<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های joorvajoor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@joorvajoor</link>
        <description>جورواجور صفحه‌ای است برای نوشتن درباره‌ی موضوعات مختلف مانند ورزش، بازاریابی، تبلیغات، نقاشی و کاریکاتور و هر چیزی که قسمتی از سرگرمی زندگی من باشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:04:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/31910/avatar/UdmrKd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>joorvajoor</title>
            <link>https://virgool.io/@joorvajoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در این گوشه از دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@joorvajoor/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-gvhhlsdrmwqe</link>
                <description>انیمه‌ی «در این گوشه از دنیا» را را در نظر بگیرین که فقط با اسمش میشه به اندازه‌ی یک صفحه تخیل کرد و نوشت. انقدر اسمش را دوست دارم که گاهی اوقات یادم میره که انیمه‌ای ژاپنی با این اسم ساختن.یه کارگردان ایرانی می‌گفت؛ گاهی اتفاق افتاده که فیلنامه‌ای را تنها با دیدن یه عکس نوشته!یعنی میشه با رویاپردازی درباره‌ی اون عکس فکر کرد و براش یه داستان ساخت.حالا تصور کنین که با اسم «در این گوشه از دنیا» چقدر داستان‌های جالبی میشه نوشت.از این حرف‌ها که بگذریم می‌رسیم به انیمه‌ی «در این گوشه از دنیا».در این گوشه از دنیااین انیمه بیننده را با فرهنگ و سبک زندگی مردم ژاپن و همچنین تاریخ اون کشور، بین سال‌های جنگ جهانی دوم، آشنا می‌کنه.در این گوشه از دنیا، ماجرای دختری به نام «سوزو هوجا» است که از دوران کودکی اون تا زمان بعد از تمام شدن جنگ جهانی دوم در ژاپن را روایت می‌کنه.سوزو دختری حواس پرت و خیال بافه و از کودکی استعداد خودش را در نقاشی نشون میده. حس خوبی که سوزو هنگام نقاشی کشیدن به ببینده منتقل می‌کنه به اندازه‌ای هست که آدم دلش میخواد دست به کاغذ قلم بشه و محیط اطراف خودش را بکشه.حتی گاهی اوقات یاد نقاشی‌هایی می‌افتید که در دوران کودکی چه در مدرسه و چه در خانه می‌کشیدید و در دنیای زیبای خودتون غرق می‌شدید.در این گوشه از دنیازندگی ساده و در عین حال دوست داشتنی سوزو بیننده را با خودش همراه می‌کنه. انقدری که الان دارم این متن را می‌نویسم دوبار انیمه‌ی «در این گوشه از دنیا» را دیدم و لذت بردم.جنگ جهانی دوم مثل یک هیولای گنده روی زندگی ساده و پر از هنرنمایی‌های سوزو سایه میندازه و ماجراهایی را برای او و خانواده‌اش به وجود میاره.توی انیمه‌ی «در این گوشه از دنیا»، شما می‌بینین که دنیا چقدر کوچیکه. مثل همون ضرب المثل قدیمی که میگن: کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه.سوزو همونجوری که بزرگ میشه با آدم‌هایی برخورد می‌کنه که در دوران کودکی اونها را دیده و باهاشون ماجراهایی را پشت سر گذاشته.یکی از اون آدم‌ها تبدیل میشه به همسرش که از دوران کودکی همدیگر را دیده بودن. البته موضوع اصلی این انیمه ازدواج و عشق و عاشقی نیست، بلکه ماجرا درباره‌ی شرایط زندگی و اتفاقاتی هست که برای سوزو میافته.این انیمه همون قدری که برای کودکان دوست داشتنی هست، برای بزرگسالان هم جذابه.خلاصه بیشتر از این توضیح نمیدم و دعوتتون می‌کنم تا این انیمه‌ی خوش ساخت را ببینین و لذت ببرین.</description>
                <category>joorvajoor</category>
                <author>joorvajoor</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 19:30:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کاری را دوست داری اما انگیزه‌ای برای انجامش نداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@joorvajoor/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vd6qvfg2dc4y</link>
                <description>من معیارهای علمی برای بی‌انگیزه شدن کارکنان ندارم، اما در اینجا میخوام از تجربه‌ی خودم در این رابطه صحبت کنم.کارکنان بی انگیزهماجرا از اونجایی شروع میشه که داشتم کتاب از خوب به عالی را میخوندم و رسیدم به فصل سوم با عنوان «اول فرد، سپس هدف» و یکسری خاطرات برام مرور شد.اول کتاب را براتون معرفی می‌کنم تا اگر دوست داشتین یک نگاهی بهش بندازید. کتاب از خوب به عالی نوشته‌ی جیم کالینز از انتشارات هورمزد، درباره‌ی ویژگی شرکت‌ها و کسب و کارهایی هست که تونستن خودشون را ارتقا بدن و از سطح شرکت‌های خوب به سطح عالی برسونند.کتاب از خوب به عالی نوشته جیم کالینز
حالا برگردیم به موضوع اصلی این مطلب که درباره‌ی بی انگیزه شدن هست و از تجربه‌ی خودم براتون میگم.شروع کار من در یک شرکتچند سالی بود که دنبال کار می‌گشتم و هر جایی سر می‌زدم یا اون‌ها من را نمی‌خواستند و یا من می‌ترسیدم از اینکه برم و خودم را جزئی از کارکنان شرکت بدونم.نمی‌دونید ترس از کار و خواستن اون کار چه ترکیب عجیبیه اما من این ترکیب را داشتم و همیشه از بابت این موضوع سرخورده می‌شدم.یادمه برای نمایشگاه الکامپ سال 97 رفته بودم تا چندتا پرسشنامه از کار پایان نامه‌ام را بدم به چند نفر از غرفه دارها پر کنن و از شر اون پرسشنامه‌ها خلاص بشم.خلاصه توی نمایشگاه الکامپ بعضی از غرفه‌دارها نیرو هم جذب می‌کردند و از بازدیدکننده‌هایی که علاقه‌مند بودند می‌خواستند تا فرم ثبت نام را پر کنند.در حین بازدید از نمایشگاه با چندتا از غرفه‌دارها صحبت کردم و پیشنهاد دادند که فرم استخدامی را پر کنم. البته ترسم به حدی بود که نمی‌تونستم درباره‌اش با دیگران صحبت کنم اما قیافه‌ام گویای همه چیز بود.در نهایت این ترس نذاشت که من اون فرم‌ها را پر کنم و پرسشنامه‌هام هم خالی موندن و من دست خالی برگشتم.چند روز بعد برای یکی از مدیران شرکت‌ها که جزئی از تحقیق پایان نامه‌ام بود، یک پرسشنامه از طریق ایمیل فرستادم و جوابی نگرفتم. بعد ازشون خواستم تا حضوری برم و ایشون به صورت کاغذی پرسشنامه را برام پر کنند. ایشون هم درخواست ملاقات من را قبول کردند و من به شرکتشون رفتم.در همون جلسه مدیر شرکت ازم خواستند که توی شرکت کار کنم و چند بار هم اصرار کردند. من که دست و پام گم کرده بودم برای همچین پیشنهادی غافلگیر شدم و فقط تونستم بگم تجربه‌ای برای کار ندارم و نمیدونم بتونم برای شرکت مفید باشم یا نه.بعد ایشون پیشنهاد دادند که کارآموزی کار کنم و بعد از چند ماه اگر خوب بودم، شروع کنم به صورت رسمی کارمند اونجا بشم.این بود شروع کار من و خیلی جالب بود برای خودم و هم برای رئیس شرکت که از طریق پرسشنامه یک ارتباط به وجود آمد و من تونستم از این ارتباط به نفع خودم و شرکت استفاده کنم.یکسال و نیم بعد.....الان بعد از یکسال و نیم کار کردن کاملا بی‌انگیزه شدم و حس اعصاب خوردی نسبت به شرکت و کار کردن در اون را دارم. حسی که بعد از چند ساعت فکر کردن بهش تبدیل به سر درد عصبی میشه و حداقل لازم دارم تا یک روز را کلا استراحت کنم و خودم را با چیزهای مختلف سرگرم کنم.تقریبا دو ماهی هست که برای شرکت کار نکردم، اما فکر کردن بهش هنوز هم باعث سردرد و فشار عصبی میشه.یادمه اوایل کارم خیلی انگیزه داشتم و از هر فرصتی برای کار کردن و خودی نشون دادن استفاده می‌کردم. کلی انگیزه و ایده داشتم و برای خودم موقعیت‌های مختلف موفقیت را تصور می‌کردم. اما الان توی جایگاهی هستم که فکر کردن به کار در اون شرکت برام حرام شده و به روش‌های مختلف خودم را ازش دور می‌کنم.از دلایل بی‌انگیزه شدن خودم چند مورد را براتون میگم:بی انگیزه شدن من از جایی شروع شد که مسئول بخشی که من براش کار می‌کردم از شرکت رفت و من دست تنها شدم (البته فقط مسئول بخش نبود بلکه برای من مثل معلم بود و کار را بهم یاد می‌داد). خیلی حس بدی بود که تنهایی یک بخش را بر عهده بگیری و به خاطر تجربه‌ی کمی که داشتم خیلی سرخورده می‌شدم.بعد از اون، دستمزد پایین و تلاش‌های من برای افزایش حقوق که با بی‌محلی رئیس شرکت همراه می‌شد، بیشتر روی اعصابم می‌رفت. یعنی یا جواب درخواست من را نمی‌داد یا یکبار که جواب داد به صورتی بود که فرار را به قرار ترجیح دادم. البته بعدا حرفشون را پس گرفتن و من دوباره برگشتم.مورد دیگه این بود که اصلا روند رو به پیشرفتی را برای اون بخش در نظر نگرفته بودن و استراتژی نداشتیم. من هم که مدیر بخش نبودم و هر بار که خواستم یک نفر را برای مدیریت بخش استخدام کنند، وعده‌ی سر خرمن می‌دادند. من هم مثل بچه‌ای که توی هیاهوی کار و بازار رقابت با شرکت‌های رقیب قرار گرفته بودم، هی احساس ضعف می‌کردم که چرا هر چی تلاش می‌کنم بازم به نتیجه‌ی درستی نمیرسم.امکانات ضعیف برای کار کردن هم مورد دیگه‌ای بود که خیلی دست من را بسته نگه می‌داشت. هر چی میکاشتم و تلاش می‌کردم نتیجه‌ی خوبی درو نمی‌کردم. هر بار هم که از مدیر خواستم امکانات مورد نیاز من را بهتر کنه تا بتونیم توی رقابت با شرکت‌های دیگه حرفی برای گفتن داشته باشیم بازم هی وعده‌ی سر خرمن می‌داد. انقدر این وعده دادن را تکرار کرد که الان بعد از یکسال و نیم هنوز وعده‌اش عملی نشده و همچنان میگه به زودی.آخرین مورد برمیگرده به چند وقت پیش که تونستم نتیجه‌ی خوبی برای کارم به دست بیارم و جایگاه شرکت را در بخش فعالیتم ارتقاء بدم. خیلی خوشحال شدم؛ به حدی که اصلا همچین روزی را تصور نمی‌کردم. وقتی این خبر خوب را با مدیر درمیون گذاشتم انگار که یک موضوع عادی را براش میگم و اصلا خوشحالی در میون نبود و فقط گفت: خودم میدونستم!فقط اون لحظه توی دلم تونستم بگم که مرسی میدونستی!من انتظار پاداش را نداشتم اما همین قدر بی‌تفاوت نشون دادن خودش و در نظر نگرفتن اینکه من تونسته بودم رکورد شرکت را بشکنم! خیلی ضد حال بود.نمیدونم چه انتظارهایی باید از یک شرکت و مدیریت داشت، اما هر چی که بود من الان در جایگاهی هستم که اگر انگیزه‌ام برای شروع کار را 100 در نظر بگیرم الان منفی 20 شده و بهتر از این نمیتونم میزان انگیزه‌ام را توصیف کنم.کلام آخربنظرم انگیزه بالاتر از موقعیت شغلی قرار می‌گیره. کارکنانی هستند که موقعیت شغلی پایینی دارند (البته از نظر افکار عمومی و تقسیم‌بندی‌هایی که دارند) اما برای کار کردن انگیزه و تلاش زیادی دارند تا کارشان را به پایان برسانند و رضایت کارفرما را جلب کنند.</description>
                <category>joorvajoor</category>
                <author>joorvajoor</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 20:11:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چارلز دیکنز؛ مردی که کریسمس را نوآفرینی کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@joorvajoor/the-man-who-invented-christmas-h3ihuqslb6bt</link>
                <description>چارلز دیکنز را قبلا به خاطر کتاب‌هایش و آزمون کنکور می‌شناختم. مثل ایلیاد و اودیسه‌ی هومر که در کتاب ادبیات سال دوم دبیرستان بارها و بارها تکرارش کردم تا امتیاز یک تست کنکور را به دست آورم.حفظ کردن اسم نویسنده‌ها و شاعران قسمتی از نظام آموزشی مدارس ما هستند و یادمان می‌رود که اصلا ادبیات چه بود و ما چه یاد گرفتیم.از این موضوع که بگذریم می‌رسیم به فیلم &quot;مردی که کریسمس را نوآفرینی کرد&quot;. فیلم مردی که کریسمس را نوآفرینی کرددر عنوان انگلیسی این فیلم از فعل Invented استفاده شده که من آن را نوآفرینی یا بازآفرینی ترجمه می‌کنم. به خاطر اینکه وقتی فیلم را ببینید متوجه می‌شوید که کریسمس جزء سنت مردم آن زمان (سال 1843) بوده است، اما چارلز دیکنز با نوشتن کتابش به کریسمس معنی تازه‌ای می‌دهد و آن را وارد زندگی مردم می‌کند.این فیلم با ژانر بیوگرافی به قسمتی از زندگی چارلز دیکنز می‌پردازد که در حال نوشتن کتابش به نام سرود کریسمس است. چارلز دیکنز نویسنده‌ای خوش ذوق و نام آشناست که تا به امروز کتاب‌هایش جزء پرفروش‌ترین‌های جهان هستند.فیلم مردی که کریسمس را نوآفرینی کرد، ذهنیت و باورهای من را نسبت به آداب و رسوم زندگی‌مان به چالش کشید. مگر کریسمس را نویسنده‌ها به وجود آوردند؟! مگر نویسنده‌ی یک کتاب تخیلی می‌تواند سنتی مثل کریسمس را شکوفا کند و سال‌های سال مردم آن را جشن بگیرند!تخیل عجب قدرت جالبی دارد!! در زندگی ما آدم‌های معمولی، تخیل چیز بد و نادرستی است که انسان را به گرداب بطالت و بدبختی می‌کشاند. انسان‌هایی که تخیل قوی دارند یا مورد سرزنش قرار می‌گیرند و یا طرد می‌شوند. آنها سهم خود را از زندگی مردم معمولی نادیده می‌گیرند و با بلند پروازی‌هایشان به سمت دنیای جدیدی حرکت می‌کنند.الیورتوئیست، سرود کریسمس و دیوید کاپرفیلد کتاب‌هایی هستند که تخیل نویسنده‌اش (چارلز دیکنز) آنها را به وجود آورده و برای همه‌ی انسان‌ها مخصوصا برای آدم‌های معمولی، دوست داشتنی و جذاب هستند.چارلز دیکنز شدن بدون خلاقیت و سنت شکنی ممکن نیست. بدون فکری باز و بلند پرواز ممکن نیست.شخصیت‌های کتاب سرود کریسمس از تفکر نویسنده می‌آیند و با او زندگی می‌کنند. این شخصیت‌ها الهام گرفته از دنیای واقعی نویسنده هستند که در ذهن خلاق او شروع به حرف زدن می‌کنند و ماجراهای داستان را به وجود می‌آورند.یکی از تاثیرگذارترین سکانس‌ها مربوط می‌شود به انتخاب نام اسکروج. نامی جالب که برای رسیدن به آن چارلز دیکنز خود را با انواع و اقسام اسم‌ها به چالش می‌کشد تا نامی برای شخصیت خسیس، بی روح، سرد و تاریک  داستان خود پیدا کند. به قول چارلز دیکنز؛ اول باید اسم شخصیت را پیدا کرد که اگر درست انتخاب شود، با خودش داستان و دیالوگ‌هایش را به همراه می‌آورد.در بعضی از سکانس‌ها به وضوح می‌بینید که اسم‌ها نقش مهمی در شکل‌گیری کتاب سرود کریسمس داشت.شیاد، واژه‌ای است که شروع کننده‌ی کتاب چارلز دیکنز بود. البته این واژه را از پیرمردی شنید که در قبرستان در حال به خاک سپاری شریک خودش بود. دو شریک که در خساست و سنگدل بودن از جنس و همزاد یکدیگر بودند.واژه‌های شیاد، کریسمس، فقر و کودکان گرسنه مثل مواد اولیه‌ای بودند که کتاب سرود کریسمس با آنها شکل گرفت.چطور چند واژه ذهن را به سمت یک کتاب پنج فصلی می‌برد و برای خواننده‌های آن زمان و نسل‌های بعد یک اثر ارزشمند را به یادگار می‌گذارد؟!البته با دیدن ذوق، تلاش و انگیزه‌ای که چارلز دیکنز در این فیلم دارد، نمی‌شود کمتر از خلق یک اثر ارزشمند را از او انتظار داشت. چشم‌هایی درخشان و کنجکاو که به دنبال یک سوژه برای داستانش است و کوچکترین اتفاق‌های دور و اطرافش او را به سمت یک ایده‌ی جدید برای نوشتن می‌برد.در گیرودار نوشتن فصل پایانی کتاب، نویسنده به خودش رجوع می‌کند. چیزی که شاید خیلی از ما انسان‌های معمولی همیشه از خودمان دورش می‌کنیم و نمی‌خواهیم گذشته و خاطرات تاثیرگذارمان (که غالبا تلخ هستند) را به یاد بیاوریم. اما چارلز دیکنز می‌فهمد که کلید داشتن یک پایان خوب برای کتابش را باید از درون خودش و گذشته و دوران کودکی‌اش پیدا کند.چارلز دیکنز بر می‌گردد به سمت سختی‌هایی که در دوران کودکی برای کارکردن در یک کارخانه چکمه‌سازی تحمل می‌کرده و او را به شخصیت‌های داستانش مخصوصا آقای اسکروج نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند.کریسمس که زمانی برای چارلز دیکنز یکسری خاطرات از دوران فقر، گرسنگی و کودک کار بودن به همراه داشت، حالا با خیال پردازی و خوش ذوقی تبدیل شد به یک شب زیبا هم برای فردی مثل اسکروج که یک تصمیم مهم می‌گیرد و هم برای تمام مردم جهان که کریسمس را جشن می‌گیرند و این شب را به عنوان فرصتی برای کمک به نیازمندان به حساب می‌آورند.کلام آخرتلخی و سختی و بی پولی همیشه قسمتی از زندگی ما مردم معمولی بوده و خواهد بود. اما چطور بتوانیم آن را برای کمک به دیگران در قالب یک داستان زیبا بنویسیم، جای فکر بسیار و بلند پروازی‌های باور نکردی دارد.بخشنده باشید.</description>
                <category>joorvajoor</category>
                <author>joorvajoor</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 18:41:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>