<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کمیل عالم زاده انصاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kalemzadeansari2</link>
        <description>*لایک=لایک *فالو=فالو  * به دلیل مشغله زیاد، ممکن است گاهی دیرتر به اکانتم سر بزنم اما حتماً جبران خواهم کرد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 05:06:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/67323/avatar/3tEauZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کمیل عالم زاده انصاری</title>
            <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساختن خودمان و همه جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-isiexcn5la91</link>
                <description>ساختن جهان از ساختن خودمان، و محیط اطرافمان شروع می‌شود، و سپس به ساختن  پیرامونمان و کل دنیا می‌گردد. عجیبست اما واقعیست، که اگر اتاق و رخت خواب مرتب و ظرفها شسته و غذا آماده باشد. یا به موقع به قرارهای کاری و حتی دورهمیهای خانوادگی برسیم ما انسان موفقی هستیم. اگر از ریسک پذیری و تلاش در زندگیمان در کنار مطالعه و مشورت کمک بگیریم، انسانی بزرگ هستیم، ولی چه چیزی ما را از اینها وا می‌دارد؟!بله تله‌ای به نام مهرطلبی ما معتاد به تشویق دیگران شده‌ایم، ما از خلاقیت زندگی و استقلال فکری و معنوی خود فقط برای تایید و تشویق دیگران می‌گذریم و به یک انسان بی‌محتوی و پوچ بدل می‌شویم که گاهاً حتی فرزندان و خانواده‌ی خود را که عزیزترین افراد زندگیمان هستند قربانی این اعتیاد می‌کنیم. اعتیاد به مواد مخدر یا الکل فقط دو نوع از هزاران اعتیادیست که فقط و فقط از رسانه‌ها بارها وبارها تکرار می‌شوند، به گفته‌ی یکی از بزرگان : &quot; برده داران جدید، ذهن مردم با چیزهای بی‌ارزش مشغول می‌کنند تا از موضوعات مهمتر غافل شوند&quot; اما پُر کاریهای کورکورانه و اعتیاد به ثروت اندوزی(انواع چشم و همچشمی‌های مالی) و خساست(کمک مالی نکردن و قرص ندادن) از انواع مهمتری هستند!، شاید بگویید چرا؟! جواب در ذات آن اعتیادهاست، دو اعتیاد اول نتیجه ضمنی و محصول سه اعتیاد پایینی هستند. هزاران و میلیونها نفر در رقابت‌های کاری و مالی، به جای همراهی و همکاری را مانند خروس جنگی به جان هم می‌اندازند و بازنده‌های بیشمار از دردها و سرخوردگی‌های اجتماعی و مالی، به مخدرها و مُسکن‌های کوتاه مدتی چون مواد و الکل روی می‌آورند. جالب اینجاست که هیچ برنده‌ی واقعی‌ای در این رقابتها  وجود ندارد، و افراد به ظاهر برنده در حقیقت مانند خروسِ پیروز مسابقه، بسیار خونین و نیمه جان شده، او دیگر از سلامت بدنی و روحی برخوردار نیست و همچنین سالهای فراوانی که می‌توانست به خود و دیگران کمک کند و با شادی و موفقیت در کنار آنها باشد را، نیز از دست داده است. جالبست که هر قدر به آیین‌ها و خرافات پای بندتر باشیم، برای موفقیت در این مسابقه‌ی وحشیانه راحت‌تر از اطرافیان خود می‌گذریم، و آنها را برای بالا رفتن از به ظاهر موفقیت قربانی می‌کنیم. سَر بریدن کودکان توسط والدین در هند و برخی قبایل آفریقایی برای بدست آوردن برکت و محصول نیز یکی از جلوهای آن است. پدرهای آن خانواده‌ها بجای اینکه به فکر کمک و همکاری با هم برای کَندن چالهای آبی بزرگ یا ساخت قناتهای بزرگ باشند در ذهنشان فقط به تکه زمین خود و نیروی باران چشم دوخته‌اند، و مهمتر آنکه بر خلاف اکثر حیوانات -حتی حیوانات بسیار وحشی و خونخواری مانند گرگ‌ها، عقربها و عنکبوتها-  بجای فداکاری برای بقاء خانواده به فداکردن فرزندان خود زیر سایه‌ی سیاه خرافات و رسومات می‌پردازند. اگر به اعتقاد کورکورانه به رسومات و آیین‌ها باشد باید آن سرزمین‌هایی که در بالا آمده‌اندشادترین، پیشرفته‌ترین و پویاترین‌ها در جهان می‌شدند. اینکه برخی از آیین‌ها که به انسان و حقوق او آسیب نمی‌زنند یا به ما کمک می‌کنند باهم بهتر و مهربانتر باشیم یا به رُشد روحی، جسمی و اجتماعی ما کمک می‌کنند منظور من نیست، آنها بخش‌هایی ارزشمند هستند که باید پس از سنجش و آزمون به عنوان هدایای و ژنتیک فرهنگی خودمان به ارث ببریم و محافظت کنیم. سخن من اینجا در مورد آن بخشهای فاسد و آلوده‌ایست که در لفاف تقدس‌هایی مانند موجودات مقدس مصری و هندی و ... به جای واقعیت در مغز ما رُسوخ می‌کند و برچشم‌ها و گوشهای ما پرده می‌زند، مانند طالبان با کُشتن و شلاق زدن و حتی قطع دست  انجام می‌شد، یا مانند آن اعتقادها و سپس تبدیل اعتیادهایی مستمر و درونی که در ابتدا نام بردم. اگر می‌خواهیم این اعتیادها را از خود دور کنیم باید اول از همه به آنها به عنوان شرارت و سیاهی نگاه کنیم و سپس از آنها متنفر شویم، با ایجاد زندگی منظم و با هدف آسایش روحی خود و دیگران پله به پله -که ممکن است هر پله روزها طول بکشد- بالا رویم و پس از ساختن خود به ساختن محیط اطرافمان برویم. ببینید همه وجود و زندگی واقعی شما در یک محیط کوچک ۳ تا حداکثر ۱۰ نفره است.درست مثل یک قایق که اگرچه در دریایی از آب شناور باشد اما فقط محدود به محیط داخلی خودست.شما اگر ساکن این قایق-یا لنج یا حتی کشتی بزرگ- باشید اگرچه در روی کره‌ی زمین بر دریایی از آن حضور دارید اما فقط بر این کشتی سوارید و هیچ بیم و ترسی بجز غرق شدن آن ندارید. حال در نظر بگیرید هزاران قایق دیگر را بر این پهنه‌ی وسیع آبی رهبری می‌کنید، با این حال باز هم محدود به آن قایق هستید، پس ساختن جهان اول از همه در ساختن و غرق نشدن آن قایقیست که شما بر آن شناورید و با تعامل، همکاری و مهربانی به جای رقابت و خشونت می‌توانید موفق باشد، هرگز با قربانی کردن اعضا و اِشغالِ بخشِ بیشتری از آن قایق نمی توانید از طوفان جلوگیری کنید، هرگز..... این جمله را به ذهن بسپارید: &quot;هیچ قربانی و هیچ ثروتی جلوی طوفان را نمی‌گیرد و طوفان حتماً خواهد آمد آنهم بارها و بارها.... اما با همکاری در ترمیم آن قایق و کمک به صید ماهی، می‌توانید بقای خود و آن جهانی که از درون ذهن و جسم شما به بیرون رشد می‌کند می‌شوید.&quot;جمله‌ی خلاصه‌ی این کلام:&quot;مثل ساکنان یک قایقِ شناور باشید،که بر دریایی از آبها به پیش می‌رود،شما همیشه، با اراده، نظم و خیرخواهی آمیخته با همکاری، باقی بمانید و بر دنیا سَروری می‌کنید.&quot;</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 20:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرکز رمز موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-kixj62ysbqsn</link>
                <description>بوگاتی ماشینی افسانه‌ایتمرکز همیشه رمز موفقیته (همون نیچ کار کردن، فوکوس کردن روی یه موضوع و پرهیز از حاشیه)ببینید فکر کنین می‌خواین با نور خورشید آتش روشن کنین، اگر تمام نور و حرارتِ پرتوهای خورشید رو در یه نقطه جمع نکنین هرگز موفق به روشن کردن آتش نمیشین پس از یه  آینه مقر یا یه ذربین محدب با ضخامت و  شعاع بزرگ استفاده می‌کنید که تمام پرتوهای خورشید رو روی یه نقطه متمرکز کنه. من اینکارو کردم حتما خیلیای دیگه از بین شما هم سوختن کاغذ یا پوشال رو با قدرت اندک نور خورشید دیدن، و شاید گفتند چطور شد نور به این ملایمی قدرت شعله‌ور کردن داره؟!! دلیلش فقط و فقط تمرکزه، چون اشعه‌های خورشید پراکنده‌اند قدرت کمی دارن اما وقتی توی یه نقطه متمرکز میشن قدرتمند مشین.نیروی‌های آدم هم درست مثل اشعه‌های خورشیدن تا توی یه موضوع متمرکز نشن کاری از دستشون ساخته نیست، مگر گرمای اندکی که از یخ زدگی موجودات جلوگیری میکنه، تهش ۲۵ تا ۵۰ درجه‌س اما در حالت متمرکز ده‌ها برابره.همه‌ی خودرو بازا میگن :مازراتی رو کسای میخرن که می‌خوان کسی بشن، اما فقط وقتی که کسی شده باشی بوگاتی میخری.بوگاتی  بنای کمپانی‌اش را بر ساخت خودروهای کم‌تیراژ، اما ویژه و متفاوت پایه‌گذاری کرد. اتوره بنیانگذار شعار شرکت بوگاتی را چنین توصیف کرد: «اگر خودرویی قابل مقایسه است، دیگر بوگاتی نیست!». حالا چرا این شعارو میده؟ چون می‌خواد بگه که سلطان سرعت و قدرت موتوره.پس هر کاری با تمرکز شدنیه، بخش‌های از فیلم سینمایی نفس رو در زیر آوردم، نکته‌ی این کلیپ : شاگرد اول شدن نقش اول فیلم(بهار) را نشان میده، عیلرغم عدم توجه کافی به اون،  و علیرغم فقر مالی  و محرومیت عاطفی که داره آنچنان متمرکز بر هدفش هست که حتی شانه کردن سرش رو فراموش میکنه. برخلاف اون، نفر دوم کلاسه(ایرج) که هیچ یک از مشکلات اون رو ندارد ولی اونقدر متمرکز روی هدفش نبوده. https://www.aparat.com/v/juutfb6 </description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 00:53:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط بجنگ به فکر نابودی نباش</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-b6myjliwq2sw</link>
                <description>دوست من توی این شرایط بسیار سخت، برای پیروزی باید فقط بجنگی🐟 🥇⚡👨💻👩💻⚡🥇 واصلاً به فکر نابودی نباش 💔🖤✌ چون بالاخره یه روز مرگ میرسه، 🖤 پس الان فقط زندگی و تلاش کن🌱🌴🌳🌲به ویدئوی زیر نگاه کنیددرست مثل این ماهیهای آزاد توی ویدئو که برای رسیدن به سرچشمه رودخانه از هیچ چیزی نمیترسن، اونا میدونن بالاخره یک روز باید بمیرند، پس چه بهتر اگر موفق بشن و اگرم نشد دیگر حسرت ناتوانی و عدم تلاش رو نمیخورن. https://www.aparat.com/v/sws5od7  </description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 15:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفسیر شعر مدار نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-gknmmhvdvase</link>
                <description>چرخش سیارات به دور خورشید در مدارهای شمسیچرخش الکترونها در مدارهای هسته‌ای به دور هسته اتمچرخش مردم گرداگرد خانه خدا (بخش ظاهریِ عبادت خداوند)تفسیر شعر مدار نامه :  به در خواست دوستان شعر مدارنامه را تفسیر کرده‌ام، تا دیگران نیز در حظ معنوی آن شریک شوند.ابتدا مجددا شعر را آورده‌ام تا برای رجوع نیاز به رفت و آمد در میان دیگر پُست‌هایم نباشد و بعد تفسیرش آمده است.این عکس‌های تزئینی همگی می‌گویند، که همه‌ی عالم در گرداگر هم می‌چرخند و کهکشانها به دور هم تا همه به دور معنای خلقت یعنی خداوند، که پرگار  عقلمان را می‌چرخاند به دور خودش.شعر مدار نامه:یار من از اول، رای ریاکار داشت شمشیر دو دم بود و خبردار داشت راه من، در قلب دوتا یار داشت یار و ریا ار چه ر و یا داشت در نظرم، مسئله بسیار داشت نکته ز من راه مپندار داشت عکس، مرا مسئله با یار داشت ماهیتاً با من و تو کار داشت بود که بود!داشت که داشت! این نظرت بود که پاداش داشتاز روح آب (کمیل عالم زاده انصاری)و حالا تفسیر شعر:حرف ر در گذشته، به صورت مقطع، راء تلفظ می شده و &#x27;راء&#x27; + &#x27;ی&#x27; نیز در کنار هم معنی نظر و عقیده می دهد و هم حرف رِ ای که در کنار ی آمده. شمشیر خبردار ...... شمشیر ایستاده به حالت خبر دار را گویند، این شمشیر اشاره به حرف &#x27;راء&#x27; بُرنده‌ی تیز شمشیر مانند، آخر کلمه‌ی شمشیر و آخر کلمه‌ی یار می‌کند، که &#x27;منِ خودپرستی&#x27; را گردن می‌زند تا &#x27;منِ خداپرستی&#x27;، از &#x27;مرگِ خودپرستی&#x27; متولد شود! چیزی مانند &#x27;عکسِ منفی&#x27; در ریاضی که می‌شود &#x27;مثبت&#x27;، یا &#x27;عکسِ فرود&#x27; که می شود &#x27;فراز&#x27;. در کلمه‌ی &#x27;یار&#x27; و &#x27;رای&#x27; در حالت مقلوب حرف &#x27;ی&#x27; را به وسط می‌فرستند و نتیجه‌‌ی هر دو مورد می شود کلمه‌ی &#x27;ریا&#x27;، دو یار داشتن منظور &#x27;یار&#x27; و &#x27;رای&#x27; ست و در حالت قلب یا مقلوب ریا می شود در اینجا اشاره به اولویت دادن به نظراتِ خود بجای نظر و خواستِ خداست، یا بعبارتی اشاره به حضور &#x27;خدا&#x27; و &#x27;هوای نفس&#x27; به طورِ هم زمان در قلبِ آدم دارد. و نیز، دو یار منظور کلمات &#x27;یار&#x27; و &#x27;رای&#x27; است که وقتی &#x27;یار&#x27; به &#x27;رای&#x27; بدل شود، در زمان خواندن از چپ به راست، دیگر فاصله می افتد بین عاشق و معشوق. &#x27;رای ریاکار&#x27; اشاره به &#x27;رای&#x27; و &#x27;نظر&#x27; دو منظوره دارد که &#x27;رای&#x27; صاحبِ نظر، در رفتار ریاکارانه مستتر است و نظر راندن و دوباره برگرداندن در اجازه‌ی به شیطان و همزمان ممنوعیتِ انسان که باعث اخراجِ انسان از بهشتِ عدن شد و البته که کِبر شیطان آتش به قلبِ آدم زد ولی دوستی او و خدا را محکمتر نمود و نیز این اتفاق راه توبه را به انسان نشان داد.همچنین گِل که در آتش قرار بگیرد سفال می‌شود. و نیز ناخالصی‌های فلزات را، آن بخشی که سوختنیست با آتش می‌سوزانند.در انتها می گوید &#x27;داشتن ها&#x27; و &#x27;بود ها&#x27; مهم نیست این که &#x27;مسیرِ حرکت&#x27; مهم است ولی ای آدم، &#x27;در نظرِ تو پاداش&#x27; مهم بود ولی طی مسافت از &#x27;بود&#x27; و &#x27;داشت&#x27; به مقصدِ &#x27;هست&#x27; و &#x27;خواهد بود&#x27;، مهم است نه فقط &#x27;بهشتِ موعود&#x27;!انسان در آفرینش، با خداوند یا همان من و تو در وحدت بود ولی دوباره به تقسیم ظاهری رسید و پس از آنکه  &#x27;من و تو&#x27; باقی نماند  به وحدت دائمی بدل خواهد شد. فقط خداوند، یکتا &#x27;منِ واحد و حقیقی&#x27; در تمام عالمِ وجود است و همه‌ی &#x27;من ها&#x27; از اعتبارِ اوست که به اِذن و اجازه ی او به صورتِ مجازی &#x27;من&#x27; شده اند.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 18:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر فوت کوزه‌گری</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-janfakdngsw8</link>
                <description>قارچ هسته‌ای(بخاراتِ ناشی از انفجار هسته‌ای)شعر فوت کوزه گریبا شکاف هسته ای، انرژی زیادی آزاد شد.  اما جوش هسته ای،  معرفت بیشتری می‌خواهد،  که تو آن را نداشتی‌.  فوت‌های کوزگری‌ام را،  فراموش نکن.  گفته بودی،  همیشه، سه قدم جلوتری. پس،  دیگر اجازه نخواهم داد،  جهانی را بسوزانی.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 17:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-zwvrtp946ej3</link>
                <description>نوشتن مقدس است، حداقل بنظر من اینگونه می‌باشد. خداوند به قلم قسم خورده است. اصلاً بدون نوشتن، کتابها و کتابخانه‌ها که میراث ما هستند، چگونه بوجود می‌آمدند؟! ما موجودات ذخیره کننده‌ایم، ما پول و امکانات را ذخیره می‌کنیم، اما مهمترین پس‌انداز و ذخیره‌ی ما ذخیره کردن افکارمان است، ما برتر شدیم چون خلاقیت داشتیم و چون این خلاقیت‌ها را به فرزندان و آیندگانمان منتقل کردیم و در راس این انتقال‌ها کتاب قرار دارد، ما نوشتیم تا ماندگار شدیم، ما حتی برکوهها و سنگها  نوشتهای خود را حک کردیم، ما انسانها هر روز بر علم و خِرَد خود افزودیم تا از کوهها بلندتر و از عقابها بلند پروازتر شدیم. بله، رکن بزرگ آموزش مربیست ولی مربی یا استاد نیز با میراث علمی خود یعنی کتاب بر شانه‌های اساتید قبلی ایستاده است، یادمان نرود اگر آموزش بدون این میراث بود ما فقط اندکی از حیوانات جلوتر بودیم. من نیز عاشق خط خطی کردنم و اگر فرصتی گیرم آید، دریا دریا، مرکب، و جنگلها کاغذ، برام کافی نیست،  البته گاهی همه را در یک خط می‌نویسم و از این قناعت و خساست خودم شرمسارم، و هر بار توبه می‌کنم... اما باید نوشت و نوشت... نوشتن از روح می‌آید.....و ارواح بزرگتر بیشتر می‌نویسند. دوستان اگر می‌خواید ماندگار شوید.... دائم بنویسید. ارسطو ارسطو نشد مگر با نوشتن افکار و دانسته‌هایش و خیام، زکریای رازی،ابوریحان بیرونی،جمال زاده، اسحاق نیوتون، انیشتین، ایزاک آسیموف،  فردوسی، حافظ و سعدی و...چه ریاضیدان باشید، چه شاعر، چه فیزیکدان و چه داستان نویس و غیره، باید افکارتان را بنویسید تا جاودان شوید.ارادتمند کمیل عالم‌زاده انصاری</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 16:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستای بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-dfygahywqtys</link>
                <description>روستای بهشتعکس تزئینی استآن روز خرگوش، از لانه‌ی خود در جنگلِ نزدیک روستای بهشت، با شادی بیرون آمد تا اندکی غذا برای خانواده‌اش محیا کند هوا صاف و روئیایی بود، پرندها می‌خواندند و نسیم ملایمی پوست مخملی و گوشهای تیز او را نوازش می‌دادند، روزی دیگر سرشار از شادی و خوشی شروع شده بود. راستی بهترست درباره‌ی مشخصاتِ محل و نامش کمی توضیح بدهم:  دشت زیبایی روی دامنه‌ی بین دو کوه بسیار بلند که در قله سنگی میشدند و در دامنه پوشیده از سرسبزی، که در درهای بین آن با جنگلی انبوه از درختان پوشیده شده بود. شکارگاه حضرت قبله‌ی عالم، شاه قاجار، خداوندگارِ رعیت و دربار، و چه  وچه... ، خودتان یک هزار نامهای متکبرانه‌ی کفرآلود،  به این شاه متکبر اضافه کنید، خلاصه مطلب که پادشاهِ آن زمان، نامش را بهشت گذاشته بود. چون از همه جا چشمه های گوارا و گلهای لاله و آلاله، و دشتهای سرسبز و گاو و گوسفندان در حال چَرا دیده می‌شد.روستای کوچک حاج عباسعلی نیز بخاطر فرمانِ قبله‌‌ی عالم، به روستای بهشت تغییر نام داده بود، اکثر خانه‌ها در نزدیکی جنگل بود و دو سه خانه هم دورتر و در نقاط مرتفع‌تر برای دامداران و دامهایشان دیده‌ می شد.  هر بار که هوس شکار به سر قبله عالم می‌زد، کرور کرور آدم را قطار می‌کرد و مسلسل، دنبال خود راه می‌انداخت.او چندتا از زنهای صیغه‌ای و عقدی حرمسرا  را که یارای فراق و هجران آنها را نداشت نیز در اتاق‌های این خانه‌ها اسکان می‌داد، و هرشب را قبله عالم پس از خستگیِ شکار، با یکی از آنها صبح، سر می‌کرد. بیشتر خانه‌های کنار جنگل، مخصوصاً خانه‌ی کدخدا و بزرگان روستان برای پذیرایی هیاتِ همراهِ قبله‌‌ی عالم استفاده میشد. اوایل قبله‌ی عالم دستور داده بود که بجز آهو شکار نکنند، اما اخیراً، در کنارِ آهوبره‌ی کبابی، گوشت خرگوش که توسط قاضی شمس الدین پخته میشد، نیز می‌آمد. چون یکبار پس از مَنقل و بافور، قبله‌ی عالم از آن چشیده بود و بَهتر و لذیدتر از آن گوشتی در عالم ندیده نبود. آن علیحضرت  ابتدا با کراهت میل فرموده بودند، اما ناگهان برقِ شادی و لذت در چشمانشان درخشید گرفت،  بنابراین با اغماض از گناه گروه شکار خرگوش و قاضی شمس می‌گذشت، به شرطی که سهمی داشته باشد.  قاضی عقیده داشت که انسان مسخ شده شاید به شکل گوسفند و آهو در بیاید! چون در آفریقا چند نفر انگشت شمار مسخ شده اند!!!  چرا ما در آسیا نباید خرگوش بخوریم؟!!! این مانند آنست که با کمی مدفوع بتواند کُل دریا را نجس کرد!!. تازه اطباء گفته‌اند خرگوش برای امراضی مثل رعشه نافع است، گوشتی با طبع گرم و با کمترین چربی و لذیذست. او میگفت: البته که رعیتِ احمق نباید خرگوش بخورند تا فقط ما بزرگان از آن بهرمند شویم.قاضی شمس وقتی شکارچی‌ها به شکار می‌رفتند هر بار چند نفری را برای شکار خرگوش به جنگل می‌فرستاد و پول بیشتری به آنها می‌داد.   سلطان برای اینکه مورد مواخذه‌ی و سرزنش ملاهای مزاحم درباری، قرار نگیرد، از قاضی خواسته بود مخفیانه مقداری از خرگوشِ کباب شده را در پستوی خانه‌ی کدخدا پس از وافور، از بقچه در آورد تا نوش جان کند. کم‌کم‌ شکارچیان دیگر و کدخدا نیز متوجه‌ی شکارِ خرگوشها شدند، ولی وقتی نام قاضی شمس را شنیدند، از ترس سکوت کردند. آن روز خرگوش قصه، به خانه برگشت.  برخلاف گمان سابقش   &#x27;که آدمهای مسلمان، خرگوش نمی‌خورند&#x27;،  ناگهان با لانه خراب و رَدِ خون خانواده‌ی خود مواجه شد، که در کنارش رَدِ پای سگهای تازی و چکمه‌ی شکارچیان بود.  خشم و نفرت تمام وجودش را گرفت، هوا گرگ و میش بود. او به اعماق جنگل رفت و تمام شب دردمند و گریان به درگاه خداوند متعال دعا کرد. روز بعد که کم‌کم آفتاب در آمد و زیبای روئیا گونه‌ی روستا جنگل و دشت بهشت، همچون بهشتِ ابدی، ظاهر شد. به رسم هر روزه قبله‌ی عالم، قاضی و گروهی از شکارچیان به جنگل آمدند. صدای ناله سگهای را شنیدند. هر گروهی رفته بود، دیگر نمی‌آمد. حضرتِ والا، قبله‌ی عالم، با درایتی که داشت بهترین شکارچیان را فرستاد ولی باز کسی بَر نگشت. به ناچار او و قاضی بهمراه یک راهنمای خبره، به سمت اعماق جنگل رفتند و با اجساد دریده شده‌ی شکارچیان و سگها مواجه شدند ترس سرپای قبله‌ی عالم را گرفته بود، و آثار و بوی ادرار و مدفوع از شلوار مبارک دیده و استشمام می‌شد و البته وضع قاضی نیز مانند او بود. چون ممکن بود آبروی آن شاهنشاه بزرگ در نظر مردم نابود شود، در نتیجه در پشت بوته‌های انبوه لباس خود را با راهنما عوض کرد. چون بهتر بود نام راهنما لکه دار شود تا شاه مملکت. سپس دستور سوزاندن جنگل را داد و در حالی که شعله‌های بلند جنگلِ بهشت را نظاره میکرد با هیات همراهش آنجا را ترک نمود. آتش پس از جنگل به روستا سرایت کرد و تمام خانه‌های همسایه‌اش را سوخت. بعدها در آن کوهستان پلنگ سفید رنگِ بسیار بزرگی دیده شد که همچون کابوس هر غروب به روستاییان و دامهایشان حمله‌ می‌کرد. در نتیجه کم‌کم آن روستای بهشتی به کُلی متروکه شد.  پایان.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 15:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان برّه‌ و توله گرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%91%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-slxhudqwcdr6</link>
                <description>توله گرگداستان برّه‌ و توله گرگ روزی در پایین کوه و درون دشت سرسبز بره‌ای از گله جدا شد و در ارتفاع بلندتری یک میش را دید که بسیار شبیه پدر خدا بیامرش بود، که سگ گله می‌گفت دیشب گرگها خورده‌اندش، بره هنوز چشمهایش از داغِ پدرش تَر بود و دردی سینه‌اش را می‌فشرد دید، به سمت او رفت و بر خلاف دستور سگ گله از گله مقداری دور شد، به او سلام کرد و در پاسخ شنید علیکم السلام عموجان، ناگهان جا خورد و از روی تعجب گفت شما از کجا مرا می‌شناسی؟! میش نیرومند گفت از روی قیافه‌ات که درست شبیه پدر خدا بیامرزت است، بره‌ پرسید از کجا فهمیدی پدرم فوت شده میش دانا گفت از آنجا که امروز در گله نمی‌بینمش من هر روز از ارتفاعی بلندتر از شما آمار و شرایط شما را می‌بینم و  به حالتان افسوس می‌خورم اما اگر سگ گله مزاحم من نمی‌شد و جهل و نادانی گوسفندان زنجیر را از پای این قوم بنی‌اسرائیلی باز می‌کرد، موسی وار شما را به آزادی می‌رساندم، افسوس که بارها به والدینم و برادرم و باقی گوسفندان گفتم که با من بیاییند اما آنها با کمال رضایت از وضع موجود به زحمات چوپان و سگش اشاره کرده و مرا نیز از دشمنی گرگها و پلنگهای کوهستان بیم دادند و نیامدند. ای برادر زاده بگذار خاطرهای برایت بگویم تا حقایقی را باز یابی که والدینت و دیگران از تو مخفی می‌کردند و میش نیرومند شروع کرد به تعریف خاطر : سالها پیش، وقتی یک برّه‌ی جوان و سرخوش بود، در اطراف گله بازی می‌کردم و گاهی از سر کنجکاوی و  تیزبینی، کمی از گله دور می‌شدم، برخلاف برادرم که همیشه در انتظار آن بود که من گلهای زیبا، خوش بو و خوش مزه را برایش  بیاور و رام آرام همچون سایر گوسفندان کثیف، بی‌ذوق و شکم پرست از علفهای کهنه و نوی پُر از شپش و آلوده به ادرار دیگر گوسفندها می‌خوردند، من فقط مایل به خوردن گلها و علف‌های پاکیزه و خوش بو  بودم، که از زیر ادرار و لگدهای دیگر گوسفندان در امان مانده باشند، و این نیز باعث شده بود که به گوسفند بازیگوش و دوست نداشتنی در گله شهرت داشته باشم، هرچند گوسفندانِ اندکی، هوش و کنجکاوی مرا تحسین می‌کردند، ولی اکثریت به رفتار خانواده و چوپان پیرو خرفت گله توجه می‌کردند که مرا زخمت و دردسر می پنداشت، القصه روزی که در پی گلهای بهاری و عطر زیبایشان مقداری از گله دور شدم ۳ توله سگ خاکستری رنگ و زیبا را دیدم که با هم بازی می‌کردند، و از پدر و مادرشان اثر نبود، من نیز همچون عادت به آنها نزدیک شدم، اما چیزی در درونم به من می‌گفت که احتیاط کنم از این روی زیاد به آنها نزدیک نشدم و ایستادم تا آن سه جفت چشمِ بازیگوش و براق متوجه حضور من شدند و بزرگترین آنها با کنجکاوی به سمت من آمد دهانش کمی خون آلود بود، گویا به تازگی از تکه گوشتی که والدینشان آورده بوند سیر شده بود، پس از حال و احوال با من اولین سوالی که پرسید این بود اینجا چه می‌کنی و چرا پیشِ گله‌ی احمق و آن سگ نادان که حکم پاسبان چوپان را دارد، بر نمی‌گردی، که اگر زیادی وقت تلف کنی ممکن است والدینم تو را به ببینند، هرچند امروز از شکارِ گوزن بزرگ امروز مقدار زیادی خورده‌ایم و ممکنست این بار، آنها از سگ گله نیز بی‌آزارتر باشند. این سخنان مرا کمی ترساند اما از آنجا که مرگ در نادانی بدتر از دانستن و مُردنست، از ترس خود چیزی بروز ندادم و با شجاعت تمام پرسیدم، مگر شما سگ نیستید؟! که ظاهر شما همچون سگان است! او پاسخ داد نه ما پسر عموهای سگها هستیم و به ما گرگ می‌گویند. گفتم عجب درباره‌ی شما از سگ گله شنیده بودم آن وفادارِ شجاع و آن سردار خوش قلب، از شما به من گفت بود! اما تا امروز از نزدیک ندیده بودمتان، و از خونِ روی دهانت و وجودِ پلیدت به سرعت دور خواهم شد تا مبادا مرا بعنوان شام بخورید.آنگاه هزاران لعن و نفرین که از سگ گله و گوسفندان دیگر آموخته بودم به جان او و هفت جد و آبادش کردم و پشت به او نموده و آهنگ رفتن نمودم، ناگاه با ناراحتی و اشک گفت: برو که حق داری اما از بره‌ای چنین باهوش چون تو در عجبم که این گونه قضاوت می‌کند!!!😢 چون خونخوارتر و زشت کردارتر از آن سگ و چوپان نیست، اما گویا حقیقت وارونه جلو داده شده و این نفرین‌ها را باید به جان آن سگِ نجس و اربابِ سنگدلش، باید کرد. چوپان که شما را در زنجیر جهالت کرده و با عادتِ رفاه پرستی و سادگی ِشما، خونِ صدها و بلکه هزاران گوسفند را طی این سالیان دراز ریخته و تنِ پروارتان را به فروش می‌رساند، آنگاه از پارهای استخوانتان و برخی از روده‌ها و آشغالهای آن به سگ وفادارش می‌دهد. این ما نیستین که  هر روز یک گوسفند پروار و جوان، و یا ماده میشی که انبوهی بره و شیر فراوان‌ در طی سالها به ما داده می‌کُشیم. ما روزهای زیادی در برف و باران به دنبال شکاری می‌رویم که هرگز او را بزرگ نکرده‌ایم، و وفاداری و محبت او را نخواسته‌ایم ما هرگز او را نفریفته‌ایم، و پس از دوستی و اعتماد طولانی او به خیانت و گوشتش را پاره پاره نکرده‌ایم، و سپس استخوانش را به سگهای خود هدیه ندادهایم.ناگهان دود از نهادم بر آمد،  و یاد گوسفندانی افتادم که اگرچه با من و سگ گله مونس و غمخوار بودند، ولی ناگهان ناپدید شدند، و سگ گله با اشکِ تمساح و آه و ناله، از حمله گرگانِ بی‌صفت و خونخوار می‌گفت،  ولی عجیب بود که هر روز استخوانهای پُر گوشت و غضروفی را تناول می‌کرد که از نظر ابعاد، با هیکل و اندامِ آن گوسفندِ شهید، و آن سفر کرده عزیز، کاملاً هم اندازه بودند.با این حال باز، به توله‌ی گرگ گفتم: بالاخره شما گوشتخوارید و دشمن ما هستید. هر چند روز از سگ چوپان شنیده‌ام که گله‌ای یا تک به تک، به قوچ‌ها و بُزهایِ کوهی حمله می‌کنید و یکی از آنها را شکار کرده و می‌خورید پس نباید از سخنان من به رنجی.او گفت: بله ما هر چند روز از زور گرسنگی و بخاطر خلقتمان که گوشتخواریم، مجبوریم شکار کنیم. اما هرگز به خیانت کاریِ چوپان و سگش نمی‌رسیم. همانگونه که گفتم آنها با وعده‌ی دفاع از شما، در برابر ما، شما را نگهداشته و پس از به زنجیر محبت کشیدن، پروار شده‌ی شما را با خشونت و قساوت تمام، سر می‌بُرند!!!،  و اگر غیر از این بود، هیچ اشکالی نداشت.انسانها علاوه بر گوشت که یک_هشتمِ نیاز آنهاست، قادرند از انواع سبزی‌ها، دانه‌ها(غلات و حبوبات) و میوه‌ها بخورند و حتی توانایی شکار کردن، دارند. اما آنها گرگهایی باهوش و صبورند، و از روشی خلاف عادت طبیعت به کُشتار و خونریزی می‌پردارند. تفاوتمان در اینست که آنها حیوانات اهلی و عزیزِ خود را می‌خورند، ولی ما غریبه‌ها را.پس این لحظات، همراه با احترام از هم خداحافظی کردیم. بعد از آن روز از گله، جدا شدم. آنگاه بهمراه دیگر گوسفندان(کَل‌ها و میش‌ها) و بزهای کوهیِ آزاد، آزادانه در کوه‌ها زندگی کردم و هرگز به آن گله‌ی احمق و شکم پرست و ظاهر فریب، باز نگشتم.پایان.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 22:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقابها و پرندگانی چون کلاغ</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-tk5ucpwfpkfg</link>
                <description>عقاب در ارتفاعاتعقابها و پرندگانی چون کلاغمیدانی چرا عقاب ها بر قله‌ی کوه‌ها زندگی می‌کنند؟!  روزی آنها نیز همچون دیگر پرندگان   بر درختانِ کوتاهِ دشت، لانه داشتند،  ولی از آزار و اذیتِ کلاغ‌های یاوه گوی،   مجبور به زندگی در قله‌های مرتفع گشتند.  اکنون از اوج قله‌های با بالها گشوده   و بر فراز دشت پروازی پُر ابهت می‌کنند  و بدن لرزان پرندگان و جنبندگان را،  در حال مخفی شدن تماشامی‌کنند   و در حالی که لبخند می‌زنند،   به گذشته‌ی پُر از رنج و عذاب خود می‌اندیشند. https://www.aparat.com/v/togs02p </description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 22:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دوستان دانمارکی</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-yno7heimntnd</link>
                <description>چیه پول چرک کف دسته. اصلاً کِی پول خوشبختی آورده که برای تو خوب باشه؟!بری اونجا که چی بشه تو که از همه وطندوست‌تر بودی چی شده!. چیه ما جبهه و جنگ و بمباران و... تحمل کردیم حالا شما می خوایند برید جایی که نه فامیل هست و نه مسلمون!+ کی گفته مسلمون نیست ، خوبش هم هست. پُر از مسلمونه. آدم اونجا مسلمونایی رو می بینه که نه برای ریا بلکه برای خدا نماز و روزه میگیرن،  حتی پنجشنبه ها دعای کمیل و... برپا می کنند.- باشه برو اگه یه ماه دوام اوردی.+ خوراک و پوشاک حلال هست.-حتی سالی یه دفعه نمی تونی بیایی هر سه چهار سال باید بیایی دلت اونجا تنگ نمی شه.+ اصلاً من منصرف شدم. دعوتنامه که هیچ اگه بیان دنبالم باشون نمیرم راضی نیستی بگو. چرا سفسطه می کنی؟!.ده سال بعد....+االو الو .سلام مهندس .کجایی ؟*سلام. معلومه تهرانم.+ می دونم منظورم کجا مشغولی؟*توی اسنپ.+ ولی یادمه تو شرکت فلان کار می کردی.*نه اونا یکی می‌خوان هزار تومان بهش بدن بعد هزار بار چاپلوسی شونو کنه،  اونوقت بگن ببین ما چقدر آدم سخاوتمندی هستیم.+بیا اینجا به پول شما ماهی ....  میدن. تازه دکتر و سفر و تمام کمک هزینه‌های خرید ماشین و خونه هم حساب شده*پنجاه برابر اینجا+ ندیدی یا نشنیدی؟!*اینجا کویت اروپاست. ای بابا، ملکه با دوچرخه میاد دوچرخه سواری مثل اونجا نیست که... نه بادی گاردی، نه تشریفاتی، هیچ هیچی، ساده و عادیه.دیروز دکتر سام رو دیدم گفت خواب دیده دوبارهٔ جمعمون جَمع بوده.البته تو خونه پرفسور دانیال .*دانیل پَپِه رو میگی. بابا اون که امتحانات شو همه از روی من تقلب می کرد تازه پروژه‌شو هم من براش نوشتم.پرفسور شددده!!؟*آره بابا ، سالی یه دفعه هم نمیشه دیدش . پسرش سینا رو ندیدی ،تمام اشعار حافظ و قرآن رو حفظه .قرآن می خونه باشعر از حافظ تفسیر می کنه خطش رو نگو و... . از هفت پشت باغبون یه همچین نوه ای عجیبه!!! .فکر کنم بعد چند سال با تو بودن زندگیِ اونو این جوری تغییر داده.یادت نیست آخرا همش سوال می‌کرد . همه جا به تو گیر بود، می گفت تو الگوش هستی. همش می گفت ارباب، و من و سام می زدیم تو سرش صدا می داد.+ آره . من هر وقت یادم میاد از خنده می‌میرم، با او لباس براق و سَرِ تراشیده عینِ غول چراغ جادو بود. می‌گفت سرم باید باد بخوره تا گرما از تنم بیرون بره. باباش می گفت هیچی نمیشه آخرش باید باغبون بشه.*راستی خانومم صدام می کنه. بای سی یو لتر. بوق بوقققق.+یوسف عه تو باز بی خدا خافظی رفتی پسره عجول.کاش منم بودم. آخه نا رفیقا مگه نگفتید همیشه ما با همیم.....</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 01:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست ناپذیر باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-tu1zwrcbrc1t</link>
                <description>افراد شکست ناپذیر از یک منبع انرژی بی حد و حصر الهی بهر می‌برند و آن چیزی نیست جز امید، بله آنها بسیار پیگیری اند، و هرگز ناامید نمی گردند. یاد گرفته‌اند از استعداد‌های  خود به خوبی استفاده کنند و از همین طریق مهارت‌های لازم را برای رسیدن به هدف مورد نظر خود به دست بیاورند. هیچ فردی را نمی‌توان موفق دانست در حالی که هر روز پیشرفتی نسبت به روز قبل ندارد.افراد موفق دائم در حال یادگیری و استفاده از آموخته های خود هستند.این افراد مانند مورچه هرگز دست از تلاش بر نمی‌دارند و در کارهای خود پشتکار دارند.از شکست‌ها هراسی ندارند و آنها را یک نوع ورزش برای ورزیدگی روح و افزایش استقامت خود می‌دانند.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 23:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش علوم</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-zsy8eum9ntcv</link>
                <description>فوران آتشفشان تونگاعنوان چالش علومشیمی خطا دارد، اَسیدِ من،  با بازِ تو، نمک نداشت؟!فیزیک خطا دارد، شکست نورِ در قلبِ من، هفت رنگ بیشتر داشت، و انحراف نور تو از، اقیانوسِ من، نباید اینقدر می‌بود.و در زمین شناسی، اقیانوس آرام من، با آتشفشان تو. به کُلی بخار شد.دیگر بس کن. چرا علوم را به چالش کشیده ای؟!</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 16:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما به زودی خواهید مُرد اگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-iivkrndoqdr7</link>
                <description>شما به زودی خواهید مرد، سنگ خواهید شد، از زندگی خالی خواهید شد، مَسخ می شوید، زندگی نخواهید کرد، شما با تماس با این ویروس نجات نخواهید یافت، اگر نمردید خود را خواهید کُشت، شکنجه خواهید شد، بر سر و بدنتان درد و رنج همانند بلایی آسمانی فرو خواهد آمد، برکت و سعادت را لمس نخواهید کرد، اشک و درد همیشگی خواهد شد،از خود خواهید پرسید،   چه کسی این کار را می کند؟!   از کِی و چگونه آغاز شد؟!   بوی گند و تعفنش همه جا را فرا گرفته. یک نوع لزجی و چسبندگی مانند چسب افکار و روحت را احاطه کرده. یک رنگ سیاه از همان سیاهی که روی گوشت فاسد را فرا می گیرد،  یک نوع سردی و جنون، از همان‌هایی که در جنگجویان قدیمی رخنه می کند،  خورشید هم کارایی ندارد، که  این سرما را براند،  یک چیزی مثل غمی جانکاه،یک نوع حسد شوم، یک نوع تنهایی، رقابتی خشن و همیشگی، یک ترس بی‌پایان، تحقیر و سرزنشی مداوم، خنده‌هایی شیطانی،  تمسخری دایمی  گویا کسی یا جایی تو را محکم میخ کرده و هر بار برای سنگ شده زندگیت را بلعیده است. فکر کنم شناختیش! اصلا یادت می آید وقتی کوچک بودی چه می‌خواستی؟! به چندتا از آرزوهایت رسیدی؟!  چقدر بخاطر پول و قانون، والدین، معلم، استاد و دیگران از خودت دور شدی؟!  چقدر از عمرت را به این و آن فروختی برای یک تحسین یا از ترس یک تنبیه و یا پول!  مافوق و رئیست چقدر تو را تحقیر کرده و چون می‌دانسته که باید بخاطر پول بمانی،   ببین پول و قوانین ارزشت را در حد برده‌ها پایین آورده اند همان برده داری نوین که می گویند اینست، دیگر به غل و زنجیر نیاز نیست تو خودت را در غل و زنجیر می‌کنی.قوانینی که قرار بود تو را از ظلم نجات دهند و عدالت را فراگیرکنند!!! پولی که قرار بود تو را از سردرگمی در معاملات و خواستهای نامتجانس نجات دهد و راحتی و رفاهی لذت بخش را در کنار خانواده و دوستانت به ارمغان بیاورد!!،حالا پول، نه رفاه آورده و نه قانون عدالت را فراگیر کرده!!،  این دو حتی عزیزانت را از تو می‌گیرند و البته عمر و زندگیت را تباه خواهند کرد!!!از قدیم گفته‌اند  تهدید به مرگ می‌کنند تا به درد رضایت دهی!بله، از فقر، از بی‌خانمانی، از تنهایی، از جنگ، زندان و مرگ می‌ترسی چون ترسانده شدی! هر روز در مدرسه،در اخبار و در سخنرانی‌ها ترسیده‌ای و باز ترسیده‌ای ...جالبست بدانیم مرگ از همه آنها که در بالا گفتم راحت‌تر و دلپذیرترست اما شرطی دارد. و می پرسی چه شرطی؟! صبور باش خواهم گفت : شرط آن اینست که به درستی و کامل زندگیت را زندگی کنی.چند ساعت از روز را به قدم زدن در طبیعت، یا برای بازی با کودک خود،  یا برای صحبت با همسرت می‌گذرانی؟!چقدر از عمرت را مجانی در خدمت جاده یا ترافیک هستی؟! چقدر از عمرت را به مجازات یا قضاوت کردن دیگران می‌گذرانی؟! چند بار در هفته به عزیزانت می‌گویی که دوستشان داری؟! چند بار دستان والدینت را بوسیده‌ای؟! چند بار صورت فرزندت را بوسیده‌ای؟! چند بار در پمپ بنزین و ترافیک خود را جای دیگران گذاشته ای و فریاد نکشیده‌ای؟،  اگر فحش داده ای که اصلا باید در سلامت جسمی خود نیز شک کنی! چند بار به خریدار دروغ گفته‌ای؟! چقدر پارتی بازی کرده ای؟! اگر بمیری چند نفر برای نبودت از عمق وجودشان اشک خواهند ریخت؟! چند نفر از نبود تو شاد خواهند شد؟! ببین چقدر زندگی نکرده ای؟! والدین، معلم و رسانه‌ها،  همه و همه تو را از خودت دزدیده اند!!! آنها ناخواسته به شیاطین و افکار بَد بها داده اند آنها خود در این دام بوده و هستند، آنها خود آلوده بوده اند و ندانسته روح تو را آلوده کرده‌اند،  از همان کودکی مخصوصا در هفت سال اول زندگی و بعد در اوایل نوجوانی و سپس در اوایل جوانی بدترین صدمات را به تو زده اند بی آنکه بدانند!از هر هزار نفری کمتر از یک نفر توانسته است از چنین دامی بگریزد و آزاد باشد.همگی در حلقه ای دور خودمان می چرخیم و مسابقه مضحکی بجای زندگی داریم!صبح‌ها با عجله بدون دیدن فرزندان خود به سرکار می رویم و تا غروب یا دیروقت کار می کنیم،  درست مانند اسبی که به گاری بسته شده باشد با چشمهایی که چشم‌ بندی زرین روی آنها را پوشانده است تا حتی از مسیر پیش روی غافل شویم!!! آیا زندانی تاریک‌تر و مرگی غم انگیزتر و بردگی‌ای سخت‌تر از این وجود دارد! آیا جهان این همه فرزند یتیمی را که پدران و مادران صبح تا شب کار می کنند به خود دیده است.  آیا زندانیان حبس ابد از ما بیشتر آقتاب را دیده اند؟! و با دوستانشان کمتر از ما سخن گفته‌اند؟! آیا این شان انسانیست؟! که مانند روبات‌ها در خدمت پول و قوانین خودمان اسیر باشیم!!! آیا پرندگان درون قفس از پرندگان آزاد خوشحال‌ترند، چون آب و دانه همیشگی دارند ولی آزادانه به هر سوی نمی‌پرند؟! آیا جوانان بدون همسر، از پرندگان بدون جفت خوشبخت‌ترند؟! آیا جفت‌های انسانی که هر روز در پی‌آب و نان و مسکن می‌دوند از جفت‌های غیر انسانی بیشتر با فرزندان و همسر خود وقت و محبت را درک می‌کنند؟! آیا طلا، سنگ و ماشین، از گوشت و خون خود و عزیزانتان با ارزش‌ترست؟! کدام کلاغ و کدام حیوان از ما بیشتر در زنجیرهای نامرئی طلایی گرفتار است؟!چه لذتی در خود آزاری و دیگر آزاری وجود دارد؟!  چه لذتی در فروختن زندگی خود و فرزندان یا عزیزانمان وجود دارد؟!  چه لذتی در ترافیک یا خستگی‌های جان فرسا و سپس تمسخرها و آزارهای رئیسان و یا ثروتمندان خودخواه برای ما وجود دارد.  چه لذتی در کشته شدن در جنگهای ساختگی وجود دارد؟!  کدام عنوان یا مدال ملی، قومی ، قبیله ای و حتی جهانی می تواند دلهای خونین و دردمند عزیزانتان را ترمیم کند؟!  کدام جایزه یا مقامی می‌تواند کشتگان فقر  تصادفات یا آوارگان اجاره نشینی که وسایل آنها در خیابان ریخته شده و اشک‌های آنها را جبران کند؟!  کدام محکمه و قاضی می تواند قضاوت خداوند را برای ظالمین باطل کند؟!  کدام مرحم می تواند زخم‌های عمیق روحی و جسمی ناشی از خشونت ، تبعیض ، فقر، تحقیر و توهین را در تک‌تک افراد بشری درمان کند؟! آنهم در آنان که دستمان از آنها کوتاه شده؟!  کدام مشاور!، کدام مهندس!، کدام دکتر! می‌تواند دردهای ناشی از فرو ریختن ساختمانهای و سازهای عظیم را درمان کند؟!  کدام شخص می تواند عمرهای به هدر رفته جوانان میهن را برگرداند؟!  کدام جهیزیه، کدام مهریه و کدام تالار یا خانه و ماشین می‌تواند خوشی‌های از شما ربوده شده را به شما برگرداند؟!  کدام نقاب اجتماعی؟! کدام قانون جهانی ؟! کدام بُت سنگی یا خدای انسانی که ساخته ایم؟! و مقدس شمرده ایم! توانایی دارد عمر و جوانی یا کودکی شما و فرزندانتان را برگرداند؟!من و شما بزودی خواهیم مرد اگر زندگی خود را به زندگی خوارانی شیطانی بفروشیم و بدتر آنکه پس از مرگ در جهنمی از کارهای کرده و نکرده ای - که باید انجام میدادیم- خواهیم سوخت که از انجام آنها حتی لذتی نبرده ایم و به جزای زندگی نکرده‌ی خود عذاب‌ها خواهیم کشید.بوی تعفن را حس می‌کنی؟! هیچ آب و صابونی، یا هیچ گند زدایی نمی‌تواند مانند اراده‌ی آدمی برای رهایی از این آلودگی فراگیر اثربخش‌تر باشد.بیایید از فردا مسلمان باشید یا اگر مسیحی یا هر اقلیت خداپرستی دارید واقعا مسیحی یا مومن واقعی به دین خود باشید.بیایید از فردا صبحانه را با خانواده‌ بخورید. برای فرزندان و همسر خود وقت بگذارید. هرگز برای پول تحقیر یا تمسخر را تحمل نکنید و در قانون کشور به عنوان جرم قرار دهید. بیایید اجازه ندهید حقوق کارمند یا کارگری خورده شود. کار بدون بیمه و بازنشستگی را قبول نکنید.همیشه طرف حق را بگیرید و از ظالم دفاع نکنید. اگر پول خرید وسایل باکیفیت و گران را ندارید، چیزهای خیلی بی‌کیفیت وارزان را نخرید و بجایش چیزای با قیمت متوسط را بخرید. بیایید کارهای خیلی ارزان که تامین حداقل‌ها را نمی‌کند و باید چندین کار کنارش بکنید رها کنید. بله، مانند برده‌ها نباشید و بیش از حد کار نکنید.چون وقتی با کیفیت زندگی کنید با کیفیت کار خواهید کرد.  اخلاق و انصاف را بر قانون مصنوعی بشری اولویت بدهید.  بخاطر قانون یا عقایدِ سنتی انسانیت و انصاف را قربانی نکنید. خود، خانواده و عزیزانتان  را برای عرف یا قانون‌های ظالمانه قربانی نکنید. بیایید هشت ساعت بخوابید. بیایید برای غذا خوردن وقت بگذارید. برای درمان قلب خود مانند درمان دندان خراب خود وقت بگذارید. بیایید برای سفر کردن وقت بگذارید. بیایید برای خواندن و نوشتن وقت بگذارید. بیایید برای عبادت کردن، مسواک زدن، قدم زدن و خندیدن، بوییدن و بوسیدن عزیزانتان وقت بگذارید. پیامک بدهید نامه بنویسید کارت پستال بفرستید، گل بخرید، عطر بزنید، سفر بروید و زندگی کنید.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 05:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادر،من زندگی نکردم و عروسک خیمه شب بازی بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-xotk225mdwke</link>
                <description>شیر زاد،  روباه زاد،  گربه زاد ، خانه زاد،  اینها نام چهار گربه هستند،شیر زاد گربه ای نر و شجاعی بود که در درگیری باسگهای ولگرد پس از زخمی کردن حریفان دو گوشش را دو سگ نامرد کنده بودند و بسیار صدمات جسمی به او وارد شده بود،  از این افتخار سربلند بود،  ولی دیگر شجاعت خود را از دست داده بود و به گربه ای ترسو بدل شده بود،  شیر زاد گربه ای با چشمان قهوه ای خیلی روشن رو به زرد بود شاید و پشمهای زرد  و قهوه ای فرداری مانند شیر داشت از این رو شیرزاد نام گرفته بود، او دو فرزند و یک همسر داشت،  که علیرغم علاقه ای که به آنها داشت ولی فقط علاقه همسری را ابراز می‌کرد،  و فرزندانش را در نوعی بی‌توجهی و سختگیری شدید قرار داده بود،  شیر زاد در کودکی بسیار مورد توجه والدینش بود و فکر می‌کرد چون خودش مورد حمایت بوده و از این محبت روحش سیر است، پس فرزندان او هم خود به خود سرشار از این محبت و توجه بوده اند، شیر زاد که در گذشته‌ی خود دل و جرعت شیر داشت اما با زخم و جراحات جنگ با سگها از شیر بودن به سیاست مداری بسیار محتاط و ترسو تبدیل شده بود، همسر شیرزاد روباه زاد نام داشت، او گربه ای مشکی با کرکهای نسباً صاف بود، او که در درایت و سیاست شهره بود کنترل تمام و کمالی بر شیرزاد اعمال می کرد و سکان زندگی شیر زاد در پنجه های این ملکه‌ی گربه ها، قرار داشت،راستی تا یادم نرفته است بگویم گربه های دیگری در شهر آنها بودند که تحت ریاست شیر زاد و به طور کاملا پنهان ، چون مومی نرم در پنجه های با درایت این بانوی ایرانی قرار داشتند!روباه زاد با کمک قدرت شوهرش یک سیستم شبکه ای بسیار بزرگ مانند یک تور سراسری در تمام شهر ایجاد کرده بودند و از طریق زبانی چرب و شعارگونه گربه ها را اداره می کردند.روباه زاد که خود فرزند یک گربه‌ای اندیشمند ولی کمتر شناخته شده بود، توانایی‌های منحصر به فردی داشت، این گربه‌ی قدرتمند توانایی هیپنوتیزم کننده ای داشت که هرکس را به راحتی رام و مطیع می نمود،اکنون نوبت گربه زاد می رسد، گربه ای مهربان و صلح طلب و مردمی بود. او گربه‌ای خلاق، اندیشمند و فارغ از جدال برای ریاست و مشغول یادگیری دائمی بود.  او قابلیت‌های مادر و شجاعت پدر را در رفتار و حتی صورت ظاهری و ژنتیکی خود داشت. قابلت ویژه‌ی او جاذبه‌ی ذاتی اوست، اما دلیل نامگذاری او فقط همین را بس که در عین حال که او گربه ای، گربه دوست و کاریزماتیک بود ولی گربه‌ای حقگو بود،  که این به مذاق والدین او خوش نمی آمد، از این رو تنها نامی که بر او نهادند نام عادی و ساده‌ی گربه زاد بود.او در یک محرومیت و انزوای خود خواسته در کوچه های پایین شهر بسر می برد و زندگی اشرافی را رها کرده بود.اکنون به قند عسل و عزیز دردانه ملکه‌ی مادر یعنی خانه زاد می رسیم که در اثر توجه زیاد مادر نیازهای عاطفی و اجتماعی او تامین شده و با لطافت و هماهنگی کامل با خانواده در بالای شهر زندگی می کند،  فکر کنم دلیل نامگزاری این گربه را متوجه شدید، او خانه زاد نام دارد و چون غلامی بدون هیچ گونه نظر شخصی و بله قربانگوی مادر و بطبع آن پدر می باشد،  مهارتهای سیاسی پدر و برخی از اخلاق مادر در او وجود دارد ولی بیشتر علایق خود را سرکوب کرده و به گربه ای ترسو بدل شده که با حزب باد در سیاست برابری می کند.او که همانند برادرش ذاتاً مهربان و حق طلب است به دلیل ترس فراوان دچار استرس و ضعف تصمیم گیریست و با اینکه زندگی مرفهی در یک خانه گرم دارد، ولی از گفتن حقیقت و طرفداری از حق پرهیز  می‌کند و در دل به حال برادر ولگردش غصه می خورد،  هر چند ملکه و پادشاه او را آینده خود می‌دانستند اما اکنون به دلیل ضعف همه گیر در تربیتش ، او را مانند خمیری می‌بینند که از بس در معرض آب قرار گرفته به مایعی بدون انسجام و قوام تبدیل شده.او گربه ای مودب و خانه زادست و پنهانی یا آشکارا به کمک برادرش دست میزند،  اما برادرش که در کودکی روزگارِ خوشی را همراه یکدیگر سپری کرده اند، نمی خواهد که دریافت غذا او را تحت تاثیر امپراتوری مستبد والدینش قرار دهد  پس کمکها را در کمال ناباوریِ دوستانش پس می‌زد و از دریافت آنها امتناع می‌ورزید.گربه‌های شهر در سه دسته‌ی کلی قرار دارند،  اکثریت گربه ها دور جناب گربه زاد جمع شده اند و به دلیل طرفداری از عدالت و صلح طلب بودنش از اینکه دوستانه و وفادارانه او را همراهی کنند و او را که چون خودشان درد و رنج محرومیت را درک می‌کند و هدفی جز خدمت به همنوعانش ندارد، به قهرمان خود بدل کرده اند و حدود شصت و شش درصد گربه‌ها را به خود اختصاص می‌دهند.گروه دوم گروه شیرزاد هستند گربه‌هایی خشن و مانند روبات که با دستورهای شیرزاد اداره می‌شوند  و حدود سی و دو درصد موثر و سلطه گر از گربه‌ها را تشکیل می‌دهند، آنها توسط پنجهای پنهان ملکه درست مانند گربه خانه زاد اداره می شوند.گروه سوم که اقلیت را تشکیل می‌دهند گروهی بی‌هدف ضد نوع گربه‌ها و از گربه‌های آشوبگری هستند که از شهرهای دیگر آمده و در پی‌ایجاد حکومتی وابسته به شهر زادگاهشان هستند آنها گربه‌هایی موزی هستند که گاهی با سگها نیز مراوده و معامله دارند. اینان  گربه فروشانی بَد ذات هستند که فقط یک درصد را شامل می شوند ولی چنان سر و صدا می‌کنند که گویا صد در صد گربه‌ها را شامل می شوند.  اینها در گذشته کمتر از نیم درصد بوده‌اند ولی به دلیل سوء مدیریت شیرزاد در حال افزایش هستند.گربه زاد که گربه ای رزم دیده، سختی کشیده است با یاران وفادارش در حال فراگیری مهارتهای هرچه بیشتر در پایین شهر سکونت می کند. او بارها به پیشنهاد رفاه در صورت فرمانبرداریم از سوی والدین و نزدکیانش جواب رد داده است.  اکنون پدر او یعنی شیرزاد دچار سختی‌های میانسالی‌ست، از صمیم دل دوست دارد که فرزند بزرگترش امور را بدست گیرد.اما گربه زاد به دلیل بی‌مهری‌ها و بی توجهی‌های والدینش و نیز آزاد، حق طلب و مردمی بودنش نمی خواهد در سلطه فکری و رفتاری، مادرش اسیر گردد.امروز خبر آوردند که در حمله‌ای ناجوان مردانه توسط چند گربه شرور از گربه‌های خارجی به شیر زاد و همسرش شدیدا مجروح شدند، با دریافت خبر گربه زاد و یارانش به سرعت خود را به محل حادثه رسانده و با همدیگر آن چند گربه شرور را کشتند، کمی بعد خانه زاد نیز که تازه خبر دار شده بود و اکنون مدتیست بهمراه همسر و دو فرزندش به تازگی به خانه‌ای اشرافی نقل مکان کرده اند، پس از طی مسیر فراونی با چشمانی اشکبار به برادرش پیوست، گربه زاد برای درمان شیرزاد و روباه زاد آنها را به بیمارستان بزرگ شهر برد،  و به پرستاری از آن دو پرداخت، خانه زاد نیز به دلیل مشغله‌ی زیاد نمی توانست در کنار والدین خود بماند و باید به نزد همسر و دو فرزند خردسالش باز می‌گشت اما گاهی با مقداری خوراکی به گربه زاد و والدین مجروحش سر میزد. روزها گذشت تا والدین گربه زاد درمان شدند اما آثار پیری و صدمات ناشی از ترور نافرجام در وجودشان بود، مادر و پدرشان با اینکه رشادت ها و پرستاری گربه زاد را دیده بودند، اما مطابق عادت هنوز هم مایل بودند که خانه زاد جانشین شیرزاد گردد،  درنتیجه او را به عنوان جانشین معرفی و برسر مسند پادشاهی نشاندند.گربه زاد غمگین شد و همه‌ی یاران او متوجه این ظلم و تبعیض شدند و او را بابت نجات والدینش از چنگال  وابستگان خارجی و پرستاری از آنان ملامت کردند،  اما او در پاسخ آنها گفت درست است که از این ظلم آشکار، دلشکسته و غمگین است اما آنها والدین او هستند و اگر هزار بار دیگر لازم باشد آنها را نجات خواهد داد، و ادامه داد که، این دور از مردانگیست که به کسانی که روزی به من نیکی کرده اند و زحمت‌های بسیار کشیده اند را  اکنون به مقابل مسند و جایگاهی بی‌ارزش بفروشم.سال‌ها با حکومت خانه زاد گذشت و او چاکران و مدیحه سرایانی در گرداگرد خود جمع نموده بود،  طرفدارانش با فرمان‌های او که البته همان فرامین همسرش بودند شهر را اداره می کردند، و کم‌کم ملکه مادر ارزش و جایگاه خود را به کلی از دست داد. خانه زاد  در پرتو مداحان و چاپلوسان چنان محصور شده بود که خبرنداشت که وابستگان خارجی از یک درصد به ده درصد افزایش یافته اند و طرفداران او نه درصد کاهش یافته و به خود فروختگان خارجی پیوسته اند،  اکنون شرایط بسیار بحرانی و خارج از کنترل شده و حتی قدرت و نیروی بیشتر باعث درگیری و آشوب شدیدتر می‌شود.  امروزظهر که او برای سخنرانی در مرکز شهر رفته بود در تروری اسفناک در گذشت.  وقتی برادرش گربه زاد پس از کشتن تروریستهای خودفروخته بر بالین او رسید آخرین سخنانش این بود  برادر من هرگز زندگی نکردم ، من فقط می خواستم پسر خوبی باشم از این روی همیشه عروسک خیمه شب بازیِ مادر و سپس همسرم بودم ملتمسانه از تو می‌خواهم هرگز راه مرا نرو و خودت عاقلانه تصمیم بگیر  سپس جان داد.گربه زاد از فرط ناراحتی فریادی سوزناک از ته دل سَر دارد و جسد بی جان برادر را در خانه خود دفن نمود تا هر روز صبح که برای سرکشی به گربه‌های شهر می رود یاد سخن برادر بیفتد و از رفتن به  راه او دوری گزیند.پایان.</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 12:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بهار را دوست ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-oko5xzajxjua</link>
                <description>داستانی درباره عشق، عرفان و بهشت، داستان رنج بی‌پایان آدمیکودکی خردسال شادمان از آمدن زمستان، در حیاط خانه با تلاش و اشتیاقِ فراوان و پس از چند روز متمادی موفق شد یک آدم برفی بسازد، کودک با خوشحالی هر روز صبح تا غروب با آدم برفی صحبت می کرد و هر دو می خندیدند، یک روز کودک به آدم برفی گفت : من بهار را خیلی دوست دارم، در بهار همه جا زیبا می شود،  و من نیز لباس نو زیبایی به تن خواهم کرد، در آن لباس همچون فرشتگان می‌درخشم، مادر و پدرم به من هدیه می‌دهند، سفره‌ی هفت سین خیلی زیباست در آن سیب، سنجد، سبز، ماهی قرمز و تخم مرغهای رنگی و کلی شیرینی و خوراکی خواهیم داشت  و از زیبایی های بهشتِ زمینیِ بهار گفت و گفت وگفت... سپس کودک گفت این بار بهار را با هم جشن خواهیم گرفت و مرا با لباس نو و زیبایم خواهی دید، ولی آدم برفی، به کودک گفت من تا بهار آب خواهم شد.⛄💧 آدم برفی ادامه داد، من از برف و یخ هستم ولی قلب‌ها همیشه گرم و با محبت هستند، این قانون طبیعت است من آب خواهم شد و به دریای بیکران خواهم پیوست، شاید دوباره روزی ابر شوم و باد مرا به اینجا بکشاند و به صورت برف ببارم و نزد تو بیایم، شاید..کودک در حالی که بشدت دلشکسته و غمگین بود و می‌گریست گفت:نه من بهار را دوست ندارم من می خواهم تا ابد در زمستان بمانم.اینست حال روز ما آدمیان، ای دوست از روزی که پای به جهان گذاردیم همان کودک خردسالیم که با دلی شکسته و چشمانی گریان، می خواهد تا ابد در زمستان بماند...پایان</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 12:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ماهی‌های آزاد در خلاف آب شنا می کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-hm7nmhnafsg9</link>
                <description>ماهیان آزاد در حال شنا در سرچشمه ی رودخانهباازِ کوچک از پدربزرگ پرسید &quot;چرا ماهیهای آزاد در خلاف آب شنا می کنند&quot; پدربزرگ در حالی که لباس زیبای سرخ پوستی اش را مرتب می کرد روی به ما کرد و گفت این یک داستان سرخ پوستی دارد و دلیل پیروزی بر جهل و خرافهی سرگردان کننده را، شنای ماهی آزاد در جهت مخالف آب میداند. بله عزیزانم، داستان بر می گردد به گذشته های خیلی دور، زمانی که خرسها برای آلوده کردن رودخانه، در وسط رود به نوبت آب را گل آلود می کردند، تا براحتیِ بیشتری ماهی بگیرند. ماهیان جوان هرگز آب شفاف را ندیده بودند ولی در وصف زلالِ آب، بسیار از پیرانِ خردمند شنیده بودند، که روزی آب رودخانه شفاف و همه چیز از دوست و دشمن همان خرس و عقاب و لک لک پیدا و مشخص بوده است، از این روی همگی در یک اقدام مشترک و غافلگیرانه خرسها را رد کردند و بجز یکی دوتا از ماهیان، همه ی هزاران ماهی آزاد جوان و چابک به طرف بالای تپه حرکت کردند. آنها هرچه بیشتر پیش می رفتند و متوجه می شدند که کم کم از غلظت آلودگی و تاری آب کم شده و حقیقت زلال آبهای شیرین و پاک کوهستان چشم ها و آبشش های آنان را نوازش می دهد! از این روی این رسم تاکنون فقط مختصِ ماهیان آزاد بوده که به طرف سرچشمه ها رفته و پاکی و زلالی را از نزدیک دیده و این رسم نیاکانیِ خود را بجای آورند. پایان</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 03:04:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پیشرفت ققنوس باش</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-bqzeqffiinua</link>
                <description>عکس نمادین از ققنوس مقدساین پست در حقیقت درد دلی بود با یکی از نویسندگان فهیم در مجموعه ویرگولققنوس هزار سال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید، هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال برهم زند چنان‌که آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش فقون جوانی پدید آید قویتر از قبل.                                                    برداشتی از تعریف ققنوس دهخداققنوس نماد شکست و پیروزی و چرخه تکامل آدمی در جهان بی کرانست. جالب است بدانید که ایران، چین، مصر و یونان از جمله خواستگاههای ققنوس دانسته شده اند، اما متاسفانه بیشترین ققنوسها در انگلیسی زبانها و  فراسوی زبانها بوجود آمد!دوستان ها عزیز و گرامی، در زندگی باید ققنوس بود هر بار قویتر از قبل از خاکستر خودمون سر در بیاریم.لازم نیست، یا سرد و کرخت باشیم یا از تعصب شعله ور بشویم.انگلیسی ها یه روشِ خیلی مقدس دارند که از مسلمان ها یاد گرفته اند،  و آن سماجت و سرسختی ست،  اصلاً انگلیس جماعت بدون سماجت نمی شود و بدرد لای جرز می خورد،  حالا بماند که آنها از فرانسویها و فرانسویها از اسپانیایی ها و اسپانیایی ها از مسلمونهای ساکن در اسپانیای قدیم یا همان اندولس، این رسم مقدس را یاد گرفته اند. اگه می خواهید موفق و قوی بشوید باید هی زمین بخورید و بلند شوید، و هرگز، از روی نیز نروید، درست مثل روزهایی که یک کودک شروع به یادگیری راه رفتن می کند!!! باید هربار خود را اصلاح کنید، سپس روش اصلاح شده ی جدیدتان را آزمایش کنید!! روزی خواهد رسید که همه آرزویشان رسیدن به جایگاه شما می شود، باید ایمان داشته باشید و سمج سرسخت و حتی پررو باشید! خلاصه که برای تو، خیلی مهم نباشد دنیا و مردمانش چه فکری می کنند، گیرم همه عاشق شما باشند و یا برعکس ، از شما متنفر باشند، که البته محال است که در هشتاد میلیون نفر چند صد هزارتایی همفکر نداشته باشید! دوست عزیز همیشه در زندگی خود، انتقاد، پیشنهاد و هرچه می خواهد دل تنگت بگو، اما کلاً از فاز چگوارا و خود را شهید کردن، در بیاید چون تعصب بیجا اصلاً چیز خوبی نیست! الان ام آی سیکس شَستَش خبر دار می شود که لوشان دادم، آخر تمام قدرتشان به این ربط داشت!</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 03:46:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قامت شکسته شیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-d8neztfssynr</link>
                <description>عکسها را ، در شعله های آتش درد می سوزاند، آن پسرک ریشدار.قامت شکسته ی شیشه، در آینه ی رود می رود.قاضی با رشوه، به قصاص شاکی رفتهبه دلیل خوشبختی قلب سرخ او.قاضی چرکین مخفی در زیر لایه های جهل،استبداد شمال با جماعتِ جمهوری خواندهدر پرچم سربریده، با هزاران کلاهک هسته ایگنجشک ها در چنگال کلاغ ها،فصل مشترکی دارند از جنس گنجشکیان.اما کلاغهایی که عزادارند، در مقبره طلایی فرعون، به جشن صد سالگی،دیدن حاکم مرحوم می روند.اکنون پوشیده اند، پاهای برهنه سربازان.خشونت برای کاپیتالاسیون،خشونت برای اسرتِ آزادست.خون در خون جامه می شورد، چون،قاضی شما می شود، و شما قاضی!قضاوت با شماست! مراقب باشید!مراقب کاپیتالاسیون!</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 21:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنقدر نزدیک، اینقدر دور</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-oi8idk7d59bz</link>
                <description>افسوس!، خیلی سوز غم دارم،  احساس می کنم، زنجیرهای زور،  ما را، در قفس های جدا از هم  حبس کرده اند آنقدر نزدیک، اینقدر دور، آنقدر روشن، مثل سیاه و اینقدر تاریک، مثل سفید گفتی،چرا جابجا می گوی چون جابه جا گرفته ای،  جمله های دیکته شده مان را چون مخفی کرده ای، از حقیقتم، حقیقت را من، تو را می شناختم، من، باتو صادق بودم،  با خودت بودی؟ خط خطی بکن، تقریر؟!   نمی خوانند! ریتم آهنگینت را قفس! همان صیادیست،  که حقایق را در قالب عشق به من و تو می فروخت. یادت هست سَرِ دام!، گفتم صیاد،  قویترست  گفتی دانه شیرینترست شیرینی، به صورت خون در دهانت شور شد. و قفل شدم، از دوری فقست در قفسم با خیال تو در قفس دلگیرم ازت، به دل نگیر صاحب دوست ما بود!؟ پس چرا تو را سربریدند. سر من، بعد از سرِ تو! سر نمی کند! با این سَر سَرایِ سیمینِ قفس!. سرم باز، هم سرگردان توست در سرم، سَر سیاه و سفید دعواست،  با خیال تو در آن قفس سرآب گونه  سراب بود، روزگارِ سپیدِ سیاه پوش گویی! سر و صدا می آید آری! صدا می آید،  که صیاد! صید کرده صاحب را. سرش را، در سرسرای امیر رویِ سر، در سینی بُردند. و اکنون وارثش مرا در سرِسحری، بر سر برد، سر همان ساختمان،  و مرا باز کرد از سرش.   و من با سَر،سرسری نگریستمش و در دل گفتم سرت سلامت، وارث. ولی سری نمانده ، تا سامانی یابد سَرِ صحرای سبزفام، سوی سپیدی صبح با دلِ سرخِ سوخته ی سارِ سپیدِ سیاه دور شدم از قفس و دام، و محو شده ام! از ساری! همراه سارها!</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 20:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اژدها و ماهی قرمز دروغ را نمی پسندند</title>
                <link>https://virgool.io/@kalemzadeansari2/%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%AF-rqb73pakyw71</link>
                <description>زخمی از در درون درد می کند،  اژدهایی از تاریکی بیرون خواهد آمد،  و همچون عصای موسیتمام قواعد این بازییِ شعبده  در یک حرکت بلعیده خواهد شد  ماهی قرمز یا بهترست بگویم، ماهیان  بیشتر از خوب،  برای دنیا خوب هستند  حال شعله ای درونی  به بیرون پرتاب می گردد  شعله ای عالم سوز  در اثر بارشی بر قلب کوچک اتم  در اثر یک تلاطم، در برکه  ماهی قرمز، اژدهای خفته در آب  نعر کشان جهان را زیر و زبر خواهد کردماهی قرمز آیا تویی؟، نشناختم اگر تو،  پای قولهایت نیستی  آسمان ریسمان نبافید، برای اژدها  چون تک درختی که دوست داشت  از آتشِ نفسِ آتشینش، آتش گرفته استماهی قرمز هرگز دنیا دوست نبود او متفاوت بود، از زندگی  فقط سادگی و شادی می خواستپول، ظاهر، مدرک و تجربه در  درون ماهی قرمز به اژدها می رسد  و پدر ماهی واژه ندامت نمی شناسد،  و پسرش دروغ و ریایی،  در خود نداشته  پدر در اقتدار و قدرت زیسته  و پسرش در تنهایی و مشقت  اژدها می رود تا بخوابد،  تا شاید دوباره ماهی قرمزی شود  تا بیایی و صیدش کنی،  اگر قول بدهی بر قولهایت بمانی  ماهی قرمز، شاید اژدها هرگز نتواندبه تو برسد، دنیا فقط اژدها می خواهد</description>
                <category>کمیل عالم زاده انصاری</category>
                <author>کمیل عالم زاده انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 16:34:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>