<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جواد محمودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@javadmahmoudi</link>
        <description>دانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/605166/avatar/tMvvcZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جواد محمودی</title>
            <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین روز ماه شعبان</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86-rqri39t6yld1</link>
                <description>مرا سفر به کجا می‌برد...در آب های جهان قایقی استو من، مسافر قایق،هزار ها سال استسرود زندهٔ دریانوردهای کهن رابه گوش روزنه های فصول می خوانمو پیش می رانممرا سفر به کجا می برد...#سهراب_سپهری</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 15:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه 27 بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-27-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-w9vcjbytgbvt</link>
                <description>یکی از آن چیزهایی که اقای شعبانعلی در یکی از پست های روزنوشت خود پیرامون یادگیری زبان انگلیسی گفته بود خیلی ذهنم را مشغول کرده است. روزنوشت به زبان انگلیسی!این هم نکته جالبی است و اتفاقا یکی دو بار سعی کردم که این مسیر را جلو بروم اما خب هربار به دلیلی نامعلوم نتوانستم و نخواستم که ادامه دهم.این مورد را میخواهم شروع کنم. ضمن اینکه ماه رمضان همیشه برای من شروع جدیدی بوده است... بسیاری از کارهای خوب را که بعدا به شکل عادت در من درآمده است را از همین ماه رمضان دارم... دو روز دیگر ماه رمضان خواهد آمد و جالب است که تقریبا روتین زندگی همه ما با آمدن ماه مبارک، عوض میشود...از تایم خواب بگیر تا زمان کار و افطار و سحر و...انشالله که در این ماه خداوند متعال نظر لطف و رحمت خویش را شامل حال ما کند...</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 20:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاییم دقت کلامی داشته باشیم و نه وسواس کلامی!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-b0e4xdlv8pe3</link>
                <description>دست منبسط نور...خوشا به حال گیاهان که عاشق نورندو دست منبسط نور روی شانه‌ی آنهاست...سهراب سپهریپنجشنبه، ساعت 11 شب با تیم استاد محمدی مسابقه فوتسال داشتیم و من بعد از حدود 2 ماه باز توانستم در مسابقه شرکت کنم. مجید، احمدرضا برادر خانمش را آورده بود. دروازه بان ما او بود و من هم مهاجم نوک بازی میکردم. نتیجه بازی 5 صفر به نفع تیم ما شد و خیلی بازی جذابی بود. بعدش مجید مرا خانه رساند و بعد در ماشین با هم صحبت کردیم، در مورد کار و بیزنس و...روز جمعه هم تا حوالی ساعت 17:30 شرکت بودم و بعد هم مرخصی داشتم و رفتم پیش بچه های مافیا، خانه جواد حیدری... دو بازی شد و البته بازی های نسبتا خوبی شد اما خب من خیلی نتوانستم بدرخشم... بعد بازی سعید آمد دم خانه و با هم یک ساعت حرف زدیم... از چیزهای مختلف و افراد مختلف!از علیزاده ها گفت که درگیر امتحانات هستند... از تجربیات خود گفت و بیشتر به قول سهیل علوی: چیل کردیم!بگذریم...امروز فایل های صوتی محمدرضا شعبانعلی را گوش میدادم. نکات جالبی پیرامون حرفه ای گری در محیط کار گفت که هرچند من این موارد را قبلا شنیده بودم اما باز تکرارش برایم بسیار مفید بود.در نظر دارم که وقتی را برای مطالعه هدفمند اختصاص دهم. حتی دارم به این موضوع فکر میکنم که نوع نوشته هایم را در ویرگول عوض کنم. یعنی کمی تخصصی تر کنم مطالب و حتی شاید بروم سمت اینکه در حوزه فروش یا ارتباطات این قضیه را ادامه دهم. ضمنا یکی از نکات بسیار جالبی که از اقای شعبانعلی یاد گرفتم این بود که در مطالعه باید دقت کلامی داشت و عجله و کمیت را کنار گذاشت. مثالی که زد پیرامون کلمه ای مانند پیش داوری بود...یادم باشد که نوع نگاهم به مطالعه را عوض کنم...ضمنا یادم باشد که برای حوزه مهارت های ارتباطی از استاد راد هم دوره اش را بشنوم یا بهتر بگویم: دوباره گوش دهم!خداوندا ما را در ظلمات شک و ابهام، با نور هدایت خود راهنمایی کن...و دست منبسط خود را روی شانه های ما قرار ده!</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 22:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمدرضا شعبانعلی، عبدالکریم سروش، منصور</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1-ultwad10kgj8</link>
                <description>منصور...آهنگ‌های قدیمی منصور همینجور دارند در گوشم پخش می‌شوند... خیلی اتفاقی در گوگل جستجو کردم: «آهنگ‌های قدیمی منصور» و اولین سایتی که باز کردم، مجموعه‌ای از آهنگ‌های قدیمی منصور را یکجا به من داد!الان دارد آهنگ «تو عزیزدلمی» پخش می‌شود که این پست ویرگولی را می‌نویسم. چقدر من با تک‌تک این آهنگ‌ها خاطره دارم.از نوجوانی طرفدار منصور و اندی بودم! یادم هست که آن وقت‌ها شاگرد خیاطی بودم و نوار کاست های منصور و اندی را گوش میدادم... هیچوقت نتوانستم با خواننده های زن ارتباط بگیرم، میدانم که مستی و هایده و حمیرا، خواننده های خوبی هستند اما من هرگز نتوانستم ارتباط بگیرم...یادم هست، آن زمان‌ها یک رادیو کوچک داشتم و  «رادیو فردا» اگر اشتباه نکنم، آهنگ می‌گذاشت... لابه‌لای اخبار و آهنگ های مختلف را می‌شنیدم...الان نمیدانم همچین رادیویی هست یا نه، اما مهم این بود که به این نیاز من پاسخ می‌داد: آهنگ‌های منصور و اندی!بگذریم...امروز کمی از روزنوشت های محمدرضا شعبانعلی را خواندم و لذت بردم و این آدم چقدر عمیق است... اما نمی‌خواهم شبیه او بنویسم، برای من عبدالکریم سروش در یک دنیای دیگر است. ایشان در یک سخنرانی گفته بود که من در نوجوانی آرزو داشتم شبیه سعدی سخن بگویم و بنویسم و حتی از نثر سعدی تقلید میکردم. اگر درست یادم باشد، بین افرادی که به ما نزدیکترند، بهارستان جامی الگوی خوبی از نثر سعدی است... یا مثلاً شهاب الدین سهروردی که به زمان ما دورتر است...بگذریم...یکی از آن چیزهایی که برایم جالب است که ایده نوشتن روزانه را از محمدرضا شعبانعلی وام گرفته ام، هرچند در کمیت و کیفیت با ایشان فاصله دارم.</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 22:46:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B2-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-r3ocdkaodvxi</link>
                <description>صبح حرم بودم... با مادر... خیلی زود برگشتم که سر کار برسم... اکنون ساعت ۱۵:۳۹ دقیقه است و در زمان استراحت میخواهم مطلبی بنویسم... کمی بدنم نیاز به استراحت دارد. شاید دو سه روز از استرس کار دور باشم برایم بهتر است... دقت کرده‌ام که دستانم خیلی ظریف می‌لرزند... محسوس نیست اما خب مرا نگران کرده است...دیگر آنکه دلم برای کتاب خواندن تنگ شده است: جدی میگویم! برای من کتاب و مطالعه، لذتی دارد وصف ناشدنی، اصلا در یک جهان دیگر، یک کهکشان دیگر است...امروز پادکست راه‌پله را می‌شنیدم... میهمان این قسمت از پادکست آقای جورج بود که در واقع جورج اسم مستعار اوست... یعنی تیپ خاصی دارد... مدل موی خاصی دارد و حتی لایف استایل خاصی دارد... اما حرف های در مورد امام رضا زد که عجیب مرا به فکر واداشت... و چقدر به امام رضا ارادت داشت...من خجالت کشیدم... از خودم و نوع ارادتم به امام رضا... بگذریم...امروز چهارشنبه است و من فردا شب ساعت ۱۱ ، با تیم استاد محمدی مسابقه فوتسال داریم... این همان تیمی است که حدود پنج، یا شش مسابقه است که تیم ما دارد می‌بارد... البته بچه های تیم لطف دارند و میگویند چون تو نیستی جواد، ما دروازه‌بان نداریم و حضورت خیلی کمک می‌کند به ما...امیدوارم که فردا شب بازی خوبی باشد...بگذریم...کلمات و افکار، بی هیچ نظم خاصی از ذهنم عبور می‌کنند و واهمه دارم که مخاطب با خواندن این نوشته پراکنده، دچار سوء هاضمه ذهنی شوند و یا پراکنده حالی و پراکنده خاطری را سبب شوم.</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 15:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زبان عربی، چقدر دوستش داری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-tcrq473v5vit</link>
                <description>أُحِبُّ الأَشیاءَ البَعیدَهکَالسَّماءِ وَ القَمَر وَ أَنتِ!من عاشق چیزهای دور هستم، مانند آسمان، ماه و تو!یک روز خیلی معمولی در محل کارم داشتم... ۱۲ ساعت سرکار هستم و از یک جایی به بعد آدمی ابعاد دیگر زندگیش تحت الشعاع قرار می‌گیرد.امشب سعید امینی زنگ زد! بلافاصله جوابش را دادم و اول تصور کردم که بازی گذاشته، اما گفت می‌خوام بیایم سمت خانه شما و گفتم بیا، کمی باهم حرف می‌زنیم...راستش من در ذهنم فرضیه‌ی «مجاورت» را قبول دارم. اگر شما کسی را دوست داشته باشید، هرچیز و هرشخصی که به نحوی با آن فرد ارتباط و مجاورت داشته باشد را هم دوست دارید.بیایید یک شعر در این باب بخوانیم:قلم را، دفترم را دوست دارمو این طبعِ ترم را دوست دارمچقدر اینکه برایت در زیارتغزل می آورم را دوست دارمتمام کشورم را دوست داری:تمام کشورم را دوست دارمزنی برقعی زده از زائراناتکه گفت از بندرم را دوست دارممنظورم همین بیت آخر بود که شاعر چون امام رضا را دوست دارد، حتی زائران حرمش را هم دوست دارد.بگذریم، بلاتشبیه، آدمی هم همینگونه ممکن است دیوانه‌وار کسی را دوست داشته باشد و بعد در اثر همین دوست داشتن، چیزهای مرتبط با آن شخص را هم دوست داشته باشد...مربعشفیعی ۵۰ - سکرت هیتلر - دو هفتهوالسلام</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امکان</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-czht8i9m4dsf</link>
                <description>و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده‌ شدن.#سهراب_سپهریو عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده‌ شدن...</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 16:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا میشود صدای کسی را بوسید؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF-sm925zkyvf4g</link>
                <description>صدایت را دوست دارم... خندیدنت را بیشتر...بسم الله الرحمن الرحیمو صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرینو اما بعد:بنظرتان می‌شود صدای کسی را بوسید؟!امروز شعری عاشقانه می‌خواندم و به این بیت رسیدم:می‌بوسم اشکِ جاریِ بر گونه‌هایت رامویِ تو را، لب‌های خشکت را، صدایت راو این تصویر زیبایی است. از تجسمش حظ کافی و وافی بردم. بعد گفتم من در زندگی‌ام صدای چه کسانی را دوست دارم؟ یا صدای چه چیزهایی را دوست دارم؟!صدای مادرم...صدای سمیرا (دختر برادرم)صدای خالقی راصدای علیزاده راصدای خواجه امیری راصدای محمد اصفهانی راصدای باران (شُر شُر باران وقتی شدید می‌بارد)صدای باد در مزرعی سرسبزصدای امواج آب ساحلصدای قریژ قریژ برف وقتی روی آن راه می‌رویدصدای اذان موقع افطارصدای برگ کاغذ در یک عصر تعطیلو...در من، صدا بسیار اثر دارد. بسیار زیاد... آنقدر که محو صدای کسی یا چیزی میشوم... اصلا شاید من از راه شنیدن به کسی یا چیزی علاقه پیدا میکنم...بنظر من، یکی از ملاک‌های ازدواج، همین است که با کسی زندگی کنی که یک عمر بتوانی با او هم کلام و هم صحبت شوی... من داشتم به این فکر میکردم که از میان همکاران قدیم و جدید، آیا کسی است که این ویژگی را داشته باشد؟ دیدم خیر...نه اینکه آنها خدای نکرده انسان‌های فرهیخته و شریفی نباشند، فقط حس میکنم که دنیای ذهنی من با آنها متفاوت است... یکی از ساده‌ترین تفاوت‌ها هم همین است: نوشتن!از بحث اصلی دور نشویم! صدا!سهراب سپهری شعری دارد با عنوان: «صدای پای آب»اصلا به همین عبارت اسمی توجه کنید: چه استعاره‌ی زیبایی!من خیلی شعر نو نمی‌خوانم متاسفانه... اما هروقت سهراب سپهری چیزی میخوانم، غرق لذت میشوم...روحت شاد...راستی: باز هم تکرار میکنم که انسان عاقل را، اشاره ای کوچک کفایت می‌کند.آنکه باید بفهمد، می‌فهمد ...صلی الله علیک یا ابا عبداللهصلی علیک و رحمه الله و برکاته</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 22:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرایش غلیظ: برای آنان که عشق را دستمایه خود میکنند!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-yjn0bndczsux</link>
                <description>فیلم آرایش غلیظ: طناز طباطبایی و حامد بهدادریسک پذیری!این کلمه ای است که هرچه در زندگی شغلی ام بیشتر تعمق میکنم بیشتر به آن برخورد میکنم. البته که مدلهای مختلفی برای تعریف و تحلیل ریسک وجود دارد اما خب آنچه که اهمیت دارد این است که باید حدی از ریسک وجود داشته باشد که حدی از سود و مزایا تعلق گیرد.ریسک پذیر بودن - البته ریسک منطقی و حساب شده و نه بی گدار به آب زدن-  یکی از شاخصه های افراد موفق و ثروتمند است. این همان چیزی است که بخشی از آن ژنتیکی، بخشی دیگر روانشناختی و تنها بخشی از آن متاثر از یادگیری و محیط است.برای مثال فرض کنید که فردی در یک خانواده تاجر به دنیا آمده و پرورش یافته است. این فرد به احتمال بیشتری تحمل ابهام و پذیرش ریسک را دارد. لااقل در مقایسه با فردی که در یک خانواده کارمندی بزرگ شده است.البته یک نکته حائز اهمیت است و آن هم این است که اگر فردی، چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، وضعیت خارق العاده‌ای اتفاق می افتد: رخ دیوانه!اگر کسی به هر دلیلی، چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، بسیار شخص خطرناک و قدرتمندی خواهد شد. قدرتی که اگر در مسیر درست کانالیزه نشود نابودگر و ویرانگر خواهد بود.از سوی دیگر اگر همین قدرت اگر به صورت درست و در مسیر درست کانالیزه شود حتما نتایج بسیار خوبی در پی خواهد داشت.این که الان و در این لحظه ادبیات من  بسیار خطی و حتی عوامانه به نظر میرسد به این علت است که تمام روز بی هیچ دلیل خاصی نگران و عصبی بودم. راستش کمی ذهنم مشغول است. مربع:امروز فیلمی دیدم به نام آرایش غلیظ! خانم طناز طباطبایی و اقای حامد بهداد در آن بازی کرده بودند. حامد بهداد از آن شخصیت هایی بود که همه کس را فقط و فقط برای رسیدن به منفعت و هدفش استفاده میکرد. حتی عشق و دوستی را هم دستاویز خود قرار داده بود.جالب است.... جالب!</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 19:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-vsshuyl0gibw</link>
                <description>خیلی خسته ام...جسمانی و روحانی!حس میکنم هرچه می‌دوم به مقصد نمیرسم...یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیمیک آه کشیدیم و رسیدیم به معراجبا من که به مهر تو گرفتارم و محتاجحرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراجهمین دیگر...همین دو بیت برای آنکس که بفهمد و بخواهد بفهمد کافیست...دیگر آنکه فردا یکشنبه است...نمیدانم فردا تا ظهر بخوابم و خستگی به در کنم یا صبح زود حرم بروم...راستش خسته شده‌ام...بیشتر دلم میخواهد حرف بزنم...همین...</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 23:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین باری که گم شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-vomdk8gphztm</link>
                <description>بچه که بودم، عااااشق داستان بودم...گاه مادرم مرا روضه میبرد، گاه پدرم و گاهی هم دایی ام...من اشتهایی وصف ناشدنی در مورد شنیدن داستان، حکایت و روایت داشتم... یعنی فقط داستان‌ها را نمی‌شنیدم: بلکه در تخیل و تصور کودکانه‌ام، آنچه را که می‌شنیدم مجسم میکردم...خود را قهرمان آن داستان یا حکایت، فرض میکردم... گاه تاجری میشدم که با شتر به مکه رفته است... گاه در جنگ احد، مدافع پیامبر بودم... گاه عالمی فرزانه میشدم که حکیمانه رفتار می‌کرد...گاه لقمان بودم، گاه‌ از نزدیک موسی و عصایش را میدیدم، گاه با موسی از نیل میگذشتم، زمانی ساخته شدن کعبه را به دست ابراهیم و اسماعیل میدیدم... با نوح در کشتی نجاتش حضور داشتم... از ناقه هود مراقبت میکردم...با یونس در شکم نهنگ گریستم... از عیسی و زنده کردن مردگان و شفای کور مادرزاد حیرت میکردم...من... در هر داستانی و هر روایتی که میشنیدم، واژه به واژه، لحظه به لحظه حضور داشتم...داستان‌ها در من چنان اثر گذاشته اند که هنوز که هنوز است، ناخودآگاه دنیا را شبیه به داستان میبینم و درک میکنم... پیچیدگی‌ها، خاکستری بودن آدم‌ها و گاه تحلیل پذیر نبودن آدم‌ها، برایم سخت است...من هنوز به آدم‌ها اعتماد اولیه را دارم... هنوز خیرخواهانه با آدم‌ها رفتار میکنم... من هنوز برای آنانکه در کنار من هستند، سعی میکنم فضایی امن، راحت و محترمانه مهیا کنم...دیروز پادکستی می‌شنیدم که در مورد تروما بود. فکر میکنم در پادکست جافکری بود. البته آنچه برایم مهم است، این است که تجربیات کودکی ما تا چه اندازه در سیستم روان ما اثر می‌گذارند و یک عمر با ما حمل می‌شوند:خوب یادم هست من بچه بودم؛ خیلی بچه... آنقدر که شاید ۵ ساله هم نشده بودم... یک روز عصر، با مادرم برای خرید به فلکه دوم رفتیم...‌مادرم یک چادر خاکستری با گل‌های کوچک سفید بر سر داشت... همیشه عادت داشتم که گوشه‌ی چادر مادرم را بگیرم... داخل یک مغازه شدم و مادرم روغن و چای خرید و کمی خرید طولانی شد... چند خانم دیگر هم اتفاقا وارد مغازه شدند و من که چشمم را خوراکی‌های مغازه گرفته بود، حواسم پرت خوراکی‌ها شد و چشم باز کردم و دیدم مغازه شلوغ شده است... سریع  چادر مادر را گرفتم و بی هیچ حرفی به دنبالش راه افتادم... خوب به یاد دارم که مسیر برگشت به خانه کاملا عوض شده بود... طولانی‌تر از هر زمان دیگری بود... وقتی که نزدیک خانه‌ای رسیدم، متوجه شدم که من گم شده‌ام و این خانم مادرم نیست و این خانه، خانه ما نیست...دنیا روی سرم خراب شد... گریه کردم! شدید!آن زن، هم نگران شده بود و هم مستأصل... دم اذان مغرب بود... دیگر هوا تاریک شده بود و از من پرسید خانه‌ات کجاست؟ گفتم نمیدانم... به ناچار مرا به خانه برد...آه! آن لحظه‌ها چقدر برایم سخت بود... این اولین باری بود که گم میشدم... مرتب و بی وقفه گریه میکردم... حتی همین الان که دارم این خاطره را مینویسم، بدنم منقبض شده است از مرور آن حادثه!دیگر هوا کاملا تاریک شده بود... آن زن برای بچه هایش گفت که من گم شده‌ام... بعد خوب یاد دارم که دو تا پسر هم سن و سال من یا کمی بزرگتر از من داشت... برای بچه هایش میوه ای که در ساک خریدش (زنبیل) آورده بود، شست و داد که بخورند. جالب اینکه به من هیچ نداد!من یک کودک چهار یا پنج ساله بودم... نگران مادر بودم، گم شده بودم و بعد پسرانش من را مسخره می‌کردند و من هیچ نمی‌دانستم که چه باید میکردم... بعد آنها در حیاط بازی کردند و مرا بازی ندادند و من آنجا بی‌پناه ترین آدم کره‌ی زمین بودم... اشک هایم روی مژه های بلندم خشک شده بودند و از بس گریه کرده بودم، دیگر نایی برای گریه کردن نداشتم...از آن طرف ماجرا، مادرم وقتی متوجه شده بود که من نیستم، برگشته بود به مغازه... اما دیگر دیر شده بود و من به اشتباه با آن خانم که چادرش شبیه به چادر مادرم بود رفته بودم... مادر سراسیمه این طرف و آن طرف به دنبالم گشته بود اما مرا پیدا نکرد... مادر  وقتی به خانه برگشته بود،  تمامی اعضای خانواده را بسیج کرده بود که پیدایش کنند، دنبالم گشته بودند اما باز هم اثری از من نبود... هرچه هوا تاریک‌تر میشد، مادر نگرانتر می‌شد...اما در آن خانه‌ی اشتباهی! یک پیرمرد مهربان که نمیدانم شاید پدر آن خانم اشتباهی بود، مرا شناخت... گفت: این که پسر حاجی ناظر است! خوب بیاد دارم که مرا روی پشتش انداخت و به خانه‌ام رساند...میخواهم بگویم: من هنوز همان کودک چهار، پنج ساله‌ای هستم که گم شده‌ام... هنوز وقتی کسی را دوست دارم، ترس از دست دادنش مرا نگران می‌کند... هنوز وقتی در محیطی، کسی برای اولین بار می‌آید، سعی میکنم فضایی امن و راحت برایش ایجاد کنم... من هنوز خواکی‌هایم را نصف میکنم... دوست دارم شادی‌هایم را با آنکه در زندگی‌ام جایی دارد تقسیم کنم...من هنوز از آن حادثه‌ی تلخ، اثر میپذیرم و هیچ دوست ندارم آن نوع از بی پناهی و سرگشتگی که من تجربه کردم را کس دیگری تجربه کند...بگذریم...صلی الله علیک یا فاطمه الزهراپروردگارا! در دنیای و آخرت، دست ما را از گوشه‌ی چادر حضرت زهرا کوتاه مگردان...به آبروی حضرت فاطمه زهرا، مگذار که راه راست بندگی‌ات را گم کنیم...پروردگارا! به حق حضرت فاطمه صدیقه، آنچه خیر است و آ‌ن‌که خیر است را در مسیر زندگیمان قرار ده.خدایا چنان کن سرانجام کارتو خشنود باشی و ما رستگار</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 05:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا فقط از پرهیزگاران قبول میکند!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-l8066etctolz</link>
                <description>تا دل به مهرت داده‌امدر بحرِ فکر افتاده‌امچون در نماز اِستاده‌امگویی به محراب اندریامروز این ابیات از سعدی روی لبم جاری بود...‌ و واقعا هم در زندگی من همینگونه است...نهمین که به نماز می‌ایستم، فکرها به سرم هجوم می‌آورند...راستش هرچقدر سنم بالاتر میرود، بیشتر به مادرم شباهت پیدا میکنم...مادرم زنی خیراندیش و خوش سینت است... بدسگالی و بد اندیشی، هیچ در مادرم راه ندارد...من هم همانقدر ساده و با دیانت هستم... گاهی هم اذیت میشوم... گاهی هم ضرر میکنم... اما نمی‌توانم که بدسگالی و بدطینتی و بد ذاتی را سرلوحه قرار دهم...راستش را بخواهید، الان که دارم این مطالب را می‌نویسم، حس میکنم که از طریق تواضع خارج شده‌ام...همین مقدار کافیست و موضوع دیگری را شروع میکنم...مربع:احسان زنگ زد، گفت میای برای سکرت هیتلر؟ گفتم خبر می‌دهم... به سعید زنگ زدم و سعید خواب بود... خودش دو سه ساعت دیگر زنگ زد و گفت که آنها که باید بیایند، نمی آیند...گفتم چرا؟گفت که ظاهراً فردا امتحان دارند و نمی آیند...گفتم اشکالی ندارد... راستش امروز سر کار، روز عجیبی بود... آقای داوودی همکارم سنگ کلیه پیدا کرده بود و او را به بیمارستان بردم... یک و نیم ساعت در کنارش بودم تا دکتر دو نوبت به او مورفین تزریق کرد و بعد برگشتیم سرکار و او را هم گفتم که خانه برود...شب آخر وقت هم خانم یوسفی اکسل را به اشتباه پاک کرد و باز تا حوالی ۲۲:۳۰ درگیر آن بودیم...الان ساعت ۲۳:۲۲ است که این پست ویرگولی را منتشر میکنم...انما یتقبل الله من المتقین</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 23:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق بین آدم های معمولی و غیر معمولی!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-jbpjhcxpryh3</link>
                <description>انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحدتقریبا دو ساعتی است که نمیدانم چرا انرژی ام افت کرده است!ساعت های آخر کاری بود و انگاری تمام انرژی من تمام شده باشد... کلاس زبان امروز را هم نرفتم و محمدرضا هم زنگ نزد. یعنی این جلسه سوم است که کلاس نمیروم... راستش باید جدیت بیشتری به خرج دهم.همیشه و همه جا خاطره ای از یکی از دوستان دوره لیسانسم تعریف کرده ام که بازگو کردنش در اینجا خالی از لطف و بی مناسبت نباشد.یادم هست وقتی که دوره لیسانس بودم و باید پایان نامه مینوشتم، من و یکی از همکلاسی هایم بنام مهیار مقدم اشتراکی پایان نامه نوشتیم. یادم هست که آن سالها، ماه رمضان در دل تابستان افتاده بود و من و مهیار هر روز دو یا سه ساعتی را برای نوشتن اختصاص داده بودیم.به خوبی بخاطر دارم که یک روز مهیار حالش اصلا خوب نبود. نزدیک دو ساعت روی پایان نامه کار کرده بودیم و وقتی کارمان تمام شد، هنوز 2.5 ساعت تا اذان مغرب مانده بود. به مهیار گفتم که مهیار جان برو خانه و تا افطار استراحت کن که حالت بهتر شود.جوابی که مهیار داد مرا مبهوت کرد و در کل از آن لحظه هایی بود که نگرش جدیدی به من اضافه کرد. مهیار گفت که من از اینجا باید بروم کلاس زبان آلمانی!گفتم مهیار تو همینجوری اش هم حالت خوب نیست، به نظرم استراحت کن بهتر است ... امروز اگه کلاس نرفتی هم مهم نیست...گفت من تا زمانی که واقعا مجبور نشوم هیچ وقت کلاسم را کنسل نمیکنم... الان آنقدر حالم بد نیست که کلاس نروم...انضباط فردی کلیدی موفقیت آدم های موفق!من واقعا شوک شدم... مهیار از یک خانواده متمول و اصیل بود... مادرش استاد دانشگاه در رشته تاریخ بود و پدرش هم جز واردکنندگان بزرگ دستگاه های بزرگ پزشکی بود...در مجموع به این نکته رسیدم که اگر کسی در زندگی به جایی میرسد حتما نظم و انضباط فردی را در دستور کار خود قرار داده است.الان... بدنم دیگر انرژی ندارد که بیش از این بنویسم...فقط دو هفته دیگر ماه رمضان می ِآید... دلم میخواهد که مثل چند سال پیش که فراق بال بیشتری داشتم، کتاب میخواندم... هیچ گاه فراموش نمیکنم که چه لذتی از خواندن کلیله و دمنه و کلیات سعدی و دیگر کتاب ها میبردم...و صلی الله علی سیدنا محمد و آله</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 21:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برام هیچ حسی شبیه تو نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rcztr0vuaf45</link>
                <description>باران میانِ مرمرِ آیینه دیدنی است / این صحنه در برابر آیینه دیدنی استساعت ۲۳:۱۰ شب است. تازه خانه رسیده‌ام... باران به تندی می‌بارد... دو ساعت تمام است که آسمان می‌غرد و می‌بارد...در مسیر خانه هندزفری زدم و این آهنگ خواجه امیری را گوش میدادم:برام هیچ حسی شبیه تو نیستکنار تو درگیر آرامشمهمین از تمام جهان کافیههمین که کنارت نفس میکشمچقدر تصویر باران، آسمان و این آهنگ، ترکیب بی‌نظیری شده بود. از آن تصاویر که سال‌ها در ذهنم می‌ماند... داشتم به خودم فکر میکردم... به این  ۳۲ سال... هیچوقت شجاعت نداشتم که پا پیش بگذارم...این عجایب روزگار است... من کارم با مشتریان است... جوری که من با مشتریان صحبت میکنم، کمتر کسی می‌تواند حرف بزند... به بیان و کلمه و واژگان کاملا مسلط هستم... اما هیچ‌گاه هیچ‌گاه نتوانستم از این نوع بیان سوء‌استفاده کنم...تازگی‌ها به این کشف در خودم رسیده‌ایم که شنونده‌ی خوبی هستم: میتوانم یک، دو یا حتی بیشتر از دو ساعت به حرف های یک نفر گوش بدهم و آن فرد حتی ذره‌ای حس نکند که من توجهم کم شده است...این هم از عجایب روزگار است که هم میتوانم خوب حرف بزنم، هم خوب گوش دهم و هم خوب بنویسم اما باز...ایرادی ندارد... یعنی راستش را بخواهید، دیگر آن اهمیت را ندارد در زندگی من...دلم میخواهد برنامه‌ای بریزم و مطالعه کنم... کتاب خواندن را دوست دارم... هرچند دامنه‌ی توجهم کمتر شده است اما باز، کتاب و مطالعه را دوست دارم...پادکست شنیدن را هم همینطور...شعر را هم همینطور...عربی را هم همینطور...اکنون و در این لحظه حسی عجیبی به سراغم آمد: ترکیبی وصف ناشدنی از احساس‌های پنهان و ناشناخته...بگذریم... از خداوند متعال میخواهم که به من تواضع عنایت فرماید...از پروردگار بلند مرتبه و مهربان، خواستار علم و دانش مفید و شایسته هستمبه قول مولانا:قطره‌ای دانش که بخشیدی ز پیشمتصل گردان به دریاهای خویش</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 23:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AE%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-b6b58razzwge</link>
                <description>حالتی رفت که محراب به فریاد آمد!بیتی زیبا از حافظاین چه نمازیسیت؟!خب مسلما است که قبول نمی‌شود...قد قامت می‌کنی که چه؟! که در نمازم هزار جور فکر مختلف به ذهنت خطور کند؟!شنیده‌ام که اگر دو رکعت نماز آدمی در طول عمر قبول شود، آدمی به بهشت می‌رود...ای وای بر من و این «کله ملاق‌ها»!ذهنم درگیر است...اما شیرین است... ملتهب هستم... </description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 17:25:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند...</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-gwouebn0p16q</link>
                <description>و صلی الله علیک یا حجه اللهامروز چهارشنبه، نیمه شعبان است. صبح زود رفتم حرم و چقدرررر حرم شلوغ بود... چقدر بوی بهار می‌‌آمد... زیارت کردم و زود سرکار برگشتم.اکنون ساعت ۱۵:۲۳ دقیقه است که در مراسم پدر خانم تاجی شرکت کرده‌ام. منتظر هستم که همکاران هم قرآن را بخوانند برگردیم سرکار.فرصت را غنیمت شمردم و گفتم در ویرگول، پستی را منتشر کنم. دیگر آنکه امروز تا اینجایش که خیلی روز خوبی بود برایم. یک اکسل برای محاسبه خودکار نرخ ارزها برای خانم حسینی درست کردم که مطمئن هستم خیلی در کارش کمک می‌کند.دیگر آنکه سعید میگفت، تو زنگ بزن به بچه ها برای هماهنگی بازی و فرصت و بهانه خوبی است برای اینکه باب آشنایی باز شود. گفتم حالا که شلوغ هستم...خداوند عاقبت همه ما را ختم بخیر کن ...</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 15:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو و نیم نکته‌ی برادرانه✅</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%AF%D9%88-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%9C%85-tjutnelvsbyk</link>
                <description>صلی الله علیک یا ابا عبداللهناخودآگاه این ذکر از عصر امروز روی لبانم جاریست... حکمتش را نمیدانم اما همین که نام زیبایش روی لبانم می نشیند، خوش سعادتی است...و اما بعد:روز بسیار شلوغی داشتم... از ساعت ۹:۳۰ صبح تا ۲۲:۳۰ شب یکسره مشغول کار بودم. حتی فرصت ناهار خوردن هم نداشتم و تنها نمازهایم را سر موقع خواندم، همین...امشب در مسیر برگشت به خانه، به سرم زد که از شفیعی ۵۰ عبور کنم، اما نمیدانم چطور شد که منصرف شدم و از آنجا نگذشتم...گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدمدیگر آنکه دو مسأله ذهنم را به خود مشغول کرده است: 👈یکی بدهی من به خودم در مورد کتاب خواندن است... راستش هرموقع که به کتاب‌های داخل قفسه کتابم نگاه میکنم، شرمنده میشوم...کاش می‌توانستم بیشتر بخوانم... اصلا خوب نوشتن از زیاد خواندن و خوب خواندن نشات می‌گیرد... دلم میخواهد آنقدر بخوانم که فکرم تازه و طبعم تر باشد... دلم میخواهد ذهنم سیال باشد، چونان آب روان... دلم میخواهد وقتی کسی مطلبی از من می‌خواند غرق لذت شود و آنقدر حرف نو، سخن نو، زاویه‌‌ی دید نو و مضامین بدیع و اصیل در کلامم ریزش کند که هیچ خسته کننده و ملال آور نباشد...این نکته مشهود است که کلام هرکس دارد جهان بینی آن فرد را نمایش میدهد؛ خاصه اگر کلام به صورت مکتوب باشد که اطلاعات روانشناختی و معناشناختی ویژه‌ای در اختیار مخاطب فرهیخته و کنجکاو قرار می‌دهد...👈و اما نکته دوم:اگر روزی قصد ازدواج داشته باشم، اگر بخواهند از من تحقیق کنند، کافیست به صفحه من در ویرگول مراجعه کنند... به یقین می‌توانم بگویم که حداقل ۸۰ درصد شناخت از من بدست خواهند آورد:اهدافم، آرزوهایم، ارزش هایم، جهان بینی من، آنچه خوشحالم می‌کند، آنچه مرا می آزارد و ....گاهی این حجم از شفافیتم در ویرگول، مرا میترساند، چرا که گفته اند:استر ذهابک و ذهبک و مذهبکیعنی پولت، رفت و آمدت و باورهای دینی‌ات را پنهان کنباز با خود میگویم که این چیزها برای یک فرد معمولی چون من نیست، این ها برای آدم های بزرگ و ثروتمند جامعه هستند...خداوندا به حق محمد و آل محمد ما را از حوادث و بلایا و فتنه ها حفظ کن...و اما مسأله پایانی، به نظرم وقتی پای حرف های یک نفر می نشینیم، اگر خوب و فعالانه گوش دهیم، از لابه لای حرف هایش متوجه میشویم که در ذهنش چه میگذرد... یعنی گفتمان اصلی صحبت هایش، خط اصلی فکریش و سطح دغدغه‌هایش برای یک شنونده فعال و آگاه، کاملا مشخص است...همین...صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 23:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیپ شخصیتی تو چیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%AA%DB%8C%D9%BE-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-q9rmtz6lm0cq</link>
                <description>عکس: تزیینیسعید امشب زنگ زد اما گوشی ام سایلنت بود... خودم یک ساعت بعد متوجه شدم و وقتی زنگ زدم گفت: کار خاصی نداشتم ،فقط نزدیک خانه‌تان بودم، گفتم بیایم با هم کمی گپ بزنیم.گفتم امشب که نمیشود، اما یک شب دیگر انشالله بیا و باهم صحبت کنیم...سعید پسر خوبی است. تازگی‌ها مدل تعامل من و سعید وارد فاز جدیدی شده است... یک لایه عمیق‌تر.. و این تعهد‌آور است برایم...هرچند که سعید تنها کسی است که میتوانم پیرامون آن مساله، اطلاعات دقیقی بگیرم...بگذریم... امروز، روز فوق العاده پر کار و شلوغی داشتم... تمام روز مشغول پاسخ به مشتریان و حل و فصل مسائل آنها بودم... نه اینکه، کارم این باشد، اما برای مدیریت بهتر تیم فروش نیاز دارم که از نزدیک و بی واسطه با مشتریان تعامل داشته باشم... روز شلوغی بود اما دوستش داشتم...کارم را از این حیث دوست دارم که میتوانم گرهی از کسی بگشایم: و تو نمی‌دانی که چه حس خوبی به من دست می‌دهد وقتی بتوانم به کسی کمک کنم...این را در تحلیل تیپ شخصیتی MBTI من هم نوشته بود که یکی از جاهایی که انرژی میگیری، همین است که به دیگران کمک کنی، و واقعا و بدون اغراق همینطور است...از تیپ شخصیتی گفتم، یادم هست که بین بچه های سکرت هیتلر در مورد MBTI صحبت کردم و جالب است که آنها این تست را زده بودند...خانم دکتر علیزاده هم بود و از من پرسید که تیپ شخصیتی شما چیست... گفتم نمیدانم، چون یادم نیست دقیقا و فقط از نتیجه تستم، عکس گرفتم... گفت خب عکسش را پیدا کنید و بگین... نمیدانم چرا اما  آنجا گفتم: الان زمان مناسبی نیست، انشالله بعدا !دیگر آنکه، امشب بعد از سالن فوتسال، سجاد را رساندم و باز گذرم به شفیعی ۵۰ خورد! این اتفاق دارد مدام تکرار می‌شود!!!پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و عاقبت همه ما را ختم بخیر کن...پروردگارا به حق همه آنان که دوستش میداری، خیر دنیا و آخرت را بر ما نازل کن...خداوندا، من به آن خیری از ناحیه‌ی تو به من رسد، سخت محتاجم...</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 23:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا مرا بیدار نکنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-utp9xtf3dqkq</link>
                <description>ساعت ۵:۳۴ دقیقه صبح است. نماز صبح را خواندم و فقط بگویم شیرین ترین خوابی که در این چند سال دیدم را از دست دادم.مربع:سلام!+عه، سلام! شما اینجا چیکار میکنید؟!من هر روز ساعت ۹ تا ۱۱ میام به بچه های کتابخونه درس میدم. ریاضی، شیمی، هندسه، هرچی!+به منم میتونین درس بدین؟به شما؟آره خب... من درس آمار دارم، یعنی وقتی استاد یه مسأله ای رو میگه، همه بچه ها شروع می‌کنن به حل کردن، حتی بعضی بچه ها محاسباتش رو‌ ذهنی انجام میدن، اما من هنوز تو ضرب و تقسیم اولیه میمونم... میتونین به منم را درس بدین؟!جواد! پاشو نماز صبح قضا شد! جواااااااااد!هرچند که «الصبر من الرحمان و العجله من الشیطان»هرچند که «خواب در وقت سحرگاه گران میگردد»لطفا مرا از خواب بیدار نکنید!</description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 05:46:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عروج تا هبوط!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadmahmoudi/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%B7-x57rtczll1r6</link>
                <description>عکس: خیلی مرتبط با احوالات این روزهای من!زخم‌های زیادی از من سر باز کردند... در یکی از شکننده‌تربن حال و احوالاتم هستم... غم در لحظه‌هایم تنفس می‌کند... بغض این تنفسِ غم‌آلود را زجرآورتر و سخت‌تر می‌کند...خیلی گلایه دارم... از خودم، از آیت الله بهجت، از امام رضا و از خدا...و این دردآور است که حتی وقتی گلایه‌ای داشته باشی، باز نزد همان شخص بروی تا شنیده شوی...راستش! خودم را شماتت میکنم: با بی رحمانه ترین کلمات و لحن‌ها: خاک بر سرت جواد!یعنی! قرار بود که عروج کنی نه هبوط... مگر نه اینکه:ما ز بالاییم و بالا می‌رویم؟ ما ز دریاییم و دریا می‌رویم...خاک بر سرت! با این ادبیات زشتی که نسبت امام رضا داری! شرم بر تو! بی لیاقت!اصلا تو که باشی که از سلطان، گلایه داشته باشی؟مگر قطره در برابر پهنه‌ی دریا، موجودیت دارد؟ مگر ذره در پیشگاه خورشید حرفی برای گفتن دارد؟باز با خود می‌گویم: العذر عند کرام الناس مقبول!اینها، حرف های دلتنگی است... این گلایه‌گذاری‌ها، این رنجیده خاطر شدن ها، اتفاقا نسبت به کسی پیش می آید که دوستش داری...میدانم که سلطان، کریمتر از این حرف‌ها است... فردا میخواهم قبل از کار، بروم زیارت...پراکنده:دیگر آنکه، امشب با مجید تا شفیعی ۵۰ رفتیم... کمی حرف زدیم و تمام شفیعی ۵۰ منتظر بودم... چشم راه بودم... آگاه بودم...دیگر آنکه با ذکر یونسیه آشنا شدم... خیلی جالب آمد...  اصلا در سی و دو سالگی خط اصلی سبک زندگی من شکل گرفته است... </description>
                <category>جواد محمودی</category>
                <author>جواد محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 00:15:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>