<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عیسی احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jesus.achilles</link>
        <description>پژوهشگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:42:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1350615/avatar/q0qofZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عیسی احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@jesus.achilles</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما و قانون</title>
                <link>https://virgool.io/@jesus.achilles/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-ccqgxbdoi10i</link>
                <description>مقدمه ای بر فلسفه حقوققانون در علوم طبیعی مانند قانون اول نیوتون در فیزیک، یا قانون انتروپی در شیمی، اشاره به قوانین جبری طبیعت دارد. قانون با علیت رابطه ای نزدیک دارد. قانون یعنی وقتی و جایی که شرایط و مقدمات از پیش تعیین شده  فراهم گشتند، قهرا نتیجه ی همیشگی حاصل می آید. قانون همیشه از مطیع کنندگی خبر می دهد. قانون کلیت و ضرورت دارد. اگر نیرویی بر جسمی وارد شود، همیشه شتابی متناسب با جرم جسم در او پدیدار می گردد. در علوم طبیعی اعم از فیزیک و شیمی و نجوم و زیست و غیره  همواره دانشمندان بدنبال یافتن قوانین جاری و ساری در طبیعتند.در علوم انسانی، محققان به دنبال یافتن قوانین حاکم بر زندگی انسانند، در جامعه شناسی، قوانین حاکم بر جامعه و رابطه فرد و جامعه، در روانشناسی قوانین حاکم بر روان آدمی، در اقتصاد قوانین حاکم بر رفتار اقتصادی آدمی و جوامع، و غیره، قوانینی که از منظر محققان تشابهی با قوانین طبیعت دارند در عین اینکه عنصر آگاهی و اختیار  در انسان تمایز او را از دیگر مظاهر هستی و طبیعت نشان می دهد.نقطه ی اتصال قوانین طبیعت و قوانین حوزه ی حیات انسان و جوامع انسانی، در گذشته  &quot; قانون طبیعی &quot; دانسته می شد. قانون طبیعی   ( Natural Law )  هم بر طبیعت و هم جوامع انسانی حاکم بود. لوگوس یا قانون طبیعی همیشه و همه جا جاری و ساری بود و اگر کسی یا جامعه ای ازین قانون تخطی می کرد، دیر یا زود اثر آن را می دید. نظرگاه رواقی  برخلاف  قرائتی که امروزه توسط برخی از آن می شود ( و آن را سبک زندگی منفعلانه در برابر شرایط غیرقابل کنترل بیرونی معرفی کرده و زیستی حداقلی و درویشی و خرسندی تعریف می نماید ) مطابق قانون طبیعی بود و لاجرم تکلیف محور. قانون طبیعی حاکم بر کل کیهان و حیات انسانی  لاجرم تکالیفی بر انسان  بار میکرد که مستوجب اطاعت از آن ها بود. تکالیفی نسبت به خود، دیگری، جامعه، بشریت و طبیعت. استخراج و استنباط این قوانین می توانست به طرق مختلف باشد یا قرائت های متفاوت داشته باشد. اما اصل حکومت قانون طبیعی پذیرفته  عام بود. چه بسا در دوران دینی و کلامی نیز این قانون طبیعی  قوانین و سننی الهی بود که می بایست از متون مقدس استنباط می شد.بر خلاف چیستی قانون در علوم طبیعی و علوم انسانی، اعم از فیزیک و شیمی و زیست و نجوم، یا جامعه شناسی و روانشناسی و اقتصاد و زبانشناسی، قانون در حقوق و نظام حقوقی بتوسط خود انسان برای خود تعیین می گردد و مختارانه از آن اطاعت میشود. قانون در حقوق  تنها قانونی است که رضامندانه و به اختیار و با اراده معین می شود و حیات انسانی را بدین سیاق شکل می دهد.شاید گفته شود چنین نگرشی به قانون نگاهی مدرن است، ولی از دوران ابتدایی حیات اجتماعی  همیشه قانون وجهی مختارانه را دارا بوده و حایز صبغه ای انسانی بوده است.اما رابطه قانون با فلسفه چیست؟چه بسا در فلسفه نیز بالاخص در دوران آغازین آن، فیلسوفان و حکما به دنبال استنباط قوانین حاکم بر طبیعت یا زندگی و هستی انسان  بودند. اما به تعبیر ورنر یگر در پایدیا، در دولت شهرهای یونانی بالاخص آتن، شکوفایی &quot; قانون &quot; ( به معنای حقوقی آن ) در حیات جمعی و نظم و نسق زیست عمومی، موجب شد اندیشمندان سر بالا کنند  تا این امر موجب نظام و پیشرفت و هماهنگی را  در کیهان و کائنات نیز سراغ بگیرند. پس به تعبیری  قانون ( به معنای حقوقی آن ) در همتنیده با فلسفه و تمامی علوم ( اعم از طبیعی و انسانی ) بشری است.حقوق طبیعی و پوزیتیویسم حقوقیپوزیتیویسم حقوقی برابرنهاد حقوق طبیعی است.وقتی اگوست کنت چارچوب پوزیتیویستی را برای علوم انسانی ( از پنجره جامعه شناسی ) بسط می داد، سال ها قبل از او پوزیتیویسم در عرصه حقوق بتوسط بنتهام و شاگردش جان آستین پی ریزی شده بود.حقوق طبیعی در واقع دگردیسی قانون طبیعی  به یادگار مانده از دوران یونان و رواقی و قرون وسطی بود. حقوق طبیعی اگرچه بر ماهیت طبیعت نهاد و فرا اراده  قانون  اشاره دارد ( همانند قانون طبیعی )، اما تاکیدش بر آغاز بسط قانون از حقوق ( حق های) طبیعی است. حق حیات، حق آزادی، حق مالکیت و ... به مثابه حقوق فطری انسان.در مقابل پوزیتیویسم حقوقی  برای پایان دادن به مناقشات بی پایان در حدود و چرایی و دیگر التزامات حقوق طبیعی، تاکید را بر تصویب قانون و الزام آن بتوسط قوه قاهره ی دولت می گزارد. می خواهد بسان نگاه علوم طبیعی در قدم اول  واقع نگرانه  منشا الزام قانون را توصیف کند، تا بتواند در ادامه راه ارتباطی موثر با آن برقرار کرده و در نتیجه اثربخشی آن را در جامعه به حد قابل قبول برساند.البته نگاه بنتهام و آستین به پوزیتیویسم حقوقی  با نگاه نسل بعدی  پوزیتیویست ها  همچون هربرت هارت  یکی نیست.چرخش نگرش از اصالت تکلیف ( رواقی) به اساس بودن سعادت و خوشبختی  در آکویناس اتفاق افتاد ( یا در او متبلور شد). چرخش اصالت فضیلت به اصالت قدرت و منفعت در  حوزه سیاست و حکومت، در ماکیاولی رخ نمود. تاکید بر ترس شهروندان در رعایت قانون و امر حاکم، و ضرورت  اعمال قدرت ( مطلقه ) وی برای برقراری نظم در اندیشه هابز عرضه شد. و البته برقراری این قدرت بر اساس قرارداد مشروعیت می یافت. ما در پوزیتیویسم حقوقی هر سه عنصر ارجحیت سعادت و شادکامی بر تکلیف، ارجحیت قدرت بر فضیلت، تاکید بر ترس از مجازات بعنوان انگیزه رعایت امر قانونگزار، و نهایتا  ( در پوزیتیویسم هارت ) قراردادی بودن مبنای برقراری الزام قانون را  شاهدیم.موخره ای بر مقدمهفلسفه حقوق به چیستی و چرایی قانون و نظام حقوقی می پردازد.علوم انسانی با تمام وسعت خود اعم از جامعه شناسی، تاریخ، ادبیات، روانشناسی، اقتصاد و فلسفه و غیره  از کانال نظام حقوقی و کدهای قانونی است که می تواند در کالبد جامعه تجسم یافته، و در نظام امور متبلور شوند.هر ماده قانونی را اعم از اصول قانون اساسی، قانون مدنی، قانون جزا، تجارت، خانواده و مصوبه های نهادها و سازمان های مختلف، اعم از مجلس، ریاست جمهوری، بانک مرکزی و نظام اقتصادی، سازمان های رفاه اجتماعی و .. هر ماده را می توان از مناظر گوناگونی مورد تحلیل و تنقید قرار داد، از منظر جامعه شناسی، روانشناسی، اقتصاد، انسان شناسی و فرهنگ، دینی، فلسفی و ..این تحلیل قانون  از مناظر مختلف ( ساحت های مختلف علوم انسانی ) بتوسط  میانجی  &quot; فلسفه حقوق &quot; انجام می گیرد.فلسفه حقوق است که میزان آزاد بودن جوامع و دموکراتیک بودن ساختار حکومت ها و قوانین و نهادها را روشن کرده و راهکارهای عملی و کاربردی پیشنهاد می دهد.</description>
                <category>عیسی احمدی</category>
                <author>عیسی احمدی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 16:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه فلسفه و مردم، فهم عادی و فهم فلسفی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%81%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D9%87%D9%85-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-fhhmrechk65a</link>
                <description>رابطه ی فلسفه حاضر در زندگی یک عامی و فلسفه ی حاضر در اوراق اندیشه های یک فیلسوف را می توان با هر حوزه تخصصی دیگر  همچون طبابت و پزشکی  و یا حتی لوله کشی مقایسه کرد.چه کسی انکار می کند که مردم عادی برای درمان عارضه های جسمی خود درمان هایی عادی سراغ دارند، برای فلان چیز نعناع خوب است، برای فلان عارضه گل محمدی یا ماست یا پونه یا غیره..هر فامیلی و خانواده ای  افرادی واردتر  در این مسائل دارد که بطور طبیعی سرو گردنی بالاتر از بقیه قرار گرفته است.در مسائل فنی و لوله کشی و آنتن تلوزیون و غیره نیزاین افراد محلی و خانوادگی  نگاهی تیزبین تر از بقیه در این حوزه داشته و علاوه بر زیست فعالانه خود در این حوزه، تجارب زیسته و کشفیات تصادفی دیگران را نیز  در این حوزه در ذهن ثبت می کنند تا بعدا به کار همه بیاید..حال در مرحله ای تخصصی تر، هر محله ای افرادی کارکشته تر در این حوزه سراغ دارد، تا میرسد به عطاری سر محل، شکسته بند، یا لوله کش و تعمیراتی سر محل..در مرحله ای بعدی سطحی بالاتر، همین تجارب زیسته ی تک تک افراد عادی عصاره گیری شده و به سطح تخصصی و آکادمیک راه می یابد، اکنون با پزشک متخصص یا مهندس متخصص فنی مواجهیم..لذا در فلسفه نیز، تک تک کلمات تخصصی ای که از زبان فیلسوف پروفسیونال جاری میشود چیزی نیست غیر از تجمیع تمام  تجارب زیسته ی نظرورزانه ی تک تک افراد عادی و عامی با گذشت از غربال های مکرر ..البته این نگاه جامع و غلیظ متخصص ( فیلسوف) دوباره، از نو منظم تر و دقیق تر در جامعه جاری میگردد و این چرخه کامل میشود..حال در هر جامعه ای این چرخه بدرستی جریان داشته باشد، هم هزاران تجارب زیسته ی فلسفی افراد عادی به هدر نرفته و بسوی راس هرم جریان می یابد، و هم تطور فلسفی فرهنگ  ناشی از تاثیر فیلسوفان بر جامعه از حرکت باز نمی ایستد..و رمز این چرخه در توجه آگاهانه اهالی فلسفه به بداهت و نهایت عادی بودن و سیلان داشتن آن در حیات مردمان است.چنان که میان شهروندان عادی ملل مختلف چون آلمان و ایتالیا و فرانسه و غیره هم برویم، برخی حتی نام شهیرترین فیلسوفان ( حتی همشهری) خود را نیز نشنیده اند یا ایده خاصی راجعبش ندارند و زبانی کاملا عامی دارند.حال اینکه رفتار اخلاقی یا سیاسی شان  کاملا منطبق با یکی یا چندمورد ازین فیلسوفان یا اندیشمندان است،به دو دلیل متضایف:الف- فلسفه ی فیلسوف در سپهر فرهنگشان جاری است بی زرق و برق کلمات اعیانیب- ( و دلیل پیشین تر)  در واقع حیات ایشان و امثال ایشان است که بطور نظام مند و اندیشیده شده  در نظریات فیلسوفانشان صورت بندی شده است.در ادامه  تدقیق در  اینکه فلسفه چیست و اندیشه های فلسفی چه چیزی در خود دارد که به کار مردم می آید، می توان چنین گفت که هر اندیشه فلسفی در باب اخلاق، سیاست، جهان و انسان  بصیرتی در خود دارد. بصیرتی که چه بسا از امر گزاره ای فارغ است و بواقع بینشی ویژه به صاحب بصیرت عرضه می کند. بینشی که بگونه ای امور و وقایع را می نگرد و تفسیر و توصیف می کند که لاجرم واکنشی و رفتاری بخصوص از خود جلوه گر می سازد.بصیرت نهفته در دیالکتیک هگلی لاجرم فرد را به پذیرش حرکات تاریخی جمعی وا می دارد. بصیرت نهفته در فلسفه اخلاق کانت  عالمی ازلی ابدلی را به نمایش می گزارد که هیچ رفتار غیر اخلاقی از صحیفه ی آن زدوده نخواهد شد. بصیرت نهفته در قدرت و دانش فوکو  چشم فرد را به جریان قدرت پشت هر گزاره و نظام علمی می گشاید و ...لذا در کوشش برای سرریز کردن آورده های فلسفه برای فرهنگ عامه، چه بسا کار اصلی متفکر و فلسفه پژوه، نخست  در گذشتن از تلنبار گزاره های هر چارچوب فلسفی و رسیدن به بصائر پیشنهادی و عرضه شده بتوسط آن است.بصیرتی که گویی بی هیچ توضیح نگاهی پیشاگزاره ای از هستی و وقایع به بیننده می دهد. و وقتی وقایع را چنین دید بی هیچ بحثی از نگاه دگم و صلب پیشین خود در می گذرد.متفکر اعم از نویسنده  هنرمند ادیب و ... می تواند این بصائر به ارمغان آورده از فلسفه را، در آثار و کنش های فرهنگی اجتماعی خویش روان ساخته و جاری کند. و بدین سیاق  گفتمان و گفتمان های به فروبستگی رسیده پیشین در جامعه را با عرضه ی نگاه های نو برآمده از دیدگاه های فلسفی، به تحول وادارد.البته شرط نخست آن گذر متفکر از سطح جدل های منطقی به سطح بصائر فلسفی است.</description>
                <category>عیسی احمدی</category>
                <author>عیسی احمدی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 16:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنه</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-wdyzkebyprl0</link>
                <description>روزنهطی چند جلسه گفتگوی فلسفی سروش دباغ و دکتر عبدالکریمی، آنچه که عبدالکریمی مصرانه بر آن پای می فشارد این است که امر قدسی در چنگال فهم نیاید و چون آب بگذرد. عبدالکریمی بارها کلمات &quot; متافیزیک &quot; و &quot; شیوه استدلالی &quot; را از باب نکوهش و نوع خاصی از ادراک با منشأ یونانی بکار می برد، و آن را رویکردی مناسب برای رفتن به استقبال امر دینی و ساحت قدس نمی داند. در آن دیدگاه رویکرد هایدگر متافیزیک نامیده نمی شود. هایدگر در نقد و رد متافیزیک نوشته است. و عجب اینکه در ادبیات شکاکانه هیوم نیز متافیزیک پایان یافته و لذا گویا نوشته های هیوم متافیزیک نیست و یا کانت که متافیزیک را  فرارفته از حدود توانایی عقل دانسته  و یا در ادبیات ویتگنشتاین نیز متافیزیک حاصل کژتابی زبان است و هر اندیشمند قهار دیگری از نظرگاه خود ردیه ای بر متافیزیک نوشته و راه جدیدی باز کرده و چونان که متافیزیک خواندن کار ایشان عار است! و حال اینکه در تاریخ فلسفه همه را بصورت عام &quot; متافیزیک &quot; می خوانیم. اما آنچه هایدگر تشخیص داد چه بود؟ اینکه با نگاه سوبژکتیو نمی توان به استقبال امر متعالی رفت. اینکه با آغاز ادراک متافیزیکی هستی از سقراط، نیهیلیسم بر دمید و به تدریج در روند گسترش متافیزیک در عالم غربی، رفته رفته انسان را در عصر تاریکی فرو برد، با کوژیتوی دکارت  بوضوح  روی خود نمایاند، اینکه متافیزیک اصالت دادن به چشم بیننده است و لذا در حجاب رفتن هستی است. موجود اعم است یا وجود؟ کوژیتو سبقت گرفتن و برتری جستن موجود بر وجود است. آنچنان که هگل تاریخ تطور فلسفه غرب را تاریخ تدریجی ظهور مطلق و رو گستردن عقل و خودآگاهی می دانست- نگاهی پیشرفت نگر- هایدگر این نگاه را معکوس کرد، این که ما در تاریخ پس آمده ایم، عالم انسانی بسوی تاریکی در تاختن است. (تقسیمات مشرق مغرب شیخ اشراق به ذهن متبادر می شود.)در نظر هایدگر نبایستی امر قدسی را، مشکاه نور را، هستی را، در ظرف کلمات ریخت. نبایستی سعی در فهم آن با عقل استدلالی ( یونانی) کرد. برتری دادن به استدلال مذهب یونان است. وگر نه منطق در تاریخ بشری به دست ارسطو تدوین نمی شد. اما استدلال نباشد  برای مفاهمه چه راهی می ماند؟ می گویند زبان دین غیر از زبان استدلال است. استدلال-نماهایی هست  اما نباید آن را با استدلال منطقی اشتباه گرفت. استدلال نیست تذکار و اشاره است. و هر زمان یکی (چون دکتر سروش و دیگر اهل فلسفه به تعبیر غزالی ( در تهافت) یا به تعبیر کانت (در نقد عقل محض) ) بخواهد دین را مستدل کند، لاجرم دین در در سراشیبی سکولار شدن و درغلطیدن در محاق نیهیلیسم درغلطانده است. یک نکته ای اما کانت نقش اش این وسط چیست؟کانت از طرفی با تجمیع امر متعالی در نومن و تذکر اینکه نومن از دسترس عقل ما خارج است، و نبایستی با تور عقل به صید آن رفت، راه را برای امثال ویتگنشتاین و هایدگر گشوده است. و راه رای برای اهل کلام و عقلورزان ساحت آخرت بسته. از طرفی اگر بازتاب کار کانت در تاریخ غرب از دید هایدگر وارسی شود، وابستن ادراک از هستی به مقولات سوژه، تشدید کوژیتوی دکارتی و تورم من بشری و افزودن حجاب به هستی محیط بر بشر است.کانت از حیثی نقاب متافیزیک یونانی را پس زد و رخ او نمایاند که فهم هستی در قالب مفاهیم و استدلال  چیزی جز  صورت افکنی بشر بر هستی نیست. بشر فعالانه صورت می افکند و می سازد و می بالد، غافل از اینکه هستی در لاقیدی خویش بسی زیباتر بسی فراختر و بلکه بسی انسانی تر و خانه تر برای انسان بوده است.از حیثی دیگر اگر کانت در روند سوبژکتیویته فهم شود چونان که در تاریخ غرب بالاخص سویه ی تجربه گرا، سازنده و بالنده ی آن فهم شد، اعلام صریح تفرعن بشری بر هستی است.کانت با طرح &quot; نومن &quot; چه مقصد و مقصودی داشت؟ از دید افتخار کنندگان به تاریخ متافیزیک، یعنی ما کاری به کار نومن نداریم و آنچه در توان ما و عقل ماست قلمرو دغدغه کار و بار ماست.از منظر هایدگری ها ( بعد از پرده بر کشیدن نیچه از نیهیلیسم پنهان در پس پشت تاریخ متافیزیک) می توان عقل استدلالی و یونانی را پشت سر گذاشت، می توان از مقولات دست شست و آنگاه به پیشواز نومن رفت. می توان با نومن، نقطه ی کور نظام فلسفی کانت زیست. و مقصد و مقصود کانت نیز  طی وادی عقل و رسیدن به پیشگاه نومن بوده است.اما در این میان آنانی که سعی در تشریح نومن با همان قوای فاهمه ای که کانت آن قوا را صرفا برای ادراک فنومن توانا می دید، دارند چه؟  اینکه بالاخره شهاب ثاقب چه می شود؟ جبرئیل باشد یا نباشد  با عقل و منطق چگونه منطبق است؟ حضرت علی معصوم بوده است یا نه؟ حضرت مهدی با عقل چگونه می خواند؟آیا کدام گفتگوی اساتید ذن با عقل یونانی قابل تائید و توجیه است؟ عبدالکریمی وقتی می گوید با شعر و شاعری کار از پیش نمی رود، منظورش تخفیف شعر نیست. وی قطعات فراعقلی و پدیدارشناسانه کتاب بسط تجربه نبوی را می خواند و می پرسد &quot; آیا سروش این شعرگونه ها را به معنای حقیقی به کار برده؟ &quot; اگر به معنای حقیقی به کار برده، یعنی عالم ملکوت در عالم انسانی جریان دارد. که در این صورت جایی و توجیهی برای تغییر مکان و منظر بعدی اش به نظرگاه یونانی و نیهیلیستی بسان کسانی که هیچ تجربه معنوی و هستی شناختی نداشته اند، نمی ماند. و اگر اصل را بر منظر استدلالی و ساینتیفیک سروش بگذاریم، بایستی این قطعات را شعر صرف، شعر ذوقی بدانیم. نه شعر در جایگاه هایدگری و هستی شناختی آن. شعر خیال انگیز بدانیم نه توصیفی.اما سروش دباغ هر دفعه ایرادی می کند که بی پاسخ می ماند، اینکه آیا این عوالم  در و روزنه ای به هم ندارند؟ آیا عقل استدلالی و عقل قدسی، زبان سوبژکتیو  و زبان بی زبانی غرقه بودن در امر متعالی، هیچ روزنی به هم ندارند؟همان روزنی که وقتی کانت تمام شناخته ها و قابل شناخت های عقل مان را بر می شمرد، نهایتا یک روزنی بنام نومن کنار می گذارد، می گوید بی این روزن تاریک و غیرقابل شناخت، هیچ طبقه ای از عمارت شناخت ما و استدلال و تجربه ما قابل قوام و دوام نخواهد بود.از طرفی هر عارفی روشنی پیامبری اهل ذوقی  خواسته بگوید &quot; او بی نشان است &quot;  همین نشان از او به دست داده. و چه کسی نمی داند یک رشته از گیسوی یار بس که دست و پای یاران را سلسله بند نماید.اما تکلیف روزنه چه می شود؟به تعبیر ویتگنشتاین هر بازی زبانی قواعد خاص خود را می طلبد، اصطاحات و معیارهای ویژه خود را، هیچ بازی ای نمی تواند معیارهای خود را بر بازی دیگر تحمیل کند. ساینس نمی تواند براحتی قدم در دین گزارده  پی جوی چیستی و چگونگی شهاب ثاقب شود. منطق روزانه مدرن نمی تواند نماز را حالاتی بی معنا بداند، تا سروش مجبور شود بعنوان همبستگی با بدنه ی جامعه مسلمین قلمداد کند. تعابیری نیمه پدیدارشناسانه  نیمه یونانی بر تن آن بپوشاند. اما ادراک سروش دباغ چه؟ مگر نه این است که هر بازی  روزنی به بازی دیگر دارد؟ چونان استخری که سیفونی و روزنی دارد، روزنی کوچک  در عین حال نفی کننده تمام این بازی و خبر دهنده از جایگاهی دیگر با قواعدی دیگر.  هر عالمی سیاهچاله هایی دارد،  اگرچه تاریک و غیرقابل ادراک و قابل چشمپوشی، اما بطور بالقوه توان در هم ریختن و در کام خود کشیدن تمام این عالم را دارد. از طرفی دوام و قوام کل آن بازی بدون آن در بسوی بازی خانه های دیگر، بدون آن روزن ناممکن است.سروش دباغ راست می گوید. دین نیز در بخشی اگرچه در جایگاه فرع و نه اصل، مرئوس و نه رئیس  عقل یونانی و استدلال و قیاس در خود دارد. هستی و وجود نیز  در بخشی موجود و هستنده را در آغوش خود دارد، موجودی که بالقوه اشتهای در کام چشم تنگ خود کشیدن کل هستی را داراست. شیخ اشراق فیلسوف است و از عالم انوار و از شرق و غرب سخن می گوید. البته یادمان نرود فلسفه غربی تا ابن رشد را فیلسوف می داند و در کام تاریخ متافیزیک به رسمیت می شناسد.ولی مگر شیخ اشراق نیز مورد تدقیقات نظری در غرب  قرار نگرفته است؟ چرا که نه. ولی هرکس از پی مطلوب و مقصود خود به سراغ آثار می رود. محقق متافیزیک بسا که چیزی از اشراقیات تحصل کرده و به عالم استدلالی به ارمغان برد، که سال ها پارادایم وی تشنه آن بوده و با آن بسا که بیشتر بسط یابد و قدرت گیرد. در مقابل پارادایم اشراقی نیز بسا که در پارادایم استدلالی و سوبژکتیو شبیخون زند و برای خود تحفه هایی نو بستاند.واقعیت این است که این رفاقت نقیض ها بیشتر در زبان هگل تحلیل می شود. زبانی که در آن دیگر الف الف نیست بلکه الف ب است. ۱ هیچ گاه پایان نمی پذیرد که ۲ شود. حال اینکه ۱ خود ۱ نیست و ۲ است. منظر زنونی رو می گشاید. صرف نظر ازینکه هگل چه نتایج تاریخی و سیاسی و اروپامحورانه از فلسفه خود استنتاج کرد، زبان متناقض نمای هراکلیتی زنونی لائوتسه ای  هگل  ادبیاتی تنومند و توانا  برای پیش بردن این مباحثات فراهم می آورد، چنان که غایب است.اما بالاخره از منظر عبدالکریمی سروش باید چه می کرد؟ آیا بایستی به تمامه قدم در وادی اشراق می نهاد؟ به تمامه وقت صرف هایدگر و ادراک هایدگری دین می کرد؟ آیا اگر بسامد همان اشعار حلولی و متعالی را در خط سیر فکری اش بیشتر می کرد، موجبات رضایت را بیشتر فراهم می آورد؟ اما مگر حلول و نزول امر قدسی، رخ نمودن امر متعالی  مگر به دست ماست که هرچه بیشتر شعر بنویسیم بیشتر بر ما وارد شود؟ اگر زمانی  بر پیامبر  آیه نازل نمی شد  مگر نه این است که در اندیشه می شد و بلکه به تکرار آیات قبلی و در دفعات بعد به تفقه در آنها و بلکه ریختن استدلال در کامشان تشبث می نمود؟</description>
                <category>عیسی احمدی</category>
                <author>عیسی احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 08:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>