<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیدمصطفی کلامی هریس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kalami</link>
        <description>هم‌بنیان‌گذار فرادرس (faradars.org) و کاپریلا (kaprila.com)، دکترای تخصصی مهندسی برق-کنترل، متخصص سیستم‌های هوشمند، مدرس، برنامه‌نویس و علاقه‌مند به ریاضیات و علوم.

وبسایت شخصی: kalami.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:52:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/40058/avatar/et4yzh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیدمصطفی کلامی هریس</title>
            <link>https://virgool.io/@kalami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا حرف X نشانه مجهول است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-x-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pgidhcqyausz</link>
                <description>تا به حال فکر کرده‌اید که حرف X (ایکس) به چه دلیلی به عنوان علامت مجهول در ریاضیات و علوم به کار می‌رود؟ این موضوع دلیل بسیار جالبی دارد که «تری مور» در این سخنرانی تد [+] به آن پرداخته است. اگر دلیل اصلی این موضوع را بخواهم در یک جمله بگویم، این است: حرف X علامت مجهول در ریاضی است، چون در زبان اسپانیایی، صدای «ش» وجود ندارد. اما این دو چه ربطی به هم دارند؟یکی از مهم‌ترین محل‌های برخورد تمدن اسلامی با اروپا، در بخش جنوبی اسپانیا، موسوم به آندلس بود. داد و ستدهای فرهنگی زیادی میان مسلمین و اروپاییان در این منطقه انجام شده است. کم و کیف این رابطه، تا حدودی از آثاری مانند فیلم سیزدهمین سلحشور (ساخته ۱۹۹۹)، به کارگردانی جان مک تیرنان، قابل دریافت است. بر خلاف عصر حاضر، در آن روزگار، آخرین تئوری‌های علمی از خاور میانه به سایر نقاط جهان صادر می‌شدند. متون نگاشته شده توسط دانشمندان مسلمان، تا چند قرن بعد، اصلی‌ترین مرجع مطالعات دانشمندان اروپایی بود.در متون ریاضی مسلمانان، که به زبان عربی نگاشته می‌شد، از کلمه «شیئ» (به معنای چیز)، برای اشاره به مجهول استفاده می‌شد. آن طور که در سخنرانی «تری مور» آمده است، زمانی که دانشمندان اسپانیایی خواستند این متون را ترجمه کنند، به مشکل برخوردند؛ چرا که اساسا صدای «ش» در زبان اسپانیایی وجود ندارد. به همین دلیل، آن‌ها آن را با یک صدای دیگر جایگزین کرده‌اند که با ترکیب ck نمایش داده می‌شد. اما به جهت اختصار، برای نوشتن از حرف کای یا خی یونانی استفاده کردند، که علامت نوشتاری آن به این صورت است: χ. به وضوح این حرف، کاملا شبیه به حرف X لاتین است؛ هر چند تفاوت‌های جزئی دارد. این دلیل تاریخی استفاده از حرف ایکس برای نمایش مجهول در ریاضیات و علوم است.پیشنهاد می‌کنم فایل اصلی سخنرانی را هم گوش بدهید و ببینید. شنیدن این موضوع از زبان خود «تری مور»، قطعا جذابیت خاص خودش را دارد.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2019 18:58:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخدیر علمی و پژوهشی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%AA%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DB%8C-yo9y09rymlyl</link>
                <description> در دفعات محدودی که گذرم به میدان و خیابان انقلاب افتاده است، یک موضوع به خصوص، واقعا حالم را خراب کرده است: تبلیغ موسسات برای نوشتن مقاله و پایان‌نامه دانشجویی. این عرضه خدمات، البته متکی به تقاضای قابل توجه از طرف جامعه دانشجویی است که نمونه‌های فراوانی از این درخواست‌های نامشروع و غیر علمی را، هر روز در اینباکس شخصی و یا در شبکه‌های اجتماعی می‌بینم. از بابت این موضوع، دل همه دوستداران علم و آموزش در ایران، به معنای واقعی کلمه، خون است.مواد مخدر، زمانی که وارد بدن می‌شوند، عملکرد سیستم عصبی را مختل می‌کنند و کمترین اثر مشهود آن‌ها، کاهش حس درد در بدن مصرف کننده ماده مخدر است. برخی از انواع مخدرها، مانند هروئین، الگویی بسیار شبیه به سلول‌های عصبی دارند و می‌توانند یک سیگنال و تحریک عصبی واقعی را، شبیه‌سازی کنند. این قابلیت‌ها، نهایتا مواد مخدر را قادر می‌کنند که حس سر خوشی و تخدیر در فرد معتاد به وجود بیاورند و اصطلاحا، نشئگی حاصل شود.اتفاقی که در فضای تحصیلات دانشگاهی ما افتاده است، دقیقا مشابه با عملکرد مواد مخدر است. عده‌ای، به جای دانشجوی کارشناسی، کارشناسی ارشد و حتی دکتری، مقاله می‌نویسند، پژوهش می‌کنند و پایان‌نامه تدوین می‌کنند. حتی در مواردی، نگارش کتاب هم از جمله خدماتی است که در این بازار فاسد، ارائه می‌شود. نتیجه، یک نشئگی علمی است، که در قالب دکترها و مهندس‌های قلابی خودش را نشان می‌دهد و دیر یا زود، قطعا خماری سختی در انتظار این افراد و البته کل جامعه ایران است.اعتیاد به مواد مخدر، بلای خانمان‌سوزی است که زندگی هزاران خانواده را، به نابودی کشانده است. اما تاثیر اعتیاد، هر چند بزرگ باشد، از حیطه خانواده و دوستان فراتر نمی‌رود. اما اعتیاد به تخدیر علمی، بلایی است که همه نسل‌های بعدی کشور را می‌سوزاند. از طرفی این بلا، مانند اعتیاد به ماده، علایم ظاهری و ملموس چندانی هم ندارد و این، خطر انحراف علمی و پژوهشی را، بیشتر هم می‌کند. چرا که اساسا متوجه نیستیم در چه شرایط خطرناکی قرار داریم.فقط کافی است به ۲۰ سال بعد فکر کنیم. با مشکلاتی که در نظام آموزشی است، با فاصله گرفتن جوانان از تحصیل و دانش، و با این میزان از تقلب علمی گسترده در کشور، واقعا قرار است چند سال بعد، کجای دنیا باشیم؟ شاید بهتر باشد در کنار «ستاد مبارزه با مواد مخدر»، یک حرکت جدی با ایجاد «ستاد مبارزه با تقلب علمی» آغاز شود و این بلای خطیر را از سر کشور عزیزمان ایران، به دور کند. ای کاش این موضوع، پیش از آن که دیر شود، در مرکز توجه و اقدام فوری قرار گیرد.پی‌نوشت برای برخی‌ها: ارسال ایمیل به یک فرد علمی و مدرس دانشگاه، و طرح این درخواست که «برای من مقاله بنویس»، «برای من مقاله ترجمه کن»، «برای من کتاب بنویس»، «پایان‌نامه مرا جمع کن»، «تز دکتری مرا بنویس» و مواردی از این قبیل، یک کار بسیار شنیع و ناپسند است. هیچ وقت این کار را انجام ندهید. مثل این است که از کسی بخواهید، برای شما «مواد مخدر» فراهم کند.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 17:30:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازار لیمو و عدم تقارن اطلاعاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88-%D9%88-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-yskavtt7lh92</link>
                <description> تصویر این نوشته، چهره پروفسور «جورج آرتور آکرلوف» (George Arthur Akerlof)، اقتصاددان آمریکایی است که در سال ۲۰۰۱ به همراه دو نفر دیگر، برنده جایزه نوبل اقتصاد شد. پروفسور آکرلوف، به دلیل کار روی موضوع عدم تقارن اطلاعاتی و تأثیر آن در کژگزینی، و طرح مسأله بازار لیمو، که به بررسی بازار خرید و فروش خودروهای کار کرده در آمریکا می‌پردازد، موفق به دریافت این جایزه شد.بازار لیمو، اصطلاحی است که آکرلوف برای اشاره به عرضه محصولات یا خدمات بی کیفیت (لیمو) در مقابل محصولات و خدمات با کیفیت (هلو) به کار برده است. او با تحلیل ریاضی و دینامیکی بازار خودروهای دست دوم، نشان می‌دهد که به دلیل عدم آگاهی کامل و دقیق مشتریان از کیفیت خودروی دست دومی که خریداری می‌کنند، به مرور، شرایط طوری تغییر می‌کند که فروشندگان ماشین‌های با کیفیت‌تر از بازار حذف می‌شوند و بازار پر از لیمو (ماشین‌های نامرغوب) خواهد شد. تنها دلیل این اتفاق نیز، عدم تقارن اطلاعاتی میان فروشنده و خریدار است. در این حالت، ماشین‌های مرغوب به جای عرضه در بازار، در پارکینگ‌ها خواهند ماند و خاک خواهند خورد.این موضوع در بازار کار نیز به چشم می‌خورد. کارفرماها احتمالا شناخت کاملی در مورد نیروی کار مورد استخدام ندارند. از این رو، عدم تقارن اطلاعاتی، نهایتا باعث کاهش دستمزدهای قابل پرداخت خواهد شد. در نتیجه بازار کار، به احتمال زیاد، خالی از نیروهای کاری با کیفیت خواهد شد. در این حالت نیز، نیروهای کار بهتر، احتمالا ترجیح خواهند داد که اساسا وارد بازار کار و/یا کار برای دیگران نشوند. موضوع گژگزینی، در صنعت بیمه نیز مشکلاتی را ایجاد می‌کند. چرا که مشتری بیمه (مثلا بیمه عمر)، چیزهایی را از وضعیت سلامت خودش می‌داند که احتمالا به راحتی برای کارشناس بیمه، مشخص نباشد. در نتیجه، به دلیل عدم تقارن اطلاعاتی، موضوع نهایتا یا با هجوم افراد با ریسک مرگ بالاتر به سمت بیمه عمر، به ضرر شرکت بیمه ختم می‌شود و یا با افزایش عمومی قیمت بیمه، به ضرر هر دو می‌انجامد؛ چرا که کاهش درآمد شرکت و قدرت خرید مشتریان را به همراه دارد.اما راه پیشگیری از ایجاد «بازار لیمو» چیست؟ به دلیل این که این موضوع ریشه در عدم تقارن اطلاعاتی دارد، قطعا با افزایش آگاهی و شفاف‌سازی، امکان کمک به مشتریان برای انتخاب بهتر و مناسب‌تر، وجود دارد. در این حالت، لیموها، واقعا با قیمت لیمو و هلوها هم، واقعا با قیمت هلو، خرید و فروش خواهند شد. خوشبختانه امروزه به مدد تکنولوژی و اینترنت، این پتانسیل بیشتر از سابق فراهم شده است؛ اما هنوز فاصله قابل توجهی با شفاف‌سازی واقعی در همه عرصه‌ها و بازارها داریم. برای بهتر شدن شرایط، ساده‌ترین راهکار، اطلاع‌رسانی و کمک به مشتریان برای انتخاب آگاهانه است. در هر کسب و کاری که این آگاه‌سازی انجام شده است، مطمئنا با تغییر ذائقه مشتریان، شاخص‌های عملکردی به مراتب بهتری به دست آمده‌اند.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 20:25:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سود شش دانگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF-bvygjtpiwzo0</link>
                <description>در تابستان سال ۱۳۹۶، روی یک بیلبورد تبلیغاتی، طرحی را دیدم که مربوط به یک بانک یا موسسه مالی بود. هدف از تبلیغ، تشویق مخاطب به سرمایه‌گذاری بود و عبارتی با این مضمون در طرح دیده می‌شد: سود شش دانگ! اما این چه اشکالی دارد؟ در این پست قصد دارم به یک ترفند شایع تبلیغاتی بپردازم که می‌توان آن را، در رده مغالطات منطقی طبقه‌بندی کرد.دانگ، واحد تقسیم مالکیت زمین، ملک، مستغلات، خودرو و سایر اشیاء است. از نظر حقوقی نیز، این تقسیم مالکیت، روی کوچکترین اجزای تشکیل دهنده است؛ یعنی وقتی دو نفر در تملک یک خانه شریک هستند، مثلا در آشپزخانه، هال و یا آجرهای ساختمان هم، دقیقا همان نسبت مالکیت کلی را دارند. اغلب موضوع مورد مالکیت، به صورت ۶ دانگ در نظر گرفته می‌شود. احتمالا این عدد، برای راحتی در تقسیم به دو و سه در نظر گرفته شده است.زمانی که مثلا گفته می‌شود «فلانی مالک شش دانگ این ساختمان است»، منظور این است که «او مالک همه این ساختمان است». حالا وقتی گفته می‌شود «سود شش دانگ»، یعنی چه؟ احتمالا یعنی «همه سودی که قرار است به شما برسد، به شما می‌رسد». این حرف جدیدی نیست و عملا هیچ اطلاعات تازه‎‌ای ندارد. یعنی علی رغم ظاهر فریبنده، واقعا پیشنهاد ویژه‌ای پشت آن نیست.واحد سنجش سود در نظام مالی، درصد است. اما وقتی کسی بگوید با ما «شش دانگ»، «سه کیلومتر»، «چهار ولت»، «پنجاه نیوتون متر» یا «دویست هزار ژول» سود به دست بیاورید، قطعا اطلاعات دقیقی در مورد میزان واقعی سود، ارائه نکرده است. این نوعی مغالطه است. بدون این که ادعای دقیقی مطرح شود، یک حس منفعت «خیلی خوب» القا می‌شود، که کاملا کاذب است و البته، گوینده هم مسئولیتی در مورد این موضوع ندارد.این مغالطه را می‌توان از جمله مغالطات تبیینی، و زیر دسته مغالطات آماری و عددی طبقه‌بندی کرد. از طرفی، عبارت «شش دانگ» علی رغم عددی بودن، یک مفهوم کیفی را هم با خود دارد: مالکیت کامل. جایی که موسسات مالی و بانکی باید روی ممیز و ارقام اعشار رقابت کنند، و دقت محاسبات در همین حد باشد، موسسه‌ای از عبارت کیفی «شش دانگ» استفاده می‌کند. بیان کیفی یک کمیت (و بعضا بیان کمی یک کیفیت) می‌تواند مغالطه باشد و از این نظر نیز، اشکال جدی به این تبلیغ وارد است. هر چند، از دیدگاه علم تبلیغات و بازاریابی، مغالطه قطعا یک ابزار مهم و کاربردی است و شاید نتوان به این دلیل، طراح تبلیغ را سرزنش یا بازخواست کرد.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2019 18:38:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برقراری تعادل میان تمرکز و تنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-ezdnt85he0yd</link>
                <description>بخش مهمی از مسائل کاربردی در حوزه‌های مختلف علمی و فنی، مربوط به حوزه بهینه‌سازی و جستجو است. الگوریتم‌های متنوعی هم برای حل این دسته از مسائل معرفی شده‌اند، که نوع مهمی از آن‌ها، الگوریتم‌های تکاملی هستند که تشکیل دهنده مبحث محاسبات تکاملی در هوش مصنوعی می‌باشند. یکی از اصول کلی که لازمه عملکرد مناسب یک الگوریتم بهینه‌سازی است، ایجاد تعادل بین دو فاکتور مهم است: اکتشاف (Exploration) و استخراج (Exploitation). یک الگوریتم موثر و کارآمد، باید بتواند میان این دو مولفه، تعادل مناسبی را برقرار کند.قابلیت اکتشاف، مسئول ایجاد تنوع و پاسخ‌های جدید است و در مقابل، قابلیت استخراج، مسئول ایجاد تغییرات جزئی و بهبود موضعی پاسخ‌هایی است که قبلا یافت شده‌اند. هر دو مولفه مهم هستند و البته هر کدام، مزایا و معایب خودشان را دارند. این موضوع، علی رغم این که یک بحث تخصصی و ریاضی است، در زندگی واقعی نیز، قابل مشاهده است.برخی افراد، عادت دارند که مدام روش‌ها و کارهای مختلف را امتحان کنند و چندان روی یک موضوع یا حرفه متمرکز نیستند. این امکان وجود دارد که این افراد، در طی یک ماه، چند مسیر متفاوت برای زندگی آینده‌شان انتخاب کنند. اغلب خیلی زود تصمیم می‌گیرند که کاری جدید شروع کنند و البته، خیلی زود هم دست از کار می‌کشند. البته، مزیت مهم این گروه، یافتن راه حل‌های بدیع برای مسائل است. روش‌هایی که به قول معروف، به عقل جن هم نمی‌رسند. افراد خارج از این گروه، عملا شانس بسیار پایینی برای این نوع از اکتشاف دارند.گروه مقابل، افرادی هستند که یک رویکرد را پیدا می‌کنند و بدون هیچ گونه انحرافی، به صورت کاملا متمرکز، آن روش را به کار می‌گیرند. البته، به مرور زمان، بهبودهایی بسیار جزئی و مهم در این مسیر ایجاد می‌کنند. اما با تحویل گرفتن ایده یک اتومبیل، قرار نیست که هواپیما تحویل دهند. چرا که اساسا این قابلیت را، به دلیل محافظه‌کاری بیش از اندازه، از دست داده‌اند. مزیت مهم این گروه، ریسک بسیار پایین و تداوم در عملکرد است.اما همه‌مان به خوبی می‌دانیم که با تکیه بر هیچ یک از این خواص، نمی‌توان به موفقیت رسید. یک استراتژی مناسب، مشابه با آنچه در الگوریتم‌های بهینه‌سازی هوشمند اتفاق می‌افتد، این است که به مرور زمان، از روحیه مکتشفانه به روحیه متمرکز و محافظه کار گرایش پیدا کنیم. البته این که با چه سرعتی این استحاله اتفاق بیافتد، هنوز یک مسأله باز در ریاضیات است و در زندگی واقعی هم، موضوعی به مراتب سخت‌تر است.روشی مناسب، که اغلب در کسب و کارها می‌تواند مفید باشد، همکاری دو یا چند نفر از این دو گروه در کنار هم است. اگر دو نفر، که یکی تنوع طلب باشد و دیگری محافظه کار، در کنار یکدیگر باشند و بتوانند بالانس مناسبی را ایجاد کنند، احتمال رسیدن به یک سیاست بهینه، بسیار بیشتر از عملکرد انفرادی هر یک از آن‌هاست.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2019 17:54:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازهای مخفی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-jgmkprgxmoca</link>
                <description> موسیقی یکی از هنرهای پرمناقشه و بحث برانگیز، به خصوص در کشور ما بوده است. تقریبا، هیچ فردی را نمی‌توان پیدا کرد که نسبت به موسیقی بی‌تفاوت باشد. چه کسی را می‌توان یافت که آوای ملکوتی مرحوم موذن‌زاده را در اذان معروف ایشان، که در دستگاه بیات ترک و گوشه روح الارواح تلاوت شده است، عاشقانه نشنیده باشد؟ واقعا می‌توان شاهکاری مثل ربنای استاد شجریان را با چیز دیگری جایگزین کرد؟ یا قطعاتی مثل «ای ایران»، «مرغ سحر»، و «الهه ناز» با صدای خوانندگان مختلف، حتما مقبول نظر میلیون‌ها ایرانی بوده است. هر فردی، با هر فکر و عقیده‌ای، حتما یک سبک موسیقی مطلوب برای خودش دارد؛ و خوشبختانه تنوع موجود در موسیقی ایرانی، از موسیقی‌های محلی گرفته، تا سنتی و مدرن، امکان پوشش انواع سلایق را فراهم کرده است.اما علی رغم جایگاه ویژه موسیقی، متأسفانه ساز و کار مناسبی برای آموزش و ترویج سبک‌های مختلف آن در ایران وجود ندارد. به خصوص که تنها نهاد قانونی متولی و مسئول در این زمینه نیز، وزن چندانی در تصمیم‌گیری‌های این حوزه ندارد. در کنار این موضوع، صدا و سیما نیز، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نهادهایی که از موسیقی استفاده می‌کند، سیاست‌های عجیب و غریبی در قبال آن دارد. موسیقی‌هایی با سطح هنری نازل و با اشعار خالی از محتوا، متأسفانه به وفور در میان قطعات پخش شده از رادیو و تلویزیون ایران یافت می‌شوند. ضمنا، معلوم نیست با استناد به کدام گزاره منطقی، پخش صدای یک ساز بلا اشکال است؛ اما نمایش تصویر آن، اشکال دارد.مدت‌ها قبل، ویدئوی کوتاهی از هنرنمایی یک جوان خوش ذوق را دیدم، که با استفاده از تفاوتی که در فرکانس طبیعی اندازه‌ها و اشکال مختلف لوله‌های PVC وجود دارد، ساز جدیدی را ساخته بود که عملا کلاویه پیانو را در سایز بزرگ‌تر پیاده‌سازی می‌کرد. در دوران خردسالی، احتمالا شما هم با پر از آب کردن چند لیوان، مشابه این کار را انجام داده باشید. به واسطه وجود مفهوم فرکانس طبیعی، تقریبا از هر چیزی می‌توان ساز موسیقی ساخت. حتی یادم هست که فردی از اره چوب برای نواختن موسیقی فیلم «پدرخوانده» استفاده کرده بود. در نتیجه، احتمالا با استدلال دوستان مسئول در تلویزیون، نمایش تصویر لوله PVC و یا اره چوب نیز، به شرطی که تبدیل به ساز بشود، اشکال خواهد داشت.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 18:55:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ما نتوانسته‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-y9qxdcllekln</link>
                <description>تصویر این نوشته، مربوط به پرده عمودی نصب شده در یکی از دفترهای کاری است، که فرادرس در آن‌ها فعالیت می‌کند. این دفتر را، سال ۱۳۹۱ اجاره کردیم و همان موقع، به یک نصاب پرده گفتیم، که بیاید و یک پرده حائل را، نصب کند. من بیرون از دفتر بودم و وقتی که عصر به دفتر برگشتم و نتیجه را دیدم، واقعا متعجب شدم. پس از چندین بار بدقولی، نصاب محترم آمده بود، و این نتیجه کارش بود. به وضوح خط نصب پرده، عمود بر دیوار نیست و منظره ناخوشایندی را ایجاد کرده است.پس از چندین بار مکالمه تلفنی، که ایشان کلا موضوع کج بودن را رد می‌کرد، بالاخره راضی شد که بیاید و بازدید کند. آمد و دید؛ در همان ابتدا گفت، این که کج نیست. بعد از بحث‌های طولانی، بالاخره راضی شد که کج است. اما حرفی زد، که ناراحتی من، بیشتر هم شد. گفت: «آقا شما هم خیلی حساس هستید. عمود نیست که نیست. هواپیما نیست که. قرار نیست که پرواز کند». اما من به ایشان گفتم: «دقیقا به دلیل همین نگاه است که ما هیچ گاه نمی‌توانیم یک هواپیمای واقعی در این کشور بسازیم. شما یکی از دلایل این موضوع هستید».البته ایشان از من ناراحت شد و گفت: «چه ربطی دارد؟ چرا من دلیل این موضوع باشم؟ مگر یک پرده چه قدر موثر است؟». اما من، باز هم معتقدم، ایشان و هر کسی که مثل ایشان فکر می‌کند و اعتباری برای کارش قائل نیست، نهایتا بزرگ‌ترین مشکل را برای خودش و جامعه ایجاد می‌کند. بزرگ‌ترین عقب‌ماندگی‌ها و البته پیشرفت‌ها، از همین کارهای کوچک شروع می‌شوند.ایشان یک پرده عمودی در دفتر کار بزرگ‌ترین پروژه آموزش آنلاین ایران نصب کرده است، که آن هم کج است. قرار بود، ایشان سهمی در فرادرس داشته باشد و یکی از آجرهای سخت‌افزار این سیستم را ایشان بچیند؛ که درست نچید. شاید یکی از مهم‌ترین پرده عمودی‌هایی بود که می‌توانست در کل عمرش نصب کند. قطعا، اگر ایشان مسئول سفت کردن یک پیچ از یک پل معلق یا یک هواپیمای پیشرفته باشد، آنجا هم، این کج سلیقگی را از خود به یادگار خواهد گذاشت. کارهای کوچک‌مان را، و البته خودمان را، دست کم نگیریم.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 18:02:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رودخانه‌ای به نام بدن</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%86-nzbwp2r14yf1</link>
                <description>سال‌ها پیش این حقیقت توسط پرفسور آبرسولد یافته شد که، سالانه ۹۸ درصد از اتم‌ها و مولکول‌های تشکیل دهنده بدن ما انسان‌ها، با اتم‌های دیگری جایگزین می‌شوند؛ اتم‌های جدیدی که احتمالا هیچ گاه در بدن ما نبوده‌اند. این گزاره با کمی تغییر در اعداد، برای سایر جانداران (حداقل برای سایر جانوران) نیز برقرار است. در بدن انسان، مولکول‌های آب بیشترین نرخ جایگزینی را دارند. تقریبا نصف آب موجود در بدن (که ۷۰ درصد وزن آن را تشکیل می‌دهد)، در عرض ۸ روز به صورت کامل با مولکول‌های آب جدید، جایگزین می‌شوند. یعنی هر ۸ روز یک بار، ۳۵ درصد از ماده تشکیل دهنده جسم ما، به صورت کلی بازجوان (Rejuvenate) می‌شود.در مقیاس سلولی، این بازنشانی و جوان‌سازی کمی کندتر انجام می‌شود و حدود ۷ سال طول می‌کشد که اکثر سلول‌های بدن انسان، با سلول‌های جدیدتر جایگزین شوند. البته در این میان، برخی سلول‌ها مانند سلول‌های مغزی-عصبی و همین طور سلول‌های بنیادین، مستثنی هستند و عملا از آغاز تا پایان زندگی، ما را همراهی می‌کنند؛ هر چند مواد تشکیل دهنده‌شان به صورت کلی تغییر یابند و جایگزین شوند.مواد جدیدی که وارد بدن ما می‌شوند و در ساختار سلول‌های ما به کار می‌روند، غالبا به صورت تنفس، خوردن و آشامیدن وارد بدن ما می‌شوند. مهاجرت و گردش دائمی مولکول‌ها و اتم‌ها در زنجیره غذایی، پدیده جالبی است. پرتقالی که از شمال کشور یا از بم می‌آید، بسته‌بندی و ترکیب خاصی است که طبیعت ایجاد کرده است و حاوی مواد مورد علاقه ماست. معلوم نیست که مولکول آبی که در داخل یک پرتقال است، دقیقا از کجا آمده است؛ از یک دریا تبخیر شده است، از یک چشمه زیر زمینی است و یا حاصل ذوب شدن یک یخچال چند صد ساله است. اصلا معلوم نیست این مولکول آب، الان برای چندمین بار توسط یک موجود زنده خورده می‌شود.اگر دوستی را به مدت ۷ سال یا بیشتر ندیده‌اید، بار دیگر که او را ملاقات می‌کنید، تقریبا می‌توانید مطمئن باشید که بدن او حاوی هیچ یک از سلول‌ها، مولکول‌ها و اتم‌های گذشته نیست و اساسا بدنی که از او می‌بینید، کلا تغییر کرده است؛ اما دوست شما همان فرد است که می‌شناختید؛ حداقل از نظر مشخصات شناسنامه‌ای. شخصیت و وجود ما، صرفا برای زنده بودن (به مفهوم بیولوژیکی) وابسته به بدن‌هایمان است؛ مانند رودی که برای جاری بودن وابسته به مولکول‌های آبی است که در آن جریان دارند. اما تقریبا می‌توانید مطمئن باشید که احتمال دوباره همسایه شدن دو مولکول آب خاص در جریان رود ارس، از نظر ریاضی صفر است. احتمال دوباره عبور کردن یک مولکول آب از یک رودخانه نیز، اگر صفر نباشد، قطعا عددی بسیار کوچک خواهد بود.چیزی که ما را از یکدیگر متمایز می‌کند، نه اتم‌ها و اجزای سازنده بدن‌هایمان، بلکه نرم‌افزار نصب شده در این سخت‌افزار الکترو-شیمیایی (بدن) است. مهم همان نظام و سیستم عاملی است که بدن ما را راهبری می‌کند. همه مولکول‌های آب کارشان را مثل هم انجام می‌دهند و تفاوت چندانی با هم ندارند. اما قطعا مولکول‌های آبی که در مغز ادیسون یا هر فرد فرهیخته دیگری بوده‌اند و بخشی از عملکرد این ذهن‌ها را تشکیل داده‌اند، اگر می‌توانستند، بسیار خوشحال می‌شدند. چرا که این ذهن‌ها، اهداف ارزشمندی داشته‌اند و چه چیزی والاتر از موثر بودن در خلق ارزش.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 19:19:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزاع گربه‌ها و نظام حقوقی شیمیایی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B9-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nlermtocsbe7</link>
                <description> به دلیل علاقه وافری که به گربه‌ها دارم، همواره رفتارشان را با دقت و علاقه خاصی رصد می‌کنم. گربه‌ها موجوداتی بسیار زیبا و باهوش هستند، و مشاهده و بررسی رفتار آن‌ها، همیشه برایم منشأ لذت بوده است.صبح یکی از روزها در حال گذر از کوچه‌مان بودم، که متوجه نزاع دو گربه شدم. به نظر می‌رسید که موضوع مربوط به نقض حدود قلمرو توسط یکی از گربه‌ها بود. گربه‌ها با روش‌های خاصی که دارند، قلمرو خود را مشخص می‌کنند و روزانه نیز، به صورت مرتب به همه جای قلمروشان سرکشی می‌کنند.در حین تماشای دو گربه، یک لحظه شماره منطقه و ناحیه شهرداری را بر روی یکی از زباله‌دانی‌های محله دیدم و بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. این گربه‌ها، اصلا هیچ تصوری در مورد تقسیمات شهرداری تهران نداشتند. در خصوص تقسیمات کشوری و مرزهای سیاسی بین‌المللی هم، قطعا بی‌اطلاع بودند. اما برای خودشان، و در لایه خودشان، مالکیتی را تعریف کرده‌اند که آن را مدیریت می‌کنند و حاضرند برایش بجنگند. ضمنا، علاوه بر مکان، تصور صحیحی از زمان هم ندارند. مثلا، برایشان مهم نیست که چه روزی از هفته است و یا در کدام قرن زندگی می‌کنند.احتمال دارد ما انسان‌ها نیز اسباب خنده یک سری موجودات دیگر باشیم که این چنین، برای خودمان سیستم حقوقی ایجاد کرده‌ایم. تفاوت در این است که، ما با مرکب و کاغذ، و در عصر حاضر با صفر و یک، حقوق را تثبیت و مستند می‌کنیم؛ اما گربه‌ها هنوز از الفبا و کلمات شیمیایی استفاده می‌کنند. اما شاید هر دو نظام حقوقی، به یک اندازه خنده‌دار و البته قابل احترام هستند.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2019 19:15:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگلی به نام زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lwmyb38z4c57</link>
                <description> لطیفه‌ای هست که احتمالا آن را شنیده‌اید. فردی را که قبلا جنگل ندیده بود، می‌برند تا جنگلی را ببیند. پس از بازگشت، از او می‌پرسند: «جنگل را چگونه یافتی؟». می‌گوید: «آن قدر درخت بود، که نتوانستم جنگل را ببینم». گذشته از فضای طنزی که این ماجرا دارد، داستان زندگی بسیاری از ما نیز، چیزی متفاوت از نگرش این فرد نیست.هر زمان از ما می‌پرسند که زندگی چطور است و چگونه پیش می‌رود، اغلب در جواب می‌گوییم که: «زندگی سخت است و مشکلات بسیار». یا به قولی، آن قدر مشکل و مسأله برای حل شدن هست، که اجازه نمی‌دهد چهره واقعی زندگی را ببینیم. در حالی که زندگی، دقیقا همین است؛ با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش. ما زنده‌ایم که با جوانب زندگی درگیر باشیم.البته ما خیلی خوش اقبال بوده‌ایم که با مسائل ساده‌تر درگیر شده‌ایم. مثلا، مانند یک آمیب تک سلولی، مسئول حل کردن مسائل خیلی پیچیده با امکانات اندک و پی‌ریزی ساختمان عظیم تکامل نیستیم. ما در زمان و مکان مناسبی از هستی قرار داریم و مناظری که می‌بینیم، یکی از باشکوه‌ترین و کامل‌ترین تصاویری است که موجودات از دنیای اطراف خود دیده‌اند. بهتر است به درخت‌های جنگل زندگی خیره شویم، و لذت ببریم.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 20:20:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارداد زمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-wuhetzq3qdkv</link>
                <description>چند سال پیش، شبی در یخچال را باز کردم تا طبق معمول، پیش از خواب یک لیوان شیر بخورم. ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود و تاریخ انقضای شیر، عملا مربوط به دیروز بود. اگر در آن لحظه، یک ماشین یا روبات با منطق دو-دویی و کلاسیک قرار بود تصمیم‌گیری کند، آن یک لیوان شیر، اصولا نباید خورده می‌شد؛ اما من (احتمالا به دلیل استفاده از منطق فازی) شیر را خوردم و خوشبختانه مشکلی هم پیش نیامد.تجربه و قضایای ریاضی نشان داده‌اند، این نوع تصمیم‌گیری‌ها با تغییر موتور استنتاج به یک موتور نرم‌تر (مثلا موتور استنتاج فازی) می‌توانند منجر به نتایج بهتری شوند. اما با توجه به ماهیت زمان (که متغیر مستقل این مسأله است)، می‌شود از زاویه دیگری نیز به این موضوع نگاه کرد.ساعت ۱۲ نیمه شب یک مرز زمانی است که خود ما تعریف کرده‌ایم و اصولا نمی‌تواند در برخی تصمیم‌گیری‌ها، معیار تصمیم‌گیری شود. به عنوان یک مثال دیگر، در اقیانوس آرام محل‌هایی وجود دارند که فقط چند متر با هم فاصله فیزیکی دارند، اما فاصله زمانی‌شان ۲۴ ساعت است.شخصا اعتقاد زیادی به مرز بودن این قراردادهای زمانی ندارم؛ به ویژه اگر موضوع یک مناسبت زمانی باشد. مثلا آغاز هفته، آغاز ماه، آغاز سال (میلادی یا شمسی) و آغاز قرن، معمولا بهانه برخی تصمیم‌گیری‌ها یا جشن‌ها هستند. خود جشن مفهوم خوبی است؛ حداقل یک سال، به این ترتیب یک لحظه شاد خواهد داشت. تصمیم به شروع یک تحول یا کار جدید هم خوب است. اما جلوتر از این که برویم، مثلا هیجان ناشی از تحویل یک سال، بیشتر ریشه روحی دارد تا ادراک صحیح زمان. بعضا این هیجان به قدری شدید می‌شود که تمدن مایاها، تحویل سال نجومی بزرگ را، به عنوان پایان جهان در تقویم ثبت می‌کند.ادراک ما از زمان، کاملا نسبی است و به راحتی می‌تواند به هم بریزد؛ حتی با قراردادهایی که خودمان برای سنجش و نمایش زمان وضع کرده‌ایم. این موضوع ناشی از این است که در فضا-زمان چهار بعدی (به علاوه چندین بعد احتمالی دیگر)، عملا فقط یک سایه سه بعدی از حقیقت را می‌بینیم؛ دقیقا مثل سایه یک جسم سه بعدی روی دیوار. مغز ما نیز، دائما در حال بمباران در راستای بعد چهارم (زمان) است. طبعا در چنین شرایطی، بخشی از اطلاعات را از دست خواهیم داد و یا در کمترین حالت، تصویر ذهنی ما، همه واقعیت را پوشش نخواهد داد.بر خلاف زمان بیداری، زمانی که خواب هستیم، برخی قواعد (و اعتقاد ما به درستی آن‌ها) سست می‌شوند و ما می‌توانیم زمان را با آزادی عمل بیشتری حس کنیم؛ حتی در زمان به جلو یا عقب حرکت کنیم و یا سرعت گذشت زمان را تغییر دهیم. برای اتساع زمانی در خواب، نیازی نیست که حتما با سرعت نزدیک به سرعت نور حرکت کنیم؛ مغز ما زحمت شبیه‌سازی این کار را می‌کشد. یکی از جالب‌ترین آثاری که به این موضوع پرداخته است، فیلم Inception (کریستوفر نولان، ۲۰۱۰) است.اگر یک بسته شیر را چند روز با سرعت نور در فضا جابجا کنیم و سپس به زمین بازگردانیم، اکثر افراد (در آن زمان) حاضر به خوردن شیر نخواهند بود؛ چون زمان زیادی از تاریخ انقضای آن گذشته است. اما پاسخ من مثبت خواهد بود؛ البته اگر عمری باقی باشد.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 18:42:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظرف آگار، همه دنیای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-qcvzxianzijz</link>
                <description> در زیست‌شناسی و علوم وابسته، از پتری دیش که حاوی مواد مغذی است، برای کشت مصنوعی اورگانیسم‌های کوچک استفاده می‌شود. غالبا ماده مغذی استفاده شده، آگار (عصاره خشک جلبک قرمز) است و به همین دلیل، ظرف آزمایش، به نام ظرف آگار شناخته می‌شود.میان جهان پیرامون ما، یک ظرف آگار، یک آکواریوم و یک فورمیکاریوم (اَنت فارم) شباهت‌های بسیاری وجود دارد؛ از جمله این که بالاخره یک جایی این دنیاها تمام می‌شوند و به معنای واقعی کلمه، محدود هستند.قرن‌ها پیش، زمانی که انسان از گرد بودن زمین مطلع نبود، امیدوار بود که با حرکت در دریاها، بتواند به آخر دنیا برسد. هر چند این دیدگاه اشتباه است و زمین به سبب شکل هندسی که دارد، نمی‌تواند آخری داشته باشد؛ اما در خصوص جهان اطراف ما، قطعا یک مرز محدود وجود دارد. جهانی که از هر نظری محدود است.معلوم نیست که یک کلونی از میکروارگانیسم‌ها در ظرف آگار و یا مورچه‌های داخل یک فورمیکاریوم دقیقا در مورد آن محیط و یا کسی که آنجا را برایشان ساخته است، اساسا فکر می‌کنند یا نه؛ و یا اگر فکر می‌کنند، ماهیت افکارشان چیست. اما قطعا برای همه ما هیجان انگیز می‌شد اگر واقعا چنین فکری در ذهن آن‌ها وجود می‌داشت و می‌توانستیم آن را بخوانیم.در ظرف آگار مواد مغذی قرار می‌دهند تا رشد سخت‌افزاری کلونی مورد آزمایش تسهیل شود. اما ظاهرا، در ظرف آگاری که من و شما الان داخل آن هستیم، در کنار میلیاردها میلیارد ذره سخت افزاری، کمی هم ترکیب آگار برای رشد نرم‌افزاری قرار داده شده است که اساسا می‌توانیم به ماهیت ظرف آگارمان بیاندیشیم.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 18:59:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله کلمات از خودشان</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86-ep4sp9nyy9ri</link>
                <description> این که انسان  می‌تواند اسم و کلمه اختراع کند، قدرتی بی نظیر به او می‌دهد که وی را  کاملا متمایز از دیگر موجودات زنده می‌کند. هر چند در سایر موجودات زنده،  به ویژه میمون‌ها و سایر پستانداران نیز، این توانایی دیده شده است؛ اما  سطح انسان بسیار بالاتر از سایر موجودات است. انسان هم تعداد کلمات بیشتری  می‌تواند بسازد و هم گستره وسیعی از معانی را پوشش می‌دهد. مثلا از یک  میمون یا دلفین، می‌توان انتظار داشت که معنای کلماتی مثل من، تو، درخت،  قلمرو و غذا را بداند؛ اما به احتمال زیاد، کلماتی مثل تکریم، انتقاد، مهبانگ، پشتیبانی و تحول، جایی در لغت‌نامه ایشان نخواهد داشت.اعتبار همه کلمات به معنایی است که به  همراه خود دارند و قطعا بدون این معنا، اگر روی کاغذ هستند، فقط یک شکل  هندسی محسوب می‌شوند و اگر گفته می‌شوند، صرفا یک موج مکانیکی هستند که در  هر محیطی نیز، امکان انتشار ندارد. با این حال، بعضا کلمات نه تنها معنایشان کمرنگ می‌شود و یا از دست می‌رود؛ بلکه حتی معنای متضاد هم می‌گیرند.یکی از کلمات و عباراتی که معنایش در کشور  عزیزمان، به طرز جالبی از بین رفته است، کلمه مرکب «غیر انتفاعی» است. این  کلمه، ترجمه‌ای از Non-profit است و از نظر ترجمه، مشکل چندانی ندارد.  معنای واقعی آن نیز، صفتی است که به برخی نهادها، سازمان‌ها و یا شرکت‌ها  اطلاق می‌شود که هدف از ایجاد آن‌ها، ثروت افزایی نیست؛ بلکه درآمد ناشی از  این مجموعه‌ها، پس از کسر مخارج (مثلا پرداخت حقوق کارکنان)، باید صرف  توسعه خود کار شود و نباید به منظور خلق ثروت در کاربرد دیگری صرف یا  انباشت شود. مثلا دانشنامه ویکی‌پدیا از جمله معروف‌ترین سازمان‌های غیر  انتفاعی (به معنای واقعی کلمه) است. اما در ایران، این واژه در یک استحاله  عجیب، تبدیل به چیزی تقریبا متضاد شده است؛ تا جایی که مجموعه‌های واقعا غیر انتفاعی، برای تبرّی جستن و فرار از معنای نادرست این واژه، دست به  دامن یک ترجمه دیگر شده‌اند: ناسودبَر.برخی از صفت‌ها به دلایل تبلیغی یا تجاری، و بعضا برای ایجاد تمایز میان محصولات و خدمات، مورد استفاده قرار می‌گیرند؛ این رویه مرسومی در همه دنیاست. اما مثلا شرکت پست ایران، در حال حاضر این سه نوع خدمت پستی را ارائه می‌دهد: پست ویژه، پست سفارشی، و پست پیشتاز. در نگاه نخست، دقیقا معلوم نیست که کدام طرح، سریع‌تر و بهتر است.  جالب است که پست سفارشی در میان این موارد، ضعیف‌ترین و کندترین حالت است و  مرسوله‌های مربوط به این روش، بین ۷ الی ۱۰ روز در داخل ایران در مسیر  خواهند بود تا به دست گیرنده برسند. این زمان برای پست پیشتاز، بین ۲ الی ۴  روز است. پست ویژه نیز، که ویژه‌ترین خدمت شرکت پست است، مرسوله را ظاهرا  در کمتر از ۲۴ ساعت به دست گیرنده می‌رساند. اما ای کاش، یک پست عادی  می‌داشتیم و اسمش هم همین بود؛ نه این که کل ابهت کلمه «سفارشی» را، به این  ترتیب مخدوش کنیم.اغلب رستوران‌ها نیز، این استفاده نامناسب  از کلمات را دارند. مثلا، عادی‌ترین چلوکباب رستوران‌ها، غالبا صفت «ممتاز» دارد؛ و یا اغلب معمولی‌ترین ساندویچ یا پیتزای یک رستوران، به نام  «ویژه» شناخته می‌شود. طوری می‌شود که بعضا در توصیف یک موضوعی که واقعا  ویژه است، کلمه کم می‌آوریم.بعضا معنا هم درست است و همه از این موضوع مطلع هستند؛ اما رفتار و کارکرد کلمات چیز دیگری است. مثلا، با وجود  اصطلاحی مثل «تکریم ارباب رجوع»، کمتر کسی است که از این تکریم آزرده خاطر  نشده باشد. یا در برخی مشاغل حرفه‌ای، یک قسم‌نامه به صورت دسته جمعی قرائت می‌شود؛ اما اتفاقا مواردی در این حرفه‌ها دیده می‌شود که در هیچ شغل بی-قسم، نظیری ندارند. گویا، خود همین قسم، باعث و بانی خلق آن حوادث است؛ یا آن تکریم، مسبب ایجاد برخی رفتارهای نادرست در قبال ارباب رجوع است.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 23:50:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری با اراده آهنین</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-ripxefpuuckr</link>
                <description> اواخر سال ۹۶، یک سخنرانی تأثیرگذار از خانم «شمیم اختر» را شنیدم، که در تِد منتشر شده است [لینک]. شمیم یک دختر پاکستانی است، که توانسته است بر خلاف جریان مرسوم و بر خلاف دختران هم سن و سال خودش در خانه نماند و به مدرسه برود. او پس از تمام کردن دوران ابتدایی و دبیرستان، وارد کالج می‌شود، کار پیدا می‌کند، کمک خرج خانواده می‌شود، وارد دانشگاه می‌شود، کارهای مهم‌تر و بزرگ‌تری را در منطقه زندگی‌اش انجام می‌دهد، و نهایتا باعث می‌شود که دید مردم نسبت به تحصیل دختران، تغییر کند.در منطقه‌ای که او زندگی می‌کند، نام «شمیم» هم برای پسران استفاده می‌شود و هم برای دختران؛ لذا با ابتکار عمویش، از سه ماهگی به عنوان یک پسر معرفی می‌شود. روزی روزگاری، او برای تحصیل در مدرسه و برخورداری از این حق طبیعی، مجبور بود زن بودنش را پشت ظاهر و هویت جعلی پسرانه، پنهان کند. اما الان، به خاطر زحمات او و موفقیتش در عرصه تحصیل، هیچ دختری در دهکده او، در خانه نمی‌ماند و همه مشغول تحصیل هستند. خانم «شمیم اختر»، در میان تمام این محدودیت‌ها، از کوچکترین روزنه امیدی صرف نظر نکرد و هم اکنون، در حال اتمام دوره دکترای تخصصی در رشته «آموزش» است.آموزش زنان و دختران، و به صورت کلی فراهم آوردن فرصت برابر برای رشد این نیمه مهم جامعه، شاید مهم‌ترین کاری است که بتوان برای بهتر شدن وضعیت هر جامعه‌ای انجام داد. به عقیده شمیم، آموزش باید برای همه آزاد باشد. به زعم من، زمینه رشد باید برای همه فراهم باشد. انصاف نیست که نیمی از جامعه، برای برخورداری از چیزی کاملا عادی، خواه رفتن به مدرسه باشد و خواه حضور در یک ورزشگاه، ناچار به برگزیدن هویتی جعلی برای خودشان باشند. باید همان طور که هستند، مجاز به تحصیل، تفریح، کار، رشد و ترقی باشند. هویت یک انسان، همه چیز اوست و مهم‌ترین چیزی است که باید خودش و دیگران، در مقابل آن احساس مسئولیت و احترام داشته باشند.نسخه آنلاین سخنرانی خانم «شمیم اختر» در این لینک [+] قابل مشاهده و شنیدن است. به دلیل اهمیت موضوع، متن کامل سخنرانی نیز، که به فارسی ترجمه شده است، در ادامه قابل مطالعه است. امیدوارم شنیدن و خواندن این صحبت‌ها، موثر واقع شود. برای من که، منبعی بی‌نظیر از انگیزه و انرژی بود.آغاز متن سخنرانی:اتاقی پر از پسران؛ یک دختر بچه، که به زحمت نه یا ده سال دارد، و در وسط اتاق نشسته است؛ در حالی که با کتاب‌ها احاطه شده است. او تنها دختر در میان پسران است، و به شدت دلتنگ اقوام و دوستان دخترش است، که به جای مدرسه، الان در خانه‌هایشان هستند؛ چرا که بر خلاف پسران، امکان حضور و دریافت آموزش در مدرسه را ندارند. چرا که هیچ مدرسه دخترانه‌ای در روستای این دختر نیست.او در یک طایفه سنتی بلوچ به دنیا آمد، که در آن، زنان و دختران، صرفا به عنوان ناموس شناخته می‌شوند. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده است، و زمانی که والدینش منتظر تولد او بودند، می‌خواستند که فرزندشان یک پسر باشد. اما آن‌ها خوش اقبال نبودند؛ و یک دختر از راه رسید. در خانواده او، این یک موضوع کاملا عادی بود که دختران در داخل خانه نگاه داشته شوند. اما عموی او، که فارغ التحصیل دانشگاه بود، خواست که این دختر فرصتی برای دیدن دنیای اطرافش داشته باشد، و بخشی از جامعه باشد. خوشبختانه، او نامی داشت که هم برای مردان قابل استفاده بود و هم برای زنان. از این رو، عمویش فرصت تغییر در زندگی این دختر را درک کرد. او تصمیم گرفت که این دختر را، مثل یک پسر بار بیاورد.در سه ماهگی، آن دختر به جای این که یک دختر بچه باشد، یک پسر بچه شد. او رشد و زندگی یک پسر را تجربه می‌کند. او اجازه پیدا می‌کند که بیرون برود و در کنار پسران، آموزش ببیند. او آزاد است، و اعتماد به نفس دارد. او مشاهده می‌کند، و به بی‌عدالتی‌های کوچکی که هر روز به زنان و دختران روستایش روا داشته می‌شود، توجه دارد. زمانی که روزنامه به خانه او می‌آید، او نگاه می‌کند و می‌بیند که روزنامه از بزرگ‌ترین مرد به جوان‌ترین مرد، دست به دست می‌شود. زمانی که روزنامه به دست زنان می‌رسد، دیگر اخبارش کهنه شده‌اند.او کلاس هشتم را تمام می‌کند. از الان ترس‌ها شروع می‌شوند. اینجا دیگر انتهای خط آموزش او خواهد بود، چرا که نزدیک‌ترین دبیرستان در آن منطقه، پنج کیلومتر با آنجا فاصله دارد. پسرها دوچرخه دارند، و آزاد هم هستند. اما او می‌داند که پدرش به او اجازه نخواهد داد که به تنهایی به مدرسه برود، حتی اگر ظاهری پسرانه داشته باشد. پدرش می‌گوید: «من نمی‌توانم اجازه دهم که این کار را بکنی. و وقتش را هم ندارم که با تو تا مدرسه بیایم و برگردم. متأسفم، این موضوع غیر ممکن است». دخترک بسیار ناراحت شد. اما یک معجزه اتفاق افتاد. یکی از اقوام دور، پیشنهاد می‌دهد که کلاس نهم و دهم را در طول تعطیلات تابستان، به او بیاموزد. این طور بود که او توانست دیپلم بگیرد. دختری که در موردش صحبت شد، خودم هستم، شمیم؛ که همین الان دارد با شما حرف می‌زند.طی قرون گذشته، مردم برای هویت‌شان جنگیده‌اند. افراد برای هویت، ملیت و قومیت‌شان، دوست داشته شده‌اند و یا دارای امتیاز بوده‌اند. همین طور، افراد به خاطر ملیت، هویت، نژاد، جنسیت و دین‌شان، مورد نفرت بوده‌اند و یا طرد شده‌اند. هویت شما، موقعیت شما را در جامعه مشخص می‌کند؛ مستقل از این که کجا زندگی می‌کنید. به همین دلیل اگر از من بپرسید، من به شما خواهم گفت که از این سئوال مربوط به هویت، متنفرم. میلیون‌ها دختر در این دنیا، صرفا به خاطر مونث بودن‌شان، از حقوق پایه خود محروم می‌شوند. من هم با همین سرنوشت مواجه می‌شدم، اگر خودم را به شکل پسران در نمی‌آوردم. من مصمم بودم که درس خواندن و آموختن را ادامه دهم، تا آزاد باشم. حتی پس از پایان مدرسه، رفتن به کالج برای من، کار ساده‌ای نبود. من برای سه روز، دست به اعتصاب غذا زدم. پس از آن بود که من اجازه پیدا کردم، وارد کالج شوم.به این ترتیب، من کالج را تمام کردم. دو سال بعد، زمانی که می‌خواستم وارد دانشگاه بشوم، توجه پدرم به برادران کوچکترم جلب شد. آن‌ها باید به مدرسه می‌رفتند، شغل مطمئنی می‎داشتند و از خانواده حمایت می‌کردند. و به عنوان یک زن، جای من خانه بود. اما من تسلیم نشدم. من برای یک برنامه دو ساله ثبت نام کردم تا یک بازرس سلامت بانوان باشم. سپس در مورد برنامه توسعه روستایی تردیپ (Thardeep) چیزهایی شنیدم، که یک نهاد غیر انتفاعی است و برای توان‌بخشی به جوامع روستایی کار می‌کند. مخفیانه از خانه دور شدم. پنج ساعت تمام در راه بودم، تا خودم را به جلسه مصاحبه شغلی برسانم. اولین باری بود که این قدر از خانه دور بودم. تا آن زمان، این قدر به آزادی نزدیک نشده بودم. خوشبختانه، کار را گرفتم؛ اما سخت‌ترین بخش، مواجهه با پدرم بود.اقوام و آشنایان او را در خصوص سرگردانی و انحراف دخترش، می‌ترساندند، و به خاطر این که دخترش از مرزها رد شده است، او را دست می‌انداختند. زمانی که به خانه برگشتم، فقط می‌خواستم که موقعیت شغلی‌ام در تردیپ پذیرفته شود. همان شب، همه وسایلم را در یک کیف جمع کردم، و به اتاق پدرم رفتم و گفتم: «صبح فردا، اتوبوس می‌آید. اگر به من اعتماد داری، اگر مرا باور داری، مرا بیدار خواهی کرد و خودت به ایستگاه اتوبوس خواهی برد. اگر این کار را نکنی، حساب کار دستم خواهد آمد». بعدش رفتم و خوابیدم. صبح فردا، پدرم همراهم بود تا مرا به ایستگاه اتوبوس ببرد.آن روز، من اهمیت کلمات را متوجه شدم. فهمیدم که چطور کلمات قلب ما را لمس می‌کنند، و چطور کلمات نقش مهمی را در زندگی ما بازی می‌کنند. من متوجه شدم که کلمات، قوی‌تر از جنگیدن هستند. در سازمان تردیپ، با پاکستانی آشنا شدم که قبلا نمی‌شناختم؛ کشوری که بیش از آنچه من تصور می‌کردم، پیچیده است. تا آن زمان، فکر می‌کردم که من زندگی سختی داشته‌ام. اما آنجا دیدم که زنان، در بخش‌های دیگر پاکستان، چه چیزهایی را تجربه می‌کنند. چشم من به حقایق گشوده شد. برخی زنان یازده فرزند داشتند؛ اما چیزی برای تغذیه آن‌ها نداشتند. برای تهیه آب، بعضی از آن‌ها باید روزی سه ساعت راه می‌رفتند تا به چاه آب برسند. نزدیک‌ترین بیمارستان، حداقل ۳۲ کیلومتر با آن‌ها فاصله داشت. اگر زنی باردار، درد زایمان داشت، باید با شتر او را به بیمارستان می‌رساندند. فاصله زیاد بود؛ و اغلب زنان در مسیر، زندگی‌شان را از دست می‌دادند.حالا دیگر این موضوع چیزی بیش از یک شغل برای من شده بود. من قدرتم را کشف کردم. با دریافت حقوق، توانستم برای خانواده‌ام پول بفرستم. اقوام و همسایگان، متوجه این موضوع می‌شدند. آن‌ها داشتند متوجه اهمیت آموزش می‌شدند. در همان زمان، برخی از والدین، دختران‌شان را به مدرسه فرستادند. آرام آرام، حضور زنان در کالج، قابل قبول و آسان‌تر شد. امروز، دیگر هیچ دختری در روستای من، بیرون از مدرسه نیست.دختران در حال کار کردن در مراکز بهداشت بودند؛ و حتی در ادارت پلیس. زندگی خوب شده بود. اما جایی در قلب من، این فکر وجود داشت که در منطقه ما، فراتر از دهکده من، نیاز به تغییرات بیشتر وجود دارد. این زمان بود که من در برنامه فیلوشیپ آکومن عضو شدم. آنجا بود که رهبرانی مثل خودم را دیدم که از مناطق مختلف کشور آمده بودند. دیدم که آن‌ها چطور زندگی‌شان را به خطر می‌اندازند. تازه داشتم معنای واقعی رهبری را متوجه می‌شدم. لذا تصمیم گرفتم که به منطقه خودم برگردم، و در یک مدرسه دور معلم بشوم؛ مدرسه‌ای که برای رسیدن به آن، باید هر صبح و عصر، دو ساعت سوار اتوبوس می‌شدم. با این که سخت بود، اما در همان روز اول متوجه شدم که تصمیم درستی گرفته‌ام. روز اولی که وارد مدرسه شدم، دیدم که همه آن «شمیم»های کوچک، به من خیره شده‌اند؛ با رویاهایی در چشمان‎شان؛ همان رویا‌هایی که من در کودکی‌ام داشتم.دختران مشتاق یادگیری هستند، اما مدرسه به اندازه کافی معلم ندارد. دختران با امید می‌نشینند، چیزی یاد نمی‌گیرند، و مدرسه را ترک می‌کنند. من نمی‌توانستم تحمل کنم که چنین چیزی اتفاق می‌افتد. عقب نشینی در کار نبود. من هدفم را پیدا کرده بودم. از تعدادی از دوستانم خواستم که برای تدریس به من کمک کنند. با کارهای فوق برنامه و کتاب‌ها، دخترانم را با دنیای بیرون آشنا می‌کردم. در مورد بهترین رهبران جهان، مانند مارتین لوتر کینگ و نلسون ماندلا، با آن‌ها صحبت می‌کردم. سال قبل، تعدادی از دانش‌آموزان ما، وارد کالج شدند. خود من هم، هیچ وقت تحصیل را متوقف نکردم. امروز، من در حال اتمام دوره دکترای تخصصی (PhD) در حوزه آموزش هستم؛ که به من این امکان را خواهد داد که یک موقعیت مدیریتی در نظام آموزشی داشته باشم، و تصمیم‌های بیشتری بگیرم و نقشی محوری در نظام آموزشی ایفا کنم.باور دارم که بدون آموزش دختران، نمی‌توانیم دنیایی صلح آمیز داشته باشیم. نمی‌توانیم ازدواج کودکان را کمتر کنیم. نمی‌توانیم نرخ مرگ و میر نوزادان را کاهش دهیم. نمی‌توانیم نرخ مرگ و میر مادران را کمتر کنیم. به همین دلیل، باید پیوسته و همگی با هم کار کنیم. حداقل، من دارم نقش خودم را بازی می‎کنم؛ با این حال که مقصد، نزدیک نیست. راه ساده‌ای در پیش نداریم. اما من رویاهایی را در چشمانم دارم، و حالا دیگر نمی‌خواهم به گذشته نگاه کنم. سپاسگزارم.پایان سخنرانی.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 18:00:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه آبی رنگ پریده</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-mw2amcdsb5jz</link>
                <description>این تصویر یکی از محبوب‌ترین مناظر و تصاویر علمی ثبت شده است. نام تصویر نقطه آبی رنگ پریده (Blue Pale Dot) است و در میان منجمین بسیار معروف است؛ تا جایی که برخی این تصویر را، تابلوی مونالیزای فضانوردی و نجوم می‌دانند.این یک عکس از زمین، از فاصله ۶ میلیارد کیلومتری است و حدود ۲۶ سال پیش توسط فضاپیمای وُیجر یک، ثبت شده است. این فضاپیما در سپتامبر ۲۰۱۳ از فضای منظومه شمسی خارج شد و در حال حاضر، دورترین ساخته دست بشر، از کره زمین است. اندازه زمین در تصویر فوق، کوچکتر از یک پیکسل، و فقط حدود ۱۲ درصد اندازه یک پیکسل است. نوارهای رنگی نیز، حاصل انعکاس نور خورشید در لنز دوربین ویجر یک هستند. نسخه اصلی تصویر و اطلاعات تکمیلی در خصوص آن را می‌توانید در ویکی‌پدیا بخوانید.کارل سیگان (Carl Sagan)، از اخترشناسان معروف و مشاوران ناسا بود. وی متن جالبی را در کتابش در خصوص این عکس نوشته است، که با دکلمه و صدای خودش، در یک کلیپ ویدئویی بر روی یوتیوب نیز قابل مشاهده است. سیگان دیدگاه جالب و عمیقی نسبت به این عکس دارد و مطالبی که مطرح می‌کند، بسیار تکان دهنده هستند. متن کامل، در ویکی‌پدیا در دسترس است. پیشنهاد می‌کنم آن متن را حتما بخوانید.بعضی وقت‌ها که ناملایمات زندگی اذیتم می‌کنند، حتی فکر کردن به این عکس و مضمون آن را، مفیدتر از هر روش یا داروی دیگری یافته‌ام. آرامش بی‌نظیری را به انسان هدیه می‌کند. با فکر به این که کل گهواره تمدن ما، از فاصله ۶ میلیارد کیلومتری، یک پیکسل هم نمی‌ارزد، خیلی چیزها رنگ می‌بازند. دقیقا در همین نقطه آبی کمرنگ، نقاشی‌ها کشیده شده‌اند، چنگیزها و اسکندرها تحکم کرده‌اند، آهنگسازها موسیقی نوشته و نواخته‌اند، مادرها به فرزندانشان عشق ورزیده‌اند، و ارشمیدس‌ها از حمام بیرون دویده و فریاد اورکا اورکا سر داده‌اند. خوب یا بد، شرم‌آور یا افتخارانگیز، زشت یا زیبا، این جزئیات از فاصله ۶ میلیارد کیلومتری، همه با هم، یک پیکسل را هم پر نمی‌کنند. آن هم از فاصله‌ای که در مقایسه با عظمت هستی، واقعا بی‌مقدار است.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 19:46:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در به کار بردن اعداد احتیاط کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vu2allz2khob</link>
                <description> ما در طول روز، از اعدادی در اندازه‌ها و انواع مختلف استفاده می‌کنیم؛ یک رقمی تا ده رقمی. اما به نظر می‌سد این اعداد بعضا معنای واقعی خود را از دست می‌دهند و به مفاهیمی نسبی در حوزه کاربردشان تبدیل می‌شوند. به ویژه اعداد بزرگ در حد میلیارد، با وجود عادی شدن در ادبیات روز مره، واقعا اعداد بزرگی هستند و مقدار آن‌ها، شایسته یک بررسی دقیق است. باید در به کار بردن اعداد و محاسبات‌مان، تجدید نظر کنیم.مثلا جالب است بدانیم که از زمان ولادت پیامبر اسلام، هنوز یک میلیارد دقیقه سپری نشده است. طبق محاسبه ولفرام آلفا در این لینک، این عدد تقریبا برابر با ۷۶۰ میلیون دقیقه است. اگر ۲۲۱ میلیون نفر (یعنی تقریبا ۳ درصد جمعیت کل زمین) دست در دست هم قرار دهند، می‌توانند فاصله کره زمین تا ماه را پر کنند. این محاسبات در این لینک توسط موتور ولفرام آلفا انجام شده است.به عنوان یک مثال دیگر، یک رئیس جمهور در ایران یا آمریکا، چهار سال فرصت دارد تا نقشه‌ها و طرح‌هایش را عملی کند. این زمان، کمی بیش از ۳۵ هزار ساعت است. ظاهرا که عدد کوچکی به نظر می‌آید؛ اما همه می‌دانیم که این طور نیست.یکی از محاسبات جالب و قابل توجه، مقایسه نسبت تاریخ بشریت با سن کیهان است. طبق شواهد تاریخی، مدت زمان حضور نوع بشر در زمین، به چیزی حدود ۲۰۰ هزار سال می‌رسد. در حالی که سن کیهان، در حدود ۱۴ میلیارد سال تخمین زده شده است. کل تاریخ بشریت در مقایسه با سن کیهان، مانند ۸ ساعت و ۲۵ دقیقه در مقایسه با سن یک انسان عادی است [لینک]. زمان زندگی هر یک از ما نیز در این مقیاس، فقط چیزی در حدود ده ثانیه است! [لینک]منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 12:22:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط لازم و کافی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-onmtpw8ac7nx</link>
                <description>تصویر این نوشته، یکی از تصاویر مشهور خورشید گرفتگی و مربوط به سال ۱۹۹۹ میلادی است. کسوف یا خورشید گرفتگی، یکی از مثال‌های جالب برای مفهوم شرط لازم و کافی است. طلوع خورشید و حضور آن در آسمان، شرط لازم برای دریافت نور خورشید بر روی کره زمین است؛ اما شرط کافی نیست. چرا که با قرار گرفتن ماه در جلوی خورشید و وقوع کسوف، علی رغم برقرار بودن شرط لازم، کماکان ما قادر به دریافت نور خورشید، نخواهیم بود.اما چرا به این موضوع می‌پردازم؟ و چرا این موضوع مهم است؟ بسیاری از ما، شرایط لازم را، خیلی بیشتر از شرایط کافی دوست داریم. البته نه به خاطر مفید بودن‌شان؛ بلکه به خاطر آن که به صورت آگاهانه یا نا آگاهانه، می‌توانیم پشت شرایط لازم پنهان شویم، و خودمان را تبرئه کنیم. اما بر عکس، اغلب ما شرایط کافی را دوست نداریم؛ چون زمانی که این شرایط فراهم شوند، چاره‌ای جز نمایش عملکرد مناسب نداریم.یکی از رایج‌ترین انواع مغالطات منطقی، مغالطه علت جعلی (False Cause) است که یکی از حالات آن به این صورت است که افراد در مواجهه با چند شرط لازم، سعی می‌کنند یکی را به عنوان شرط کافی معرفی کنند و از پرداختن به سایر شرایط، خودداری می‌کنند. به عنوان مثال، بسیاری از افراد، عدم دسترسی به سرمایه را، به عنوان بزرگترین مانع در مسیر موفقیت می‌دانند. اما مشکل اصلی این افراد، زمانی بروز پیدا می‌کند که اتفاقا به یک سرمایه دسترسی پیدا می‌کنند و مشخص می‌شود که نبود سرمایه، مشکل اصلی این افراد نبوده است و مشکلات این افراد، در محدوده ذهنی و جسمی خودشان بوده است.بسیاری از افراد را دیده‌ام، که با تکیه بر کمبودهایی که بیرون از فضای ذهنی‌شان و در دنیای واقعی وجود دارند، تلاش برای بهتر شدن را بیهوده دانسته‌اند و هر انگیزه و امیدی را، واهی و ساده انگارانه دیده‌اند. یکی فقیر بودن را بهانه کرده است؛ دیگری ندانستن را دستاویز قرار داده است؛ دیگری شانس را مقدم بر همه چیز دانسته است؛ یکی بالا رفتن سن را مانع اصلی کارش معرفی کرده است؛ و همه این‌ها، نمونه‌هایی هستند که افراد در پشت یک شرط (که الزاما لازم هم نیست) پنهان می‌شوند. این یک مغالطه رفتاری است که متأسفانه بسیار شایع است و خسارت‌های فراوان فردی و اجتماعی را به بار آورده است.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 21:06:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگی از فیلم «پرنده‌باز آلکاتراز»</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2-jgipmwx13pr8</link>
                <description>فیلم پرنده‌باز آلکاتراز (The Birdman of Alcatraz)، ساخته شده در سال ۱۹۶۲ به کارگردانی جان فرانکن هایمر، روایت زندگی واقعی رابرت استراود است که حداقل ۵۴ سال از زندگی‌اش را در زندان سپری کرده است، که ۴۲ سال از این مدت، به صورت انفرادی بوده است. زمانی که رابرت استراود فقط ۱۹ سال داشت، به جرم قتل به ۱۲ سال زندان محکوم می‌شود؛ اما اتفاقاتی که برای او پیش می‌آید باعث می‌شود که محکومیت‌های به مراتب طولانی‌تری به پرونده‌اش افزوده شود. اما او که به عنوان مجرم وارد زندان شده بود، طی چند سال، تبدیل به آگاه‌ترین فرد در زمینه امراض پرندگان می‌شود. توصیه می‌کنم که این فیلم جالب را ببینید.در بخشی از فیلم، زمانی که زندان‌بان قدیمی «هاروی شومیکر» به دیدار رابرت می‌آید، مکالمه‌ای میان آن‌ها اتفاق می‌افتد که بسیار جالب است:– رابرت: بعد از این همه سال، تو بهتر می‌دونی که چطور منو بترسونی، هاروی.– هاروی: لعنت به تو! فکر می‌کنی من خودم دلم می‌خواد مجازاتت کنم؟ ما با هم پیر شدیم و در همه این مدت، تنها چیزی که ازت خواستم، همکاری بود. و تنها چیزی که دیدم، لج‌بازی بوده. هیچ وقت نشانه‌ای از اصلاح (Rehabilitation) از خودت نشون ندادی.– اصلاح؟– بله، اصلاح.– من فکر می‌کنم حتی نمی‌دونی این کلمه یعنی چی؟ می‌دونی؟– توهین نکن.– دیکشنری وبستر میگه که این کلمه، از ریشه لاتین Habilis میاد. معنیش اینه: کسب مجدد عزت. آیا توی شغل تو، برگشت دادن عزت از دست رفته یک نفر، جایی داره؟ تنها دغدغه شما اینه که اون چطور رفتار می‌کنه. این رو مدت‌ها قبل به من گفتی و من هیچ وقت فراموش نمی‌کنم: «تو باید طبق معیارهای ما رفتار کنی». و در این ۳۵ سال، حتی یک اینچ از این موضع عقب‌نشینی نکردی. تو دوست داری زندانی‌هات، اون بیرون مثل عروسک خیمه شب بازی باشن، با ارزش‌هایی که تو تایید کردی؛ با مفهوم تو از مطابقت؛ با مفهوم تو از رفتار؛ با مفهوم تو از اخلاق. به همین دلیله که شکست خوردی، هاروی. تو و همه علم کیفرشناسی. چون شما مهم‌ترین چیز زندانی‌ها رو ازشون می‌دزدین: هویت‌شون. اون بیرون گم میشن؛ مثل یک ماشین زندگی می‌کنن. اما پشت این، یک نفرت عمیقه؛ به خاطر کاری که شما باهاشون کردین. در اولین فرصتی که بتونن، به جامعه ضربه می‌زنن. نتیجه؟ بیشتر از نصف‌شون دوباره برمی‌گردن زندان. حالا این‌ها روی توی کتابم نوشتم. بهت پیشنهاد می‌دم که کامل بخونیش.– خیلی خوب. تو حرفت رو زدی. من باید با خودم حرف بزنم. [هاروی بلند می‌شود که برود.] آب و هوای سان فرانسیسکو اصلا مناسب درد و رنج یک پیرمرد نیست.– کجات درد می‎کنه، هاروی؟– شونه چیم، تا پایین بازوم.– باید یک چک آپ پزشکی بشی.– درسته.نقد مشابهی را، تا حدودی فیلم مارمولک (به کارگردانی کمال تبریزی) به نظام بازپروری و تادیبی دارد. شاید آخرین حرف مجاور (زندان‌بان) در این فیلم، نشان از درس گرفتن او داشته باشد.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 19:33:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدان‌هایی که پر می‌شوند …</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-rgxyqsqlntoa</link>
                <description> پیش از این، دیالوگی از فیلم فهرست شیندلر را در اینجا نوشته بودم. یکی دیگر از سکانس‌های بسیار جالب این فیلم بی‌نظیر، مربوط به زمانی است که همسر اسکار شیندلر، پس از مدت‌ها به دیدن او می‌آید. آن‌ها در رستورانی نشسته‌اند و اسکار در مورد موفقیت‌هایی که اخیرا کسب کرده است، صحبت می‌کند. به نظر او، مردم آنجا به این زودی‌ها اسم اسکار شیندلر را فراموش نخواهند کرد؛ مردی که با یک چمدان خالی آمد و با دو صندوق پر از پول، برگشت. در ادامه، او به مطلب جالبی اشاره می‌کند. متن دیالوگ را در ادامه آورده‌ام.امیلی (همسر اسکار): خیلی خوشحال کننده است که می‌بینم هیچ چیزی تغییر نکرده است.اسکار شیندلر: تو اشتباه می‌کنی، امیلی. [کمی مکث می‌کند.] هیچ راهی نبود که قبلا بتوانم این را متوجه شوم؛ اما همیشه یک چیزی کم بود. حالا می‌بینم در همه کارهایی که قبلا امتحان کرده‌ام، این من نبودم که عامل شکست بود. چیزی کم بود. حتی اگر می‌دانستم که این عامل چیست، کاری هم از دستم بر نمی‌آمد؛ چون نمی‌شود آن را ایجاد کرد. و این چیز به خصوص، عامل همه تفاوت‌ها میان موفقیت و شکست است.امیلی: شانس؟اسکار شیندلر: [نه.] جنگ!فیلم فهرست شیندلر، از جمله آثاری است که قطعا ارزش چند بار دیدن را دارد و بعید است از این تماشای چند باره، لذتی مضاعف عاید کسی نشود.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2019 19:18:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه مقصد و مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@kalami/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-aa5mhhfhbe60</link>
                <description> یکی از آفاتی که در زندگی ما وجود دارد، اشتباه گرفتن مقصد و مسیر است. این عامل، می‌تواند مانند سمی مهلک و کشنده، زندگی یک فرد را به تباهی بکشاند. تعداد افراد کمی مصون از این مشکل هستند و بسیاری از ما، تجربه این اشتباه را داشته‌ایم. اما این اشتباه چیست؟احتمالا تا به حال دیده‌اید که یک جوان، با تلاش زیاد و شبانه‌روزی، با موفقیت در کنکور و کسب رتبه خوبی، به دانشگاه راه یافته است؛ اما همین که پا به دانشگاه گذاشته است، انگار که همان شخص نیست و به فردی نه چندان موفق بدل می‌شود. این پدیده، نتیجه عینی یک ذهنیت نادرست و یک تعریف گمراه کننده از هدف است. قاعدتا، هدف یک فرد کنکوری، نباید صرفا قبولی در کنکور باشد؛ این فقط بخشی از مسیر او به سمت موفقیت است؛ آن هم نه موفقیت عمومی، بلکه صرفا یک موفقیت در عرصه تحصیل و احتمالا اشتغال.نتیجه محتمل تعریف نادرست از مقصد، و اشتباه گرفتن مسیر با مقصد، همین خواهد بود. متأسفانه این آفت، به خصوص در میان قشر محصل ما، بسیار فراگیر است. نفس موضوع تحصیلات، حتی تا عالی‌ترین سطوح آن، نباید به عنوان هدف باشد. بلکه تحصیلات، هر چه هست، باید در خدمت اشتغال باشد و یک محصل برای این هدف آماده شود (هم توسط خودش و هم توسط نظام آموزشی). اما متأسفانه برای بسیاری از افراد، کسب یک مدرک تحصیلی (و صرفا کسب آن)، می‌شود هدف غایی؛ و در نتیجه انتظارات و باورهای غلطی در خصوص این موضوع در ذهن جامعه ایجاد می‌شود.یکی از لوازم یک زندگی درست، برخورداری از یک هدف درست در ذهن است. اما متأسفانه، بسیاری از استعدادها، دقیقا به همین دلیل از بین می‌روند که به اشتباه، حرکت در مسیر درست را، رسیدن تعبیر می‌کنند و این، پیامدهای تلخی را اغلب با خود دارد. خیلی از انگیزه‌ها، زودتر از آنچه که باید، خاموش می‌شوند. از این دست استعدادهای حیف شده، متأسفانه کم سراغ ندارم.منبع: وب‌سایت شخصی سید مصطفی کلامی هریس</description>
                <category>سیدمصطفی کلامی هریس</category>
                <author>سیدمصطفی کلامی هریس</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2019 13:41:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>