<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جای پا جویان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jayePAjooyan</link>
        <description>Http:\\t.me\jayePAjooyan</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:42:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/468685/avatar/HOEirj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جای پا جویان</title>
            <link>https://virgool.io/@jayePAjooyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نرفته راه</title>
                <link>https://virgool.io/@jayePAjooyan/%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-ag90mid10uvm</link>
                <description>عزاداری ایران باستان آدمها تک تک از راه میرسند، صداهایی می شنوند و تلاش می کنند، هم آهنگ، اونها را بزرگ و بزرگتر کنند. حرفی نمی زنند، اما بدنشان را به کار بستند. این بی کلامی، این قیام بدن ها، این هم آهنگی سیاه پوش که پیوسته، بزرگ و بزرگ تر میشه و همه در شکل‌گیری اش شریک می شوند شبیه یک نمایش نیست، شبیه یک ارکستر نیست، چشم ها برای تماشایش کافی نیستند، هم درک و هم بقایش در گرو همراه شدن آدمها با آن است.مداحی و سینه زنی وقتی به اوج خودش میرسه که قلب، صدا و بدن فرد هماهنگ بشه با قلب، صدا و بدن دیگران. تلاش آدم هاست برای یکی بودن.هویت جمعی، نظریه ای نیست، فعالیته.  و سینه زنی، فعالیتی غریب، خشمی در دل دارد و بغضی در گلو. گوم گوم گوم، آهنگی رازآمیز که انگار، آمدنی را وعده می دهد.این رسانه ی هَمْ_سَهم شده در زمانه ی شکست نظریه های سنتی، آرامگاهیست برای بازگشتن به ما، وعده ایست برای آینده ای که خیال کرده بودیم ساخته ایمش.ما، هنوز دچار لکنت است، داغ دل، ناتوان از گفتن، بر سینه می کوبد، انگار که نرفته راهی را بازگشته باشند. </description>
                <category>جای پا جویان</category>
                <author>جای پا جویان</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 18:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسراف و سلطه</title>
                <link>https://virgool.io/@jayePAjooyan/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%87-zdmk8zq8aqf1</link>
                <description>اسراف و سلطهماشین اول گفت نه، دومی هم، سومی یک بوق زد و عصبانی، پسر را عقب فرستاد. شیشه-شور در دستش آویزان شد. بی خیال بقیه، بین ماشینها گشتی زد. چهارراه کارگر-فکوری، دم ظهر، نامرد شده بود و همه، پول خردهاشان را می خواستند. نیمه ی خرداد و آسفالت ها داغ. از آن وقتهایی که تیزی آفتاب سر را درد می آورد. پسر، چند ماشینی را رد کرد و دست به شیشه ی هیچ کدام نبرد، اما بعد در یک لحظه، همه ی نسبت ها را تغییر داد. آبپاش را به سمت شیشه های اتوبوس گرفت و شروع کرد به دستمال کشیدن، قدش نمی رسید، شیشه ها نصفه خیس می شدند و سیاهی به دستمال می ماند اما ادامه داد. برای مسافران اتوبوس دست تکان می داد و شیشه پاک می کرد، راننده، اصلا نفهمید چه خبر است و هیچ کس دست در جیب نبرد، اما او کاملا جدی کارش را ادامه داد، تا سبز شدن چراغ. چند لحظه ی قبل، کودک کاری بود که احتمالا به ضرب و زور پدر، درس را رها کرده و سر چهارراه شیشه پاک می کند، بناست دل ما برایش بسوزد و از سر لطف، اسکناس مچاله ای به او ببخشیم و حالا همه چیز معکوس، او بود که بی تمنا، اسراف می کرد، از کار خود به ما می بخشید و بی نیازی اش را به رخ می کشید.کانت باور داشت، سعادت، حالتی از موجود است که در آن همه چیز به میل و اراده ش انجام گیرد. چنین موجودی در طبیعت پیدا نمی شود اما تمایل ما هم به این حال، وقفه ندارد، همه می خواهیم خدا شویم. انگار خوشبختی در سلطه ای نامحدود نهفته است. تبادل به قصد کسب سود، هر دو سوی معامله را محدود در کسبشان می کند. آنها آزاد نیستند، میبخشند تا به دست آورند.خورشید چنین نیست. شاید بتوانیم درصدی از سخاوت آن را معقول کنیم به واسطه ی فراهم آوری امکان حیات برای انسان و حیوانات. اما با آن همه گرمای همجوشی که در سراسر کائنات محو می شود چه باید کرد. خورشید یک اسراف مداوم است، بیهوده می تابد، با یا بی حضور انسان.بیهودگی، محدود به طبیعت نیست. در تورات می خوانیم: موسی دید که یهود، عنان گسیخته اند، پس گفت ‌«یهوه فرمان میدهد هرکس شمشیر خویش بیرون آورده، برادر، دوست و همسایه خود را بکشد» و آن روز قریب به سه هزار نفر از قوم کشته شدند. مجازاتی برای یهودیانی که گوساله پرستیده و بعد توبه نموده بودند. سلطه بر یهودیان عنان گسیخته، این چنین ممکن می شود با اسراف در جانهای مومنین، با بی عقلی. عدد و کیفیت ایمان ایشان برای یهوه مهم نیست حتی اگر آنقدر بیگمان باشند که به فرمان موسی، دست به قتل برادر زنند، باز هم باید فدا شوند.کنار همه ی شقاوت، جهل و بیهودگی ای که در اسراف، ظاهر می شود، باتای نوری دیده است. مثال پسر را به یاد بیاوریم. او با اسراف خود لحظه ای همه ی نسبتها با دیگران را تغییر داد. در آن حال، بنده ای نبود که آرزوی ارباب شدن داشته باشد. انسانی خارج از چارچوب ارباب و بنده ظاهر شده بود که بازی را از نو می خواست. کاملا نو، بی تکرار قواعد پیشین.چاره ی خروج از سرمایه داری نزد باتای، پدید آوردن امکان اسراف برای همگان است، حالتی که همه بتوانند افراطی، ببخشند و سود را رها کنند. این دیگر همان توصیه ی همیشگی به تقوی نیست اما حرص هم نیست. افراط به معنای کنش بی فایده ایست که سلطه بر سرنوشت خویش را نمایان می کند. وقتی چنین امکانی برای همه فراهم نباشد، سرمایه، آن را در معدود انسانهایی محدود میکند و فجایع، ظاهر می شوند. بمب های هسته ای، نمونه ای کامل از افراط ند. دکمه ای فشرده می شود و صد هزار تن در هیروشیما، چون برگ خزان، سوخته بر زمین میریزند. بِلو اُریجین، نمونه ی دیگرست، تجربه ی فضانوردی برای مرفهین. بحران محیط زیست و هزاران افتضاح افراطی دیگر بشر بر پایه ی سلب و تجمیع افراطهای فردی ای رخ داده ند که از خودبیگانه در اراده ی سرمایه‌دار متمرکز گشته است. ----------------متاثر از تفسیر هابرماس بر باتای</description>
                <category>جای پا جویان</category>
                <author>جای پا جویان</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 23:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمران، یک مساله</title>
                <link>https://virgool.io/@jayePAjooyan/%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-komvgahy8bqk</link>
                <description>«چمران، تمرینهایی حرفه ای داشت، برای کم خوابیدن.» صادق طباطبایی، این را با برقی در چشمهایش، تعریف می کرد. بعد، پُکی به سیگار زد و ادامه داد: به من هم یاد داده بود.چمران، حتی برای خود انقلابیون هم اسطوره است. از همه بیشتر جنگیده، از همه بیشتر خوانده و در فهرست فداکاری‌هایش برای مبارزه، تنها، جای جانش خالی مانده بود.برای چمران، مساله ها، یکی دو تا نیستند. او بین وطن و هجرت، خانواده و مبارزه، آسودگی و ناامنی یا حتی قلم مو و کلاشینکف، انتخاب های پرچالشی داشته و ممکن نیست بدون زخم از هر یک خلاص شده باشد.وقتی در لبنان می جنگید، فرزندش، جمال، در آمریکا جان می دهد. وقتی به کودکان، جمع و تفریق، می آموخت، مدرک فیزیک پلاسمایش خاک می خورد و وقتی با آر پی جی، تانک دشمن می زد، قریحه ی هنری اش، پنهان بود. نقل است وقتی خانواده اش، برای بازگشت به آمریکا او را ترک می کردند تا فرودگاه، یکسره می گریست.او چه طور تصميم می گیرد. اما و اگرهای آینده، حسرت های گذشته و آرزوهای حاصل نشده را معلق می کند و پیش می رود؟ با عرفان، اسلام و ایدئولوژی؟ این ها پاسخ های ناقصی اند چون فرایند را برای ما آشکار نمی کنند و سوال را هم جدی نگرفته اند. مساله را همانطور می بینند که مثلا در مورد بن لادن. اما چمران، دانشمندیست که تا سی و پنج سالگی مشغول پرداختن به عالم از نظرگاه علمی بوده و همواره این بینش را با خود تکرار و تمرین کرده است؛  «باید در پی جهت رخداد پدیده ها بود.» او با استواری بر این نگاه تا استخدام در آزمایشگاه بل پیش می رود. پرسش اینجاست که چطور تبدیل به چریک آزادیبخش فلسطین می شود تا کاری کند که همه ی دولت های عربی نتوانستند. در این تصمیم گیری برخلاف همه ی عمر علمی چمران، جستجو برای جهت کافی، دیده نمی شود. این کار برای یک روشنفکر، طلبه، نویسنده یا هنرمند کار دشواری نیست اما برای یک مرد علمی، سخت ترین تصمیم و به معنای رها کردن نظرگاه طبیعی به عالم است. او باید راهی برای متوقف کردن این پی گیری مداوم یافته باشد؛ اما چه راهی؟ بخشی از پاسخ، شاید نزد شوپنهاور باشد. چمران اهل هنر است. نقاشی، عکاسی، مجسمه سازی و گاهی شعر. هنر یکی از دو عاملی است که می تواند جستجو برای جهت کافی را متوقف نماید و به این طریق انسان را از بندگی خواست برهاند. هنرمند در خلق یا فهم اثر هنری به دنبال دلایل نمی گردد. عوامل تغییر رخداد پدیده ها را رها می کند و تنها شهودش را جدی می گیرد. چمران، آثاری دارد که به لحاظ هنری چندان ارزشمند نیستند. نوشته هایی که مارش نظامی دارند و آثار دستی که همگی ایدئولوژیک اند. اما این آثار نشان می دهند او برخلاف همه ی چریک ها و روحانیون زمانه اش از نظرگاهی هنری بهره مند است. در مورد چمران گفته شده که، تمایز مدرن و سنتی برای او بی معنا بود. اگر سختگیریهای فلسفی را برای فهم این جمله رها کنیم و مدرن و سنتی را هم افق با افواه عامه بفهمیم. می‌شود دید که در چمران، موهبت هنری، آن دو نظرگاه را همعنان کرده و اثری هنری و بسیار مهم بر جا گذاشته؛ زندگی چمران.     </description>
                <category>جای پا جویان</category>
                <author>جای پا جویان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 00:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت، برف ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@jayePAjooyan/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-iijkewqseki0</link>
                <description>دیوارهای اوین از خوابگاه بهشتییقه ی معلم دینی ها را می گرفتیم و می گفتیمیعنی بعدش چی میشه؟بهشت، ابدیت بود. نه فقط یک ناتمام زمانی، یک کمال بی نیاز از هر تلاشی.بدون مساله. همه چیز در نهایت خودش. متعالی در بهترین وجه.و بعد ذهن ما درجا می زد که اگر همه چیز در نهایت کمال خودش باشد، ما چرا باید باشیم؟ کارمان چیست؟ ول بچرخیم و همین. برای بهشت، اضافه بودیم. با همه ی حوری ها، مشروبات و عسل هایش. لذت تا ابد، بیفایده بود. آنقدر که حتی از پس راضی کردن ما ده، دوازده ساله ها هم بر نمی آمد. ابدیت بنا بود معنابخش زندگی باشد، اما پرسش پوچی را جلو می انداخت و می پرسیدیم: پس یعنی بعدش چی میشه؟بهشت؛ دریا، کوه و برف نداشت. بدتر از همه، بهشت، حتی بَعدی، هم، ندارد.</description>
                <category>جای پا جویان</category>
                <author>جای پا جویان</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 10:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هَمدودی</title>
                <link>https://virgool.io/@jayePAjooyan/%D9%87%D9%8E%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C-jeyotzm0uf4e</link>
                <description>این بار امیرخانی در چنگ ماست ?. هر بار می گفتیم: استاد! این خود تویی، قهرمانِ من او، ارمیا، بی وتن، پیر کوه رهش، همه بخشی از خود تو اند. می گفت: نه. من خیلی برونگراترم. و راست هم می گفت.اما نیم دانگ پیونگ یانگ، دیگر خود امیرخانی ست وقتی از دستِ دهان-برعکس فرار می کند به سمت آرایشگاه. انگار که ارمیا باز هم، زیر شورت ورزشی، شلوار پوشیده و کنار زمین فوتبال، توپ را جلو می برد برای احیای انقلاب و غلبه بر زمانه. مثل همانجا بی کله و نفهمیدنی. اما این بار برعکس، یک برونگرا وسط درونگراییِ ساختاری. امیرخانیِ نیم دانگ، به همه چیز، سوک ور می کند، پرده ی هر نمایشی را پایین می کشد، تکه می اندازد و زیر میز زند. که چی؟ که آقا بیا حرف بزنیم، از لاک خودتحریمی بیا بیرون، برونگرا شو، اما نمی شود. انسان کره ی شمالی با دیگری حرف نمی زند، مویش را اصلاح نمی کند، چیزی به او نمی فروشد. ولی همراهش، سیگار می کشد، والیبال بازی می کند و دلقک بازی دیگری برای بچه اش را می فهمد.پیونگ یانگی ها از زبان و پول، واهمه دارند نه از دیگری، گذشته ای، آن ها را از رسانه و سرمایه، فراری می دهد. امیرخانی با این ترس، کنار نیامده. اما مجتبی، چرا! سیگاری می گیراند و با مرد ماهیگیر به رودخانه ی یخ زده خیره می شوند. یادآور، فیلم از گوربرگشته، وقتی سرخپوست و دیکاپریو، لال وار، به آسمان خیره می شوند و زبان بیرون می آورند تا نزول برف بر آن را حس کنند.از داخل کره ی شمالی خبر نداریم ولی چه روایتی موثق تر از امیرخانی. تصویر کتاب، مانند شنیده هاست بدون پاسخ به اصلی ترین سوال. کره ی شمالی، تفاوت و در کنارش، حرص را سرکوب کرده. این، قطعا مطلوب امیرخانی نیست، او تفاوت می خواهد، به رشد نخبگانی می اندیشد، به سمپاد، اما نمی داند با حرص چه باید کرد.برای همین، همیشه به عرفان میزند. قِیدار عارف شد، ارمیا، بیوتن، رهِش، همه عارف دارند. انقلابیِ امیرخانی، عارف می شود و انقلابیِ پیونگ یانگ، خودتحریمِ درونگرا.مجتبی و ماهیگیر، سیگار یک درد، دود می کنند.</description>
                <category>جای پا جویان</category>
                <author>جای پا جویان</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 10:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>