<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد جلوانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jelvany</link>
        <description>در حال و هوای فرهنگ، ادبیات، معرفی و نقد کتاب.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:03:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4117/avatar/8QswaP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد جلوانی</title>
            <link>https://virgool.io/@jelvany</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگیری سریع</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-uh6gb966dcwh</link>
                <description>حتماً شما هم به این مسئله وقوف داریدکه انسان‌های امروز دیگر خیلی حال و حوصله ندارند.عجله دارند.سرعت زندگی بالا رفته است استو انسان‌ها می‌خواهند هر اتفاقی در سریع‌ترین زمان ممکن بیفتند.در زمان‌های قدیم برای این که کسی علم بیاموزدلازم بود روزهای بسیار پیش یک استاد زانو بزندتا یک کتاب آموزشی را کلمه به کلمه بخواند و بیاموزد.گاه لازم بود شهرهای مختلف را درنورددتا استاد مناسب خود را پیدا کنداما در روزگار ما آموزش‌های مختلفبا اساتید گوناگون و متنوعدر فضای مجازی در دسترس است.شاید برای تحصیل مدرک لازم باشدشخصی به دانشگاه برودو با پاس کردن واحدهای درسی مدرکی دریافت کنداما در جهان واقعو علوم کاربردینیازی به صرف این همه وقت نیست.گاهی در برخی از کانال‌های مجازی می‌بینم که سلسله دروس یکی از اساتید سنتی را قرار داده‌اند.و آن استاد مثلاً در طی دویست و هشتاد و هفت جلسهبه شرح فلان کتابیا آموزش فلان موضوع پرداخته است.با خودم فکر می‌کنم این استاد و شاگردانش واقعاً چه حوصله‌ای داشته‌اندو چقدر وقت.آیا واقعاً کار و زندگی نداشته‌اند؟حدود سیصد جلسه بنشینی و در مورد یک موضوع بحث کنییا یک کتاب را مرور کنیو شرح دهیو تازه بعدش سراغ موضوع دیگری بروی.نمی‌خواهم قضاوت کنم.شاید بعضی از علوم چنین روشی را می‌طلبنداما فکر می‌کنم دوره‌ی این کارها گذشته باشد.نمونه‌اش کلاس برخطی که خودم دی‌شب در آن شرکت کردم.استاد سخنرانمی‌خواست روش افزایش درآمد تا سیصد درصد را یاد بدهد.آن هم در زندگی کارمندیو در وقت اضافه.کل این کلاس یک ساعت بود.استاد در طی این کلاس بارها گفت می‌دانم که وقت ندارید.شما باید برای توسعه‌ی کارتان تولید محتوا کنید،تبلیغات کنیدو ... .اما نگران نباشیداگر هیچ کدام از این کارها را بلد نیستیدو حتی وقت انجامش را هم نداریدبا استفاده از هوش مصنوعی در عرض چند دقیقه خواهید توانست انجام دهید.در ضمن کلاس هم خودش یک باربا استفاده از چت جی پی تی یک مقاله تولید کرد.گفت به همین راحتی است.نگران چیزی نباشید.آریانسان امروز ما حوصله‌ی صرف بیشتر از چند دقیقه‌ی عمر خود در راه یادگیری را ندارد.هر چند همین انسان ممکن است برای تفریح‌های روزمره‌ی خودمثل تماشای سریالو بازیو رفتن به پارک و قلیان کشیدن و ...ساعت‌ها صرف کندو اصلاً ککش هم نگزدکه این عمر من استو من وقت ندارم و ... .همان کلاس آنلاین که گفتم اگر بیش از یک ساعت طول می‌کشیدمطمئناً تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان &quot;لفت&quot; می‌دادند.همه خواهان آن بودند که استاد لُبّ مطلب را بگوید و تمام.چهار تا تکنیک است دیگر.بگو و خلاصمان کن.چرا انقدر لفتش می‌دهی.هر چند استاد حرفه‌ای‌تر از اینها بودو در پایان کلاس گفت من اصول را گفتم اما اگر می‌خواهید خوب یاد بگیریدباید در دوره‌های تخصصی شرکت کنیدتا تک تک سرفصل‌ها را مرور کنیم.من فکر می‌کنم شاید حدود ده درصد از شرکت‌کنندگان وارد کلاس اصلی شوند.خود استاد هم می‌دانست.حتی تعداد شرکت کنندگان در آن کلاس یک ساعته همبا این که رایگان بودو استاد هم در کار خودش خبره و شاید مشهور بودخیلی زیاد نبود.استاد به شرکت‌کنندگان در همان کلاس یک ساعته‌ی برخط تبریک گفت.برای چه؟چون اکثریت قریب به اتفاق مردم جامعه در همان کلاس هم شرکت نمی‌کنندو حتی از روی کنجکاویدر همان حد هم به آموزش روی نمی‌آورند.با این که خیلی هم مشتاق این هستندکه درآمدشان سیصد درصد افزایش داشته باشد.چرا؟چون کسی حوصله‌ی یادگیری ندارد.نهایتاً بخواهد از همین وب‌گردی‌ها و چرخ زدن در فضای مجازیمثل تلگرام و اینستاگرامبا آموزش‌های لحظه‌ایچیزی یاد بگیردکه مطمئناً اتقان و عمق لازم را نخواهد داشت.آریاین که می‌گوییمدر دنیای امروز کسی وقت نداردافسانه‌ای بیش نیست.چرا که هدر دادن وقت به وفور در مردم جامعه دیده می‌شود.درستش این استکه کسی حوصله ندارد.به ویژه حوصله‌ی یادگیری.این که چرا انسان امروزی این طور شده استدلایل متعددی داردکه فکر کنم مهم‌ترینش وجود همین فضای مجازی پر رنگ و لعاب و معتادکننده است.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 07:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لزوم داشتن سلیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-n3eimwzqdau1</link>
                <description>استفاده از هر چیزی در زندگی روزمرهعلاوه بر نیاز به شناخت نسبت به آن چیز-چیز را به عنوان یک اسم عام که شامل موارد متعددیاز اشیا تا رفتارها و حتی افکار می‌شود، به کار می‌برمهر چند تمرکزم بیشتر روی اشیا است-و نحوه‌ی استفاده از آننیاز به داشتن مقداری سلیقه در استفاده از آن هم دارد.قضیه را خیلی پیچیده نمی‌کنم و با مثال توضیح می‌دهم.شما درخانه‌ای زندگی می‌کنید.علاوه بر دانستن این که چگونه از خانه‌تان استفاده کنید که بهترین بهره را برده باشیدو سلامتی و رفاه خود را در آن تأمین کنیددر انتخاب وسایل مورد استفاده و رنگ و چیدمان آنها سلیقه به خرج می‌دهید.در انتخاب خودرو، لباس و دیگر چیزها هم همینطور.بعضی چیزها خیلی رو و در معرض دید هستندو در صورت فقدان سلیقه در استفاده از آنهاسریع به چشم می‌آیندولی بعضی چیزهای دیگر کمتر این حالت را درند.به هر حال ما مدام در حال انتخاب چیزها، حالت‌ها و رفتارهای خودمان هستیمو دائماً باید سلیقه به خرج دهیم.داشتن سلیقه به معنای زیاد خرج کردن نیست. گاهی سادگی نهایت سلیقه است.اما این سلیقه چیست؟آیا این که من بنا بر ذوق شخصی خود به انتخاب دست بزنمنشان سلیقه‌ی من استو با این توجیه هر نوع انتخابی می‌توانم داشته باشم؟یعنی هر نوع انتخابی داشته باشمصرفاً بنا بر این که دلم خواسته استموجّه است؟پاسخ قطعاً منفی است.چرا که ما در یک جامعه زندگی می‌کنیم.جامعه برای برقرار ماندن منطق و اصولی دارد.انتخاب‌های ما هم ریشه در فرهنگ ما دارد.جامعه دارای فرهنگی است که باید اصول آن مراعات شود.ثانیاً ممکن است انسان، خودخواه و تنبل و دارای صفات ناپسند دیگری هم باشدو اگر صرفاً به آن چه دلش می‌خواهد بسنده کندممکن است حقوق دیگران را پایمال کند.مثلاً دیر به دیر حمام برودو بوی بدنشو لباس نامناسب و کثیفش دیگران را آزار دهدولی برای خودش بسیار خوشایند باشد.با این توجیه که این جوری راحت‌ترم،سلیقه‌ی من این است و به دیگران ربطی ندارد.معلوم است که این نوع رفتار درست نیستچون باعث آزار دیگران می‌شود.شاید پنداشته شوددر حیطه‌ی امور شخصی تا جایی که موجبات ناخوشایندی دیگران فراهم نشودهر کس هر طوری می‌تواند رفتار کند.مثلاً در خانه‌ی خود زیرپوش پاره بپوشدیا خانه‌اش را تمیز نکند و ... .اما با کمی تأمل معلوم می‌شود که این حالت نیز باید اصلاح شودچرا که هر چند کسی مستقیماً با این رفتار شخص ارتباط و برخورد ندارداما این نوع انتخاب عملاً روی سلیقه و رفتار بیرونی شخص هم اثر می‌گذاردو به رفتار جمعی سرایت می‌کند.در گفتمان فعلی جامعه‌ی ما- هر چند این مسئله روز به روز دارد کم‌رنگ‌تر می‌شود-اصالت با کارکرد است.یعنی من ماشینی می‌خرم که خوب کار کند.خانه‌ای تهیه می‌کنم که بهترین استفاده را با کمترین هزینه برایم داشته باشد.لباسی که در نسبت قیمت و کیفیت به صرفه‌تر باشدو ... .در این میان به علل مختلفاز جمله کم بودن گزینه‌های قابل انتخابسلیقه فدا می‌شود.اما علاوه بر کم بودن گزینه‌ها و اجبار در انتخاب و ...یک مورد دیگر هم در این بی‌سلیقگی مؤثر استو آن پرورش نیافتن سلیقه است.در زمان تحصیل و بعد از آن به ندرت سلیقه‌ی ما را پرورش داده‌اند.نه تنها آموزش و پرورش سلیقه‌ی ما را پرورش نداده استکه اگر کسی خوش سلیقه بوده و می‌خواسته استذوق و سلیقه‌ی شخصی‌اش را پرورش دهدمنبع و مرجعی برای یادگیری نداشته است.این مسئله همان طور که اول بحث گفتمشامل چیزهای مختلفی می‌شود.از نوع لباس پوشیدن و حرف زدن بگیر تامرتب کردن روی میز کار و شکل غذا خوردن و انتخاب عطر و ... .مسلماً در طول زندگی خود و تحت تأثیر فرهنگ و اطرافیان و آموزش‌های غیررسمی چیزهایی یاد گرفته‌ایمو بر اساس آنها سلیقه‌ای پیدا کرده‌ایماما این کفایت نمی‌کند.ما به صورت روزمره در جامعه‌ی خود شاهد بی‌سلیقگی‌های متعدد هستیم.انباشت این بی‌سلیقگی‌ها اعصاب ما را به هم می‌ریزد.تمرکز ما را کم می‌کندو حتی باعث ناکارآمدی ما می‌شود.فضای شهری ما آشفته و بی‌سلیقه است.نوع پوشش، بو و رنگ‌های اطراف ما بی‌سلیقه و آشفته است.نشان فرهیختگی، ذوق‌ورزی و اعمال سلیقه در زندگی روزمره‌ی ما خیلی کم دیده می‌شود.دوری ما از هنر نیز به این مسئله امن می‌زندو بدترش می‌کند.اما حال چه باید کرد؟مسلماً اولین قدم این است که از خودمان شروع کنیم.سعی کنیم سلیقه داشتن را بیاموزیم.فرهیخته‌تر رفتار کنیم.هنر را به زندگی روزمره‌ی خود تسرّی دهیم.اکتفا به کارکرد ظاهری نکنیم و به ذوق زیبایی‌شناسانه‌ی خود هم اهمیت بدهیم.منابعی که ذهن و روح ما را پرورش می‌دهند تا انتخاب‌های بهتری داشته باشیمپیدا کنیمو به خودمان آموزش دهیم.یاد بگیریم که باسلیقه‌تر باشیم.یاد بگیریم که با انتخاب‌های خود دنیای اطراف‌مان را زیباتر کنیم.و در مرحله‌ی بعداگر امکانش را داریماین را به دیگران هم یاد بدهیم.در مرحله‌ی بعد اعمال سلیقه‌ی درست و سالم در عرصه‌ی عمومی را مطالبه کنیم.از مسئولان بخواهیم که برای ما شهری زیباتر، مدرسه‌ای زیباتر، فضاهای عمومی زیباتر و ... ایجاد کنند.درست است که بعضی از ابعاد این مسئله به پاکیزگی برمی‌گردداما بعضی دیگر صرفاً نشأت گرفته از سلیقه‌ی درست است.تأثیر سلیقه را در داشتن جامعه‌ای بهتر دست کم نگیریم.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 07:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر من شهردار بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-bl1irx06t2yu</link>
                <description>خیلی وقت پیش نامه‌ای از سوی شهردار محترم شهرم به دستمون رسیدکه خواسته بوداگه طرح شاخص و ویژه‌ای به ذهنمون می‌رسه که شهرداری بتونهدر طی مدیریت این شهردار اجرا بکنهاعلام کنیم.احتمالاً علت ارسال این نامه این بودکه فعالیت‌های معمولی و مرسوم  (روتین)در پایان دوره‌ی این شهردارنتونه افکار عمومی را اقناع کنهو شاخصی در اذهان عمومی برای به یاد ماندن زحمات ایشون باشه.خوب ما یه فکرایی کردیمو یه چیزهایی هم نوشتیمو فرستادیم.چند تا کار بزرگ که بتونه چشم‌ها و نظرها را به سمت خودش جلب کنه.اما من هیچ وقت قانع نشدمو در لایه‌های زیرین مغزمانگار این موضوع همیشه وول می‌خورد.واقعاً یه شهردار چه کاری می‌تونه بکنهکه سال‌های سال بعدشمردم اون شهر بگن:دمش گرم،عجب شهرداری بود،یادته فلان کار را کرد؟گاه گاهی درباره‌ی شهردارهای قبلی از این چیزها شنیده می‌شه.مثلاً احداث اتوبان‌های شهری،پارک‌ها و پردیس‌ها،گل‌کاری‌های فراوونو از این قبیل.باز هم به نظر من چنین کارهایی را نمی‌شه به عنوان شاخص و به یادماندنی دونست.چرا که این کارها وظایف اون شهردارها بودهو اگر نمی‌کردند به وظایف خودشون عمل نکرده بودند.پس تکلیف چیه؟من یه شهردارم که می‌خوام یادم و اسمم برای همیشه توی این شهرو روی زبون مردم این شهربه خوبی ذکر بشه.یه روز یه چیزی به ذهنم رسید.همه‌ی شهردارهایی که می‌شناختمافراد زحمت‌کشی بودنو در حد خودشون تلاش‌هایی برای شهرشون کرده بودنداما صرف ارائه خدمات برای این که در ذهن بمونهکافی نیست.مردم نیاز دارند این خدمات همراه با احترام به اونها تقدیم بشه.مغازه‌ای را در نظر بگیریدکه اجناس خوب ودر عین حال ارزونی در اختیار مشتریاش می‌ذاره.اما ارائه‌ی اونها همراه با اخلاق بدفرایند نامنظم و اعصاب خورد کن هست.فکر می‌کنم مشتری‌ها-اگر مجبور نباشند-عطای اون مغازه را لقاش می‌بخشند.مثالش همون حکایتیه که سعدی در گلستان نقل کرده.مبر حاجت به نزدیک ترش روی ...من فکر می‌کنم ارائه‌ی خدمات در شهرداری‌هادر حال حاضربا اون احترام ویژه به مخاطب همراه نیست.برای همین هم هستکه معمولاً در نظرسنجی‌ها شهرداری‌ها جزو سازمان‌های غیرمحبوب حساب می‌شن.حالا من چی به ذهنم رسید؟تو فکر خودم یه عده نوجوون را در نظر گرفتم.چرا نوجوون؟چون اینها عمر بیشتری می‌کنند و خاطره‌ی زمان این شهردار را تا زمان‌های دورتری تازه نگه می‌دارن.این عده نوجوون قراره یک سری خدمات از شهرداری بگیرن.چه خدمتی می‌تونه انقادر برای اونها دل‌انگیز باشهکه یه عمر اون را برای دیگران نقل کنند؟ساخت پارک و اتوبان و ...یا یه کاری که احساس کننبهشون یه شخصیت ویژه داده شدهو اونها به عنوان یک آدم قابل احترام دیده شدن؟شاید این چیزی که به ذهن من رسیدیه فانتزی باشه که از لحاظ اجرایی چندان قابل باور نباشهاما به هر حال می‌نویسمش.شاید یه روز هم انجام شد.یه نوجوون دبیرستانی را در نظر بگیرید.تازه داره جایگاه خودش را در جهان و دنیای اطرافش پیدا می‌کنه.سرشار از انرژیهو دوست داره از بهترین چیزهایی که در دنیا هست بهره ببره.دوست داره دیده بشهو با اون مثل یک آدم خاص و ویژه و تک برخورد بشه.مثل یک شاهزاده.یعنی نه تنها از امکانات خاص بهره‌مند بشهکه ارائه‌اون امکانات بهش هم همراه با تشریفات فوق العاده باشه.یعنی شما خیلی بر ما منت می‌ذاریدکه تشریف آوردنو ما می‌تونیم این خدمات را بهتون ارائه بدیم.یه مجموعه‌ی تفریحی را در نظر بگیریدکه دارای هتل، رستوران، سالن سینما و تئاتر، کتابخانه، استخر، شهربازی و خیلی بخش‌های دیگه هستکه به صورت کاملاً لوکس ساخته شدهبه صورتی که برق از کلّه‌ی بیننده می‌پرونه.ارائه خدمات هم در این مجموعه کاملاً رایگانه.من همیشه لوکس‌ترین چیزی که می‌تونم در ذهنم بیارمیکی از این ساحل‌ها یا استخرهاس که دور تا دورش نخل‌های بلند داره.نیمکت‌هایی دورش چیده شدهو افراد روشون دراز کشیدنو دارن نوشیدنی‌شون را با نی می‌خورند.فکر نکنید اینجا خارجه. این عکس مال یه هتل توی کیشه.فکر کنید هر دانش آموز این امکان را داشته باشه در طول تحصیلش فقط یک روز به یاد موندنی را به صورت رایگانتوی این مجموعه بگذرونه.واقعاً مثل یک شاهزاده.استخر برهنمایش ببینهیک ناهار ویژه بخورهو شب را در یک اتاق لاکچری بگذورنهو خلاصه هر چی عشق و حال سالم و حلال هستدر اون یک روز تجربه کنه.در عین حال همه هم جلوش دولّا و راست بشنو به ااین که چنین امکانی نصیبشون شده که افتخار کنند.فکر می‌کنیدآیا خاطره‌ی چنین روزی هیچ وقت از ذهن این نوجوون پاک می‌شه.حتی اگه صد سالش هم بشهتجربه‌ی اون روز را با خودش همه جا می‌بره و برای همه میگه.شاید فکر کنید این یه فانتزی خیلی گرونه که امکان اجرایی شدنش نیست.ولی من به شما قول می‌دم این طوری نباشه.چرا که با توجه به پول‌هایی که می‌دونم هر روز در اثر ندانم به کاری‌ها داره هدر می‌رهو این که ساخت این مجموعه فقط یک بار هزینه می‌خواد و بقیه‌اش فقط خدمات روزمره هستخیلی گرون تموم نمی‌شه.شهرداری می‌تونه با تعاملی که با آموزش و پرورش می‌کنه طوری برنامه‌ریزی کنهکه هر دانش‌آموز در طی دوران دبیرستانشیک روز شانس استفاده از این موقعیت را داشته باشه.طبق یک براورد دم دستی در شهر ما در این مقطع حدود شصت یا هفتاد هزار دانش آموز داریم.اگر دوره‌ی دوم دبیرستان را که سه سال هست ضرب در سیصد و شصت و پنج روز بکنیممی‌شههزار و نود و پنج روز.اگر هفتاد هزار را تقسیم بر هزار و نود پنج بکینم عددی حدود شصت و چهار به دست می‌آد.یعنی ما در هر روز فقط کافیه به شصت و چهار نفر خدمات بدیم.به اندازه‌ی جمعیت دو یا سه کلاس.می‌بینید که رقم سنگینی نیستو حجم کار بالای هم نمی‌طلبه.اما در عین حال لحظاتی که در طی اون ساخته می‌شهسال‌های سال می‌تونه همراه اون آدم باشه.این اتفاق فقط محدود به یه خاطره نمی‌شه.ما به اون &quot;انسان&quot; می‌فهمونیم که برامون ارزشمنده.که دوستش داریم.کهاون یه شخصی ویژه و &quot;یونیک&quot; هست.که اون لایق بهترین‌هاست.بهش امید به زندگی می‌دیم.بهش اعتماد به نفس می‌دیم.جایگاهش را بالا می‌بریمو ناخودآگاه بهش القا می‌کنیمکه سطح خودش را باید در چه حدی ببینهو برای رسیدن تا چه جایگاهی باید تلاش کنه.تو می‌تونی کاری کنیکه دنیایی در این حد و اندازه نصیبت بشه.چون یک بار هم نصیبت شده.برای خودت شخصیت قائل باشتلاش کنپیشرفت کنتا به جایی برسیکه این اتفاق به صورت همیشگی برات رخ بده.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 08:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مواجهه 2- سوغاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-2-%D8%B3%D9%88%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-zchtz3lhlzbs</link>
                <description>به احتمال زیاد برای من هم مانند بسیاری از مردماز همان دوران نوزادیدوست و آشنا و فامیلسوغاتی‌هایی آورده‌اندکه چیز زیادی از آنها در خاطرم نمانده است.اما اولین سوغاتی منکه در ذهنم مانده و برایم چالشی هم ایجاد کرده استسوغاتی پدربزرگم-پدرِ مادرم-از رفتن به مراسم حج واجب در سال‌های دهه شصت است.راستش اصلاً یادم نیست سوغاتی برایم چه آورده بودند.موضوع به خیلی سال پیش برمی‌گردد.زمان مکه رفتن پدربزرگم را-که همراه با مادربزرگم بود-هم دقیقاً نمی‌دانم چه سالی بود.در هر صورت آن موقع من سن کمی داشتمو طبیعی است خاطرات مانند ابری محو در ذهنم جولان دهند.عکس تزیینی استپدربزرگم متمول و مستطیع نبود.نه تنها پولدار نبود که حتی می‌توان گفت فقیر بود.ظاهراً شخصی که مستطیع بوده ولی به علت مشکلاتی -احتمالاً جسمانی- امکان سفر به مکه و زیارت خانه خدا را نداشته استپدربزرگ و مادربزرگ مرا به عنوان نایب الزیاره به این سفر می‌فرستد.البته آن موقع‌ها گرانی مانند امروز نبودو این کارها هزینه‌ی خیلی زیادی در بر نداشت.از بازگشت پدربزرگ و مادربزرگم از حج خاطرات زیاد و شیرینی دارم.یادم است که روی حیاط خانه کوچک و کاه‌گلی‌شان پوش* زده بودندو دور تا دور حیاط را صندلی چیده بودندو میز گذاشته بودند.ما بچه‌ها مدام دور این میز و صندلی‌ها می‌چرخیدیم و بازی می‌کردیم و میوه می‌خوردیم.یادم است خیارهای درشتی خریده بودند.ما داخل خیارها را خالی می‌کردیمتا خیار شکل یک لوله می‌شد.بعد انگورهای سیاه را دنبال هم توی فضای خالی توی خیار می کردیمو بعد مثل ساندویچ گاز می‌زدیم.تعداد بچه‌ها زیاد بوداما ما سه نفر بودیم که تقریباً هم‌سن بودیمو بیشتر با هم بازی می‌کردیم.پسر خاله‌ی بزرگم که نوه‌ی اولی بودو یک سال از من بزرگتر بود.من که نوه‌ی دومی بودمو دایی آخری‌ام که یک سال از من کوچک‌تر بود.مشکل سوغاتی هم دقیقاً بین ما سه نفر بود.گفتم که یادم نیست اصلاً برای من چه چیزی سوغاتی آورده بودنداما خوب یادم است که برای پسر خاله‌ام و دایی‌ام هلی کوپتر اسباب بازی آورده بودند.هلی کوپترهایی که کوک می‌شدند و ملخ‌شان می‌چرخیدو انگار سوپاپ‌هایی هم از بدنه‌شان تو و بیرون می‌رفت.خیلی زیبا و شکیل بودند.رنگ‌شان زرد بود و جنس خوبی هم داشتند.شاید تا همین اواخر هم اینجا و آنجا دیده باشم‌شان.آری،ما سه تا هم‌سن و هم‌بازی بودیم.برای دو تا از ما این اسباب بازی زیبا و نوظهور را خریده بودندو برای من یک چیز معمولی.چیزی که حتی شایستگی در یاد ماندن هم نداشته است.یادم است وقتی سوغاتی‌ها را باز و تقسیم کردند-روی پشت بام کاه‌گلی-خیلی جا خوردم.شاید حتی شوکه شدم.چرا به آن دو نفر از اینها دادنداما مال من یک چیز دیگر بود.حتماً اشتباهی شده است.واقعاً فکر می‌کردم در تقسیم سوغاتی اشتباه شدهو سوغاتی مرا اشتباهی داده‌اندولی متأسفانه این طور نبود.احتمالاً حتی به مادرم هم شکایتی برده باشمولی مطمئنم مادر بی‌سر و زبان من چیزی به پدر و مادرش نگفته استو مرا به نحوی توجیه کرده است.به هر حالاسمش را هرچه بگذاریم-داغ، شوک، یکه‌خوردن، ناراحتی، غصه و یاد-این اتفاق از همان سال‌ها در خاطرم ماندو جایش هرگز خوب نشد.آن زمان از جمله سوغاتی‌های مکه  برای بچه‌ها این دوربین‌ها بود.در ضمن یادم است که در کنار سوغاتی‌های شخصیتعداد زیادی نوشابه قوطیکه زیاد آمده بود هم آورده بودند.خصوصاً نام یکی‌شان که میراندا بود و زرد بوددر ذهنم مانده استچون نام عجیبی بود و تا آن روز این نام به گوشم نخورده بود.از این سوغاتی عمومی هم باید نصیبکی برده باشم.* نمی‌دانم اصطلاح پوش زدن در شهرهای دیگر غیر از اصفهان هم استفاده می‌شود یا نه.پوش به خیمه پارچه‌ای و بیشتر برزنتی گفته می‌شود که در مراسمی که در فضای باز مانند حیاط برگزار می‌شود برای جلوگیری از نفوذ نور آفتاب یا باران به عنوان سقف موقت به وسیله تیر (عمودی چوبی که معمولاً در وسطش قرار می‌گیرد) بر پا می‌شود. ناگفته نماند که برپا کردن پوش بسیار سخت و نیازمند به حضور و نیروی چند نفر است.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 06:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مواجهه 1- جشن</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-1-%D8%AC%D8%B4%D9%86-fwr8tnhxm0rd</link>
                <description>تقریباً تمام کودکی من در جنگ گذشت.من اواخر سال 1358 متولد شدم؛ درست بعد از انقلاب و قبل از جنگ.و تا سال 67 که جنگ تمام شد دوره ابتدایی تحصیلم را طی می‌کردم.فکرش را بکنید تقریباً تمام دوران کودکی و تحصیل من در دوره ابتدایی، در جنگ بود.در چنین فضایی جشن چه معنی‌ای می‌توانست داشته باشد؟حتی مراسم عقد و عروسی هم رنگی از شادی نداشت.یادم می‌آید عمه پدرم از زمان انقلابکه یکی از خویشاوندانش در راه رفتن به تهران برای پیوستن به انقلابیون در تصادف فوت کرده بودتا زمانی که پسرش از اسارت برگشت-فکر کنم سال 69 بود-تمام این مدت را سیاه پوشیده بود.یعنی حدود 12 -13 سال.هر گاه از فوت یا شهادت یکی از نزدیکان مدتی می‌گذشت و می‌خواست پیراهن مشکی‌اش را در آورد-گاهی برای خویشاوندانِ نزدیک تا یک سال هم سیاه می‌پوشیدند-دوباره با فقدان عزیزی دیگر مواجه می‌شدو مجبور بود سیاه پوشیدنش را تمدید کند.تقریباً تمام جوانان فامیل ما در جنگ شرکت کرده بودند و بسیاری از آنان شهید، جانباز و اسیر شده بودند.یادم می‌آید در همان دوران عموهایم نمایندگی سایپا را در اصفهان داشتند.مجموعه‌ی تعمیراتی بزرگی داشتند که ما اختصاراً به آن گاراژ می‌گفتیم.در این گاراژ تعداد زیادی از جوانان فامیل و غیرفامیل کار می‌کردند.خیلی از شاگردان عموهایم به جنگ رفته بودند و شهید شده بودندو عموهایم عکس‌های آنان را-که اولین‌شان یکی دیگر از عموهایم بود-در یک تابلو بزرگ ردیف کنار هم قرار داده و به دیوار گاراژ نصب کرده بودند.بگذریم.می‌خواستم نشان دهم که فضای دوران کودکی من چه شکلی بود.موسیقی، شادی، حتی شوخی جایگاهی در زندگی‌مان نداشت.جشن برای چه؟برای تشییع 370 شهید نوجوان پرپر شده در یک روز؟یا بیش از 20 هزار شهید در طی هشت سال؟اما یک بار اتفاق جالبی افتادو آن هم در مدرسه بود.سر صف اعلام کردند که دانش‌آموزانی که مایل‌اندبرای جشن 22 بهمن مدرسه را تزیین نمایندیا در فعالیت‌های فوق برنامه شرکت کنندخودشان را به دفتر معرفی کنند.آری.جشن.می‌خواستیم برای پیروزی انقلاب جشن بگیریم.کلاس‌ها را با کاغذ رنگی تزیین کردیم.نمایش برگزار شد.سرود خوانده شدو از همان روزها من هم پایه ثابت نمایش و سرود و مسابقه اذان‌خوانی و مراسم صبحگاه و غیره شدم.برای هر سال فقط در ایام دهه فجر شاهد جشن بودیمو چه شوری این اتفاق در دل ما می‌ریخت.می‌توانستیم بخندیم و شادی کنیم و از حالت سیاه و دل‌مرده روزانه خارج شویم.حتی از درس و کلاس بیرون بزنیمو خیلی کم هم که شده استمزه هنر رابچشیم.صدای ساز آکاردئون آن نوازنده نابینا-آقای نحوی-را در همراهی با گروه سرود بشنویم.لباس رنگ وارنگ بپوشیم و جلوی بچه‌ها روی صحنه برویم.یادم است یک بار به عنوان لباس بلند عربی پیراهنی از مادرم را به مدرسه بردم و پوشیدمحتی عکاس می‌آوردند و از ما عکس می‌گرفتنکه هنوز عکس‌هایش را دارمو خاطراتم را با آنها زنده می‌کنم.عکس تزیینی استنمی‌دانم این چیزها آن روزها سیرابمان می‌کرد یا نه.مسلماً برای کودکان امروز چیزی بی‌مزه و سطح پایین جلوه می‌کند اما آن روزها این طور نبود.ما کجا و جشن کجا؟همین هم غنیمت بود.نفسی تازه می‌کردیم.و زندگی و مصیبت‌های ناخواسته‌اش را که بر سرمان آوار می‌شدلحظاتی فراموش می‌کردیم.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 12:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه و رسم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fbxph8ags4tg</link>
                <description>با خودمان که تعارف نداریم.ما راه و رسم زندگی را بلد نیستیم.شاید ناراحت شویدو بگوییدچرا ما را با خودت قاطی می‌کنی.شاید تو بلد نباشیاما دیگران بلدند.خیلی خوب هم بلدند.اما من به شما اطمینان می‌دهمکه اکثریت قریب به اتفاق انسان‌هانه تنها راه و رسم زندگی را بلد نیستندکه حتی نمی‌دانند چرا زندگی می‌کنند.بعضی جرأت این را دارند که به این نقصانشان اعتراف کنندو برخی دیگر یا جرأتش را ندارندیا اصلاً این مسئله برای‌شان موضوعیت ندارد.اصلاً هیچ گاه یه این فکر نکرده‌اند که راستیمن برای چه در این دنیا هستم؟قرار است چه کار کنم؟آیا هدف، مسئولیت یا وظیفه‌ی خاصی دارم یا نه؟و اصلاً اگر که داشته باشمو بدانم آن هدف، مسئولیت و وظیف چیستآخرش که چه؟نتیجه‌ی زحماتم قرار است چه بشود؟جهل مرکّب چیزی است که ذهن و روح آدم‌ها را تسخیر کرده است.بگذارید بی‌پرده بگویم.اگر انسان‌ها در جهل مرکّب زندگی نکنندکار و کاسبی تعداد زیادی راکد می‌شودو در دکان‌شان تخته.انسان‌ها باید سرگرم باشند.سرگرم به هیچ و پوچ.اگر مردماهل اندیشه و خردورزو مطالبه‌گرباشندو نخواهند تابع جریان عادی زندگی و تسلیم موج‌ها نشوندمشتری خیلی از چیزها نخواهند بود.از جمله مشتری صنعت سرگرمی‌سازی،هله هوله خوری،دخانیات،پوشاک،مسکن، سفر، تزیینات، اسباب بازیو خیلی چیزهای دیگر.می‌بینیددیگر کاسبی برای کسی نمی‌ماند.مردم باید زیاد کار کنندزیاد پول در بیاورندو زیاد خرج کنند.سؤالی هم نپرسند.تن به این روند بدهندتا چرخ‌های اقتصاد بچرخد.تا جهان شکل بگیرد.اگر کسی تن به این روند ندهدانسانی جامعه‌ستیزغیر متعادلبی‌منطقو بی‌هدف استکه در مسابقه‌ی زندگی شکست خورده است.چنین آدمی مایه‌ی ننگ استو باید از خودش خجالت بکشدکه این همه چیزهای خوب که توی دنیاست را از دست داده است.تنبل استبی‌کاره استو قدرت دیدن و استفاده کردن از خوبی‌های زندگی را ندارد.نمی‌خواهم ترویج صوفی‌گریکلبی مسلکیآنارشیسمیا هر چیز دیگری را بکنم.فقط قصدم تلنگر زدن به ذهن خودم و شماست.بیایید کمی عمیق‌تر فکر کنیمو با عقل خود بسنجیمواقعاً جریان زندگی دارد ما را به کجا می‌برد؟آیا تاب مقاومت در برابر آن را داریم؟و اگر آن مسیر را طی نکنیمآیا خودمان راه بهتری بلدیم؟یا به این بهانه ما هم مثل اکثریت قریب به اتفاق مردمعنان خود را به دست جریان زندگی سپرده‌ایم؟باور کنید آن قدر غرقیمکه گاهی هر چه فکر کنیمباز هم نمی‌توانیمفرق این دو را از هم تشخیص دهیم.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 11:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مواجهه</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-edydrcvrfjdh</link>
                <description>اولین رو در رویییا اولین مواجهه‌های هر کدام از مابا موضوعات مختلفمی‌تواند دیدگاه ما را نسبت به آن موضوعشاید حتی تا پایان عمرمشخص کند.این موضوعات هر چیزی می‌تواند باشد.از مفاهیمی مانند خانه، مادر، پدر، زیبایی، خوبی، سفر، مدرسه، شادی و غم بگیرتا برسد به چیزهای ریز و جزیی.خیلی از این اولین مواجهه‌های خود را کاملاً از یاد برده‌ایمچرا که هم زیاد بوده‌اند و هم قابل اعتنا نبوده‌اند.مثلاً یادمان نمی‌آید اولین مواجهه ما با &quot;لیوان&quot; یا &quot;دستمال کاغذی&quot; کی و کجا بوده است.بعضی از آنها را خیلی خوب به یاد می‌آوریم.مثلاً اولین مواجهه با &quot;مدرسه&quot; یا &quot;دانشگاه&quot;که می‌تواند اولین روز رفتن به آنها یا قبل از اولین روز رفتن به آنها باشد.اما بعضی دیگر را به سختی به یاد می‌آوریم.در نگاه اول ممکن است هیچ چیزی از آن در ذهنمان نمانده باشداما با کمی فکر کردن جرقه‌هایی در ذهنمان می‌زندو کم کم نور روشنگری بر آن تابانده می‌شود.این کار علاوه بر خاطره‌بازی یک اثر خیلی خوب دارد.تمرین این کار می‌تواند یک جور تراپی یا درمان باشد.شاید برای ما روشن کند که چرا نسبت به فلان چیز یا فلان موضوع چنین دیدگاهی داریم.این که &quot;چرا از چیزی خوشمان می‌آید و از چیز دیگری بدمان می‌آید؟&quot;امکان زیادی دارد که از این طریق برای ما مشخص شود.حتی اگر دیدگاهی بیمارگونه یا وسواسی به چیزی داریمممکن است با همین راه‌کار ساده درمان شود.ناگفته نماند این کار پیشنهاد یکی از دوستان بود که خوشم آمد و تصمیم گرفتم انجامش دهم.پیشنهاد می‌کنم شما هم چنین کاری انجام دهید.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 07:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج‌ها ما را می‌برند</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-szyvwzrzqdmj</link>
                <description>در دریای متلاطم زندگیهر کس با وسیله‌ای سیر زندگی خود را پیش گرفته است.یکی با یک قایق کوچکدیگری بر قایقی بزرگ‌تریکی سوار بر کشتی استو دیگری بر تخته‌پاره‌ای چنگ زده.خدا کشتی آنجا که خواهد برد/ و گر ناخدا جامه بر تن دردمسافر زندگی مانند کسی نیست که سوار بر قطار حرکت می‌کندمسافر قطار چه خواب باشد و چه بیدارهم‌سیر و هم‌سرعت با دیگر پیش می‌روددر شرایطی کمابیش شبیه دیگران زندگی می‌کندو حد و حدودش مثل دیگران استاما آنان که در دریا هستندهر کدام شرایط خاص خود دارند؛از سختی و راحتیاز مسیری که پیش می‌روند یا باد و موج آنها را به بیراهه می‌برداز تلاطم‌ها و اضطراب‌هایی که باید تحمل کننداز تنگی و فراخی جااز امکانات خورد و خفتاز گرما و سرماو خیلی چیزهای دیگر با هم متفاوتند.برای بعضی شرایط آن‌قدر راحت است که اصلاً متوجه طوفان و سرما نمی‌شوندو برای دیگرانییک موج کوچک ممکن است زندگی آنها را زیر و زبر کندو حتی آنها را به ورطه‌ی غرق شدن بکشاند.در شرایط سیر روی دریاحدود اختیار اندک است.بیشتر جبر است که مسیر را مشخص می‌کند.تلاطم‌ها و موج‌هاست که پیش می‌رانندبادها هستند که افراد را به چپ و راست می‌کشانندو اختیارها معمولاً سلب می‌شوند.اما در عین حال گاه گاه تصمیم‌هایی باید گرفته شود.سکان‌ها باید محکم در دست‌ها قرار گیردو یک لحظه حواس‌پرتی احتمال غرق شدن در پی خواهد داشت.آریحتی آنجا که موج‌ها دارند ما را با خود می‌برندباز هم باید از خُرده اختیار خود بهره ببریمو مسیر خود را چهار چشمی بپاییمو با تمام توان سعی در سیر صحیح داشته باشیمشاید دیرتر غرق شویمشاید به جزیره‌ی امنی برسیم.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 07:59:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظاهر و باطن</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%86-i5sfmnwtimel</link>
                <description>چه در انسان و چه در غیرانسانظاهر و باطن«معمولاٌ» بر هم اثر می‌گذارند.تمام حرفی که می‌خواهم بزنم در همین «معمولاً» نهفته استچون این اتفاق همیشه نمی‌افتد.گاه هست که ظاهر و باطن چیزها و افراد به هم چندان شبیه نیستندیا بر هم اثر زیادی نمی‌گذارندیا به نحو عمدی ظاهر با باطن تغایر پیدا می‌کنند.مثال واضح و گل‌درشت این موضوع ظاهر و باطن انسان‌های اهل ریا است.در اصل انسان انتظار دارد آدم‌هایی که «ظاهر الصلاح» هستند باطن نیکویی هم داشته باشندولی هستند افرادی که با داشتن باطن فاسدظاهر خود را چنان تا ظن نیکو بر آنها برود.شاید باطن آنها چندان بد هم نباشدیک انسان معمولی با روزگار معمولی باشندکه به خودی خود چندان عیبی هم ندارداما همین که خود را بهتر از چیزی که واقعاً هستند نشان می‌دهندباعث فساد است.این موضوع را می‌توانمسامحتاًحتی به اشیاءیا جانوران نیز تعمیم داد.مثالش می‌تواند قارچ سمی یا مار خوش‌خط و خال سمی باشد.یا غذایی که ظاهر زیبایی دارد اما مسموم استو ... .البته واضح است به علت اختیار گسترده‌تری که انسان در حیات خود دارداختلاف ظاهر و باطن در انسان‌ها بسی بیش از دیگر موجودات است.نتیجه‌ی کلی حرفم این است که برای قضاوت در مورد چیزهای گوناگونهر چند اولین قدم ما دیدن ظاهر آن چیزها و اشخاص استو طبیعی است که توقع داشته باشیمآنچه در ظاهر می‌بینیم بازتاب باطن و درون آن چیز و شخص باشداما این داوری همواره درست از آب در نمی‌آید.پس نیاز است در داوری‌های‌مان دقت بیشتر داشته باشیم.اما نکته جنبی و مهم قضیه این است که ما از داوری رهایی نداریم.این که می‌گویند دیگران را قضاوت نکنبه نظر منحرف چندان بجایی نیست.ما نمی‌توانیم دیگران را-چه چیزها و چه اشخاص-قضاوت نکنیم.ما هر چه را می‌بینیممی‌شنویممی‌چشیملمس می‌کنیمو بو می‌کشیمناخودآگاه قضاوت می‌کنیم.تکرار می‌کنمما نمی‌توانیم قضاوت نکنیماما می‌توانیم این را لحاظ کنیمکه قضاوت ما بر اساس یک سری شواهد ظاهریو ناکافی است.چه بسا اگر بیشتر از موضوع اطلاع پیدا کنیم قضاوت ما تغییر کندو حتی ضد قضاوت پیشین ما شود.این برای من یک اصل کلی شده است که هر چه بیشتر نسبت موضوعی اطلاع و آگاهی کسب کرده‌امضمن این افزایش آگاهیدیدگاه منو قضاوت منهم تغییر پیدا کرده است.یک مثال بزنم:ممکن است شما در خیایبان فردی را با لباس کار چرب و روغنی ببینید.قضاوت اولیه‌ی شما احتمالاً این است که این شخصیک مکانیک است.یک مکانیک با لباس کار.و طبق شناخت و تجربه‌تانباید آدم چندان تحصیل‌کرده‌ای نباشد.احتمالاً خیلی آدم باکلاس و با پایگاه اجتماعی بالا هم نخواهد بود که با چنین لباسی در شهر تردد می‌کند.کمی او را دنبال می‌کنید و می‌بینید-در اصل پس از چندی متوجه می‌شوید-که این شخص به مکان نامعلومی روانه است.باز هم او را دنبال می‌کنیدبا کمال تعجب می‌بینید که او به بیرون شهرو به طرف جایی در حومه شهر که هلیکوپتری در زمینی باز نشسته استمی‌رود.پس از کمی تحقیق متوجه می‌شوید که این شخصیکی از برجسته‌ترین خلبان‌های کشور استکه هلیکوپترش نقص فنی داشته استو ایشان با مهارتی مثال‌زدنی توانسته است آن را به سلامت فرود آورد.سپس به شهر آمده است تا با استفاده از تعدادی وسیله و قطعه‌ی موجود در بازارهلیکوپتر خود را تعمیر و برای پرواز و بازگشت به آشیانه و تعمیر اساسیآماده کند.اتفاقی که کار هر کسی نیست و مهارت و شناخت بالایی می‌طلبد.این انسان از بس متواضع و خاکی بوده است جای درخواست کمک و دفع وقتخودش در پی تهیه وسایل و قطعات لازم برآمده استو اکنون سر و وضع یک مکانیک خسته و کثیف را پیدا کرده است.می‌بینید که قضاوت ما چقدر تغییر کرد.پس نمی‌توان بر اساس نظر اول و شواهد ظاهری موجود داوری و قضاوت نهایی انجام داد.شاید ما انسان‌ها به خاطر محدودیت‌هایمان کلاً هیچ‌وقت نتوانیم قضاوت‌مان را نهایی کنیم.فقط می‌توانیم قضاوتمان را صحیح‌تر و به حقیقت نزدیک‌تر کنیم.اما آنچه گفتم ما از قضاوت کردن رهایی نداریم چیز چندان بدی نیستو شاید در بسیاری جاها حتی لازم باشد ما به قضاوت اولیه و ظاهری خود اهمیت بدهیم.باز هم یک مثال دیگر:فکر کنید در پیاده‌رو خیابانی قدم می‌زنید که ناگهانفردی چاقو به دستبا حالتی برافروخته به طرف شما می‌آید.واکنش اولیه‌ی شما چیست؟فرار؟بله واکنش شما باید فرار باشدهر چند این یک قضاوت ظاهری است.چه بسا آن فرد قصد آسیب زدن به شما را نداشته باشد.مثلاً در حال ضبط دوربین مخفی باشدیا کمک بخواهد یا هزار چیز دیگر.اما قضاوت اولیه‌ی شما در جای خود مهم استو اگر در آن لحظه به جای فرار بخواهید با کسب اطلاعات بیشترداوری خود را نسبت به آن شخص صحیح‌تر کنیدو ارتقا بدهیدو به اصطلاح فرنگی او را جاج نکنیدو به همین خاطر کنار او بمانیدو او هم چاقوی خود را در شکم شما فرو کنددر این حالت خودتان هم مقصر هستید.پس ما قضاوت می‌کنیم و این قضاوت برای ما مهم استو مسئله‌ای حیاتی استاما لازم است همواره در نظر داشته باشیمکه قضاوت و داوری اولیه‌ی خود را با جمع‌آوری شواهد بیشترو آگاهی افزون‌تر به حقیت نزدیک‌تر کنیمو هیچ‌گاه قضاوت خود را نهایی ندانیم.گندم‌نمای جوفروش مثال متدوالی در ادبیات فارسی در تبیین تفاوت ظاهر و باطن است. شما این عکس را به جایش بپذیرید.مثال دیگر متداول در ادبیات در خصوص تفاوت ظاهر و باطن گرگی در پوشت میش است.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 09:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایست!</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dxtbi7eeazgp</link>
                <description>قطارهای زندگی انسان‌ها بدون توقف در هیچ ایستگاهی مسیر خود را ادامه می‌دهند. ما مسافران این قطارها اغلب بدون هیچ تأملی در این سیر پیش می‌رویم.گاه مبهوت مناظر اطراف می‌شویم، گاه مشغول هم‌صحبتی با دیگر مسافران، گاه سرخوش از شادی و گاه گرفتار دعوا.قطار پیش می‌رود، با سرعتی یک‌نواخت، گاهی هم سرعتش کم‌تر یا زیادتر می‌شود. شاید هم سرعت قطار همیشه یک جور است ولی ما گاهی بیشتر یا کمتر حسش می‌کنیم.گاهی حوصله‌مان سر می‌رود و گاه شاهد پیاده شدن کسی از قطار هستیم. آری، مردگان. قطار توقفی ندارد اما بالاخره هر از گاهی کسی به انتهای مسیر خودش می‌رسد و باید پیاده شود. قطار بدون حتی لحظه‌ای توقف او را پیاده می‌کند و می‌رود.گاهی هم کسانی خود را از قطار به بیرون پرتاب می‌کنند. کسانی که دیگر هوای داخل قطار اجازه نفس کشیدن به آنها نمی‌دهد.بگذریم. همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم.آری، قطار می‌رود و ما مسافر آنیم. نه توقف داریم و نه راه برگشت. دل به راه داده‌ایم و منتظریم که در مقصد خود پیاده شویم.قطار نمی‌ایستد اما آیا ما خودمان نباید هر از گاهی حتی در ذهن خودمان هم که شده بایستیم و کمی با نظری عمیق‌تر به سر و وضع و اطرافیان و دور و برمان و مسیر پشت سر و پیش رو نگاهی بکنیم؟ای بابا! شاید ما اصلاً به قطار اشتباهی سوار شده باشیم یا سوارمان کرده باشند. همین طور یلخی و الله‌بختکی پیش می‌رویم به کجا؟با این وضع بی‌توقفی قطارها و سیر مدوام آنها، قطعاً خیلی مشکل است که آدم بتواند قطار خود را عوض کند اما آخر نشدنی که نیست.شاید -حتی اگر نه همیشه اما گاه به گاه- لازم باشد آدم سیر قطار زندگی‌اش را حتی برای چند دقیقه و حتی در ذهن خودش هم که شده بایستاند، نگاهی به سر تا پایش بکند و با خود بگوید: «آخر من اینجا چه کار می‌کنم؟ آیا نباید الآن در قطار دیگر و مسیر دیگری باشم؟»</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 08:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا با زندگیتان حال می کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-tvhjp3mr6rmx</link>
                <description>جهان مادی جهان تنگناهاست. هر چه قدر هم بخواهید از سختی ها و گرفتاری ها فرار کنید و به دور باشید در یکی از پیچ و تاب های تنگنای جهان مادی گرفتار خواهید شد. این مقدمه را نگفتم که ناامیدتان کنم بلکه برعکس می خواهم یادآوری کنم که اگر می بینید در زندگی مدام با مشکلات برخورد می کنید و با پشت سر گذاشتن یک مشکل با چندین مشکل دیگر رو به رو می شوید فکر نکنید الزاماً نقطه ضعفی دارید. البته بازنگری در روند زندگی و بررسی علل ایجاد این مشکلات ضروری است اما این مسائل مختص به شما نیست.همه انسان ها (حتی آنهایی که فکرش را نمی کنید) هر روز و بلکه هر لحظه دارند با مشکلات شخصی و عمومی خودشان دست و پنجه نرم می کنند. هیچکس هم هیچ راه فراری ندارد. ذهن انسان نیز دارای محدودیت ها و خطاهای فراوانی است و نمی تواند تمام جوانب هر مسئله ای را بشناسد و برای آن چاره پیدا کند. تنها کلید حل این معضل این است که بدانید این اتفاقات از ناکارآمدی شما نیست. کم و زیادی آن هم کاملا اتفاقی است و به شما ربطی ندارد. شما فقط می توانید با به کارگیری عقل و دانش خود راه گذر از مشکلات را بهتر بشناسید و با کار کردن روی خود سلامت روانتان را را بهتر حفظ کنید تا پس از غلبه بر مشکلات انرژی درونیتان را از دست ندهید و آمادگی مقابله با آینده را داشته باشید. به قول حافظ: «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است»اگر بتوانید به چنین جایگاهی دست پیدا کنید احتمالا از زندگی خود لذت بیشتری خواهید برد یا به عبارت ساده تر با زندگیتان بیشتر حال خواهید کرد و بیش از پیش به پیشرفت فکر خواهید کرد. ذهن خود را درگیر مسائل پوچ و بی اهمیت نخواهید کرد و تنگناهای زندگی بسیار راحت تر پشت سرخواهید گذاشت.گاهی خود زندگی به ما یاد می دهد چگونه در برخورد با مسائل مختلف واکنش نشان دهیم. این خیلی خوب است. ما می توانیم از اتفاقات زندگی خود درس بگیریم. به همین خاطر است که هر چه سن انسان بالاتر می رود در نوع عملکرد او پختگی بیشتری دیده هویدا می شود. اما این روش هم بسیار زمانبر است و هم آزمون و خطای موجود در آن بسیار فرصت سوز و هزینه بردار است. برای کم کردن این هزینه ها رجوع به خاطرات و تجربه های دیگران از طریق مطالعه و مصاحبت با افرادِ باتجربه کمک بزرگی برای تشخیص راه درست خواهد بود. پس مطالعه را فراموش نکنید و مدام به بخت بد خود ناسزا نگویید. از زندگی تان تا جایی که امکانش هست لذت ببرید و خود را برای گذر از آزمون های زندگی آماده و سرحال نگه دارید.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Aug 2018 09:00:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه شبانه روزی</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-kcmkrjyvvftp</link>
                <description> در جامعه‌­ای زندگی می‌کنیم که زندگی شبانه در آن وجود ندارد. همه آدم‌ها ملزم هستند شب را بخوابند. خوابیدنِ شب برای افراد مختلف دیر یا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. کسی حق ندارد شب را بیدار بماند. این کار یک عمل نابهنجار تلقی می‌شود. اگر احیانا کسی یک شب بی­‌خوابی به سرش بزند هیچ جایی ندارد برود و شب خود را سر کند. باید تا صبح در خانه با خودش کلنجار برود و تمام خانواده را هم زابراه کند. اگر کسی بنا به دلایلی علاقه و عادت به این داشته باشد که شب‌ها بیدار بماند و روزها بخوابد یا باید اتاقی از آن خود داشته باشد تا کاری به کار کسی نداشته باشد و دیگران نیز کاری به کارش نداشته باشند یا اینکه او هم مدام در عذاب و زحمت خواهد بود.زیاد شنیده‌ایم از کسانی که سفر خارجی داشته‌اند یا به اصطلاح «خارج‌دیده» هستند که در بسیاری از کشورها زندگی شبانه در کنار زندگی روزانه برای خود رونق و رواجی دارد. چه برای کسانی که کلاً کار و معاشرت در شب را به روز ترجیح می‌دهند و چه برای کسانی که بعد از کار روزانه دوست دارند از فرصت شبانه خود برای تفریح یا رفع خستگی بیرون منزل استفاده کنند یا بی‌خوابی به سرشان زده است.طبیعی است انسان ایرانی هم مثل ساکنان سایر کشورها دوست داشته باشد این نوع زندگی شبانه را حداقل هر از گاهی تجربه کند. اما در کجا و چگونه؟ عرف، اخلاق و قانون ما اجازه نمی‌دهد بسیاری از امور جاری شبانه در کشورهای دیگر در کشور ما نیز برقرار باشد. البته هیچ لزومی هم وجود ندارد وقتی کسی شب خود را بیدار می‌ماند به فسق و فجور! بگذراند. یک از راه‌کارهای سالمی که می‌تواند پاسخی برای حل این مسئله باشد وجود کتابخانه‌های شبانه‌روزی است. هر چند ظاهراً در شهر تهران و برخی دیگر از شهرها به صورت پراکنده کتابخانه‌هایی هستند که به صورت شبانه‌روزی مشغول به کارند (البته من فقط خبر این اتفاق را شنیده‌ام و خودم ندیده‌ام) اما جای آن دارد بیش از پیش روی این مقوله کار شود، کتابخانه‌های بیشتری به این امر اختصاص یابد و فرهنگ استفاده از این کتابخانه‌ها ترویج شود. همچنین این اتفاق در شهرهای دیگری که فاقد چنین امکانی هستند نیز بیفتد.اگر در هر کدام از شهرهای ما حداقل یک مورد از چنین پاتوق‌های شبانه‌ای وجود داشته باشد، می‌تواند زمان سوخته شبانه گاه‌گاهی یا مداوم مردم آن شهر را تبدیل به فرصتی برای مطالعه و یادگیری کند و علاوه بر جاری کردن روحیه نشاط فرهنگی در رگ‌های شبانگاهی آن شهر، حتی جلوی بسیاری از خلافکاری‌ها را هم بگیرد و مسیری پرفایده جلوی پای جوانان و اقشار مختلف مردم برای بهره بردن از این فرصت ناب فراهم کند.اگر در هر کدام از شهرهای ما حداقل یک مورد از چنین پاتوق‌های شبانه‌ای وجود داشته باشد، می‌تواند زمان سوخته شبانه گاه‌گاهی یا مداوم مردم آن شهر را تبدیل به فرصتی برای مطالعه و یادگیری کند و علاوه بر جاری کردن روحیه نشاط فرهنگی در رگ‌های شبانگاهی آن شهر، حتی جلوی بسیاری از خلافکاری‌ها را هم بگیرد و مسیری پرفایده جلوی پای جوانان و اقشار مختلف مردم برای بهره بردن از این فرصت ناب فراهم کند.منبع عکس‌ها: http://gerdali.com/%D9%87%D8%AA%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8/</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jun 2018 08:25:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و امضای من</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ktl5htvq8seh</link>
                <description> نگاهی به جایگاه فرد در اجتماع امروزی و نوع برخورد با آندر ادوار مختلف زندگی انسان‌ها، نسبت فرد با جامعه و جایگاهی که یک فرد به عنوان یک شخص مستقل در جمعِ جامعه اطراف خود می‌توانسته یا نمی‌توانسته داشته باشد، متغیر بوده است. گاهی شاخصه‌های فردگرایی پررنگ‌تر بوده است و گاهی شاخصه‌های جمع‌گرایی. اما در مجموع می‌توان گفت تا پیش از شکل‌گیری دنیای جدید (رنسانس و پس از آن) انسان‌ها (معمولاً) بیشتر تابع جمعِ اطراف خود که شامل طایفه، ایل، قبیله، نسب جمعی می‌شده است بوده‌اند و فردیتی شاخص نداشته‌اند. در هر جامعه تعداد محدودی افراد بوده‌اند که می‌توانسته‌اند در اثر قدرت، ذکاوت، ثروت یا هنر خاصی که داشته‌اند خلاف جریان ساری رودخانه زندگی جمعی شنا کنند و نام خود را به عنوان یک فرد ثبت نمایند. هر چند همان فرد نیز در نسبت با قوم و قبیله خود بود که در جوامع دیگر شناخته می‌شد.من کی هستم؟هنر، دانش، شیوه معیشت و گذران زندگی و حتی عقاید مذهبی به صورت قومی بوده‌است. می‌توان گفت تا پیش از ظهور اسلام اکثر قریب به اتفاق ادیان، دین قومی بوده‌اند. یعنی شما با شنیدن نام یک قوم می‌توانستید بدانید که دین تک تک آنها که دین همه است چیست و در عین حال نمی‌توانستید از یک قوم باشید و عقیده قوم دیگری را داشته باشید.البته سیر عقاید و دانش و فرهنگ یک قوم دچار تحول می‌شد اما چنان بطئی و آهسته که قابل مشاهده و لمس نبود. در برخورد با همسایگان و رفت‌و‌آمدها (که معمولاً سفرهای تجاری و بازرگانی بودند) و ظهور خلاقیت‌های درون گروهی و احیاناً گروه‌های مجاور، وام‌های فکری و فرهنگی گرفته و داده می‌شد که با گذشت دهه‌ها و گاه سده‌ها می‌توانست شکل فرهنگ یک جامعه را کمی تغییر دهد.انقلاب‌های فرهنگی (تحولات آنی و سریع فرهنگی) اساساً مولود انقلاب‌هایی بود که در اثر بروز جنگ بین دو گروه و غلبه یک گروه بر گروه دیگر رخ می‌داد. گروه غالب سعی می‌کرد سلطه فرهنگی خود را بر گروه مغلوب تثبیت کند و این فشارها می‌توانست فرهنگ (رفتار، نوع معیشت و حتی عقاید مذهبی) یک جامعه را دچار تحول کند و حتی برخی از ویژگی‌های پیشین را منسوخ نماید.در این میان فرد جایگاه خاصی نداشت. او تابع بود؛ تابع جمع یا فرهنگ غالب و مسلط یا نهایتاً تابع رئیس قوم خود. حتی شغل‌ها هم موروثی بود. فردیت معنایی نداشت و انسان‌ها نمی‌توانستند دست به انتخاب بزنند و نوع زندگی مورد علاقه خود را انتخاب و بر اساس آن رفتار کنند.پس از رنسانس و ظهور اومانیسم این جریان تغییر کرد. هر انسان خود به تنهایی می‌توانست محور جهان خود باشد و دنیا را بر اساس دریافتی که خود شخصاً از مجموعه عالم کسب کرده بود تعریف و بر اساس آن بنیان زندگی شخصی‌اش را بنا نماید. پس از آن هر چند هنوز رگه‌هایی از دنیای پیشین رواج داشته و دارد (به عنوان مثال می‌توان به دین قومیِ یهود اشاره کرد که هر شخصِ عضو قوم یهود هر چند بی‌خدا هم باشد بنا به انتساب به این قوم خود را یهودی تصور می‌کرد و دیگران نیز او را یهودی تصور می‌کردند) اما روز به روز فردیت‌ها شاخص‌تر شده است.انسان‌ها می‌خواهند که نوع عقیده مذهبی، نوع شغل، نوع شیوه معیشت، نوع ارتباط انسانی با انسان‌های دیگر، نوع پوشش، نوع غذا و هزاران چیز دیگر را که دارای انواع است خود به تنهایی (حتی فارغ از آنچه نزدیک‌ترین افراد به آنها مانند پدر و مادر و همسر و فرزند از آنها می‌خواهند) انتخاب کنند و بر اساس آن سبک زندگی خود را شکل دهند. جالب است بدانید اصطلاح سبک زندگی (life style) که در جامعه ما به عنوان شیوه عمومی اعمال حیاتی در زندگی جمعی مردم معرفی شده است، توسط پدیدآورندگان آن (ظاهراً پیر بوردیو آن را ابداع کرده است) و در عرف دانش جامعه‌شناسی به معنای شیوه زندگی شخصی یک فرد تعریف شده، مطرح بوده و هست.امضای هویت من چیست؟فرداً فرد انسان‌های امروزی می‌خواهند خود یک انتخاب‌گر به‌تمام‌معنا و در تمامی زمینه‌های زندگی خود باشند. مدل‌های مختلفِ فکری و رفتاری بوده، هست و خواهد بود اما او می‌خواهد خود از بین آنها انتخاب کند. ممکن است حتی فریب تبلیغات را بخورد و در پارادایم‌های مختلف فکری و هجمه‌های رسانه‌ای تابع رفتار و عقیده‌ای خاص شود اما او این برداشت را دارد که خود انتخاب کرده است و این انتخاب (/فریب) برایش ارزشمند است. پس انسان امروزی همانطور که امضایی مستقل و منتخب دارد، نوع زندگی، رفتار، پوشش و ... منتخب دارد که به نوعی امضای اوست. بعضی اوقات حتی با دیدن ظاهر یک انسان می‌توان امضای او را در انتخاب نوع سبک زندگی‌اش دید و احیاناً او را بر اساس انتخابش قضاوت کرد. (البته در تنوع فرهنگ‌ها قضاوت به معنای تمیز بین خوبی و بدی جایگاهی ندارد بلکه بدین معناست که می‌توان بر اساس یک نوع پوشش یا آرایش حدس زد آن شخص چه نوع شیوه معیشتی دارد، چه عقایدی دارد و یا حتی به چه نوع غذایی بیشتر علاقه‌مند است.)این روند گاهی به افراط گرایش می‌یابد یعنی بعضی اشخاص سعی می‌کنند چنان امضای خود را بزرگ و خاص کنند که توجه همگان را به فردیت خود جلب کنند. انتخاب‌های خود را به رخ دیگران بکشند و خود را بر اساس انتخاب‌هایشان منحصر به فرد بنمایانند. جلوة این مسأله بین هنرمندان و دیگر اقشار جامعه که نیاز به ساختارشکنی  برای جلب توجه، جذب طرفدار، کسب درآمد و ... دارند واضح‌تر است. این مسأله ممکن است از دید برخی افراد یک معضل یا مشکل فرهنگی محسوب شود. شاید واقعاً در ابعاد افراطی آن برای اکثریت همین قضاوت رخ بدهد. با همة این احوال باید توجه داشته باشیم که این اقتضای انسان امروز است که می‌خواهد امضای خود را داشته باشد و خود را با امضای مخصوص به خود به جامعه و اطرافیانش معرفی کند. وظیفه ابتدایی ما این است که به امضای دیگران احترام بگذاریم.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Mar 2018 09:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجای جهان بودیم و کجای آن هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-gxhxpeei15d4</link>
                <description>تجربه یک گفت­ و­گو درباره مناسبت ­های ملیاصولاً برای انجام یک گفت­ و­گوی صحیح فنون خاصی وجود دارد که می­ توان از روی منابع متقن یا در طی تجربیات زندگی آموخت. در روابط هر روزه تقریبا تمامیِ انسان­ ها، گفت­ و­گو هایی اتفاق می­ افتد که از تعداد زیادی از آن­ها به علت آشنا نبودن یک یا هر دو طرف بحث، نه تنها هیچ نتیج ه­ای درخوری حاصل نمی­ شود که باعث ایجاد دل­ خوری و کدورت  بین طرفین هم خواهد شد. بارها شاهد بوده­ ام که در مباحثی، هر دو طرفِ دعوا دارای یک عقیده بوده­ اند اما باز هم مجادله می­ کرده­ اند. به هر روی یکی از نیازهای فکری و مهارتیِ همه انسان­ ها، عموما و ما ایرانیان –به علت ویژگی­ های زمانة خود- خصوصا، یاد گرفتنِ چگونه درست گفت ­وگو کردن است. فعلا کاری با انواع و نظایر گفت­ وگو مانند مذاکره و مناظره و ... نداریم. ساده­ ترین و کارآمدترین راهِ گفت­ وگو آن است که دو طرفِ ادعا، به نوبت مُدّعای خود را در ارتباط با موضوع، با توالیِ صحیح و با استدلال های منطقی (برهان)، با استناد به منابع موثق، بدون قطع کردن صحبت طرف مقابل و پرهیز از مغالطه، در خلاصه ­ترین حالت بیان کنند. البته هیچ لزومی ندارد که در یک گفت­ وگو یک طرف، طرف دیگر را به طور کلی از صحنه به در کند بلکه ممکن است در پایان، هیچ­ کدام از طرفین به وسیله استدلال طرف مقابل قانع نشوند.این مقدمه را گفتم تا به گفت­ وگو و شاید مجادله­ ای که به تازگی بین من و شخص دیگری درگرفت، اشاره کنم. چندی پیش در یک گروهِ محدود، در شبکه ای مجازی، پیامی از طرف یکی از اعضا در مورد گرامی­ داشت جشن سپندارمذگان ارسال شده بود. در دیداری که با شخص ارسال کننده این پیام -که اتفاقا بسیار هم مذهبی و پای­بند به اصول دینی است- داشتم، اشتیاق فوق العاده ایشان را به ایران باستان مشاهده کردم. ایشان با استناد به این­که ایرانیان قدیم، بسیار بیش از آن­چه در ایران امروز اتفاق می­ افتد زنان را گرامی می­ داشته­ اند، با حسرت و دریغ یاد گذشتگانی چون کوروش و داریوش و جایگاه زن در دین زرتشت را پاس می­ داشت. من که احساس کردم این شخصِ گرامی، سخت در خطا است برایش توضیح دادم که قضیه چنان که فکر می­ کند نیست و نمونه­ هایی از نوعِ رفتار با زنان در دوران ایران باستان و دین زرتشت، به ویژه در ایام دشتان شرح دادم. ایشان که انتظار شنیدن چنین چیزهایی را نداشت از من خواست تا مدارک متقنی ارائه کنم و گرنه قادر به پذیرش آنها نخواهد بود. اظهار داشتم که این­گونه مسائل بین افرادِ اهل تحقیق مثل روز روشن است  و بحثی راجع به جای­گاه زن در ادوار مختلف تاریخی از دوره ­های مادر سالاری تا پدرسالاری و ... کردم. اماجهت اطمینان خاطر ایشان، از سایت­ ها و کتاب­ های مورد اطمینان که حتی دارای تفکرات باستان­ گرایی بودند، مواردی را به ایشان نشان دادم. در این بین شخص دیگری وارد بحث شد و به دفاع شدید از نژاد ایرانی و متمایز بودن آن از همه نژادها و مردم دنیا پرداخت. من که با این­ گونه کلی­ گویی­ ها مشکل دارم، درخواستِ نمونه کردم و ایشان با استناد به سفرهای خارج از کشور خود، نوع رفتار ایرانیان را در مقایسه با مردم دیگر کشورهای جهان، برتر معرفی کردند. به ویژه مثالی از سفر تایلند خود زدند و به عدم هرزه گردی خود و دیگر همسفران­ شان که به صورت خانوادگی به آن کشور سفر کرده ­بودند اشاره نمودند. البته برای من مسلم است که ایشان به خاطر شخصیت فرهیخته و مبادی آداب خود و جنبه خانوادگی آن سفر، دست از پا خطا نکرده ­اند. در اینجا بود که من هم تاب نیاوردم و با استناد به انواع و اقسام تصاویر و نوشته­ هایی که ایرانیان از سفر خود به کشورهایی این­ چنینی به جای گذاشته­ اند، نشان دادم که اتفاقا اگر بخواهیم نگاهی کلی داشته باشیم، ایرانیان یکی از بی­ جنبه ­ترین و فرصت­ طلب­ ترین گردش­گران خارجی دنیا محسوب می شوند . البته مسلم است که در هر کجای دنیا آدم­ های درست­کار و خطاکار وجود دارند و نباید گناه عده معدودی را به پای همگان نوشت. در این­جای بحث، آن شخص پای حکومت دینی را به میان کشید و فشار حاصل از آن و یافتن مفرّی برای تخلیه خود را علت بروز این گونه رفتارها از سوی مردم قلم­داد کرد. در نهایت بحث به میزان ضریب هوشی ایرانیان و مقوله «هنر نزد ایرانیان است و بس» کشیده شد و هر چه بنده به نتایج آزمون­ های انجام گرفته مختلف در زمینه تعیین سطح هوشی مردم جهان و از جمله ایران، با نتیجه ای در حد متوسط جهانی و معمولی بودن ضریب هوشی ایرانیان (IQ در حدود 84) که نه پایین است و نه بالا و نیز جای­گاه هنر در دیگر فرهنگ ­ها و تمدن­ های جهانی اشاره کردم، پتکی بود که بر آهن سرد کوبیده می­ شد و هیچ اثری نداشت. معلوم است که نتیجه چنین بحثی به چه جاهایی ختم می­شود: «محمدرضا پهلوی گفت ما به شما چشم آبی­ ها باج نمی­ دهیم و به همین خاطر انقلاب شد و ما را به این فلاکت کشاندند و گرنه ما این نبودیم که عرب­ های  ... فلان کنند» و قس علی هذا.مسلماً شما خواننده عزیز هم بارها با چنین بحث ­هایی به ویژه در مناسبت ­های ملی روبه­ رو شده­ اید. بحث­هایی که بر اساس تعصب قومی بنا شده ­اند و می­ خواهند با توسل به انواع مغالطات، برتریِ یک نژاد را به اثبات برسانند. البته پر واضح است که هیچ­ کدام از ما قصد کوچک شمردن عظمت ملت شریف ایران را نداشته و نداریم و به ایرانی بودن خود با تمام وجود می ­بالیم. قصد من فقط نشان دادن نوع متداولی از گفت­ وگوی رایج بین مردم و آسیب شناسی این نوع رفتار ما ایرانیان بود که به راحتی می توان موارد رعایت نشده از اصول یک گفت­وگوی صحیح -که در ابتدای مقال بدان اشاره شد- را در آن تشخیص داد.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2018 13:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهِ تهِش چی می شه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%AA%D9%87%D9%90-%D8%AA%D9%87%D9%90%D8%B4-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-ws8xsx2yisqb</link>
                <description>  آیا رسیدن به موفقیت راه مشخصی دارد؟ یعنی اگر راهی را به صورت جدی دنبال کنیم، در نهایت به موفقیت می رسیم؟ من فکر می کنم این طور نیست. موفقیت تهِ یک راه هست اما آن راه فقط وقتی مشخص، واضح و تثبیت می شود که به تهش رسیده باشیم. هر آدمی در راهی گام بر می دارد. هر آدمی چه بخواهد چه نخواهد، چه با برنامه ریزی باشد چه بدون برنامه ریزی، مسیری را در زندگیش طی می کند و به هر حال به جایی می رسد. وقتی به آخر مسیرش یا جایی که بشود او را با دیگران مقایسه کرد، رسید ناگهان می فهمد که آه، این یک موفقیت است اما پیش از آن هیچ گاه نمی تواند چنین قضاوتی در مورد خود داشته باشد. چه بسیار انسان هایی که مسیری را مثل هم حتی با سرعت و شرایط یکسان طی کرده اند اما میزان موفقیتشان یکسان نبوده است. بنا بر این هیچ انسانی وظیفه ندارد که برای موفقیت برنامه ریزی کند. وظیفه انسان ها این است که زندگی کنند، چیزی که مطلوبشان هست را دنبال کنند و با این کار از زندگی خود لذت ببرند. انسان ها باید لذت زندگی ای را که دوست دارند بچشند و این تنها بایدی است که در دنیا وجود دارد.هزارتوی زندگیممکن است وقتی چنین بحثی مطرح می شود گفته شود: «هر آدمی دوست دارد که هیچ کاری نکند. پایش را روی پایش بیندازد و مثلاً تلویزیون نگاه کند.» اما واقعاً این طور نیست. هر آدمی در زندگیش ایده آلی دارد که حاضر است فقط برای رسیدن به آن ایده آل همه زندگیش را بدهد و هر چه سختی هست به جان بخرد. ممکن است آن ایده آل برای هیچ کسِ دیگر مطلوب نباشد و حتی بسیار سخت و اذیت کننده هم به نظر آید ولی برای آن شخص یک جور عشق بازی است.آیا کوه نوردی، صخره نوردی، دره نوردی، غار نوردی و کویر نوردی کارهای آسانی هستند؟ مسلم است که نه.   اما اگر کسی عاشقش باشد حاضر است برای رسیدن به قله یک کوه هر چه سختی هست به جان بخرد و از این کار لذت هم ببرد. اگر بخواهم مثال بزنم به خیلی چیزها می توانم اشاره کنم و خودتان هم مثال های زیادی سراغ دارید. می توانیم آدمی که نظامی می شود و حاضر است تمام زندگیش را در میدان جنگ بگذراند در نظر بگیریم. یک فوتبالیست، یک نوازنده، یک دانشمند هسته ای و ... . در همه این موارد ممکن است آدم هایی هم باشند (یعنی حتماً هستند) که از این که در این شغل یا حرفه ها هستند احساس رضایت نکنند، نه تنها لذت نبرند که حتی عذاب هم بکشند؛ کسانی که به اجبار خانواده یا اطرافیان، جوگیر شدن، کسب درآمد و ... به آن شغل یا حرفه پیوسته اند. ممکن است این افراد در نظر دیگران موفق هم باشند مثل پزشک متخصصی که درآمد و شأن اجتماعی بالایی دارد (متأسفانه عمده مقایسه ها برای تعیین سطح بین عموم مردم معمولاً در همین دو مورد خلاصه می شود) اما از درون عذاب می کشد چون به کار مورد علاقه اش نمی پردازد. البته کسانی هم که عاشق یک شغل یا حرفه هستند برای رسیدن به اوج در آن موضوع باید تلاش کنند و سختی بکشند اما از این سختی ها هر چه هم زیاد باشد لذت می برند و شاید هر چه بیشتر سختی بکشند بیشتر لذت ببرند.اگر ما موفقیت را راه مشخص و دارای نقشه ای در نظر بگیریم که تهش معلوم است و فقط باید با پشتکار و تلاش آن راه را با سرعت هر چه بیشتر پیش رفت، دنیا تبدیل به میدان مسابقه ای می شود که همه با هم در حال رقابتند. همه در یک مسیرند و دوست دارند مدام از هم جلو بزنند. رقابتی که در اکثر موارد افراد حتی نمی دانند چرا دارند با هم رقابت می کنند. متأسفانه به دلیل غلبه همین طرز فکر، دنیای امروز ما تبدیل به چنین صحنه ای شده است و حداقل من یکی چنین دنیایی را دوست ندارم.لب کلامم این است که هر انسانی باید زندگی کند و باید آن مسیری را برود که می داند به زندگیش معنا می بخشد. ممکن است بعد از مدتی احساس کند به جایی رسیده است و در مقایسه با دیگران وضعیت بهتری دارد که جای خوشحالی دارد. اما ممکن هم هست به چنین موقعیتی نرسد. باز در این حالت هم جای تأسفی ندارد چون آن آدم اصلاً نمی توانسته است راه دیگری برود و تنها همین راه بوده است که به زندگی او معنا می داده است. در این میان هیچ ارزش گذاری ای هم معنا ندارد. ممکن است مسیری که برای شخصی بالاترین ارزش را دارد برای دیگری بی معنا و کاملاً پوچ باشد و بر عکس و این خیلی طبیعی است.در حاشیه بحث باید گفت تنبلی، سردرگمی و گول زدنِ خود در زندگی اکثریت آدم ها وجود دارد که هر کدامش جای بحث مفصل دارد اما به نظر من اگر کسی در مسیر اصلی خودش زندگی و حرکت کند هیچ گاه دچار سستی، ملال، تنبلی و سردرگمی نخواهد شد.در پایان این که اینهایی که نوشتم نسخه پیچیدن نیست. یک دریافت از زندگی است. حتماً هستند انسان های دیگری که جور دیگری فکر و عمل می کنند. هیچ ایرادی هم ندارد.آگاه بزی ای دل و آگاه بمیرچون طالب منزلی تو در راه بمیر عشق است به سان زندگانی ورنهزین سان که تویی خواه بزی، خواه بمیرمنسوب به ابوسعید ابوالخیر</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2018 12:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن اسطوره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-jpk02fv72cth</link>
                <description> کِرمِ کتاب بودن همین دردسرها را هم دارد. نمی­ دانم چند سال پیش بود که پس از خواندن چند کتاب تازه با این حس که انگار تلنگری به مغزم خورده است ناگهان چرخشی در افکار و ذهنیاتم رخ داد و روش فکر کردنم تغییر کرد. از آن موقع به خاطر اینکه نمی­ دانستم روش قبلیم درست بوده یا این روشی که جدیداً با آن خو کرده ­ام، ناچار شدم افکارم را با تیغ جراحیِ نگاهی دقیق، کالبدشکافی و تشریح کنم. مجبور شدم بیش از پیش به نوع فکر کردنم اهمیت بدهم، بیش از پیش با روش تفکر عقلانی (در مقابل تفکر احساسی یا باری به هر جهت) و تفکر نقادانه آشنا شوم، در مورد آن مطالعه کنم و اطلاعات کسب کنم. به همین ترتیب این مسیر روز به روز با سرعت بیشتری پیش رفت و ناگهان فهمیدم که تا کنون ذهنم با چه لاطائلات بیهوده­ای پر شده است. پس مجبور شدم دست به یک خانه تکانی اساسی بزنم.مشکل اولیه و اصلی افتادن در چنین ورطه یا مسیری این است که دیگر نمی­توانی به راحتی گفته­ های اقوام، دوستان، همکاران و دیگر اطرافیان، نوشته­ های کتاب­ ها و حرف­ های سخنرانان را که پیش از این خروار خروار بر سرت فرو می ­ریخت و تو نسبت به آنها همدلی داشتی، از آنها انرژی می ­گرفتی یا حتی بی­تفاوت بودی اما سبک زندگیت را متناسب با آنها شکل می­ دادی به راحتی بپذیری. لازم می­ دانی مبنای هر حرفی را بدانی، پیش خودت تحلیلش کنی، زیر و زبرش را بشناسی و فقط وقتی برایت مسلم و مسجل شد که حرفی عاقلانه و اُس و قُس ­دار است بپذیری و نسبت به آن واکنش مثبت داشته باشی.به مرور زمان بی ­اصل و پایه بودن بعضی از افکار چنان برایت واضح می­ شوند که به محض شنیدن آن از زبان دیگری خنده­ ات می­ گیرد. گاهی هم ممکن است اخم­هایت درهم بروند یا چنان حرصت را دربیاوند که واکنش نابجایی نشان دهی و با آن مقابله کنی. به تجربه بر من ثابت شده است که ذهنیات عموم، معمولاً تاب برخورد نقادانه را ندارند و وقتی آنها را به بازنگری در افکار و حرف­های شان دعوت می­کنی در برابرت موضوع می­ گیرند حتی ممکن است با تو برخورد نامناسبی کنند یا تو را طرد نمایند.تو در عالم خودت تنها می­ شوی. حقیقتی (البته همواره همراه با شک و بازنگری مجدد) به تو روی آورده است که بازنمایی آن به دیگران برایت میسر نیست. شکستن قالب­ های ذهنی دیگران کاری بس دشوار است و تا کسی خودش نخواهد قالب­ های ذهنی ­اش عوض نخواهد شد. اجبار از بیرون چندان فایده­ ای ندارد مگر اینکه شخص تحت زور و اجبار چیزی را بپذیرد که این فقط برای افکار ایدئولوژیک و راهبرانه میسر است. واضح است که تعقل را با زور نمی ­توان به افراد حُقنه کرد. تعقل را باید آموزاند و شخص باید روحیه پذیرا داشته باشد.اما مگر قالب­ های ذهنی انسان ­ها چگونه شکل گرفته ­اند و چطور مردم یک جامعه بدون فشار بر افکار و اعصاب خود و تعقل در امور اطرافشان جهان ذهنی منظمی پیدا کرده اند که می ­توانند به راحتی با آن خو کنند و جواب همه سوال­ هایشان را (گیرم بدون هیچ پایه و اساس درستی) از آن دریافت کنند؟پاسخی که من برای این پرسش یافته­ ام شکل­ گیری ذهنیت اسطوره ­ای در انسان­ هاست. این ذهنیت که معمولاً از ابتدای کودکی توسط والیدن به فرزندان القا می شود باعث می شود افراد بر اساس روایتی که معمولاً آن را مقدس و ماورایی و غیر قابل خدشه می­ دانند سیری برای اتفاقاتی که پیش از این در دنیا افتاده است تعریف ­کنند. در ادامه همان سیر، اتفاقات معاصر را توجیه و اتفاقات آینده را نیز پیش­بینی می­کنند. این قالب که مجموعه به هم پیوسته و در هم چفت شده ­ای است اجازه ورود عناصر بیرونی به خود را نمی­ دهد و به همین خاطر (با تطوری آهسته و طبیعی) معمولاً ثابت می­ ماند. ذهنی که چنین رویکردی دارد دچار دگماتیزم می­ شود و اگر مایل به باززایی و بازیابی خود باشد لازم است مانند جوجه­ ای که می خواهد سر از تخم بیرون­ آورد خود را از حالت ژله ایِ باری به هر جهت تبدیل به موجودی تازه و شخصیتی دارای تشخص و شناختِ مجزا و منفرد کند و آن گاه که زمان مناسبش رسید -از درون- پوسته محکم دور خود را بشکند و دوباره متولد شود. بدیهی است فشار از بیرون که به احتمال زیاد در زمان مناسب نیست موجب مرگ او خواهد شد.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2018 10:36:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمت حکایات</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-bx1jq94i9cow</link>
                <description> در ادبیات هر ملتی و از جمله کشور و مردم ایران انواع و اقسام متل­ ها، مثل­ ها، حکایات و افسانه ­های آموزنده و غیرآموزندة فراوانی وجود دارد که بخش عمده­ ای از فرهنگ آن ملت را تشکیل می­ دهد. این روایات تنها کارکرد آموزندگی و یا سرگرم کنندگی ندارند بلکه نوع فکر و اندیشة مردمان خود را شکل می­ دهند و از دل آنها می ­توان به روحیات آن قوم پی برد و احیاناً حدس زد که چنین مردمی چگونه زندگی می­ کنند و آیا می­ توانند موفق باشند یا نه. می­ توانند آینده نگر باشند یا نه. مردمی شاد و امیدوار هستند یا ناامید و افسرده و قس علی هذا. به همین خاطر هم هست که از لحاظ روش­ شناسی هنگام ثبت آنها باید از ایجاد کوچک­ترین تغییر در آنها پرهیز کرد و عین آنچه دیده یا شنیده می­ شود ضبط و انتقال داده شود زیرا که چه بسا یک تغییر یا تحریف جزئی که از روی سلیقه یا مصلحت ایجاد می­ شود می­تواند تحلیل­ ها را دچار خطا کرده و به انحراف بکشاند.معمولاً سعی فرهنگ شناسان و تحلیل­گران فرهنگی یک سرزمین بر آن است که از دل روایات فرهنگی و فلکلور کشورشان تا جایی که می­ توانند نکات مثبت را استخراج کنند تا نشانه­ هایی از بالندگی فرهنگی مردم خود به جا بگذارند که قابلیت افزایش عِرق ملی و موجبات افتخار به میراث گذشتگان را بیش از پیش فراهم آورد. اما مع الاسف در بسیاری از موارد در کنار دُرهای درخشنده و خیره­ کننده­ ای که در فرهنگ عامة مردم یک سرزمین و از جمله فرهنگ خودمان موجود است، آموزه­ هایی مندرج است که نه تنها مثبت و سازنده نیست که تسهیل گر ورود و رواج خرافات، ناهنجاری­ ها، تلقین مغالطات و سفسطه ­ها و مروج بی­کاری و بی­عاری و تعطیل عقل و رو آوردن به بلاهت است. نمونه­های بسیاری می ­توان یافت و به عنوان شاهد مثل زد. حتماً خواننده گرامی مکرر با آنها برخورد داشته است.هر چند چنان که گفته شد در مرحلة ضبط باید عین آنها را ثبت کرد لیکن این کار به تنهایی ارزشی ندارد و موارد ثبت شده باید دوباره در اختیار عموم قرار گیرد تا فرهنگ حالت بالنده و پویای خود را حفظ کند. اما در مرحلة بهره­ گیری باید آنها را تنقیح عقلانی و ارزش­ گذاری کرد. به درخور ها را از به درد نخورها جدا کرد و آنچه می ­تواند نیاز روز را برآورده کند در اولویت قرار گیرد. هر چقدر هم به خود مطمئن باشیم باید بدانیم که برف ­انبار فرهنگ ما در طی قرون و اعصار و دوره­ های مختلف تاریخی در شرایط گوناگون و تحت تأثیر فرهنگ ­ها یا سیاست­ های احیاناً وارداتی یا اجباری انباشته شده، در یکدیگر ذوب شده و شکل و شمایل و صورت نهایی خود را پذیرفته است و به هر حال مخلوطی از مروارید و خزف است که باید به آن با دیدة نقد نگریسته شود. سره از ناسره بازشناخته شود و آنچه برای مردمان این روزگار سازنده و آموزنده و مفید است از زیر گل و لای ناخالصی­ ها بیرون آورده شود و زنگارزدایی شود تا درخشندگی خود را بیش ازپیش نمایان سازد و مورد بهر­ه برداری قرار گیرد. به عنوان مثال روایات فولکلوریک که یکی از بهترین منابع برای تولید ادبیات کودکانه محسوب می­ شوند در فرهنگ ما سراسر آن را چنان ادبیات مردسالارانه، احیاناً خشن و گاه پر از الفاظ رکیک فراگرفته که نمی­توان از آن برای آموزش زندگی به کوکان بهره برد. اینجاست که لزوم بازنگری برای بازنگاری و انتقال این فرهنگ برای نسل­ های بعدی آشکارتر می­شود. پس ما باید در عین حال که قدرشناس فرهنگ گذشتگانمان هستیم و میراث معنوی آنها را حفظ می­ کنیم و به آن در جای خود احترام می­ گذاریم در انتقال آنها با دقت بیشتر نظر کنیم تا با توقف و سیر در آنچه از قبل مانده به دور باطل گرفتار نشویم و با به روز رسانی این میراث ارزشمند بتوانیم جامعة خود را رو به جلو حرکت دهیم.هر کدام از ما می­ توانیم به حکایات و و روایات موجود در مجموعه­ های گردآوری شده در دل دفاتر نظری بیندازیم و تا حدی که توان فکری در خود می­ یابیم از بین آنها انتخاب کنیم. جلوه­ های زیبا و نازیبای آن را با نقد اندیشه­ ورزانه بازنماییم. از این تجربه لذت ببریم و دیگران را نیز در لذت خود شریک گردانیم.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2018 12:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه پارادایم</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-byl5c4q47fjj</link>
                <description> «جریان های اصلی تاریخ نگاری در ایران معاصر»بدون این که هیچ ادعای تاریخ­ نگاری و تاریخ­ شناسی داشته باشم در مطالعات تاریخی خود که به صورت آهسته و پیوسته در سال ­های گذشته داشته­ ام به طور عمده به سه جریان اصلی در تاریخ ­نگاری در ایران معاصر (منظورم از ایران معاصراز زمان ورود عناصر مدرنیته به ایران در اواخر عهد ناصری و شروع جنبش مشروطیت است)برخورده­ ام که ذیلاً آنها را معرفی می­ کنم. بدیهی است که جریان ­های تاریخ ­نگارانه دیگری نیز وجود داشته­ اند و دارند که من با آنها نیز کم و بیش آشنا هستم اما به نظرم اهمیت و تأثیر گذاری این سه جریان را که به آنها اشاره می­ کنم دارا نیستند:1 – از جریان اول می ­توانم با عنوان ظاهراً پارادوکسیکال «سکولار-بابی» یاد کنم. بدون این که بخواهم به نوعی ارزش­گذاری دست بزنم، به طور واضح شاخصة ویژه­ ای که برای این جریان می ­توانم ذکر کنم عنصر «ضد روحانیت شیعه» مستتر در این نوع تاریخ­ نگاری است. این را از تاریخ مشروطة احمد کسروی تا تاریخ بیداری ایرانیان ناظم الاسلام کرمانی و تاریخ انقلاب مشروطیت ایران مهدی ملک زاده و حتی آثار فریدون آدمیت و هما ناطق می توان سراغ گرفت. از آنجایی که این جریان یا توسط عناصر مدرن و سکولار یا با توجه به نوع ویژة حیات مذهبی و خانوادگی نویسندگان آن متعلق به طیف بابی-ازلی است، این جریان را سکولار-بابی نام دادم.2 – جریان دوم را می ­توانیم جریان «چپ» متأثر از جنبش ­های مارکسیستی رایج در جهان (حدود دهه 70 میلادی)  بدانیم. حجم بالای کتاب­ های تاریخ یا فلسفة تاریخ ترجمه شده از زبان روسی یا دیگر زبان ­های دنیا که تحت تأثیر مکتب کمونیسم نگارش یافته بودند، زمینه را برای ایجاد این جریان فراهم کردند. البته از آنجا که این جریان جریانی مبارز و ناسازگار با حکومت وقت بود آثار تولید شده در آن معمولاً به صورت غیرقانونی و زیرزمینی منتشر می­ شد و به همین خاطر شاید از لحاظ ظاهری در سطح نشر و توزیع رسمی کتب در داخل کشور نمود بارز و آشکاری نداشته باشد. هرچند در لایه ­های زیرین حجم بالایی از مخاطبان روشنفکر زمانة خود را جذب کرده است. این ویژگی غیر قانونی بودن باعث شد که عقیده ­مندان به این سبک تفکر سعی کنند بیشتر به تولید آثار ادبی روی آورند تا بتوانند نوع تفکر خود را در لفافة هنر منتشر سازند. لازم به ذکر است آثار تولید شده در این جریان تاریخ ­نگاری به علت ویژگی­ های ایدئولوژیکش معمولاً به صرف ثبت وقایع اکتفا نکرده و تاریخ­ نگاری خود را همراه با تحلیل­ گری و استخراج و استنباط فلسفة تاریخ از آن همراه ساخته است. همچنین افراد قلم به دست در این جریان نیز خود دارای طیف عقایدی متفاوت و گاه بسیار دور از هم هستند که شاید در کنار قرار دادن آنها چندان جالب به نظر نرسد اما در هر حال می­ توان آنها با چسب گرایش های مارکسیتی در یک قاب چسباند؛ از آثار طیف مذهبی این جریان مانند شریعتی و آل ­احمد گرفته تا طیف تئوری ­پرداز تتوده­ ای مانند مانند احسان طبری، انور خامه ­ای یا خلیل ملکی تا برسیم به طیف چریک مانند نوشته­ های مصطفی شعاعیان، بیژن جزنی و ... .3 – جریان سوم که تقریباً هم­زمان با پیروزی انقلاب سال 57 شکل گرفت و رواج یافت، تاریخ ­نگاری مبتنی بر پیش فرض­ های ارزشی انقلاب اسلامی است. این جریان با این که مانند جریان چپ «ایدئولوژی محور» و «قضاوت­ گرا»ست اما به علت در دست گرفتن حکومت، بر عکس چپ­ ها توانست قرائت رسمی تاریخ در ایران را در دست بگیرد و تبدیل به پارادایمی شود که حوزة نفوذ پارادایم ­ها و جریان­ های قبلی را تا حدود زیادی محدود نماید. تعداد قلمزنان در این حوزه قاعدتاً زیاد است. علاوه بر اشخاصی مانند موسی نجفی، حمید روحانی، علی دوانی و ... که کاملاً در این جریان قرار می­گیرند هستند کسانی که یکی به میخ و یکی به نعل می­ زنند. حال می­ توان بسته به شناخت­ های متفاوت از این اشخاص آن را به انصاف آنها در تاریخ­ نگاری برگرداند یا به حساب نان به نرخ روز خورد برخی گذاشت. از این گروه می­ توان به خسرو معتضد، عبدالله شهبازی و ... اشاره کرد.مسلماً این احصاء نه دقیق است، نه کامل و قابلیت ویرایش و بازنگری دارد.جریان های فرعی دیگری هستند که هر چند در برخی مقاطع پررنگ ظاهر شده ­اند اما جریان­ ساز نبوده ­اند؛ مثلاً جریانی که من آن را با همة ارزش­ هایش تاریخ­ نگاری «قصه­ گو» می­ نامم توسط اشخاصی مانند استاد باستانی پاریزی یا تاریخ نگاری غیر دانشگاهی پر تیراژِ بهرام افراسیابی و محمود طلوعی یا جریان­ های کتاب­ ساز که از نتایج تاریخ ­نگاری دیگران فقط برای تولید کتاب جدید استفاده کرده ­اند یا جریان­ های ملی­گرا، قومیت­گرا، تاریخ­های محلی و ... .پرداختن به تاریخ شفاهی در ابعاد مختلف آن اعم از تاریخ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی تا هنری و اقتصادی و ... نیز در حال حاضر در حال پر رنگ شدن است. آثار جالب توجهی نیز در آن به وجود آمده است. در این زمینه به ویژه می­ توان به پروژة تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد اجرا شده توسط حبیب لاجوردی در مصاحبه با سیاسیون و فرهنگیان زمان پهلوی یا انقلابیونی که مجبور به ترک ایران شده­ اند و به هر حال هر دو گروه دیگر در ایران نیستند اشاره کرد. همچنین در زمینة تاریخ شفاهی دفاع مقدس و مستند سازی حوادث جنگ هشت سالة ایران و عراق نیز اتفاقات خوبی رقم خورده است.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2018 08:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبقه بندی دانشگران</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-f7nstzyx0oly</link>
                <description> «تلاشی برای تفکیک افرادی که با دانش سر و کار دارند»در یک نگاه کلی سه طبقة دانشگر (اهل علم/ کسانی که با دانش سر و کار دارند) را می توان از یکدیگر بازشناخت:طبقة اول دانشجویان هستند. دانشجو نه به معنای خاص دانشگاهی آن بلکه به صورت عام هر آن کس که در راه کسب دانش تلاش می کند.طبقة دوم دانشوران هستند. (دانش + ور به معنای دارنده) یعنی کسانی که توانسته اند توشه ای از دانش برگیرند.و طبقة سوم دانشمندان. به معنای کسانی که توانسته اند نه تنها توشه ای از دانش داشته باشند بلکه تا بدان پایه دست یافته اند که می توانند به نقادی دانش بپردازند.تلاشی برای تفکیک افرادی که با دانش سر و کار دارنددر تفکیک یا تجمیع بین طبقة اول و دو طبقه ی دیگرناگفته پیداست که یک دانشمند یا دانشور ابتدا باید دانشجو باشد و در ادامه نیز می تواند (و حتی باید) دانشجو بماند اما مسأله بر سر تفکیک بین دانشوران و دانشمندان است.من تفکیک بین دانشور و دانشمند را بر اساس دو نکته می دانم:1 – قدرت تحلیل2 – قدرت بیان (شفاهی و مکتوب)یک دانشور برای این که بتواند تبدیل به یک دانشمند شود باید قدرت تحلیل داشته باشد تا بتواند آنچه خوانده و دریافت کرده است جمع بندی و نقد کند. اما این تنها، شرط لازم است و کافی نیست. انسان دانشمند باید بتواند دانش خود را به دیگر انتقال دهد. این انتقال به صورت زبانی، مکتوب، هنری و یا حالت های مختلف دیگر می تواند باشد. چه بسیار دانشگرانی که این قدرت را ندارند یعنی از حد دانشور فراتر رفته اند ولی به خاطر نداشتن قدرت بیان دانشمند نشده اند. قصد اصلی من از نوشتن این متن نیز دقیقا پرداختن به این طبقه ی میانین است.در این مرحله باید دو طایفه از دانشگران را از یکدیگر تفکیک کنیم. اول کسانی که علم دارند و قدرت و بیان ندارند و دوم کسانی که قدرت بیان دارند اما علم چندانی در چنتة خود ندارند. از طایفة دوم که عنوان دانشمندنما را به آنها اطلاق می کنیم بدون بحث می گذریم. اما طایفة اول:بسیار شنیده ایم که فلان اهل علم محضر خوبی داشته است. منزل یا دفتر کارش همواره پذیرای دوستدارانش بوده که با اشتیاق به سخنانش گوش فرا داده و از دانش فراوان و محضر نیکویش بهره برده اند. دهانی گرم داشته و سخنانش سرشار از نکته های علمی بدیع و در عین حال همراه با مطایبه های پسندیده بوده به طوری که انسان از نشستن در حضورش هیچگاه احساس خستگی نمی کرده است. اما از این شخص برجسته و دانشمند حتی یک ورق کاغذ متن مکتوب بر جای نمانده است. نهایتا دوستدارانش پس از فقدانش برخی مصاحبه ها و سخنرانی های او را مکتوب کرده اند یا حواشی او بر برخی کتب را جمع آوری نموده و یادنامه ای ترتیب داده اند. آیا چنین شخصی در زمرة دانشمندان قرار می گیرد؟می بینیم که شخص مورد نظر ما دارای قدرت بیان حضوری خوبی بوده است. همچنین قدرت تحلیل و بیان علمی شفاهی نیز داشته است و به همین خاطر افراد را مجذوب خود کرده است. اما اثر ماندگاری از خود بر جا ننهاده است. یعنی فرایند دانشمند شدن خود را ناقص رها کرده است. گاه از بس همیشه در حال افادة حضوری بوده است فرصت نگارش نیافته و اگر هم چیزی نوشته است از فضای تدریس مورد عادت خود پا را فراتر ننهاده و تنها متنی درسی از خود به جای نهاده است. بدیهی است قدرت تحلیل یک دانشمند نه در متن های درسی که در نظریات بدیع و استنتاجات جدید او متجلی می شود که به صورت مکتوب به هم نسلان و نسل های آینده انتقال یافته است. در پاسخ به سوال بند قبل، به نظر من در صورتی که شخصی توانایی انجام این کار را نداشته باشد دانشمند محسوب نمی شود.با جستجویی که در زندگینامه دانشوران سرزمین خود داشته ام متوجه شده ام که بیشترینة آنها از این ضعف رنج می برده اند. گاه می توان علاوه بر موارد بالا مسائلی نظیر عدم اعتماد به نفس لازم در انتشار نظرات و یا خضوع علمی افراطی را هم دخیل دانست. به هر حال این مسأله باعث شده است همواره ما با کمبود دانشمند مواجه باشیم.نکته مهم تر قدرت در دست گرفتن قلم، آشنایی با نگارش درست و روشمند به ویژه در مورد مطالب علمی و صرف زمان و انرژی در راه نگارش جدی متون دانشی است. به نظر می رسد ریشة ضعف در این مسأله را باید در دوران تحصیلات ابتدایی و آموزش های اولیه اشخاص جستجو کرد. ضعفی که پس از گذشت سالیان زیاد از ورود آموزش و پرورش جدید همچنان بین دانش آموختگان ما خودنمایی می کند و بالتبع فرایند تولید علم را در این سرزمین دچار اختلال کرده است.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2018 07:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کتاب باز»ی؛ عرصه حسرت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@jelvany/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%9B-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-ynrdiqvnjgd5</link>
                <description>«یک متن شبه عاشقانه»خدا نکند آدم کتاب بازی باشید و پایتان به نمایشگاه کتاب یا یک کتابفروشی با کتاب های نایاب یا تخفیف دار باز شود. در چنین جاهایی آدم کتاب باز مانند عاشقی است که معشوقش بی سر و صدا از دور نشسته و به او چشمک می زند. آن هم نه یک معشوق که هزاران معشوق. می خواهد تک تک آنها را در دست بگیرد، لمسشان کند، در آغوش بفشارد و برای همیشه از آن خود کند اما ...اما نمی تواند چرا که این معشوق زمینی که سینه اش پر از حرف های فرازمینی است خریدنی است. باید بهایش را بپردازد آن هم با پول رایج مملکت و تا این کار را نکند معشوق از آن او نمی شود. دست بالا ملامسه ای، تورقی، غور در فهرستی و ... تمام.نمی توان به قطعیت گفت هر که اهل علم و دانش باشد و به کتاب خواندن علاقه مند باشد و سر و کارش با کتاب باشد، کتاب باز است. کسانی که این احوالات را دارند احتمال زیادی دارد کتاب باز شوند اما حتمی نیست. اما خدا نکند (/یا بکند) چنین شخصی کتاب باز هم باشد. هر چقدر منابع مطالعاتی را از کتابخانه ای، دوستی، آشنایی، جایی ... تهیه کند باز هم سیر نمی شود چون او کتاب باز شده است. می خواهد معشوقش مال خودش باشد؛ مال خودِ خودش. اما معشوقگان زیادند. مگر چند تا از آنها را می تواند برای خود بخرد؟ مگر چند تایشان را می تواند در کتابخانه اش(/حرمسرای کتاب باز) نگهداری کند. چند تا از آنها را زیر و بالای تخت خوابش جا دهد؟ و چند تا از آنها را کتاب بالینی خود کند؟عرصة کتاب بازی عرصة حسرت هاست. یا نداری و چشمت به دنبالش است و یا با هر خون دلی فراهمش می کنی و نمی دانی چه کارش کنی؟ کتاب بازی شیرین است به خصوص برای کسانی که کتاب برایشان کالا نیست؛ معشوق است. معشوقی زمینی که سینه اش پر از حرف های فرازمینی است.</description>
                <category>محمد جلوانی</category>
                <author>محمد جلوانی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2018 10:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>