<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Rastegar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kalateh</link>
        <description>نمانده هیچ قریبی به لطف و همت هجر!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:36:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Rastegar</title>
            <link>https://virgool.io/@kalateh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ژرف</title>
                <link>https://virgool.io/@kalateh/%DA%98%D8%B1%D9%81-d2jqldnf9nlg</link>
                <description> «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم‌الرحیم» &#x27;&#x27; ژرف&#x27;&#x27; {تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگویهست در سینه من آن‌چه به کس نتْوان گفت} #برگ_2حتی وسواسی که خاتون برای بر زبان آوردن نام حسنا به خرج داده بود هم نتوانست تمرکز دستان علی را که داشت آخرین مهره را سر جایش پیچ می‌کرد، برهم زند.- مامان‌جان درست شد فکر کنم!خیال خوشی داشت خاتون که گمان می‌برد پسرش از روی حجب و حیا پای دلش را پیش نمی‌گذارد؛ قوری چای را کنار استکان‌های کمرباریک درون سینی گذاشت و برای کاویدن احساس نهفته در چشمانش شتافت. پای در ایوان گذاشته نگذاشته، رشته‌ی کلامی را که پسرش سعی در گسستنش داشت از سر گرفت و در پاسخ سوال نپرسیده‌ی علی گفت:- احترام بزرگتر واجبه؛ یه وقتی بگذار سری بهشون بزنیم. استکان چای قند پهلو را که گویی گلبرگ‌های درونش از تلاطم امواج چشمان دریاگون علی بی‌قیدانه به رقص در آمده بودند، مقابلش روی قالی گذاشت.نگاهش به چشمان رمیده‌ی علی بود و حواسش پی سخنی که می‌دانست خیلی وقت است درون گلویش گیر افتاده است. دستی بر چین‌های افتاده در میان گل‌های سنجاق‌دوزی شده پیراهنش کشید و با همان سیاستی که حاصل چندین سال نشست و برخاست با منطق و احساسات درهم آمیخته‌ پسرش بود، ادامه داد:- آخر هفته خوبه؟علی، آهسته سر تکان داد و بی‌حرف به استکانی که دمی قبل بر لبانش بوسه‌ای گرم نشانده بود، خیره ماند. طرحی از تبسم مادرانه روی لب‌های خاتون نقش بست و چین‌های پررنگ شده‌ی کنار لب‌های کشیده‌اش نشان از اطمینان خاطری بود که سکوت پسرش به او می‌بخشید.دل بسته بود به همان سخن قدیمی که سکوت علامت رضاست!علی اما همچنان غرق در خیالات خودش که فرسنگ‌ها از حدس و گمان‌های مادرش فاصله داشت، به دلبری‌های گلبرگ‌ها شناور در استکان چشم دوخته بود.کلام خاتون مرغ خیالش را از قفس رهاند:- دستت درد نکنه؛ کلی از کارهام عقب افتادم! دم عمیقش را آهسته به بیرون هل داد و در پاسخ تشکر مادر تنها لبخندی روی لب آورد. این‌بار نوبت خاتون بود که در دریای افکارش غرق شود و تلاشی برای شکستن سنگینی سکوتی که چند لحظه‌ای می‌شد در خانه حکم‌فرما بود، نکند...#ادامه‌دارد</description>
                <category>Rastegar</category>
                <author>Rastegar</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 08:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژرف</title>
                <link>https://virgool.io/@kalateh/%DA%98%D8%B1%D9%81-f4sn0n93q7g2</link>
                <description>«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» &#x27;&#x27; ژرف&#x27;&#x27; {شرح دلتنگی من بی‌تو فقط یک جملستتا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم!} #برگ_1- واقعا نمی‌خوای رام بدی؟خنده‌ی رندانه‌ای رو لب‌های قلوه‌ای دخترک پشت در رخت پهن کرد؛ نگاهش تا کنار امواج متلاطم دو جفت عنبیه که خورشیدی به رنگ شب را به آغوش می‌فشردند، بالا آمد:- نگفته بودی این‌قدر دیر می‌آی!پسر جوان دستی روی موهای تراشیده‌اش کشید؛ گویا از خاطر برده بود دیگر نباید منتظر استقبال خرمن مشکی موهای مجعدش باشد تا اندکی نرمشْ مهمان انگشتان کشیده‌اش کند. آن‌قدر این‌ پا و آن‌ پایش به طول انجامید که دخترک از شنیدن صدای بم پسر روبرویش ناامید شد؛ اما تلاقی نگاهشان کافی بود تا شیرینی عسل نگاه دخترک، پسر را به سخن وادارد:- نشد، یعنی مرخصی گرفتن تو آموزشی تقریبا غیرممکنه! سپس سرش را کمی کج کرد و نگاه از دو گوی عسلی رنگ خرامیده در چهره‌ی لطیف دخترک دزدید:- شما ببخش، شرمنده!شرم در صورت دخترک دوید و ردپایش طرحی از لبخند را روی لب‌هایش ترسیم کرد.دستگیره درب را هل داد و راه برای ورود پسر باز شد:- دم در بده!ناشیانه بحث را به بی‌راهه کشید و او نیز از خدا خواسته پاسخ داد:- آره... بریم داخل!*  *  *مریم خاتون دستی روی چین و چروک‌های لباس‌ شسته شده‌ی روی بند رخت کشید و نگاه خریدارانه‌اش را به لباس دوخت:- ان‌شاء‌الله رخت دومادیت رو بشورم! تن صدایش آن‌قدری نبود که علیِ مشغول به تعمیر چرخ‌خیاطی را که کمی آن‌طرف‌تر روی قالی پهن شده در ایوان نشسته بود، متوجه خود سازد. مریم خاتون دست بر کاشی لب‌‌پر شده حوض گرفت و آبی به دستان کف‌آلودش زد:- درست شدنی هست پسرجان؟ نگاه علی پر کشید سمت خاتونی که حالا سبد رخت به دست مقابلش ایستاده بود:- آره مامان‌جان، مگه دست خودشه که درست نشه! خاتون از آخرین پله‌ی ایوان بالا آمد و کنار دردانه پسرش آرام گرفت:- خیر ببینی!علی خیز برداشت و غنچه‌ نورسیده بوسه‌اش را روی دستان نمدار مادرش کاشت:- وظیفه‌ست! خاتون اما مرغ خیالش به کوی دیگری پر کشیده بود؛ بر خلاف همیشه این‌بار محبت بی‌ریای علی را نادیده گرفت و تنها لب زد:- حالا نمی‌خواد خودتو لوس کنی... برم یه چایی بیارم برات. دمی عمیق ریه‌های علی را به عطر ملایم یاس خاتون مزین کرد و چشم‌های گیرایش قدم‌های آرام خاتون را که برای رسیدن به آشپزخانه برداشته می‌شد، به نظاره نشست...- راستی، دیروز آسِیِّد سراغت رو می‌گرفتاومده بودن دیدن شما... تاکید کرد:با حسنا...!#ادامه‌دارد </description>
                <category>Rastegar</category>
                <author>Rastegar</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 11:59:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه انسان مچاله می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ivmtbrpxxrjj</link>
                <description>اغراق نیست اگر بگویم قریب به دو سال است برای نوشتن داستان قلم به دست نگرفته‌ام و این یعنی اوج احساس مچالگی برای کسی که در فراز و فرود داستان‌هایش زندگی می‌کرده و حالا مجبور است در دنیای سرد و خاکستری آدم‌ها به سر ببرد. نمی‌دانم این تعهد نانوشته قهر اجباری با قلم چه زمان به پایان می‌رسد اما خوب می‌دانم برای بازگشت به توانمندی ذهن داستان‌پرور گذشته باید روزها و شاید سال‌ها تلاش کنم... تا زمان رهایی چیزی نمانده است. شاید خوب باشد داستان‌هایی را که چند سال گذشته نوشته‌ام با شما به اشتراک بگذارم، گمان کنم این‌جا کسانی باشند که حس خوب گذشته را با من سهیم شوند</description>
                <category>Rastegar</category>
                <author>Rastegar</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 21:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لولیتا، مستاجر حوالی شش صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@kalateh/%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%B4-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-fa6g7ersyy2z</link>
                <description>گمان می‌کنم لولیتا اعضا و جوارحم را اجاره کرده است، گویا اعتقادی هم به نظم ندارد که این‌گونه فکردانی زیر شیروانی را تبدیل به انباری‌ای بهم‌ریخته و آشفته کرده است. سلف یاخته‌ها «قلب» را تقریبا به حال خوش رها کرده، البته باز جای شکر دارد که حداقل کاری به کار بیرون‌برش نداشته و به یاخته‌ها این فرصت را داده که ناهارشان را سر کار میل کنند... آهسته کلید می‌اندازم و درب رخت‌شوی‌خانه را باز می‌کنم... خالی خالی‌ است! عجیب است که مهم‌ترین بخش سیستم از نظر مادربزرگ «معده» هم‌اکنون بی‌کار مانده و از زور بلاتکلیفی صدای آوازش گوش فلک را کر کرده است، پس لولیتا لباس‌هایش را کجا می‌شوید؟! نمی‌دانم، شاید این‌بار هم وظیفه شست و شو را به سرم‌های داروخانه سیار داده است تا در این بین صفایی هم به لوله‌های غذارسان یاخته‌ها بدهد... مستاجر قبلی بدجوری لوله‌ها را جرم‌دار کرده است...</description>
                <category>Rastegar</category>
                <author>Rastegar</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 06:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>