<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جوینده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@joyande</link>
        <description>در پی خود...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:48:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4714/avatar/DkQWKc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جوینده</title>
            <link>https://virgool.io/@joyande</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Dear FutureMe,</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/dear-futureme-epnfgdz1a3hl</link>
                <description>Dear FutureMe,فکر میکنم تا هفته بعد جنگ بین ایران و امریکا اغاز بشه و ایران رو بدجور بزنه و ممکنه هرج و مرجی ایجاد بشهولی نباید خیلی طول بکشه شرایط جنگیاحتمالا بعدش اوضاع بهبود پیدا میکنهنمیدونم اون موقع هم ایا میخوام معلم باقی بمونم یا نه....به نظرم چیزی از توی معلمی در نمیاد...ازمون ابفا رو دادم...فکر میکنم درمیام...حقوقش حدودا دو برابر معلمی هست.نمیدونم میرم یا نهولی قطعا دیگه سرپرست وانمیسم....هرجور شده میام بیرون و هنراموز میشمامروز با علی اقا  رفتیم یه کارخونه که دوستش که ترک هست یه دستگاه بلوک زنی بخره...بلوک سبک به صورت ثابت.صمدی امروز نیامد هنرستان...من رفتم سر کلاسش و این پسره اعصابم رو خورد کرد همچین داد زدم سرش که خودم تعجب کردم از این حجم صدا!!!تا الان سرم درد میکنه...اینقدر صدام رو بردم بالا که کل کارگاه برای مدتی ساکت شد...خخخخخFutureMe یه سرویس  ایمیل به اینده هست...مثلا 5 سال دیگه برای خودتون اون متن رو بفرسته ...قبلا مجانی بود الان پولی شده.....این متن هم نوشته بودم برای اون که کنسل شد....</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 21:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمت؟ اجبار؟ اختیار؟ انتخاب؟</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-k5zz8ee8f3q7</link>
                <description>از گفته های دوست و همکارم که همیشه گوشه ذهنم هست این بود که: زندگیت حاصل انتخاب هات هست...قبول دارم حرفش رو...پرده اول:ولی امروز موضوعی برام پیش اومد...اخیرا دختری رو دیده بودم و رفتم مقداری دربارش تحقیق کردم، در حین تحقیقاتم خواستگار اومد براش و ازدواج کرد...تقریبا از زمانی که من دیدمش تا ازدواج کرد حدود یک هفته زمان برد!!پرده دوم:قبل از این، با اصرار خانواده، پدر ما رفت خواستگاری دختری که من حس خاصی بهش نداشتم!! ولی اون میگفت خوبه و مدتی قبلتر قرار مدار باهاشون گذاشته بوده و اوکی داده بودند (بدون اینکه من چیزی بدونم)... دست بر قضا دختره میگه نه...اون موقع پدرم رفته بود باهاشون صحبت کرده بود دختره اوکی داده بود رشته پرستاری در نیومده بود.!! ولی الان اوضاع فرق داشت...خلاصه پدر ما ضایع شد....البته بنده خدا پدر دختره هم روش نمیشد از اون به بعد همکلام پدرم بشه...پرده سوم:سال گذشته برای گرفتن استعلاجی، چندباری گذرم خورد به تامین اجتماعی، دختری رو اونجا دیدم. پرس و جو کردم دربارش و اینطور که میگفتند میخواد شوهرش همشهری خودش باشه... ما هم سرد شدیم و بیخیالش شدیم.تا اینکه یکی از همکارا که من امار این دختره رو از اون میگرفتم بهم گفت فلانی چکار کردی بالاخره رفتی صحبت کنی باهاش یا نه؟ منم گفتم نه. شروع کرد به تعریف کردن از دختره و منم مجاب شدم که لااقل اگر قراره بگه باید شوهرم اینجا ساکن باشه، خودم مستقیما ازش بشنوم و پرونده رو ببندم.شیر شدم که برم تامین اجتماعی ببینمش و مستقیما بهش بگم... ولی از شانس ما اون از اونجا رفته بود به شهر خودشون!! دقیقا دو سه ماه قبل از اینکه بخوام برم باهاش حرف بزنم.البته ناگفته نماند، در این مدتی که اون رو شناختم یه بار دیگه هم گذرم افتاد تامین اجتماعی، ولی هر چی خواستم بهش بگم...نتونستم! یعنی جراتش رو نداشتم یا امادگیش رو نداشتم نمیدونم...ولی این سری جدی هستم. به هرحال تصمیم رو گرفتم میخوام برم به همکارش بگم که من اومدم سراغش و میخوام باهاش صحبت کنم. هر چند اون شهر دیگه ای هست و منم جای دگر...بالاخره میرم جلو  ببینم تهش چی میشه...احتمالا اپدیت میکنم این پست رو.==================================نتیجه گیری خودم از پرده اول: باید زودتر میرفتم خواستگاریش...ولی احتمالا جواب منفی میدادند. چون مقدار اختلاف سنی زیادی داشتم باش...شاید با اصرار من قبول میکردند...ولی فک نمیکنم من ادمی باشم که بخوام اصرار کنم...پس خودم رو راحت میکنم و میگم قسمت نبودهپرده دوم: شاید باید قبل از اینکه پرستار بشه میرفتم خواستگاریش... به هر حال اون قبلا اوکی داده بوده ولی الان نظرش برگشته...در هر صورت زیاد هم بد نشد.... خودم راحت میکنم و میگم شاید حکمتی توش بوده.پرده سوم: همون موقع که با خودم یه این نتیجه رسیدم که گزینه خوبیه باید میرفتم جلو و بدون ترس حرفم رو میزدم... با اعتماد به نفس کامل. ولی چرا تا من تصمیم گرفتم برم سراغ ایشون، انتقالیش اوکی شد؟!! اینجام باید خودمون راحت کنم و بگم مصلحتی توش بوده؟! ایشون که فعلا رفته و کاری از دستم بر نمیاد ولی خب باید حرفم رو بهش بزنم در هر صورت. پس این داستان همچنان ادامه دارد.مجموعا من فکر میکنم از قدرت انتخابم درست استفاده نمیکنم و رخداد ها رو به زمان میسپارم. طبق قاعده هر چه پیش آید خوش آید... یعنی نمی تونم برای اینده خودم تصمیم بگیرم؟ نمیتونم انتخاب کنم؟ خیلی مهمه این موضوع برام...شاید ترس از اینده نامعلوم یا ترس از پذیرفتن مسولیتی بزرگ....نمیدونم</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 22:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معذرت خواهی از پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-kg6wuoddgzuj</link>
                <description>همه این داستان از ماشین لباس شویی شروع شد.مادرم میگفت ابگرمش کار نمیکنه...شاید از ابگرم کنه و لوله هاش گرفته... بازش کن و درستش کن....خلاصه بازش کردیم و لولهاش رو هم تمیز کردیم و بستیم سر جاش...انصافا هم بهتر شد.ولی لوله خروجی ابگرمش چکه میکرد...منم خسته شدم گفتم باشه برای بعد درستش میکنم...تا اینکه فرداش بابام گفت بیا درستش کنیم...من حسش رو نداشتم...فکر میکردم اصلا درست نمیشه و باید برم واسر بخرم و واشر جدید بندازم بهش...اونم هی میگفت بیا بریم...( خب اگر میتونی خودت برو تنها درست کن دیگه!! چرا به من میگی بیا...دیروزش مگه من بهت گفتم بیا کمک؟ خودم پایین گذاشتم ابگرم کن رو  و بازش کردم و دوباره جمعش کردم)هی میگفت بیا... منم فک میکردم کیرم اونجا و میبینه چکه میکنه و تمام...منم داد زدم و عصبانی شدم....خلاصه رفتم پیشش که ابگرم رو ببینه...اصلا نمیدونست کجاش داره چکه میکنه!!! جاش رو پیدا کرد و تخمی تخمی یه اچار بهش انداخت یه دور چرخوند و اب دیگه چکه نکرد!!! شانس ما...این همه من دیروز سفتش کردم بازم چکه میکرد ها....در ابتدای دهه سوم زندگیم این عصبانیت ازم بعید بود... به این فکر میکنم در اینده در برخورد با همسر، فرزند و دیگران ممکنه سر چه موضوعات بیخودی بحث و جدل راه بیافته... تجربه تلخ و اما عاقبت به خیری بود.واقعا خیلی چیزا ارزش نداره ادم براش عصبانی بشه....</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 18:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-saezrrojk8ug</link>
                <description>مدت زیادی هست به فکر مهاجرت هستن. ولی همت نمیکنم درست بشینم و زبان رو بخونم. میدونم که اگر زبان اوکی بشه کار خوبی میتونم گیر بیارم و مشکل خاصی اختمالا برای اقامت نخواهم داشت.ولی یه دلگرمی میخوام...جوری که پشتم گرم بشه و بچسبم به زبان و کلکش بکنم!!!میگن تکی بخوای مهاجرت کنی راحتتره ولی ویدیوهایی که توی یوتیوب بود از بلاگرها میگفتند متاهل بیایید بهتره و راحتتر خواهی بود.غم غربت کمتر اذییتون میکنه و بودن یکی کنارتون گذر از این دوران رو راحتتر میکنه براتون....با این وضع کارخونه و گردوغبار زیادش...و نبود مدیریت و مهمتراز همه نبود اب من فکر نمیکنم زیاد این کارخونه دوام بیارهعلی الحساب باید یه کار جدید زیر سر بزارم.ولی احتمالا کارخانهای فولادشازی نخوام رفت دیگه... احتمالا...اینطرف سال باید تکلیف ازدواج کردنم تعیین تکلیف بشه که سال دیگه برنامه منظمی بچینم برای رفتن...این مملکت بهش نمیاد بخواد درست بشه...</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 18:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت ۲ نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-l7dl8nfq6ybc</link>
                <description>گاهی شیفتی میشیمشیفت شب ها اگر خبری نباشه یه خواب ریزی خواهیم داشت.نمیدونم چرا الان خوابم نمیاد....!!!این کولر هم داستان شده ها...هی خاموش روشن میکنند.این سیصد حرف کامل نشد؟!</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 01:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجلس عروسی</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-gmesc0iriqph</link>
                <description>اصلا رقص رو بلد نیستم...اصلا و ابدا...!!!از اونطرف هم لامصب وسط عروسی که میشه، یقم رو میگیرن به زور میبرنم وسط...هیچ قری هم بلد نیستم...ابروریزی فقط..هی از اینطرف و اونطرف میکشنم!!!!هیییییییییی???‍?اصلا توی مخیله ام نمیگنجه بخوام قر بدم!!! ولی چاره نیست باید یاد گرفت بالاخره....باس از خیلی وقت پیش شروع میکردم، تا الان حرفه ای شده بودم به گمونم!!!?لاکردار تو خانواده و فامیل هم رقاص نداریم ??...البته ایده هایی رو دوستان پیشنهاد دادند؛ گفتند برو وسط مجلس، به این فکر کن که قراره لامپ عوض کنی، یه دستت رو میاری بالا، همینجوری میچرخونه (انگار داری لامپ رو شل میکنی) ایده خوبیه? مخصوصا اینکه به رشتم هم میخورهباید این ایده رو گسترش بدم، ببینم میتونم در مورد کاربردهای سیم چین و انبردست،فازمتر در شیوه رقص در مراسم عروسی همپوشانی پیدا کنم یا خیر.پروژه ای میشه برا خودش...</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 08:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت  ما را</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-tb4y8lqv8opq</link>
                <description>از این نوشته خوشم اومدسخن پایانیسرنوشت  ما را تصمیم هایی شکل می‌دهند که هر روز برای گرفتنشان با خودمان کلنجار  می رویم. درست یا غلط معلوم نمی‌کند در آینده چه اتفاقاتی را رقم می‌زنند  اما همینکه از گرفتنشان احساس خوبی داریم کفایت می‌کند. هدفمان را مشخص  کنیم مسیرمان هم روشن می شود. توانستم از عهده ی انتخابم برآیم و ترسی که  روزهایی متوالی دغدغه ی اصلی‌ام را شکل می‌داد به تدریج به یک فرصت تبدیل  کنم. و از این بابت خوشحالم.منبع: یکی از وبلاگ های ویرگول بود</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 21:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه ترانه های گروه کر دختران</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%DA%A9%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-phdrpygpfjfg</link>
                <description>https://mega.nz/#F!kjhj2SaJ!F3WA4hATX6mC_pZCOMBMqQاز لینک بالا سه فولدر مربوط به اجراهای این گروه رو میتونید دانلود کنی‌د.بنظرم کلا همین ها رو خودند و کامل هست.اهنگهاب زیبا و بیادماندنی هست.از لینک زیر میتونید اطلاعات بیشتری درباره این گروه کسب کنیدhttps://20ist.com/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%DA%A9%D8%B1-%D8%AF%EF%BB%BF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%9B-%EF%BB%BF%D8%AA%D8%B1%D8%A7%EF%BB%BF%EF%BB%BF%EF%BB%BF%EF%BB%BF%EF%BB%BF%EF%BB%BF%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B3/</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 15:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شب و سه خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-qk1bd9rzofrz</link>
                <description>1- زن برادرم با لباس زرد و شلوار سفید. چاق شده بود.شاید باردار شده بود. با کسایی دیگه ای بود!2- یادم نیست3- یادم رفت. یادم بود ها...تا نیم ساعت پیش...300 ت ا ش د؟ م ی خ و ا م ب م و ن ه ا ی ن ج ا !</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 13:18:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلعه</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-r035wzvbvw6w</link>
                <description>هر اخر سال که میشه، پیام میده میگه قلعه رو تخلیه کنید.کارش دارم. اخر سر با جنگ و دعوا راضی میشه اجارش بگیره.خودش هم کارش ندارها....دنبال پوله...یه اتاق داره قلعه که اونجا رو مکان کرده.به نظرم میخواد بدون مزاحمت اونجا بساط کنه.باس پول اجاره اینقدر دلچسب باشه که بصرفه یه سال‌اونجا بساط نکنه.البته قبل از این هم که پول اجاره رو میدادیم بهش به اون اتاقه رفت و امد داشت...!!!!انگار نه انگار اجاره ما بوده! /)امسال دیگه حس کل کل ندارم. بابام خودش میدونه با اون. این همه سال نکرده یه زمین چیزی بخره که اینجور اچمز نشه.... همون بهتر که چند سال قبل اجاره نمیداد بمون و بابام یه فکر اساسی میکرد. دیگه پیری و مریضیه.حیف از وقت و انرژی که برا اونجا گذاشتمانشاله این اتفاق منجهر بشه به خرید یه جای درست حسابی...</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 01:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مشتری هام</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%85-ppgs5twmxfep</link>
                <description>طرف اومده مغازه.میگم لاستیک دولتی مینویسیم، میخوای؟میگه اره....خب فلان قدر قیمت لاستیک و هزینه ارسالشه.طرف برگشت گفت:والا دست بالم خالیه اخر سالیه، لاستیک ماشینم هم صاف شده....تو از پول خودت خرید بزن برام من چک بعد عید میکشم برات!!!این یه نمونه از فن جذب مشتری ما بود.... /)›_________________مشتری اومد گفت کیس میخوام، گفتم باشه چند روز دیگه بیا... فلانی قراره کیسش بیاره، کیس تمیزیه قیمت خوب میده نقدی میخواد ولی. ما هم این وسط هیچی روش نگذاشتیم. حتی اجرت انتقال فایل و ... نگرفتم.بالاخره فامیل بود و اینا...کیس رو که برد چند روز بعد گفت مانیتور هم میخوام مانیتور تعمیری خودت رو بده ما.خودت برو یکی دیگه بخر. گفتم نه. یه چند روز دیگه سفارش میدم بیاد فلان قدرش رو نقد پرداخت کن .گفت نه بیارش اول. مام نیاوردیم چند روز هی اومد گفت مانیتور تعمیری خودت رو بده ولی خوب شد ندادم.یه ماه بعدش اومد کیس رو پس اورد گفت نمیخوامش.من گفتمش برو به فلانی بده من چیزی روش نگذاشتم که بخوام علافش بشم. به اندازه کافی وقتم رو گرفتی.!گفت نه میارم مغازه تو پسش بده.گفتم به خودش بگو بعد بیارش.حالا صاحب اول کیس گفته من پوله رو خرج کردم فعلا ندارم.تو به یکی دیگه بفروش.بعد از چند روز یه مشتری دیگه اومده کیس خودش رو گذاشت مغازه اینو برداشت. گفت ببرمش ببینم چطوریه.تاکید کردم نقدی باید به فلانی بدی.چیزی از تو این کیس برا من درنمیاد.کیس خودت هم زیاد نمیارزه.یه نمه خرابه.گفت باشه.خریدار اولی مدام به من میگه دو تومنه رو تو بده. بهش میگم من سودی روی این کیس نکردم و نمیکنم که بخوام از جیب پولت رو بدم.تو برو از فلانی بگیر. فقط من معرفی کردم.بعد از چند روز طرف که کیس رو برد خبرش نشد.و به یارو گفته با من حساب داره برو ازش بگیر!!!هیچی دیگه شوخی شوخی با این همه وقت تلف کردن سر اون کیس لعنتی یقه من رو گرفته میگه پولم رو تو باید بدی. بابا جان من بهت گفتم فلانی کیس داره اینقدر میفروشه.یه قرون هم من نگرفتم ازت.کلی هم وقت من رو گرفتی.چرا باید من پولت رو پس بدم.چه حسابی چه کتابی.حداقل اگر یه درصدی گیر خودم میامد یه چیزی. بهش گفتم میخوای برم دم خونشون کیس رو پس بگیرم.میگه نه تو پول از جیب خودت بده بعدا برو از اونا بگیر.... اخه چرا باید من اینکار بکنم؟ چه سودی برای من داره.من مغازه زدم دو قرون بره تو جیبم نه اینکه دستی بدم.!!!حالا اون طرف هم حاضر نیس چک بده... این وسط ما گیر افتادیم بیخودی... اینم دوست ما بود.انتظار این حرکت ازش نداشتم... این درس عبرتی شد که در هر صورت باید طبق روال کاسب کاری جلو برم و برای دوست و اشنا بیش از اندازه تخفیف قایل نشم.</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 01:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزغاله</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D8%A8%D8%B2%D8%BA%D8%A7%D9%84%D9%87-w46rwh1lopuy</link>
                <description>دو‌ پست پایینتر نوشتم گرگی به گله زد؛(این پست هم تاریخش برای همون دوران هست، منتها پیش نویس بود، گفتم منتشرش کنم!!)بزغالهچندتایی کشته دادیم! ولی یکی از گوسپندان که حامله بود و مورد غضب اقا گرگه هم واقع شده بود به ظاهر جون سالم بدر برده بود تا اینکه امروز زمین گیر شد و بچش (بزغاله) نمیومد پایین.اخر سر سرش بریدند و بچهاش رو از شکمش دراوردند، دو قلو بود. از این دوتا یکیش تا الان زنده مونده و اوردنش تو اتاق من.باید بزغاله داری کنم.....شیرش بدم و کارای دیگه...!!!یاد فیلم «از سرنوشت» افتادم...که درباره بچهای یتیم هست...چی میکشند اینا و چه دنیایی دارند...</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 23:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داشتن نماد اعتماد الکترونیکی = اخذ مالیات</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%B0-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-e282205wkikn</link>
                <description>سلام.تا حالا نشده از یه‌اداره یا سازمانی بهم زنگ بزنند و تهش یه مدرسه بوده که بیا ببین این کامپیوترمون چیش شده...اما دیروز از یه جایی بهم زنگ زدند....از دارایی...زنگیدند و گفتند بیا مالیاتت رو بده!!! اونم مالیات سال ۹۳-۹۴-۹۵ .... صرفا بخاطر داشتن نماد اعتماد...مگه من چقدر اون موقع از این سایتها درامد داشتم که باید مالیات بدم...تازه جریمه دیرکرد هم حساب کردند پاهام...!!بدجور به خنسی خوردند و به ته دیگ رسیدند که از منی که نه یه شغل درست و حسابی دارم و نه یه درامد پایدار، به خاطر صرفا داشتن نماد اعتماد مالیات بستن بهم.مواردی که شاید برای دوستان که این مشکل بوجود اومده براشون راهگشا باشه:۱-یه خورده داد و غال کنید، ولی مالیات چیها زیر بار نمیرند و کلا هم از فروشگاه اینترنتی و نماد چیزی حالیشون نمیشه یا نمیخواند که بفهمند.(به زنه میگفتم مگه هر کی نماد داره الزاما فروش اینترنتی هم داشته؟ مثل اینه شما بگی هر کی گواهینامه داره ماشین هم داره!! با لبخندی خجسته فرمود چرا فقط تو داری اینو میگی، بقیه  این رو نگفتند! در این لحظه فهمیدم که نوچ اینا کمر بستن به گرفتن پول...)۲- بعداز اینکه جر و‌بحث کردید بگید اعتراض میخوام بزنم و برگ اعتراض پر کنید.چون مالیات سالهای قبل هست،جریمه دیرکرد هم میزنند که با بحث با مدیریت امکان بخشش هست مضافا اینکه اونجا مطرح کنید چرا همون سال زنگ نزدید برای پرداخت مالیات و حالا زنگ زدید که تاخیر بخوره؟ مدیر میگه اطلاعات دیر میاد و سیستم اینجوریه و شما در جواب بگید من جوون باید چوب ناکارامدی سیستم مالیاتی رو‌بخورم. با این حرف احتمال زیاد جریمه دیرکرد رو میبخشه.۳- سعی کنید اطلاعات زیادی از کار خودتون و یا حتی دوستان و همکارانتون بهشون ندید. از یکی که اونجا کارش گیر بود شنیدم: از کسی که اومده مالیات بده میپرسند فلان جنسها رو از کی گرفتی و تا امار رو گرفتند سریع برای طرف پرونده مالیاتی درست میکنند. تا این حد یعنی دنبال پول هستند.۴-مالیات چیها بسیار فضول هستند، کارتی که میبرید برای پرداخت مالیات به اندازه کخ قراره مالیات بدید پول داخلش باشه، مالیاتچی ها امکان داره موجودی از کارت بگبرند یواشکی یا اشکارا.۵-بنظر میاد برای جلوگیری از به وجود اومدن همچین حرکتهایی در اینده بهتره هر سال برگ مالیاتی پر کنید. به شخصه اینقدری از اینترنت در نمیارم که بخوام مالیات بدم و  اصلا مالیاتی بهم نمیخوره...ز طرف دیگه کار اینا حساب کتاب نداره...یهو دیدی یه فاکتور اوردند و گفتند این رو ننوشتی اینقدر جریمت هست...یا شایدم بعدا که دستشون خالی تر شد یه تبصره یا بند اضافه کنند که پول دوباره بگیرند...معلوم نمیکنه...*احتمال میدم  افراد با درامدهای اینترنتی فوق العاده بالاتری هم هستند که مالیات نمیدند چون راهش رو بلدند و و همچنین خرشون میره اما ما که نداریم هیچکدومش رو پس بهتره حواستون باشه دم به تله ندید.موفق باشید.</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 23:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگی به گله زد</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%DA%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%84%D9%87-%D8%B2%D8%AF-dzyvsyhx1rmx</link>
                <description>چند شب پیش...گرگی به گله زده بود به گله گوسفندا...از ده ۱۵تا گوسفند ۴ تاشون رو زخمی کرده بود.دوتاشون وضعشون خراب بود...روز دوم جان به جان افرین تسلیم فرمودند. دوتا دیگشون هی بدک نبودند ولی گوسفند بشو هم نبودند دیگه.خلاصه که قرار بر این شد که این گوسفندهای حال ندار هم به قصاب سپرده بشند برای کشتن...تو این فکر بودم، چه فرقی به حال گوسفند بدبخت داره که به دست گرگه کشته بشه یا آدمه!!؟؟</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 23:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@joyande/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-hnqh6xysedjo</link>
                <description>خیلی وقته تو‌وبلاگدهی مختلف عضو شدم وبلاگ درست کردم ولی درست درمون ننوشتم توشون....یادم میاد از بین رفتن اطلاعات بلاگفا، فیلتر شدن پرشین گیگ...بعدش تامبلر و‌سپس فیلتر کردنش، وردپرس رو فیلتر کردند...بیان اومد...خب چندتا سایت هم درست کردم با وردپرس...یه فروشگاه اینترنتی از توشون دراومد که بعد ۵-۶ سال هنوز دارمش و نون میده!در این دوره از زندگیم نیاز دارم دوستان متفاوتی داشته باشم...با سبک های زندگی جدیدی اشنا بشم.البته دوستهای خوبی هم دارم.توی اولین پستم،عکس اولین مدار کاربردی که طراحی کردم رو میزارم.ترموستات الکترونیکی یخچال هستش.توضیحاتش رو در پست جداگانه ای مینویسم.نسخه بتا اولین برد کاربردی من</description>
                <category>جوینده</category>
                <author>جوینده</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 23:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>