<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های jodi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@jodi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-02 19:46:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17562/avatar/woKJQC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>jodi</title>
            <link>https://virgool.io/@jodi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بالاخره صبح شد....</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%AF-ylycd2xtp3e1</link>
                <description>اون شب عین جهنم‌ بود... خود جهنم بود... نمیدونم چقدر طول کشید تا صبح شه... نمیدونم دختر پسره کجابودن... عین کابوس بود... و هنوزم هست...تا صبح نخوابیدم لباس عوض کردم و لباسهای خیسم رو روی میز و صندلی ها اویزون کردم خشک شنمنتظر چی بودم؟ برم جلوتر که باز بیوفتم تو دردسر؟ یا باید برمیگشتم خونه برمیگشتم ایران... اخه این چه زندگی بود برا خودم ساخته بودم؟ انواع و اقسام فکرها تو سرم بود داشتم دیوونه میشدم، با صدای در به خودم اومدم، پسر ایرانی بود، جواب دادم و درو باز کرد اومد تو، با دیدنش قوت قلب گرفتم، با اینکه بهش اعتماد نداشتم ولی حداقل با کار دیشبش معلوم بود ادم بدی نیست، لااقل تا این لحظه.نشسته بودم رو صندلی اومد تو کنارم نشست، دستم روی میز بود تماس دستش رو به دستم حس کردم و عین برق گرفته ها دستم رو‌کشیدم عقب، گفت نترس من کاریت ندارم، دیشبم یه اتفاق بود،  افتاد، دیگه کاریش نمیشه کرد گفتم که یهتی و خطر دارههیچی نگفتمگفت بیا صبحانه بخور تا ده منتظر اون دوتا میمونیم اگه اومدن باهم میریم اگه نه تورو میبرم سوارت میکنم که بریگفتم مگه تو نمیای ؟ گفت نه ازینجا با همکارم میریترسم دوباره برگشت، بغض کردم و اشکهام سرازیر شدگفت میخوای نری؟ چه اصراری داری به رفتن؟گفتم نه باید برم تا اینجا اومدم باید برسم به آلمانگفت هرجور خودت میدونیبلند شدیم بریم برا صبحانه، وارد اون یکی اتاق شدیم دیدم همون مرد دیشبی نشسته داره صبحانه میخوره، دست پسره رو گرفتم و‌با نگام بهش اشاره کردم، گفت میدونم ولی چاره چیه؟ کار همه ما بهش گیره، فعلا که اون سواره اس و ما پیاده...باورم نمیشد باید رو یه میز بشینیم و صبحانه کوفت کنیم. سرم رو انداختم پایین و نشستم رو صندلی با بغض چند لقمه خوردم و با یه چایی سرد سعی کردم لقمه ها رو بدم از گلوم بره پایین...یه لحظه نگاهم گره خورد به نگاه مردگرجیه انگا نه انگار دیشب چه زجری بهم داده بود، با نگاه کثیف  داشت نگام میکرد و نگاه منو دید یه لبخند شیطانی زد، نگاهم رو دزدیدم و دیگه بهش نگاه نکردم. باید تا ده صبر میکردیم، دل نگرونشون بودم نمیدونستم کجان و از دیشب چرا پیداشون نبود...</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Oct 2018 17:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب اول باتومی 02</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-02-vsdiezosjnlr</link>
                <description>دیروقت بود بلند شدم دنبال دختر و پسره گشتم نبودن حدس زدم برگشته باشن خونه، اروم اروم و و قدم زنان رفتم سمت خونه، نمیدونم چرا انرژی منفی تمام وجودم رو گرفته بود دوست داشتم برمیگشتم تفلیس، در زدم کسی جواب نداد دستگیره رو چرخوندم و درو باز کردم تاریک‌ بود رفتم داخل و چراغ رو روشن کردم، بچه ها نبودن، یه دست رخت خواب رو برداشتم و کنار دیوار پهن کردم، میز دونفره رو کشیدم وسط اتاق و رخت خواب بچه ها رو پهن کردم سمت دیگه، خواستم لباس عوض کنم ولی یه لحظه احساس خطر کردم با همون لباس بیرون تصمیم‌گرفتم بخوابم، کفش و لپ تاپ و کیف لباسام رو همه رو گذاشتم کنارم، چراغ حمام رو روشن گذاشتم که بچه ها اومدن تاریک نباشه چراغ اتاق رو خواموش کردم نور حمام مناسب بود برا اینکه بچه ها راحت بیان تو اتاق، اتاق کلید نداشت، دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم، نمیدونم چقدر طول کشید که خوابم برد، خواب بودم و تو خواب میدیدم یه حشره روی پام داره راه میره، از خواب بیدار شدم تو خواب و بیداری حس کردم کسی بالا سرمه، بیشتر دقت کردم واقعا کسی بالا سرم بود، خواب نبودم، دستش روی مچ پام بود، همون جایی که خواب دیدم حشره داره روش راه میره، تمام این اتفاق توی چند ثانیه رخ داد، مردی قوی هیکل با تی شرت تیره رنگ، عینکی، خم شده بود روی من و دستش روی پام بود، نیم‌خیز شدم، خواستم داد بزنم صدام درنمیومد، یخ زده بودم ترسیده بودم نمیدونستم چی کار کنم، تمام توانم رو‌ جمع کردم و به فارسی داد زدم اینجا چه غلطی میکنی؟ تا صدام رو شنید دستش رو گذاشت رو دهنم، چقدر زورش زیاد بود، داشتم خفه میشدم اشک؟ گریه؟ اه و ناله؟ نه هیچ کدوم نبود فقط درد بود و زجر و یخ زدگی مطلق... تاریکی بود و وحشت... تقلا میکردم و فایده نداشت... یه لحظه دستش از رو دهنم کنار رفت داد زدم با همه وجودم گفتم خدا... چند ثانیه بیشتر نشد که همون پسر ایرانی رو بالا سرخودم دیدم با لگد مرده رو‌ پرت کرد اونطرف خورد به میز ... جون گرفتم بلند شدم و شروع کردم لگد زدن به مرده، پسره منو گرفته بود و سعی میکرد جلوم رو‌ بگیره... هیچی حالیم نبود صدام رو برده بودم بالا صدام صدای من نبود، زجه و التماس نبود، قدای درد بود و خشم، پسره منو کشوند سمت حمام اب ریخت روی صورتم و گفت اروم باشم، اونجا بغضم ترکید، اونجا گریه کردم زار زدم و اشک ریختم، اگه به دادم نرسیده بود اگه صدام رو نشنیده بود چه بلایی سرم میومد؟ نشستم کف حمام اب هم باز بود و لباسام خیس شدن... پسره با داد و فریاد رفت سراغ مرده که بعد فهمیدم گرج بود و مست، بیرونش کرد و اومد سمت من، ترسیدم ازش گفتم نکنه حالا این بخواد بلا سرم بیاره، چسبیدم به دیوار یخ حمام، جون نداشتم بلند شم، اومد گفت پاشو سرما نخوری امشبم فراموش کن، تقصیر من بود کلید یادم‌رفت بدم بتون، اون دوتا کجان؟ با صدای گرفته گفتم‌نمیدونم گفت پاشو خودتو جمع و جور کن من اتاق رو از پشت قفل میکنم صبح میام سراغتونرفت...من موندم و وحشت...  </description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Oct 2018 16:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب اول باتومی 01</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-wjez9ueaqrun</link>
                <description>الان که اینو مینویسم یعنی سالمم و زنده... ولی تجربه وحشتناک و درداوری بود... اگه میدونین تو روحیه اتون اثر میذاره ادامه رو نخونید و فقط برام خوشحال باشین که زنده ام و از دردسر بزرگی نجات پیدا کردم...اتاقی که بهمون دادن فکر کنم ۹ متری بود دو دست رختخواب داشت و چندتا ظرف و یه میز دونفره با چهارتا صندلی، یه طرفشم دیوار کشیده بودن و اونطرف دیوار یه توالت فرنگی بود با دوش حماممن رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم بچه ها رفتن بیرون، نشستم سر لپ تاپ و سرم رو‌گرم کردم حدود ساعت ده شب بود که بچه ها برگشتن و‌‌ گفتن‌ ساحل خیلی قشنگه اگه دوست داری بیا بریم بیرونبیکار بودم و حوصله ام سر رفته بود از خدا خواسته قبول کردم و رفتم باشون بیرونواقعا زیبا بود هوا عالی و ساحل اروم... نشستم رو شنهای کنار ساحل و غرق افکارم شدم، دریای بی انتهایی به نظر میرسید زیبا و اروم، با هر موجی که به سمت ساحل میومد صدای شادی و خنده ی جوونهایی که داشتن خوش میگذروندن و باهم بازی میکردن بلند میشد، میرفتن سمت اب و از برخورد اب به پاهاشون کیف میکردن و شاد بودن... دوست داشتم برم تو اب و بازی کنم ولی دل و دماغش رو نداشتم، تو دلم اشوب بود و استرس وجودم رو پر کرده بود، نمیدونستم فردا چی میشه و چه اتفاقی برام‌میوفته.... </description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Oct 2018 16:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سمت باتومی</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-o8bkkyghnc7k</link>
                <description>تاریخ رفتنم معلوم شد حدودا دو ماه تفلیس بودم و بالاخره روز موعود رسید حقوقم رو از دفتر گرفتم، کارامو کردم اتاق رو تحویل دادم لباسهام که اکثرا نو بودن و حتی یه بارم نپوشیده بودم دادم به همون دختر ایرانی که اتاقش کنار اتاقم بود، با اینکه همو نمیشناختیم بغلم کرد و گفت کاش نمیرفتی میموندی همینجا خطرناکه اتفاقی برات نیوفته، گفتم دیگه دیره باید برم اگه دیدم خطرناکه برمیگردم، نمیدونم چرا حس همدلیمون اون لحظه اینقدر زیاد شد با تمام وجودم بغلش کردم و تنها کسی بود که اون لحظه رفتن و نرفتن من براش مهم بود، تنها کسی بود که از تصمیم من خبر داشت، تنها کسی بود که تو اون غربت همزبونم شد، کاش زودتر باهاش حرف میزدم حداقل این دوماه تنها نمیموندم! خدافظی کردم و رفتم سمت محلی که گفته بودن برم. سر قرار دیدمشون و بعد احوال پرسی سوار شدم. پسر ایرانی گفت مطمینی میخوای بری؟ اگه برا پولت نگرانی پس میدم پولت رو. هنوزم وقت داری تا برسیم باتومی وقت داری. گفتم میخوام برم... گفت باشه میریم ولی هر جا فکر کردی و تصمیمت عوض شد بگو برگردیمگفتم باشهراه افتادیم به سمت باتومی... مسیر سرسبز و زیبا بود ولی با سکوتی که بین ما سه نفر بود حس معذب بودن داشتم، یه کم که جلوتر رفتیم یه پسر و دختر دیگه رو هم سوار کردن. فهمیدم اونام مثل من میخوان از مرز قاچاقی رد شناز من کوچیکتر بودن ومعلوم بود بیشتر از من ترسیدنمن چرا نمیترسیدم نمیدونم!!!توی راه ما سه نفر عقب نشسته بودیم و ساکت بودیم. دستتشون تو دست هم بود و سعی میکردن بهم دلگرمی بدن. میخواستم سر صحبت رو باز کنم یه چیزی بگم ولی نمیتونستم. محو تماشای طبیعت بکر و زیبای بیرون شدم و کم کم پلکهام گرم شد و خواب برد... با صدای پسر ایرانی بیدار شدم که گفت برا نهار پیاده شم. گشنه ام هم شده بود. یه رستوران بین راهی کوچیک بود. یه غذای درست و حسابی سفارش دادم و مشغول خوردن شدم معلوم نبود تا چند وقت دیگه اینجور غذای گرمی گیرم بیاد!!! پسر و دختره داشتن نون و پنیر میخوردن غذام زهرمارم شد، دوتا ساندویچ سرد کم قیمت سفارش دادم و بردم دادم بشون، گفتن نمیخوان و عمدا دارن نون و پنیر میخورن گفتم بزارن بعد بخورن من دیگه گرفتم براشون و نمیتونم پس بدم. گرفتن ازم و من دور شدم دیدم شروع کردن به خوردن.وقتی سوار شدیم دختره بین من و دوست پسرش نشسته بود، با موبایلش چیزی تایپ کرد و نشونم داد، نوشته بود میترسیم براش نوشتم منم میترسم همینجوری با هم صحبت کردیم اون تایپ میکرد میداد من میخوندم منم تایپ میکردم میدادم اون بخونهکم کم یخش وا شد و شروع کرد حرف زدن با منگفت چهارماهه گرجستانن و کاراشون جور نمیشده و الان دیگه داشته پولشون تموم میشده که اتفاقی این پسر ایرانی رو پیدا میکنن و راه میوفتن برا رفتنگفت پدر و مادرش از رابطه اش با دوست پسرش مطلع میشن و چون میفهمن قبل مراسمات رسمی با هم ارتباط داشتن دچار مشکل میشن و دعوا و ... و اخرشم کدورت و تهدید اینام میبینن نمیتونن با هم باشن فرار میکنننمیتونستم اون لحظه بهشون نصیحتی بکنم یا حتی قضاوتی چون خودم تو مسیری بودم که میدونستم درست نیست ولی بازم میرفتمبعد از 6 ساعت رسیدیم باتومییه شهر ساحلی کوچیک بردنمون تو یه خونه که مال یه گرجی بود یه اتاق بمون دادن و گفتن اونجا بمونیم تا خبرمون کنن</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 14:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تفلیس به باتومی</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-d2r0g3hnld1s</link>
                <description>با تماسی که با من گرفتن قرار شد برم دریاچه ی لاک پشت و منتظر شم تا بیاین پیشم و توجیه شم که باید چه اقداماتی انجام شهرفتم سر قرار وجودم پر از حس های متضاد و متناقض بود... دو نفر بودن اون پسر ایرانی با یه پسر گرجی که جثه و اندام بزرگی داشت قدش خیلی بلندتر از پسر ایرانی بود موههای سرش کم بود و صورتش بی روح بود... پول رو ازم گرفتن و گفتن از تفلیس باید بریم باتومی که یه شهر ساحلی کنار دریای سیاه هست، اونجا از طریق راه دریای سیاه بعد از چندبار قایق و کشتی عوض کردن میرسیم به مرز بلغارستان، اونجا آشنا دارن و میتونن منو برسونن داخل مرز بلغارستان، اونجام آشنا دارن که منو برسونه یونان و بعدم که آلمان!وسایلم رو دیدن و گفتن بهتره لپ تاپ رو نبرم هم سنگینه هم اینکه بقیه ممکنه هوس کنن بدزدنش، گفتم میزارم زیر سرم و مواظبشم ولی بدون لپ تاپم واقا نمیتونم جایی برم بهش نیاز دارم... قبول کردن و گفتن اونا مسئول وسایل من نیستن و همه چی پای خودمه... من تفلیس بودم اونجا که علامت قرمز زدم باید زمینی میرفتیم باتومی بعد ازونجا که خط نارنجی رو کشیدم باید میرفتیم از دریای سیاه عبور میکریدم تا برسیم بلغارستان</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 13:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوماه زندگی در تفلیس 04</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%B3-04-bdo6xcs4cpfi</link>
                <description>دو هفته ای طول کشید تا بهم زنگ بزنن... تمام این دو هفته تو برزخ بودم... از گوشه و کنار میشنیدم چقدر قاچاقی رفتن سخت و خطرناکه... این حماقت من عجیب بود.. عجیب...توی نت میگشتم درباره قاچاقی رفتن و تمام خطراتی که نوشته بود را برا خودم مجسم میکردم و میدونستم حتی تحمل یه مورد ازون سختی ها و چالش ها و خطرات رو نداشتم... ولی چرا ول نمیکردم این تصمیم لعنتی و اشتباه رو؟؟؟ چرا بیخیال نمیشدم؟؟؟ چرا میرفتم به سمت غرق شدن؟؟؟؟بهم گفت اخر هفته اماده باشم و پول رو براشون ببرم تا مسیر و نحوه ی خروج از مرز رو بهم بگنچمدونم رو باز کردم  لباسهام رو نمیتونستم با خودم ببرم چندتا عکس داشتم از مامان و بابا و خودم اونارو گذاشتم تو کوله پشتی لپ تاپم... شارژر موبایل و مدارک ایرانی و نصف پولهام رو گذاشتم تو کیف لپ تاپ یه کیف سبک هم داشتم اونم سعی کردم لباسهام رو توش جا بدم مسلما همشون جا نشد واجب ترینشون رو برداشتم و یه صابون و شامپو..  دوتا کنسرو لوبیا ... همین دیگه چیزی جا نمیشد... نمیدونستم چند روز تو راهم و چه راهی رو باید برمروز قرار نزدیک بود و من دل آشوبم بیشتر میشد چند بار با مامان بابام حرف زدم. بابام سرسنگین بود و جواب درستی بهم نمیداد. اخرین تماسی که باشون داشتم گریه کردم و حسابی قربون صدقه اشون رفتم مامانم میگفت چی شده چرا گریه میکنی؟ مگه جات خوب نیست؟ گفتم چرا خوبه خیلی خوبه فقط من دلم تنگه همین... بابام گفت اگه سخته برگرد هنوز اینجا خونه ی تویه... گفتم نه اینجا خوبه کارمم خوبه... با تمام وجودم سعی داشتم چهره و صداشون رو برای خودم تو حافظه ام ذخیره کنم!!! با جون کندن ازشون خدافظی کردم... اونا نمیدونستن دارم میرم پا بذارم تو چه مسیر خطرناکی... اونا فکر میکردن جام خوبه... بهشون ظلم کردم... ظلم... هم به اونا هم به خودم.... لعنت به من... </description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 13:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوماه زندگی در تفلیس - 03</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%B3-03-kflimxc9ps3r</link>
                <description>بالاخره صبح شد و من با تنی خسته و روحی داغون بیدار شدم زنگ زدم به دفتر و گفتم مریضم نمیتونم بیام گفتن تا ظهر بمون خونه ولی سعی کن ظهر بیای مشتری زیاد داریم.تو تختم بودم تا ساعت ده که گوشیم زنگ خورد. خودش بود پریدم نسشتم رو تخت و جواب دادم به فارسی حرف زد و گفت باید حضوری قرار بزاریم ما پشت تلفن هیچ حرفی نمیزنیم. گفتم باشه. گفت ساعت 11 مترو دلیسی باش گوشیت هم روشن باشه بهت زنگ میزنم. دوش گرفتم و لباس پوشیدم با مترو دلیسی یه ربع فاصله داشتم و دور نبود ازم لباس پوشیده و مرتب تنم کردم بدون ارایش، پولهام رو قایم کردم و فقط یه صد لاری گذاشتم پیشم باشه ترسیدم ازم بدزدن یا بیفتن دنبالم جامو یاد بگیرن، نصف پولهام رو با لپ تاپم رو بردم گذاشتم تو اتاق بغلی یه دختر ایرانی بود بهش اعتماد زیادی نداشتم ولی بهتر ازین بود یهو بیان دنبالم ازم بزنن... بدترین افکار اومده بودن سراغم و ترس وجودم رو پر کرده بود. رفتم مترو دلیسی و منتظر شدم بیشتر از 30 دقیقه وایستاده بودم که تلفنم زنگ خورد خودش بود جواب دادم گفت پشت سرم وایستاده برگشتم دیدم یه پسر ایرانی با یه تیپ کاملا معمولی پشتم وایستاده. تلفن رو قطع کردم و رفتم سمتش. سعی میکردم محکم باشم و نفهمه که ترسیدم. باهم دست دادیم وسلام و علیک کردیم و گفت میخوای کجا بری؟ گفتم میخوام از مرز خارج شم... گفت خب حالا هیچی نگو بیا بریم تو ماشین باهم حرف میزنیم اینجا نمیشه. دنبالش رفتم ماشینش یه ماشین نیسان مدل قدیمی بود و تروتمیز سوار شدیم و شروع کرد به صحبت کردن. گفت من از الان میگم کارت درست نیست هزارتا مشکل ممکنه برات پیش بیاد ولی من پولمو میگرم و کارو انجام میدم ولی هیچ تضینی برای اونور نیست من تضمین میکنم تو رو سالم از مرز رد کنم ولی اونور هرچی شد پای خودته... گفتم باشه... هزینه رد کردن من از مرز میشه 3000 لاری تخفیفی هم تو کار نبود. گفت نصف پول رو اول  میگیرم نصف بقیه اش رو وقتی قرار شد از مرز رد شدی. اگه از مرز نتونستم ردت کنم نصف پولت میره ، چاره ای جز قبول تمام شرایطش نداشتم. گفت فقط میتونم پول و یه کوله پشتی همرام ببرم گفتم دوتا چمدون دارم تمام زندگیم تو اون دو تا چمدونه!! گفت مشکل خودته نمیتونی بیشتر از یه کوله پشتی با خودت بیاری. گفتم باشه... قرار شد زمان و مکان رو بهم خبر بده تا با پول برم پیشش...</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 13:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوماه زندگی در تفلیس - 02</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%B3-2-qfqmhgyj2dtg</link>
                <description>هفته ی دوم کارم بود که کم کم شروع کردم گشتن دنبال قاچاقچی و کسی که بتونه منو از مرز رد کنه و برسونه منو به یونان که ازونجا بتونم برسونم خودمو به آلمان... کشور رویاهاممیگن جوینده یابنده است درسته! یه نفر رو با پس و جو پیدا کردم که کارش قاچاقی رد کرد بود، شماره تلفنش رو گرفتم و گرفتن این شماره تلفن برام 60 لار آب خورد ولی چاره ای نبود پولو دادم و شماره رو گرفتم.دل توی دلم نبود که شب شه برم خونه بهش زنگ بزنم. اضطراب داشتم و تمام تنم یخ زده بود. نفهمیدم تا شب چه جوری گذشت. شب که شد و رفتم خونه نشستم رو تختم موبایلم تو دستم بود ولی نمیتونستم دکمه تماس رو بزنم. دهنم تلخ شده بود تنم عرس سرد داشت و ضربان قلبم رو میشنیدم. گوشی رو گذاشتم کنار و رفتم یه لیوان اب خوردم نمیدونم چرا بغضم ترکید و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن اشکهام میرفت تو دهتم و مزه ی شوری اشکهام رو حس میکردم. نمیدونم چقدر گذشت که فکر کنم اشکهام خشک شد صورتم رو شستم و دوباره اب خوردم و نسشتم رو تخت... با دستهای سرد و لرزونم زدم رو دکمه تماس و منتظر شدم جواب بده... چند بار بوق خورد و من اینور خط داشتم از ترس سکته میکردم... جواب داد به گرجی حرف زد و من لال شدم نمیفهمیدم چی میگه... قطع کردم و چندثانیه بعد گوشیم زنگ خورد خودش بود... نمیدونستم چه غلطی باید بکنم قطع کردم و کز کردم گوشه ی تخت پتو رو پیچیده بودم دور خودم و به موبایلم خیره شده بودم... حالا گشنه ام هم شده بود و همزمان استرس هم داشتم... بازم موبایلم رو برداشتم و بهش زنگ زدم اینبار دیرتر جواب داد و به انگلیسی ازم پرسید کی هستم؟ با هزار مکافات به انگلیسی گفتم شماره اش رو فلانی بهم داده اسمش رو که شنید پرسید کجایی هستم گفتم ایرانی.... چند ثانیه گذشت یه نفر دیگه اومد پشت خط گفت سلام ایرانی هستی؟ گفتم اره ایرانیم گفت قطع کن فردا با همین شماره بهت زن میزنم و قطع کرد...این مکالمه ی کوتاه انگار تو خواب برام اتفاق افتاد نه میدونستم کی بودن نه میدونستم کارم خطرناکه یا نه ؟ ولی خب دیگه اون لحظه تموم شد و من تماس رو گرفتم و وارد یه مرحله ی دیگه شدم.. باید تا فردا صبر کنم ببینم چی میشه... اون شب نتونستم شام بخوردم گشنه و خسته خوابیدم و بدترین خوابهای عمرم رو دیدم تا صبح چند بار از خواب پریدم و دوباره خوابیدم، کاش صبح میشد و این کابوسها تموم میشد...</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 12:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو ماه زندگی در تفلیس -01</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%B3-leld91frt2vg</link>
                <description>چند روزی گذشت از بودنم توی تفلیس که شروع کردم دنبال کار گشتن، با وضعیت مالی که داشتم نمیتونستم مدت طولانی اینجا بمونم و دلیلی برای موندن هم نداشتم، اواخر فروردین اومده بودم تفلیس و هوا عالی بود و تا چشم کار میکرد توریست ایرانی همه جا دیده میشد.چندتا شرکت ایرانی بودن که به فارسی نوشته بودن مشاور املاک و اقامت رفتم باشون حرف زدم و در نهایت قرار شد با یکی ازین شرکت ها به اسم منشی مشغول به کار شم و حقوقم شد 600 لاری حساب کردم اگه برا جای خوابم 300 لاری بدم میتونم با 300 لاری باقی مونده خورد و خوراکم رو اوکی کنم که نخوام به پس اندازم دست بزنم، گوشی موبایلم رو شرکت شارژ میکرد و برای اینترنت هم از وای فای دفتر استفاده میکردم و مشکل این بود که شب دیگه نت نداشتم ولی از نظر مالی اینجوری بهتر بود.از همون روز اول حس کردم جای درستی نیستم ولی چاره ای هم نداشتم مجبور بودم تو اون لحظه اونجا باشم، کار دفتر و با اصطلاح شرکت به طور مطلق کلاه برداری بود و حقیقتا نون حروم درمیوردن، شبا که میرفتم اتاق خودم فکر میکردم که اخه دختره ی احمق این چه کاری بود کردی! نونت نبود آبت نبود اینجا اومدنت چی بود؟ولی انگار یه چیزی مانع از برگشتنم میشد یه حس احمقانه که حالا اگه برگردم چی میشه؟ ماشینم رو ه فروختم کارمم که از دست دادم باز برگردم خونه بابام؟ این سختی که اینجا بود یه جوری انگار تجربه ای بود که همیشه دوست داشتم، زندگی مستقل ، من اهل ازدواج نبودم اصلا تمایلی به ازدواج نداشتم همیشه کار کردم و همزمان درسم خوندم ولی نه اونقدر که با درسم برسم به جای تاپ در یه حدی خوندم که گلیمم رو از آب بکشم بیرون ولی همیشه دوست داشتم از مامان بابا جدا شم و برام خودم زندگی کنم ولی هیچ وقت نمیشد با اون فرهنگ تو اون شهر کوچیک. حالا فکر کن که من با اون شرایط زدم بیرون از مملکت و دوباره یه ماه نشده برگشتم!!! این حس بود، درست یا غلط، بود  و نمیذاشت برگردم.</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 12:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته اول...</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-chbs0571omwe</link>
                <description>رسیدم هتل راننده غریب گیرم اورد به جای 40 لاری ازم 70 لاری گرفت! خسته بودم و ترسیده، پاهام جون نداشت ولی این تازه شروع مسیر بود، اتاق گرفتم و با همون لباسها افتادم رو تخت به سقف خیره شدم، داشتم فکر میکردم...  به اینکه من الان اینجا چی کار میکنم؟ به مسیر نامعلوم روبروم، به تنهایی و اینکه ایا درست اومدم یا نه؟سعی کردم تمام افکار رو با جمله &quot;حالا که اومدم&quot; بریزم دور و حداقل چندروزی بهشون فکر نکنم تا ببینم جریان چی میشه، بلند شدو و وسایل رو جابجا کردم باید دنبال خونه و هم اتاقی بگردم هتل گرونه و من نمیتونم از پس هزینه اش بربیاماب جوش اوردم و چایی کیسه ای درست کردم و خوردم کمی گرمم شد، دوش گرفتم و لباس عوض کردم و با  یه کیف کوچیک زدم بیرون، هوا خوب بود از روی مپ محله توریستی رو پیدا کردم و رفتم سوار مترو بشم ولی هیچی متوجه نمی شدم، پله برقی مترو مثل تونل وحشت بود شیب زیاد و مسیر طولانی بعد فهمیدم متروی تفلیس رو روسها زمان جنگ جهانی ساختن برا همین اینقدر قدیمی و عجیبهخلاصه بعد دو سه بار رفت و اومد و گیج شدن اخرش نفهمیدم کجام و ترجیح دادم برم با اتوبوس برسم به مقصد!گشنه ام شده بود و حس خوبی نداشتم ولی سعی میکردم غلبه کنم به حال و هوام و حداقل لذت سفر رو ببرمبا اتوبوس راحت تر تونستم مسیر رو پیدا کنم رفتم به جایی به اسم روستاولی جای قشنگ و توریستی بود از بوی غذاهایی که میومد احساس ضعف میکردم نشستم روی یه مز جلوی یه کافه و غذایی سفارش دادم که نمیتونستم اسمش رو بخونم ولی شکلش قشنگ بود و قیمتش هم مناسبنیم ساعتی منتظر غذا بودم و محو دیدن مردم و منظره با خودم فکر میکردم یعنی اینا خوشبختن، یعنی الان دغدغه ندارن، با صدای گارسون به خودم اومدم، برام آبجو آورده بود، برای اولین بار مزه اش کردم خوشم نیومد ولی خوردمش پولش رو داده بودم، بعد از چند لحظه غذا اومد و عالی بود کیفیت و طعمش، اسمش بود خینگیلی،  دوباره آبجو سفارش دادم و این بار سعی کردم خودم رو متقاعد کنم که خوبه بخور!!!! نیم ساعتی غرق افکارم شدم کسی کاری به کارم نداشت و من داشتم از محیط و ارامش لذت میبردم... به خودم اومدم دیدم خیلی وقته نشستم بلند شدم و پیاده مسیر رو رفتم پایین تا رسیدم به یه میدون بزرگ که بهش میگفتن میدان آزادی... اونجام زیبا بود و محو تماشا بودم هوا داشت تاریک میشد و ترس از تاریکی که همیشه داشتم شروع کرد به آلارم دادن که برو هتل خطرناکه!! و خب منم گوش دادم به صداش و برگشتم هتل البته بعد از دوبار مسیر اشتباه رفتن...ادامه داره...</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Sat, 29 Sep 2018 12:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته اول من تو غربت...</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-qvin9nvjyhuy</link>
                <description>همون وقت که هواپیما بلند شد به غلط کردن افتادم، ترسیدم نه زبان بلد بودم نه پول زیاد و نه شغل و درامدی تو کشور غریب... یه دختر تنها با چندتا چمدون... خدایا کاش بابام بیاد منو برگردونه کاش مامانم زنگ بزنه بگه برگرد... کاش نرم... ولی دیگه دیر شده بود، من اسمان ایران رو ترک کردم، دلم گرفت بغض کردم سرم رو تکیه دادم به شیشه ی پنجره ی کوچیک هواپیما و اجازه دادم قطرات اشک راه خودشون رو پیدا کنن... اشک میریختم و سعی میکردم همزمان فکر کنم به اینکه این یه راه جدیده باید تحمل کنم نشد برمیگردم... ولی میدونستم که دیگه برگشتی تو کار نیست... وقتی پرواز نشست هیچ کس منتظرم نبود، هیچ کس منو نمیشناخت، منم کسی رو نمیشناختم!!! صداها گنگ بودن ادمها ناشناس... وسایلم رو گرفتم و با زبون دست و پا شکسته از راننده تاکسی خواستم منو برسونه به هتل ارزون... مسیر فرودگاه به شهر طولانی نبود ولی من سردم شده بود و دندونهام بهم میخورد شاید از استرس... شاید از ترس...کاش همون روز برمیگشتم.. کاش ...</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Sat, 29 Sep 2018 11:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-ahtwtejclokd</link>
                <description>با کلی دردسر و مصیبت خانواده رو راضی کردم با رفتنم موافقت کنن تمام وجودم شده بود عطش رفتن... پول زیادی نداشتم و مدرک دانشگاهیم هم اونقدر چنگی به دل نمیزد که بتونم اپلای کنم و دانشجویی برم، تخصص کاریمم اونقدر تاپ نبود که ویزای کاری بگیرم، چقدر دیوونه بودم با تمام این مسایل چشم بسته و از روی احساسات تصمیم گرفتم به اواره کردن خودم، خلاصه که همه چی رو جمع و جور کردم از کارم استفعا دادم حقوق و پس اندازم رو دلار کردم و گشتم ببینم کدوم کشور ویزا نمیخواد که برم اونجاو بعدش قاچاقی راه بیوفتم دنبال پناهنده شدن به المان!حماقت یعنی این... یعنی زندگی با ثبات خودم رو - تحت تاثیر جو و اخبار منفی رسانه ها و گرون شدن دلار و خلاصه هر چی که شاید میشد تحملش کرد و نکردم- با دست خودم ریختم بهم...خانواده ام دوستام شغلم و تمام پس اندازی که بعد ده سال جون کندن جمع کرده بودم، انگار مسخ شده بودم انگار تمام مغزم میگشت اخبار منفی ایران رو بولد میکرد و پالس میداد بهم که پاشو دیگه ببین وقتشه باید بری ایران دیگه جای زندگی نیست... در نهایت بلیط گرفتم برای تفلیس چون نزدیکترین جا و ارزونترین مکان برای شروع بود...ادامه داره...</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Sat, 29 Sep 2018 11:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت من...</title>
                <link>https://virgool.io/@jodi/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%86-twaw5aedlxo9</link>
                <description>مدت ها بود فکر مهاجرت افتاده بود تو سرم، هر چی میشد ته فکرم میرفت سمت مهاجرت ،دوست داشتم بزنم بیرون از ایران ، خودم رو زدم به اب و اتیش ، دنبال انواع و اقسام راههای مهاجرت نه مقصد معلوم بود نه هدف، فقط رفتن مهم بود و کندن از شرایطی که داشتمحالا که برمیگردم میبینم چقدر تصمیم های عجولانه و یهوییم زندگیم رو از مسیرش منحرف کرده حالا نمیشه گفت تغییرات همیشه بد بوده ولی همیشه حتی الان حسرت گذشته تو دلم موندهاگه الان برگردم به گذشته مطمئنم هیچ وقت از شهر کوچیک و اروم و بی استرس خودم دور نمیشدم هیچ وقت... ولی خب این باگ ادمیزاده که تا تجربه نکنه نمیتونه بفهمه کدوم تصمیم درست و کدوم غلط بوده باید زمان بگذره باید ببینی نتیجه انتخابت چی شده،  باید خودت بفهمی سر دوراهی های زندگی کدومش رو اشتباهی رفتی، کدومش رو اشتباهی پیچیدی و زندگیت رو ازین رو به اون رو کردی...ادامه داره!</description>
                <category>jodi</category>
                <author>jodi</author>
                <pubDate>Fri, 21 Sep 2018 15:05:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>