<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیوان فرجیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@k1farajian</link>
        <description>نوشتن، توهم را می بلعد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:54:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16078/avatar/mFaAcl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیوان فرجیان</title>
            <link>https://virgool.io/@k1farajian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب راهنمای عملی محصول ناب</title>
                <link>https://virgool.io/@k1farajian/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%A8-xgiibytjpk5h</link>
                <description> تازگی‌ها ترجمه کتابی که به‌عنوان پروژه کسر خدمت شروع کرده بودم به پایان رسید؛ کتابی با عنوان فارسی راهنمای عملی محصول ناب و عنوان انگلیسی The Lean Product Playbook. قبل‌تر البته در اکانت اینستاگرامم این رو گفته بودم و حتی معرفی کوچکی از کتاب هم نوشته بودم اما به دلایلی تصمیم گرفتم که در اینجا، وبلاگ تازه تأسیس شخصی‌ام هم همین کار رو بکنم؛یکی اینکه به‌هرحال وبلاگ مکان مناسب‌تری برای این‌کاره. درسته که مدت زیادی از راه‌اندازی وبلاگم نمیگذره و تعداد پست‌های اون دورقمی هم نشده، ولی به‌هرحال اینجا جایی است که خودم آن را خیلی بیشتر از فضای اینستاگرام دوست دارم و اینجا رو خانه ابدی خودم میدانم :)دومین دلیل که شاید اهمیت آن کمتر از اولی هم نباشد این است که می‌خواستم فهرست کتاب و دو فصل ابتدای کتاب رو به‌صورت یه فایل پی‌دی‌اف اینجا بگذارم تا کسانی که در مورد کتاب کنجکاو شده اند، بتوانند بهتر با فضای کتاب آشنا شوند. خالی از فایده نیست که تأکید کنم تمام حق‌وحقوق کتاب متعلق به ناشر است و انتشار این فایل تنها با هدف کمک به خوانندگان و علاقه‌مندان راهنمای عملی محصول ناب صورت می‌گیرد.چه شد که راهنمای عملی محصول ناب را ترجمه کردم؟خوب اولین انگیزه که صد اندر صد فرار از سربازی بود. سربازی، سربازی است. فرقی نمی‌کند کجا باشد. به‌هرحال باید با چشمان خود گذر عمر عزیزت را به مفت‌ترین شکل ببینی. اما این دلیل پروژه کسر خدمت بود نه ترجمه کتاب. وقتی تصمیم گرفتم پروژه کسر خدمت بگیرم می‌دانستم پروژه هایی که طرح‌های پژوهشی هستند، حتی از خیلی از پایان‌نامه‌های دانشگاه‌ها هم بی‌ارزش‌تر هستند. گزینه دیگر ترجمه کتاب بود. تنها گزینه‌ای که هم اونها دوست داشتند هم من.خوب حالا که قرار شد کتاب ترجمه کنم، گفتم چه بهتر کتابی باشد که هم به درد خودم بخرد و هم آن‌قدر درست حسابی که چهار نفر دیگر هم سمتش بروند. رتبه آمازون کتاب و مشورت با چند نفر کتاب‌خوان حرفه‌ای، منجر شد به The Lean Product Playbook یا راهنمای عملی محصول ناب.حرف حساب راهنمای عملی محصول ناب چیست؟راهنمای عملی محصول ناب را Den Olsen نوشته است که من بهش میگویم دنی :). رزومه دنی جان را که بررسی کنید لیستی از مقالات و مدارک و پایان‌نامه‌ها نمی‌بینید، اگرچه تحصیلات آکادمیک خوبی دارد اما بلافاصله وارد بازار شده و در راه‌اندازی کسب‌وکارهای شخصی و غیرشخصی متعددی مستقیماً دخیل بوده است. می‌شود گفت سیلیکون ولی جولانگاه دنی جان بوده است. معروف‌ترین شرکت‌هایی که برای همه ما آشنا هستند، فیسبوک و مایکروسافت هستند. در بسیاری از این کسب‌وکارها که به‌عنوان مدیر محصول با آن‌ها کار کرده است، مجبور بوده است با مشکلات و مسائل جوانب مختلف یک محصول روبرو شود و مطالب کتاب هم به کمک ذکر همین تجارب و مثال‌ها برای خواننده شیرین و قابل هضم می‌شود.در کنار این تجارب و علاقه دنی جان به تولید ناب، کتاب معروف اریک ریس بنام نوپای ناب یا The Lean Startup بیرون می‌آید. و اینجاست که دنی جان، شمسٍ خود را می‌یابد. دنی می‌بیند که اریک ریس حرف‌هایی را گفته است که سال‌ها به‌عنوان قوانینی نانوشته، راهنمای او در کسب‌وکارهای مختلف بوده است.بااین‌وجود، دنی می‌بیند که این‌ها اصول هستند، مفاهیم هستند، به همین دلیل کلی هستند و برای راه‌اندازی و مدیریت یک کسب‌وکار کافی نیستند. کتابی باید باشد که وقتی یک استارت آپ می‌خواهد کارش را شروع کند یا شرکتی جاافتاده می‌خواهد محصول جدیدی را راه‌اندازی کند، چارچوبی روشن برای کار بر اساس اصول ناب داشته باشد. از طرفی، خود دنی هم در طول سالیانِ سال چارچوب‌هایی کاری برای خودش درست کرده بود که اتفاقاً می‌بیند چقدر منطبق بر اصول ناب هستند. همین می‌شود علت نوشتن راهنمای عملی محصول ناب.خوب در ادامه توضیحاتی مختصر در مورد محتوای کتاب:پیشگفتار مترجم راهنمای عملی محصول نابمرور توسعه رشته‌های علمی مختلف به ما نشان می‌دهد که توسعه هر رشته علمی را می‌توان با استعاره راه رفتن با دو پا توضیح داد. راه رفتن با دو پا که یک پا پاسخی به تمام &quot;چیستی&quot;ها و &quot;چرا&quot;هاست و پای دیگر، باید به تمام &quot;چگونه&quot; ها پاسخ بدهد.کتاب راهنمای عملی محصول ناب، نقش پای دوم را در حوزه مدیریت و توسعه کسب‌وکارها و محصولات نوپا به روش ناب ایفا می‌کند. درواقع این کتاب، راهنمایی عملی است که به تمام سؤالات &quot;چگونه&quot; در مورد اصول نوپای ناب پاسخ می‌دهد. از این منظر، کتاب &quot;نوپای ناب&quot; از اریک ریس را می‌توانیم پای اول این حوزه بدانیم. او مفاهیم و اصول ناب مانند فرضیه‌سازی، تست فرضیه‌ها، یادگیری مداوم، چرخه‌های زمانی بسیار سریع، حلقه ساختن-اندازه‌گیری- یادگیری و تکرار آن، اولویت بی‌رحمانه کارها و غیره را وارد دنیای کسب‌وکارهای نوپا کرد. بااین‌وجود، هیچ نقشه یا دستورالعمل روشنی در مورد چگونگی پیاده‌سازی این اصول در کسب‌وکارهای نوپا ارائه نداد. راهنمای عملی محصول ناب، کتابی کاربردی و شفاف در به‌کارگیری این اصول در کسب‌وکارهای نوپا و فعالیت‌های نوآورانه است.کتاب حاضر عنوان می‌دارد که هدف از همه مفاهیم و اصول ناب، رسیدن به تناسب محصول-بازار است. تناسب محصول-بازار به معنای حضور در یک بازار مناسب با محصولی است که بتواند نیازهای آن بازار را بهتر از جایگزین‌های آن پاسخ دهد. در حقیقت، تنها در چنین حالتی است که مشتریان، محصول ساخته‌شده را دوست خواهند داشت و حاضرند برای آن پول بپردازند.نویسنده کتاب، دن اولسِن، نقشه راه رسیدن هر محصولی به تناسب محصول – بازار را در قالب چارچوبی بنام &quot;فرایند محصول ناب&quot; توضیح می‌دهد. این فرایند، از شش گام تشکیل شده است اما به‌هیچ‌عنوان نباید تصور کرد این فرایند از نقطه‌ای آغاز و در نقطه‌ای دیگر پایان می‌یابد. درواقع، نکته بسیار مهم در مورد این فرایند، تکرارشونده بودن آن است. همان‌طور که اشاره شد، یکی از مفاهیم کلیدی ناب و یکی از وظایف اصلی کسب‌وکارهای نوپا، یادگیری است. تمام تمرکز تیم هر محصولی در طول فرایند محصول ناب باید یادگیری از مشتریان و نیازهای آنها باشد. بدین منظور، تیم‌ها نیاز به شکل دادن فرضیه‌هایی در هر شش گام فرایند محصول ناب دارند. بخش مهمی از یادگیری موردنیاز یک نوپای ناب، از طریق تست کردن همین فرضیه‌ها به‌دست می‌آید.از نخستین لحظه‌ای که ایده‌ای جذاب به ذهن یک کارآفرین یا کارمند یک سازمان نوآور می‌رسد، تنها راه آن تیم یا سازمان برای غلبه بر عدم قطعیت موجود، فرضیه‌سازی، تست سریع فرضیه‌ها و بهبود و اصلاح مداوم آنهاست. این، گفته پیتر دراکه، نظریه‌پرداز بزرگ مدیریت، است که تا نتوان چیزی را اندازه‌گیری کرد نمی‌توان آن را مدیریت کرد. در فضای کسب‌وکارهای نوپای ایرانی، مدت‌هاست که موضوعاتی مانند تعریف شفاف مشتریان و نیازهایشان، شناسایی سنجه‌های کلیدی محصول و اندازه‌گیری و ردیابی آنها در حد مفاهیم نظری باقی مانده‌اند. در اغلب موارد، وقتی این کسب‌وکارها قصد مدیریت، اندازه‌گیری و بهبود آنها را می‌کنند، خود را در فضایی پر از ابهام و سردرگمی می‌بینند و به همین دلیل به تلاش‌های پراکنده و نامنسجم می‌پردازند.خبر خوش برای تمامی خوانندگان و عاشقان محصول ناب این است که در هیچ‌یک از بخش‌های این کتاب، خود را با یک کتاب نظری روبرو نخواهند دید. نویسنده تلاش کرده است در تمامی بخش‌ها و موضوعات از مثال‌های عملی و عمدتاً از تجربه‌های شخصی خود بهره بگیرد. درعین‌حال، مطالعه کتاب به‌گونه‌ای است که درک و فهم مطالب آن نیاز به پیش‌نیاز خاصی نداشته باشد. لذا، در موارد معدودی هم که احساس شده است عبارت یا اصطلاح خاصی ممکن است برای برخی خوانندگان گنگ باشد، در پاورقی در مورد آن توضیح داده شده است.هدف اصلی از برگردان این کتاب، نیاز مبرم فضای کسب‌وکارهای نوپا در ایران به منابع کاربردی در حوزه کارآفرینی و توسعه محصول بوده است. علیرغم این نیاز مبرم، تاکنون تلاش‌های نوآوری معمولاً افسارگسیخته و بدون هیچ فرایند خاصی انجام گرفته است. لذا، کتاب راهنمای عملی محصول ناب می‌تواند شکاف دانشی بین دانش نظری و راهنمایی‌های عملی و گام‌به‌گام موردنیاز را به‌خوبی پوشش دهد.به‌رغم تلاش فراوان در برگردان این کتاب، چنانچه خوانندگان محترم با اشکالات و نواقصی مواجه شدند و یا انتقاداتی داشتند انتظار می‌رود بدون ملاحظه و با صراحت به اطلاع رسانند که با کمال خوشحالی و سپاسگزاری پذیرفته خواهد شد. مسلماً ترجمه حاضر خالی از اشکال نیست و نظرات و پیشنهادهای صاحب‌نظران محترم موجب امتنان ما خواهد بود.فایل پی‌دی‌اف دو فصل اول کتاب راهنمای عملی محصول نابخوب، الوعده وفا. کتاب شامل چهارده فصل می‌باشد که فایل پی‌دی‌اف زیر حاوی دو فصل ابتدای آن هست.امیدوارم که کسانی که کتاب را می‌خوانند نظر خودشون رو هم در مورد کتاب به اشتراک بگذارند. تلاش من در ترجمه این بوده است که با تمام توانایی‌های وقت، بهترین خروجی را ارائه دهم.راهنمای عملی محصول ناب-فصل اول و دوم</description>
                <category>کیوان فرجیان</category>
                <author>کیوان فرجیان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 13:29:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز لعل یار خواهم ضد شرقی</title>
                <link>https://virgool.io/@k1farajian/%D8%B2-%D9%84%D8%B9%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B6%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-es4xnqz2vxnf</link>
                <description>معمولاً کسانی که اهل ادبیات هستند و وقت زیادی رو با شعر و نثر می گذرونند، به مرور صاحب ذائقه‌ها و خلاقیت‌های جالبی می‌شوند. به همین دلیل هم اغلب این افراد خوش‌صحبت هستند و مهارت بازی با کلمات رو خیلی خوب بلدند. چند وقت پیش داشتم ویدئویی از دکتر الهی قمشه‌ای رو نگاه می‌کردم. در جایی از صحبت هاشون یکم بحث به حاشیه کشیده شد و همین باعث شد خاطره‌ای رو نقل کنند. این خاطره به یک شیخ مشهدی مربوط می‌شود که به شیوه‌ای طنز، با تفکیک کلمات براشون معادل درست می‌کرده.مثلاً به پیراهن می‌گفته شیخ الحدید؛ شیخ معادل پیر و حدید معادل آهن. یا به نوکر می‌گفته جدید الاصم؛ جدید معادل نو و اصم معادل کر.  حال این شیخ برای ایشون معمایی مطرح میکنه به این صورت که:ز لعل یار خواهم ضد شرفی               به تصحیف و دری و قلب و تازیآدم از لعل یار چه می‌خواهد؟ خب مشخص است؛ بوسه! حالا این ضد شرقی همون بوسه است اما بایستی به کمک مصراع دوم به بوسه تبدیل شود.تصحیف و قلب دو بازی ادبی هستند. تصحیف یعنی جابجایی نقاط یک کلمه و تبدیل اون به یک کلمه دیگر. این جابجایی شامل حذف و اضافه کردن نقاط هم می‌شود. مثلاً میز تبدیل می‌شود به میر یا سراب تبدیل می‌شود به شراب.قلب هم یعنی جابجایی حروف یا حرکات یک کلمه و تبدیل اون به کلمه دیگر. مثلاً می‌شود از جابجایی کلمه ربیع رسید به عربی. یا از سرد رسید به درس.منظور از دری و تازی هم که فارسی و عریی است. یعنی شخص می‌تواند کلمه‌ای عربی را به فارسی یا بالعکس ترجمه کند.خب حالا با این سه ابزار یعنی تصحیف، قلب و ترجمه می‌خواهیم از کلمه ضد شرقی به بوسه برسیم:خب، ضد شرقی می‌شود غربی. غربی به کمک تصحیف می‌شود عربی. عربی به کمک تصحیف می‌شود ربیع. معنای ربیع در فارسی می‌شود بهار. بهار به کمک قلب می‌شود نهار. معادل نهار در عربی می‌شود یوم. یوم به کمک تصحیف می‌شود موی.  معنای موی در عربی می‌شود شَعر. شَعر با قلب می‌شود شِعر. شعر در فارسی معادل بیت است. بیت در فارسی می‌شود خانه. خانه در عربی می‌شود دار. دار با قلب می‌شود راد. راد با تصحیف می‌شود زاد. زاد به فارسی می‌شود توشه و توشه با تصحیف می‌شود بوسه!ز لعل یار خواهم ضد شرفی               به تصحیف و دری و قلب و تازی</description>
                <category>کیوان فرجیان</category>
                <author>کیوان فرجیان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 13:08:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پدر پولدار، پدر بی پول خواندنی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@k1farajian/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ogfr1pcyjlre</link>
                <description> سخت درس بخوان، نمره عالی بگیر تا در آینده شغل پردرآمد با مزایای عالی به دست آوری! این، جمله و طرز تفکری است که تمام کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول حول آن نوشته شده است. حقیقتاً رابرت کیوساکی خوب بلد بوده است که کتابش را با جملاتی شروع کند که کافی است چشم خواننده به آنها بیفتد تا ترغیب به خریدن و خواندن ادامه مطالب کتاب شود. کم نیستند کتاب‌هایی که شروعشان با چنین جملات چالش‌برانگیزی شروع می‌شود اما بعد از خواندن ادامه مطالب آن متوجه می‌شوی که نویسنده آن، بیشتر از آنکه یک نویسنده خوب بوده باشد، یک فروشنده خوب بوده است. اما صادقانه بگویم این کتاب از آن دسته نیست.داستان کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول داستان دو نوع مختلف نگاه به و آموزشِ مسائل مالی است. پدر واقعی کیوساکی همان پدر بی‌پولش بوده و منظور از پدر پولدار، پدر یکی از دوستان کیوساکی است که به او و پسرش آنچه در مورد پول و پول‌سازی اهمیت دارد را آموزش داده است.به عقیده کیوساکی چون آموزش پول و پول درآوردن مسئله‌ای است که مدرسه‌ها خودشان را به دامن آن نمی‌آلایند و به همان مسائل تخصصی و فنی می‌پردازند (که البته در انجام آن هم موفق نیستند)، بنابراین بیشتر بچه‌ها این مسائل را از خانواده و والدینشان می‌آموزند. به همین دلیل است که می‌بینیم ثروتمندان ثروتمندتر و فقرا فقیرتر می‌شوند. کیوساکی این موضوع را انگیزه خودش از آموزش هوش مالی و نوشتن این کتاب می‌داند.اگرچه مواردی هم خلاف این صحبت کیوساکی مشاهده می‌شود که بچه‌های ثروتمندان، مفت‌خوری (بخوانید کافه گردی، پارتی گیری!، لاکچری بازی) را پیشه خود می‌کنند یا در سوی دیگر، فقیرانی که فقیری‌شان، تمام هوش و نبوغ نهفته بچه‌هایشان را به جنبش درآورده، اما به نظرم حرف کلی کیوساکی که ثروتمندان ثروتمندتر و فقرا فقیرتر می‌شوند را می‌شود قابل‌اعتنا دانست. این را هم اضافه کنید که کیوساکی ثروتمند را معادل پولدار نمی‌داند. چراکه به اعتقاد وی ثروتمند بودن قبل از دارایی‌های مالی خودش را در دارایی‌های ذهنی نشان می‌دهد. بنابراین همه پولدارها را نمی‌توان ثروتمند دانست. چه پولدارهای زیادی که غروب دوران پولداری‌شان به یک نسل بعد هم نکشیده است. اما چه شد که رفتم این کتاب را خریدم و خواندم. راستش این کتاب‌ها را بارها و بارها در کتاب‌فروشی‌ها و دست‌فروشی‌ها دیده بودم.مخصوصاً در پیج های اینستاگرامی و سایت‌های دوستان نتورک مارکتر! اما به دو دلیل هرگز به چشمم نمی‌آمد. یک اینکه تا همین اواخر حتی اسم آن فاصله زیادی با اولویت‌های دیگرم داشت و دوم هم به دلیل تأثیر همین دوستان نتورک مارکتر بود که به‌طور ناخودآگاه، ذوقم را به این کتاب کور کرده بودند. اما چه شد که رفتم این کتاب را خریدم و خواندم؟ خوب اگر بخواهم یک خود افشایی بکنم باید بگویم که از مدت‌ها قبل و به علل و دلایل مختلف به این پی برده بودم که مدل ذهنی فعلی من ظرفیت ثروت آفرینی در بلندمدت را ندارد. فهمیده بودم که ثروت آفرینی بیش از آنکه از برخی مهارت‌های تخصصی ناشی شود، در وهله اول، مستلزم پیش‌فرض‌های ذهنی خاص خود و سپس، سبدی از مهارت‌های ویژه است. بنابراین دنبال چنین کتاب‌هایی می‌گشتم که بعد از جست‌وجوی فراوان فهمیدم کتاب پدر پولدار، پدر بی‌پول با متن ساده و روانی که دارد می‌تواند گزینه خوبی برای شروع باشد.خوب، در اینجا قصدم ارائه خلاصه کتاب نیست. اول بگویم که اگر آن را نخوانده‌اید و پول و ثروت را هم چرک دست نمی‌دانید پس این کتاب، برای شروع کافی است.معمولاً دوست دارم هر کتابی را در چند بخش مشخص تقسیم‌بندی کنم. به نظرم این‌گونه دیگر در آخر کتاب می‌فهمیم چه چیزی به خورد خود داده‌ایم. خوشبختانه کیوساکی خود این کار را کرده است. کتاب را می‌توان در شش درس که هرکدام در یک‌فصل توضیح داده‌شده‌اند و یک فرایند ده مرحله‌ای برای توسعه نبوغ مالی خلاصه کرد:1. ثروتمندان برای پول کار نمی‌کنند؛2. چرا باید سواد آموزش مالی داشته باشیم؟؛3. به فکر تجارت خودتان باشید؛4. تاریخچه مالیات‌ها و به قدرت رسیدن شرکت‌ها؛5. ثروتمندان پول می‌آفرینند؛6. برای یادگیری کارکن نه برای پول.7. آغاز به کار: ده گام برای توسعه نبوغ مالی.کتاب نکات قشنگ کم ندارد. دوست دارم اینجا در مورد همان درس اول یعنی &quot;ثروتمندان برای پول کار نمی‌کنند&quot; کمی بنویسم.ثروتمندان برای پول کار نمی‌کنند، بلکه پول برای آنها کار می‌کند. درحالی‌که بیشتر مردم برده پول هستند و تمام عمر خود را به دنبال آن می‌دوند. آن‌ها هر جا دچار گرفتاری و مشکل مالی می‌شوند تنها راه‌حلی که به ذهنشان می‌رسد &quot;سخت‌تر کار کردن&quot; است. این همان مسئله‌ای است که ایراد دارد. آن‌ها یکجا نمی‌ایستند که ببینند این روشی که پیش‌گرفته‌اند تا کی می‌خواهد پیش برود؟ آیا اگر حقوق ماهانه آنها 50 درصد زیاد شود، مشکلات مالی آن‌ها کاملاً حل می‌شود؟ اگر بجای 8 ساعت، 10 ساعت کار کنند دیگر در 50 سالگی لازم نیست همچنان 10 ساعت کار کنند؟ این‌گونه مسائل موضوعاتی هستند که من خودم نیز به آنها فکر کرده‌ام و اگر با خود روراست باشیم، می‌توانیم بفهمیم که خیر. هیچ‌کدام از اینها در بلندمدت تغییری جدی در وضعیت ما نمی‌دهند. آیا باید شغل فعلی خود را رها کنیم تا دیگر مجبور نباشیم برای پول کار کنیم؟ خوب قطعاً این کار را هیچ انسان عاقلی پیشنهاد نمی‌کند. همه ما میدانیم بیشتر مردم جامعه ما با چه فشار مالی دست و پنجه نرم می‌کنند. همه میدانیم که خیلی‌ها حتی همان شغل را هم ندارند. پس درس اول کیوساکی دقیقاً چیست؟ شاید اگر خیلی از کتاب‌های دیگر را نخوانده بودم، نمی‌توانستم این درس کیوساکی را یک درس ارزشمند بدانم. یک اشتباه بزرگ مردم فقیرتر این است که آن‌ها دائماً تحت تأثیر یکی از دو احساس ترس و هوس هستند و نقطه ثقل تمام تصمیمات مالی‌شان همین دو احساس است. هر روز صبح از ترس از بی‌پولی سر کار می‌روند. دائماً از ترس اینکه نتوانند خرج و مخارجشان را تأمین کنند به شغل بخورونمیرشان ادامه می‌دهند. اگر هم کمی از ترس در امان باشند، این بار هوس ماشین بزرگ‌تر، خانه مجلل‌تر، وسایل شیک‌تر و ... می‌کنند. این می‌شود که می‌روند وام می‌گیرند و بعداً از ترس قسط‌های آن، سخت و سخت و سخت‌تر کار می‌کنند.اشتباه نکنید، حرف این نیست که به ترس‌های خود هیچ توجهی نکنیم یا چیزهای بیشتر نخواهیم. قطعاً ترس و هوس و همه احساسات دیگر، بخشی از وجود هر انسان هستند. مادام اینکه انسان هستیم این احساسات را داریم. اما حرف این است: تصمیمات خود را به‌دوراز احساساتمان بگیریم. واکنش‌های احساسی خود را به تأخیر بیندازیم تا با دید بلندمدت و بر مبنای عقل و منطق تصمیم بگیریم. برای مشخص شدن معنی این حرف، به زعم من، جوان تحصیل‌کرده‌ای را فرض کنید که الآن نیاز به شغل دارد و &quot;ترس&quot; از بی‌پولی هم از درون او را میسوزاند، حال برای این جوان دو موقعیت شغلی پیش آمده است. موقعیت الف به او حقوق متوسطی می دهد اما به هیچ وجه آینده، پیشرفت یا یادگیری چندانی در دورنمای آن دیده نمی شود. موقعیت ب حقوق به مراتب کمتری دارد (مانند یک کارآموزی)، اما مشخص است که شرایط شرکت بگونه ای است که اشتغال در آن فرصت های یادگیری متنوعی را برای شخص فراهم می آورد. حال، ممکن است این فرد بعلت &quot;ترس از بی پولی و بیکاری&quot; سراغ  موقعیت شغلی الف  برود؛ صرف‌نظر از اینکه به این فکر کند که اگر مثلاً 5 سال دیگر از آن شرکت اخراج شد، آیا از آن شغل چیزی یاد گرفته است که بتواند بعد از آن، کار دیگری برای خود دست و پا کند. صرف‌نظر از اینکه آیا اصلاً در این شغل می‌تواند دوام بیاورد؟ صرف‌نظر از اینکه به پیشرفت شغلی آن شغل هیچ نگاهی بیندازد. درواقع، این شغل است که او را انتخاب کرده است نه او، شغل را. نمونه این اتفاق میفتد. بارها هم افتاده است. معمولاً بیشتر ما تجارب شخصی هم داریم. چرا این اتفاق میفتد؟ علت آن این است که این مغز ما نیست که تصمیمات ما را کنترل می‌کند، بلکه احساساتمان است. احساساتی که اگرچه به وجود آمدنشان طبیعی است و دست ما نیست، اما عدم مدیریت و کنترلشان دیگر تقصیر خودمان است. حال، این برده احساسات شدن هم دلیل دارد و آن نادانی است. جهل است. ناآگاهی است. نمی‌ایستیم و تصویر بزرگ‌تر (Big Picture) را نمی‌بینیم، خیلی از مردم همین الآن هم فکر می‌کنند از روی عقل و فکر خود تصمیمات خود را می‌گیرند، غافل از اینکه به‌طور ناخودآگاه تصمیماتشان به یک جای دیگر دایورت شده است! از این روست که &quot;سخت کار کردن&quot; همیشه تنها گزینه روی میزمان است. درحالی‌که از زیر میز هیچ نمی‌دانیم! ثروتمندان برای پول کار نمی‌کنند. برای روشن‌تر شدن آن دوست دارم از یک نقل‌قول استفاده کنم. نمی‌دانم این جمله از خود کیوساکی است یا نه که: تفاوت پولدارها با بی‌پول‌ها در تفاوتشان در استفاده از پولی است که دستشان می‌آیند. بی‌پول‌ها بلافاصله آن را صرف دو احساس ترس و هوسشان می‌کنند اما پولدارها آن را در جایی خرج می‌کنند که برای آنها کار کند. بنابراین کسی که یاد نگرفته است با پولی که به دستش می‌آید چکار کند، حتی اگر در یک قرعه‌کشی پول هنگفتی هم به دست بیاورد یا یک پول بادآورده‌ای مثل ارث پدری به دستش برسد، کافی است چند سال بعد سراغ او بروید تا ببینید چقدر وضعیتش تغییر کرده است. </description>
                <category>کیوان فرجیان</category>
                <author>کیوان فرجیان</author>
                <pubDate>Fri, 09 Nov 2018 11:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماکان بند چه چیزی به من یاد داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@k1farajian/%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-foaym26rrmq1</link>
                <description>من یه خواهر کوچک دارم که تقریباً یا دقیقاً از نظر سنی یه نوجوون محسوب میشه. این خواهر کوچیکه علاقه زائدالوصفی به ماکان بند داره. ینی هر وقت ازش می‌پرسم چندتا خواننده مورد علاقه‌ت رو لیست کن ماکان بند سرفهرست این لیسته. خب راسیتش من خودم تازه همین چند روز پیش فهمیدم آهنگ فاخر &quot;هربار این خرو، ببخشید، این درو نبند نرو&quot; ساخته و پرداخته این گروهه. میخوام بگم در این حد پیگیرشون بودم. اما خب کمابیش محتوای آهنگاشون رو جسته گریخته این ور اون ور شنیده بودم. خب باب طبعم نبود که نبود. اما خب یجورایی لجم گرفته بود که ببینم چی داره این آهنگا که ملت این همه عاشقشونن. حتی یبار که با اتوبوس برمیگشتم دانشگاه از همین خواهر کوچیکه خواستم همه آهنگای گوشیم رو پاک کنه و بهترین آهنگاشو از ماکان بند و حمید هیراد و هوروش بند رو بریزه تو گوشیم که تو اتوبوس گوش بدم. پیشاپیش میتونستم حدس بزنم چه سفر لذتبخشی در پیشمه. من که تنهایی هام رو با رزازی، حسن زیرک (خواننده‌های کرد)، چاووشی، هایده و شجریان و ناظری می گذروندم، حالا باید می‌پذیرفتم که غرق این آهنگا بشم. خب راستش تمام سعیمو کردم که بدون هیچ پیش قضاوتی آهنگا رو گوش بدم و در مقابل وسوسه عجیب رد کردنشون خودمو کنترل کنم. هر جوری بود اون شب گذشت. البته ناگفته نمونه اون چند دونه آهنگی که خواهرم حذفشون نکرده بودن بی تأثیر نبودن، هر چند آهنگ یه بار میومدن و یه دستی به روحم می‌کشیدن تا بتونم بقیه رو گوش بدم.اما من یه عادت دارم و اون اینه که دوست ندارم از موفقیت هیچ کس به راحتی بگذرم. از موفقیت همه چیز و همه کس میشه آموخت. مهم نیست طرف ماکان بند باشه، چاووشی باشه، عادل فردوسی پور باشه یا پیتزاخوران چهارراه ولیعصر. زیر و بم موفقیت همه برام جالبه چون شدیداً معتقدم موفقیت یک سری اصول بنیادین مشترک داره. بقیه چیزا فقط تو کانتکست فرق میکنن.خلاصه، همه اینا رو گفتم که معلوم بشه چجوری شد حاضر شدم پای یک ساعت و چهار دقیقه مصاحبه ماکان بند بشینم (البته که با خواهر کوچیکه). تازه اینجا میخوام بگم هدفم از نوشتن این پست چی بوده. اولین نفری که باهاش مصاحبه شد آقای یاشار خسروی، سرگروه ماکان بند بود. خانم (مصاحبه کننده) که کلی از کنسرت ماکان بند ذوق کرده بود از دلایل موفقیت ماکان بند پرسید. آقای خسروی بین حرفاشون نیم پاره خط، ببخشید نیم خط جمله گفتن که معادل یه استراتژی مهم در مارکتینگه. اینکه &quot;ما کارمون رو برای teenager ها و بطور دقیق‌تر افراد زیر 18 برنامه ریزی کردیم&quot;. نشونه این رو من با چشم و گوش خودم دیدم. اول صدای جیغاشون بعد هم خودشون؛ یه صف طولانی از دخترای نوجوون و یکم جوون برای کنسرت ماکان بند. تو مارکتینگ گفته میشه که شما باید بازار هدف محصولتو همون اول بدونی. بدونی هدفت کیان. Market segmentation رو بخوبی انجام داده باشی. پرسونای مشتری ت رو شفاف و روشن بلد باشی. چرا؟ چون شما قراره کلی کار انجام بدی و نمیشه که بعضی کارات درخور و متناسب یه نوجوون 14 ساله باشن، بعضی هاش برای یه جوان 25 ساله. کلی کلی تفاوت هست بین اینها. همین جنابان ماکان بند رو ببینید. من که هیچی از طراحی لباس نمیدونم به شما قول میدم آقایان امیر و رهام آگه قرار بود بازار هدفشون بجای زیر 18 ساله‌ها، یه ذره بالاتر باشه، لباس‌هایی که می‌پوشیدن کلی فرق می‌کرد.وقتی صحبت از market segmentation میشه، اهمیت این موضوع معلوم میشه که چرا این گروه مرز کارشون رو 18 سالگی تعیین کردن؟ یه دختر 15 ساله چه تفاوتی با یه دختر 20 ساله داره؟ آگه تفاوت داره، چقده این تفاوت؟ چه از لحاظ ذهنی، چه از لحاظ سلیقه موسیقی، چه از لحاظ رفتاری؟ مارکت سگمنتیشن ینی اینکه آقا جان شتر سواری دولا دولا نمیشه. بگو برای کی قراره کار بکنی. نگو این همه جوون بالا 18. نگو آخه اونا رو از دست میدم. چون شما باید انتخاب بکنی و این انتخاب، یه انتخاب استراتژیکه. انتخاب استراتژیک یعنی انتخابی که رو کل اون فعالیت‌هایی که قراره انجام بدی تأثیر میگذاره.همونطور که گفتم (اگرم نگفتم الان گفتم) من زیاد غرق دنیای موسیقی نیستم اما مطمئناً مخاطبان چاووشی با ماکان بند و حمید هیراد تفاوت‌هایی بارز و مشخص با هم دارند. حالا میشه این تفاوت‌ها رو براساس یسری معیار بررسی کرد مثل سن، مثل اعتقادات و باورها، مثل میزان مطالعه شون، مثل فعالیتشون تو شبکه‌های اجتماعی، مثل سلبریتی ها و اینفلونسرهای هر گروه. طبیعتاً موفقیت هر کس رو هم باید براساس جامعه هدفش مشخص کرد. احمقانه است که موفقیت دو خواننده رو با تعداد فالورهای اینستاگرامشون بسنجیم. احمقانه‌تر این است که بگوییم ماکان بند موفق‌تر از چاووشی است چون نوجوونا  اون رو بیشتر می پسندن یا اینکه چاووشی موفقتره چون آدمای دانشگاهی همگی طرفدار اونن. این نکته رو باید درک کرد که موفقیت یا شکست هر کس تنها تو جامعه هدفش تعیین میشه. بنابراین حتی اگر برای من آهنگ‌های ماکان بند از اساس خالی از معنی و مفهوم باشن و حتی به غیر از محتوا، از منظر ساختار و موسیقی هم به هیچ جای من نچسبه  اما من به ماکان بند احترام می‌گذارم چون تونسته به بالاترین سطح موفقیت بین جامعه هدفش برسه (لازمه اکیداً رو این نکته تأکید کنم که نقطه نظر من فقط از نظر بیزینسی است و جنبه‌های دیگر موضوع مانند موسیقی فارسی یا بطور کلی هنر یا حتی بحث‌های جامعه شناسی و فرهنگی نقطه مقایسه من نیست).ایگونه بود که فهمیدم الان در حالیکه افراد زیادی به ماکان بند و چی چی بند انتقاد میکنن که آهای! به کجا چنین شتابان! شماها دارید موسیقی فارسی رو به بیراهه می‌برید! بشینید و مخورید غم جهان گذران، ببخشید، بنشینید و از چاووشی یاد بگیرید، چقدر حرف نادرستی میزنن.خلاصه، حالا دیگه خواهر کوچیکمم میتونه با خیال راحت و بدور از نگاه‌های عاقل اندر سفیه من از آهنگ‌های ماکان بند لذت ببره.</description>
                <category>کیوان فرجیان</category>
                <author>کیوان فرجیان</author>
                <pubDate>Wed, 05 Sep 2018 10:37:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت ترین کار دنیا!</title>
                <link>https://virgool.io/@k1farajian/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-pvizmkzabhhj</link>
                <description> میدونین یکی از سخت‌ترین کارها برای انسان‌های قرن بیست و یکم چیه؟ اینکه یه مدت زمان کوتاهی رو تنها و در سکوت خودشون بگذرونند. به طرز عجیبی در مقابل این تجربه مقاومت می‌کنیم. کاش یه آزمایشی طراحی می‌شد که تو اون آدما رو بدون هیچ چیزی مثل تلفن همراه، کتاب و ... در یه اتاق تنها بگذراند و با یه دوربین حرکاتشون رو ضبط کنند. خیلی جالبه، بنظرم آگه احیاناً نخوان بخوابن یا چرتی بزنن، پا میشن و با همون در و دیوار وارد معاشقه و مکالمه شن.چون این موضوع برای خودم خیلی مهم بوده بارها اطرافیانم رو زیر نظر داشتم. هم اتاقیم نمیتونه شام رو در سکوت خودش بخوره. یا سر سفره داره اینستاگرامش رو بالا پایین میکنه یا داره هی آهنگ‌ها رو رد میکنه یا یه قسمت از سریال موردعلاقش رو میبینه. خودمم این شدت رو تجربه کردم. الان هم دارمش منتها با دوز کمتر. خیلی جالبه وقتایی که تصمیم می‌گیرم بدور از هر کوفت زهرماری فقط تو سکوت چند دقیقه‌ای رو بگذرونم. بذارید بگم براتون که چه فکرایی به ذهنم میان:یسری از فکرا به کارای روزمره م مربوط میشه. مثلاً پروژه کسر خدمتم به کجا رسیده. ترجمم رو کی میتونم تموم کنم. یهو یه راهکارهایی هم به ذهنم میاد. مثلاً بهتره به مهندس زنگ بزنم یه وقتی برای هفته آینده از دکتر بگیره. بهتره در مورد فلان درس با فلان سال بالایی صحبت کنم. بهتره با فلان رفیقم در مورد شرکتی که توش کار میکنه صحبت کنم. به اشتباهاتم هم فکر می‌کنم. دلایلش رو مرور می‌کنم. سناریوهای دیگه به ذهنم میاد که آگه اونطوری می‌شد اینطوری نمی‌شد...این بخش از افکار شاید خیلی به درد سخنرانان موفقیت یا سخنرانان انگیزشی بخوره. واقعاً هم تو موفقیت خیلی تأثیر داره. چون بارها دیده‌ام آگه اون لحظات سکوت نبود پس چه وقت دیگه ای میمونه برای این فکرها؟ بقیه وقتام که یا با آدم سروکار دارم یا با لپتاب یا با گوشیم. هیچوقتش با خودم سروکار ندارم. در نتیجه این فکرها اصلاً فرصتی برای خودنمایی پیدا نمی‌کنند. بله، میشه خیلی در مورد تأثیر این لحظات بر موفقیت شخصی صحبت کرد. اما یه جنبه دیگه هم از این قضیه خیلی جای فکر داره.تو وقتایی که فقط خودمونیم و خودمون، انگار یه چند رو از پرده‌ها برداشته میشه تا خودمون رو لمس کنیم. خودی که اگر اصلاً وجود هم داشته باشه. اما مهم آینه وقتی اینترنت نیست، وقتی چت نیست، وقتی درگیر لایک و کامنت نیستی، وقتی کسی نیست کنارت که سرتو گرم کنه یا سرشو گرم کنی. تو این سکوت به واقعیت خودت بیشتر نزدیک میشی. به جنبه‌های مثبتت. به جنبه‌های منفیت مخصوصاً. بقول روانشناس‌ها با نیمه تاریک وجودت. با احساسات منفی‌ات که دائم داری پنهونشون می‌کنی. به لحظات ناب و مثبتی که با بقیه داشتی. به اختلافات جزئی و گذرایی که خیلی بیشتر از اهمیتشون بهشون اهمیت میدیم.به یه چیز دیگه هم خیلی می‌رسم. به چیزی به اسم توهمات یا illusion های خیلی نامحسوس اما خجالت آوری که داریم. خودمون رو چی فرض که نمی‌کنیم! چه بادهایی به غبغب که نمی‌اندازیم. نه فکر نکنید منظورم اون ژست‌های مغرورانه است. اونا که جای خود. خیلی از این بادها رو با کمپرسور تو ناخودآگاهمون به درد خودمون دادیم. خودش رو تو حرفا و رفتارامون نشون میده. مثلاً وقتی با خیال آسوده می‌زنیم جونور کوچک زیر پامونو له می‌کنیم، اونجا این بادا خودشون رو نشون میدن. بنظر من حتی آگه هیچ کدوم از ادیان هم وجود نمی‌داشتند، ما خودمون دوست داشتیم فکر کنیم کل سماوات و الارض برای مای اشرف مخلوقات درست شده! زهی خیال باطل.کجا بودم. اها. از اون توهمات گفتم که فقط و فقط تو لحظات سکوت جا برای نشون دادن دارن. اما ما از این لحظات می‌ترسیم. ما ترس عجیبی از خودمون داریم. چون ته ته ته ته دلمون میدونیم که آگه خیلی به این قضایا فکر کنیم باید بیخیال خیلی از تک و پوزامون بشیم. باید از خیلی منبرها بیایم پایین. باید خودمون رو بشناسیم.پی نوشت: وقتی دنبال عکس برای این پست میگشتم فهمیدم معادل انگلیسی این لحظات سکوتی که درباره ای نوشتم، Stillness است.#توسعه شخصی #رشد فردی # موفقیت</description>
                <category>کیوان فرجیان</category>
                <author>کیوان فرجیان</author>
                <pubDate>Fri, 31 Aug 2018 12:03:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>