<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس کاظمی‌فرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@k.narcise</link>
        <description>در سفر، فلسفه و قلم خودم را تجزیه می‌کنم تا یادبگیرم چگونه انسان باشم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/129847/avatar/7XI8sN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس کاظمی‌فرد</title>
            <link>https://virgool.io/@k.narcise</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما بازماندگان...</title>
                <link>https://virgool.io/@k.narcise/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-leelrbf2u95u</link>
                <description>چشم‌هایم را به سختی باز می‌کنم و هنوز طعم تلخ داروها ته گلویم را فشار می‌دهد. نمی‌دانم ساعت چند است، چقدر نبوده‌ام و این درد بی‌رحمی که با تمام توانش بندبند وجودم را چنگ می‌زند، چرا رو به فوران می‌رود!نگاهی به دور و ورم میندازم و تنها راهی که برای فرار از شرایط تاریکی که از در و دیوار روی سرم هوار می‌شود پیدا می‌کنم، چشم بستن و رفتن به خوابی عمیق است. خوابی که این ساعت‌ها را زودتر بگذراند... یا شاید هم دقیق‌ترش این باشد که از بند ماده رها شوم و خودم را به بی‌هوشی بزنم...فردایش که بیدار میشوم، اوضاعم بهتر است. درد هنوز درونم فریاد می‌کشد، امّا می‌دانم کی است و کجا هستم.امّا، روزها می‌گذرد تا یادم بیاید کجای زندگی بودم، چه کارهایی می‌کردم و سرم به چه سودایی خوش بود؟ حتّی سراغی از کتاب‌ها و دوربینم هم نگرفتم.  کوله‌ام نصفه نیمه مانده بود و قرار سفر دم عیدمان...می‌دانی! عالم بیهوشی انگار می‌خواباندت توی وان یخ و تمام وجودت را از سر  تا انگشت پا بی‌حس می‌کند... طول می‌کشد تا به خودت بیایی و ببینی که بودی و چه می‌کردی؟ انگار نفوذش از جسمت درون حال و احوالت هم چکه می‌کند!.برای من کرونای دو ساله شبیه به ساعات بیهوشی بود. با این فرق که یک ساعت و دو ساعت و حتّی یک شبانه روز، خماری‌اش طول نکشید...حداقل یک سالی طول کشید تا به خودم بیایم و ببینم چه خبر شده...سفرهای دست‌نخورده‌ای که منتظر پایان کرونا شدندقلمی که سوداهایی داشت و میان راه خشکیدمسیر کاری که انگار ادامه جاده‌اش حتّی پاکوب هم نداشتو علایق و دلخوشی‌هایی که پشت در ماندند و منتظر نشستند...حالا انگار اثر داروی بیهوشی #کرونا از جان دنیا دارد بیرون می‌رود. در حالی که میان ماسک و هوای تازه معلق مانده‌ایم و درد هنوز زیر پوستمان جان میکند، لبخند کرختی از روی بی‌رمقی می‌زنیم و به عنوان بازماندگان دردی سوزناک از قرنطینه‌مان بیرون میاییم و به روح پارچه‌های سیاهی که میان خانه‌ها رد و بدل شد، فاتحه‌ای نثار میکنیم...اگر که این قاب، پایان ماجرا باشد.‌‌‌..گویی پشت در مانده‌ایم به انتظار رسیدن موجی تازه</description>
                <category>نرگس کاظمی‌فرد</category>
                <author>نرگس کاظمی‌فرد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 22:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>