<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجله تفریحی و سرگرمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jfrslymy454</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 05:33:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/82998/avatar/JBKOZj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجله تفریحی و سرگرمی</title>
            <link>https://virgool.io/@jfrslymy454</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دستور پخت کوفته تبریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-harqbk4ak3jy</link>
                <description>کوفته تبریزی یکی از غذاهای اصیل ایرانی و از معروف ترین و لذیذترین غذاهای خطه آذربایجان است. در این مقاله قصد داریم تا دستور پخت کوفته تبریزی به همراه نکات طلایی آماده سازی آن را به شما آموزش دهیم.امیدواریم کوفته تبریزی خوشمزه و دلچسبی درست کنید و از خوردن آن لذت ببرید.کوفته تبریزیمواد لازم جهت تهیه کوفته تبریزیگوشت چرخ کرده 300 الی 400 گرمبرنج 5 قاشق غذاخوریلپه ۴ قاشق غذاخوریتخم مرغ 1 عددپیاز متوسط 2 عددسبزی های معطر (مرزه، گشنیز، ترخون، گشنیز جعفری) به میزان ۲ قاشق غذاخوریرب گوجه فرنگی ۲ قاشق غذاخوریآرد نخودچی ۲ قاشق غذاخوریآلو و گردو به تعداد کوفته هاروغن، نمک، زردچوبه به میزان لازمزرشک به میزان دلخواهمواد لازم برای تهیه کوفته تبریزیطرز پخت کوفته تبریزیمرحله اوللپه ها را از شب قبل خیس کرده، آب آن را ۲ الی ۳ مرتبه به بیرون می ریزیم و مجدداً از آب پر می کنیم تا خیس بخورد. سپس آن را داخل یک قابلمه کوچک ریخته و با حرارت ملایم می پزیم تا نیم پز شود. سپس آن را آبکش می کنیم.در یک قابلمه دیگر آب را به جوش آورده، به آن نمک اضافه می کنیم و برنج خیس خورده از شب قبل را داخل آب جوش می ریزیم تا اینکه کمی نیم پز شود. زمانی که برنج دندان گیر شد آن را آبکش می‌کنیم. آنگاه لپه و برنج را با گوش کوب به هم  میزنیم تا نیم کوب شود. توجه داشته باشید که نباید کاملاً برنج و لپه له شوند. در این مرحله لازم نیست از میکسر استفاده کنید.مرحله دومدر این مرحله می خواهیم سس کوفته تبریزی را تهیه کنیم برای این منظور داخل قابلمه کمی روغن می ریزیم، بعد از آن پیاز را اضافه کرده تا طلایی شود. در همین هنگام نمک و فلفل و زردچوبه را اضافه می کنیم و بعد از آن رب گوجه فرنگی را داخل قابلمه می ریزیم. سپس 4 الی پنج لیوان آب داخل قابلمه ریخته و حرارت را بالا می بریم تا آب به جوش آید. بعد از اینکه آب جوش آمد، زیر قابلمه را کم می‌کنیم تا سس به آرامی آماده شود. سپس شعله را خاموش کرده تا مواد خنک شوند.مرحله سومدر مرحله بعد پیازها را رنده کرده و آب اضافی آن را می گیریم. آنگاه به آن گوشت، نمک و فلفل و ادویه به همراه سبزیجات معطر و نخودچی اضافه می کنیم و شروع به ورز دادن می‌کنیم تا این که مواد با یکدیگر کاملاً مخلوط و یکدست شود. بعد از آن که سه دقیقه کاملاً ورز دادیم، برنج و لپه نیم کوب شده را به آن اضافه می کنیم و مجدداً به مدت ۵ دقیقه ورز می دهیم. در صورت دلخواه می توانید تخم مرغ نیز به آن اضافه کنید و آن را دوباره ورز دهید. برای تهیه تخم مرغ باید آنرا آب پز کرده تا کاملا پخته شود.مرحله چهارمدر انتها از مواد ورز داده شده گلوله های بزرگ درست می کنیم. بدین صورت که مقداری از کوفته ها برداشته آن را کف دست پهن می کنیم. می توانیم داخل گلوله ها را با آلو، گردو و یا کمی زرشک پر کنیم. در این مرحله هر کدام از مواد را که خواستید می توانید از کوفته تبریزی حذف کنید. بدین صورت تمام کوفته ها را آماده می‌کنیم.مرحله پنجمدر مرحله آخر در داخل قابلمه ای که سس را تهیه کردیم، کوفته ها را یکی یکی و با دقت می چینیم. در این هنگام ممکن است کوفته ها از یکدیگر باز شوند. برای جلوگیری از این اتفاق لازم است که در ده دقیقه اول اصلاً درب قابلمه را نگذاریم. بعد از گذشت ۳۰ دقیقه از چیدن کوفته ها آنها را آرام آرام جابجا می کنیم. توجه داشته باشید که باز هم لازم است این کار را به آرامی انجام دهید. بعد از اینکه تمام کوفته ها درست غوطه ور شدند، درب قابلمه را نیمه باز قرار دهید و شعله را کم کنید بعد از حدود یک ساعت کوفته ها آماده هستند. آنها را داخل ظرف چیده و کمی از آب کوفته ها را روی کوفته تبریزی می ریزیم.برخی از افراد تمایل دارند تا آب کوفته تبریزی را جدا کنند و در آن نان تیلیت کنند. برای تزیین کوفته تبریزی نیز می توانید از زرشک و آلو استفاده کنید. به سلیقه خود می توانید از آب نارنج نیز برای ترش مزه دار کردن کوفته تبریزی استفاده کنید.کوفته تبریزیچند نکته طلاییبرنج و لپه باید نیم پز و نیم کوب باشند.آب پیاز حتما باید گرفته شود.کوفته ها باید به خوبی ورز داده شوند. این مهم ترین قسمت کار است.گلوله ها نباید در یک ربع اول داخل ظرف جا به جا شوند.حرارت کوفته در یک ساعت آخر باید ملایم باشد تا کوفته ها وا نروند.درب قابلمه به هیچ وجه نباید بسته باشد تا کوفته ها ترک نخورند.در این مقاله دستور پخت کوفته تبریزی به همراه نکات طلایی پخت آن را آموزش دادیم. امیدواریم کوفته تبریزی خوشمزه و دلچسبی درست کنید و از خوردن آن لذت ببرید. اگر تجربه ای در زمینه طرز پخت کوفته تبریزی دارید، آن را با به اشتراک بگذارید. http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%20%D9%BE%D8%AE%D8%AA%20%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%D9%87%20%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%20%D9%84%D8%B0%DB%8C%D8%B0%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87%20%D8%A8%D9%87%20%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%20%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%20%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 19:44:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر خوشا بهارا (ملک‌الشعرای بهار)</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-p4p7xocqkl31</link>
                <description>خوشا بهارا خوشا میا خوشا چمناخوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا...خوشا سرود نو آیین و ساقی سرمستکه ماه موی میانست و سر و سیم‌ تنا...خوشا توانگری و عاشقی به وقت بهارخوشا جوانی با این دوگشته مقترنا...خوشا مقارن این هر سه خاطری فارغزکید حاسد بدخواه و خصم راه‌زنا...خوشا شراب کهن در سبوی گردآلودکه رشح باران بسترده گردش از بدنا...خوشا مسابقهٔ اسب‌های ترکمنیکجا چریده به صحرای خاص ترکمنا...درازگردن و خوابیده دم و پهن سرینفراخ‌سینه و بالابلند و نرم‌تنا...بزرگ سم و کشیده پی و مبارک‌ ساقبلندجبهه و محجوب‌چشم و خوش‌دهنا...به فصلی ایدون کز خاربن برآید گلنواخت باید برگل سرود خارکنا http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%20%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7%20(%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1) </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 22:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-jqublkwailh8</link>
                <description>عاشقانهدخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستتدارد. http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%B9%D8%B4%D9%82 </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت بهلول و جنید بغدادی</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D9%84%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-mbyyalybmijp</link>
                <description>حکایت بهلول و جنید بغدادیشیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او، شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..بهلول فرمود طعام چگونه می خوری؟ عرض کرد اول بسم‌الله می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم بسم‌الله می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم... بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روانه شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری.بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً!و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است. اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد. http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%D8%A8%D9%87%D9%84%D9%88%D9%84%20%D9%88%20%D8%AC%D9%86%DB%8C%D8%AF%20%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان جالب درباره حکمت خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-gc857tgoob7r</link>
                <description>ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖﺭﻭﺯﮔﺎﺭی ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود که ﻭﺯﻳﺮی داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ حادثه و ﺍﺗﻔﺎﻕ خیر ﻳﺎ ﺷﺮی ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ شاه می افتاد،ﺑﻪ پادشاه میگفت : &quot;ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!&quot; ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ! »شاه ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ بسیار ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ به شدت ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ که ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ معتقد نبود، ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁن رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭگاه ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. پادشاه ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ ﺍی از ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ خواستند ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدند ﺩﺳﺖ پادشاه ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می خواستند. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ کردند. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:« ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:« ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً قربانی می شدم.» داستان کوتاه  چوپان و سنگ سردچوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در حوالی آن جا نگه دارد. زیر درخت سه تکه سنگ بود که چوپان همیشه از آن ها برای آتش درست کردن استفاده میکرد و برای خود چای آماده میکرد . هر بار که وی آتشی بین سنگها می افروخت متوجه میشد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است ولی علت آن را نمی دانست.چند بار تلاش کرد با تغییر دادنجای سنگها چیزی دست گیرش شود ولی هم چنان در هر جایی که سنگ را قرار می داد سرد بود تا این که یک روز تحریک شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. بین سنگ موجودی بسیار ریز مثل کرم زندگی میکرد.رو به اسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت:« خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی اینگونه می اندیشی و به فکر ارامش وی هستی پس ببین برای من چه کرده ای و من اصلاً سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را بخود ببینم.» http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8%20%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%20%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7 </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه بردن به خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-dtfemrivpvta</link>
                <description>یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای چنین و چنان صفتی را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد)پادشاه به مأمورانش فرمان داد تا به جستجوی مردی که دارای آن اوصاف و نشانه ها می باشد، بپردازند و او را نزدش بیاورند.مأموران به جستجو پرداختند، تا اینکه پسری (نوجوان) با را همان مشخصات و نشانه ها که حکیمان گفته بودند، یافتند و نزد شاه آوردند.شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبید و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زیادی به آنها داد و آنها به کشته شدن پسرشان راضی شدند. قاضی وقت نیز فتوا داد که: (ریختن خون یک نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتی شاه جایز است.)جلاد آماده شد که آن نوجوان را بکشد و زهره او را برای درمان شاه، از بدنش درآورد. آن نوجوان در این حالت، لبخندی زد و سر به سوی آسمان بلند نمود.</description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه پنجره بیمارستان و دو بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-zhvpboyzfav7</link>
                <description>در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش چشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت.روزها و هفته ‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نابینا بود! http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%20%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%20%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1 </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دباغ در بازار عطر فروشان</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86-ni8l2il3xrap</link>
                <description>دباغ در بازار عطر فروشانروزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمان‌ها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هرکسی چیزی می‌گفت. یکی دهانش را بو می‌کرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می‌شد و تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اینکه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیرکی داشت او فهمید که چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است، با خود گفت: من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. مردم را کنار زد، و کنار برادرش نشست و سرش را کنار گوش او آورد بگونه‌ای که می‌خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب کردند و گفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان کرد. http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%BA%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%20%D8%B9%D8%B7%D8%B1%20%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنان کوتاه و آموزنده بزرگان جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@jfrslymy454/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-kwaliu3svflm</link>
                <description>طوری زندگی کن کهدشمنانت از افتادنت هم بترسند!کاری کن بدانند بعد از هر برخاستنقدم هایت محکم تر از قبل می شوددکتر علی شریعتیسخنان کوتاه و آموزنده بزرگان جهانسخنان کوتاه و آموزنده بزرگان جهاناز یه جایی به بعد، دیگهحرفی برای گفتن نداری...ساکت بودن رو به خیلیحرفها ترجیح میدی...گابریل گارسیا مارکز?سخنان آموزنده بزرگان جهانچرا فقط نوبت که به ما میرسد دعوای حلال و حرام پیش می آید؟!!لابد حرام وقتی است که دزدی یک خوشه، یک خوشه باشد،اما وقتی که خرمن، خرمن باشد، حرام حساب نمیشود؟؟!محمود دولت آبادی?آنان کهگاهی به نعل میزنندو گاهی هـــم به میخ ،سرانجامچکش واقعیتروی انگشتشان می خورد!آلبرت انیشتن?جهنم یعنی وابستگی؛وابستگی به قضاوت دیگران ...افراد بسیاری در جهنم بسر میبرند،زیرا سخت وابسته به داوری دیگرانند...!ژان پل سارتر?جملات زیبا و آموزندهبه محض اینکهفساد به جایی رخنه کندمی بینیم خرافات چند گانه ایحاکم میشود ...!فردریش نیچه?برای خوشبخت شدنبا یک مرد کافیستاو را باور کنی.حتی اگر دوستش هم نداشته باشی.!و برای خوشبخت شدنبا یک زن کافیستاو را دوست داشته باشی.حتی اگر باورش نداشته باشی . !کوئیلو?هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن... حرمتها &quot;شکسته&quot; میشود.هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن... تبدیل به &quot;وظیفه&quot; میشود.هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش عشق نورز...&quot;بی ارزش&quot; میشی...از ذهن تا دهن فقط یک نقطه فاصله است...ابوعلی سینا?جملات بزرگان فلسفی‌صلاح در این استکه آدمی شعور خویش را با نگفتن نشان دهدنه با گفتن،زیرا سکوت از هوشمندی استو گفتن از خودپسندی...!آرتور شوپنهاور?جملات بزرگان حکیمانهاشتباه نکنید...انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفیدند؛خوشبین هواپیما را اختراع میکندو بدبین چتر نجات را...!جرج برنارد شاو?سخنان کوتاه و آموزنده بزرگان جهانهمیشه حرفی بزنکه بتوانی آنرا بنویسیچیزی را بنویسکه بتوانی آنرا امضا کنیو چیزی را امضا کنکه بتوانی پایش بایستیناپلئون بناپارت?سخنان آموزنده بزرگان جهانآدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشدبه زودی موفق می گردد.ولی او می خواهد خوشبخت تراز دیگران باشد!و این مشکل است.زیرا او دیگران را خوشبخت تر ازآنچه که هستند تصور می کند....!مونتسکیو?سخن بزرگاناگر تنها ابزار شما چکش باشدهمه ی مسائل برایتان تبدیل به میخ می شوند.مارک تواین?جملات بزرگان دنیاآدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشدبه زودی موفق می گردد.ولی او می خواهد خوشبخت تراز دیگران باشد!و این مشکل است.زیرا او دیگران را خوشبخت تر ازآنچه که هستند تصور می کند....!مونتسکیو?جملات بزرگانکسی را دوست بدار که دوستت دارد...حتی اگر غلام درگاهت باشدو دست بکش از دوست داشتن کسی که دوستت نداردحتی اگر سلطان قلبت باشد......دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست....اما برای ماهی زندگیست....برای کسی که دوستت دارد &quot;زندگی&quot; باش نه &quot;تفریح&quot;دکتر الهی قمشه ای?سخنان کوتاه و آموزنده بزرگان جهانبیشتر مردم،منتظر فرا رسیدن سال نو هستندتا دوبارهبه عادت های کهنه مشغول شوند...! http://jafarsalimi.blog.ir/post/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%20%D9%88%20%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%20%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>مجله تفریحی و سرگرمی</category>
                <author>مجله تفریحی و سرگرمی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 20:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>