<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های j.abbasi33</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@javadabbasi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:56:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2216/avatar/H3lEpK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>j.abbasi33</title>
            <link>https://virgool.io/@javadabbasi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>⭕️ خدا علی را نیامرزد!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%EF%B8%8F-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%AF-lbnk0vuflybp</link>
                <description>زنی مراجعه کرد به معاویه و با او بر سر موضوعی بحث و جدل کرد. معاویه از این گستاخی و جسارت زن در گفتگوی بی محابایش ناراحت شد و به او گفت «خدا علی را نیامرزد» که او این رسم را فراگیر کرد. منظور او چه بود؟ رسم هم‌ترازی حاکم و شهروند، پارادایم نقد پذیری حاکمان، آیین اعتراض بدون لکنت به حاکم و رسم بدهکاری حاکم و طلبکاری شهروند. این روایت را که در یک سخنرانی شنیدم و به فکر فرورفتم. آیا علی(ع) فقط همین هنجارشکنی را انجام داد؟ جواب این بود: هنجار شکنی‌های او بیش از اینهاست! به ۷ نمونه اشاره می کنم. 1⃣ به روایت محققان تاریخ، در دوران حکومت ایشان زندانی سیاسی گزارش نشده است. آن هم آن زمانی که امیر مالک جان و مال و ناموس مردم بود و زندانی سیاسی امری رایج.2⃣ امروزه می‌شنویم که مدیران ارشد کشورها شامل نخست‌وزیران و روسای جمهور، به خاطر تخلفات مالی در زمان مسوولیت یا بعدش محاکمه می‌شوند و این را نشانه آزادی و عدالت میدانیم. ایشان به دادگاه فراخوانده شد. از طرف یک جایگاه والا؟ نه! یک رییس قبیله؟ نه! یک مسلمان؟ نه یک اقلیت! یک شهروند عادی! یک شهروند معمولی!و جالب اینجاست محکوم شد و جالب تر اینکه پذیرفت! اعتراف می‌کنم همین که او توسط یک شهروند معمولی اقلیت غیرمسلمان به دادگاه فراخوانده می‌شود و در دادگاه حاضر می‌شود هنوز برای من قابل هضم نیست. چه برسد به محکوم شدنش!3⃣ خود را بدهکار مردم می‌دانست نه طلبکار. حتما شنیده‌اید در خانه یِ زنی که همسرش را در یکی از جنگ‌ها از دست داده بود به صورت ناشناس رفته بود و برایشان نان می‌پخت و با بچه‌ها بازی می‌کرد و آن زن هم پیاپی علی را نفرین می‌کرد. و در انتها که متوجه شد که او همان علی است حاکم سرزمین‌های پهناور. علی خاضعانه گفت: شما ببخشید که تا کنون مشکلات شما را حل نکرده بودم، از درگاه خدا بخواهید که على را ببخشد.4⃣ به گواهی تاریخ، مخالفینش در مسجد علیه او و رو در روی سخن می‌گفتند و چند ساعت بعد برای گرفتن حق خود از بیت‌المال می‌آمدند. هنوز هم باور کردنش سخت است.5⃣ زمانی که در جنگ‌های عرب، مثله کردن (بریدن گوش یا بینی و اعضا) امری رایج بود او دستور نظامی شدید می‌داد (و نه اینکه صرفا توصیه اخلاقی نرم کند) که کشتگان را مثله نکنید، فراریان را تعقیب نکنید و مجروحان را نکشید و ...6⃣ کافیست امروز در گوگل جستجو کنید تصویر حضرت علی! تصویری که می‌‌آید فردی جدی و مقتدر در کنار شیر و شمشیر (ذوالفقار). این تصویر سال‌هاست در ذهن من و شما نشسته چه بخواهیم چه نخواهیم. اما به ما نگفتند که در یکی از جنگ‌ها، ۱۲ هزار نفر از متعصب‌ترین افراد اعلام جنگ کردند. صبورانه با آن‌ها گفت‌وگو کرد و آن قدر مدارا و نرمش و تعامل کرد که ۱۲ هزار نفر به ۴ هزار نفر رسید سپس به ۱۵۰۰ نفر. هنر استراتژیست‌های جنگی آن است که در جنگ با کمترین خونریزی فاتح شوند و علی اینگونه بود. منتهی برای من و شما ذوالفقار علی بیش از گفتگوی علی تبلیغ و ترویج شده. زمانی که او برای گفتگو، تعامل، مکاتبه، محاجه، توافق، مذاکره گذاشت بسیار بسیار بیشتر از جنگ بوده است اما ... 7⃣ او با زندانیان (البته گفتم که زندانی سیاسی نداشتند) مانند یک انسان برخورد کرد. گفته می‌شود تا قبل از او زندانیان در چاه‌های عمیق و به شیوه‌ای غیرانسانی نگه داری می‌شدند. او برای اولین بار برای زندانیان، فضای مناسبی برای طی کردن دوران محکومیت فراهم کرد و برای حقوق زندانیان مانند یک انسان، ارزش قائل شد. هنجارشکنی‌های او بسیار بیشتر از این حرف هاست.  واما:شاید بد نباشد که امسال فقط برای فرق شکافته علی گریه نکنیم. برای خود گریه کنیم. اصلا فرق علی شکافت که تَرَک در دانسته‌های من و تو ایجاد شود. که فرق ذهنیت‌ها، تعصب‌های و جاهلیت‌های من و تو شکافته شود. عجیب است ما برای کسی گریه می‌کنیم که هیچ شباهتی به او نداریم. بیش از شمشیر علی، به منطق علی (ایجاد توافق از طریق مفاهمه) و بیش از عدالت اقتصادی علی به عدالت سیاسی (برابری حاکم و شهروندان فارغ از جنسیت و نژاد و مذهب) و بیش از جنگ علی به آشتی او تمرکز کنیم. باشد که به برکت آن حضرت آمرزیده شویم.(به اشتراک بگذارید تا آفریده شود)</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 07:58:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش این آخرین متن کرونایی باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-q1bsqvtca3n4</link>
                <description>کرونا برای من تجربه بسیار تلخی بود. روزها و شب‌های زیادی را در تردید و تاریکی گذراندم. سه تن از اعضای خانواده کوچکم کرونا گرفتند و به مراتب تعداد بسیار بسیار بیشتری از خانواده بزرگترم (ایران و جهان) از آن آسیب دیدند. اما کرونا مانند هر بحران دیگری زمانی است برای آنکه چیزهای جدید بیاموزیم و یا چیزهایی که شنیده‌ایم و فقط شنیده‌ایم را عمیقا درک کنیم. سه موردی که کرونا به من آموخت:۱. به قدرت بال‌های پروانه ایمان آوردم! اثر پروانه می‌گوید امکان دارد تغییری کوچک در یک سیستم (مثلا سیستم جوی سیاره زمین) بتواند باعث تغییرات شدید شود. مثلا بال‌زدن پروانه در این‌سوی دنیا، باعث وقوع طوفان در کشوری دیگر شود. واقعا چه کسی فکر می‌کرد، ظهور ویروسی در چین، باعث آزاد شدن برخی زندانیان در ایران، کم آمدن دستمال کاغذی در فرانسه، افزایش فروش اسلحه در آمریکا، افزایش فروش اینترنتی در آلمان، بسته شدن مرزهای ایتالیا، کاهش آلودگی هوا در تهران و رایگان شدن دستیابی به میلیون‌ها کتاب و فیلم شود؟نکته‌اش برای من چه بود؟ حواسم باشد آن چیزهایی که به ظاهر به من ربط ندارند دیر یا زود بر زندگی من موثر خواهند بود. حتی اگر –البته اگر- هیچ‌گونه وجدان اخلاقی در برابر وضعیت حاشیه نشینان، کارتن خواب‌ها و آشغال‌گردها ندارم برای منافع شخصی خودم هم که شده باید حواسم به دیگران باشد. کرونا به من آموخت شادکامی یک پدیده شخصی نیست، شادکامی من در گرو، شادکامی توست! ۲. شاید نتوانم درد کمتری بکشم، اما می‌توانم رنج کمتری بکشم!برای آنکه درد کمتری بکشم باید به علم و فناوری روی بیاورم. اما متاسفانه این ویروس ناشناخته همه سیستم سلامت دنیا را به بازی گرفته است بس که چموش و غیرمنتظره و غیرقابل پیش‌بینی مثل فوتبالیست‌های خلاق برزیلی. بنابراین فعلا باید درد را تحمل کنم. اما می‌توان رنج کمتری کشید. چگونه؟ اتکا به ظرفیت معنوی-روانی‌ام. تا آنجا که من می‌فهمم دهه آینده، دهه سختی برای همه ما خواهد بود. حتی اگر ما هیچ زلزله و سیل و خشکسالی و بیماری نداشته باشیم، گسل‌های اقتصادی-اجتماعی ما چنان است که ده سال سختی را پیش رو داریم. شاید –البته شاید- نتوان درد کمتری کشید اما می‌توان رنج کمتری برد. یاد گرفتم ظرفیت‌های معنوی-روانی خود و خانواده‌ام را تقویت کنم. آرامش رهایی از طوفان نیست بلکه توانایی آرام زندگی کردن در میان طوفان هاست.۳. بین اسلام۱، اسلام۲ و اسلام ۳ تفاوت قائل شوم. ما یک اسلام نداریم. ما سه اسلام داریم. (قبل از اینکه بقیه را بخوانید می‌توانید به جای اسلام نام دین‌های دیگر را هم بگذارید: مسیحیت، یهودیت و ...). اسلام۱ چیست؟ متون اصلی دین که شامل کتاب مقدس (قرآن) و گفتار مستقیم بنیان‌گذاران (احادیث موثق از پیامبر و امامان) است و هر چیز دیگری اسلام۱ نیست. اسلام۲؛ برداشت.ها، تفاسیر، شرح‌ها و کاربست‌هایی است که افراد مختلف سعی کرده اند با استفاده  از اسلام یک تولید کنند.اسلام۳؛ عملکرد مسلمين است. یعنی مسلمانان (در هر مقام و موقعیتی چه حاکم چه عارف چه طبیب چه من و شما) چه اندیشه و کردار و گفتاری دارند و چگونه زیست می‌کنند و چگونه حکمرانی می‌کنند و چگونه رانندگی می‌کنند و چگونه کار می‌کنند و ... به تعبیر استاد مصطفی ملکیان، حساب این سه را باید از هم جدا کرد. اگر حاکمی مسلمان یا مسلمان نما به نام اسلام کاری کرد یا اگر عالمی مسلمان به نام اسلام تجویز کرد که پنبه را آغشته به روغن بنفشه کنید این‌ها هیچکدام اسلام۱ نیست. البته بدیهی است که حکمرانان و عالمان تمام تلاش خود را انجام دهند که خود را اسلام۱ نشان دهند. از این به بعد هر کسی به نام اسلام هر حرفی زد چه در حوزه عرفان باشد یا نظریه سیاسی باشد یا طب اسلامی باشد با چند سوال متوجه شوم که واقعا اسلام یک است یا دو یا سه. تا بدانم چگونه با آن برخورد کنم. اسلام ۲و۳ بشدت غیرمقدس هستند. کرونا می‌تواند به توسعه کمک کند! چگونه؟ بحران‌ها، یک پنجره فرصت هستند برای یادگیری‌های عمیق؛ کنار گذاشتن باورهای ریشه‌دار نادرست و جایگزین کردن باورهای کاملا جدید. مثال: در طاعون سال‌های ۱۳۵۰ میلادی هم پزشکان و هم کلیسا، در برابر مردم بی‌جواب مانده بودند. راهکاری که به ذهن شان رسیده بود: سوزاندن یا دار زدن یهودیان، کولی‌ها، بیگانگان و جادوگران بود که به نوعی مقصر این بلاها محسوب می‌شدند!!! بعدها مردم فهمیدند که این‌ها مزخرف است. یاد بگیریم؛? شادکامی (خوشبختی) در تنهایی به دست نمی‌آید. شادکامی ما به هم گره خورده است. ? علم و فناوری نمی‌تواند همه چیز را حل کند و قابلیت‌های معنوی و روانی لازمه زندگی خوب است.  ? هر کسی را و هر چیزی را دین اصیل (دین۱) ندانیم. دین ۲ و دین ۳ بشدت نقدپذیر و غیرمقدس‌اند. توسعه حاصل یادگیری‌های عمیق جمعی است.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 19:48:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سورپرایز برای مهربانو های سرزمینم</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85-er4a44xehsoy</link>
                <description>این جملات را برای جذب کردن مردان بگید: مطمئنم که بعد از خوندن این نامه پی به راز مهمی درباره ی مردان خواهی برد که حتی خودشان نیز خبر ندارن. اما با استفاده از همین تکنیک رگ خواب وی در دستت خواهد بود و در عین حال او را نیز خوشحال خواهی کرد.اگر مدتی است با مردی زندگی میکنی(آشنا هستید)، چند ماه یا چند سال. مطمئنا می توانید روزهای اول آشنایی خود را به یاد بیاوری. زمانی که دل هر دوتایتان در تب و تاب بود. همه چیز تازگی داشت.عطش عشق در سرتاپای وجودتان موج می زد. رنگ های دنیای اطراف زیباتر بود. همه ی صداها دلنواز بود. و هر لحظه می توانستید صدای تپیدن قلب خویش را بشنوید.اتفاقی که بعد افتاد این بود که مدت زمانی سپری شد. وقت بیشتری را با مرد مورد علاقه ات سپری کردی. وی را بهتر شناختی و حتی تا حدودی رفتارش قابل پیش بینی شد.مرد شما نیز پس از مدتی شما را شناخته، به رفتارتان عادت کرده و تا حدی می تواند رفتارت را پیش بینی کند.از طرفی ، مشکلات زندگی و درگیری های روزمره و فامیلی، این فرصت را از شما گرفته که بتونید زمان بیشتری را به رابطه ی عاطفیتان اختصاص دهید.پس در چنین شرایطی، با توجه به تمام دلمشغولی های روزمره و پس از گذشت زمان، چطور می توان آتش عشق را هنوز شعله ور نگاه داشت؟ چطور می تونی کاری کنی که جذابیتت همچنان مثل سابق باشه و مرد مورد علاقه ت تحت تاثیر زنان دیگر قرار نگیرد؟خودت خوب میدونی که لازمه همیشه شور و عشق روزهای اول در رابطه تتون حضور داشته باشه. چون وجود حرارت عشق، اولا سلامتی رابطه شما را تضمین می کند و دوم اینکه شما را شاد میسازد. از زندگی، از هر لحظه اش، لذت می برید. و هر اتفاق مثبت دیگری که در زندگیتان روی دهد حتی طعمی شیرین تر خواهد داشت.اگر حقیقتا می خواهی “دوست خوبی” برای مردت باشی، باید این نکته رو بدونی که وی قبل از تو دوستانی داشته، مگر نه؟او دوستانی داشته که از زمان دبستان باهش بودن. در کوچه های خاکی با هم فوتبال بازی می کردن. بعد دعوایشان می شد. همدیگر را کتک می زدند و بعد از بازی، با هم آشتی کرده و دست در دست هم می رفتند به بقالی سرکوچه و با پول توجیبشان ساندویچ با نوشابه نارنجی می خریدند. بعضی از اوقات یکی از آنها پول کم می آورد که در چنین شرایطی معمولا دوستش به وی قرض می داد. همان دوستی که چند دقیقه قبل با وی گلاویز شده بود.دوستان وی احتمالا بارها جان وی را به شکلی نجات داده اند. از وی در برابر یک بچه قلدر دیگر دفاع کرده اند. یا در امتحانات آخر ترم با رساندن به موقع تقلب وی را از رفوزه شدن نجات داده اند.اگر اینا رومینویسم به این خاطره که شما بدونی مردت با دوستان مذکر خود مطمئنا سابقه ی دوستی طولانیتر و بسیار صمیمی داره. حتی بعضی از اونا اکنون همکارش هستند و از نظر مالی با هم همبستگی دارند.و اگر شما هدفتان این باشد که “بهترین دوست” وی باشید، باید از همین الان بدانید که رقیبان خیلی جدی پیش روی خود دارید!به همین خاطرِ که بعضی از خانم ها بعد از ازدواج مانع ارتباط گسترده ی شوهرشون با دوستانِ سابقش می شن. البته منظورم این نیست که همه ی خانم ها اینگونه هستند.و یادت باشه که اگر شما برای یاد گرفتن منش و زبان مردان نیاز به صرف وقت و یاد گیری دارید، دوستان وی ندارند! چون آن ها ذاتا مرد هستند و خیلی خوب زبان هم را می فهمند!همچنین می خواهم از خودتان بپرسید که آیا ایشان مثلا از فوتبال بازی کردن بیشتر خوشش می آید یا رفتن به خرید در فروشگاه و صرف ساعت ها برای انتخاب رنگ مناسب برای پرده خانه؟فرق این دو فعالیت اینه که  یکی از آنها را شما (به عنوان یک زن) با کمال میل و عشق انجام می دهید اما از دیگری متنفر هستید.و فکر می کنید که مرد شما کدام فعالیت را بیشتر دوست دارد؟ فوتبال بازی کردن با دوستانش یا صرف ساعت ها در فروشگاه ها برای خرید وسایل خانه!و مهم نیست که کدامیک از آن فعالیت ها به مصلحت باشد! مهم این است که وی از یکی از آنها واقعاً خوشش می آید اما دیگری را فقط تحمل میکند!همه ی این ها را گفتم تا بدانید که اگر شما قصد دارید “بهترین دوست ” همسرتان باشید، دوباره فکر کنید. خوب به این فکر کنید که این رقابتی سخت و نابرابر است و احتمالا در آخر شکست خواهید خورد.اما راه چاره چیست؟به نظر من راه چاره این است که اساسا هرگز خود را به عنوان یک “دوست” برای شوهرتان طبقه بندی نکنید.البته خیلی خوب است که دوست خوبی برای وی باشید و او نیز همینطور نسبت به شما باشد. اما اساسا باید بدانید که شما در رقابت با دوستان دیگر وی نیستید و نمی خواهید که “بهترین دوست” وی باشید!چون شما چیزی بالاتر از دوست هستید: شما معشوق وی هستید.من می توانستم در جمله ی بالا بگویم “شما همسر وی هستید.” اما این کار را نکردم.چون هر زنی می توانست “همسر” وی باشد. اما فقط یک نفر است که می تواند “معشوقه” وی باشد. و شما می دانید که چه کسی بایست “معشوقه” وی باشد.شوهر شما می تواند دوستان فوق العاده ای داشته باشد اما هرگز قادر نخواهد بود که آن ها را “معشوقه” بداند. این جایگاهی است که شما منحصرا و بدون جنگ و خونریزی اشغال خواهید کرد. اما برای نگه داشتن این جایگاه نیاز به کمی آموزش دارید که من با کمال میل همینجا در اختیارتان قرار خواهم داد!برای درک روش من، شما اول باید درباره ی انرژی مردانه و زنانه بیشتر بدانید.من در مورد یک انرژی خاص صحبت می کنم. شاید بتوان آن را “روح” نیز نامید.انرژی مردانگی در برابر انرژی زنانگیو جالب است بدانید که همه ی ما هر دو این انرژی ها را در وجود خودمان داریم. شما می توانید به همان اندازه  انرژی مردانه از خود بروز دهید که می توانید انرژی زنانه از خود بتابانید.اما اکثر مردم، در ذات خود، با یکی از این دو نوع انرژی ارتباط نزدیک تری دارند.یعنی در هسته وجودشان یک نوع از انرژی بیشتر حضور دارد و از آن بیشتر لذت می برند. و همانطور که می توانید حدس بزنید اکثر مردها انرژی مردانگی بیشتر دارد و زن ها انرژی زنانگی بیشتر.در ادامه، بیشتر تفاوت این دو انرژی را نشان خواهم داد اما می خواهم اول بدانید که جذابیت وعشق شدید در یک رابطه، به خاطر “اختلاف بار انرژُی” و “قطبیت” به وجود می آید.به یاد دارید که در مدرسه چه یاد گرفتید؟ قطب های غیرهمنام هم دیگر را جذب می کنند و قطب های همنام همدیگر را دفع می  کنند.و این قانون دقیقا در رابطه ی زناشویی نیز صدق می کند. هر چقدر که شما انرژی زنانگی بیشتری از خود بروز دهید، مرد شما نیز انرژی مردانگی بیشتر از خود بروز خواهد داد.این باعث ایجاد قطبیت و تضاد انرژی بیشتری در رابطه خواهد شد واین یعنی جذابیت بیشتر بین دوتای شما.اگر فکر می کنید که قبلا این کار را کرده اید ولی فایده ای نداشته، اصلا در قضاوت عجله نکنید. من هنوز روش انجام آن را یاد نداده ام.به نظر من مهمترین خصوصیتی که در حال حاضر باید درباره ی این دو انرژی یاد بگیرید این است. قلم و کاغذ خود را حاضر کنید:انرژی مردانه هدایت می کند.انرژی زنانه دعوت می کند.این یعنی چه؟اجازه دهید با مثالی آن را نشان دهم:در یک روز سرد زمستانی در خانه با شوهرتان نشسته اید. هوا سرد است و شما می خواهید که همسرتان دمای بخاری را زیاد کند. پس به وی می گویید:“عزیزم…. میشه درجه حرارت بخاری را زیاد کنی لطفا؟”. شفاف و روشن درخواست خود رابیان کنید. نه سوتفاهمی پیش خواهد آمد ونه مشکلی در برقراری ارتباط.اما دقت کنید که در جمله بالا شما دارید به شکلی یک درخواست یا دستور را مطرح می کنید. در واقع  شما دارید با این جمله شوهرتان را “هدایت” می کنید به سمت انجام یک کار مشخص.این یعنی اینکه شما دارید قسمتی از انرژی مردانگی خود را به سوی وی می فرستید.و با این کار تضاد و قطبیت رابطه را به شکل نامحسوسی کم میکنید.شما زمانی قطبیت و تضاد عشقی می توانید ایجاد کنید که از انرژی زنانگی استفاده کنید.چگونه؟ به این شکل:“عزیزم….. اطاق خیلی سرد شده، من سردمه!!!”و این یعنی همان “دعوت کردن”. انرژی زنانه، مرد را دعوت به انجام کار میکند، نه “هدایت به انجام کار”.شما به عنوان یک زن، همیشه باید دری را به سمت شوهرتان باز کنید. اما نباید از وی بخواهید که از آن رد شود! فقط در را باز کنید… فقط حس دعوت را در فضا رها کنید. همین. زمانیکه احساس و عواطف خود را در هوا رها میکنید، بلافاصله باعث ایجاد تضاد و قطبیت در رابطه می شوید و تنها راه حل شوهر شما نیز این است که به آنسوی نیروی مردانگی خود برود و بلافاصله برای گرم شدن شما کاری بکند. انرژی مردانه می خواهد که هدایت کند، می خواهد که محافظت کند. وی می خواهد که قابل اعتماد باشد.و این هم همان چیزی است که اکثر خانم ها می خواهند: مردی که بشود به وی تکیه کرد.و این درخواست درست و زیبایی است. هیچ چیزی زیباتر از داشتم یک مرد قابل اعتماد و اتکا نیست.حال یک مثال دیگر: فرض کنید که سطل آشغال پر شده است و شما میخواهید که وی آن را خالی کند. راه حل مستقیم و شفاف این است که بگویید:“عزیزم…. لطفا آشغال را ببر بیرون”من خودم مشابه این جملات را از زبان زنان شنیده ام و شاید دوست داشته باشید که واکنش درونی من را بدانید.زمانیکه خانمی از من اینگونه درخواست کند، اول از همه حس مقاومتی را در درون خودم احساس میکنم. و بعد لحظه ای جذابیت وی برایم کم می شود. یعنی تاثیرگذاری حرفش به شدت افت می کند. به همین خاطر سریع خودم را با چیز دیگری مشغول می کنم و در جواب وی می گویم “باشه، می برمش”اما مشغول کار دیگری می شوم. در این حالت نیروی زنانه وی آنقدر جذاب نبوده که من را بتواند از پشت کامپیوتر بلند کند تا آشغال ها را از خانه بیرون ببرم.اما حال اگر وی از نیروی زنانه خودش استفاده کند چه می شود؟“عزیزم … بوی خیلی بدی از آشپزخونه میاد. فکر کنم سطل آشغل پر شده.”وقتی زنی این حرف را به من زند و حتی احساسش را با اخم کردن و فرم بدنش به نشان می دهد، در یک آن، سیگنالی بسیار قدرتمند به ریشه ی مغز من ارسال می شود. دلیلش را احتمالا هیچ کس نمی داند، اما همین را می دانیم که این پیغام زنانه قسمتی از وجود مرد را تحریک می کند که سریعا واکنش نشان دهد.و حتی دانستن این مطلب هم تاثیری در کارکرد آن ندارد. اگر زنی همین الان این حرف را به خود من بزند، من بی اختیار واکنش نشان خواهم داد و به سمت سطل آشغال خواهم دوید!کلید ماجرا فقط در همین اصل ساده است:“همیشه دری را به سمت شوهرتان باز کنید و از وی دعوت کنید. اما از وی نخواهید که از در عبور کند.”شاید این تفاوت برایتان ظریف و نامحسوس باشد اما اینکه از چه جمله ای استفاده می کنید در حس و حال اطاق خوابتان تاثیر خواهد گذاشت.یک مثال دیگر: “عزیزم میشه بچه رو از مدرسه بیاری؟”حال اگر به جای جمله بالا بگویید: “عزیزم من نگران بچه ها هستم که در مدرسه هنوز منتظرند.”در را باز کنید اما از وی نخواهید که از آن رد شود.حال شاید بپرسید که اگر این حرف تاثیری رویش نداشت چه؟پاسخ این است که این بار با انرژی زنانه بیشتری دعوتتان را منتقل کنید. از بدن و عواطفتان بیشتر استفاده کنید. اگر هوای اطاق سرد است، لرزیدن و به خود پیچیدن را به طور کامل به وی نشان دهید.هر چقدر قطبیت و تضاد بیشتری در رابطه بوجود آورید. شوهر شما بیشتر مجذوب و مسحور شما و پیغامتان خواهد شد.همین تفاوت کوچک باعث اختلاف های بزرگ می شود. شاید استفاده از انرژی زنانگی، وضوح و صراحت نیروی مردانگی را نداشته باشد. اما مسلما طعمش شیرین تر است!به هرحال این تصمیمی است که خودتان باید بگیرد.کدامیک برایتان، در آن لحظه، اهمیت بیشتری دارد؟عشق و شور و حال بیشتر در رابطه عاطفی یا اینکه شوهرتان پیغامتان را واضح بفهمد و انجام دهد؟این برعهده ی شماست و من نمی توانم در آن دخالتی کنم.امیدوارم که فلسفه و فرمول من را فهمیده باشید. اگر این طور باشد خودتان الان می دانید که در موقعیت های مختلف چگونه با انرژی زنانگی خود دری را به سمت وی باز کنید.تمرین شب شما در منزل:جملات زیر را که درخواست هایی با انرژی مردانه هستند بخوانید و آن ها را به فرمی مطلقاً زنانه تبدیل کنید.- “عزیزم، لطفا کت و شلوار سرمه ایت با پیراهن سفید رو امشب برای مهمونی بپوش”- “عزیزم، تو باید به مادر من احترام بیشتری بذاری و امشب با من بیای”- عزیزم، لطفا این لباس رو برام بخر”حتی اگر متاهل نیستید، می توانید باز هم از این اصل مهم برای جذب مرد مناسب استفاده کنید. چگونه؟ این را دیگر خودتان باید کشف کنید و من نمی توانم توضیح بیشتری دهم!</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 17:32:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نو مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-s9br8iyhiwei</link>
                <description>سلامعیدتون مبارک!بگذارید قبل از اینکه صحبت رو جدی شروع کنیم یک نکته رو به شما بگویم:اگر این متن رو با این نیت مي¬خونيد که یک تغییری در سال جدید داشته باشید، دوتا خواهش از شما دارم:یکی اینکه اگه همت نمی کنید تا آخر این متن رو را نگاه کنید مطمئناً «ببخشید» ولی همت نخواهید کرد که تا آخر سال هم یک سری تغییراتی در خودتان اعمال کنید.و دوم اینکه اگر کاغذ و خودکار یا مداد جلوی دستتون نیست، همین الان اون رو تهیه کنید و بعد ادامه بديد.منتظرتون هستم!عیدتون مبارکهمه ما بارها و بارها و بارها این برنامه رو با خودمون داشتیم که از بعد عید این کارو می کنم.از بعد از عید می خوام یه آدمه دیگه بشم.امسال برنامم اینه که…امسال می خوام که…و از این حرفا…و این یک نمونه ایه که یک خرده بزرگ شده از، از شنبه می خوام فلان کارو بکنم هست!یا از فردا دیگه می خوام یه آدمه دیگه باشم هست!از این صحبت ها بارها و بارها داشتیم. اما واقعا دلیلش چیه؟دلیل این موضوع چیه که ما خیلی دوست داریم تغییر کنیم، اما خیلی راحت نیست و راحت نمی توانیم تغییر کنیم.محتوایی که می خواهم بهتون بگم، واقعاً زندگی من رو تغییر داد.امیدوارم این اتفاق خوب برای شما هم رخ بدهد.و امیدوارم خیلی مصر و پیگیر باشید و با بهره گیری از نکاتی که خدمتتون عرض می کنم، نتایج فوق العاده ای رو تو سال 99 برای خودتون رقم بزنید.داستانی که خیلی خیلی خنده دار هم هست اینه:و من بارها هم این را گفتم.ما می خواهیم آدم های جدیدی باشیم با رفتارهای قدیمی!خیلی خنده داره!شما یک سیستمی دارید، یک ورودی ثابت میدهید، خب معلومه که خروجی ثابتی هم دریافت خواهید کرد.در صورتی که ورودی های خودتون رو عوض کنید، خروجی متفاوتی خواهید گرفت.و دلیل اینکه ما هیچ تغییری در خودمون ایجاد نمی کنیم، یک حقیقته کمی تلخه!همه ما خوشبختانه مغز داریم!مطمئناً شمايي كه داري اين مكتن رو ميخوني، شاید از دیگران هم خیلی بیشتر از اون استفاده می کنه چون متوجه میشه که دائماً باید مغزش رو تقویت و تغذیه بکنه.خب!اما این مغز که منجی ما هست و خیلی به ما کمک می کند برای بقای خودمون، برای بهتر بودن و خیلی کارهای دیگه.یک جای داستان کارو خراب می کند! و این داستان یک مقدار تلخه.کار اصلی مغز پیشرفت ما نیست!کار اصلی مغز حل مشکلات ما نیست!کار اصلی مغز متاسفانه حفظ حالت موجود است !!!یعنی مغز می خواهد یک کاری بکند که ما همیشه در حالت فعلی باشیم!به خاطر اینکه مغز ما بسیار کم مصرفه و این مصرف کم رو می خواد همین طور پایین نگهداره.اگر اتفاق جدیدی بیفته مصرف میره بالا. بنابراین مغز می خوهاد حالت موجود را حفظ کند.می خواهم با چند مثال کاملاً عملی این موضوع رو به شما عزیز دلم بگویم. زمانی که یک اتفاقی می افتد، ما باید به اون سوال، به اون اتفاق یا به اون موضوع یک جوری جواب بدهیم که برایمان زحمت نداشته باشد.این روش اشتباه هست!اما روشی است که مغز انتخاب می کند و انجام می دهد.یعنی چی؟!یعنی اینکه من بارها و بارها در برنامه های مختلف ديدم كهمی پرسن که شما چرا ثروتمند نیستید؟!جواب ها چیه!شانس ندارم…بابای پولدار ندارم…تو این مملکت مگه میشه کار کرد…می بینید همه جواب ها مربوط می شود به یک عامل بیرونی!پارتی ندارم…آشنا ندارم…تو این مملکت نمیشه کار کرد!قرعه کشی بانک که برنده نشدم!یه سرمایه اولیه که باید داشته باشیم!تو این شرایط اقتصادی چه حرفا می زنی!ووو…می بینید همش به عوامل بیرونی ارتباط دارد.یعنی انگار شما از درون کاملاً بی نقصید و یک عامل بیرونی مشکل دارد.یک مثال دیگر می زنم:همه ما وقتی درسی رو قبول می شویم، می گوییم که من درس را پاس کردم!وقتی درسی را میفتیم، می گوییم که استاد من را انداخت!یک عامل بیرونی!تمام پدر مادرها اعتقاد دارند، بهترین پدر مادر هستند و هر مشکلی هست از بچشونه و بچه های این دوره زمونه این طوری هستند.تا حالا پدر مادری رو دیدید که بگوید تربیت من مشکل داشته است. واقعاً من پدر مادر خوبی نبودم!یا همین طور بچه ها…فرقی نمی کند، تمام بچه ها اعتقاد دارند پدر مادراشون کم گذاشتند.هیچ وقت یک بچه نمی گوید آیا من به اندازه کافی وقت و انرژی و چیزهای دیگر برای پدر مادرم گذاشتم.تمام مدیرها اعتقاد دارند کارمندهاشون بدترین کارمند ها هستند و اگر رشد نمی کند کارشان…هی… تو این مملکت نیروی انسانی پیدا نمی شود.حالا سوال من این است: آیا شما بهترین مدیر هستی که دنبال بهترین مدیر میگردی؟!و کارمندها هم همین طور!اون ها اعتقاد دارند مدیرشان سنگدل ترین، زالوصفت ترین و خونخوارترین آدم دنیاست.البته این برای همه نیست و برای عموم افراد هست.ولی بارها و بارها این را می بینیم.نگاه کنید تمام این پاسخ ها به یک عامل بیرونی منتهی می شود نه عامل درونی.اگر من بگویم، من فرزند خوبی نبودم و پدر مادرم حالا خوب بودند یا بد بودند ولی منم به اندازه کافی خوب نبودم، اون وقت به مغز فشار می آید! باید فکر کند و راهکار پیدا کند!اگر بگویم بله شرایط اقتصادی خوب نیست اما تو همین شرایط اقتصادی هم افرادی بودند که تغییراتی ایجاد کردند و رشد کردند، پس من هم باید یاد بگیرم و رشد کنم.اوووه… چه قدر انرژی از مغز مصرف می شود، پس مغز دوست دارد همیشه یک جوابی بدهد که هیچ کاری نکنیم!یک بار دیگر تکرار می کنم.کار مغز حفظ حالت موجود است!یعنی کارش این است که: شما را ثابت اینجا نگه می دارد و دوست ندارد که تکون بخورید!به خاطر اینکه اگر تکون بخورید و تغییر بکنید، زحمت مغز زیاد می شود.در یک مدت کوتاه البته، و مغز چیزهای ساده دمه دست رو متاسفانه دوست دارد.برای همین خیلی از ما افراد یک شیرینی رو ترجیح می دهیم به یک هیکل و اندام متناسب.یا خیلی از ما افراد خواب بیشتر صبح را ترجیح می دهیم به ورزش صبحگاهی، در صورتی که می دانیم ورزش صبحگاهی بهتر است، اما مغز حالت موجود را دوست دارد.حفظ حالت موجود!ازتون خواهش می کنم این را یادداشت کنید:کار مغز حفظ حالت موجوده!بنابراین در ادامه صحبت من هم ممکن است بارها و بارها مغز شما به کار خودش بپردازد و حالت موجود را حفظ کند.سعی می کند با بهونه هایی شما را از خوندن اين متن منصرف بکند.برای شما مثال می زنم: در همه کلاس ها تا من می گویم فلان رفتار را باید تغییر بدهیم.واکنش ها خیلی جالب هست.می گویند که: نه! این نمیشه! این حرف های خارجی هاست، تو ایران جواب نمیده! اینجا نمیشه! اون جا نمیشه!خیلی جالبه.در تمام شهرها، زمانی که یک سری ایده هایی می دن، همه می گویند که این موضوع در شهر ما جواب نمی دهد!این مال تهرانی هاست… این جا بافت سنتی ای دارد.می دانید اگر بگویند که اینجا جواب می دهد آن وقت مجبورند تغییر کنند و تلاش کنند.اما اگر بگویند نه مال اینجا نیست خب راحت می شوند.برای همین است که خیلی از کتاب های موفقیت را خیلی ها نمی خوانند. می گویند نه این ها به درد ما نمی خورد!این ها را برای خارجی ها نوشته اند.چون می داند باید آن رو بخواند و تغییر کند و کمی سخت است.شاید هم به طور خیلی واضح نداند، اما در ناخودآگاهش این اتفاق می افتد.ولی بالاخره هست.. پس کار مغز، یک بار دیگه تکرار می کنم: چی هست؟ حفظ حالت موجودو تمام تلاشش این است که به هر طریقی جواب هایی را به سوالات شما بدهد که شما تغییر نکنید، بلکه در حالت موجود باقی بمانید.بنابراین اگر دنبال پول هستید، مغز جواب هایی را می دهد که در دسترس شما نیست!مثل: پارتیمثل: پدر مادر پولدارمثل: برنده شدن تو بانکمثل: شانس نداشتنمثل: خیلی چیزهای دیگر …یا اینکه مثلاً چرا در این کشور هستیماگر که دنبال یک نوع فرزند خاص هستید، دوست داشتید فرزند شما به گونه دیگر باشد.جواب ها چیست؟!هیچ وقت نمی گوید شما مشکل دارید!می گوید بچه مشکل دارد!یعنی دائماً این چرخه وجود دارد و انگشت اتهام را به سمت چیزهای دیگر می بریم.و این کار مغز است: حفظ حالت موجود!حالا با این توضیحات ما باید بدانیم که جواب هایی که می دهیم به چه صورت هست؟!جواب هایمان را بسنجیم.یکی از اصلی ترین کارهایی که مغز انجام می دهد این است که ما را در حالت موجود به این صورت نگه می دارد که راجع به یک سری از کارهای مهم تنبلی کنیم.چهار نوع کار وجود دارد:کارهای فوری و مهم که مجبور هستیم انجام بدهیم.کارهای فوری و غیرمهم، کارهایی که باید انجامشان ندهیم ولی اگر انجام ندهیم از دست می رود.کارهای غیرمهم و غیرفوری، کارهایی که هیچ ارزشی ندارند.و کارهای مهم و غیرفوری که این مهم ترین قسمت زندگی هر آدم هست!کارهایی که خیلی مهم هستند اما زمان محدودی ندارند.بگذارید برایتان یک مثال بزنم:کار مهم و فوری که کاملاً مشخص است:مثلاً شما یک پروژه باید فردا تحویل بدهید، اگر هم فردا تحویل ندهید اخراج می شوید، کسری حقوق می گیرید یا مثلاً یک پروژه بزرگ تر را از دست می دهید یا هر چیز دیگری…پس این می شود یک کار مهم و فوری.کار اهمیت دارد و فوراً هم باید انجام بشود.کار غیرمهم و غیرفوری هم مشخص است که وقتی ندارد و اصلاً هم نباید انجام بشود. مثلاً تلویزیون دیدن.کار فوری و غیرمهم هم یک سری کارهایی هستند که از دست می دهیم. مثلاً مثل تماشای مسابقه فوتبال.مهم نیست اما فوری هست و باید در آن لحظه انجامش بدهیم و اگر انجامش ندهیم اون بازی را از دست دادیم، اما مهم نیست.و اما مهم ترین قسمت می شود کارهای مهم و غیرفوری!کارهای مهم و غیرفوری چی هستند؟!کارهایی که اگر الان انجام ندهیم هیچ اتفاقی نمی افتد.مثل: تغییر خودمانمثل: آموزش دیدنمثل: فکر کردن راجع به اهدافموناگر الان انجام ندهیم اتفاقی نمی افتد اما بسیار مهم است و آدم های موفق روی این کارها دست می گذارند و کار مغز فرار از این هاست، به خاطر اینکه هدفش حفظ حالت موجود است.بنابراین ما چه کار می کنیم؟!اهمال کاری و تنبلی می کنیم!که متاسفانه تقریباً همه ما این شرایط را داریم!همه ما تصمیماتی گرفتیم که:از شنبه این کار را بکنم..این رژیم را بگیریماین طوری کار می کنمبا فلانی دیگه از این به بعد این طوری صحبت نمی کنمدیگه می خوام یه آدم دیگه باشمدیگه سیگارو میزارم کناردیگه رژیمم این طوری نمیشه.از این دیگه ها خیلی زیاد داریم…و بعد اهمال کاری و تنبلی می کنیم!چون کار مغز ما حفظ حالت موجود است.از شما می خواهم دوباره آن خودکار و کاغذ را بردارید.اون جایی که نوشتید کار مغز حفظ حالت موجود است یک خط بکشید و بنویسید از این به بعد با پرسش درست، پاسخ درست رو پیدا خواهم کرد.یعنی از این به بعد وقتی کسی گفت چرا پولدار نیستید، نباید بگوییم مملکت این طوری است، نمی دونم شرایط این طوری هست.من اصلاً نمی گویم شرایط اقتصادی کشور ما خوب هست! مشکلاتی دارد، بله!اما در همین شرایط کسانی نتوانستند از راه درست- صحیح- حلال- آبرومند و با جایگاه اجتماعی بالا کسب درآمد کنند؟!چرا، بسیاری از افراد توانستند.خب! پس پرسش من این طور می شود، من چطور می توانم این کار را انجام بدهم و این قدر این سوال را باید از خودمان بپرسیم و فکر کنیم تا نتیجه اش را پیدا بکنیم.پس گام اول این هست:پرسش های خوب پیدا بکنیم و جواب های خوب.جواب هایی که به خودمان ربط دارد نه عامل بیرونی!چرا این طوری شدی؟!قسمت بوده! من نمی دانم این چه قسمتی است که شما پنج نفر را می نشانی پشت موتور، کلاه ایمنی هم نمی گذاری، همه می میرند بعد می گویی قسمت بوده است!نه این قسمت نبوده است، این بی عقلی صرف یک آدم بوده است که منجر به کشته شدن خودش و دیگران می شود.این موارد بهونه های ما هستند، وقتی بندازیم گردن قسمت دیگر قرار نیست کاری انجام بدهیم.حتی قسمت را هم درست نمی دانیدم و باید یاد بگیریم که قضا و قدر واقعاً چیست.اگر به آن دیدگاه اعتقاد داریم واقعاً یاد بگیریم چیست و ما باید چه کار بکنیم؟!پس این خیلی مهم است، اما معمولاً به خاطر اینکه کار مغز حفظ حالت موجوده ما از این کار دست می کشیم.به موبایلتون نگاه بکنید ببینید چه کارهای عقب مونده ای دارید، حواستون رو به یک چیز دیگه پرت کند، سال جدیده فلان برنامم چیه، ااا راست میگی؟؟!یعنی می خواهد شما را از لحظه خارج کند.کار مغز این است!از مغز ممنونیم که ما را نگه می دارد، به ما توان فکر کردن می ده اما اینجا باید جلوش بایستیم!اجازه ندیم ما را در حالت موجود حفظ کند!ازتون خواهش می کنم که امسال بناتون رو بر این بگذارید که مچ مغزتون رو بگیرید.هرجایی که دیدین شما را کمک می کند که در لحظه فعلی باقی بمانید، سعی کنید که با پرسش های درست و پیدا کردن جواب های درست از این حالت خارج شوید و بعد کار جدید رو انجام بدهید.شاید کمی زحمت داشته باشد اما قطعاً ارزش این را دارد که جلوی اهمال کاری و تنبلی خودمان را بگیریم. چون همه ما درگیر این موضوع هستیم از شما خیلی متشکرم!امیدوارم اون کاغذی که الان نوشتین را یک جای دیگر پاکنویس کنید و در چند جا جلوی چشم خودتان قرار بدهید که یادتان باشد کار مغز حفظ حالت موجود است و شما باید با پرسش های درست و پاسخ های درست به کارها و پاسخ های روزمره خودتان با یک دید دیگر نگاه بکنید و جواب هایی را بدهید که منجر به تغییر خودتان بشود، نه بردن انگشت اتهام به سمت دیگران!از شما خیلی ممنونم و امیدوارم یک سال فوق العاده را برای خودتان و خانوادتان و مردم کشور رقم بزنید.پر انرژی باشید.خیلی دوستتان دارم و عیدتان مبارک.خدانگهدار.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 17:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نترسید نترسید ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7-dpwyaui41bnc</link>
                <description> می‌خواهم از خودمان به عنوان مردم و وظایف‌مان بگویم. اینکه به عنوان ملتی که انواع بحران‌ها و مصایب را تجربه کرده‌ایم و زخم‌های ناسوری هم بر روح و جان داریم که به نظر من بدترینش از بین رفتن اعتماد بوده است، حالا میان خودمان به عنوان مردم که آسیب‌پذیرترین بخش بحرانیم، چه تعاملات و رفتارهایی باید داشته باشیم.چرخ بر هم زنم ار غیرِ مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک انسان در موارد بسیاری قادر به تغییر یا بهبود دادن اوضاعی فراتر از توان خود نیست. این وضعیت گاهی برای یک اجتماع نیز رخ می‌دهد. این خوب است که فرد یا اجتماع در چنین مواردی آرمان خود را در وجدان فردی یا جمعی خود مرور یا بازآفرینی کند اما اگر این مساله به شکل وسواس‌گونه و در پی موانع و دشواری‌های متعدد همچنان ادامه یابد و تنها راه ممکن همان راهی تلقی شود که پیش‌تر با هزینه بسیار به ناکامی رسیده است و حاصلی جز افسردگی نخواهد داشت.هرکدام از ما می‌توانیم آن همدلی، انسجام، برنامه‌ریزی، شفقت، شفافیت و اعتمادی که فقدان آن در سطح مدیریت، سبب هراس کنونی ما در مواجهه با بحران کرونا شده است را بین خودمان و در واحد ملت ایجاد کنیم.  چگونه؟ اگر مدیران تراز اول کشورمان متهم به دروغگویی هستند قرار نیست ما به هم دروغ بگوییم یا واقعیت بحرانی که با آن مواجهیم را کتمان کنیم اما در عین حال نباید در صحبت‌های خود در بین خویشاوندان یا کسانی که با آن‌ها هم صحبت می‌شویم دنیایی را تصویر کنیم که جز مرگ فرجامی ندارد. بحران کنونی پایان دنیا یا ما نیست بلکه بحرانی است مثل مابقی بحران‌هایی که بشر و حتی ملت ما درگذشته نیز تجربه کرده است با این تفاوت که دسترسی به اخبار حضور آن را سنگین‌تر کرده است اما به همان میزان امکان رفع آن نیز هست در عین حال حتی اگر با سوء مدیریت و پنهانکاری مواجهیم اما هنوز از نقش خود ما برای سرنوشتمان کم نشده است. این دست ماست که وقتی صحبت از رعایت بهداشت فردی می‌شود، مسئولانه آن را رعایت کنیم. این ما هستیم که می‌توانیم به جای حرکت به سمت جاده‌های شمال یا جنوب و تسری بحران به دیگر نقاط در خانه‌های خود بمانیم و از سفر غیر ضروری اجتناب کنیم.  این ما هستیم که می‌توانیم به بیماران پیام رسای &quot;قوی باش&quot; بدهیم و بجای احتکار ماسک و مواد ضد عفونی کننده، امکان تهیه را برای دیگران هم فراهم کنیم. این ما هستیم که می‌توانیم از هراس‌هایی که سبب استرس بالاخص در کودکان می‌شود، بکاهیم. دروازه بانی خبر داشته باشیم. به کادر پزشکی، رانندگان آمبولانس و دیگر بخش‌های مرتبط که جان خود را در دست گرفته‌اند،خسته نباشید، بگوییم. این ما هستیم که می‌توانیم به هم یادآوری کنیم که &quot;نترسید نترسید ما همه باهم هستیم &quot;همیشه برای یاس و خشم ارتش مجهزی وجود دارد، شما نگران کمبود شمار آنان نباشید به سهم خود به اطرافیانتان در بحران کمک کنید تا دستپاچگی و نگرانی و بختک ترسی که دامانشان را گرفته است بیش از این وسعت پیدا نکند و دستکم به اندازه نگرانی کرونا، دلگرمی همراهی و محبت شما در روحشان اثر کند. ما خودمان باید به داد هم برسیم.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 16:19:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطرناک ترین زمان روز</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-xk8j0cdpjpja</link>
                <description>جمع بندی طیف وسیعی از مطالعات علمی در زمینه ریتم زمانی بدن ما (Chronobiology) نشان می دهد که در حدود سه چهارم از افراد ریتم کاری صبحگاهی دارند: یعنی در حدود بین ساعت ۷ تا ۹ صبح در اوج بازدهی ذهنی هستند، این آمادگی به مرور کاهش می یابد و در ساعتهای ابتدایی بعد از ظهر به حداقل خودش می رسد، و در نهایت در انتهای بعد از ظهر و ابتدای شب مجدداً به اوج خودش می رسد. این افراد را «مرغان صبحگاهی» می نامند. اما یک چهارم افراد ریتم کاری شبانه دارند: این افراد معمولاً تمایل دارند که دیرتر از خواب بیدار شوند، به مرور تا نزدیکی ظهر کم کم انرژی ذهنی خودشان را کسب می کنند ولی مجدداً در ساعت‌های ابتدایی بعدازظهر این انرژی کاهش می‌یابد تا اینکه در ساعت‌های ابتدایی شب مجدداً این انرژی ذهنی به اوج خود می‌رسد (معمولاً بیشتر از صبح) و لذا تمایل دارند تا ساعتهای دیرتری از شب بیدار بمانند. این افراد را «جغدهای شامگاهی» می نامند.1. من مرغ صبحگاهی هستم یا جغد شامگاهی؟ این یکی از مهم‌ترین سؤالاتی که هر کدام از ما باید هم بپرسیم و هم به صورت دقیق و سیستماتیک جواب آن را پیدا کنیم. اشتباه ما در پاسخ دادن به این سؤال مساوی ست با تلف کردن ساعتهای طلایی زندگی مان در طول «تک تک روزهای عمرمان». یافتن پاسخ مناسب و هماهنگ کردن فعالیتهای حرفه ای با ریتم کاری خودمان مساوی ست با افزایش بازدهی فعالیتهای حرفه ای ما، بدون هیچگونه تلاش بیشتری!2. خطرناک‌ترین زمان روز چه زمانی ست؟ اگر به قدر مشترک دو گروه بالا توجه کنیم می بینیم که هر دو گروه در ساعتهای ابتدای بعد از ظهر در پایین ترین میزان آمادگی ذهنی هستند. این ساعتها را خطرناکترین ساعتهای روز می توان قلمداد کرد.بایستی از فعالیتهای مهم، تصمیمات کلیدی، مذاکرات سرنوشت ساز، و جلسات مهم در این ساعتها اجتناب کنیم. این ساعتها را می توانیم به فعالیتهایی اختصاص دهیم که بیشتر حالت تکراری دارند و نیازمند تمرکز و خلاقیت و انرژی ذهنی بالایی نیستند.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 22:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلیتی پلژر شما چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%84%DA%98%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pwgstie6cnlo</link>
                <description> تصور کنید در حال رانندگی هستید و به یک آهنگ فاقد ارزش هنری، با صدای بلند گوش می دهید. با توقف پشت چراغ قرمز، ناگهان متوجه می شوید در ماشین کناری، دوست و یا همکار شما نشسته است. بلافاصله صدای آهنگ را کم می کنید چون اگر همکارتان بفهمد طرفدار آن سبک موسیقی هستید، به شما ایراد خواهد گرفت. این آهنگ، اصطلاحا  &quot;گیلتی پلژر&quot; شماست.گیلتی پلژر (guilty pleasure) هر چیزی است نظیر یک فیلم، برنامه تلویزیونی، یک آهنگ و هر رفتار دیگر که در شان شما نیست و از بیان آن خجالت می کشید، با اینحال از انجام آن لذت می برید. آن رفتار بر قضاوت سایرین نسبت به شما تاثیرگذار است و به همین دلیل پنهانی آن را انجام می دهید. به عبارت دیگر، گیلتی پلژر چیزی است که شما قاعدتا نباید دوست داشته باشید ولی به هر حال دوستش دارید یا به عبارتی نوعی نقاب استگیلتی پلژر  را می توان &quot;لذت گناه آلود&quot; یا &quot;دلچسب ناپسند&quot; ترجمه نمود. بگذارید با یک مثال دیگر مفهوم گیلتی پلژر  را روشن تر کنم. وقتی در جمع دوستان در مورد علائق سینمایی خودتان در حال بحث هستید، وانمود می کنید که طرفدار کارگردان هایی همچون آندره تارکوفسکی، اینگمار برگمن و دیوید لینچ می باشید، با اینحال در خلوت خودتان فیلم های هندی از نوع کاملا تخیلی می بینید و بسیار هم لذت می برید؛ با این توضیح، فیلم های هندی گیلتی پلژر شما هستند.از مفهوم گیلتی پلژر در حوزه تبلیغات بسیار استفاده می شود. در جدیدترین پژوهشی که در این زمینه انجام شده و در ژورنال بسیار معتبر Journal of Business Research به چاپ رسیده این نتیجه حاصل شده است که تبلیغاتی که در آنها از مفهوم گیلتی پلژر استفاده می شود تاثیر متفاوت بر مردان و زنان دارد. این تبلیغ ها احتمال خرید زنان را افزایش می دهند اما در مورد مردان تاثیر عکس دارند.مطابق با جستجویی که انجام دادم  گوش دادن به برخی آهنگها و رای دادن به بعضی کاندیداها گیلتی پلژر خیلی ها بوده است. آقای گلزار از چهره های مشهور و محبوب ایرانی‌ست. تعداد فالوورهایی که در اینستاگرام دارد (5.1 میلیون در حال حاضر) و فروش فیلم‌هایش گواه این امر می باشد. با اینحال وقتی در جمع های مختلف (جمع های دوستانه، یا کلاس درس  و ...) در مورد ایشان صحبت می شود تقریبا تمام افراد نه تنها خود را طرفدار ایشان نشان نمی دهند بلکه ابراز بی‌علاقگی نیز می نمایند. به تجربه دریافته‌ام که گلزار گیلتی پلژر خیلی ها می باشد؛ یعنی در کنار علاقمندانی که خود را همواره طرفدار ایشان نشان می دهند برخی نیز در ظاهر این موضوع را انکار می کنند ولی با اینحال مرتب عکس های ایشان را می بییند، اخبارشان را دنبال می کنند و ... . این موضوع در مورد برخی سلبریتی های دیگر و  افرادی که در اینستاگرام فالوورهای زیادی دارند نیز صادق است.با توجه به مطالبی که بیان کردم می توان نتیجه گیری نمود که همه آدم‌ها گیلتی پلژر دارند. اگر بخواهم به تعدادی از گیلتی پلژرهای خودم اعتراف کنم می توانم به این موارد اشاره کنم: برخی از فیلم های طنزی که به فیلم های اتوبوسی هم معروف هستند را دوست دارم؛ گاهی اوقات آتاری (از بازی های دوران کودکی)  و یا مار (بازی قدیمی گوشی نوکیا) بازی می کنم؛ بعضی از آهنگ های خواننده پرحاشیه داخل ایران ... را دوست دارم؛ و ... ?گیلتی پلژرهای شما چی هست؟!</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 19:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیموشو بدم هولولشو بدم، همه‌شو بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%88%D9%84%D9%88%D9%84%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87-n3uptjkauvpb</link>
                <description>«لیموشو بدم هولولشو بدم، همه‌شو بده» فقط یک تبلیغ نیست که در کنار گاج مارکت، مغز و اعصاب و روان ما را کامل سابیده است؛ بلکه یک آرمان است، یک مکتب است، یک فلسفه است، یک ایدئولوژی است.گرچه این یک تبلیغ است و البته درست طبق خواسته‌ی سازندگان، چیزهای قشنگتری در ذهن مخاطب جای می‌گیرد؛ ولی به‌نظر من نشانگر کل زندگی است. زندگی یعنی یک انتخابِ تراژدیک بین هولو و لیمو ؛ که البته آدمیزاد همه را می‌خواهد؛ همه‌شو بده!!. ولی موضوع آنجاست که نمی‌شود گاهی همه‌اش را ببری.  خیلی از ساختارهای فکری عالم، از فلسفه و هنر و روانشناسی گرفته تا سیاست و اجتماع و اقتصاد و غیره از همین جا شروع می‌شود.یکی یک حرفی می‌گوید و بقیه جدی می‌گیرند و بعد یکهو می‌بینی همان در یک بازه‌ی زمانی تبدیل به یک چیز جدی و مهم می‌شود. درست مثل این گالری‌ها که یک چیز بی ارزش چند میلیارد معامله می‌شود. دنیای آدم‌ها، دنیای ارزش‌های اسمی است، نه ارزش‌های واقعی.هولوشو بدم لیموشو بدم، همه‌شو بده؛ فقط یک فلسفه نیست. حتی ایدئولوژی هم هست. ایدئولوژی مگر چیست؟ ایدئولوژی یعنی از قبل به جای آدم فکر کنند و بعدش هم طوری القا کنند که فقط همین است، و تو می‌توانی آزادانه از بینشان انتخاب کنی. تو هم کیف می‌کنی از این همه آزادی و آگاهی کاذب. چه خوب. هم هولوش هست، هم لیموش و تو همه‌اش را انتخاب می‌کنی و لذت میبری.همان‌طور که گفتم، هولوشو بدم لیموشو بدم یک تراژدی فلسفی است. یک تراژدی که تو باید بین لیمو و هولو انتخاب کنی. هر کدام را هم که انتخاب کنی دیگری می‌پرَد. چاره‌ای هم نداری؛ بالاخره باید یا لیمو را انتخاب کنی یا هولو را. هر کدام را که انتخاب کنی، دیگری را در آن لحظه از دست می‌دهی.از دست دادنی که مجموعه‌اش می‌شود تراژدی زندگی. برای همین هرجور که زندگی کنی، بازهم تهش حسرت است که ای کاش طور دیگری زندگی کرده بودم. حتی اگر انیشتن هم باشی بازهم آخرِ عمرت افسردگی می‌گیری و می‌گویی کاش می‌شد طور دیگری زندگی کنم، ولی نکردم.زندگی انسان با حسرت عجین است؛ چون با انتخاب هولوش، لیموشو از دست می‌دهی و با انتخاب لیموش، هولوشو. هایدگر، فیلسوف معروف آلمانی، در باب این وضعیت تراژدیک در انسان در کتاب هستی و زمان مفصل سخن رانده است. انسان تنها موجودی است که با امکان‌های فراوان روبرو است، و انتخاب هر امکانی یعنی سوزاندن امکان‌های دیگر. همین مفهوم در علم اقتصاد نامش می‌شود هزینه‌ی فرصت. شما هر چیزی را که انتخاب کنی، یک هزینه دارد؛ که آن هزینه همان از دست دادن فرصت‌های دیگر است. منتها برخی هزینه‌ها سنگین است و برخی سبک‌تر. مثلاً کسی که یک ازدواج اشتباه می‌کند یا رشته‌ی دانشگاهی اشتباهی می‌خواند، هزینه‌اش خیلی سنگین‌تر از کسی است که در رستوران به جای ماهی، کباب می‌خورد.هزینه‌ی فرصت در اقتصاد یعنی اگر یک فرد یا یک بنگاه، از میان چندین انتخاب متفاوت یکی را برگزیند، هزینهٔ فرصت این فرد یا بنگاه، معادل است با هزینه‌ی مرتبط با بهترین انتخاب ممکن از بین سایر انتخاب‌های باقی‌مانده که از آن صرف نظر شده‌است. مثلاً اگر در بین چند طرح اقتصادی شما طرحی با 10% نرخ بازگشت انتخاب کرده اید و سودآورترین طرح 12% عایدی داشته، هزینه فرصت از دست رفته شما 2% است.در نهایت این که مواظب هزینه‌ی فرصت‌هایتان باشید. سعی کنید با مشورت و عقلانیت، تصمیماتی بگیرید که هزینه فرصت‌های کمتری داشته باشند؛ و وقتی هم چنین کردید بر خدا توکل کنید و پیش بروید و وسواس‌بازی و کمال‌طلبی درنیاورید، که زندگی پر از حسرت است و شما هر تصمیمی بگیرید بازهم می‌شد که تصمیات بهتری بگیرید.و دیگر اینکه، هر وقت فهمیدید اشتباه کرده‌اید، با حفظ اخلاق و رعایت حقوق دیگران، شجاعت بازگشت داشته باشید. جلوی ضرر را هر وقت بگیرید منفعت است.خودِ سازندگان هولوشو بدم لیموشو بدم هم فکر نمی‌کردند یک بیکارالدوله‌ای این‌همه فلسفه در موردش ببافد...</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 07:58:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?80 میلیون جوکر?</title>
                <link>https://virgool.io/joker-review/80-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-lvc90r4eamdu</link>
                <description>?جوکر(Joker)، به نویسندگی، تهیه کنندگی و کارگردانی تاد فلیپس و با بازیگری واکین فینیکس در  نقش جوکر در  سال 2019 اکران شد. جوکر داستان مرد میانسالی به نام آرتور فلک را روایت می‌کند که در سال 1981، به همراه مادرش در شهر گاتهام زندگی می‌کند و با وجود اختلال عصبی ناخویشتن‌داری عاطفی که باعث خنده‌های هیستری می‌شود، مجبور است برای تامین مخارج زندگی به‌عنوان دلقک در مهمانی‌های مختلف ظاهر شود.?زمان داستان فیلم در میانه یکی از بدترین و تلخ‌ترین بحران‌های اقتصادی آمریکا (1981-1982) است. در آن زمان، بانک مرکزی آمریکا برای مهار کردن تورم فزاینده و شدید، نرخ بهره کوتاه‌مدت را به بالای 20درصد رساند که موجب شد میلیون‌ها نفر شغل خود را از دست دهند و نرخ بیکاری به 8/10درصد برسد. زین‌سبب، وضعیت بد اقتصادی، کاهش شدید قدرت خرید مردم، افزایش نرخ بیکاری، کاهش کمک‌های اجتماعی دولت...جرم و جنایت را در گاتهام افزایش داده بود.?آرتور به‌دلیل بیماری نمی‌تواند شغلش را حفظ کند. او یک کمدین شکست‌خورده است که در زمان خنده‌های شیطانی پی در پی، در واکنش به مردم کارتی را نشان می‌دهد که روی آن عبارت « از خنده‌های من ناراحت نشوید، من بیمارم!» را نشان میدهد تا روح مهربانش را نشان دهد اما نه تنها هیچگونه همدردی نصیبش نمی شود بلکه مورد آزار و اذیت هم قرار می گیرد. آرتور به دلیل بحران اقتصادی، از دریافت کمک‌های اجتماعی دولت برای دارو هم محروم می شود. اکنون آرتور تنها و درمانده است!?درست در میانه این ناامیدی، آرتور از نامه نگاری‌های مرتب مادرش با تامس وین، یکی از ثروت مندترین مردان شهر و کاندیدای شهرداری گاتهام می فهمد که او فرزند تامس است. آرتور که به وسیله دولت و جامعه رها شده، به پدرش تامس پناه می برد تا شاید حداقل نوازش پدرانه نصیبش شود، اما با بدترین واکنش روبرو می شود! ?بحران اقتصادی-اجتماعی (تورم، بیکاری، کاهش قدرت خرید، تحقیر، شکاف طبقاتی...) و جامعه عصبی، آرتور مهربان را به سمت جنایت پیش میبرد. تبدیل شدن آرتور به جوکر  نتیجه بی معنا شدن مهربانی و کمرنگ شدن ساز و کارهای حمایتی و انسان دوستانه در جامعه آلوده گاتهام است که می توانست به مهربانی او را بپذیرد، اما طردش کرد تا او با خشونت تمام به سراغشان بیاید!?جامعه‌ای که سازمان‌ها، نهادها و ساز‌و‌کارهای انتقال قدرتش در اختیار و برای یک عده خاص است! جامعه‌ای که شاهد غارت منابع ملی و از دست رفتن همه فرصت‌های خود و فرزندانش است!. جامعه‌ای که شاهد سانسور تمامی نمادهای تاریخی-فرهنگی-ملی به نفع یک فرهنگ وارداتی است! جامعه‌ای که صاحب سرزمینی با منابع بی‌شمار است، اما در فقر و بدبختی بسر می‌برد.! جامعه‌ای با صدها کارخانه تعطیل و هزاران شغل از دست رفته! جامعه‌ای که هر روز شاهد دهن‌کجی ارباب‌ها و آقاها و آقازده‌ها است! جامعه‌ای که بیش از چندین میلیون تحصیل‌کرده‌ی مجرد بیکار دارد! جامعه‌ای که دیگر در آن علم بهتر از ثروت نیست! جامعه‌ای که هر چیزی در آن خریدنی و شدنی است! جامعه‌ای که حتی نمی‌داند به سیاست می‌بازد یا به ورزش! جامعه‌ای سرشار از بی‌عدالتی‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی! جامعه‌ای که می‌تواند مستند بدون مجوز خاطرات یک پورن استار آمریکایی را ببیند اما حق دیدن یک فیلم اجتماعی دارای مجوز را ندارد! جامعه‌ای بازنده، عصبی، بیکار، گرسنه، ناامید، شعارزده ...جامعه‌ای بشدت تحقیر شده است! جامعه‌ای است با 80 میلیون جوکر!بیست و چهارم آبان 1398</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 19:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا نزنیم زیر میز</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B2-rv98fvcxp8q3</link>
                <description>ابتدا در موردِ مایی که هستیم!ما نه خیلی پیشرفته‌ایم و نه خیلی عقب‌افتاده! ما جایی میان همه رتبه‌بندی‌های عالم‌ایم. در شاخص‌های جهانی مختلف، خصوصاً آن‌هایی که برآمده از ویژگی‌های بلندمدت‌تر هستند، مانند شاخص توسعه انسانی (HDI) یا سرمایه انسانی (HCI) یا حتی شاخص‌هایی که لازم است تا کمی برای آن انرژی بگذاریم مانند شاخص نوآوری جهانی (GGI) همان وسط‌ها ایستاده‌ایم!شاید در ذهن خودمان جزو اولین‌ها باشیم، یا شاید حتی باور داشته باشیم که بر اساس پتانسیل‌های ملی‌مان باید در رتبه‌های بالای جدول باشیم؛ اما واقعیت آن است که نه آن اندازه بدیم که انتها باشیم و نه آن اندازه خوب که بالای جدول! به نظر می‌رسد وقتی کار اعداد و شاخص به میان می‌آید، در چند سده اخیر در همین میانه‌های جهان بوده‌ایم!حالا ممکن است نیمی از خوانندگان با ناسزا این متن را همین جا رها کنند!در کشورهایی که از ما بهترند یک ویژگی عجیب‌تر خودنمایی می‌کند: «بلندمدت‌نگری»این بلندمدت‌نگری را با شاخصه‌های مختلفی می‌توان کمی کرد، اما بگذارید با تعداد انقلاب‌ها یا قدمت نظام‌های سیاسی آن را بسنجیم:ما از ۱۲۸۵ که انقلاب مشروطه روی داد، ۱۲۹۹ کودتای سیدضیاء، ۱۳۰۴ تغییر سلسله پادشاهی، ۱۳۳۲ کودتای ۲۸مرداد و ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی، ۵ بار تغییر نظام سیاسی را تجربه کرده‌ایم (در ۷۲سال)!یا بگذارید با شاخص دیگری خودمان را بسنجیم: سرنوشت شاهان متأخر ایران! از ناصرالدین‌شاه که ترور شد؛ محمدعلی‌شاه مخلوع، احمدشاه مخلوع، رضاخان و محمدرضا پهلوی مخلوع! یعنی ۴فرد از ۵شاه آخر ایرانی مخلوع!شاید اگر بیماری و مدت کوتاه زمامداری به یاری مظفرالدین‌شاه نیامده بود؛ حالا این یکی هم به فهرست مخلوعان پیوسته بود!در یک کلام ما ملت بی‌صبری هستیم؛ ملتی که وقتی از توسعه ناامید می‌شویم، دوست داریم بزنیم زیر میز! دوست داریم فکر کنیم می‌شود یک شبه توسعه یافت!هرچه ما در آشپزی عاشق خورش‌ها هستیم، با آن پخت طولانی‌مدت، یا آن دیزی که باید از صبح بگذاریم روی اجاق؛ در سیاست طرفدار فست‌فود هستیم! طرفدار یک توسعه سریع! که وقتی خسته می‌شویم، می‌زنیم زیر میز!من اما حاضرم ناسزای شما خواننده گرامی را بپذیرم، اما به شما یادآور شوم که «اندکی صبر» دروغ است؛ بلکه «صبر بسیار باید»! به شما یادآور شوم که سرخوردگی‌ها و افسردگی‌های امروز ما ناشی از فاصله‌ میان توقعات ما با واقعیات است؛ شاید ما به «مدیریت انتظارات»‌ نیازمندیم!بالا بردن انتظارات و همزمان افزایش میزان منفی‌نگری به وضع موجود را شاید این روزها به عنوان «جنگ روان‌شناختی»  شناخته می‌شود؛ بیش از هر اسلحه دیگری می‌تواند ما را از پای درآورد؛ جنگی که مدت‌هاست در حال تیر خوردن هستیم.به نظر می‌رسد ۲روند طبیعی می‌تواند سطح انتظارات را افزایش دهد:توسعه فناوری اطلاعات امکان دیدن موفقیت‌ها را در سایر جوامع فراهم آورده است؛ بدون اینکه فاصله با آن جوامع را یادآور شود.روند دیگر توسعه فرآیندهای دموکراتیک است که گاه امکان فروختن وعده را افزایش می‌دهد. به عنوان نمونه در انتخابات سطح انتظارات به صورت غیرعادی افزایش می‌یابد و بعد خبرهای ناامیدکننده، همان شلیک‌هایی است که ما را هدف گرفته است! ما نیاز به کسی داریم تا بیاید مستقیم توی چشم ما زل بزند و بگوید انتظاراتتان از توسعه و از فردایتان زیاد است. ما به کسی برای «مدیریت انتظارات» نیازمندیم! مدیریت انتظارات یعنی ایجاد قراردادی میان دو طرف که از همدیگر انتظار دارند؛ اگرچه می‌تواند در یک انتخابات آرمانی مثل قراردادی تلقی شود که بر اساس آن رأی‌دهندگانی، انتظارات‌شان از فردا، را با رأی خودشان خریداری می‌کنند. اما کسی که انتظارات دروغین بفروشد، تنها به ما مخدر تحمل امروز را نفروخته است؛ بلکه به ما افسردگی‌های فردایمان را فروخته است.یکی دیگر از فرآیندهای دموکراتیکی که مدیریت انتظارات را دچار مشکل می‌کند، شعارگرایی است. ما هر سال با بودجه‌نویسی‌مان، فهرستی از آرزوهایمان را می‌نویسیم و همان موقعی که نمایندگان مجلس می‌دانند که این فهرست به لحاظ اقتصادی امکان‌پذیر نیست، رأی می‌دهند.شاید اسم این شعارگرایی را بتوان «خودفریبی دسته‌جمعی» دانست. نوعی از دروغ‌گویی به خود برای شاد کردن خود و مخاطبانمان.اگر قبول کنیم توسعه یک شبه نیست، اگر قبول کنیم ما جایی میان همین رتبه‌های جهانی هستیم، اگر قبول کنیم برای تبدیل به کشوری پیشرفته زمان زیادی نیاز است، اگر قبول کنیم تورم، بیکاری و رکود حداقل ۱۰سال زمان نیاز دارند؛ قبول خواهیم کرد که کسی توی چشم ما زل بزند و بگوید «جلو برو و صبر داشته باش»!‌ همان چیزی که اسمش را می‌گذارم: «بردباری توسعه»</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2019 16:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-qmfegkphgrcq</link>
                <description>  شاید نام تئوری پنجره شکسته را شنیده اید. این تئوری می گوید: ساختمانی را در نظر بگیرید که چند پنجره شکسته دارد. اگر این پنجره‌ها تعمیر نشوند، احتمالاً افراد خرابکار، وقتی‌ این ساختمان را می بینند و با یک ساختمان سالم مقایسه می کنند، تمایل بیشتری به تخریب سایر پنجره‌ها خواهند داشت. حتی ممکن است وارد آن ساختمان شوند و اگر کسی ساکن آنجا نباشد، آنجا را اشغال کنند. برای همه ما پیش آمده است که با دیدن نشانه‌های کوچکی درباره یک موضوع، یک قضاوت کلی می کنیم. پیام‌های بزرگی را از پدیده‌های ظاهرا کوچک استخراج می کنیم. اگر وارد محله‌ای شویم، با دیدن اینکه افراد زباله‌هایشان را در کوچه و خیابان رها کرده‌اند، درباره سطح معیشتی و فرهنگی آنان قضاوت می کنیم.این نظریه که توسط دو جرم‌شناس و جامعه‌شناس ارائه شد، به صورت ساده و خلاصه شده می گوید: دیدن یک پنجره شکسته در یک خانه، کارخانه و یا نظایر آن، به شما این پیام را می‌دهد که در آن مکان اوضاع به‌سامان نیست و نظمی وجود ندارد و همچنین اگر این شرایط (وجود پنجره های شکسته) ادامه پیدا کند و کسی رسیدگی نکند (پنجره ها همچنان شکسته بمانند)، بی نظمی، عادی و سپس هنجار می شود!ما در ایران با پنجره های شکسته زیادی روبرو هستیم و همین سیگنال بسیار بدی به جامعه می فرستد. به چهار مثال زیر توجه کنید: از رئیس سابق بانک مرکزی خبری منتشر شده به این مضمون: موجودی حساب آقا زاده‌ها از حساب ذخیره ارزی بیشتر است! یک خبر دیگر: تعداد قابل‌توجهی نشریه بدون داشتن تحریریه، صرفا به واسطه داشتن یک برگ کاغذ به نام مجوز انتشار، یارانه و حمایت «میلیاردی» گرفته‌اند. یکی از نمایندگان ادوار مجلس: در ماجرای استیضاح یکی از وزرا یکی از استیضاح‌کنندگان، شرط پس گرفتن امضایش را عضویت همسرش با مدرک لیسانس در دانشگاه فرهنگیان اعلام کرده بود.و آخرین مثال که خیلی بامزه هم است: در جریان استیضاح یکی از وزرای «محترم»، یکی از روسای کمیسیون «محترم» مجلس هر دو پشت تریبون مجلس به همدیگر نسبت هایی را در مورد فساد و سوء استفاده از قدرت نسبت دادند و جالب تر اینکه هر دو مقام «محترم» امروز سر کارند و با «احترام» تمام در حال تداوم خدمت به مردم هستند.   نمی گویم که همه این اخبار درست هستند اما مهم این است که جامعه وقتی هر کدام از خبرها را می شنود، یک پنجره در ذهن جامعه می شکند! وقتی می شنويم که این همه پنجره شکسته در کشور وجود دارد و هیچکس هم نه واکنش نشان می دهد و نه رسیدگی می کند و نه پاسخ این ابهامات در ذهن ما روشن می شود، این پنجره های شکسته ترمیم نشده، تبدیل می شود به محله شکسته، تبدیل می شود به جامعه شکسته و تبدیل می شود به جامعه ای که اگر فساد نکنی، اگر سوء استفاده نکنی، اگر پارتی بازی نکنی، احمقی بی دست و پا بیش نیستی! اگر واقعا گفته رییس سابق بانک مرکزی درست است چرا کسی کاری نمی کند؟ اگر نماینده مجلسی درخواست نامشروع داشته کارش به کجا رسیده؟ اگر دو مقام «محترم» در منظر عمومی هر دو متقابلا یکدیگر را به فساد متهم می کنند. چرا الان هر دو همچنان بدون مشکل فعالیت می کنند؟  ما با پنچره های شکسته زیادی روبرو هستیم. این پنجره های شکسته؛ اعتماد عمومی را از بین می برد. اگر پلیس نتواند یک زورگیر را در محله‌ ما دستگیر کند، ما کم‌کم برایمان این موضوع تبدیل به یک پنجره شکسته می‌شود و اینگونه جمع بندی می کنیم؛ پلیسی که نتواند یک مجرم کوچگ را دستگیر کند، چگونه می‌تواند با دانه درشت ها مقابله کند؟ و دیگر در هیچ حوزه ای به پلیس اعتماد نمی‌کنیم.راه حل آنست که هیچ پنجره شکسته مهمی در ذهن مردم باقی نگذاریم. هیچ پرونده فسادی باز نماند، به عنوان مثال بعد از انتشار این خبر که موجودی حساب آقا زاده‌ها از حساب ذخیره ارزی بیشتر است! باید این خبر راستی آزمایی شود اگر درست نبود به مردم یک گزارش دقیق و اعتمادآفرین ارایه شود و اگر درست است اقدام قاطعانه در دستور کار قرار گیرد و به مردم گزارش شود. هیچ پنجره مهمی نباید شکسته بماند و گر نه پنجره های شکسته تبدیل خواهند شد به محله شکسته و سپس جامعه شکسته. پنجره های متعدد شکسته نباید منجر به ناامیدی شود بلکه برعکس باید منجر به اقدام و تلاش مضاعف و مشترک همه ما شود. شکسته  شاید نام تئوری پنجره شکسته را شنیده اید. این تئوری می گوید: ساختمانی را در نظر بگیرید که چند پنجره شکسته دارد. اگر این پنجره‌ها تعمیر نشوند، احتمالاً افراد خرابکار، وقتی‌ این ساختمان را می بینند و با یک ساختمان سالم مقایسه می کنند، تمایل بیشتری به تخریب سایر پنجره‌ها خواهند داشت. حتی ممکن است وارد آن ساختمان شوند و اگر کسی ساکن آنجا نباشد، آنجا را اشغال کنند. برای همه ما پیش آمده است که با دیدن نشانه‌های کوچکی درباره یک موضوع، یک قضاوت کلی می کنیم. پیام‌های بزرگی را از پدیده‌های ظاهرا کوچک استخراج می کنیم. اگر وارد محله‌ای شویم، با دیدن اینکه افراد زباله‌هایشان را در کوچه و خیابان رها کرده‌اند، درباره سطح معیشتی و فرهنگی آنان قضاوت می کنیم.این نظریه که توسط دو جرم‌شناس و جامعه‌شناس ارائه شد، به صورت ساده و خلاصه شده می گوید: دیدن یک پنجره شکسته در یک خانه، کارخانه و یا نظایر آن، به شما این پیام را می‌دهد که در آن مکان اوضاع به‌سامان نیست و نظمی وجود ندارد و همچنین اگر این شرایط (وجود پنجره های شکسته) ادامه پیدا کند و کسی رسیدگی نکند (پنجره ها همچنان شکسته بمانند)، بی نظمی، عادی و سپس هنجار می شود!ما در ایران با پنجره های شکسته زیادی روبرو هستیم و همین سیگنال بسیار بدی به جامعه می فرستد. به چهار مثال زیر توجه کنید: از رئیس سابق بانک مرکزی خبری منتشر شده به این مضمون: موجودی حساب آقا زاده‌ها از حساب ذخیره ارزی بیشتر است! یک خبر دیگر: تعداد قابل‌توجهی نشریه بدون داشتن تحریریه، صرفا به واسطه داشتن یک برگ کاغذ به نام مجوز انتشار، یارانه و حمایت «میلیاردی» گرفته‌اند. یکی از نمایندگان ادوار مجلس: در ماجرای استیضاح یکی از وزرا یکی از استیضاح‌کنندگان، شرط پس گرفتن امضایش را عضویت همسرش با مدرک لیسانس در دانشگاه فرهنگیان اعلام کرده بود.و آخرین مثال که خیلی بامزه هم است: در جریان استیضاح یکی از وزرای «محترم»، یکی از روسای کمیسیون «محترم» مجلس هر دو پشت تریبون مجلس به همدیگر نسبت هایی را در مورد فساد و سوء استفاده از قدرت نسبت دادند و جالب تر اینکه هر دو مقام «محترم» امروز سر کارند و با «احترام» تمام در حال تداوم خدمت به مردم هستند.   نمی گویم که همه این اخبار درست هستند اما مهم این است که جامعه وقتی هر کدام از خبرها را می شنود، یک پنجره در ذهن جامعه می شکند! وقتی می شنويم که این همه پنجره شکسته در کشور وجود دارد و هیچکس هم نه واکنش نشان می دهد و نه رسیدگی می کند و نه پاسخ این ابهامات در ذهن ما روشن می شود، این پنجره های شکسته ترمیم نشده، تبدیل می شود به محله شکسته، تبدیل می شود به جامعه شکسته و تبدیل می شود به جامعه ای که اگر فساد نکنی، اگر سوء استفاده نکنی، اگر پارتی بازی نکنی، احمقی بی دست و پا بیش نیستی! اگر واقعا گفته رییس سابق بانک مرکزی درست است چرا کسی کاری نمی کند؟ اگر نماینده مجلسی درخواست نامشروع داشته کارش به کجا رسیده؟ اگر دو مقام «محترم» در منظر عمومی هر دو متقابلا یکدیگر را به فساد متهم می کنند. چرا الان هر دو همچنان بدون مشکل فعالیت می کنند؟  ما با پنچره های شکسته زیادی روبرو هستیم. این پنجره های شکسته؛ اعتماد عمومی را از بین می برد. اگر پلیس نتواند یک زورگیر را در محله‌ ما دستگیر کند، ما کم‌کم برایمان این موضوع تبدیل به یک پنجره شکسته می‌شود و اینگونه جمع بندی می کنیم؛ پلیسی که نتواند یک مجرم کوچگ را دستگیر کند، چگونه می‌تواند با دانه درشت ها مقابله کند؟ و دیگر در هیچ حوزه ای به پلیس اعتماد نمی‌کنیم.راه حل آنست که هیچ پنجره شکسته مهمی در ذهن مردم باقی نگذاریم. هیچ پرونده فسادی باز نماند، به عنوان مثال بعد از انتشار این خبر که موجودی حساب آقا زاده‌ها از حساب ذخیره ارزی بیشتر است! باید این خبر راستی آزمایی شود اگر درست نبود به مردم یک گزارش دقیق و اعتمادآفرین ارایه شود و اگر درست است اقدام قاطعانه در دستور کار قرار گیرد و به مردم گزارش شود. هیچ پنجره مهمی نباید شکسته بماند و گر نه پنجره های شکسته تبدیل خواهند شد به محله شکسته و سپس جامعه شکسته. پنجره های متعدد شکسته نباید منجر به ناامیدی شود بلکه برعکس باید منجر به اقدام و تلاش مضاعف و مشترک همه ما شود.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 17:23:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت عیاشها</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B4%D9%87%D8%A7-zyzxzk4sf6k6</link>
                <description>یه سال و خرده‌ای پیش عموی ما صد میلیون تومن داد دست دوتا پسرهاش. به هر کدومشون. گفت با این ۱۰۰ تومن هر کاری می‌خواین بکنین. اون موقع دلار ۳ و۴۰۰ بود. این دو نفر خوشحال بودن که یهو نفری ۱۰۰ میلیون تومن پول بهشون رسیده. یکی از پسرعموها ۵ تومن گذاشت رو پولش و رفت یه رنوی ۱۰۵ تومنی خرید. عاشق تفریح و جاده و عشق و حاله. همیشه یا تلو تلو می‌خوره یا یه چیزی دود می‌کنه. به این معروفه که تا حالا یه روز هم تو زندگی‌ش کار نکرده.اون یکی پسرعمو ۱۰۰ تومنش رو ریخت تو کار شیرینی خونگی. کم کم کارش گرفت و صفحه‌ش تو اینستاگرام هم کلی مخاطب پیدا کرد. بعد از چند ماه، یه کارگاه شیرینی‌پزی کوچیک گرفت، سه نفر رو استخدام کرد. زمان گذشت و اون پسرعموی عیاش، یه کم ته دلش نگران بود که کاش مثل داداشش یه کاری راه می ا‌نداخت.یه ذره که به این فکر (فکرراه انداختن کسب وکار مانند برادرش، پسر عموی پرتلاش) فرو می‌رفت، موبایلش زنگ می‌خورد و برنامه بعدی جور می‌شد. اون هم دوباره فراموش می‌کرد که چنین مسئله‌ای اصلا وجود داشته. اوضاع کارگاه داشت خوب پیش می‌رفت که یهو همه چی ریخت به هم. بعد از چند ماه پسرعموی پر تلاش مجبور شد که کارگاه رو تعطیل کنه و به این فکر می‌کرد که کجای کار رو اشتباه کرده؟ داداشش یه روز هم تو زندگی‌ش کار نکرده و الان با گذشت چند ماه، ماشین ۱۰۰ میلیونیش شده ۳۰۰ میلیون. پسر عموی عیاش رنو رو فروخت و رفت چندتا پراید خرید و دوباره، کلی سود کرد. پسر عموی پرتلاش هم چند وقتیه تو هایپرمارکت داره دسر می‌فروشه. راستی شما برای پسرعموی من کاری سراغ ندارین؟ آدم اخلاق‌مدار و پرتلاشیه!!! (رفرنس: آرش ترابی، راه پرداختدر ایران، دست کم پنچ دسته پول‌دار داریم:▫️رانت خوارها: کسانی که روابط ویژه و دسترسی به اطلاعات یا افراد مهم دارند و از طریق همین دسترسی ها، می تواند یک شبه قراردادهای میلیاردی ببندند، معاملات کلان انجام دهند و فقط در عرض یک ماه، به اندازه حقوق یک کارمند در کل دوران کاری سی ساله درآمد داشته باشند. ▫️باج گیرها: باج گیرها کسانی هستند که رشوه می گیرند، به خاطر موقعیت کاری شان در منصب هایی هستند که تشخیص شان در یک پرونده تسهیلاتی، مالیاتی، گمرکی، قضایی و ... می تواند یک دفعه 10 میلیارد تومان این ور و آن ور کند، بدیهی است که آن کسانی که از این 10 میلیارد این ور و آن ور شدن نفع می برند، حاضرند 10 درصد، آن را هم با فرد مذکور شریک شوند. به نظر شما 1 میلیارد تومان برای یک پرونده کافی نیست؟▫️موج سوارها: کسانی هستند که آگاهانه یا ناآگاهانه در جهش های قیمتی، یک شبه ره صد ساله می روند، خرید و فروش سکه، طلا، ارز، خانه و ماشین باعث می شود که بدون زحمت و فقط به خاطر تلاطم های قیمتی دارایی شان چند برابر شود.▫️خوش شانس ها: خوش شانس ها معصوم ترین بخش پولدارهای ایران هستند. اینها یا صاحب ارث هستند (ارثی که از پدر، مادر، یا خانواده خود می برند) و یا اینکه در یک قرعه کشی برنده می شوند. ولی باز هم بدون زحمت و ارزش افزوده به ثروت می رسند.▫️تولیدکننده ها: کسانی که یک کالا یا خدمت برای جامعه تولید می کنند و در ازای آن درآمد کسب می کنند. مواد اولیه، نیروی انسانی، ساختمان، تجهیزات فیزیکی را به لطف تدبیر و تکنولوژی، ترکیب می کنند و خلق ارزش افزوده ایجاد می کنند.  اختلاس گرها و کلاهبردارها هم هستند البته. چهار دسته اول (رانت خوارها، باج گیرها، موج سوارها، خوش شانس ها) تفاوت اساسی با آخری ها (تولیدکننده ها) دارند، چهار دسته اول، ارزش افزوده تولید نمی کنند اما کسب ثروت می کنند و همچنین چهار تای اول، نه درگیر مساله پرداخت حقوق سر برج کارکنان هستند، نه نگران عدم ورود مواد اولیه به خاطر تحریم ها، نه نگران تصمیمات دولت و نه درگیر بیمه و مالیات و شهرداری و عوارض. اما تولیدکنندگان علاوه بر این بدبختی ها، باید با رانت خوارها و باج گیرها هم هر روز بجنگند. اصل اول اقتصاد، بهینه یابی است؛ بدین معنا که افراد می ‌‌‌کوشند بهترین گزینه در دسترس را انتخاب کنند. در کشوری که شرایط به نفع گروه پنجم (تولیدکنندگان) نباشد، آنگاه می شود بهشت باج گیران، رانت خواران و موج سواران و شانس آوران! چرا؟ چون آن گزینه ها، بر اساس اصل بهینه یابی مطلوب ترند. هنر کشورداری آن است که مجموعه سیاست ها، قوانین و مقررات به گونه ای طراحی شود که شرایط را به نفع گزینه پنجم (تولیدکنندگان که ارزش افزوده برای جامعه دارند) تغییر دهد و گزینه های دیگر نامطلوب تر شود، مثلا به خاطر قاعده «پولت را از کجا آورده ای»، گزینه باج گیری، نامطلوب تر شود. لازم نیست گزینه ها را از بین ببریم یا ایجاد کنیم، بلکه تنها کاری که باید کرد این است که مطلوبیت گزینه ها را بالا-پایین کنیم، مردم خودشان انتخاب هایشان را بهینه خواهند </description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 13:32:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باکلاس های بی شخصیت</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-a0rzyqgwxtmy</link>
                <description>ما در جامعه مان یک مشکل جدید پیدا کرده ایم. افرادی هستند که ظاهرشان کاملا امروزی، مدرن و کار درست است اما بی شخصیت هستند. این افراد دست کم شش ويژگی دارند:  1- این افراد ساعت لاکچری دارند اما ....این افراد ساعت های لاکچری و گران قیمت می بندند مانند برموند، شوپارد، امگا، پیاژه، رولکس. اما تفاوت بین 8 تا 8:15 را نمی دانند. ساعت را نه برای آن تایم (سروقت) بودن و مدیریت بهینه وقت خودشان و دیگران، بلکه برای زینت می بنندند. بدقول اند. در هر جلسه ای دیر می رسند. به قول شان وفا نمی کنند. تفاوت 60 دقیقه و 61 دقیقه را درک نمی کنند و بابت تاخیر خجالت نمی کشند. 2- مدرک دانشگاهی عالی دارند اما ....این افراد مدرک دانشگاهی دارند، اما سطح تحلیل شان، سطح نگاه شان، با یک فرد فاقد تحصیلات دانشگاهی هیچ تفاوتی نمی کند. این افراد عاجزند از اینکه بر اساس یک مدل، یک تئوری، یک چهارچوب فکری روشن صحبت و تحلیل کنند. از آن بدتر دارای ثبات فکری نیستند و چون چارچوب فکری منسجم ندارند به تناسب شرایط، حس و حال و مخاطب، افکار و مواضع خود را تغییر می دهند. در یک گفتگوی یک ساعته سه موضع متفاوت راجع به یک موضوع می گیرند چرخش های 180 درجه ای در کمتر از 15 دقیقه!3- این افراد ماشین های گران قیمت سوار می شوند اما ....این افراد ماشین های گران قیمت عمدتا خارجی دارند. اما توجه ندارند که صدای ضبط شان را در محدوده خودروی خود نگاه دارند. آن قدر با شخصیت نیستند که برای خانمی که کودکش را بغل کرده ماشین را کاملا متوقف کنند تا با خیال راحت از خیابان رد شود. خیابان را سطل آشغال خود فرض می کنند و ته سیگارشان را به راحتی در سطل آشغال شخصی شان (همان خیابان عمومی شهر) می اندازند و علایم و خطوط راهنمایی و رانندگی را چیزهای زایدی می دانند.4- این افراد خوش صحبت هستند و خوش محضر اما ...این افراد از واژه های امروزی استفاده می کنند. علاوه بر اینکه خوب و سلیس صحبت می کنند، زبان خارجی هم بلدند و از برخی اصطلاحات زبان خارجی هم استفاده می کنند، اما دایره واژگان ان ها شامل برخی واژه ها نمی شود، آنها بلد نیستند بگویند اشتباه کردم، نمی توانند بگویند من این موضوع را بلد نیستم و نمی دانم. بلد نیستند بگویند فعلا حرفی ندارم باید مطالعه کنم و یا باید فکر کنم.  5- این افراد سفر خارجی می روند اما ...این ها درآمدشان و سبک زندگی و کارشان به گونه ای است که سفر خارج می روند. اما بلد نیستند که آداب خوب، افکار خوب، رفتارهای پسندیده را با خود به هدیه بیاورند. آن ها فقط سرکوفت، حسرت، مرغ همسایه غاز است را برای ما تکرار می کنند. 6- این افراد  گوشی های به روز دارند اما ....این ها گوشی های گران قیمت دارند، همچنین شماره گوشی هایشان نیز رُند است اما سواد رسانه ای ندارند، هر مطلبی را می خوانند. هر مطلبی را فوروارد می کنند. تفاوت یک رخداد واقعی و یک رخداد رسانه ای را نمی دانند. متوجه نیستند که رسانه ها چگونه اطلاعات را به صورت نامحسوس دستکاری می کنند. از آن مهم تر در زمینه رعایت مالکیت معنوی از هفت دولت آزاد هستند و دزدی محتوا و مطلب می کنند.آنچه گفتم را همه ما کمابیش داریم. حالا یکی هست که همه این ويژگی ها را دارد و دیگری ممکن است دو تا را داشته باشد.ما برای آنکه توسعه یافته شویم، نیازمند انسان هایی هستیم که روی شخصیت شان کار کرده اند به عبارتی دیگر توسعه یافته اند. ما زمانی توسعه خواهیم یافت که؛•  فرق هشت و هشت و ربع را بفهمیم. •  قاعده مند فکر و گفتگو (دیالوگ) کنیم. •  در زندگی جمعی، انضباط رفتاری نشان دهیم (نمونه اش انضباط ترافیکی)•  همانگونه که پول و وسایل و دوچرخه کسی را نمی دزدیم، مطلب و نوشته و ایده و نقاشی دیگران را ندزدیم. •  بیاموزیم که خجالت نکشیم و بگوییم «بلد نیستم، باید کمی فکر کنم، دانش من در این زمینه ناقص است و نمی دانم!»•  کشورهای پیشرفته را نقد کنیم، حسرت و سرکوفت و ناامیدی را پشت سر بگذاریم و آنچه خوب است را برای کشور خود برداریم.ساعت باکلاس، سفر خارجی، مدرک دانشگاهی، گوشی های آخرین مدل و ماشین گران قیمت، توسعه نمی آفریند. برای حرکت باثبات و پایدار به سمت توسعه یافتگی، به ذهنیت توسعه یافته و شخصیت توسعه یافته نیازمندیم.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 14:58:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه روز دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-il8sac18qq7c</link>
                <description>آمدم به مناسبت روز دختر، بنویسم «روز دختران مبارک!» ولی احساس کردم که دختر روز نمیخواهد!تبریک هم نمی خواهد!به جای آنکه با همان ذهنیت قدیمی به آنان تبریک بگوییم، کمی متفاوت عمل کنیم.سقف های شیشه ای را برداریم. به دختران اعتماد کنیم و آنان را به تجربه های بزرگ دعوت کنیم و بگذاریم از حلقه بسته تجربه های کوچک، قابلیت رشد نایافته و دوباره تجربه های کوچک رهایی پیدا کنیم. البته سقف های شیشه ای اول باید در ذهن من و شما برداشته شود. به جای آنکه دایره ناموس را خواهر، مادر و همسر خود تعریف کنیم، بپذیریم که همه ناموس ما هستند. به همه دختران، مادران و همسران به دیده احترام نگاه کنیم. همچنین لازمست که منظورمان از ناموس را هم درست تعریف کنیم که ناخودآگاه قفس و محدودیت نشویم. برای شان جُک نسازیم. با این جُک های سیاه، اعتماد به نفسی که کم کم دارد در نهاد دختران این سرزمین پا می گیرد را لگدمال نکنیم. بگذاریم زنان و دختران در طراحی سازمان، شهر و کشور نقش بیشتری داشته باشند. شهرهای ما مردانه و بی روح ساخته شده است. اگر می گذاشتیم نگاه لطیف آنان مجال بروز می یافت شاید از این زندگی ماشینی امروز همه ما کلافه نمی شدیم. آنان نکاتی را می بینند که ما نسبت به آن ها کور هستیم. در انتها تاکید می کنم که ما مردان لازم نیست کاری بکنیم. این دختران و زنانی که من می شناسم هم توانمندی و هم جسارت این را دارند که جایگاه خود را باز بیابند. تنها کاری که ما باید بکنیم این است که مانع نشویم. ذهنیت مان را عوض کنیم و مرد باشیم.  اگر چنین کنیم، آنگاه می شود به خودمان تبریک بگوییم. روز دختر را به مردانی تبریک می گویم که با اندیشه ای باز و همراه با اعتماد موانع فعال شدن نیمی از جامعه ما را برطرف می کنند. @abbasi58www.javadabbasi.ir</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 09:14:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره قطبی</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-bmyeh576oz6p</link>
                <description>وقتی جوان هستیم (بیست و پنج سال اول زندگی) دنیایی از گزینه ها پیش روی ما وجود دارد. می خواهیم فضا نورد شویم. پول دار شویم. همسری فوق العاده داشته باشیم، هلی کوپتر شخصی، دان ده کاراته، به چهار زبان زنده دنیا مسلط باشیم و شخصی معروف و جهانی. صاحب یک کسب وکار چند هزار نفری و چند میلیاردی. و هزاران گزینه دیگر. وقتی به منو (فهرست انتخاب های) زندگی نگاه می کنیم انبوهی از انتخاب های رویایی، و این حسی از خوشبختی در ما ایجاد می کند. همین داشتن هدف باعث می شود که شور و شوق داشته باشیم، تلاش کنیم و پیشرفت. این، حس خوب خوشبختی را به ما می دهد. در بیست و پنج سال اول زندگی ممکن است ما چیزی نداشته باشیم که به واسطه آن خوشبخت باشیم اما دنیایی از گزینه ها، رویاها، اهداف و برنامه ها داریم که حس خوب فردای بهتر را برای ما ایجاد می کنند. ما نه به خاطر وضعیت امروزمان بلکه به خاطر تصوری که از فردایمان داریم خوشبختیم. اما در یک سوم بعدی زندگی (از حدود بیست و پنج سالگی تا حدود پنجاه سالگی) اتفاق دیگری می افتد. برخی از اهداف ما، دانه دانه محقق می‌شوند. ازدواج می کنیم، سر کار می رویم، کسب وکاری راه اندازی می‌کنیم از دانشگاه فارغ التحصیل می شویم، رنگ کمربندهایمان در کاراته از زرد و نارنجی به سمت قهوه ای و مشکی می رود اما حس خوشبختی ما کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت ناپدید می شود. چرا؟ به سه دلیل: دلیل اول؛ به این خاطر که همین طور که برخی از اهداف مان محقق می شوند، منوی (فهرست گزینه های) زندگی ما نیز غیرجذاب تر می شود. فرآیند بزرگ‌شدن برابر است با کوچک شدن منوی زندگی. اگر به اهدافم دست پیدا کنم، در این صورت آن اهداف از زندگی من خارج می‌شوند و شور و نشاط دستیابی به آن اهداف نیز با آن از بین می رود. طوری که وقتی به چهل پنجاه سالگی می رسیم، تا حد زیادی شکل زندگی مان دیگر تعیین شده ، مگر اندک فرصت‌هایی برای ایجاد تغییرات کوچک. دلیل دوم) به اهداف مان که می رسیم، دیگر برای مان خیلی جذاب نیست. وقتی می خواستیم فوق لیسانس مهندسی از یک دانشگاه صنعتی معروف بشویم فکر می کردیم که اگر این مدرک را بگیریم دنیامان عوض می شود. اما وقتی نمره آخرین درس دانشکده را هم که می گیریم می بینیم نه آنقدرها هم که فکر می کنیم این هدف نه مهم بود و نه جذاب و نه دگرگون کننده. دلیل سوم) می فهمیم بخشی از اهداف مان دست نیافتنی است. برخی هدف هایی که تا 25 سالگی برای خودمان تصور کرده بودیم، نشدنی است. قرار نیست همه آدم ها بیل گیتس شوند یا مایکل شوماخر یا گری کاسپاروف یا نلسون ماندلا.در یک سوم میانی زندگی آن چیزهایی که داری، آنقدر مایه خوشبختی نیست و آن چیزهایی که نداری هم آنقدر انگیزاننده نیست که بخواهی خود را وقف آن کنی. خوشبختی ما گم می شود!   خوشبختی گم شده، سرنوشت همه ماست. همه ما دیر یا زود در این ورطه خواهیم افتاد. چه می توان کرد؟ ▫️ایجاد چالش های بدیع؛ زاکربرگ، را حتما می‌شناسید. او دیگر به آن اندازه شهرت و ثروت کسب کرده که فراتر از آن شاید برایش بی معنا باشد. زاکربرگ خالق و مالک فیسبوک، ابتدای هر سال برای خودش یک چالش بدیع طراحی می کند؛ یادگیری زبان ماندارین، هر روز به‌اندازه یک و نیم کیلومتر دویدن، به تک‌تک ایالت‌های آمریکا سر زدن و ... اهداف باید کاملا متفاوت از اهدافی باشد که تا حالا به آن عادت داشته اید اگر مثلا همیشه در مورد توسعه کسب وکارتان هدف گذاری می کردید حالا در مورد تعداد کودکان کاری هدف گذاری کنید که می خواهید به آن ها آموزش رایگان بدهید. ▫️تکنیک ستاره قطبی: اگر همه اهداف زندگی ما از جنس پروژه با خط پایان مشخص باشد ما دچار دردسر خواهیم شد. در کنار اهداف با خط پایان مشخص (مانند کسب مدرک دکتری یا رسیدن به دان ده کاراته) باید اهدافی داشت به سبک ستاره قطبی؛ شما همیشه به سوی اهداف حرکت می کنید اما هیچگاه (تاکید می کنم هیچگاه) به آن نمی رسید. مثلا شرکت تری ام گفته هدف من حل مسائل حل نشده است. یا یک فرد برای خودش گفته پایان کارتن خوابی. می دانیم این اهداف همیشه محقق نمی شوند اما همیشه برای ما انرژی و انگیزه ایجاد می کنند که صبح ساعت شش از خواب برخیزیم و یک گام به سمت ستاره قطبی حرکت کنیم.▫️انتخاب اهداف متعالی؛ اینکه ما احساس تهی بودن و افسردگی می کنیم نشانه خوبی است، نشانه این است که ما هنوز زنده ایم. هنوز انسانیم. در درون هر انسان، حفره ای وجود دارد که جز با تکه ای از آسمان پر نمی شود. اینکه ما بعد از دستیابی به اهداف مان هنوز احساس تهی بودن می کنیم نشانه آن است که بخشی از وجود ما تشنه است، تشنگی کاملا متفاوت از ماشین، خانه و همسر و کسب وکار و شهرت و مقبولیت.  کامیابی از آن کسانی است که خود را محدود به پروژه ها نمی کنند و اهداف متعالی و ستاره قطبی دارند.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 21:57:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قویِ سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-h9zrlostvj1e</link>
                <description>بگذارید با یک سوال چالشی شروع کنم صادقانه جواب دهید: برگردید به سی سال پیش، آیا آن موقع می توانستیم رییس جمهور شدن ترامپ را پیش بینی کنیم؟ ظهور بیت کوین را چی؟ جنگ سوریه و عراق با داعش را؟می توانستیم پیش بینی کنیم یک چیزی وارد زندگی مان می شود که صبح را با آن آغاز می کنیم، شب با آن به رخت خواب می رویم. مونس همیشگی ماست؛ داخل مترو، تاکسی، کلاس، اداره، مدرسه حتی دستشویی و حمام، موقع غذا خوردن و ... هم آن را چک می کنیم. قطعا نه. رای آوردن خاتمی در سال 76؛ احمدی نژاد در 84 و روحانی در 92 را چه؟ ممکن است الان بگویید قابل پیش بینی بود. باشد کمی صبر کنید. هنوز باورتان می شود که دلار هزار تومانی در دو جهش به چهار هزار و سپس به 13 هزار رسیده است؟ به این ها می گویند قوی سیاه! داستان قوی سیاه چیست؟ قبل از اینکه استرالیا کشف شود، همه ما فکر می کردیم که قوها سفیدند تا اینکه فهمیدیم در استرالیا قوهایی هستند که سفید نیستند اتفاقا برعکس، سیاه هستند! میلیون ها بار دیدن قوهای سفید باعث نمی شود که قوهای سیاه وجود نداشته باشند.   قوهای سیاه نماد، رخدادهای مبهوت کننده هستند. از آن جهت مبهوت کننده اند که کسی آن را پیش بینی نمی کرد و برای آن هم آماده نبود. چرا؟ به این دلیل که ما آدم ها با نگاه کردن به تجربه گذشته (تاریخ)، می خواهیم آینده را پیش‌بینی کنیم. و خوب بدیهی است که در گذشته موبایل اختراع نشده بود. داعش وجود نداشت. هیتلر به دنیا نیامده بود. اتحاد جماهیر شوروی فرو نپاشیده بود و زلزله کرمانشاه و سیل گلستان نیامده بود.قوهای سیاه سه ويژگی را دارند:▫️اول؛ دور از انتظار هستند. بنابراین ما احتمال رخداد آن را بسیار پایین ارزیابی می کنیم. ▫️دوم؛ اگر رخ بدهند تأثیرات خیلی مهم و یا وحشتناکی دارند.▫️سوم؛ بعد از وقوع، انسان‌ها ادعا می‌کنند که چنین رویدادی قابل پیش‌بینی بود! (رفرنس:کتاب قوی سیاه)دقت کنید که قوهای سیاه همیشه منفی نیستند بلکه می توانند تاثیرات مثبت داشته باشند: موبایل، هوش مصنوعی و رای آوردن مهاجرین و اقلیت ها در انتخابات کشورهای پیشرفته.اولین کار این است که بپذیریم که تعیین احتمال رخدادهای مبهوت کننده (کشف قوهای سیاه) با استفاده از روش‌های علمی قابل محاسبه نیست. متاسفانه خبرگان هم در این زمینه به اندازه عوام قدرت پیش بینی و پیش گویی دارند. پیش فرضهای ما باعث می شود که نسبت به دیدن قوهای سیاه کور باشیم.دومین کار این است که علاوه بر توجه به پارامترهای قطعی (آینده قطعی) و سناریوهای احتمالی (آینده های محتمل)، قوهای سیاه (آیندهای نامحتمل) را هم در نظر بگیریم. چگونه؟ به آینده های نامحتمل فکر کنیم از بین آینده های نامحتمل آنهایی که تاثیرات خیلی اساسی روی ما دارند را شناسایی کنیم و سپس از خود بپرسیم که اثرات آن چیست و سپس چگونه می توان از اثرات منفی آن آسیب ندید و یا اثرات مثبت آن استفاده کرد؟ مثلا ما فکر می کنیم تاکنون هیچ بانکی در ایران ورشکست نشده، اگر هم ورشکست شود بانک مرکزی جبران می کند. چرا؟ چون در گذشته چنین چیزی رخ نداده. اما شاید یک دفعه فهمیدیم یک قوی سیاه لعنتی وجود دارد و دقیقا همان بانکی که 100% سپرده ما در آن است ورشکست شد و...   ما شاید نتوانیم جلوی سیل، زلزله، جنگ، تورم هزار درصدی را بگیریم. اما می توانیم در معرض یک رخداد باشیم یا نباشیم و یا می توانیم اقدامات جبرانی- پوششی برای آن ها داشته باشیم یا خیر. کسی که روی گسل خانه‌ دارد، نسبت به زلزله بسیار آسیب‌پذیرتر از دیگران است. ما نمی توانیم جلوی زلزله را بگیریم، حتی نمی‌توانیم بگوییم چه زمانی زلزله می آید؟ اما می توانیم در منطقه خطر زندگی نکنیم. همچنین آمادگی روانی، ذهنی، بدنی و غذایی لازم را برای زلزله داشته باشیم.ما نمی توانیم جلوی ورشکستگی بانک مان را بگیریم اما...ما نمی توانیم مانع گسترش هوش مصنوعی شویم اما...دوستی میگفت ؛ چند روزی میهمان خانواده ای در اروپا بودم. دیدم 400 شمع خریداری کرده اند و نگهداری می کنند. از آنان پرسیدم داستان چیست؟ گفتند دولت الزام کرده برای سه ماه غذا و گرما و روشنایی باید برای خود تامین کنید که در صورت جنگ های داخلی!!! از سرما و تاریکی و گرسنگی در امان باشید. با خودم فکر کردم چقدر احتمال دارد که آن کشور درگیر جنگ شود، احتمال= صفر. از خودم پرسیدم اگر رخ دهد، تاثیر آن چقدر است؟ تاثیر=بی نهایت. دقیقا این همان قوی سیاه بود.تجربه تاریخی نشان داده، ایران سرزمین قوهای سیاه است، قوهای سیاه هم تاثیرات مثبت هم تاثیرات منفی بالایی دارند. نمی توانیم قوهای سیاه را صید کنیم یا رام کنیم، اما می توانیم شمع بخریم و خود را برای قوی سیاه بعدی آماده نگاه داریم.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 21:10:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی را با عشق نوش جان باید کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-gnrdrizfbqpu</link>
                <description>مردم شهرم همیشه عجول بوده‌اند همیشه همه کارهایشان را با عجله انجام داده‌اند، چای را داغ سر کشیدند، شب را با استرس خوابیدند و صبح را با عجله سمت کار دویدند. برای آشنایی با جنس مخالفشان از ده سالگی آبدیده شدند، زود ازدواج کردند و زود هم پشیمان شدند، آنقدر عجله کردند که وقتی رسیدند نفسی برایشان نمانده بود... مردم شهرم همیشه عجول بودند،وقتی به خودتان می‌رسید، درون آینه فقط یک مرد، یک زن با موهای جوگندمی نگاهتان می‌کند، عمر به قدر کافی تند می‌دود، شما آهسته راه بروید و به آرزوهایتان برسید...به خودتان هر روز نگاه کنید و آدم‌ها را یواش یواش دوست بدارید،چای را پای حرف‌های معشوقه دوست داشتنیتان سرد کنید، خیابان را باعشق قدم بزنید، شما هرگز به سن و سالِ الانتان برنمی‌گردید..</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 08:39:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه رامبد را عشق است</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pcfom7yzffsw</link>
                <description>?بچه رامبد عشق است! سرمایه کیلو چند عکس، خبر، یادداشت و گزارش تلویزیونی خبر بیست‌وسی از در و دیوار می‌بارد درباره خبر تصمیم رامبد جوان برای تولد فرزندش در کانادا و جماعت را حتماً خون به جوش آمده است از آن‌چه دو رویی و ضعف میهن‌دوستی می‌خوانند. دل خلق سوخته است و متفکران قوم از این همه مصیبت پستان به تنور می‌چسبانند تا مگر آلام‌ خلایق تسکین یابد.  درست وسط این غوغای اخبار و بوی سوختن پستان‌هایی که به تنور چسبانده‌اند، هشتاد میلیون دلار سرمایه‌گذاری شرکت صاحب برند لبنیات و مواد غذایی «کاله» در عراق سوخت. بی‌سر و صدا، بدون گزارش پر آب و تاب تلویزیونی و رادیویی – نه از نوع راننده اسنپی و نه از هیچ جنس دیگری – اموال یک شرکت و برند معتبر ایرانی که صنعت لبنیات این کشور را متحول کرده، بازارهای صادراتی برای ایرانیان کسب کرده، ده‌ها هزار ایرانی در کارخانجات آن کار می‌کنند، و ده‌ها و صدها هزار دامدار و کشاورز ایرانی کسب‌وکارشان به فعالیت این صنعت وابسته است، غریبانه سوخت.  تلویزیون برنامه‌ای برای بررسی چرایی آتش‌سوزی تولید نکرد. مالک کارخانه را هم به صورت تلفنی به یک برنامه خبری درباره سوختن کارخانه‌اش راه ندادند. کسی نگران اعتبار و سهم بازار ایران در بازار عراق نشد و نپرسید حالا رقبا چه می‌کنند تا جای کاله را بگیرند و برای این‌که چنین نشود چه باید کرد.  هیچ کس نپرسید حالا که درآمد ارزی برند کاله از محل کارخانه عراق از دست رفته است، این شرکت با قریب به 17 هزار نفر کارکنان، چگونه در شرایط تحریم باید خودش را اداره کند. هیچ کس نپرسید حالا کاله منابع لازم برای تأمین نقدینگی فعالیت کارخانجات داخلی‌اش را چگونه کسب می‌کند. اصلاً کسی پرسید سرمایه‌گذاری ایرانیان در صنایع عراق چقدر است و حالا تکلیف این سرمایه‌ها چه می‌شود؟ کسی پرسید اگر ما سهم مهمی در تأمین امنیت عراق داشته‌ایم، سهمی هم در تأمین امنیت سرمایه‌گذاری‌های بخش خصوصی‌مان در عراق هم داریمهیچ وزیری به سوالی درباره سوختن کاله پاسخ نداد و استیضاح نشد. گویی هیچ مقام مسئول دیگری هم وجود نداشت.  اصلاً فکر کرده‌اید ارتباط بین سوختن کاله، و تعطیل شدن امثال کاله‌ها به‌واسطه مشکلات تولید؛ با میل امثال رامبدها برای زایمان همسران‌شان در کانادا چیست؟ رامبدها فکر می‌کنند در کشوری که سوختن سرمایه‌ها، تعطیل شدن کارخانه‌ها و مهاجرت نخبگان مالی و فکری اهمیتی ندارد، آینده‌ای برای کودکان‌شان وجود ندارد. ایران‌ستایی و ایران‌گریزی هم‌زمان‌شان، ممکن است غیراخلاقی باشد اما حداقل از نظر خودشان و کثیری از ایرانیان عقلانی است. عاقبت سرمایه‌سوزی، ایران‌گریزی رامبدهاست. ? جامعه‌ای که در آن سرمایه‌های گوناگون – اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی – محترم نباشند، و دائم بسوزند، دود شوند و به هوا روند؛ مولد وطن‌گریزی است. ولش کنید، فکر کردن به این‌ها اعصاب آدم را خرد می‌کند، بچه رامبد را عشق است! سرمایه کیلو چند</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 17:21:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال جدید، لطفاً مرا به دریا بیانداز!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-y6gd4wneans5</link>
                <description>آغاز سال جدید بهانه ای است برای اینکه در مورد سال آینده نقشه بکشیم. راستش را بخواهید می خواستم چند پیشنهاد «باکلاس!» برای سال جدید بدهم. از این قبیل:پیشنهاد اول: امسال برخی جملات را بیشتر به کار بگیریم، این جملات عبارتند از: نمی دانم! اطلاع ندارم! و بلد نیستم! باید بیشتر فکر کنم و باید در این زمینه مطالعه کنم. این ها باعث می شود که راجع به هر چیزی اظهار نظر نکنیم. و ما چقدر به این نگفتن ها احتیاج داریم.پیشنهاد دوم: امسال برخی جملات را از دایره زبان خود خارج کنیم مانند: آب از آب تکون نخواهد خورد، ما نه سر پیازیم نه ته پیاز، سنگ بزرگ علامت نزدن است! و اصولا تمام تکیه کلام ها و جملاتی که بی عملی، بی تفاوتی و بی کنشی را توجیه می کند.پیشنهاد سوم: امسال کتاب های غیردرسی و و از غیر رشته خودمان بیشتر بخوانیم.و .... اما راستش را بخواهید احساس کردم این ها خوب است و لازم و نسبتا با کلاس! اما ويژه سال پیش رو نیست. متاسفم از اینکه بگویم پیش بینی ها نشان می دهد احتمالا سال پیش رو سال سختی است (از عمق جانم آرزومندم پیش بینی ها بالکل غلط از آب در بیاید). فقر و بیکاری و نااطمینانی شرایط سختی را برای همه ما رقم خواهد زد. خانواده های بسیاری آسیب خواهند دید. آرزوهای بسیاری بر باد خواهد رفت. فکر می کنم امسال مهم ترین کاری که باید بکنیم این است که .. بگذارید اول یک داستان را با هم مرور کنیم:   نویسنده ای بود که برای نوشتن مطالبش به لب دریا می‌رفت، او عادت داشت که قبل از شروع کارش در ساحل قدم بزند. یک روز که در ساحل راه می‌رفت هنگامیکه به پایین ساحل نگاه می‌کرد، کسی را دید که حرکاتش شبیه رقص بود. او از اینکه فردی در آن موقع برقصد تعجب کرد، بنابراین تندتر حرکت کرد تا به او برسد. وقتی نزدیکتر شد دید آن مرد جوان نمی‌رقصد. او خم می‌شود و از روی ساحل چیزی بر می‌دارد و آن را به اقیانوس پرتاب می‌کند. گفت: صبح بخیر، می توانم بپرسم چه کار می‌کنید؟ مرد جوان پاسخ داد: ستاره دریایی به دریا می‌اندازم.پرسید چرا؟ جوان پاسخ داد: خورشید بالا آمده و آب دریا دارد می رود پایین و اگر آنها را به اقیانوس نیاندازم خواهند مرد. نویسنده گفت: طول این ساحل ده ها کیلومتر است و در کنارش میلیونها ستاره دریایی؟ ممکن نیست که بتوانی تاثیر بگذاری. مرد جوان گوش کرد و خم شد، ستاره دریایی دیگری برداشت و آن را به پشت امواج پرتاب کرد و برگشت و گفت: برای آن یکی که موثر بود.او آشفته شده بود و نمی‌دانست چطور جواب دهد. بنابراین به خانه اش بازگشت تا نوشته‌هایش را از سر بگیرد. در تمام طول روز، وقتی می‌نوشت تصویر آن جوان در ذهنش بود. سعی کرد اعتنایی نکند ولی آن تصویر پابرجا ماند. او فهمید مرد جوان با آن کارش، تصمیم گرفته بود که تنها نظاره گر گذر زندگی در دنیا نباشد بلکه تصمیم گرفته بود در جهان عامل و منشا اثر باشد. از خودش خجالت کشید، آن شب آشفته حال به رخت خواب رفت، صبح از خواب بیدار شد و می دانست باید کاری بکند! بنابراین بلند شد، لباسش را پوشید، به ساحل رفت و مرد جوان را پیدا کرد و همراه او به انداختن ستاره دریایی به اقیانوس سپری کرد.امسال ستاره های دریایی زیادی هستند که در این جزر و مد لعنتی، روی ساحل جا می مانند و نیاز دارند دوباره به دریا انداخته شوند [دوباره به زندگی بازگردند]: مادر سرپرست خانواری که دیگر نای کار کردن در خانه مردم را ندارد. زن جوانی که از شوهر معتاد و بیکارش طلاق گرفته و خانه پدری نیز برای بازگشت ندارد. جوان بیکاری که باید خرج مادر پیر و دو خواهر معصومش را بدهد. صنعت گری که به خاطر رکود و تورم چرخش نمی چرخد و ده ها طلبکار و شاکی دارد و صدها کارگر که چشمشان به دست های اوست و ...  نگوییم حالا فرضا ما به این فرد کمک کردیم، آیا وضعیت کشور تغییر خواهد کرد؟ هر گاه چنین ابهامی در ذهن تان ایجاد شد به این دیالوگ فکر کنید؛ «طول این ساحل ده ها کیلومتر است و در کنارش میلیون ها ستاره دریایی؟ ممکن نیست که بتوانی تاثیر بگذاری. مرد جوان گوش کرد و خم شد، ستاره دریایی دیگری برداشت و آن را به پشت امواج پرتاب کرد و برگشت و گفت: برای آن یکی که موثر بود!» قرار هم نیست همه حمایت ها مالی باشد، گاهی اوقات با یک سفارش، یک ضامن شدن، یک جمله، یک لبخند، می شود به یک ستاره دریایی جا مانده دوباره زندگی بخشید. خود من تصمیم گرفته ام، امسال بیشتر از گذشته از طریق موسسات نیکوکاری و خیریه سهمم را ایفا کنم. همه ما می توانیم نقش کوچکی در تحقق این زیباترین نیایش آغاز سال داشته باشیم؛ حول حالنا الی احسن الحال! با انداختن یک ستاره کوچک دریایی به آغوش دریا!</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2019 00:25:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر را آغاز کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@javadabbasi/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-oxbepbyg3gpv</link>
                <description>مهم ترین اختراع بشر، نه دوچرخه است، نه فضاپیما، نه اقیانوس‌پیما و نه دیوار چین و نه موبایل (سیستم های  الکتریکی-مکانیکی). مهم‌ترین اختراع بشر، سیستم‌های اقتصادی-اجتماعی (دولتها، سازمانها، مدارس، کارخانه ها، تشکل های حرفه ای) هستند که با تنظیم مجموعه ای از قواعد رسمی و غیررسمی باعث می شوند آدم ها با هم کار و زندگی کنند و با هم رشد کنند (تعامل + تکامل). اصلا توسعه سیستم های الکتریکی-مکانیکی و کلا رشد اقتصادی، برابری و امنیت و ... مدیون سیستم های اقتصادی-اجتماعی هستند. اگر این سیستم ها نبودند حتی یک آجر هم ساخته یا فروخته نمی شد چه برسد به چرخیدن چرخ اقتصاد و معیشت.بین سیستم های اقتصادی-اجتماعی، مهم ترین سیستم، نظام کشورداری باشد. برخی زیربخش‌هایِ نظام کشورداری را با هم مرور کنیم: نظام پارلمانی، نظام ثبت احوال، نظام ثبت شرکت‌ها، نظام ثبت اسناد و املاک، نظام دادخواهی و دادرسی، نظام بودجه‌ریزی، نظام اداری، نظام خزانه‌داری، نظام انتخابات، نظام تدبیر (سیاست گذاری و مقررات گذاری) و ... یک نظام کشورداری ممکن است منجر به توسعه افراد شود. ولی اگر به اندازه افرادش، خودش توسعه پیدا نکند، می شود سقف رشد و مانع توسعه. یعنی همان نظامی که منجر به رشد افراد شده است اکنون تبدیل می شود به مانع رشد. نظام کشورداری باید در درون خود سازوکار بازسازی و روزآمدسازی داشته باشد. به عنوان مثال متن قانون اساسی فرانسه از ۶۰ سال پیش تا کنون ۱۸ بار بازنگری شده.بحران نظام بانکی، بحران نظام تامین آتیه (صندوقهای بازنشستگی)، بحران آب و بحران اشتغال کافی است برای آنکه دریابیم ایراد از بانک، صندوق های بازنشستگی و خشک شدن آسمان و رکود اقتصاد نیست؛ بلکه باید نظام کشورداری ما روزآمد شود. ۴۰سال پیش انقلاب کردیم، اکنون نوبت کار سخت تر است: روزآمدسازی و نوسازی نظام کشورداری، کاری جمعی، سخت، پیچیده، زمان بر؛ این وظیفه فرد خاصی نیست. همه ما می توانیم و باید مشارکت کنیم: یکی با نقد وضعیت موجود، یکی با طرح وضعیت مطلوب و دیگری با مطالبه گری و پرسش گری.</description>
                <category>j.abbasi33</category>
                <author>j.abbasi33</author>
                <pubDate>Mon, 11 Feb 2019 22:23:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>