادامه بحث : به عنوان کسی که از بچگی خجالتی و درونگرا بوده ، و تقریبا بیشتر زندگیش رو (16سال) رو تنها بوده ، باید بگم که تنهایی همیشه این نیست که دور و ورت کسی نباشه ، و آره می‌دونم قاره بگید تا 16 سالته و هیچی نمیدونی و بچه ای هنوز که بخوای دربارش حرف زنی ، می‌دونم می‌دونم ، ولی شاید براتون جالب باشه .خب داشتم میگفتم ، بعضی وقتا هست که کنارت ، اطرافت ، کلی آدم هست ، همه جور آدمی هست ،مهربان ، خوشگل ، بد اخلاق ، خوش اخلاق ، درونگرا ، برونگرا ، ولی ولی ولی باز هم احساس تنهایی میکنید . حالا چرا ؟چون تعداد آدم های اطرافت میزان تنهایی رو مشخص نمیکنن ، گاهی وقتا میتونی توی یک جمع شلوغ باشی و حتی هم صحبتشون باشی ولی بازم احساس تنهایی کنی.از نظر من «میزان تنهایی بر اساس اینه که چندتا آدم توی قلبت ، توی فکرت ، و در واقعیتت ، وجود دارند ، اینکه بتونی وقتی ناراحتی ، وقتی خوشحالی ، وقتی افسرده ای ، وقتی اتفاق بد یا خوبی میوفته توی زندگیت ، اولین نفر یا نفراتی که میاد تو فکرت که بهشون زنگ بزنی کیا هستند.»و البته اینکه وقتی اونا هم این احساسات رو داشتند بتوانند بهت زنگ بزنند .دوستی یک طرفه:چیزی که من به شدت زیاد تجربه کردم که به شدت گول زنندست ، باعث میشه از واقعیت فرار کنی . ولی بلاخره باهاش باید روبرو بشی، چون هیچوقت نمیشه تا ابد از واقعیت فرار کرد .برای مثال یک دوست داشتم ( دوست فیک ) . اوایلی که باهم دوست شدیم ، شاید در حد یکی و دو روز یک دوستی دو طرفه داشتیم ، هم اون پیام می‌داد و هم من اما ، بلافاصله این تبدیل شد به یک دوستی یک طرفه ، همیشه اول من پیام میدادم ، همیشه من اول زنگ میزدم ،ولی اون فقط وقتی کار داشت پیام می‌داد .حالا بخاطر چی میگم گول زنندست ؟چون من با اینکه ته دلم میدونستم داره ازم سو استفاده میشه بازم به دوستی ادامه میدادم ، چون تنها بودم و دوست دیگه ای نداشتم ، و فکر میکردم چون که سطحم پایین تره همیشه من باید اول شروع کننده باشم .اینها چندتا اثر بد می‌زاره که ممکنه هیچوقت نتونی از دستشون خلاص بشیاز دست دادن اعتماد :برای کسایی مثل من که سخت اعتماد میکنن و دوستای کمی پیدا میکنم ، این باعث میشه دیگه نشه به کسی اعتماد کرد ، و توی ذهنت فکر می‌کنی همه آدما مثل اون هستن.حس ناکافی بودن : چیزی که هنوزم منو آزار میده ، اینکه حس کنم ناکافی بودم, و مشکل از من بود که دوستی دو طرفه نداشتم ، با اینکه می‌دونم من تمام انرژی مو برای این دوستی گذاشتم و مشکل از من نبود ، ولی با این حال باعث آزارم میشه واز دست دادن انرژی : وقتی این دوستی های فیک اتفاق میوفته ، حتی اگه بعداً یه دوست واقعی پیدا کنی و واقعا اون بخواد یه دوستی دو طرفه داشته باشید ، تو دیگه انرژی برات نمونده که برای دوستی دیگه خرجش کنی .خیلی اثرات دیگه هم داره که بسته فرد متفاوته . ولی درکل باعث میشه از همیشه تنها تر بشی .خیلی دوست دارم مثل افرادی باشم که اینجور آسیب هارو به ‌ت‌خم می‌گیرند .حالا چطوری با تنهایی کنار بیایم ؟نمی‌خوام راه حل تخصصی بدم چون که اصلا بلد نیستم ولی جوری که خودم باهاش میگذرونم رو میگم :موزیک : شاید جز تنها چیزایی که منو درک می‌کنه ، واقعا نمی‌دونم بدون موزیک چطور میخواستم زنده بمونم ، برام سخته که قبل از اینکه موسیقی اختراع بهش آدما چطوری زندگی می‌کردن.فیلم و سریال : دومین چیزی که منو درک می‌کنه و البته اینکه از شخصیت‌هاش قهرمان برای خودم می‌سازم و اونا رو الگو قرار میدم، سریال های مورد علاقه ام :• the walking dead• dexter• better call Saul• Wednesdayگربه ها : تقریبا هر موقع گربه ای کنار خیابون ببینم که بزاره بهش نزدیک بشم ، بهش غذا میدم و نوازش میکنم ، بهترین قسمت روزم میشه معمولا ، این یکی دیگه بستگی به علایقت داره .زبان خواندن : با اینکه از درس متنفرم ولی برعکس عاشق زبانم ، کلاس زبان آنلاین میرم و خیلی چیزای رو هم خودآموز یاد گرفتم ، زبان چیزیه که باعث امیدم به زندگی میشه و به فکر آینده بیوفتم .دیگه تقریبا نوشته هام داره تموم میشهیک تیکه تو سریال ونزدی ، گودی به ونزدی میگه به هیچکس اعتماد نکن همه تو نیمه را ولت میکنن یا بهت خیانت میکنن و تو اون موقعه سیاهی هاشون رو میبینیاگه درونگرا باشی کنار اومدن با تنهایی راحت تر میشه ، البته نه اینکه اصلا سخت نباشه ، ولی خب یجورایی راحت‌تر میشه باهاش گذروند.امیدوارم خوشتون اومده باشه 🙏امیدوارم خوشتون اومده باشه 🙏</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 04:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا من روانی ام ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jasmineakoo/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-hcdef15hkzmv</link>
                <description>صدای خیلی بلند آمد ، بیدار شدم ، صدای زنگ هشدار تلفنم بود ، قطعش کردم و گفتم پنج دقیقه دیگه بلند میشم .دوباره بیدار شدم، 5دقیقه شد 50 دقیقه . با استرس تمام از تخته بلند شدم . ساعت 7.15 بود فقط 15 دقیقه وقت داشتم ، باید تمام کار عالم را مثل همیشه با عجله انجام میدادم ، بلافاصله دستشویی رفتم و بعدش لباس هایم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت مدرسه .این روال هرروز صبح من بود ، همیشه آشفته بودم ، ذهن و روانم مشکل داشت . من همیشه سعی میکردم پنهانش کنم ، اما وقتی به این درجه رسید دیگه سخت بود و گاهی اوقات نمی‌توانستم پنهانش کنم .وقتی در راه مدرسه بودم و سوار اتوبوس ، یادم افتاد کتاب هایم را نیاوردم ، تکالیفم را انجام ندادم و پول کافی هم برای اتوبوس نیاوردم . دوباره استرس استرس استرس ، صدای های ذهنم دوباره بیشتر و بیشتر می‌شد ، « دوباره گند زدی ، مثل همیشه ، حواست کجاست ؟ اصن مغز داری ؟ بخاطر همین همیشه توی زندگیت شکست میخوری» « کافیه!! دارم تلاش می‌کنم » « میدونی چقدر باعث شرمندگی پدر مادرت میشی؟» دیگه بسه . اره این ها نمونه صدای های ذهنم بود . بگذریم ، داشتم فکر میکردم حالا باید به راننده اتوبوس چی بگم تا ایندفعه را از من کرایه نگیره . اما با توجه با اینکه صبحانه نخوردم و شب قبل هم نتوانستم بخوابم ، حتی توان فکر کردن هم نداشتم .بلاخره فهمیدم چه بگویم ، آنقدر ایده خوبی نبود ولی خب حدس میزدم راننده آدم مهربانی باشد و ایندفعه را نادیده بگیرید . همینطور شد راننده گفت اشکالی ندارد و یکدفعه دیگر می‌توانستم بدهیم را پرداخت کنم .دوباره با تاخیر رسیدن سر کلاس ، وقتی در زدم ، دوباره همان اتفاقی که همیشه ازش میترسم اتفاق می‌افتد. « کجا بودی چرا دیر آمدی ؟»من در صحبت کردن مشکل داشتم ، دوستم یکدفعه بهم گفته بود چرا وقتی با معلما صحبت میکنم دستام میلزره و استرس میگیرم . خب وقتی کوچیک تر بودم وقتی معلم ها ازم سوال میپرسیدند و اشتباه جواب میدادم من را سرزنش میکردن و من را به دفتر مدیر میفرستادن تا پدر مادرم بیایند و از من تعهد بگیرند .بله به همین دلیل وقتی کلا با افراد بزرگتر از خودم صحبت میکردم استرسی میشدم و دست هایم می‌لرزیدند.وقتی وارد کلاس میشدم و همه همکلاسی هایم نگاهم می‌کردند خیلی خجالت می‌کشیدم ، از مرکز توجه بودن متنفر بودم . اغلب کسی دوست نداشت در کلاس کنارش بشینم البته من هم چندان تمایلی به این کار نداشتم اما من هم یک دوست داشتم که اجازه می‌داد کنارش بشینم.میدونید ! اون تنها دوستم و بهترین دوستم بود .یکی از دلایلی که دوستی نداشتم و کسی با من صحبت نمی‌کند این بود که صدای های ذهنی و درونی من باعث آزارم می‌شد و البته درونگرا بودم .وقتی کسایی که من را مسخره می‌کردند ,صدای در ذهنم می‌گفت باید آنها را بکشم ، صدای دیگر می‌خواست همان‌جا با آنها دعوا کنم ، این صداها به قدری قوی بودند که تصویر آن کارش جلوی چشمانم می آمد ، تصویر کشتن آنها ، خون همه جارا فرا میگرفت .پس بخاطر همین صدا ها رفتارم با دیگران عجیب بود و بقیه به من می‌گفتند روانی .وقتی آنها به من می‌گفتند روانی ، خونم به جوش می آمد. اما کاری نمی‌توانستم انجام دهم .همین صداها باعث شد از حرف زدن با دیگران اجتناب کنم .این صدا ها واقعا باعث آزارم می‌شد . وقتی میخواستم کاری انجام بدم ، مثلا وقتی به کلاس زبان میرفتم ، ناگهان حواسم پرت می‌شد به آن صدا ها ، « یادته اون روز پسر عموت چطوری مسخرت میکرد؟« یادته چطوری معلم وسط کلاس تحقیرت کرد؟« یادته آن همکلاسیت چطوری بهت تیکه مینداخت؟« یادته پارسال نمراتت پایین بود و باعث شدی پدر و مادرت ناراحت و شرمنده شوند جلوی بقیه ؟« یادته چطوری بخاطر نمراتت بهت حرف می‌زدند ؟»ناگهان به خودم می آمد و می‌دیدم کلاس تمام شده و من چیزی نفهمیدم.یکی از سخت ترین قسمت های درونگرایی صحبت با پدر و مادرم بودم ، مثلا وقتی از مدرسه می‌آمدم خانه ، مادرم می‌پرسید مدرسه چطور بود ؟ دوست جدید پیدا کردی ؟تمام اتفاقات مدرسه جلوی چشمانم می آمد . اما چه باید میگفتم ، تنها کلماتی که میگفتم این بود : «خوب بود و اره کلی دوست جدید پیدا کردم »یکی از مشکلات درونگرایی این بود که بعضی وقتا باید می‌توانستم صحبت کنم و ذهنم را خالی کنم ، اما خب دوستی نداشتم ، همش ریختم توی ذهنم ، اینقدر خودمو پر کردم از این حرفا که دیگر یک جا که نباید خودم را خالی میکردم .من واقعا از تنهایی لذت میبرم اما و وقتی برای مدت طولانی تنها بودم صدا های ذهنم مرا خیلی اذیت می‌کردند »یکی از دلایلی که دوستی نداشتم این بود که همیشه دوستان سابقم از من سو استفاده می‌کردند ، هر موقع درخواست داشتند سراغ من می آمدند ، هیچوقت اولویت کسی نبودم ، هیچوقت نفر اول لیست تماس نبودم ، هیچوقت کسی مرا واقعا دوست نداشت .امابلاخره توانستم یک دوست پیدا کنم .اوایلش عالی بود ، در مورد همه چیز می‌توانستم با او صحبت کنم ، تنها کسی بود به من زنگ میزد و حالم را می‌پرسید ، عجیب بود ، تاحالا کسی اینطوری نبود .اکثر مواقع در اینستاگرام در حال چت کردن بودیم .یا اکثرا می‌رفتیم گیم نت .وقتی با او بودم ، وقتی کنارش بودم ، ذهنم آرام بود ، انگار مشکلی در زندگی ندارم ، انگار دوای دردم بود ، انگار مرحم زخمم بود ، در این مدت صدا های ذهنی ام واقعاً خیلی کم شده بودند ، برای اولین بار توانستم خودم را دوست داشته باشم .این روند خوب تا ۷ ماه ادامه داشت .تا اینکه ازم خسته شد ، خب البته من واقعا خسته کننده ام , من مثل بقیه افراد نبودم ، اهل خوشگذرانی نبودم ، اهل شب بیرون ماندن , سیگار کشیدن ، مشروب ، پارتی و دختر بازی نبودم .وقتی فهمیدم دوباره اولویت کسی نیستم ، دوباره صدای های ذهنی ام برگشتند ، اینکه نتوانسته ام دوستم را نگه دارم ، و نتوانستم برایش کافی باشم ، اینکه دوستی خسته کننده بودم ، « همش تقصیر خودته » « تو خود مشکلی ، بقیه مشکلی ندارن » « تو بدترین اتفاق زندگی اطرافیانت هستی » « ای کاش وجود نداشتم »وقتی اینها اتفاق افتاد دیگر نتوانستم وضعیت روانی ام را پنهان کنم. باعث شد پرخاشگری کنم ، بی دلیل به وضعیت های دردناک بخندم ، خود خواه شوم, و منزوی تر شدم .پدر مادرم همیشه مرا سرزنش می‌کردند ، همیشه از اینکه کاری انجام بدهم که باعث شود مرا قضاوت کنند می ترسیدم.وقتی پرخاشگر شدم ، رفتارم با آنها خیلی بد شد و البته سرزنش های آنها هم بدتر شد. حرف هایی به من گفتند که هیچوقت یادم نمی‌رود . « کاش بدنیا نمیومدی » « کاش مثل پسر داییت می‌شدی » « کاش اینطوری نبودی » « مایه ننگی »شاید براتون سوال شده باشه چرا پیش روانشناس نرفتم ؟در خانواده ما و فامیل ما پیش روانپزشک رفتن باعث پایین آمدن شان می‌شود ، باعث ننگ می‌شود .می‌توانستم مخفیانه بروم ، اما خب وضعیت مالی خوبی نداشتیم و نمی‌توانستم انجام بدم .الان 16 سالمه و صداهای ذهنم در حال کشتن من هستند ، دیگر توانم رو به آخره ، نمیدانم در یک سال آینده چه اتفاقی قراره بیوفته ، الان 2 ماهه از خانه بیرون نرفتم ، دارم به روانی بودنم ایمان می آورم .یکی از این صدا های که مرا آزار می‌دهد این است : آسیب رساندن به دیگران و خودم ،تاحالا خیلی به خودم آسیب زدم ، هم فیزیکی هم ذهنی ، اما برایم مهم نیست ، ولی چیزی که اذیت می‌کند اینه که این صداها باعث می‌شوند به بقیه آسیب بزنم ، اوایل با گفتن حرفای دردناک و به رخ کشیدن نقطه ضعف هایشان و الان با سعی به آسیب فیزیکی رساندن ، بار ها بار ها بار ها این فکر به ذهنم رسید که تمام اعضای خانواده ام به قتل برسانم ، وقتی در خیابان راه می‌روم فردی میبینم که مرا چپ چپ نگاه می‌کند صحنه قتلش به جلوش چشمانم می‌آید ، صحنه ها آنقدر واقعی هستند که بعضی مواقع شک میکنم به خودم .از طرفی من کم خونی شدید ارثی دارم ، و این غیر قابل درمان است ، و این باعث بی حالی ، ضعف ، خستگی مداوم، سرگیجه های شدید ، تعادل نداشتن ، خون دماغ شدن زیاد ، و تمامش باعث میشه سلامت روانم بیشتر از همیشه به خطر بیوفته.بعضی وقتا می‌خوام خودکشی کنم و تا یک قدمی آن هم پیش میرم ، اما به این فکر میکنم که هنوز زوده و می‌توانم تجربه های زیادی کسب کنم ، می‌خواهم چیزی توی دلم نباشه وقتی که می‌خوام خودکشی کنم ، و از طرفی به این فکر میکنم که اگر خودکشی کنم چه تاثیری بر خانواده ام می‌ذاره .اگه تا اینجا خوندید ممنونم . ممنون میشم راهنمایی کنید هاتون رو کامنت کنی</description>
                <category>چکاد</category>
                <author>چکاد</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 09:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>