<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@javadpakseresht</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:11:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/121999/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</title>
            <link>https://virgool.io/@javadpakseresht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آبان؛ فیلمی به نام واقعیت،به کام تروما!</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-ouytxx4eg44i</link>
                <description> آبان؛ فیلمی به نام واقعیت به کام تروما؛ فیلمی که به بالای ۱۵ سال هم توصیه نمی‌شود!این روزها باب شده است که هر درام سینمایی را به بهانه‌ بازنمایی «واقعیت‌های کفِ جامعه» به خورد مخاطب می‌دهند؛ آثاری که بدون کمترین توجه به آسیب‌های روانی احتمالی، جهان‌بینی و ارزش‌های اخلاقی بیننده را نشانه می‌روند. یادداشت پیشِ رو، تحلیلی روان‌شناختی بر سریال «آبان» است که قصد دارد با رو کردن دست نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده، در برابر این موج بیمارگونه‌ تولیدات بایستد. این نوشتار، به خونخواهی از مخاطبانی برمی‌خیزد که در پیِ همزادپنداری با قهرمان داستان، زخمی بر روانشان نشسته و اکنون به‌دنبال مرهمی برای آن می‌گردند.مفهوم «ترومای ثانویه» (Secondary Traumatic Stress) نخستین بار در اواخر دهه ۱۹۹۰ میلادی توسط پژوهشگرانی چون چارلز فیگلی وارد ادبیات روان‌شناسی شد. او مشاهده کرد که مواجهه مداوم با رنجِ دیگری، می‌تواند علائمی مشابه با اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) را در فرد ناظر ایجاد کند؛ پدیده‌ای که از آن با عنوان «بهای گزافِ هم‌دلی» یاد می‌شود. در ساحتِ رسانه، وقتی مخاطب به واسطه تکنیک‌های روایی و بازیگری، وارد فرآیندِ «همزادپنداری افراطی» با قهرمانِ آسیب‌دیده می‌شود، مرز میان واقعیتِ خود و رنجِ نمایش‌داده‌شده فرو می‌ریزد. در این وضعیت، سیستم عصبی مخاطب تفاوت چندانی میان تجربه واقعی تروما و مشاهده‌ آن قائل نمی‌شود و پیکره روان او دچار همان گسیختگی و اضطرابِ پنهان می‌گردد؛ آسیبی که سازندگان آثار درام اغلب با تکیه بر شعارِ «واقع‌گرایی»، از پذیرش مسئولیت اخلاقی آن شانه خالی می‌کنند.بدیهی است که فیلم‌نامه‌ سریال «آبان» به قدر کافی از عناصر محرک برای جذب تماشاچی برخوردار بوده تا بتواند تهیه‌کننده را برای سرمایه‌گذاری مجاب کند. واقعیت آن است که نه نویسنده و نه تهیه‌کننده، دغدغه‌ اصلاح جامعه یا روایتِ صادقانه‌ زیستِ مردم را نداشته‌اند. آن‌ها نه با هدفِ خلق اثری ماندگار و نه برای گشودن چشمِ حاکمان به حقایقِ زیرپوست شهر، بلکه تنها برای کسب «نام و نان» به تولید این اثر دست زده‌اند. اگر ادعایی غیر از این دارند، بهتر است برای دفاع از فیلم‌نامه و روایت خود، از چندین روان‌شناس و جامعه‌شناس دعوت کنند تا اثرشان را از منظرِ علمی نقد کنند.در این میان، آن‌چه در سریال «آبان» به شکلی عریان خودنمایی می‌کند، غلتیدن در دام «پورنوگرافی رنج» (Suffering Pornography) است. نویسنده با سوءاستفاده از عواطفِ تماشاگر، رنج را به ابزاری برای سرگرمی تبدیل کرده و مخاطب را در وضعیتی از شوک و درماندگی رها می‌کند که هیچ کارکردی جز فرسودگیِ روانیِ بیننده ندارد. فیلم‌نامه‌ این سریال بر کلیشه‌ فرسوده‌ «تقابلِ فقر و ثروت» بنا شده و با روایت یک رابطه عاشقانه‌ نامتعارف، سعی در فریب تماشاگر دارد؛ غافل از آنکه نویسنده قصد دارد با اندیشه‌ای بیمارگون، حاصل کار را به زهری تلخ برای روانِ رنجورِ مخاطب بدل کند.برخلاف تلاش سازندگان برای خلق یک «قهرمان»، آبان در چرخشی معنادار به یک «ضدِ قهرمانِ» خیانت‌پیشه بدل می‌گردد. او که خود قربانی خیانتِ همسر و دوست صمیمی‌اش شده، به جای حل این تروما، خود نیز همان رفتار را بازتولید می‌کند. از منظر روان‌شناختی، ما در اینجا با پدیده مخرب «همانندسازی با متجاوز» روبرو هستیم. نویسنده با زیرکی، انتقام را به عنوان مرهمی کاذب معرفی می‌کند و به «تداومِ چرخه تروما» دامن می‌زند. پیامِ پنهانِ اثر ویرانگر است: «برای رهایی از درد، باید به همان هیولایی تبدیل شوی که به تو آسیب زده است.»اوج این سقوط اخلاقی در رابطه «انگلی» آبان و فریبرز ثابت (شهاب حسینی) تجلی می‌یابد؛ جایی که فریبرز نه یک منجی، بلکه نمادِ سلطه‌گری است که با تحمیلِ طلاق، آبان را به یک «غنیمتِ جنگی» بدل می‌کند. این ستایشِ «سادیسمِ عاطفی»، به مخاطب القا می‌کند که در دنیایِ تروماها، برنده‌ نهایی کسی است که بی‌رحمانه‌تر تصاحب می‌کند.وقاحتِ دراماتیکِ اثر اما در سکانس آخر به اوج خود می‌رسد؛ جایی که آبان پس از مرگ فریبرز، با نوعی &quot;خودمنزه‌پنداریِ متوهمانه&quot;، به خود اجازه می‌دهد به سراغ امیر و دخترش بازگردد. نویسنده با این پایان‌بندی، عملاً تمامیِ گناهان و خیانت‌های آبان را زیر سایه‌ مرگِ فریبرز تطهیر می‌کند و &quot;امیر&quot; را به عنوان تنها قربانی و تنها مقصرِ محتومِ این ننگ معرفی می‌نماید. این فینال، تیرِ خلاصی بر پیکره‌ عدالتِ اخلاقی است؛ چرا که به مخاطب القا می‌کند زن می‌تواند در چرخه‌ای از خیانت و روابطِ متقاطع غوطه بخورد و در نهایت، بدون هیچ‌گونه هزینه‌ روانی یا اخلاقی، به جایگاه پیشین خود بازگردد، گویی که تنها &quot;امیر&quot; سزاوار تقاص و بدبختی بوده است. این پایان‌بندی نه تنها بازگشت به خانه نیست، بلکه توهینی آشکار به شعور مخاطب و تقدیسِ بی‌مسئولیتیِ فردی در روابط انسانی است.در نهایت، سریال «آبان» بیش از آنکه آینه‌ای در برابر جامعه باشد، به چاهی عمیق می‌ماند که مخاطب را به درونِ تاریکیِ مطلق می‌کشد. هنری که نتواند فراتر از رنج، مسیری برای برون‌رفت نشان دهد، نوعی «آنارشیسمِ تصویری» است که تنها به جراحت‌های جامعه نمک می‌پاشد. «آبان» با تبدیل کردنِ تروما به کالا، دست به تخریبِ همان پیکره‌ای زد که ادعایِ به تصویر کشیدنِ دردهایش را داشت.سازندگان با ژستی مسئولانه، تماشای این اثر را به افراد زیر ۱۵ سال توصیه نمی‌کنند؛ غافل از آنکه زهرِ خیانت و پورنوگرافیِ رنج، شناسنامه نمی‌شناسد. حقیقت این است که «آبان» با آنارشیستی که در روابط انسانی ترویج می‌کند، فیلمی است که تماشای آن حتی به افراد بالای ۱۵ سال هم توصیه نمی‌شود؛ چرا که هر روانِ بیداری را به مسلخ می‌برد. </description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاله روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-xeuz007ff8rp</link>
                <description>همه ما به نوعی درگیر مسائل روانی هستیم از ترس و اضطراب و وحشت گرفته تا احساس گناه و یا موج عظیمی از احساسات ناخوشایند که ما را فلج کرده است.اگر بخواهیم کمی مشکل مان را از تعاریف کلاسیک مسائل روانی دور کنیم و واژه های دیگری برای بیان حالات درونی مان استفاده کنیم &quot;چاله روانی&quot; یکی از این واژه ها خواهد بود که می تواند به وضوح حالتی که در آن اسیر هستیم کمک کند.آن زمان که ما در چاه مسائل روانی می افتیم قادر به انجام هیچ کاری نیستیم به عبارت بهتر اسیر شدن و ناتوانی یکی از بارزتری مشخصاتی است که به ما می گوید در یک چاله روانی گرفتار شده ایم و آن زمان که بتوانیم از این چاه روانی بیرون بیاییم می توانیم دست به اقدام بزنیم اما تا مادامی که در این سیاه چال هستیم به دنبال کسی می گردیم که بیاید و ما را از این وضعیتی که در آن گرفتار شده ایم نجات دهد.به عبارت دیگر واژه چاله روانی نشاندهنده موقعیتی است که ما به لحاظ روانی در آن گیر افتاده ایم و از طرفی شاخصی به نام حرکت به ما معرفی می کند که بتوانیم عمق احساسی که در آن گیر افتاده ایم را بیان کند. به عبارت بهتر ما باید بتوانیم خودمان را بر اساس حرکت و تلاشی که در زندگی می کنیم ارزیابی کنیم تا ببینم در چه سطحی از سلامت روانی قرار داریم لذا اگر خودمان را همانند موجودی اسیر می بینیم که احساساتی دست و پای حرکت ما را بسته است باید بدانیم یک درگیری روانی داریم.این دیدگاه موجب می شود خودمان را همانند موجودی ببینیم که در تله ای گرفتار شده است و تمام تلاش خودش را باید بکند تا از این تله خلاصی یابد. حال با داشتن این نگاه نسبت به خودمان راه را برای رهایی از این چاله روانی بهتر پیدا خواهیم کرد</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 20:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب باشید در تله اهداف، برنامه ها و آرزوهایتان نیافتید</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C%D8%AF-jt3zpvrxxlcw</link>
                <description>همه ما سرشار از اهداف، برنامه ها و آرزوها هستیم. مثلا کسی به دنبال شغل مورد دلخواه اش است، کسی به دنبال همسر ایده آل اش می گردد، کسی به دنبال رها شدن از وضعیت اسفناکی است که در آن گیر کرده است نا گفته نماند همین اهداف، آرزوها و برنامه ها هستند که ما را به حرکت وادار می کنند. و مانیز از هر فرصتی برای رسیدن به آنها استفاده کنیم و از هیچ تلاشی هم فرو گذار نباشیم.اما در بسیاری از اوقات در دام اهداف ، برنامه ها و آرزوهایی می افتیم که خودمان طراحی کرده ایم به این معنی که در میانه راه گمراه می شویم و به بیراهه می رویم و سر از جای دیگری درمی آوریم .اگر هر آنچه از هدف، آرزو و برنامه هست را کنار بگذاریم و از خودمان بپرسیم برای چی فلان کار را می کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که موضوع و مساله ای ما را آزار می دهد و ما در تلاش برای حل آن هستیم. اگر کمی عمیق تر به موضوع زندگی نگاه کنیم خواهیم دید تمامی انسانها هر روز در در تلاش برای &quot;حل کردن یک مساله&quot; هستند.مثلا فردی برای کسب درآمد اقدام به تحصیل کرده است، فردی برای جلب نظر دختر مورد علاقه اش راهی دانشگاه شده است، فردی برای رهایی از زندان خانه پا به دانشگاه می گذارد و هزار و یک مساله دیگری که انسان ها با روشهای گوناگون در حال حل کردن آن هستند.و تمامی این مسائل خودشان را در قالب هدف، برنامه و آرزو به ما نشان می دهند.این بدان معنی است که ما از لحظه ای که بدنیا می آییم تا لحظه ای که می میریم بدنبال حل یک مساله هستیم با این تفاوت که گاهی اوقات با استرس دست به اقدام می زنیم، گاهی اوقات با شجاعت و گاهی اوقات ترجیح می دهیم هیچ اقدامی نکنیم.اما نکته ای که وجود دارد این است که همه اقدامات ما در قالب یک سری هدف، برنامه و رویا انجام می شود.دقیقا در همین لحظه است که باید مساله را درست و شفاف تشخیص بدهیم و به دنبال حل آن باشیم. این در حالی است که اگر هشیاریمان را حفظ نکنیم در تله اهداف، برنامه ها و آرزوها می افتیم به این معنی که ممکن است مساله ما در پوشش یک هدف، یک برنامه و یا یک آرزو شکل دیگری به خود بگیرد و ما را به بیابان بی آب و علفی ببرد که رهایی از آن غیر ممکن باشد.چه بسیار دخترانی که برای رهایی از خانه جهنم پدری به اسارت مرد دیگری درآمده اند که نه تنها مایه نجات شان نبوده بلکه او را به اسارت یک زندگی زناشویی درآورده اند.و یا چه بسیاری افرادی که به امید به دست آوردن  پول بهای سنگینی را پرداخته اند.و چه با افرادی که برای دیده شدن، اهداف نشدنی را انتخاب کرده اند و در انتها هم چیزی جز یاس و نا امیدی برایشان باقی نمانده است.اینها و بسیاری دیگر از این وقایع به سبب گمراهی ای است، که به آن افتادن در تله اهداف ، برنامه ها و آرزوها می گوییم.تنها راه نیافتادن در این تله آن است که قبل از آنکه هدف ، برنامه و یا آرزویی را انتخاب کنید مساله اصلی تان را پیدا کنید آنقدر این کار را انجام دهید تا بتوانید در یک جمله کوتاه کل مساله ای که موجب انتخاب هدف، برنامه و آرزو می شود را تعریف کنید و همواره هشیار باشد که هدف جایگزین مساله نشود.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 12:19:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس یا هراس جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-m22w9vss5fva</link>
                <description> بسیاری از ترس های ما ریشه در آسیبی در کودکی دارد که به آن هراس جدایی می گویند.هراس جدایی شامل تمام ترس و وحشت هایی است که یک نوزاد و یک کودک انسانی در برابر جداشدن از مادر به او دست می دهد. که این اتفاق حتی اگر برای یک بار هم رخ داده باشد اثر خودش را به عنوان یک ترس و اضطراب حل نشدنی در وجود فرد باقی می گذارد.این درحالی است که سناریوهای مختلفی ممکن است در حادثه جدایی نوزاد و یا کودک از مادر اتفاق افتاده باشد که شرح آن را می توان از طریق روانکاوی کشف کرد.اما مطلب بسیار مهم آن است که بدانیم ریشه بسیاری از اضطراب و استرس های ویران کننده امروز ما مربوط به دوران کودکی است، آن زمان که مغز ما بصورت کامل شکل نگرفته بود و کلیه اطلاعات برای حفظ حیات ما در جایی ذخیره شده است که ما اکنون اجازه دسترسی به آن قسمت را نداریم. به عبارت بهتر آگاهی ما اجازه دسترسی به آن را ندارد. این بدان معنی که ما با قرار داشتن در حالت آگاهی قادر نیستیم اطلاعات مربوط به اینگونه ترس و اضطراب را از عمق مغزمان بیرون بکشیم.در نتیجه برای حل یک چنین اضطراب هایی نیاز است با خودمان ارتباط عمیق تری برقرار کنیم به این شکل که زمانهایی را با خودمان خلوت کنیم و در حالت دراز کشیده نفس های عمیق و کند بکشیم و با این جملات دلیل ترس ها و نگرانی هایمان را از نهان وجودمان بپرسیم.&quot;هرآنچه موجب ترس و نگرانی من می شود بر من آشکار می گردد&quot;این عبارت و یا عبارت های مشابه این را با این دیدگاه بیان کنید:فرض کنید این پیام را داخل بطری شیشه ای ای می گذارید و بطری را به داخل دریا می اندازید با این امید که یک روزی دریا پاسخ شما بصورتی متفاوت خواهد داد.به عبارت دیگر فکر نکنید در حال حرف زدن با خودتان هستید شما در حال ارسال پیام به فضایی در وجودتان هستید که قادر نیستید خودتان به آنجا بروید و رازهایش را کشف کنید شما از طریق ارسال و دریافت پیام به حقایقی پی خواهید برد که برای شما گره گشا خواهد بود.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 09:47:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ترس و اضطراب&quot; یا &quot;اختلال توجه و تمرکز&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-fd1pguy8xtcu</link>
                <description>بسیاری از ترس ها و اضطراب ها منجر به اختلال توجه و تمرکز می شوند.به عبارت بهتر برخی از افراد بدلیل قرار گرفتن در معرض تهدید به گونه ای دچار ترس و اضطراب می شوند که به لحاظ فیزیولوژیکی به اختلال توجه و تمرکز مبتلا می شوند.به عبارت دیگر فرد ممکن است با احساس اضطراب و وحشت به روانشناس مراجعه کند و روانشناس برای درمان وی اقدام به روان درمانی کند در حالیکه این ترس حالت دیگری به خود گرفته است و با روان درمانی درمان نخواهد شد. چرا که آسیبی که ترس به فرد وارد کرده است بخش فیزیولوژیکی فرد را تحت تاثیر قرار داده است و او اکنون بیماری دیگری دارد.این حالت همانند آن است که فردی احساس سرما کند اما، دلیل سرد بودن او، کمبود انرژی و سرمای بیش از اندازه محیط نباشد، بلکه لباس فرد پاره شده و دائما هوای سرد وارد بدن فرد می شود.در افرادی هم که بیش از اندازه دچار ترس و وحشت می شوند داستان به همین صورت است به این معنی که تمرکز و توجه آنها به نوعی پاره شده است و ترس و وحشت به استخوان آگاهی فرد می رسد.به عبارت دیگر راه درمان افرادی که مورد تهدید قرار گرفته اند درمان بر اساس آسیب اختلال توجه و تمرکز است.به بیان دیگر ترس و اختلال توجه و تمرکز دو روی یک سکه اند. </description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 18:50:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن های تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-lvevhu7a9180</link>
                <description>چشمانتان را ببندید و به تصاویری که در ذهن تان نقش می بندد نگاه کنید اگر دنیای توی سرتان روشن و رنگی است خوشحال باشید و از مطالعه ادامه مقاله صرف نظر کنید. اما اگر درون سرتان همانند یک غار چند صد ساله تاریک است که باید با شمع توی آن بروید شما جزء افرادی هستند که ذهن های تاریک دارند.یکی از مشخصات ذهن های تاریک ترس و هراس است به این معنی که افرادی که ، دهشت و ترس های فراوانی دارند دنیای درون سرشان تاریک است. به عبارت بهتر ترس عامل تاریکی ذهن آنهاست.خب مطرح کردن این فرضیه چه فایده ای دارد؟مساله اصلی و اساسی اینجاست که افرادی که دارای ذهن تاریک هستند قادر به تشخیص درست زمان نیستند آنها همانند افرادی هستند که گویی درون یک قبر تاریک قرار دارند آنها نمی توانند زمان را به درستی درک کنند و بفهمند در دنیای بیرون چه خبر است. آنها گویی دفن شده اند و زمان در داخل قبر یک جور می گذرد و بیرون از آن جور دیگری می گذرد.اگر از آنها درباره آینده بپرسید هیچ تصویری از آن ندارند و از طرفی قادر به به تصویر کشیدن آینده نیستند. اگر هم تصویری از آینده در ذهن شان ترسیم کنند یک تصویر واقعی نیست بلکه بیشتر شبیه خاطره دوران کودکی است. به عبارت بهتر آنها قادر نیستند خودشان را درآینده ببینند آنها کماکان در یک گذشته تاریک و نامعلوم گم شده و گیر کرده اند و هرچه تصویر می سازند مربوط به گذشته است...حال برای آنکه بتوانیم به خط زمان برگردیم باید بدانیم اسیر گذشته هستیم و در لحظاتی از زندگی مان، در گذشته به سر می بریم اما هدف ما روشن کردن چراغ ذهن است. برای این کار خودتان را جای شخصیت فیلمی رویایی بگذارید که به رویاها و آرزوهایش رسیده است و بعد از چندین بار تمرین سعی کنید آن زمان و مکان فیلم را به زمان حال خود بیاورید و خودتان را در همین روز ، شهر و کشوری که هستید ببینید که در حال خوشحالی از رسیدن به آرزوهایش است.هدف از این کار این است تا دریچه آینده در ذهن شما باز شود و بتوانید از زمان گذشته به آینده سفر کنید و سپس زمان حال را درک کنید....</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 20:52:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و وحشت یا دوپاره شدن مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-qksa7eepv1hm</link>
                <description>موضوع ترس و وحشت موضوع بسیار گسترده ای در روانشناسی و روانکاوی است چرا که ترس می تواند تمامی ابعاد و اعماق وجود انسان را آلوده کند.بوجود آمدن ترس و وحشت در انسان همانند انفجار یک بمب اتم است که نه تنها در ابتدا چهارچوب وجود انسان را به لرزه در می آورد بلکه آثار رادیو اکتیوی آن تا سالهای سال در وجود انسان می ماند و در و رنج حاصل از آن در هر زمان به گونه ای جدید بروز می کند.عمق ترس و وحشت در وجود برخی از انسانها بقدری زیاد است که کل وجود فرد تحت تاثیر این وحشت قرار دارد. به این صورت که ترس و وحشت همانند گردابی در درون فرد جریان دارد و میخواهد او را به اعماق خود بکشاند.انسانهایی که تحت تاثیر یک چنین ترسی قرار دارند همواره در حال فرار از یک موقعیت به موقعیت دیگرند به امید اینکه بالاخره به سر منزل مقصود برسند.هرچند توصیف ترس بواسطه مثال عمق ترس را نشان می دهد اما در بحث درمان، نگاه روانکاوانه و فیزولوژیک به ترس است که می تواند از بار در و رنجی که بر دوش فرد قرار دارد بکاهد.از نظر فیزیولوژیکی، فردی که دچار ترس و وحشت است درگیر حالتی است که به آن دوپاره شدن مغز می گویم به این معنی که دو نیرو در وجود انسان با یکدیگر درگیر شده اند گویی مغز از وسط به دونیمه شده است و هر نیمه دشمن نیمه دیگر است و هر چه روانشناس و روانکاو تلاش می کند تا بتواند پیوند بین آنها برقرار کند و فرد به یک هماهنگی و یگانگی در درون خود برسد میسر نمی شود.پس به عبارت دیگر عمق برخی از ترس ها دوپاره شدن مغز است که کار دوچندان روانکاو را برای حل این مساله می طلبد...</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 19:08:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گناه یک نفر بگذرید زمانیکه شما هم مقصر بوده اید</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-mfo22crdelej</link>
                <description>بسیاری از ما نا آگاهانه سرشار از خشم و کینه و نفرت از دیگران هستیم به سبب ظلم و جوری که دیگران در حق ما روا داشته اند.و واقعیت موضوع هم آن بوده است که هرچند ما هم بی تقصیر نبوده ایم اما سزاوار این ظلم و ستم هم نبوده ایم.هر چند درد و رنج ظلم و ستمی که به ما می شود قابل جبران نیست و ما را دچار خسارت می کنداما تنها راه رها شدن از این خشم انباشته آن است که در نهایت به این قانون برسیم که از گناه یک نفر بگذریم آن زمان که ما هم مقصر بوده ایم.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 19:42:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو مساله اصلی انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-agcvyaiwsmk3</link>
                <description>یادگیری و عادت دو مسالع اصلی و اساسی انسان برای یادگیری استبه عبارت بهتر مختل شدن این دو سیستم در وجود انسان شکست و بیماری به همراه خواهد داشتبه عبارت دیگر آن زمان که انسان دچار اختلال یادگیری می شود و یا در تله عادت ها می افتد همانند فردی است که قادر نیست یک مسیر را درست بپیماید</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 11:44:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف گذاری به سبک اتاق فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D9%87%D8%AF%D9%81-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-noovgu2cdfyf</link>
                <description>اگر بخواهیم لیستی از اهدافی تهیه کنیم که با ذوق و شوق نوشته‌ایم اما قدمی به سوی آن‌ها برنداشته‌ایم سر به فلک می‌زند و یادآوری آن‌ها فقط خودمان را شرمنده خودمان می‌کند.البته به همین سادگی هم نبوده است که هدفی را تعیین کنیم اما هیچ کاری برای آن نکنیم بلکه سعی کرده‌ایم هر کاری از دست‌مان بر می‌آید انجام دهیم اما مهم نتیجه است و آن اینکه ما به بسیاری از اهدافمان نزدیک هم نشدیم.البته سخن من با افرادی نیست که توانسته‌اند به موفقیت‌هایی دست پیدا کنند.این مقاله مختص افرادی نوشته شده است که در تله هدف‌گذاری خودشان افتاده اند و قادر نیستند قدمی به سوی اهدافشان بردارند.اگر بخواهیم افرادی که به این درد گرفتار هستند را از منظر روانشناسی بررسی کنیم باید بگوییم حل‌این مساله نیازمند روانکاوی است و به همت روانکاو و همکاری بیمار نیاز دارد تا بتوان ریشه های این مشکل را پیدا کرد.اما صحبت ما در مورد بخشی از وجود انسان است که مربوط به اقدام می‌شود.هرچند وجود انسان یک سیستم درهم تنیده است بطوریکه روان تاثیر مستقیمی بر فعالیت و حرکت فرد می‌گذارد اما در این مقاله می‌خواهیم آن قسمت از مغز را که ارتباط مستقیمی با حرکت دارد را بصورت دستی تحریک کنیم بطوریکه دست روان را از پشت ببندیم و علی رغم احساسات ناخوشایندی که داریم دست به اقدام بزنیم.فرض کنید نا‌امید و افسرده هستید و از همه دنیا سیر شده‌اید و در سرتان را در چاه درونتان فرو برده‌اید و در گوشه اتاق با خودتان خلوت کرده‌اید در همین وضعیت به شما خبر می‌دهند که ماشین‌تان را دزدیده‌اند در همین زمان شما به اصطلاح از خودتان بیرون می‌آیید و با پلیس تماس می‌گیرید و راهی کلانتری می‌شوید و تا پیدا کردن دزد و رساندن او به سزای عمل زشتش از پا نمی‌نشینید.اما اگر بجای این اتفاق بخواهید برای هدفی حرکت کنید هیچ حس و احساسی ندارید و حاضرید عطای دنیا را به لقایش ببخشید و هرچقدر هم با خودتان کلنجار می‌روید که بگونه‌ای خودتان را تحریک کنید تا برای رسیدن به این هدف تلاش کنید بی‌فایده است.براستی چرا انسان تا این اندازه مبهم است مگر سیستم عصبی انسان چگونه کار می‌کند که بجای آنکه هوشمندانه رفتار کند، به نوعی احمقانه رفتار می‌کند به این معنی که آنجایی که باید تحریک شود و به ما برای رسیدن یک هدف قشنگ تلاش کند سنگ جلوی پای ما میاندازد.از آنجایی که فرصت تشریح مکانیزم عملکرد انسان در این مقاله نیست و از طرفی علم من هم به همه وجود انسان مسلط نیست به ریشه‌های این موضوع نمی‌پردازیم و به سراغ تکنیک اتاق فرار می‌پردازیم.نکته اول آنکه همه ما در تلاش هستیم تا برای حرکت به سمت هدف، از ابزار‌های تشویقی استفاده کنیم مثلا اینکه به خودمان می‌گوییم اگر به این هدف برسم فلان می‌شود اگر به این هدف برسم بهمان می‌شودم و... اما هیچ کدام از این ابزار‌های تشویقی موثر واقع نمی‌شوند.نکته دوم: بعد از آنکه ابزار‌های تشویقی جواب ندادند به سراغ ابزار‌های تنبیهی می‌رویم به این معنی که شروع می‌کنیم به داستان سرایی کردن درباره مضرات نرسیدن به هدف در این هنگام در لاک پدر و مادر‌های قدیمی می‌رویم که برای آنکه فرزندشان را تربیت کنند از ابزار‌های تنبیهی استفاده می‌کردند مثلا اگر دکتر نشویم معتاد می‌شویم اگر درس نخوانیم کارتنخواب می‌شویم و....این دو راه هر دو به بیراهه ‌می‌روند ونه تنها روی ما جواب نمی‌دهد بلکه روی هیچ فرد دیگری کار نخواهد کرد پس بهتر است از همین ابتدا قید این دو ابزار را بزنیم و آن را کنار بگذاریم.در اینجا می‌خواهم به تکنیکی به نام اتاق فرار اشاره کنم که پایه و اساس آن &quot;تهدید&quot; است.قبل از شرح آن لازم است توضیح مختصری درباره &quot;تهدید&quot; و &quot;ابزارهای تنبیهی&quot; داده شود و آن اینکه ابزار تنبیهی بیشتر جنبه کوبیدن شخصیت فرد را دارد و هیچ گاه در راستای هدف نیست و از آنجایی که یک مثال بی‌ربط است یعنی هیچ ارتباطی بین محرک و هدف وجود ندارد بی‌اثر است. اما تهدید فرد را در موقعیتی قرار می‌دهد که ارتباط کوتاه و مستقیمی بین اقدام و هدف برقرار می‌کند بطوریکه فرد بی‌مقدمه دست به اقدام می‌زند.اگر مثال بالا را دوباره بخوانید خواهید دید آنچه باعث شد شمای افسرده را از خودتان بیرون بکشد و برای پیدا کردن دزد راهی کلانتی شوید یک تهدید بود.حال اگر بتوانید خودتان را در موقعیتی ببینید که گویی در یک اتاق محبوس شده‌اید و تنها راه فرار از این اتاق رسیدن به هدف‌تان است آن موقع بدون آنکه بخواهید دایم به احساسات‌تان سرک بکشید که ببینید به شما اجازه اقدام می‌دهند یا نه فورا دست به اقدام خواهید زد.مساله مهم آن است که زمان بگذارید و این حالت ذهنی را برای خودتان بوجود بیاورید. به عبارت بهتر باید هدفی انتخاب کنید که یک تهدید بزرگ را از شما دور کند.مثلا فرض کنید به لحاظ مالی اوضاع خوبی ندارید و خانواده‌تان هم در شرایط خوب مالی نیستند حال بیایید اینگونه هدف‌گذاری کنید که اگر من تلاش نکنم تا درآمدم را افزایش بدهم نه تنها شاهد بدتر شدن اوضاع مالی خانواده‌ام باشم بلکه باید شاهد درگیر شدن خانواده‌ام در مسائل مالی باشم در نتیجه بهتر شدن اوضاع مالی شما باعث رضایت و رفاه بیشتر خانواده تان هم خواهد شد.پس بخاطر داشته باشید که باید از یک تهدید برای انتخاب هدف استفاده کنید و مشخصه مهم این تهدید باید این باشد که ارتباط مستقیمی با هدفتان داشته باشد. نه اینکه خودتان را بترسانید این بدان معنی است که هر تهدیدی فایده ندارد چرا که قرار نیست شما خودتان را بترسانید و از موقعیتی که در آن هستید هم جا بخورید.شما می‌بایست تهدیدی را انتخاب کنید که دفع آن دستیابی به هدف‌تان باشد.اگر کمی هوشمندانه فکر کنید از این تکنیک برای رسیدن به هر هدفی می‌توانید استفاده کنید حال این هدف می‌خواهد کنکور باشد، رژیم غذایی باشد و یا تناسب اندام...</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 20:14:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر کارگاهی و تفکر کارخانه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-dm8ddjqapqce</link>
                <description>احتمالاً شما هم با خواندن عنوان این مقاله، فکر کنید که قرار است ما تفکر را به دو بخش خوب و بد تقسیم کنیم و درنهایت هم از شما بخواهیم تا دو دو تا چهارتایی کنید و ببینید جزو کدام دسته هستید و از آن‌جایی هم که سیستم عصبی ما زودتر از ما فکر می‌کند، از تهِ دل دوست دارید در لیست کسانی قرار بگیرید که تفکر کارخانه‌ای دارند.این دو تفکر برای این ساخته نشده‌اند که معیار سنجش و ارزیابی باشند، بلکه دو «نوع» تفکر هستند برای افرادی که بیش‌تر با «ایده» سر و کار دارند. دست‌برقضا، تفکر کارگاهی، بر تفکر کارخانه‌ای اولویت دارد.اگر شما از آن‌هایی هستید که روز و شب، هزاران ایده به ذهنتان می‌رسد و دائماً دغدغۀ پیاده‌سازی آن‌ها را دارید، پس این مقاله برای شما نوشته شده است، در غیر این‌صورت، دنبال معنای عمیقی برای این جور چیزها نباشید.خیلی از آدم‌ها که ذهنشان همیشه درگیر ایده‌پردازی است، در مرحله‌ای از تفکر به دام می‌افتند که اصطلاحاً آن را تفکر کارخانه‌ای می‌گویند؛ یعنی قبل از این‌که نمونه‌ای از ایدۀ خام خود را تولید کرده باشند، می‌خواهند کارخانه‌ای راه بیاندازند برای تولید انبوه! حالا این تفکر هر چه می‌خواهد باشد؛ چه محصول فیزیکی و چه دیجیتالی. این تفکر، آدم را لای چرخ‌دنده‌های کارخانه‌ای که خودش راه انداخته، اسیر می‌کند؛ او دیگر نمی‌تواند برای حل مسائل و مشکلاتی که پیش‌بینی می‌کند، خود را توانمند ببیند. درنهایت، او می‌ماند و ایده‌ای که آن‌قدر پر و بالش داده تا جایی که دیگر نمی‌تواند دستش را به آن برساند.ساده‌تر بگویم، گیر افتادن در تفکر کارخانه‌ای، همان چیزی است که باعث می‌شود تا ما نتوانیم ایده‌هایمان را عملی کنیم. در کارخانه، آدم‌ها برای همه‌چیز اتوماسیون ایجاد می‌کنند و می‌خواهند تا بدون این‌که موی لای درز چیزی برود، همه‌چیز را انجام دهند، اما این دقیقاً همان تفکر گمراه‌کننده و غلط است.همان‌طور که دیگر الآن می‌دانید، در برابر تفکر کارخانه‌ای، تفکری هم داریم به اسم «کارگاهی»؛ یعنی ساخت دستی ایده‌ای که داریم. ما، تا وقتی که نتوانیم محصولی را «کارگاهی» تولید کنیم، هیچ‌وقت نمی‌توانیم به مرحلۀ ساخت ان در کارخانه با تولید انبوه برسیم؛ چون تا ایده‌ای به‌صورت دستی و کارگاهی تولید نشود، نمی‌توان به مراحل ساختش پی برد. هستۀ علمی هر ایده، دانشی است که از ساخت آن در کارگاهمان به دست می‌آید؛ یعنی دقیقاً همان‌ چیزی که زیربنای کارخانۀ محصولات شما خواهد بود.پس به جای این‌که محصولتان را از ترس پیدا شدن رقیب، در اولین فرصت ممکن به بازار عرضه کنید، خودتان را از کارخانه‌ای که ساخته‌اید اخراج کنید و بروید دنبال راه‌اندازی کارگاه شخصی؛ این‌طوری، به دانشی دست پیدا خواهید کرد که با تکیه‌زدن بر آن، می‌توانید کارخانۀ بزرگ خودتان را مدیریت کنید.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 13:04:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعادل منطقی و تعادل روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-abc5z6wzdqy7</link>
                <description>اگر انسان را به مثابه یک ترازو در نظر بگیریم، یک کفه این ترازو منطق خواهد بود و کفه دیگر روان.انسان سالم انسانی است که که از تعادل روانی و منطقی برخوردار باشد.به این معنی که هر زمان یکی از این کفه ترازو‌ها سنگینی کرد، کفه دیگر ترازو برای برقراری تعادل به کمک وی بیاید.فرض کنید شخصی دچار اضطراب و استرس شده است این ترس و اضطراب عاملی است که تعادل روانی فرد را بر هم می‌زند. در نتیجه برای برقرای تعادل، این منطق است که می‌بایست با یک تصمیم درست و یا یک اقدام به موقع وزنه منطق را سنگین کند تا تعادل به حالت عادی برگردد.از طرفی، همانطور که تعادل روانی انسان بر هم می‌خورد تعادل منطقی او هم بر هم می‌خورد به این معنی که یک فکر و تصمیم اشتباه می‌تواند تعادل فرد را برهم‌زده و با سبک کردن کفه منطق موجب سنگین شدن کفه احساسات و برهم خوردن تعادل فرد شود.لذا انسان سالم می‌بایست همواره در حال رصد کردن تعادل خودش باشد. به این معنی که هر زمان احساس کرد وزنه احساسات سنگینی می‌کند وزنه دیگر را با منطق پر کند و به اصطلاح با &quot;حرف زدن با خودش&quot; از افتادن در دام احساسات، جلوگیری کند و اجازه جولان دادن به احساسات را در هر زمان و مکانی ندهد.اگر بخواهیم مثالی بزنیم باید بگوییم دلیل بسیاری از رفتار‌های خیانت‌آمیزی که انسان انجام می‌دهد ریشه در برهم خوردن تعادل وی دارد به این معنی که فرد در هنگام خیانت تنها و تنها موضوع و مساله را از دریچه احساسات می‌بیند و حاضر نیست لحظه‌ای توقف کرده و کفه منطقی ذهن خود را سنگین کند و اصطلاحا مساله را سبک و سنگین کند و سپس دست به اقدام بزند.این نکته بسیار حائز اهمیت است که حفظ تعادل، نیازمند هشیاری نسبت به احساسات و افکار است. این حفظ تعادل همانند حفظ تعادل در زمان دوچرخه سواری است به این معنی که اگر بتوانیم تعادل خودمان را حفظ کنیم، می‌توانیم مسیر زندگی را بسیار راحت‌تر از کسانی که همانند انسان‌های مست تعادل خودشان را از دست داده اند طی کنیم.از طرفی با معیار قرار دادن موضوع تعادل و بررسی افکار و احساساتمان، می‌توانیم از بار سنگین بیماری‌های روانی کم کنیم و با کوله بار سبک‌تری زندگی کنیم.منطق فرصتی به ما می‌دهد تا درک خودمان را از جهان هستی و خودمان وسعت ببخشیم و اسیر نگاه‌های تنگ نظرانه احساسات نشویم.منطق به ما پر و بال پرواز می‌دهد و از ما انسان بهتری می‌سازد.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 17:49:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتوانی یا اختلال</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-gfhdwzfvmdko</link>
                <description>ریشه بسیاری از ناتوانی‌ها در اختلال نهفته است.به این معنی که فرد بدلیل مسائل و مشکلات روانی‌ای که دارد قادر به انجام کاری نیست.این بدان معنی است که آن زمان که فرد تصمیم می‌گیرد کاری را انجام دهد، مکانیزمی در درون فرد فعال می‌شود که او را از انجام کار باز می‌دارد که به آن اختلال می‌گوییم.به عبارت دیگر نگاه کردن به مساله ناتوانی از دریچه اختلال روانی می‌تواند کمک بسیاری زیادی به حل مشکل فرد و ایجاد توانایی در او کند.اگر بخواهیم فرد ناتوان و افسرده ای را از دریچه اختلال، مورد بررسی قرار دهیم به درگیری‌هایی در درون فرد پی خواهیم برد که مانع از آن می‌شود که فرد دست به اقدام بزند.به عبارت بهتر همه مسائل و مشکلات انسان در ترس و یا احساس گناه خلاصه نمی‌شود که ما با هر مساله‌ای روبرو می‌شویم پای ترس را به میان باز کنیم و فکر کنیم فرد گرفتار ترس شده است.هرچند وجود ترس در تمامی اختلالات و ناتوانی‌ها قابل مشاهده است اما این ترس، یک واکنش عمومیِ سیستم عصبی انسان، در برابر حفظ و نگهداری وی در شرایط بحرانی است.این بدان معنی است که حذف ترس، راه حلِ حل مساله نیست، بلکه شناخت عملکرد سیستم فیزیولوژیکی و روانی انسان و کشف اختلال است که هم می‌تواند مساله را حل کند و هم موجب خاموش شدن ترس شود.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 13:08:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان و حیوان و &quot;داستان حادثه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-is1l6qvw7cfh</link>
                <description>یکی از راه هایی که انسان می تواند  موجودیت خودش را بهتر بشناسد، شناخت شباهت ها و تفاوت های خودش با حیوان است.آن زمان که ما خودمان را با سایر موجوداتی که در این کره خاکی زندگی می کنند مقایسه می کنیم؛ فرصتی فراهم می شود تا از بند توهماتی که درباره خودمان سروده ایم خلاص شویم و بیش از پیش به مفهوم زندگی نزدیک تر شویم.آن زمان که انسان خودش را با یک حیوان  مقایسه می کند زندگی را از دریچه طبیعت نگاه می کند؛ طبیعتی که با انسان پدرکشتگی ندارد و نمی خواهد از او انتقام بگیرد؛ طبیعتی که روالی را طی میکند که میلیون ها سال پیش طی کرده و درصدد بر هم زدن این قاعده نیست.طبیعتی که دستی پشت پرده آن نیست که با افکاری شوم درصدد برهم زدن اوضاع و سخت کردن زندگی بر موجودات طبیعت باشد.یکی از این تفاوت در انسان و حیوان &quot;داستان حادثه &quot; است.به این معنی که هر حادثه ای که در زندگی یک حیوان رخ می دهد هیچ معنی و مفهوم خاصی ندارد و تنها و تنها حادثه ای رخ داده است.اگر این حادثه زخمی شدن در یک نبرد باشد و یا ماندن در زیر آوار او هیچگاه درباره این حوادث تعبیر و تفسیری ندارد او نه کسی را مقصر می داند و نه خودش را گناهکار و مستوجب چنین حادثه ای.اما هر حادثه در وجود انسان اثری بر جا می گذارد که برای کشف پیامی که در ناخودآگاه او ثبت می شود نیاز به تلاش بسیار دارد.انسان از یک حادثه کوچک برداشتی عظیم می کند؛ برداشتی که تا سالهای سال و شاید هم تا پایان عمر، او را تحت تاثیر قرار می دهد.اما حیوانات از این قاعده مستثنی هستند آنها برای هیچ حادثه ای داستان نمی بافند و این به معنی آن نیست که آنها از درک و شعور کافی برخوردار نیستند.تفاوت آنها با ما این است که مغز ما چندین برابر مغز یک حیوان محاسبه انجام می دهد و شاید بتوان گفت محاسبات بی فایده ای که تنها ما را به درد سر می اندازد.محاسباتی که در انتها مجبور هستیم اثر آنها را بواسطه روانکاوی و یا توسل به معیار های اخلاقی بی تاثیر کنیم؛ مثلا اگر مورد ظلم واقع شده ایم، به ماخیانت شده است و یا حادثه ای برایمان رخ داده است آن شخص را ببخشیم و یا خودمان را به تقدیر واگذار کنیم.به قطع یقین اگر حیوانات در دیدگاه انسان می نشستند و از این درچه به زندگی نگاه  می‌کردند حاضر نبودند لحظه ای با این دیدگاه به طبیعت برگردند و به زندگی خود ادامه دهند.نتیجه آنکه بد نیست گاهی اوقات از دریچه یک حیوان که ذهن اش برای هر چیز داستان نمی سازد به زندگی نگاه کنیم تا بتوانیم لحظه ای بیاساییم و اسب سرکش تفکر را که ما را خودش به این طرف و آن طرف می کشد را رام کنیم...</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 18:11:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه گمشده‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-j27pjszhmjpq</link>
                <description>نارضایتی جزء جدانشدنی از زندگی هر انسان است.هر انسانی که پا به عرصه وجود می‌گذارد از همان ابتدا، راه دشوار زندگی را با نارضایتی آغاز می کند. بسیاری از ما در میانه راه زندگی، دچار آسیب هایی می‌شویم که موجب می شود به بیراهه برویم و بعد از گذشت چند سال در میابیم که برای زنده ماندن و پیمودن راه زندگی باید سازگاری داشت.اما مساله زندگی به نارضایتی و سازگاری ختم نمی‌شود چرا که همه ما آمال و آرزوهایی داریم که می‌خواهیم به آنها برسیم بطوریکه گاهی اوقات جانمان را برای آنها می دهیم. مانند عاشقی که معشوقه اش را تا پای جان می‌پرسد. این بعد زندگی انسان انکار ناپذیر است و همه‌ی این آمال و آرزوها هم در معشوقه خلاصه نمی شود بسیاری از ما رویای یک زندگی سرشار از خوشبختی را داریم و حاضریم برای داشتن یک چنین زندگی ای هر سختی را به جان بخریم.به عبارت بهتر تنها نداشتن آسایش و راحتی نیست که مایه نارضایتی ماست بلکه دور از دسترس بودن آمال و آرزوهاست که ما را آزار می دهد.سوالی که پیش می آید این است که این آمال و آرزوها چه هستند که تا این اندازه انسان را به رنج می اندازند اما با این حال دست بردار نیستیم چرا این آمال و آرزوها برای انسان تا این اندازه اهمیت دارد که هم از زندگی ناراضی است و هم برای رسیدن به آرزوهایش در زندگی حاضر است تا پای جان بایستد؟نکته ای در این میان وجود دارد و آن این است که ما در میان آمال و آرزوهایمان به دنبال چیزی می‌گردیم که تا این اندازه برایمان حیاتی است و حاضریم جانمان را برای رسیدن به آن قمار کنیم و آن نیمه گمشده وجودمان است.هدف از تلاش تمام انسان هایی که در زندگی شان افتخار آفریده اند این بوده است که در میانِ آنچیزی که به دنبالش رفته اند چیزی را جستجو می کردند. آنها بیش از آنکه به دنبال خلق یک اثر باشند بدنبال پیدا کردن نیمه گمشده خوشان بوده اند و آن را در قالب یک اثر پیدا کرده اند.پس بیراه نیست اگر بگوییم همه انسان ها از بدو تولد تا زمانی که رشد می کنند حرکت به سمت یک قله را شروع می کنند و آن پیدا کردن نیمه گمشده شان است.گویی چیزی در درون ما وجود دارد که ما هنوز آن را پیدا نکرده ایم و به امید پیدا کردن آن در تب و تاب هستیم بطوریکه سالهای زیادی را با سرگردانی دنبال می کنیم تا روزی برسد که نیمه گمشده مان را پیدا کنیم.گاهی نیمه گم شده مان را در یک شخص می بینیم ، گاهی در یک خانه ، گاهی اوقات در مهاجرت ، گاهی اوقات در ازدواج و گاهی اوقات هم در ثروت و  گاهی هم خلق یک اثرما در دوران های مختلف زندگی تلاش های گوناگونی برای رسیدن به این نیمه گمشده  کرده ایم؛ گاهی یک قدم نزدیک تر شده ایم و گاهی نه.گاهی اوقات دست از این تلاش برداشته ایم اما نیرویی که ما را به سمت پیدا کردن نیمه گمشده مان هدایت می‌کند هیچگاه خاموش شدنی نیست و هنوز هم با آرزوهای ریز و درشت به سراغ مان می آید.مساله اینجاست که ما تا آن زمان که نیمه گمشده مان را پیدا نکنیم در رنج خواهیم بود و تنها راه رهایی از این درد و رنج، آن است که خودمان را در میان آمال و آرزوهایمان جستجو کنیم و این را بدانیم که جای دیگری وجود ندارد تا خودمان را پیدا کنیم.پس بهتر است اسب زندگی را زین کنیم و دست از بیراهه رفتن برداریم و نقشه ای شبانه برای رسیدن به آرزوهایمان بکشیم بدون آنکه کسی خبر دار شود و بجای آنکه به دنبال کشف راه هایی باشیم که دیگران رفته اند تصمیم بگیریم در دل شب و از بیراهه به سمت آرزوهایمان حرکت کنیم و مطمئن باشید در میانه راه کسی پیدا خواهد شد تا شما را به سمت آرزوهایتان هدایت کند تا سرانجام خود آرمانی تان را در سرزمین رویاهایتان پیدا کنید.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 19:09:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و اراده</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-zlukjwtrcwec</link>
                <description>اگر بخواهیم ترس و اراده را از نزدیک تر مورد ارزیابی قرار دهیم به این نتیجه خواهیم رسید که ترس و اراده ارتباط معکوسی با یکدیگر دارند. به این معنی که آن زمان که پای ترس به میان می‌آید اراده به کنار رانده می‌شود.این عکس العمل در وجود انسان بیانگر آن است که، سازمانی در انسان وجود دارد که در هنگام ترس اختیار را در دست می‌گیرد و به نوعی حکومت نظامی برقرار می کند تا آن زمان که اوضاع به شرایط عادی برگردد.با یک مثال بهتر می‌توان ابعاد این موضوع را روشن کرد. شهری را در نظر بگیرید که توسط دو نیرو اداره می‌شود و عملا در اختیار دو نیرو قرار دارد یکی شهردار و دیگری فرماندار.آن زمان که اوضاع عادی و روبراه است اختیار شهر در دست شهردار و یا همان اراده است اما آن زمان که وضعیت فوق العاده در شهر بوجود می آید اختیار شهر از شهردار ساقط شده و در دست فرماندار و یا همان ترس قرار می‌گیرد و فرماندار با استفاده از نیروی نظامی‌اش تلاش می کند وضع را به حالت عادی برگرداند.وجود انسان نیز دارای دو نیروی قدرتمند است یکی ترس و دیگری اراده.آن زمان که ما می ترسیم عملا اختیار شهر ما (بخشی از وجود ما که مخصوص عمل است) به کنترل نیرو های ترس در می‌آید و ما نیز گوش به فرمان ترس هستیم تا هر اقدامی که لازم بود را در جهت برقراری امنیت انجام دهیم  و آن زمان که اوضاع به حالت عادی برگشت اختیار شهر در دست اراده قرار می گیرد.اما اتفاقی که می افتد این است که بسیاری از ما اراده لازم برای انجام بسیاری از کارها را نداریم و یا هر زمان می‌خواهیم دست به اقدامی بزنیم ترس بر ما مستولی می‌شود و دست از اقدام می‌کشیم.دلیل این امر این است که شهر وجود ما هنوز هم در تصرف نیروهای ترس است و این بدان معنا است که وضعیت سرزمین وجود ما هنوز به حالت عادی برنگشته است.اگر بخواهیم از نگاه روانکاوانه به این موضوع نگاه کنیم می توان گفت حوادث و اتفاقات ناگوار و حل نشده‌ای در زندگی ما رخ داده است که هنوز حل نشده است و در مجموع امنیت نداریم.ریشه این حوادث می تواند تهدید، تنبیه و یا مجازات باشد.این سه عامل به سیستم عصبی و فیزیولوژیکی ما به شدت آسیب وارد می‌کند بطوریکه برای درمان اینگونه ترس‌ها نیازمند استفاده از خدمات مشاوره روانکاوی هستیم.چرا که این تنها ترس نیست که بر ما مستولی شده است بلکه این اراده است که تا زمانیکه نیروهای امنیتی ترس شهر وجودمان را آزاد نکنند اجازه بیرون آمدن را ندارد.گویی در سرزمین وجود ما تا اطلاع ثانوی حکومت نظامی شده است و ما اجازه زندگی کردن و انجام هیچ اقدامی را نداریم.نکته مهم دیگر آن است که با نیروی اراده نباید به جنگ ترس رفت چرا که هر دوی این نیروها مکمل یکدیگرند و نه مخالف هم.بکار بردن نیروی اراده برای غلبه بر ترس همانند این است که گلبول های سفید، اعضاء بدن را دشمن تشخیص بدهند و به جنگ آنها بروند در این هنگام است که بیماری کل وجود ما را فرا می گیرد.اگر اراده لازم برای انجام کارهای جدید را نداریم بهتر است ابتدا به دنبال ریشه ترس هایمان بگردیم و آنها را پیدا کنیم و وقتی شهرمان را امن کردیم و نیروهای امنیتی ترس به خانه شان رفتند سر و کله اراده هم از راه می‌رسد و می‌توان با تکیه بر بازوان قدرتمندش همچون یک سوپرمن به او تکیه کرد و سخت ترین کارها را انجام داد.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 21:38:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس یا مخاطره تعهد</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-sexrxanmsou7</link>
                <description>برای مقایسه ترس با مخاطره تعهد لازم است کمی بیشتر درباره ترس بدانیم.همانطور که می‌دانید ترس درجات مختلفی دارد به عنوان مثال نگرانی، هراس، وحشت و فوبیا، که همه آنها نوعی ترس محسوب می شوند اما  از عمق و معنای بیشتری برخوردار هستند.به عبارت دیگر هریک از ترس هایی که از آنها نام بردیم بخشی کمتر یا بیشتری از وجود انسان را در بر می‌گیرد اگر بخواهیم نحوه عملکرد ترس را در وجود انسان تشریح کنیم باید بگوییم ترس همانند عفونت است بطوریکه فوبیا کل وجود انسان را درگیر می‌کند.در بین تمام تعاریفی که از ترس می شود ما تنها یک ترس عاقلانه داریم که مورد تایید روانشناسان است، مابقی ترس ها به عنوان یک بیماری روانی شناخته می شوند.اما تشخیص ترسی که من هم اکنون به آن مبتلا هستم آیا یک ترس عاقلانه است یا یک بیماری روانی تقریبا غیر ممکن است چرا که تفاوتی در معنای یک ترس عاقلانه با بیماری روانی نیست و همه آنها می خواهند ما را از یک اقدام مهلک و یا موقعیت خطرناک آگاه کنند.به عبارت دیگر همه ترس ها با خود پیامی به همراه دارند که لازم است این پیام ها رمز گشایی شوند تا به معنای آن پی برد حال میخواهد این ترس یک ترس عاقلانه باشد و یا روانی.به عبارت بهتر دسته بندی کردن ترس ها تاثیری در ماهیت آنها ایجاد نمی کند و تنها این آگاهی را در فرد ایجاد می کند تا از آلودگی خودآگاهی فرد به ترس جلوگیری کند.درباره ترس ها در مقاله دیگری با نام ترس های فیزیولوژیکی به این موضوع خواهیم پرداخت.اما هشدار دیگری شبیه ترس در وجود انسان است به نام مخاطره تعهد که انسان را از افتادن در دام تعهد محافظت می کند. این پیام آن زمان در گوش ما نواخته می شود که می خواهیم تغییری در زندگی مان ایجاد کنیم همانند فرزندی که میخواهد برای ساختن زندگی اش از خانواده جدا شود اما پدر و مادر برای اینکه او را منصرف کنند می ترسانند.اکنون با نوع جدیدی از ترس آشنا شدیم که عملا ما را از پیشرفت و خواستن باز می دارند همانند دیوهایی که میخواهند ما را در هر یک از خوان های زندگی بترسانند.جدای از آنکه بررسی ریشه این اتفاقات شنیدینی و خواندی است اما شناخت این ترس ها از اهمیت زیادی برخوردار است و لازم است پیش از آنکه فورا دست رد به این تصمیم ها بزنیم تا آنجا که امکان دارد به عنوان یک وکیل مدافع به جمع آوری اطلاعات درباره درستی تصیم مان عمل کنیم.آن هم نه برای اینکه حرفی برای گفتن به دیگران داشته باشیم بلکه برای اینکه در برابر ترسی که قرار است آن را بپذیریم آمادگی لازم را داشته باشیم و در انتها با جسارت دست به مخاطره بزنیم.شاید بسیاری از تصمیم هایی که برای تغییر در زندگی مان گرفته ایم تو زرد از آب درآمده باشد و یا برای تغییر زندگی مان بر سر امنیت مان را قمار کرده باشیم اما این لازمه تغییر در زندگی است.ما روزی باید تصمیم بگیریم برای یک زندگی بهتر همه پل های پشت سرمان را خراب کنیم حتی اگر بارها و بارها این کار را کرده ایم و موفق نشده ایم.ما نیامده ایم تا در یک پناهگاه زندگی کنیم تا مبادا دانه ها باران ما را خیس نکند و یا تشنگی در بیابان بی آب و علفی ما را از پا نیاندازد ما اینجا هستیم تا با رنج کشیدن و تحمل سختی، زندگی بهتری برای خودمان بسازیم. اما این بدان معنا نیست که چشم مان را روی همه چیز ببندیم خیر اتفاقا مخاطره تعهد به معنی پذیرش ترس انجام یک کار است. به این معنی که من تمام مخاطرات انجام این کار را می پذیرم و با علم به آن دست به اقدام می زنم. افرادی که دست به مخاطره تعهد می زنند می دانند آن زمان که تصمیم به انجام یک چنین مخاطره ای می گیرند ترس از انجام ان کار تمام وجود آنها را می گیرد مانند زمانی که از شما دعوت می کنند به بالای سن (صحنه نمایش) بروید.اگر شما هم با ترس هایی مواجه هستید که شما را از تغییر در زندگی باز می دارد بدانید تنها راه برای تغییر در زندگی تان پذیرش ترس است.بگذاردی آن ترس تمام وجودتان را فرا بگیرد و مطمئن باشید شما را نخواهد کشت چرا که این ترس همانند ویروس ضعیف شده ای‌ است که به عنوان واکسن وارد بدن شما می‌شود ابتدا چند روزی تب می کنید اما تبدیل به آدم دیگری می شوید.</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 09:13:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدم اعتماد به نفس یا احساس گناه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-yilcf7s0bhig</link>
                <description>اگر از کسانی که از احساس عدم اعتماد به نفس رنج می برند بپرسید دلیل عدم اعتماد به نفس خود را چه می‌دانید اغلب با پاسخ هایی روبرو می شوید که دلیل قانع کننده ای برای یک روانشناس نخواهد بود.دلیل این امر آن است که آنها تقریبا از آنچه که در درون شان می‌گذرد بیخبرند، آنها نمی‌دانند در لایه های زیرین آگاهی آنها چه می‌گذرد. آنها تنها تلاطم امواج سهمگین احساسات را قلب شان احساس می‌کنند که آنها را آزار می‌دهد. گویی مُهری بر لبان آنها زده شده است تا هیچ سخنی از آنچه که در درونشان می‌گذرد بر زبان نیاورند. اما این راز سر به مهر هم هیچگاه برای خودشان فاش نمی‌شود تا بدانند راز این دریای خروشان چیست.اما نکته ای که وجود دارد این است که اغلب انسان ها برای بیان احساس ناخوشایندی که در درونشان هست از واژه عدم اعتماد به نفس استفاده می‌کنند، گویی واژه ای گویاتر از این برای بیان حال خرابشان وجود ندارد.هرچند واژه اعتماد به نفس به احساس فردی شجاع، موفق و فردی که از خودش راضی است اطلاق می‌شود اما بیشتر بیانگر موجودیتی به نام نفس در وجود انسان است که از اطمینان و اعتماد برخوردار است.به عبارت بهتر افرادی که کمتر در مظان اتهام (جایگاه اتهام) قرار گرفته اند و از طرف دیگران کارت زرد دریافت کرده اند اعتماد به نفس بالاتری دارند.اما عمق فاجعه عدم اعتماد به نفس در کسانی دیده می‌شود که در بازی زندگی کارت قرمز دریافت کرده‌اند و به نوعی از زندگی اخراج شده اند. گویی هم اکنون از روی نیمکت، زندگی را تماشا می‌کنند.این افراد به دلیل گرفتن کارت (های) قرمز عملا اعتماد به نفس ندارند و پیش از آنکه در صحنه زندگی کارت قرمز دیگری بگیرند خودشان خودشان را از زمین های بازی اخراج می‌کنند.اگر بخواهیم موضوع را کمی کالبدشکافی کنیم باید بگوییم هر کارت قرمز به معنی ارتکاب یک گناه است. و کسانی که فاقد اعتماد به نفس هستند در حال سوختن در آتش یک گناه هستند.دلیل این امر هم آن است که به نفس آنها فرصتی داده نشده تا در زمین بازی زندگی بازی کنند و خطا کنند و دوباره برخیزند و به بازی ادامه دهند. آنها در اولین لحظات بازی کارت قرمز گرفته و اخراج شده اند.اگر بخواهیم به عواملی اشاره کنیم که در اعتماد به نفس نقش دارند باید بگوییم افرادی که درخانواده هایی زندگی کرده اند که تحت فشار عامل محیطی و یا روانی نبوده اند فرزندانی با اعتماد به نفس بالاتری پرورش داده‌اند.اما خانواده هایی که تحت فشار عوامل روانی و یا بیرونی بوده اند فرزندانی بدون اعتماد به نفس و سرشار از احساس گناه روانه جامعه کرده اند.چرا که به آنها فرصت هیچ کار خطایی داده نشده و همواره با کارت قرمز تهدید شده اند و بارها و بارها به خاطر کوچکترین اشتباهی اخراج شده اند. آنها این فرصت را نداشته اند که با انجام کار اشتباه، خودشان را درک کنند و موجودیتی به نام &quot;نفس&quot; را در وجودشان بشناسند و با آن ارتباط برقرار کنند.اگر بخواهیم موجودیت نفس را در انسان نشان بدهیم باید بگوییم نفس همانند یک دوچرخه است که از ابتدای خلقت در ما ساخته می‌شود و ما همانند کودکانی که دوچرخه سواری بلد نیستیم با این دوچرخه بدنیا می‌آییم. حال اگر بابت هر بار که از روی دوچرخه مان می‌افتیم، تنبیه شویم و دوچرخه مان را از ما بگیرند، ما تا آخر عمر قادر به درک خودمان نخواهیم بود و در آخر با یک احساس ناتوانی شدید به یک زندگی خفت بار ادامه خواهیم داد.اگر از عدم اعتماد به نفس رنج می‌بریم این ما هستیم که می‌بایست علی رغم قرار گرفتن در یک فضای تربیتی اشتباه، خودمان را دریابیم و از بیراهه رفتن، خودمان را نجات دهیم.ما هم اکنون باید بدانیم آنچه باعث می‌شود دوچرخه نفس، از ما گرفته شود احساس گناه است. ما باید بپذیریم اگر از احساس عدم اعتماد به نفس شدید رنج می بریم درگیر احساس گناه هستیم.لذا باید ابتدا خطا کار بودن خودمان را با افتخار بپذیریم و بدانیم ما تا زمانیکه یاد نگیریم چطور سوار دوچرخه نفس مان شویم خطا خواهیم کرد. در نتیجه می بایست دربرابر حملات احساس گناه بایستیم و خودمان را برای یک تجربه دیگر با دوچرخه نفس‌مان، از زمین بلند کنیم و آنقدر تلاش کنیم تا بتوانیم احساس لذت بخش دوچرخه سواری با نفس را که به آن اعتماد به نفس می‌گویند را درک کنیم ....</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 16:05:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم گیری فیزیولوژیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%DA%A9%DB%8C-zfwq8m8ugmmq</link>
                <description>برخلاف آنچه تصور می شود انسان برای انجام هر کاری ابتدا فکر می‌کند و پس از سنجیدن صلاح و مصلحت، دست به اقدام می زند باید گفت: این مغز و یا سیستم فیزولوژی انسان است که پیش از بازشدن پای آگاهی انسان به هر موضوعی بخش بزرگی از تصمیمات را می‌گیرد و نتیجه را مخابره می‌کند.و این انسان است که اغلب تصمیم های گرفته شده توسط سیستم فیزولوژیکی را اجرا می‌کند بطوریکه می‌توان گفت انسان در مواردی جزئی دست رد به سینه تصمیم گیری های فیزیولوژیکی میزند.به عبارت دیگر می‌توان گفت بیشتر از آنکه انسان تابع دانش و قواعد و قوانینِ حاکم بر جهان باشد، تابعی از عملکرد مغز است. به این معنی که در درک، رفتار، گفتار و تصمیم‌گیری های ما رد پای مغز وجود دارد و ما قادر به درک و تصمیم گیری بدون مغز نخواهیم بود.نکته ای که وجود دارد آن است که بخش بزرگی از تصمیم گیری های ما در سطح فیزیولوژیک گرفته می شود و ما نا آگاهانه به آنها عمل می‌کنیم یک مثال معروف برای بیان بخش کوچکی از این عملکرد مغز زمانی است که ما در یک موقعیت نا امن قرار می‌گیریم در این هنگام گوش به زنگ پیام مغز هستیم تا هر زمان دستور فرار را صادر کرد دست به فرار بزنیم. نکته دیگری که لازم بذکر است آن است که تصمیم گیری فیزیولوژیکی ذات عملکرد مغز است و این ما هستیم که می‌بایست تصمیماتی که از کارخانه مغز خارج می شوند را به واحد کنترل کیفیت ببریم و آنها را مورد بررسی قرار دهیم و آنهایی را عملی کنیم که زیر نور آگاهی گرفته باشیم.هرچند این کار تقریبا دشوار است و در اغلب موارد ما برای خلاص شدن از بار احساس ترس و یا گناهی که بر ما مستولی شده تصمیم می‌گیریم به آن تصمیم ها عمل کنیم اما باید با تلاشی آگاهانه تصمیم های فیزیولوژیک را زیر نظر بگیریم.نکته مهم دیگری که باید به آن اشاره کرد چگونگی گرفتن تصمیم های فیزیولوژیک است به این معنی که تصمیم‌های فیزولوژیک یک تصمیم الگوریتمی هستند به این معنی که یک تصمیم آگاهانه نیستند که فکر کنید در پس این تصمیم های فیزیولوژیکی حکمتی نهفته است بلکه تنها از یک مدل پیروی می کنند و نتیجه را برای نجات ما از یک موقعیت ارائه می دهند و این ما هستیم که می بایست درجه اهمیت تصمیم های فیزیولوژیک را تنظیم کنیم و با آن ضرورتی که از طرف مغز مخابره می شوند آنها را اجرا نکنیم و یا اجرا کنیم... ادامه دارد</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 09:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو استراتژی مهم زندگی:مقابله یا فرار؟</title>
                <link>https://virgool.io/@javadpakseresht/%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-x9l4qmancpfk</link>
                <description>انسان از ابتدای خلقت تا کنون با دو استراتژی زندگی کرده است و از پستی بلندی های زندگی عبور کرده تا به اینجا رسیده است و آن دو استراتژی عبارتند از فرار و یا مقابله و یا به عبارتی ابتدایی تر جنگ یا گریز. این استراتژی ها هم اکنون هم تنها گزینه های پیش روی انسان است که یا ناچار به مقابله است و یا فرار.نکته ای که وجود دارد آن است که استراتژی فرار معمولا اولین گزینه انسان است و استراتژی مقابله معمولا توسط افرادی بکار گرفته می شود که قوه منطق در آنها بیشتر رشد کرده باشد.اگر بخواهیم آماری از میزان افرادی که از زندگی فرار می کنند و یا افرادی که دست به مقابله می زندد ارائه کنیم باید بگوییم اکثریت مردم در حال فرار از زندگی هستند.این به معنای ترسو بودن انسان نیست بلکه به این معنی است که فرد با مساله ای روبرو شده است که تاب تحمل و یا توانایی حل آن را ندارد پس به ناچار فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد.این عمل (فرار) به وضوح در تصمیم و رفتار بسیاری از افراد قابل مشاهده است هرچند فرد برای تصمیمی که گرفته دلایلی به ظاهر منطقی ارائه کند.به عنوان مثال اگر از دیگران درباره برنامه ها و اهدافشان بپرسیم هیچ کس نیست که به شما بگوید هیچ برنامه ای برای زندگی اش ندارد.اما نکته مهم اینجاست که اغلب ما نه تنها برای رسیدن به اهدافمان هیچ تلاشی نمی کنیم بلکه از حرکت به سوی اهدافمان وحشت هم داریم چرا که رفتن به سوی اهدافمان را کاری مبهم و ترسناک می دانیم.در نتیجه ترجیح می‌دهیم در وضعیتی که هم اکنون در آن قرار داریم بمانیم و دست به اقدامی نزنیم که وضعیت موجود را بدتر از آنی که هست کند.نتیجه این نوشتار آنکه برای اینکه در دام فرار نیافتیم و بجای حل مسائل زندگی دست به فرار نزنیم بهتر است در مقابله با هر وضعیتی ابتدا تصمیم بگیریم که بجای فرار، مقابله را انتخاب کنیم هرچند که بواسطه این تصمیم در موقعیت دشوار و یا خطرناکی قرار می‌گیریم...</description>
                <category>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</category>
                <author>جواد پاک سرشت | Javad Pakseresht</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 21:53:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>