<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کژال هنرپرور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kajhal</link>
        <description>‏‏‏‏‏‏‏‏قصه‌ها می‌گن هفتصد سال پیش، سر یه دالون گم شده و سُر خورده تو دنیای شما.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:06:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19124/avatar/G3rrQN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کژال هنرپرور</title>
            <link>https://virgool.io/@kajhal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بلوط، آدمی‌زاد و قوم تاتار</title>
                <link>https://virgool.io/@kajhal/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%82%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1-iid8noyxxlkt</link>
                <description>کش و قوسی به کمرش داد که «آخیش بالاخره این آدمی‌زاد دوپا می‌تونه زیر سایه‌ام دراز بکشه.» هنوز کلام منعقد نشده بود که دید یک گله چهارپا به‌سان قوم تاتار به جلو می‌تازند. تا به خود بجنبد و بگوید «اِوا چرا اینطوری می‌کنن؟» رسیده بودند بیخ گلویش.حملهٔ گوسفندها به بلوط بی‌پناهمی‌گویند هر داستانی نقطهٔ عطفی دارد، یک چرخش غیرمنتظره.* بلوط‌ها هم مستثنی نیستند. روزی می‌رسد که آن روی دیگر زندگی را که چندان هم مهربان نیست ببینند. تلاش کرد بگوید آرام باش حیوان! حالا شاید مشکل با صحبت حل شد ولی فایده‌ای نداشت. رحم نداشتند بی‌مروت‌ها. تمام فرزندان و نوادگانش، تمام دانه‌های بلوط را زدند قلع و قمع کردند. امیدش به همان آدمی‌زاد مذکور بود تا بیاید و فرشتهٔ نجاتش شود.چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد. چشم‌هایش را مالید تا بهتر ببیند، محکم زد توی سرش و گفت: «زِکی! خود غلط بود که! آن‌چه می‌پنداشتیم». گلهٔ گوسفندها را همانی هدایت می‌کرد که قرار بود ناجی‌اش باشد.وقتی درخت باشی، محکم و ستبر بودن کمکی نمی‌کند. برای حفاظت از خودت هیچ نداری. بلوط هم نداشت. عقب نشست به امید این‌که فردا روز بهتری باشد. (اینجا سعی کردم تحت تأثیر قرار بگیرید، ناامیدم نکنید.)و این منم بلوطی تنها در آستانهٔ فصلی سرد**یک وقت‌هایی خواب بود، یک وقت‌هایی هم بیدار اما همیشه درد تیزی را روی تنش حس می‌کرد. با خودش می‌گفت از هجوم هر روزهٔ گوسفندها که بدتر نیست. بگذار مشغول باشند. عوضش هر روزی که می‌گذرد، من هم رمق کمتری برای تولید هوا دارم. اینطوری به خاک سیاه می‌نشینند، خوب این به آن در! یک بار گفت حالا بگذار ببینیم با آن چاقو و کلیدها چه می‌کردند:«تاوان عشق را دل ما هر چه بود داد، چشم‌انتظار باش در این ماجرا تو همم-یک قلب خیلی گنده-فزبان احساس مرا تو عاشقانه کرده‌ای-لام»خط‌خطی‌های آدمی‌زاد روی بلوطلحظهٔ سختی بود، انتظار داشت نتیجهٔ آن همه درد کشیدن دست‌کم چند شاهکار هنری باشد ولی فقط توانست بگوید: «خدایی این چرت و پرت‌ها چیه؟ اصلاً شاید واسه همینه که ولت کرده رفته دیگه!»چه می‌شد کرد؟ باید با این هم کنار می‌آمد. انگار وقتی درخت باشی آدم‌ها می‌توانند روی تن‌ات هر چیز سخیفی را خالکوبی کنند.خوب حالا! که چی؟حتی اگر اهل رصد کردن اتفاقات هم باشید به احتمال زیاد از وقایع مهم‌تری که روی زندگی‌تان تأثیر دارد بی‌خبر می‌مانید. کافی بود یک عصا و جاروی جادویی به من می‌دادید تا در سرتاسر دنیا تکثیر می‌شدم؛ قول می‌دهم که می‌توانستید از مهم‌ترین اخبار جهان با جزئیات آگاه شوید.چون عصا نداشتم دو برش خیلی کوتاه از زندگی بلوطی که می‌شناختم برای‌تان روایت کردم. اکنون بیایید به سرخط اخباری که من می‌توانم روایت کنم بپردازیم، شاید سر ذوق آمدید، دل‌تان به رحم آمد و سر کیسه را برای عصا و جاروی من شل کردید:سرخط اخبار:امروز n میلیون درخت به واسطهٔ چرای بی‌رویهٔ دام‌ها به دنیا نیامدند.با توجه به پیش‌بینی‌های من فردا بی‌احتیاطی انسان‌ها باعث سوختن دقیقاً n+1 درخت می‌شود.دیروز حجم قابل توجهی آلاینده وارد هوا شد که این باعث می‌شود به سوگ n+2 میلیون درخت بنشینیم.تازه خبر ندارید با تمام این اتفاقاتی که طی ۷ روز اخیر افتاد چه تعداد سنجاب بی‌خانمان شدند، چه مقدار هوا را دیگر نخواهیم داشت و...و...و...هر بار هم این‌جای ماجرا قرار است بغض امان ندهد و دیگر توان ادامه دادن نداشته باشم. (اگر تصمیم گرفتید عصا و جارو را در اختیارم قرار بدهید، این نکته را مدنظر داشته باشید.)*مجبورم اعتراف کنم این جملهٔ من نیست. از موراکامی یاد گرفته‌ام، در «کافکا در کرانه» می‌گفت.**مشخص است که از فروغ فرخزاد است و امیدوارم من را برای دستکاری‌اش ببخشد.</description>
                <category>کژال هنرپرور</category>
                <author>کژال هنرپرور</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 02:43:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویسم یا ترسو بمانم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kajhal/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-mp3eknuacpcv</link>
                <description>چندتا کتاب نوشته بود، انتشارات، چاپخونه یا یه همچین جایی هم داشت. ازم پرسید دوست داری کتاب بنویسی؟ . . . سنم کم بود و سوال‌ها تو ابر بالای سرم شروع کردن به وول خوردن: نوشتن؟ یعنی چی؟ چه‌جوری مثلاً؟هرچی فولدرای مغزم رو دنبال یه جواب بالا پایین کردم، هیچی درمورد نوشتن پیدا نشد! اصلاً نمی‌دونستم چرا باید به نوشتن فکر کنم، مگه مهندس‌هام کتاب می‌نویسن؟ *آخه قرار بود معلم شم، بعد دیدم دکتر شدن باحال‌تره، جفتشون که رد شدن، تنها گزینه‌ی روی میز مهندسی بود!هرچی بزرگ‌تر شدم بیشتر برای سوال‌های بالای سرم جواب پیدا کردم. دیگه کار به جایی رسید که مگه میشه ننوشت؟لارس اسوندسن تو کتاب فلسفه ترس میگه: ترس از در معرض جهان بودن میاد. منم تا جایی که می‌نوشتم و کسی نمی‌خوند ترسی وجود نداشت، ولی به‌جای ترس، نارضایتی جمله‌ی ناننوشته‌ی همه‌ی یادداشت‌هام بود.دوست داشتم در معرض جهان باشم، خونده بشم ولی کمال‌گرایی دست احتمالات رو می‌گرفت و من همیشه تو تاریکی موندم.یه جایی از خودم پرسیدم تا کی؟ تا کی قراره دایره‌ی امنم به ابعاد نقطه‌ای که روش وایسادم باقی بمونه؟وقتی تلاشم برای پذیرش کامل نبودن جواب داد، دیدم این دایره پتانسیل داره بزرگ‌تر شه.تصمیم گرفتم، ترجیح دادم باشم و با نظر مخالف، تحسین و تعصب روبه‌رو شم تا اینکه تو عدم از اینکه هیچ صدایی نمیاد رضایت کذایی داشته باشم.از این به بعد میخوام رو یه قله وایسم داد بزنم، داد بزنم و به این فکر کنم پژواک صدام به چه شکلی به گوش بقیه می‌رسه. بعد ساکت بشینم و فریاد بقیه رو از قله‌های دیگه بشنوم. هدفم همینه! یاد گرفتن و لذت بردن از این هیاهو. </description>
                <category>کژال هنرپرور</category>
                <author>کژال هنرپرور</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 22:37:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاعدگی، طبیعی شبیه سرماخوردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@kajhal/%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vmf4zlnndoga</link>
                <description>‌‌‌می‌رسه روزی که آدم‌ها دو دسته می‌شن. یه عده باورشون نمیشه، می‌خندن بهمون که واقعاً؟ یعنی اینجوری بوده؟ بقیه شاید حتی بغض هم بکنن که در این حد؟! بعد ما بگیم ای بابا مهم نیست گذشته. بگذریم دیگه چه خبر؟ ‌--------------------------------- یادم میاد زمانی رو که سخت‌ترین کار دنیا خرید نوار بهداشتی بود. امتحان، درد و هر مشکل دیگه‌ای می‌رفت تو حاشیه. شرمندگی اینکه چه‌جوری تو چشمای فروشنده‌ی سر کوچه‌ی دانشگاه که هر روز می‌بینمش نگاه کنم و بگم یه بسته نوار بهداشتی لطفاً، هزار برابر از دردی که می‌کشیدم بدتر بود. ‌---------------------------------کل شب رو از درد نخوابیدم، رسیدم سر کار، گفتن لایو داریم باید بری جلوی دوربین. ‌ ‌+من؟ این شکلی؟ ‌ ‌-به‌هرحال برنامه رو نمیشه کنسل کرد. ‌...سعی داری به زور صاف بشینی و سعی کنی گریه‌ات نگیره، اشاره از پشت دوربین که حداقل یه کم بخند.می‌خندم. ‌‌--------------------------------- وای یعنی چی؟ بگم پریودم؟ حواست هست چی میگی؟+مسخره‌اش می‌کنن! ‌-آبروش میره! ‌‌--------------------------------- فقط یه روز وقت داری برای امتحان، همون روز میشه روز اول دوره‌ی ماهانه‌ات، یه شال گنده پیچیدی دور کمرت، چای نبات دستت که اگر سردردت اجازه بده سعی کنی کلماتی رو که می‌بینی به مغزت برسونی. ‌‌--------------------------------- آقایی رو برای اولین بار می‌دیدم. سردرد، حالت تهوع و کمردرد سر پا موندن رو برام سخت کرده بود. ‌ ‌-حالتون خوبه؟ خسته‌اید؟ مطمئنید مشکلی ندارید؟ برای چند لحظه سکوت کردم ولی هیچ دلیلی برای راست نگفتن پیدا نکردم. +نمی‌دونم شنیدنش معذبتون می‌کنه یا نه، من روز اول دوره‌ی ماهانمه، یه مسئله‌ی کاملاً طبیعیه و هیچ مشکلی نیست. ‌‌--------------------------------- قاعدگی بیماری نیست که همراه با خودش انتظاری از کسی به‌دنبال داشته باشه، مسئله‌ی آزاردهنده برای من چیز دیگه‌ایه. ‌‌حتی خیلی از زن‌ها هم با این موضوع مثل یک چیز سری و خصوصی برخورد می‌کنن. تمام چیزی که میخوام اینه وقتی از یک زن می‌پرسن چرا حالت خوب نیست، مجبور نباشه هر بار به یک دروغ و سناریوی جدید فکر کنه! ‌ ‌‌شاید برای خود من غیرممکن بود زمانی پریود رو یه چیزی عین سرماخوردگی، طبیعی ببینم، ولی وقتی کارم به حوزه‌ی زنان مرتبط شد و مطالعه و صحبت درمورد این مسائل روتین شد دیگه هیچ چیز عجیبی وجود نداشت.همکار آقایی دارم که میگه زن‌ها از چیزی که می‌خوان عقب نکشن، براش تلاش کنن ما مردها هم همراهی‌شون می‌کنیم. نوشتم که به اندازه‌ی خودم تلاش کرده باشم. ‌‌ ‌</description>
                <category>کژال هنرپرور</category>
                <author>کژال هنرپرور</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 23:06:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>