<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کاغذهای مچاله</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kaghaz_haye_mochale</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:27:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3171991/avatar/zbVsbc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کاغذهای مچاله</title>
            <link>https://virgool.io/@kaghaz_haye_mochale</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پشت پرده</title>
                <link>https://virgool.io/@kaghaz_haye_mochale/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-f07ru0xzbbzz</link>
                <description>شنبهمثل همیشه سر ساعت هفت صبح قراره از خواب بیدار بشه، هنوز یک دقیقه مونده. الان دقیقا بیست و هفت سال و چهار ماه و دوازده روزه که برنامه ی شنبه هاش همینه. نه تنها شنبه ها بلکه تمام روزهای کاری هفته. اگر روزی تعطیل باشه نمیدونه باید چیکار بکنه. احساس میکنه وسط بیابون بی سر و ته ولش کردن، از روزهای تعطیل بدش میاد و ترجیح میده بره سر کار. ساعتش زنگ میخوره ولی درست چند ثانیه قبل از زنگ خوردن بیدار شده بود. از رخت خوابش خارج میشه و بلافاصله مرتبش میکنه، زمانی که همه چروک های روی پتو رو صاف کرد راضی میشه و راه میوفته به سمت دستشویی. مسواکشو میزنه و میره سمت آشپزخونه تا برای خودش صبحانه درست بکنه. هیچ وقت از خودش نپرسیده که چرا قبل از خوردن صبحانه باید مسواک بزنه ولی از روی عادت انجامش میده. تمام وسایل و خوردنی ها رو از شب قبل درست و مرتب و آماده گذاشته روی میز. ساندویچ درست میکنه و با چایی سرگرم خوردن میشه. چشمش میوفته به پرده ای که توی هال هست. امروز حوصله باز کردنش رو نداره، بعضی روزها پرده رو کنار میزنه و جلو پنجره صبحانه اش رو میخوره اما امروز با خودش میگه حوصله نگاه کردن به چیزی که اونور پنجره اش هست رو نداره. نگاهش رو از پنجره میدزده و به دور ور خونه نگاهی میندازه. به تمام وسایل خونه اش افتخار میکنه و بیشتر از همه به اتو چندکاره و حرفه ای که خریده، جوری به اتوش نگاه میکنه که انگار بچه ی نداشته ایه که شدیدا باعث افتخارشه. البته این حس رو تقریبا به تمام وسایل خونه از مبل ها گرفته تا میز و حتی ست چهارده تایی چاقوهایی که خریده داره، درسته هیچ وقت ازشون استفاده نکرده و احتمالا هیچ وقت هم استفاده نمیکنه ولی داشتنشون جزو افتخاراتشه، به جز چاقوها وسایل دیگه ای هم هست که خریده و ازشون استفاده نکرده اما با این حال از خریدشون شدیدا راضیه. هر چند وقت یک بار میشینه و با خودش فکر میکنه که آیا چیزی هست که باید بخره یا نه. سوالش هیچ وقت این نیست که چیزی لازم داره یا نه، چون خیلی وقته که تمام چیزهایی که نیاز اساسی بهشون داشته رو خریده، از خودش میپرسه چیزی هست که باید بخره؟ اگر به این نتیجه برسه که باید چیزی بخره تا لحظه ای که نخریدتش آروم نمیگیره، جایی تو خونش رو برای اون در نظر میگیره و تا اونجا رو با وسیله جدید پر نکنه آرامش پیدا نمیکنه و تا چشمش به جای خالیش میوفته دنیاش بهم میریزه. تو خونش حتی چنتا گلدون هم داره اما جذابترین قسمت گلدون داشتن واسش اونجاییه که سر روز و ساعت دقیقش بهشون آب میده. فکرش میره به سمت کارهایی که امروز باید سر کار انجام بده. صبحانه اش که تموم میشه ظروف کثیف رو توی سینک میذاره و لباس هاش رو میپوشه و آماده رفتن سر کار میشه. از در آپارتمانش که میخواد خارج بشه چشمش یک بار دیگه به پرده بسته میوفته و کمی مکث میکنه ولی در رو میبنده و به سمت محل کارش حرکت میکنه.ساعت پنج و ده دقیقه میرسه به آپارتمانش، یه نگاهی به ساعتش میندازه و با خودش فکر میکنه اگر اون دوهمکارش بعد از اتمام ساعت کاری اونقدر حرف نزده بودن میتونست زودتر به خونه برسه. درسته عاشق رفتن سر کاره ولی همزمان دوست نداره بیشتر از اونی که باید، سر کار باشه و زمان استراحت بعد از ظهرش براش مهمه. لباس هاش رو عوض میکنه و یادش میوفته باید به دوتا از گلدون هاش آب بده. با لبخندی روی لبش به گلدون ها آب میده. چایی آماده میکنه و روی کاناپه اش میشینه و مشغول دیدن تلویزیون میشه. احساس میکنه یه کاری باید میکرده ولی فراموشش کرده، با این حال سرگرم دیدن تلویزیون شده و دیگه هیچ چیز تو دنیا واسش اهمیت نداره. هر از چندگاهی لبخندی میشینه روی صورتش و به تعداد انگشت شماری خنده ای بلند میکنه. جالبه که خنده هاش از روی دیدن اتفاقی کمیک نیست بلکه آدم های داخل تلویزیون دارن کارهایی که خودش انجام میده رو تکرار میکنن. اما این تکرار خیلی براش لذت بخشه، انگار نیاز داره که ببینه بقیه هم مثل خودش فکر و عمل میکنن. همیشه از اون کسانی که توی سریال ها سوال میپرسن متنفر بوده و با شور و شعف منتظر میشه تا آخر داستان فرا برسه و بقیه به اون احمقی که با سوال های مسخرش آرامششون رو بهم زدن اثبات کنن که اشتباه میکرده و بشوننش سر جاش. تلویزیون رو بخاطر سریال هاش میبینه ولی جذاب ترین قسمت سریال ها براش تبلیغاتیه که مابینش پخش میشه. معمولا این تبلیغات براش به دو مدل مختلف ختم میشه، اگر اون چیزی رو که تبلیغ میکنن خریده باشه با خوشحالی وصف ناپذیری به جایی که اون وسیله رو توی خونش گذاشته نگاه میکنه و سرش رو به نشانه افتخار بالا میگیره ولی اگر تبلیغ مثلا مربوط به خوراکی باشه که دوست نداره سرش رو به عنوان مخالفت تکون میده و کسانی که اون کالا رو میخرن قضاوت میکنه و ته دلش مطمئنه که با همچین آدمایی خیلی تفاوت داره. همیشه معتقد بوده که تفاوت اصلی آدم ها تو چیزهاییه که میخرن، وسایلشونه که نشون میده چه جور آدم هایی هستن. مثلا همیشه همکارهایی که مارک کت و شلوارشون با اون متفاوت بوده رو پایین تر از خودش میدونسته و معتقده نتنها حس زیبایی شناسی ندارن بلکه از کیفیت هم چیزی سرشون نمیشه. با خودش تکرار میکنه: بله قطعا من از افرادی که اون چیزها رو میخرن بهترم و فکر میکنه احتمالا بخاطر سلیقه خاصی که داره نتنها توی این ساختمون بلکه حتی توی این محله و شهر هم جزو خاص ترین افراده. با این فکر آرامشی بهش دست میده و با لبخند به دیدن بقیه تبلیغات مشغول میشه. دوباره اون حس میاد سراغش، تقریبا الان مطمئنه که چیزی رو فراموش کرده. چشمش به پرده بسته میوفته و اوقاتش تلخ میشه. با خودش میگه امروز حوصله نگاه کردن به بیرون پنجره رو نداره. انگار که اون حس فراموش کردن از بین رفته و تا موقعی که شام میخوره و مسواک میزنه و به رخت خوابش میره دیگه به پنجره فکر نمیکنه.یکشنبهیکشنبه هم مثل دیروز و بقیه روزها بود. چند ثانیه قبل از زنگ زدن ساعتش از خواب بیدار شد و مسواک زد و صبحانه خورد و سر کار رفت. البته ساعت پنج و پونزده دقیقه به آپارتمانش برگشت که باعث شد خاطرش بهم بریزه چرا که خیلی وقت بود انقدر دیر به خونه برنگشته بود و اگر کمی دیرتر میومد احتمال داشت شروع سریال محبوبش رو از دست بده. به جز این اتفاق نادر، یکشنبه اتفاق دیگه ای نداشت.دوشنبهصبح وقتی داشت صبحانه اش رو میخورد به یاد سال ها پیش افتاد، زمانی که با یک خانم چند هفته ای سر قرار رفته بود. با این که به نتیجه نرسیده بود و به درد هم نمیخوردن با این حال هر چند وقت یک بار یادش میوفتاد. هرچی از اون زمان بیشتر میگذشت بیشتر اون روزها رو مسخره میکرد که عجب دیوونه ای بوده که باهاش بیرون میرفته و... اما هر دفه یاد اون روزها میوفته بلااستثنا یاد پرده و ساختمون پشتش میوفته. درست پشت پنجره ای که توی حال داره یک ساختمون دیگه هست و از اون روزی که اومده توی این خونه، همیشه اون خونه روبرویی خالی بوده. تو تمام این سال ها هیچ وقت هیچ کس توی اون خونه زندگی نکرده و با پنجره هایی بدون پرده، خالی بودنش رو به رخ هرکسی که بهش نگاه بکنه میکشه. نمیدونه چرا همیشه این دو تا موضوع با هم یادش میوفته ولی خوب یادشه که یک شب از همون شبایی که با اون خانم هنوز رابطه داشت در حین دیدن سریال احساس کرد از پشت پرده، نور میاد. سریع بلند شد و پرده رو کنار زد و برای چند ثانیه چراغ ساختمون روبرویی روشن بود و حتی سایه شخصی رو هم دید. اما از اون روز به بعد هیچ نشونه ای از حرکت و زندگی توی اون خونه وجود نداشته. به خودش که اومد دید چشم دوخته به پرده و لقمه اش توی هوا مونده. با خودش گفت این فکرا چه فایده داره، پاشو که دیرت میشه. صبحانه اش رو نصفه رها کرد و سر کار رفت.سه شنبهاتفاق خاصی نداشت فقط یکی از نقاط عطف زندگیش رخ داد اونم این که برای اولین بار از اتو ای که تازه خریده بود استفاده کرد و با خودش فکر کرد این قطعا بهترین اتوییه که تو دنیا وجود داره و در تمام لحظات استفاده ازش لبخند از روی لباش نمی افتاد.چهارشنبهمثل روزهای قبلش و هفته های قبل ترش گذشت. تنها تفاوتش این بود که روز آب دادن به گلدون ها بود و با لذت هرچه تمام تر بهشون آب داد.پنج شنبهاز صبح فکرش درگیر ساختمون روبرویی بود. حتی سرکارش هم چندباری به ذهنش رسید. وقتی برگشت خونه بدون این که لباس هاش رو دربیاره و خودش رو آماده بکنه برای دیدن سریال محبوبش، مستقیم رفت سمت پنجره و زل زد به داخل خونه خالی. نمیدونست چرا ولی از صبح بدجوری فکرش درگیره خونه هست. بعضی وقتا با خودش فکر میکرد شاید تمام هدف زندگیش همینه که بتونه اون خونه رو هم مثل خونه خودش پر از وسایلی که توی تبلیغات میبینه بکنه. احساس میکرد یکی از بزرگترین دستاوردهای تاریخ میشه. فشار این وظیفه هر چند وقت یه بار سراغش میومد و فقط اون مواقع بود که از خود بی خود میشد و بعضا ساعت ها وقتش رو صرف خیال پردازی درمورد چیزهایی که میتونه بخره و این که کجای خونهه قرارشون بده می کرد. خالی بودن اون ساختمون تبدیل به کابوس شده بود براش. نمیتونست همچین چیزی رو بپذیره. شب حتی شامش رو هم جلوی پنجره خورد و با این که توی تاریکی چیز زیادی از اون خونه مشخص نبود، تصویرش توی ذهنش حک شده بود. هیچ وقت به این که چرا خالی بودن اون خونه اذیتش میکنه فکر نمیکرد فقط میدونست که نباید اینطوری باشه. شب، قبل از خواب، پرده رو کامل کشید و خسته تر از همیشه به رخت خواب رفت.جمعهاز جمعه ها متنفر بود. نمیدونست صبح، تا بعد از ظهرش رو چطور باید بگذرونه. از بیرون رفتن خوشش نمیومد و توی خونه هم کاری نبود که بخواد بکنه. یکم خودش رو سرگرم شستن لباس ها و تمیز کردن خونه کرد ولی با این حال تمام این کارها تا ظهر بیشتر طول نکشیدن. از ساعت هایی که کاری برای انجام دادن نداشت نه تنها بدش میومد بلکه کمی هم میترسید. چون بارها شده بود که حس میکرد ممکنه تبدیل به اون شخصیت های سریال ها بشه که سوال میپرسن. از سوال پرسیدن متنفر بود و وحشت داشت که یک روز به جای کار کردن سوال بپرسه. یه نگاه به پرده بسته انداخت و به خودش قول داد دیگه هیچ وقت مثل شب گذشته نگذاره خالی بودن خونهه اذیتش بکنه و امید داشت تا مدت مدیدی دیگه بهش فکر نکنه.</description>
                <category>کاغذهای مچاله</category>
                <author>کاغذهای مچاله</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 16:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@kaghaz_haye_mochale/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-hh4jgbotjjwe</link>
                <description>اتوبوس سرعتش رو کم کرد و با این که خواب و بیدار بود متوجه شد و چشماش رو باز کرد. با خودش گفت الان خیلی زوده برای توقف، صدای مردم توی اتوبوس زیاد بود و این یعنی همه قراره پیاده بشن و اینطوری تصویر خراب میشه. نگاه به ساعت کرد و دید هنوز یازده شبه. بهترین ساعت برای توقف بین راهی ساعت دو تا چهار بعد از نیمه شبه. فقط توی اون زمانه که تعداد محدودی پیاده میشن و همشون قوانین رو میدونن. کسی با صدای بلند حرف نمیزنه، کسی از روی دلخوشی بلند بلند نمیخنده و همه سعی میکنن تو چشم همدیگه نگاه نکن. ساعت یازده شب هیچ کس این قوانین رو رعایت نمیکنه. با تلاش از روی صندلیش بلند و از اتوبوس پیاده شد. بلافاصله از نبستن زیپ کاپشنش پشیمون شد. با خودش فکر کرد که خوبه حداقل باد میاد و قراره خیلی از صداها رو با خودش ببره. سیگارشو روشن کرد و از اتوبوس فاصله گرفت. نگاهش به بینهایتِ شب بود. یکی از بهترین خاصیت های تصویر همین بود، بیابونی که تاریکی توش بینهایت غلیظه و نور به همین راحتی نمیتونه بهش نفوذ کنه. برگشت و یه نگاهی به اتوبوس کرد. همه پیاده شدن حتی مادری که دست بچه اش رو گرفته و به سمت فروشگاه در حرکتن، بچه توی مسیر داره به مامانش گوشزد میکنه که چه چیزایی میخواد و چه چیزایی نمیخواد. مطمئن بود حتی اگر صدای ناله سگ یا زوزه گرگ هم بیاد توی درخواست های بچه گم میشه. دنبال پیرمرد گشت، امیدوار بود ببینتش بلکه تصویر رو از دست نده، پیرمرد سیگاری ای که همیشه با فاصله از اتوبوس تا زمان حرکت دوباره اش پشت سر هم سیگار میکشه. پیر مردی نبود. تصمیم گرفت از فروشگاه چایی بگیره. احساس میکرد حواسش چند برابر کار میکنن، زوزه باد و حتی حرکتش رو با تمام وجود حس میکرد. هر از چند گاهی صدای حرف زدن مسافرها به گوشش میخورد و براش بینهایت عجیب بود که صدای خنده هم شنیده میشه. تمام تلاششو کرد تا به سمت صداها نگاه نکنه، از آدم هایی که ممکن بود ببینه وحشت داشت. نگاهشو به زمین دوخته بود و دستاش رو توی جیب کاپشنش مشت کرده بود. نمیدونست از چی بیشتر عصبانیه، خودش که تحمل یک شرایط عادی رو نداره یا آدم هایی که انقدر ازش فاصله دارن که از شنیدن حرف ها و خنده هاشون میترسه. میدونست نه حرفاشون بوی زندگی میده و نه خنده هاشون، میدونست که حرف هاشون به دنبال اعدادن و پشتوانه خنده هاشون اعدادِ زیاده. سعی کرد به زمان حال فکر نکنه اما بلافاصله فهمید که دیروز حرفی برای گفتن نداره و فردا هم پر از استرس و نگرانیه. متوجه شد به فروشگاه رسیده و دلش میخواست هرچه سریع تر چاییش رو بگیره و بزنه بیرون.- یه چای ساده لطفا- بدون قند و نبات؟- بدون قند و نباتفروشنده با نگاهی متعجب و کمی تمسخر چایی رو بهش داد، هزینه اش رو پرداخت کرد و زد بیرون. نفسی عمیق کشید و در تلاش بود سیگارشو روشن کنه و نفهمید از کجا این ضربه بهش خورد، میدونست دیگه قافلگیر شده و راه فراری نیست.- فقط سه نوع غذا، فکرشو بکن این همه دبدبه و کبکبه، فقط سه تا غذا گذاشتن جولومون.- شوخی میکنی؟!با حداکثر سرعتی که میتونست تلاش کرد ازشون فاصله بگیره، صدای خنده هاشون توی مغزش پیچیده بود و دستاش میلرزیدن. نمیدونست لرزش دستاش بخاطر عصبانیته یا ترس. اینو خوب میدونست که بزرگترین مشکل آدم ها اینه که حرف میزنن، انگار روی سر تک تکشون اسلحه گذاشتن و همه رو مجبور کردن بیشتر و بیشتر حرف بزنن. وقتی از یه حد بیشتر بشه رو به زوال میره و چیزی به جز گند و کثافت از دهنشون خارج نمیشه. چشماش رو بسته بود و نفس های متقاطع میکشید. بیش از حد وارد دنیاش شده بودن و دیگه ترسی نداشت نگاهشون بکنه. با نگاه کردن بهشون میخواست خودش رو آروم بکنه. تو تک تک حرکاتِ ریز و درشتشون نفرت وجود داشت، نفرتی که به طرف مقابل داشتن. دوست داشت بدونه چرا آدم هایی که انقدر با هم مشکل دارن، همسفر شدن. به ظاهر همه چیز عادی بود ولی هر خنده هر اشاره دست و حتی هر تأیید برای کوچک کردن و مسخره کردن طرف مقابل بود. برای نشون دادن برتریشون، از هیچ چیزی غفلت نمیکردن. گوشه چشمش پیر مرد رو دید که داره سیگار میکشه. ناخودآگاه لبخند روی صورتش نشست و دوست داشت بره سمتش و بهش بگه پس کجا بودی؟ پستت رو خالی گذاشته بودی و من رو به دام این آدم ها انداختی.***احساس کرد اتوبوس قراره وایسه و خوشحال شد. خوابش نبرده بود و از طرفی ساعت سه و نیم نیمه شب بود و این یعنی میتونست تصویر رو دوباره تجربه کنه. امیدوار بود جایی توقف نکنن که پر از نور و غذاخوری و فروشگاه مدرن باشه. دوست داشت یکی از استراحتگاه های بین راهی ای باشه که حداقل بیست ساله اونجاست و شیشه های فروشگاه و غذا خوری در طول زمان کدر شدن و از طرفی چراغ هاش نه توان مقابله با تاریکی بیابون رو دارن و نه جرئتش رو. ساختمون های بلند و سفید و مدرن دهن کجی بزرگی بود به تصویر، چرا که تنها کاربردشون اینه که به مردم بگن اینجا وسط ناکجا آباد نیست بلکه شبیه جاییه که بودی یا قراره بری پس نگران نباش و متفاوت بودن رو به هیچ وجه نپذیر. تفاوت و اضطرابی که ازش ناشی میشه گناهی بزرگه که هیچ کدوم از این مسافرها دوست ندارن باهاش مواجه بشن و ازش فرارین. هیچ کدوم دوست ندارن هویت و اعتقاداتشون زیر سوال بره. استراحتگاه های قدیمی براشون مثل آینه ایه که مجبورشون میکنه به خودشون نگاه کنن و ممکنه سوال پیش بیاد و این سوال، شروعیه برای متفاوت شدن که خب حاضرن همه چیزشون رو بدن ولی این اتفاق نیفته. اتوبوس ایستاد و راننده یک ربع بهش وقت داد تا وسط این ناکجا آباد و در جوار این فروشگاه قدیمی نفس بکشه و به تاریکی بی انتهای بیابون خیره بشه. پیاده که شد پیرمرد سر جاش بود، انگار خیلی ساله که همونجاست و سیگارشو میکشه. با خیال راحت سیگارشو روشن کرد و سه مردی رو تماشا کرد که دوان دوان به سمت دستشویی میرفتن. میدونست شخص دیگه ای قرار نیس پیاده بشه و از اتوبوس فاصله گرفت و حالا اون بود سیاهی شب و زوزه باد. چنتا نفس عمیق کشید و با هر نفس اضطراب درونیش بیشتر و بیشتر میشد. گذاشت تا تاریکی و بی صدایه ناشی از باد تمام بدنش رو احاطه کنه. چشم هاشو بسته بود و گذر باد روی دست ها و صورتش رو حس میکرد. از دوردست صدای زوزه ای به گوش رسید و تمام موهای بدنش سیخ شدن. لبخند کجی روی صورتش نشست و در تلاش بود تا این لحظه و حس هاش رو تو ذهنش ثبت کنه. فردا وارد تفکراتش شد، از فردا و کارهایی که باید میکرد فراری بود. در تلاش بود تا فردا رو فراموش کنه و برگرده به این لحظه اما توانش رو نداشت و پس این تاریکی شب، فردایی روشن رو میدید. میدونست که دیگه فرصتش رو از دست داده و روش رو به سمت اتوبوس برگردوند. تازه متوجه ضربان قلبش شد و حالت تهوع بهش دست داد. نگران بود که ظاهرش گوینده احساس درونش باشه و پیرمرد رو متوجه خودش کرده باشه. زیر چشم نگاهی به پیرمرد انداخت و خیالش راحت شد، هنوز سیگارشو میکشید و تو دنیای خودش بود. دوست داشت عصبانی باشه ولی خیلی خسته تر از این حرف ها بود. دوباره فکر فردا به سراغش اومد و ایندفه واضح تر از همیشه خودش رو جلوی افرادی میدید که مجبور بود به سوالاتشون جواب بده.- چه توانایی هایی درون خودت میبینی که فکر میکنی بدرد این شغل میخوری؟همیشه توضیح دادن خودش برای دیگران سخترین کار زندگیش بوده و انقدر نقاب های مختلف روی صورتش گذاشته که دیگه موقع برخورد با آدم ها نمیدونه الان نوبت کدوم نقابه.- آینده خودت رو توی این شغل چگونه میبینی؟با خودش فکر کرد چی میشد اگر آینده اش مواجهه همیشگی با تصویر بود؟ نتنها این تصویر بلکه پیدا کردن تصویرهای دیگه ولی میدونست تصاویر با اعداد کاری ندارن و این دنیا قبل از این که پر از تصاویر باشه پر از اعداد بوده و تا زمانی که زندگی تحت فرمانروایی اعداد باشه جایی برای تصویر نخواهد بود.- سوار شید از یک ربع گذشته.</description>
                <category>کاغذهای مچاله</category>
                <author>کاغذهای مچاله</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 11:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-cnjmymnwmslc</link>
                <description>نشسته روی تنها صندلی اتاقش. از هفته پیش که به این شهر اومده و اتاقی توی این هتل گرفته چندین و چندبار جای صندلی رو تغییر داده ولی بالاخره تصمیم نهاییش این شده که درست جلوی پنجره بذارتش. با گذاشتن بالشت و پتو روی صندلی میتونه تمام خیابون جلوی هتل رو ببینه. بجز زمان هایی که برای خوردن غذا اتاقش رو ترک میکنه بقیه مواقع جلوی پنجره نشسته و آدم ها و شهر رو نگاه میکنه. از قطار که پیاده شد درسته که استرس داشت ولی امیدوار هم بود. امید به زندگی کوتاه در شهری که میتونه کلی جذابیت داشته باشه اما از همون لحظات اول این امید از بین رفت. نه تنها بلندای آسمون خراش ها روی قلبش سایه مینداختن و آسمون آبی نبود بلکه سایه هایی که روی چهره ی آدم های شهر بود هم امیدشو از بین برد. از هرکس آدرس میپرسید انگار که بهشون بی احترامی میکرد. خیلی زود فهمید توی این شهر کسی از کسی آدرس نمیپرسه. خیلی زود با اصلی ترین قوانین شهر آشنا شد؛ سرت توی کار خودت باشه و برای کسی مزاحمتی ایجا نکن. همین دو قانون این شهر رو سرپا نگه میداره و اگر کسی از این قوانین سرپیچی کنه بلافاصله همه به عنوان موجودی خطرناک که قراره نظم رو بهم بریزه با نگاه هاشون تنبیهش میکنن. به زودی قراره خانمی با شالگردن قرمز از خیابون رد و وارد ساختمون روبرویی بشه. احساس میکنه تنها چیزی که توی این شهر، خاکستری نیست شالگردن این خانمه. روز اول که دیدش نزدیک بود از صندلیش بیوفته پایین. انگار دهن کجی ای بود به تمام ساختمون ها و آدم های خاکستری شهر. یادش افتاد امروز تعطیله و احتمال این که این خانم رو ببینه خیلی کمه. سوال اصلی که براش پیش اومده اینه که چرا همه عجله دارن؟ انگار دستی نامرئی همه آدم ها رو، رو به جلو هل میده. آیا رسیدن به مقصد انقدر مهمه؟ حتی مهمتر از مسیرِ رسیدن به مقصد؟ هیچ مقصدی رو به یاد نداره که جذاب تر از مسیر رسیدن بهش باشه. با خودش فکر کرد شاید اون مقصدهایی که براش میدوَن خودش مسیریه برای مقصدی دیگه. توی این پنج روزی که از پنجره خیابون رو نگاه میکنه حتی یک نفر رو ندیده که به آسمون نگاه بکنه یا حتی سرشو بالا بیاره. با خودش فکر کرد که درسته که حتی اگر آسمون رو هم نگاه کنن چیز خاصی نصیبشون نمیشه اما حداقل از طرح کاشی های پیاده رو قشنگ تره. قبل از اومدن به این شهر، رنگ شهر براش قهوه ای سوخته بود اما یک ساعت هم از رسیدنش به شهر نگذشته بود که مطمئن شد خاکستریه. دوس داشت بدونه آدم هایی که تو شهر زندگی میکنن چه رنگی میبیننش، به نظرش تمام این آدم هایی که تا الان توی خیابون دیده، شهر رو خاکستری نمیبینن چرا که اگرخاکستری میدیدن سعی میکردن تغییری به این رنگ مرده و ساکن بدن. ناراحت بود شاید هم کمی عصبی. با خودش فکر کرد نه تنها کسی رو نداره تا در مورد شهر باهاش حرف بزنه بلکه اگر کسی هم بود، اصلا حرفشو میفهمید؟ حضور این همه آدم توی این شهر که هر روز از اینور به اونور میدوَن نشونه ای بود براش که شاید مشکل آدم ها نیستن و مشکلِ اصلی خودشه. اونه که مثل وصله ای ناچسب وارد شهر شده و در وهله اول آرامششو بهم زده و بعدشم مجبور شده گوشه ای بشینه و فقط نظاره گر باشه. دوست داشت از پنجره داد بزنه و بهشون بگه... بهشون بگه که... نمیدونست چی میخواد بگه و اصلا آیا حقی داره که چیزی بگه یا نه. با این حال میدونست حتی اگرم فریاد بزنه کسی قرار نیست صداشو بشنوه. از روی صندلی بلند میشه و با دست های مشت شده توی اتاق راه میره. هر چند وقت یه بار به پنجره نگاه میکنه. فقط عصبانیت و ناراحتی نیست که اذیتش میکنه. یه حس دیگه، یه حسی که داره روی سینه اش فشار میاره. نمیدونه چیه ولی خوب میدونه دلیل اصلی همه مشکلاتش با شهر همین حسه. غروب آفتاب به سمت پنجره میکشونتش و دوباره روی صندلی میشینه. از دور ابرهای سیاهی رو میبینه که به سمت شهر در حرکتن. امیدواره فقط بارون باشه و با خودش باد و طوفان نیاره. مطمئنه توان تحمل زوزه های باد توی این شهر رو نداره. دو ساعتی طول کشید تا اولین قطره های بارون به پنجره اش بخورن. تمام این مدت به ابرها نگاه میکرد و الان خوشحال بود که شدت بارون اونقدر زیاد هست که صدای باد رو توی خودش گم کنه. هر از چندگاهی یک نفر رو توی خیابون میدید که در حال دوَیدن و فرار از قطره های آب و خیس شدنه. ساعت ها به بارون و خیابون خیره شده بود. دیگه خیلی وقت بود حتی یک نفرو توی خیابون نمیدید. پنجره رو باز کرد تا کمی هوا بخوره. قطره های بارون بعد از خوردن به لبه پنجره به صورتش میخورد و نتونست جلو لبخندشو بگیره. چشم هاشو بسته بود و نفس های عمیق میکشید. صدای جیغی به گوشش رسید و موهای تمام بدنش سیخ شد. ضربان قلبش تند شد و احساس کرد دهنش خشک شده. تو تمام زندگیش همچین صدای جیغی نشنیده بود. جیغی که تعریف جدیدی به درد کشیدن میداد، انگار توی تمام کوچه ها و خیابون های شهر پیچید. بلافاصله از پنجره بیرون رو نگاه کرد ببینه کسی به منشاء صدای جیغ نگاه میکنه یا نه ولی هیچکس رو ندید. متوجه شد تمام عضلات بدنش منقبض شدن و دستاش کمی میلرزن. باید کاری میکرد ولی نمیدونست چه کاری. تو اتاقش تند تند راه میرفت و گزینه هاش رو بررسی میکرد. دوباره صدای جیغ اومد ولی ایندفعه جهتی که صدا ازش میومد رو تشخیص داد. حتی یک ثانیه هم معطل نکرد و کتش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت. باید کاری میکرد. زمانی به خودش اومد که قطره های بارون با شدت به صورتش میخوردن. به سمت جهتی که فکر میکرد صدا از اونجا اومده شروع به دوَیدن کرد. احساس کرد صدای جیغ کوچکی شنیده و جهت حرکتشو تصحیح کرد. بعد از مدتی سرعتش رو کم کرد تا نفسی تازه کنه همزمان صدای درگیری و ناله از کوچه ای که داخلش بود شنید. گوشاش رو تیز کرده بود و با دقت همه جا رو نگاه میکرد بلکه حرکتی رو تشخیص بده. صدای نالا و گریه به گوش میرسید و متوجه شد منشاء صداها ساختمونیه کمی جلوتر از جایی که ایستاده. خودش رو به جلوی ساختمون رسوند. نمیدونست باید چیکار کنه. وقتی از هتل بیرون زد فقط میخواست بدونه کمکی از دستش بر میاد یا نه ولی الان که به اینجا رسیده، نمیدونست چه کاری میتونه بکنه. به بالا و پایین کوچه نگاه کرد بلکه کسی رو ببینه، هیچکس نبود. به ساختمون روبرویی نگاه کرد و با خودش گفت شاید کسی از پنجره هاش بیرون رو نگاه میکنه ولی کسی رو ندید. از پشت سرش صدای باز شدن در رو شنید و برگشت تا ببینه چه خبره، همون لحظه زنی که اون هم حواسش به پشت سرش بود محکم بهش برخورد کرد و به زمین افتاد. سر زن به چونه اش خورده بود و احساس کرد گوشه لبش زخم شده. نگاهی به زن انداخت و بعد نگاهشو به سمت داخل ساختمون انداخت، کسی رو نمیدید. تلاش کرد از روی زمین بلندش بکنه ولی زن تکونی نمیخورد. ازش پرسید چی شده اما جوابی نشنید. فقط حق حق هاش به گوش میرسید. از گوشه چشمش دید دستاش، پیراهن و کتش سرخن. قلبش شروع کرد تو سینه تپیدن و نفس کشیدن براش سخت شد. دوباره از روی ناچاری به بالا و پایین کوچه نگاه کرد ولی کسی رو نمیدید. اومد فریاد بزنه و کمک بخواد اما صدایی از گلوش خارج نمیشد با این حال میدونست حتی اگرم فریاد بزنه کسی قرار نیست صداشو بشنوه. تو همین اوصاف بود که نور قرمز چشماش رو زد. خوشحال شد که بالاخره کسی قراره به این وضعیت رسیدگی کنه اما ناگهان زن از زمین بلند شد و شروع به دویدن و دور شدن از ماشین پلیس کرد. با دهن باز نگاهشون میکرد که چطور پلیس ها دنبالش رفتن و به خودش که اومد دید یکی از افسرها داره باهاش حرف میزنه.- چی شده؟جوابشو نداد و فقط با دهن باز نگاهش میکرد. افسر پلیس نگاهش از صورت به دست ها و پیراهن و کتش افتاد. با یه حرکت سریع خودشو به پشتش رسوند و دست هاش رو از پشت گرفت. بالاخره به خودش اومد.- چی کار میکنید؟ من کاری نکردم.تقلا نمیکرد ولی از وضعیتی که توش بود هم خوشش نمیومد.- ولم کنید من فقط اومدم کمک کنم.- کمک کنید؟ برای چی؟ چه کمکی؟ از کجا اومدی؟سر کوچه رو با سر نشون داد و گفت:- صدای جیغو که شنیدم اومدم ببینم چی شده و کمک کنم.- مال اینجایی؟- نه فک کنم یکی دو تا خیابون دویدم.- منظورم اینه که غریبه ای؟ مال این شهر نیستی؟- نه.دستاش رو که پشتش قفل کرده بود ول کرد ولی یکی از دست هاشو هنوز محکم از مچ گرفته بود.- امشب رو باید با ما بیای.- من که کاری نکردم.- تو کلانتری مشخص میشه. اگرم کاری نکردی باید بیای توضیح بدی اینجا چیکار میکردی و چی دیدی.با دهن باز افسر پلیس رو نگاه میکرد و کمی حالت تهوع داشت. احساس میکرد پاهاش توان ایستادن ندارن. افسر دستشو کشید و به سمت ماشین برد. زیر لب تکرار میکرد:- من کاری نکردم، فقط میخواستم کمک کنم.- تو این شهر کسی بدون دلیل به کسی کمک نمیکنه.قوانین شهر رو زیر پا گذاشته بود و الان موقعش بود که تنبیه بشه.</description>
                <category>کاغذهای مچاله</category>
                <author>کاغذهای مچاله</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 11:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرزن</title>
                <link>https://virgool.io/@kaghaz_haye_mochale/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-wehpe5drrrcl</link>
                <description>ظرف شیر رو برداشت و راه افتاد، دوازده ساله که هر روز صبح از شیر فروش سر خیابون شیر میگیره. هنوز اون چند روزی که شیر فروش برای دیدن نوه اش به شهر دیگه ای رفته بود رو یادشه یا اون سه روزی که بخاطر بیماری و بدن درد خودش نتونسته بود بره و شیر بگیره. از خونه بیرون میزنه و وارد کوچه باریک و خاکی میشه. توی مسیر رفت و برگشت هر روز به طور متوسط به هشت نفر سلام میکنه؛ به بعضی از مغازه دارها و همسایه ها. ترجیح میده کمتر یا بیشتر از این عدد نشه و اگر یه موقع فقط پنج یا شش تاشون رو دید، تو مسیر برگشت سعی میکنه صبر بکنه تا به بقیه هم سلام بکنه یا اگر به هفت یا هشت نفر سلام کرده بود و توی شیر فروشی افرادی منتظر بودن سعی میکنه بهشون نگاه نکنه تا مجبور نشه سلام بکنه. به سر کوچه باریک رسیده و وارد پیاده رو خیابون میشه. از اینجا تقریبا دویست قدم تا شیر فروش باید بره. خوب یادشه که اوایل که این مسیر رو میرفت شاید صد و بیست قدم هم نمیشد ولی این روزها بیشتر و بیشتر طول میکشه تا به جاهایی که میخواد، بره. یک سری علامت هایی توی مسیر برای خودش داره و هر روز نگاهشون میکنه. از جعبه تقسیم برق تا خونه ای با درِ قرمز رنگ یا حتی کاشی شکسته پیاده رو. به آقای همسایه سلام میکنه و به مسیرش ادامه میده. حواسش نبود که امروز تعطیله و قراره بچه ها توی خیابون فوتبال بازی کنن و باید زودتر میومد تا براش مزاحمت ایجاد نکنن. توپ بچه­ ها داره میاد سمتش، با گوشه چشم حواسش به توپ هست. آروم با کنار پیاده رو برخورد میکنه و به زیر ظرف شیرش میخوره. پسری که زیاد ندیدتش میاد و میگه سلام مادربزرگ، ببخشید. سرشو تکون میده و به مسیرش ادامه میده. به پست برق رسیده و تا حالا به همسایه و خیاط و پیرزن دیگه ای که شیرشو زودتر گرفته و داره برمیگرده سلام کرده. به خونه در قرمز میرسه و تو مسیر به دو نفر دیگه هم سلام کرده. مغازه شیرفروش رو داره میبینه و خوشحاله که صف از مغازه بیرون نزده. به خودش یادآوری میکنه که پول هاش تو جیب سمت راستش هستن. پیرزن ناگهان وایمیسه و به دو متر جلوترش روی زمین نگاه میکنه. دهنش از تعجب باز میشه و با چهره ای نگران آروم آروم به سمت کاشی شکسته روی زمین میره. وقتی بالای سر کاشی میرسه با سرعت دور ورشو نگاه میکنه. بالا و پایین پیاده رو، وسط خیابون حتی اونور خیابون رو با چشم های ریزش با دقت بررسی میکنه. انگار که دنبال چیزی میگرده که گم کرده. باورش براش سخته و یواش یواش استرس به چهرش میشینه. پسری، هم سن و سال بچه هایی که فوتبال بازی میکردن داره از اونور خیابون میره سمتشون. پیرزن با تکون دادن ظرف شیر در تلاشه تا توجه پسر رو به خودش جلب کنه. پسر که سیگنال پیرزن رو دیده داره میاد سمتش.- سلام مادرجان.- میدونی این کاشی شکسته کجا رفته؟ جاش خالیه، میبینی؟- بله. پسر هم شروع میکنه اینور و اونور رو نگاه کردن و زیر لب میگه نه نمیدونم کجاست. مگه اصلا اینجا بود؟پیرزن که کلافه به نظر میرسه جواب میده:- معلومه که اینجا بود الان چند ساله این کاشی شکسته و گوشه اش گم شده ولی بقیه اش همیشه همینجا سر جاش بود.پسر که از کلافگی و لحن پیرزن خوشش نیمده زیر چشمی به بچه هایی که دارن فوتبال بازی میکنن نگاه میکنه و میگه:- من نمیدونم کجاست و ندیدمش.پسر عقب عقب به سمت دوستاش حرکت میکنه و از پیرزن خداحافظی میکنه.پیرزن با صدای بلند میگه:- از بقیه بپرس که ندیدنش، اگر کسی چیزی دیده به من بگو.پسر که حالا نیمی از مسیر رو طی کرده داد میزنه و موافقتش رو اعلام میکنه. بچه هایی که فوتبال بازی میکردن هم از بازی دست کشیدن و منتظر هستن دوستشون بهشون ملحق بشه و ازش در مورد پیرزن بپرسن.پیرزن احساس خستگی میکنه و دلشوره به دلش افتاده. از روی ناچاری همچنان با چشم هاش دنبال نشونه ایه که شاید بتونه کاشی رو پیدا کنه و سر جاش بذارتش. دوباره به سمت بچه ها نگاه میکنه و پسر داره به دوستاش قضیه رو توضیح میده و با دست به سمت پیرزن اشاره میکنه. صحبت هاش که تموم میشه چنتا از پسرها شونه هاشون رو بالا میندازن و به بازیشون ادامه میدن و بقیه هم بهشون ملحق میشن. پیرزن نا امید شده و ناراحتی در چهره اش مشخصه. یه نگاه به شیرفروشی میندازه و دیگه شوقی برای شیر گرفتن نداره. بالا و پایین خیابون رو نگاه میکنه بلکه چهره ای آشنا ببینه. با خودش میگه بهتره به شیرفروشی بره بلکه کسی اونجا از کاشی شکسته با خبر باشه. به شیر فروشی که میرسه چنتا چهره نا آشنا میبینه و از ته صف از پیرمرد شیرفروش میپرسه:- یکم پایین­تر یه کاشی شکسته توی پیاده رو بود ولی امروز نیست. شما ندیدینش؟- کجا؟- همین یکم پایین­تر. پیرزن با دستش به کاشی شکسته اشاره میکنه.- نه من ندیدمش. حالا چیکارش داری؟پیرزن از لحن شوخ شیرفروش خوشش نیومد و با نا امیدی به بقیه نگاه میکرد و متوجه شد کسی به حرفاش گوش نمیده.- میخوام بذارمش سر جاش.- مگه نمیگی شکسته؟ خب شاید بردنش تا بعدا درستش کنن.- آخه الان خیلی ساله که اینجاست.- درستش میکنن نگران نباش.با خودش فکر کرد که دوست نداره درستش کنن و اون دیگه به این کاشی شکسته عادت کرده. یواش یواش داشت نوبت پیرزن میشد تا شیر بگیره ولی اون دیگه برای شیر اینجا نیمده بود. یکم دیگه به آدما نگاه کرد و متوجه شد همه نگاهشون رو ازش میدزدن. از شیر فروشی اومد بیرون و با خودش گفت شاید اگر همین دور و اطراف رو بگردم بتونم پیداش کنم.تا ساعت ها به دنبال کاشی شکسته تمام گوشه های خیابون های اطراف و کوچه ها و خرابه ها رو گشت و فقط زمانی به خودش اومد که از ضعف و گشنگی چشم هاش دیگه خوب نمیدید و دستاش به لرزه افتاده بود.صبح روز بعد هیچ دل و دماغی برای بیرون رفتن و شیر خریدن نداشت. چهار روز صبح ها دیگه بیرون نرفت تا یک روز صبح کسی در خونه رو میزد. از پشت در پرسید کیه و متوجه شد پیرزن همسایه است که هر روز صبح مثل خودش برای خرید شیر میرفت.- سلام- سلام. چیزی شده؟- نه میخواستم بدونم چرا دیگه صبح ها نمیبینمتون.- دیگه شیر نمیخوام.- چرا؟ اتفاقی افتاده؟- نه فقط دلم نمیخواد بیرون برم.- آخه بقیه خریدهاتونم که همسایه ها و بچه هاشون انجام میدن. حداقل صبح ها خودتون میومدین بیرون.- گفتم که دیگه نمیخوام بیرون برم.- باشه حداقل ظرف شیرتون رو بدید من براتون بگیرم. بعد این که گرفتم میذارم پشت در و درتون رو یه بار میزنم.- باشه یکم صبر کن.ظرف شیر رو به همراه یکم پول گذاشت پشت در و تشکر کرد. با خودش گفت آره اینطوری بهتره. باید توی خونه بمونم. تنها جایی که کاشی ها یهویی ناپدید نمیشن توی خونست.</description>
                <category>کاغذهای مچاله</category>
                <author>کاغذهای مچاله</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 12:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>